
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« چشم هایی چون چشم های گاو
صفحه اصلی
»
احتیاج
شعر لازم شده ام
(این اصطلاح مال کی بود؟)
به همان مقدار هم فیلم ,سکوت, جاده و رخوت لازم دارم.
چیزی روی دلم سنگینی می کند. شاید تومور سنگینی باشد. تومور دل هم داریم؟
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
توموری بزرگتر از دل هم مگه هست؟ وقتی همه ی دلت را میگیرد و سنگین تر میکنه... وقتی فقط به قول خودت جاده و سکوت و شب و ستاره بخواهی و شعر... (مثلا من: مولانا میخوام... یا حسین پناهی... یا جبران)
ولی این تومور بزرگ و بزرگتر میشه و همه شادی هایی که لازمه اش اندوه است را میگیره... مگه این که مثل همیشه بیخیال این دنیا و ادمک هایش و نقاب ها بشیم و خودمون را بچسبونیم به علی چپ جون که خیلی وقتها به کمک تکتکمون اومده.
آیدا
September 7, 2007 10:11 AM
واااااااااااااااا؟
خدانکنه
نمیدونی تندرستی چقدر با ارزش است
وگرنه این حرفها رو توی دلت هم !!!نمیگفتی
شادی و تندرستی را برایت آرزو دارم
این هم روزی میاد و زود میگذره.
شهلا
September 7, 2007 02:06 PM
وقت غروب کز بر کُهسار، آفتاب
با رنگهای زرد غمش هست در حجاب،
تنها نشسته بر سر ساحل یکی غُراب.
وز دور آبها
همرنگ آسمان شدهاند و یکی بلوط
زرد از خزان،
کردهست روی پارچه سنگی به سر سقوط.
زان نقطههای دور
پیداست نقطهی سیَهی.
این آدمی بوَد به رهی،
جویای گوشهای که ز چشم ِ کسان نهان،
با آن کند دمی غم پنهان ِ دل بیان.
.....
(غُراب، نیما، 1317)
ا. ش.
September 9, 2007 08:21 AM