" /> Baloot: August 2007 Archives

« July 2007 | Main | September 2007 »

August 31, 2007

روز کش دار

1. انگشتر فیروزه ام را دوست دارم. هرچند نگینش کوچک است و من عاشق نگینهای بزرگم اما این را هم خیلی دوست دارم
پی نوشت اول: جوون! بیا بگو از کجا فهمیده بودی.

2. با بی رحمی تمام رفته از تمام در و دیوار و کوه و بر و بیابان فیلم گرفته. تا ساعت چهار و نیم صبح نشستم بعضی از فیلم ها را دیدم. نتیجه اینکه صبح ساعت هشت زنگ زدم گفتم مریضم و نرفتم سر کار.

3. رها روی دیوار روبروی خانه اسم بازیکنان محبوب رئال مادرید آن سالهایش را نوشته بود. کارلوس . بهکام. فیگو و شماره هایشان را. آخرش هم اسم خودش را نوشته بود با شماره صفر. آقای همسایه روبه رویی که کل دیوار را رنگ کرده آن یک قسمت را دست نخورده گذاشته. چقدر هر دفعه ما می رفتیم رویش با ذغال می نوشتم بارسلونا سرور رئاله!

4. سه خط طلا! از راه دور وقتی از تهران کوه می رفتیم یعنی به منطقه کوههای مقدسمان نزدیک می شدیم. ارفه. گت او. عباسعلی و سنگر. کوه ها همان و سه خط طلای رضاه شاه هم همان.

5. چقدر پیری از راه دور بد است. لابد بقیه هم با دیدن عکس ها ما همین فکر را کردند که چقدر پیری بد است. چقدر آدمها متفاوت پیر می شوند به مادر بزرگ هفتاد ساله خودم نگاه می کنم اما فکرم پیش هفتاد سالهای اینجاست. روزگار که می گویند این است لابد.

6. دکتر دندانپزشکمان هنوز تابلویی را که من برایش با گونی و کاغذ های رنگی درست کرده بودم از دیوار مطبش پایین نکشیده. این را خیلی دوست داشتم. دکتر رضویان خدا بود. دندانپزشکی که ادم بخواهد به مطبش برود و آن را هم دوست داشته باشد باید موجودی ورای انسان باشد.

7. خوب . حالا بنده اینجایم و سه روز و نصفی تعطیلی. چه کنیم که بهره برداری درست کرده باشیم؟ بروم دوباره ور دل بابا اینها و بقیه فیلمها را ببینم. وقتی تمام شد دوباره ببینم.

8. دلم برای ایران تنگ شده. به پیام و مریم و پدر خیلی حسودیم می شود الان. حیف که امکان مسافرت حداقل تا دوسال دیگر نیست.


August 30, 2007

رویا با طعم فیروزه

قصه آن بازرگان را یادتان هست که سه دختر داشت. هنگام سفر شده بود و دخترانش را گرد آورد و پرسید که هر کدام چه می خواهند؟ یکی آینه ای خواسته بود که هر بار که در آن نگاه می کند جوان تر و زیبا تر شود و دومی را یادم نمانده اما سومی "آه " می خواست؟

حالا دنیای خیالبافی های بچگی من با این قصه ها بماند... پدرم امروز از سفر بر میگردند. ما را اما جمع نکرده بود که بپرسد چه می خواهیم. اما من ته دلم همانقدر که دختر آخری "آه" می خواست ,انگشتر فیروزه می خواهد. نهایت تلاش خودم را در این مدت سفر کردم که در لفافه و دنیایی از ایهام و اشاره نیت پلیدم را بفهمانم. حالا باید تا شب منتظر بمانم ببینم پدر چقدر در درک الفاظ پر رمز و راز بنده موفق بوده اند!!!


August 29, 2007

آدم آهنی

امروز روز مشاغل بوده ظاهرا تو این منطقه آموزش و پرورشی که محل کار من هم اونجاست. به همین مناسبتاز سازمانهای محلی و پلیس و آتش نشانی و این جور جاها دعوت کرده بودند که یک نفر رو بفرستند که برای بچه ها صحبت کنه. من هم از طرف اینجایی که کار می کنم رفتم.

یه مدرسه ابتدایی بود. نمی دونم اگه بخوانم این منطقه شهر رو با جایی- مثلا تو تهران- مقایسه کنم کجا رو باید بگم؟ خانی آباد شاید. نمی دونم. یک منطقه محروم شاید در یک کلان شهر.

بچه های کلاس پنجم بودند. ده و یازده ساله. معلم هم توی کلاس بود. یک معلم با قیافه کاملا رایج معلمی. کت و دامن و عینک و موهای روی شونه. فکر نکنم بهترین معلم این حوالی رو دیده باشم.

