
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« آدم آهنی
صفحه اصلی
روز کش دار »
رویا با طعم فیروزه
قصه آن بازرگان را یادتان هست که سه دختر داشت. هنگام سفر شده بود و دخترانش را گرد آورد و پرسید که هر کدام چه می خواهند؟ یکی آینه ای خواسته بود که هر بار که در آن نگاه می کند جوان تر و زیبا تر شود و دومی را یادم نمانده اما سومی "آه " می خواست؟
حالا دنیای خیالبافی های بچگی من با این قصه ها بماند... پدرم امروز از سفر بر میگردند. ما را اما جمع نکرده بود که بپرسد چه می خواهیم. اما من ته دلم همانقدر که دختر آخری "آه" می خواست ,انگشتر فیروزه می خواهد. نهایت تلاش خودم را در این مدت سفر کردم که در لفافه و دنیایی از ایهام و اشاره نیت پلیدم را بفهمانم. حالا باید تا شب منتظر بمانم ببینم پدر چقدر در درک الفاظ پر رمز و راز بنده موفق بوده اند!!!
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
خواهرم اون بازرگان البته ۷تا دختر داشت و هفتمی که تلخون نام داشت آه خواسته بود! شما چرا ۴تا از دخترهای بیچاره بازرگان رو کشتید؟
لوا:
مطمنی؟ سه تا بود ها؟ هفت تا که خیلی میشه. تلخون رو آره. یادم اومد. ولی هفت تاش رو نه...
Ali
August 30, 2007 11:10 AM
Cheshmet roshan Leva Jan! Knowing you, I don't think you used too much "eeham" and "eshareh!" But do you want to know something sad? There is no more Neishaboor Turquoise. It's finished. Most turqouise used in Iran these days is imported from.........you won't believe it......America! I wanted Iranian turquoise and my friend had to buy me antique (read used) jewlery to have authentic tuquoise in it. Of course I might be completely wrong and as usual talking too much. Maybe your other readers can be more cheerful than I am about firoozeh! My best regards to your family for the sweet homecoming event. Please don't eat all your "soghati" by yourselves. Share.
Leva: Ha ha
Your part is safe my dear freind.
Nazy
August 30, 2007 11:24 AM
dokhtaram behtar bood ba pedar roodarbaisty nemikardee ke hala inghadr negaran naboodee!! ha ha ha
ama deeshab ke bhat sohbat mikardam hanooz posteto nakhoonde boodam ke behet begam che tajrobeie khoobi boode va che ghad hasoodeem shod!
parisa
August 30, 2007 11:54 AM
did you get your soghati baloot jaan?
Leva:
Not yet. He will be back tonight. I m still praying!!
nimshab
August 30, 2007 12:11 PM
حتمن میاره لوا جان. این خط و این هم نشون. وقتی که عکس انگشتر جدیدت رو پست کردی بهت میگم از کجا مطمئن هستم که میاره.
لوا:
عجب. نکنه شما با هم در ارتباط بودید و ما خبر نداشتیم. خدا از دهنت بشنفه جوون.
احسان اخباری
August 30, 2007 01:31 PM
I have the Samad Behrangi's book in front of me now and there were 7 daughters Leva joon; mahfarang, mah soltan, mah khorshid, mah beigom, mah malook, mah lagha va akhari ham ke Talkhoon :)
لوا:
خوب پس من یا با یه قصه دیگه قاطی کرده بودم یا اینکه دیگه خیلی پیر شدم.
ممنون شیده جانم.
Shideh
August 30, 2007 08:34 PM
Leva Jan: What happened? Come on. Tell! Show! Disclose!
Nazy
August 31, 2007 11:29 AM