« چشم هایی چون چشم های گاو صفحه اصلی »

احتیاج

شعر لازم شده ام
(این اصطلاح مال کی بود؟)
به همان مقدار هم فیلم ,سکوت, جاده و رخوت لازم دارم.

چیزی روی دلم سنگینی می کند. شاید تومور سنگینی باشد. تومور دل هم داریم؟

September 7, 2007 09:47 AM

Comments

توموری بزرگتر از دل هم مگه هست؟ وقتی همه ی دلت را میگیرد و سنگین تر میکنه... وقتی فقط به قول خودت جاده و سکوت و شب و ستاره بخواهی و شعر... (مثلا من: مولانا میخوام... یا حسین پناهی... یا جبران)
ولی این تومور بزرگ و بزرگتر میشه و همه شادی هایی که لازمه اش اندوه است را میگیره... مگه این که مثل همیشه بیخیال این دنیا و ادمک هایش و نقاب ها بشیم و خودمون را بچسبونیم به علی چپ جون که خیلی وقتها به کمک تکتکمون اومده.

واااااااااااااااا؟
خدانکنه
نمیدونی تندرستی چقدر با ارزش است
وگرنه این حرفها رو توی دلت هم !!!نمیگفتی

شادی و تندرستی را برایت آرزو دارم
این هم روزی میاد و زود میگذره.


وقت غروب کز بر کُهسار، آفتاب
با رنگ‌های زرد غمش هست در حجاب،‏
تنها نشسته بر سر ساحل یکی غُراب.‏
وز دور آب‌ها
هم‌رنگ آسمان شده‌اند و یکی بلوط
زرد از خزان،
کرده‌ست روی پارچه سنگی به سر سقوط.‏
زان نقطه‌های دور ‏
پیداست نقطه‌ی سیَهی.‏
این آدمی بوَد به رهی،
جویای گوشه‌ای که ز چشم ِ کسان نهان، ‏
با آن کند دمی غم پنهان ِ دل بیان.‏
‏.....‏

‏(غُراب، نیما، 1317)‏

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)