اولش از خودم گفتم و اینکه از کجا اومدم و سعی کردم تو نقشه ایران رو پیدا کنم و بهشون نشون بدم. مسلم بود که هیچ تصوری از آسیا غیر از چین و شاید هم تایلند نداشتند. بعد هم خوب از کارم و اینکه کار کردن تو سازمانهای کوچک محلی چه مزایا و معایبی داره حرف زدم. بماند که طول کشید با لهجه نچسب من هم ارتباط برقرار کنند و بعضی ها گفتند که شبیه فرانسوی ها حرف می زنم. ( احتمالا فقط در مورد لهجه فرانسوی چیزی شنیده بودند و منتظر بودند جایی به کارش ببرند).

بعد ازشون خواستم در مورد خودشون حرف بزنند. اینکه در آینده می خواهید چه کاره شوید. اولا که به طرز عجیبی انگار هیچ وقت در این مورد فکر نکرده بودند. یادمه ما همیشه - شاید از چهار سالگی- برای این سوال جوابی تو آستین داشتیم. سیر تحول خود من در مورد جواب این سوال به ترتیب اینطور بود: جراح قلب ( برای دو سال) فضا نورد ( ده سال) و بعد هم استاد دانشگاه ( نمی دونم چند سال). حالا من خیلی قانع بودم و خیلی تغییرش ندادم. اما یادمه همیشه این سوالی بود که وقتی یکی از بزرگترها بچه های چهار پنج ساله رو گیر میاورد و می خواست سر صحبت رو باز کنه ازش می پرسید. این بچه ها انگار بار اولشون بود این سوال رو می شنیدند.

ازشون خواستم فکر کنند. ببینند چقدر به کار پدر و مادرشون علاقه مندند. دلشون می خواد اون کار رو ادامه بدند یا نه. یکی دستشو بالا کرد و گفت که پدرش تو زندانه و اون هم می خواد اون شغل رو ادامه بده. بقیه بچه ها خندیدند و معلم هم یک چشم غره ای رفت. یکی دیگه هم گفت که مادر اون هم تو زندانه. بعد من یه ذره حرف زدم که خوب اگه زندان باشید که دیگه نمی تونید برید با دوستاتون بازی کنید یا برید خرید. یکی پرید تو حرفم که زندان خوبه چون مجانی می تونه خالکوبی بگیره. حالا بیا جواب پیدا کن. سعی کردم جبهه نگیرم. گفتم من هم خالکوبی رو دوست دارم اما هیچ وقت جراتش رو نداشتم که برم زیر سوزن. اما این دلیل خوبی واسه زندان رفتن نیست.

این جور حرفها باعث شد که یه ذره سر صحبت باز بشه. تقریبا همه یا می خواستند خواننده بشن یا بازیکن فوتبال. جواب چرای همه هم این بود که خواننده ها - که اونها اسم خواننده های رپ رو آوردند- همه پولدارند و خونه و ماشین دارند. یکی از پسر ها هم گفت که خواننده ها همیشه دور و برشون پر از زنهای لخت هست. یکی هم گفت که می خواد ریس گنگ بشه و همه ازش بترسن.

هیچکی نمی خواست دکتر بشه یا فضا نورد یا معلم یا پلیس. من منتظر بودم تو اون منطقه بشنوم که کسی میخواد پلیس بشه- چون فکر می کردم شاید پلیس یه جور قدرت داشته باشه . معلم هی به من نگاه می کرد و می گفت ببین. اینجا همه چی همینطوره.

من هیچ وقت در ارتباط با بچه ها موافق نبودم. همیشه خیلی سخت گیرانه به بچه ها نگاه می کردم و می کنم اما امروز یک حس خیلی عجیبی دارم. حسی که مسلما تلخ هست. نمی دونم. شاید به خاطر این بود که حداقل خودم در بدترین شرایط رویا بافی رو از دست ندادم. شاید قدرت رویاهام خیلی بیشتر از قدرتم در دنیای واقعی بود. شاید برام عجیب بود دیدن بچه ده ساله بدون رویا.

خلاقانه ترین جواب رو یک دختر ساکت ته کلاس داد وقتی سوال رو مستقیم از خودش پرسیدم. گفت که می خواهد آدم آهنی بشه. چون آدم آهنی هیچی نمی شنوه و هیچی نمی بینه.
ترسناک بود.


August 28, 2007

هوو

آخرش این مرد کار خودش رو کرد.

چرا زودتر نفهمیدم؟ چرا گذاشتم اینطور تو همه این سالها با احساسات من بازی کنه؟ چرا من اونقدر خر بودم که بهش اجازه دادم همه این سالها من رو کنار خودش بنشونه و نفهمیدم که آخرش همه اون قربون صدقه ها رو به صدای زنی غریبه می فروشه؟ همیشه وقتی که انتظارش رو نداری اتفاق می افته. همه ادعاهام باد هوا شد. من رو باش که به خاطرش چه کارها که نکردم. چقدر از خودم و از همه اون صحنه های خوب گذشتم و سرم رو پایین گذاشتم و فقط خوندم و خوندم و نگاه کردم. این حق من بود که بعد از اینهمه سال سرم هوو بیاره. حق خود خرم بود.

