« این شعر یادتان مانده: " من از هیچی نمی ترسم...نه از تنهایی . نه از تاریکی؟" صفحه اصلی چشم هایی چون چشم های گاو »

قونیه

سکوت هم حتی کم آورده است.
هیچ نباید و گفت و تنها به نظاره این عشق نشست.
لحظه را با کلمه آلودن خیانت است.
بیکران را مگر می توان تعریف کرد و در واژه گنجاند؟

ازل اگر آغاز داشت که دیگر ازل نبود.
معمای تلخی چشمان تو هم گشودنی نیست. مثل راز خلقت.
مثل همان
"در ابتدا هیچ نبود و هیچ کلمه بود و کلمه خدا بود"

من هنوز مبهوتم.
دستانم به نوشتن نمی رود. هیچ وقت نرفته است.

آروزویم اما باقی است. نان و نور و رنگ.
تو معنی این واژه های دیوانه را می فهمی.

راست گفته اند پاییز فصل عاشقان پاکباخته است.
فصل واژگان ناب مجنون

جنون از من و واژه از تو.
رنگ از تو و عشق هم باز از تو

می شود من تماشاچی این سماع باشم؟
در قونیه تلخ چشمان تو؟

September 4, 2007 01:30 PM