
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
برای دوست خوب بزرگم
آدمهای بزرگ دلشان هم بزرگ است. مال تو که حتی از بزرگ هم گذشته. دریا شده. آدمهای بزرگ در دلهایشان هم بزرگ می شود. غصه هایشان هم. دلتنگی هایشان هم. مثل همان شادی کردن هایشان که ساده است اما بزرگ و عمیق.
می دانم از چه حرف می زنی. تو آنقدر دوست داشتنی هستی که حتی دلت نمی خواهد خواننده هایت هم- که به قول خودت پنجره تو را باز می کنند- دلشان بگیرد از دلتنگی تو. به قول خودت گناه آنها چیست؟ اما می دانی؟
ما برای خودمان می نویسیم. یعنی شروع کردیم به نوشتن برای اینکه از تنهایی در بیاییم. تنهایی به تعداد خواهر و برادر و فرزند ربطی ندارد. می توانی بین هفتاد میلیون همزبان باشی و باز هم تنها. دلمان تنهاست و کاری اش نمی شود کرد مگر اینکه باورش کنیم. بعد تمام خوبی های دنیای واقعی ات هم آمد در پنجره نوشتنت. همانطور که همه بیرون صفحه دوستت دارند صفحه ات هم دوست داشتنی شد. بعد قالب ساختی. نمی دانم شاید اینجای نامه را به خودم بگوییم که گاهی از قالب ساخته شده خودم بدم میاید. روزهایی هست که آنچنان با آدم نوشته ها غریبه می شوم که فکر می کنم پنجره را باید بست. اشتباهی آمده ام.
تو دلت خیلی بزرگ تر از من است. اما من هم پررو تر از آن هستم که جلویت از خودم حرف نزنم. می دانی؟ اگر بخواهی بترسی که بقیه چه قضاوت می کنند و حالا پیش خودشان می گویند" ها ها این هم آن مادر و کارمند و زن و انسان نمونه ای که می شناختیم. این هم که یکی است مثل ما". معلوم است که ما یکی هستیم مثل بقیه. کی گفته که یک زن یک انسان موفق دلش نمی گیرد و دعوا نمی کند و گریه نمی کند و با ریسش حرفش نمی شود؟ اصلا چه اهمیت دارد که من خواننده چه فکر می کنم؟ یعنی مید انی یک وقت هایی در کمال بی رحمی باید یادت بیاید که اینجا صفحه خودت است و باید برای دل خودت بنویسی. بعد باید بگویی قبر بابای خواننده. خوب بدش بیاید. بفهمد که من امروز حالم بد است. حالا چه اهمیت دارد فرضیه ببافد که تو افسردگی مزمن گرفته ای یا با سر و همسر و فرزند دعوایت شده یا ریست تو را اخراج کرده یا اصلا چه می دانم فرض کن بخندد به تو؟ واقعا مهم است؟
می دانم که آنقدر مهربانی که دلت نمی خواهد هیچ کس را از خودت برنجانی. مسله رنجاندن نیست. من هم خواننده هایم را دوست دارم و برای تک تکشان که منت می گذارند و اینجا را می خوانند ارزش قایلم اما این صفحه من است. گاهی دلم می خواهد بند بشکنم. حداقل من قالب را دوست ندارم. دلم می خواهد خود خودم باشم. اگر پریودم ,خسته ام, کارم را دوست ندارم, بریده ام و کلافه ام سردر گم و از زمین و زمان متنفر نمی توانم بیایم اینجا و از گل و بلبل بگویم. این صفحه را دیگر از دست نمی دهم. گاهی فکر می کنم شاید اصلا شناخت این همه آدم پشت صفحه ها درست نبود. فکر می کنم آزادی عملم را گرفته ام. اما برعکس تو که مهربانی و می خواهی همه را راضی نگه داری من بی ادبم و تلخ. به رویشان می آورم که من را با من نوشته قاطی نکنند.