تو همه این سالها هر جا که می رفتیم دست اون به فرمون بود و دست من به خوندن. کتاب پشت کتاب بود و کاغذ پشت کاغذ. کورمال کورمال تو کوه و دره باید حواسم رو جمع می کردم که راهی رو اشتباه نریم. که سر از ناکجا در نیاریم. تو بارون و تو آفتاب و برف. من حتی عینک آفتابی هم نمی زدم که نکنه خوب نخونم و یه جاده رو جا بندازم. جاده یکم رو اگه من نبودم چطور می تونستی تموم کنی؟ چطور تو اون جزیره پر از جوونور صحیح و سالم می موندی اگه من نبودم؟ اون بیابونی رو که دوسال پیش گم شدیم چطور؟ اون رو هم یعنی یادت رفته؟

یادته همیشه نازم می کردی و می گفتی من بهترین کمک راننده همه دنیام؟ یادته می گفتی بدون من سفرهات معنی نداره؟ یاده می گفتی من ستاره راهنمای تو تو شبهای ظلمتم؟ این بود حق من؟ این بود نتیجه همه این سالها نقشه خونی برای تو؟

رفته سرم هوو آورده. دل و دینش رو باخته به صدای اون زنیکه هرجایی.
جی پی اس لعنتی!!


August 27, 2007

بچه ها! متشکریم.

تعطیلات طولانی و خوبی بود. لازمش داشتم و خوشحالم که خیلی بهتر از اونی شد که می خواستم و حتی تصورش بود. قصد داشتم که شبی یک عکس اینجا بگذارم اما از همون شب اول فهمیدم که اون شبهای عزیز رو اصلا نباید دمی در اتاق هتل گذروند. گناه کبیره بود. در هر حال امروز روز اول کار و دانشگاه بعد از یک تعطیلی ده روزه از کار و سه هفته ای از دانشگاست.

درد دستم به محض اینکه هواپیما تو فرودگاه سکرمنتو نشست دوباره شروع شد. بعد از ده روز. واقعا نمی دونم چه کنم. شرطی شدم؟ یا حساس یا اصلا نمی دونم چی. به کل یادم رفته بود دردش. شاید باید به طور جدی پیگری کنم ببینم چیه. هر چند بی معنی هست اگه درد عضله یا استخوان بود و این مدت اصلا سراغم نیومده باشه.

حوصله وبلاگ نویسی نداشتم اما خوندن خبر قهرمانی بچه های نوجوان تیم ملی والیبال بغض آورد به گلوم و وادارم کرد که بنویسم. یادم نیست چه سالی بود که یه مسابقاتی تو اصفهان بود و ما قهرمان شده بودیم و مسابقه عصر بود و یه دفعه دیدیم همه تو خونه داریم گریه می کنیم. محمودی بود اون سالها و اسمهای بقیه رو یادم نمیاد. مبارک بچه ها باشه.

اگه این طرفها هستید- یا حتی نیستید- خبر دار باشید که روز شنبه بیست و دوم سپتامبر به همت برو بچه های کلاب ایرانی دانشگاه سن فرانسیسکو یه نشست یک روزه ای به اسم ایرانی ها در اینترنت قراره برگذار بشه. برنامه کنفرانس از ساعت نه صبحه تا پنج بعد از ظهر. من آدرس و نقشه و بعد جزییات برنامه رو اگه خبر دار شدم اینجا می ذارم. اما فعلا این تاریخ رو داشته باشید. چه خوبه که اگه امکان مسافرت از راه های یه ذره دور تر رو هم دارید بیایید. اگه خواستید به من ایمیل بزنید. من این بچه ها رو می شناسم و می تونم قبل از اینکه جزییات برنامه به دستم برسه بهشون خبر بدم.

دلم می خواد جزییات اون مسابقات اصفهان رو یادم بیاد که بیام اینجا بگم. کسی اسم بچه های تیم ملی اون سال رو نداره؟


August 18, 2007

تعطیلات


DSC04933.JPG


August 16, 2007

برای دوست خوب بزرگم


آدمهای بزرگ دلشان هم بزرگ است. مال تو که حتی از بزرگ هم گذشته. دریا شده. آدمهای بزرگ در دلهایشان هم بزرگ می شود. غصه هایشان هم. دلتنگی هایشان هم. مثل همان شادی کردن هایشان که ساده است اما بزرگ و عمیق.

می دانم از چه حرف می زنی. تو آنقدر دوست داشتنی هستی که حتی دلت نمی خواهد خواننده هایت هم- که به قول خودت پنجره تو را باز می کنند- دلشان بگیرد از دلتنگی تو. به قول خودت گناه آنها چیست؟ اما می دانی؟

ما برای خودمان می نویسیم. یعنی شروع کردیم به نوشتن برای اینکه از تنهایی در بیاییم. تنهایی به تعداد خواهر و برادر و فرزند ربطی ندارد. می توانی بین هفتاد میلیون همزبان باشی و باز هم تنها. دلمان تنهاست و کاری اش نمی شود کرد مگر اینکه باورش کنیم. بعد تمام خوبی های دنیای واقعی ات هم آمد در پنجره نوشتنت. همانطور که همه بیرون صفحه دوستت دارند صفحه ات هم دوست داشتنی شد. بعد قالب ساختی. نمی دانم شاید اینجای نامه را به خودم بگوییم که گاهی از قالب ساخته شده خودم بدم میاید. روزهایی هست که آنچنان با آدم نوشته ها غریبه می شوم که فکر می کنم پنجره را باید بست. اشتباهی آمده ام.

تو دلت خیلی بزرگ تر از من است. اما من هم پررو تر از آن هستم که جلویت از خودم حرف نزنم. می دانی؟ اگر بخواهی بترسی که بقیه چه قضاوت می کنند و حالا پیش خودشان می گویند" ها ها این هم آن مادر و کارمند و زن و انسان نمونه ای که می شناختیم. این هم که یکی است مثل ما". معلوم است که ما یکی هستیم مثل بقیه. کی گفته که یک زن یک انسان موفق دلش نمی گیرد و دعوا نمی کند و گریه نمی کند و با ریسش حرفش نمی شود؟ اصلا چه اهمیت دارد که من خواننده چه فکر می کنم؟ یعنی مید انی یک وقت هایی در کمال بی رحمی باید یادت بیاید که اینجا صفحه خودت است و باید برای دل خودت بنویسی. بعد باید بگویی قبر بابای خواننده. خوب بدش بیاید. بفهمد که من امروز حالم بد است. حالا چه اهمیت دارد فرضیه ببافد که تو افسردگی مزمن گرفته ای یا با سر و همسر و فرزند دعوایت شده یا ریست تو را اخراج کرده یا اصلا چه می دانم فرض کن بخندد به تو؟ واقعا مهم است؟

می دانم که آنقدر مهربانی که دلت نمی خواهد هیچ کس را از خودت برنجانی. مسله رنجاندن نیست. من هم خواننده هایم را دوست دارم و برای تک تکشان که منت می گذارند و اینجا را می خوانند ارزش قایلم اما این صفحه من است. گاهی دلم می خواهد بند بشکنم. حداقل من قالب را دوست ندارم. دلم می خواهد خود خودم باشم. اگر پریودم ,خسته ام, کارم را دوست ندارم, بریده ام و کلافه ام سردر گم و از زمین و زمان متنفر نمی توانم بیایم اینجا و از گل و بلبل بگویم. این صفحه را دیگر از دست نمی دهم. گاهی فکر می کنم شاید اصلا شناخت این همه آدم پشت صفحه ها درست نبود. فکر می کنم آزادی عملم را گرفته ام. اما برعکس تو که مهربانی و می خواهی همه را راضی نگه داری من بی ادبم و تلخ. به رویشان می آورم که من را با من نوشته قاطی نکنند.

روزهایی هست که دلت می خواهد با کسی حرف بزنی. تلفنت را می گیری و از الف تا ی می روی اما دریغ از یک اسم که فکر کنی تو را می فهمد و برایت وقت دارد. فلانی الان سر کار است و فلانی سر کلاس و آن یکی چه می فهمد من چه می گویم و به آن دیگری چه ربطی دارد. ششمی را که اصلا ولش کن و هفتمی هم ماه هاست زنگ نزده. چند بار برایت پیش آمده؟ چند بار برای همه ما پیش آمده که بین این همه شماره حتی یک نفر را نداشته باشیم که گریه کنیم و غر بزنیم و بدانیم که قضاوت نمی کند و کار ندارد و ما را از سرش باز نمی کند؟ یا اگر بالاخره یک نفر را پیدا کردیم آنقدر نزدیک باشد که بشود چای عصر را با او خورد و گپ زد؟

حرفم زیاد شد و مثل همیشه رشته کلام گم. فقط خواستم یک مقدار از پررویی های یک جوان خام هم بگویم که تو را از صفحه ات شناخت. صفحه ات را برای خودت نگه داشته باش . ما زمینی ها ساخته شدیم برای قضاوت کردن. بگذار ته دلشان فکر کنند که تو افسردگی مزمن گرفته ای یا سر و همسر و فرزندانت را ترک کرده ای یا چه می دانم مثل آن خواننده همیشه نگران من فکر کنند که در آستانه جدایی هستی. تو یک انسانی. حق داری ناراحت باشی و دلتنگ. حق داری گریه کنی تا خالی شوی. حق انسانی خودت را به خاطر قضاوت بقیه از خودت نگیر.

من خیلی حرف زدم و پرت و پلا زیاد گفتم. مهربانی ات یک دریاست و دلت از آن هم بزرگ تر.


August 15, 2007

هذیان

یک جای کار می لنگد.
مانده ام در نوشتن. یک ساعت است که می نویسم و پاک می کنم. نمی توانم شرح مرض بدهم. مرضش آنقدر دردناک است که از نوشتنش هم ته دل می سوزد. نوشتنی که همیشه تسکین دهنده بوده حالا شده تشدید کننده درد.