روزهایی هست که دلت می خواهد با کسی حرف بزنی. تلفنت را می گیری و از الف تا ی می روی اما دریغ از یک اسم که فکر کنی تو را می فهمد و برایت وقت دارد. فلانی الان سر کار است و فلانی سر کلاس و آن یکی چه می فهمد من چه می گویم و به آن دیگری چه ربطی دارد. ششمی را که اصلا ولش کن و هفتمی هم ماه هاست زنگ نزده. چند بار برایت پیش آمده؟ چند بار برای همه ما پیش آمده که بین این همه شماره حتی یک نفر را نداشته باشیم که گریه کنیم و غر بزنیم و بدانیم که قضاوت نمی کند و کار ندارد و ما را از سرش باز نمی کند؟ یا اگر بالاخره یک نفر را پیدا کردیم آنقدر نزدیک باشد که بشود چای عصر را با او خورد و گپ زد؟
حرفم زیاد شد و مثل همیشه رشته کلام گم. فقط خواستم یک مقدار از پررویی های یک جوان خام هم بگویم که تو را از صفحه ات شناخت. صفحه ات را برای خودت نگه داشته باش . ما زمینی ها ساخته شدیم برای قضاوت کردن. بگذار ته دلشان فکر کنند که تو افسردگی مزمن گرفته ای یا سر و همسر و فرزندانت را ترک کرده ای یا چه می دانم مثل آن خواننده همیشه نگران من فکر کنند که در آستانه جدایی هستی. تو یک انسانی. حق داری ناراحت باشی و دلتنگ. حق داری گریه کنی تا خالی شوی. حق انسانی خودت را به خاطر قضاوت بقیه از خودت نگیر.
من خیلی حرف زدم و پرت و پلا زیاد گفتم. مهربانی ات یک دریاست و دلت از آن هم بزرگ تر.
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
من دیروز یک وبلاگ انگلیسی بی نام و نشان درست کردم به دلیل این که خسته شده بودم از تظاهر به خوشحالی و شادابی که مبادا خانواده ام اون سر دنیا، نگران بشن از روزانه های من...
نتیجه اش وبلاگیه که اوایل خیلی دوست داشتم و الان نوشتن توش طاقت فرساس... این که می گی حق انسانی خودتو به خاطر قضاوت بقیه نگیر، حرف کاملا درستیه اما، در مورد من، اون بقیه آدم های واقعیِ نگرانی هستن به اسم مامان و بابام...
واقعا نمی دونم چه باید کرد...
لولو
August 16, 2007 02:27 PM
سلام . فقط می خواستم بگم که خوب می نویسید و خسته نباشید.. امیدوارم که شما همچنان بنویسید. تا ما همچنان بیاموزیم. زنده باشید
history
August 16, 2007 04:31 PM
چند روز پیش یکی از دوستان در مورد یکی از پست هام ازم پرسید منم اینجوری هستم. اذیتت می کنم با حرف زدن. بهش گفتم اگه قرار باشه هر کی اینجا رو می خونه و نوشته هاشو به خودش بگیره که دیگه من نمیتونم بنویسم من حرفامو اینجا مینویسم. و اکثرشون کلی هستن.
می دونید همیشه همینه. انگار یه قرارداد شده که بقیه ناراحت نشن من اگه حرفامو نتونستم بگم به درک. اینجوری یادمون دادن که اول بقیه بعد خودت.
صبا
August 16, 2007 04:38 PM
با حر ف هايت موافقم, هر كس بايد اول خودشو دوست داشته باشه بعد ديگران روִبه قول تو وبلاگ جايي هست كه ما قراره براي خودمون باشيم اگر اينجا هم بايد ديگران رو رعايت كنيم كه واقعا سخت مي شهִ
يك پس گردني هم به اين خواننده ات بزن كه اينقدر نگران جدا شدنت نباشه
MEhran
August 17, 2007 12:43 AM
Salam. Blogging, I learn, is hard business! When you write about yourself,EVERYONE knows about you, but you know very little or nothing about your audience. If you don't know them, but you know that they are there reading you and your life, you tend to get shy and safeguard your secrets for sheer preservation. Some days I say little and then I feel strange when I receive comments from people who don't know the whole story. Some days I say the whole story and feel satisfied but afterwards I am attacked with trepidations about having made myself "bare" in full view. Thanks for this post. It is interesting to learn from a more experienced blogger. Be good Leva Jan.
Nazy
August 18, 2007 01:57 AM
دهنم صاف شد تا باز كنم وبلاگتو. به هرحال يك ديدي زديم و رفتيم. با فيلتر شكن كامنت دادن خيلي سخته
لوا:
به خدا من شرمنده همه اونهایی هستم که با این وضع زحمت می کشن و میان اینجا رو می خونن. ممنونم. کاش کاری از دست من هم بر میومد.
Dr jack
August 18, 2007 03:51 PM
لوا خانوم عزیز، خیلی نوشته قشنگی بود. ممنون.
رعنا
August 21, 2007 12:07 AM
شاید بی ادبی باشه در مود چیزی که نمی دونی اظهار نظر کنی... اما من فقط می خوام بگم که از این حس قشنگی که توی نوشته شما خطاب به دوست بزرگتون بود لذت بردم !.... حرفهایی که این روزها کمتر شنیده میشه....
موفق باشید
پرند آزاد
August 21, 2007 05:26 PM