نامش لابد همان خود آزاری است. اینهمه گشتن و نشانی اش را پیدا کردن که چه؟ اینبار چه بازی را می خواهی شروع کنی؟ این دردی که الان می کشی کافی ات نیست و باید با چشم خودت ببینی و ذره ذره آهن داغ شوی؟ باید استخوانهایت را هم بسوزانی تا باورت شود که این ها بازی است و تو خودت را مسخره کردی؟

تمام شده و رفته. این را هزار سال است که داری به خودت می گویی. حالا نمی خواهی باور کنی خنده هایش واقعی است باید به خنده های خودت برگردی. تو هم واقعی نیستی. غریبه که نیستیم. لابد نیست دیگر. وگرنه همانقدر لبهای او شادند که لبهای تو. تف به هر چه عکس. تف.

چرا اینقدر به قیافه من نمیاید که سیگار بکشم؟ چرا هر دفعه سیگاری آتش می زنم, باید بخندم و تمام حس تلخش را تمام کنم؟ الان هم می دانم اگر بروم آن وینستون از ایران را رسیده را از کشوی بغل تخت در بیاورم و با ناشیگری همیشگی ام فندک روشن کنم باز هم می زنم زیر خنده. دلم می خواهد تلخ بمانم.

این درد تلخ ماندن و تلخ کردن هم لابد از مشتقات همان مرض خود آزاری است. چقدر اسم ها زیاد شده اند. نمی شود ساده کرد همه اینها را و فقط گفت نزدیکم نیایید که حالم از همه خنده هایتان بهم می خورد و دلم می خواهد خنده بر لبهایتان بماسد و همانجا بمیرید؟

___________________________________________________________

10:15 PM Permalink

قصه های من و یحیی -2

رانندگی باعث شده من بعضی قوانین فیزیک یادم بماند.
یادتان است یک جایی بود می گفت که جرم اجسام بر یکدیگر نیروی جاذبه دارند و مثلا این جرم زمین است که باعث می شود جاذبه ایجاد شود و ماه دور زمین بچرخد؟ ( حالا یک چیز در همین مایه ها)
خوب آن وقت من چرا نباید بترسم وقتی با سرعت بالا در کنار یک تریلی نمی دانم چند چرخه درحال رانندگی ام؟ اگر جرم تریلی به جرم یحیی نیروی جاذبه وارد کند و بینوا را به طرف خودش بکشد, چه؟


August 14, 2007

یکی می مرد ز درد بی نوایی...

دست هایم درد می کنند. دست راستم بیشتر. فکر می کردم درد استخوان است. یک مدتی بود - شاید چند ماه- که موقع تایپ یا رانندگی یا حتی گاهی موقع راه رفتن یک دفعه انگار استخوان بین مچ و آرنجم سوزن باران می شد. چند لحظه هم بیشتر نبود. ول می کرد.
هفته قبل درد شدید شد. بازوی سمت چپم هم درد گرفت. زانوی پای راستم هم. درد آن شب را هر جان کندنی بود با ایبوپروفن و ویکس و این حرفها به صبح رساندم و دیروز نوبت دکتر داشتم.

ما یک دکتر هلوی تپلی جیگر داریم که عاشقمان است ( یعنی خودش اینطور می گوید) و ما هم عاشقشیم. از این چکش های کوچک فلزی زد به همه جایم. دست و پا و زانو و بعد هم گفت با من مسابقه مچ ( از همانها که هر کسی دست آن طرف را خم کرد, برنده است) بده و بگو کجایت درد می گرفت. یک ساعتی از این ادا و اطوارها در آورد و بعد هم گفت:

هیچی ات نیست. عصبی هست. درد عصب است. مال استخوان نیست. یک مقدار آرامش به زندگی ات بده. فکر نکن. شب زود بخواب. صبح دیر بیدارشو.با نهار و شام شراب بخور. عصرها برو راه برو. برو کایاک سواری کن. شنبه ها و یک شنبه ها بزرگراه یکم را بگیر و ببین به کجا می رسی. به هیچی فکر نکن. کارت را سخت نگیر. یک ترم درس نخوان. تعطیلات برو. شنا کن. برو مدل موهایت را عوض کن. لباس نو بخر. غذای خوب بخور. به خودت برس. آرایش کن.

اصولا به خاطر اینهمه "خوشحال" بودنش است که من عاشقشم. آخرش هم که مرا ماچ کرد که برود بهش گفتم حالا یک قوطی ایبوپروفن بنویسد که من دست خالی بیرون نروم.


August 13, 2007

کابوس

کسی تا به حال بوده که از وقتی نوشتن یاد گرفته شروع به نوشتن خواب هایش کرده باشد؟

فرض کنید الان می توانستید بخوانید که در فلان روز مرداد ده سال قبل چه خوابی دیده بودید؟ چه کسی در زندگیتان بود یا وحشتتان از چه بود؟ ترسناک است مگر نه؟ آن هم ما زمینی ها با این قدرت خارق العادمان در فراموشی آنچه را که دوست نداریم یا از آن می ترسیم یا شرمساریم.

من وقتی از خستگی در حال مرگ نباشم خواب می بینم. در فاصله بین ترم ها شاید هر شب. شاید هم همه انسانها همه شب خواب می بینند. به همه کاری ندارم. خودم را می گویم. لابد از این خوابها هم صدی نود یادم نمی ماند. چه می دانم. دکتر خواب که نیستم.

دیشب خواب دیدم یکی از خاله هایم می خواهد با فتحعلی اویسی ازدواج کند و من گریه کنان به سراغ شرلوک هولمز می روم که برایم ثابت کند فتحعلی اویسی یک قاتل سریالی است. دفتر شرلوک هولمز در یکی از کوچه های بین میرداماد و ظفر بود. کوچه ای به اسم گلایل.

___________________________________________________________


رویا با طعم چای

می دانی؟
یک روز یک نفر در گوگل از خواب با سردرد بیدار خواهد شد. بعد قهوه استارباکس حالش را خوب نمی کند. بعد می رود اتاق مهندس بغلی اش و می بیند یک چایی بسته ای آنجاست که لیپتون هم نیست. بعد از همکار ایرانی اش می پرسد این چیست. همکار ایرانی هم می گوید که این چای ایرانی است. بعد آن مهندس مریض چای ایرانی درست می کند و آن را می خورد و سردردش خوب می شود.

خوب حالا اگر این مهندس مریض ریس قسمت استخدام گوگل باشد یا دست کم بتواند تعریف این چای را تا اتاق استخدام ببرد می دانی چه می شود؟
نمی دانی دیگر. آنها می افتند دنبال بهترین آدم چای دم کن این حوالی. چون تازه بعد از جستجو در همان گوگل خودشان می فهمند که اگر چای را در قوری دم کنند تازه خوش مزه تر هم می شود. این است که آگهی استخدام می دهند و آن وقت شاید من بتوانم بشوم آبدارچی گوگل.

کی گفته که همیشه مهندس ها باید بروند آنجا.


August 11, 2007

بلوغ

DSC04895.JPG


مطمنم. یعنی می دانم جایی در بین سطور گم شده در دل تاریخ ضرب المثلی به این مضمون پنهان شده است که :
"روزی که اولین آش رشته ات را پختی, وارد دوران جدیدی اززندگی می شوی."

یعنی مگر می شود برای اینهمه عشق و غرور وذوق ,ضرب المثلی نباشد؟


August 10, 2007

امر خیر فوری

فرض کنید یک آدمی - فارسی زبان البته- که چند سالی است دستش به هیچ کتاب فارسی نرسیده و خودش هم ندانسته که یک دفعه چطور چهار سال گذشت و یک کتاب فارسی هم نخواند, بلاخره از خواب خرگوشی بیدار شد و تصمیم گرفت دوباره کتابخانه ای دست و پا کند. یک پول اندکی هم فراهم کرد و بعد نقدیم عموی محترم معرف الحضور کرد که برایش کتاب بخرد. بعد هم دست به دامان دوستان دیده و ندیده شد که" من کلا از قافله چند سالی است عقبم. آن موقع هم که همراه قافله بودیم خیلی وسعمان به بازار روز نمی رسید. حالا شما لطفی بکنید و یک سری کتاب جدید و قدیمی معرفی کنید."
دوستانش هم که معرفتشان معرف خاص و عام هست جواب دادند که برو فلان و فلان را بخر. این شد که یک لیست هفتاد هشتادتایی فرستاد خدمت عمو جانش که اینها را می خواهم.

بعد هم با ترس و لرز از هزینه ارسال و این حرفها دست به دعا نشست که پولش کم نیاید.
حالا عمو جانش خبر داده که دختر جان - اینجا معلوم می شود که این آدم فارسی زبان قصه ما مونث هم تشریف دارند- چه نشسته ای که کتابها را برایت فرستادم. زمینی هم فرستادم و ارزان شد. حالا هم از پولت آنقدی مانده که من یک صد جلد کتاب دیگر هم بخرم و بفرستم.

دقت بفرمایید. دست کم صد جلد کتاب دیگر. بماند که در لحظات اولیه شنیدن خبر در یکی از اعضای محترم فرد اول قصه مجلس عروسی به چه مجللی برپا بود, اما بعد از چند ثانیه یادش آمد که خوب آدم حسابی حال تو از کجا می خواهی اسم صد تا کتاب را گیر بیاوری؟
البته این دختر خانم قصه ما به جهل خودش در تمام زمینه های ممکن در این عالم ( از جمله تاریخ و جغرافیا و سیاست و جامعه شناسی و ادبیات و دین شناسی و الهیات و فلسفه و شعر و ...) واقف است و می داند که هر چه گیرش بیاید را باید بخواند.
یک مقدار جستجوی اینترنتی کرد که بدتر ناامیدش کرد. انتشاراتی که می شناختشان اصلا جایی در اینترنت نداشتند و بعد هم هیچ جایی نبود که یا خلاصه کتاب را ببیند یا نظر بقیه خوانندگان را بفهمد. زورش به همین وبلاگهای معرف کتاب رسید که بیشتر آن کتابها را هم در لیست قبلی اش نوشته بود.

حالا این شده است که باز هم دست به دامان این وبلاگ شده است و خوانندگان فهیم و البته با معرفتش. یک زحمتی بکشید و برایش بنویسید که اگر قرار باشد همین فردا ( خدا نکند البته) بمیرد چه کتابهایی را باید قبل از مرگش بخواند. حالا ایراد فلسفی هم نگیرید که تا فردا چطور می خواهی همه این کتابها را بخوانی. مثال است و به قول بزرگان در مثل مناقشه نیست. فکر هم نکنید که مثلا فلان کتاب را حتما خوانده. باور بفرمایید نخواندم. یعنی شما اگر بگویید من یک کتاب فارسی دارم ,نه خیر. ندارم.
یعنی اگر یک کار ثواب در همه عمرتان قرار باشد بکنید همین است. باور کنید این دختر خانم قصه را بنده خود کرده اید. عجله را هم چاشنی امر خیرتان بفرمایید که وقت ذیق است و فردا شاید زد و زبانم لال...


August 09, 2007

Mirabelle Cafe

DSC04873.JPG

Mirrabelle کافه جدید من است.
کافه نو است. این را دوست ندارم. اما سه دقیقه بیشتر با خانه مان فاصله ندارد و این عکس پایین هم گویاست که چرا نباید از دستش داد. نانهای فرانسوی خوبی هم دارد. سفارش کیک و شیرینی هم برای مجالس قبول می کند. شنیده ام کوکتل های خوبی هم درست می کنند که امتحانش نکرده ام تا به حال. من عاشق شیرینی هایش هستم که خامه ای اند و طعمشان آشناست. ظاهرا صبحانه و شام سبک اما گرم هم دارند. این را صورت غذا می گوید.
آدرسشان هم این است:

Mirrabelle Cafe
7318 Winding Way
Fair Oaks, CA 95628


DSC04880.JPG


August 07, 2007

مرا توقیف نکنید. من همیشه با مردان خوابیده ام.


نامه نوشته ام که چرا فیلترم کرده اید؟ من که دیگر حتی ماست هم نمی خورم. من مدتهاست نه چیزی می خورم نه چیزی می بینم و نه چیزی می گویم. کارم شده بروم از چایخانه ها عکس بگیرم و این جا را به خاطر پول یک ساله‌اش که جلو جلو داده‌ام فقط زنده نگه دارم.جواب داده اند که ما بی تقصیریم. دستور قوه قضاییه بوده برای وبلاگ شما.

حالا من مانده ام با ابهت این اسم قوه قضاییه. قوه قضاییه مگر همان جایی نبود که روزنامه تعطیل می کرد؟ یادم میاید. یک قاضی هم بود آن دوران. اسمش هم مرتضوی بود. ولی گمان نکنم به مرتضی علی و عدل و این افسانه ها ربطی داشت. روزنامه ها را هم شنیده ام تعطیل می کنند چون آدمهایی که اسمشان را آن تو می آورند نمی روند با مردان نمی خوابند. خب. این به من چه؟ من که همیشه با مردان خوابیده ام.

لابد مهم است انسانها در خانه شان چه می کنند. کی بود می گفت چهار دیواری اختیاری؟ اصلا بدهید دهانش را گل بگیرند. اگر باز هم کسی گفت بدهید اینبار قاطی ده پانزده نفر آدم دیگر آویزانش کنند. تمام هستی تو همان چهار دیواری ات است. ما چطور می توانیم به آن کار نداشته باشیم.
اصلا می دانی؟ کی گفته که سر مهم است؟ مگر نشنیدی که می گویند پا ستون بدن است. لابد آن چه که بین پاهای تو هم می گذرد چراغ همان چهار دیواری است دیگر. معلوم است که مهم است. ندیدی در خیابان اول به کمرت نگاه می کنند بعد به چشمهایت؟
اصلا چه اهمیت دارد تو داری از ادبیات حرف می زنی یا از سینما یا از ورزش یا از هر کوفت و زهر مار دیگری. مهم آن است که در خانه ات با که می خوابی. اصلا می خوابی یا اینکه چون هم خابه گیر نیاوردی داری از این حرفهای گنده می زنی؟ یادت رفته وظیفه اصلی ات چیست؟ هر روز که نباید این حرف ها را گفت.

حالا دوباره باید برایشان یک نامه بنویسم و بگویم که باور کنید من همیشه با مردان خوابیده ام. شاید رفع توقیف شوم.


August 06, 2007

ویراستار

من یک ویراستار دارم.
من یک ویراستار خوب دارم.
من ویراستار خوبم را در یک روز بد پیدا کردم.
ویراستار خوب به من گفت که بد ننویسم.
ویراستار خوب خودش کم می نویسد.
ویراستار من اولین نفری است که اینجا را می خواند.
ویراستار من اولین نفری است که نظر می گذارد و می گوید این و آن را درست کن.
می گوید هست نه. است.
می گوید این کلمه بی معنی است. آن کلمه را بگذار.
می دانم که از اینکه من نیم فاصله را رعایت نمی کنم حرص می خورد اما به من نمی گوید.
شاید ویراستارم نداند که من در این کامپیوتر ها نمی توانم آن برنامه را سوار کنم.
ویراستار خوب هر دفعه از بد نوشتن من ناراحت می شود اما می آید و با مهربانی می گوید که دفعه بعد بهتر بنویسم.
من ویراستار خوبم را دوست دارم اما نگرانم.
نگرانم که خسته شود و دیگر از من ایراد نگیرد.
نگرانم که بگوید این دیگر آدم نمی شود و بگذار هر غلطی که می خواهد بکند.
ویراستار جان خوبم که اینجا را می خوانی.
خسته نشو. اگر تو خسته شوی من پس چطور یاد بگیرم خوب بنویسم؟
خسته نشو لطفآ و همین طور از من ایراد بگیر تا یک روز متنی بنویسم که تو بیایی بگویی این خوب بود.
من منتظر آن روزم.

این آهنگ را هم تقدیم به تو می کنم.سلیقه ی موسیقی تو را سخت می شود فهمید. یعنی من هم زیاد استعداد ندارم. این آهنگ برای تو.


August 05, 2007

Negro Park; Folsom, CA

DSC04871.JPG


August 03, 2007

حافظه

زن بود و دو بچه. برایشان خانه گرفتیم. وسایل زندگی هم تا حدی که وسعمان می رسید. کارهای اداری شان را هم انجام دادیم. بیمارستان باید می خوابیدند, دغدغه های آن هم به کنار. کار برایش پیدا کردیم. بچه ها را مدرسه اسم نوشتیم. هر کاری که در وسع مان بود. وظیفه هم بود. یعنی فکر می کردیم هست. بعد از اینکه دوماه گذشت و بچه ها اتوبوس مدرسه شان راه افتاد و زن هم کارش, دیدیم یک نفر پیغام آورده که این ها دیگر دلشان نمی خواهد با شما رفت و آمد کنند. نروید مزاحمشان نشوید. هاج و واج ماندیم. اما باز هم پدر بود و درایت همیشگی اش که ما راحتی آنها را می خواهیم. هر جور که خودشان راحت ترند. گذشت. یک سال گذشت.

****
امروز از یک سازمان خیریه به من زنگ زدند که فارسی زبان می خواهیم. گفتم بفرمایید. در خدمتم. گفتند یک خانواده ای هست که روز اول کسی آن ها را آورده و در خانه ای گذاشته و رفته. حتی نمی دانند آنها کجا هستند. خودشان رفته اند کارهای اداری شان را کرده اند و زن با زبان بی زبانی بچه ها را پیاده می برده مدرسه و در این مدتی که اینجا بوده اند یک بار هم دکتر نرفته اند و قص علی هذا... گفتند شما یک زنگ بزنید ببینید وضعشان چطور است و چه می کنند. گفتم اسمشان را بفرمایید و شماره شان را.

****
اسم آشنا بود.
حیف که پدر این روزها نیست که با درایتش بگوید که چه باید بکنم. دلم سوخته است.


_______________________________________________________

12:59 PM Permalink

تخم ما و توپ آنها

این نوشته مخاطب خاص دارد. حالا هر دفعه در چت و ملاقات به رویم نیاورید و فکر نکنید بنده در ملا عام هم اینطور با شما برخورد می کنم. اتفاقا این دو خط آخر هم مخاطب خاص دارد.

می گوید نگو تخم. زشت است. خارجی اش را بگو . می گویم خوب باشد. از این به بعد به جای تخم مرغ هم می گویم توپ مرغ. نه نمی شود. مرغ بینوا ماده است. تخم ندارد. پس باید گفت تخم نداشته مرغ. این چطور است؟
نه . این تخم با أن توپ فرق دارد. نداری دیگر. نمی فهمی. آها. پس عقلم هم در تخم نداشته ام است.

حکایت رانندگی است. فحش خارجی می شود داد. فاک و ماک و اینها مثل نقل و نبات می آیند و می روند. حتی مادرش را هم می خواهی به فاک ببری. حالا من نمی دانم از کی فاک بردنی شده. جاهای دیگر قبلا می بردند. اما آنجا دیگر فارسی است. خوبیت ندارد بگویی. آن هم جلوی زن جماعت بی تخم. راست می گویم دیگر.

یک بحثی است به اسم "ریختن قباحت فحش های ناموسی در زبان دوم". اسم واضح است از خودم است. حالا شاید یک چیزی در این مایه ها باشد. حکایت آن فامیل اینجا بزرگ شده است که جلوی ما فاک نمی گفت. اما اعصابش مدام یک کلمه ک دار می شد و به ما می گفت که اینقدر کاف شین نگو. ما هم با این همه حجب و حیا مانده بودیم چه گونه حالی اش کنیم که اینها "کول" نیست مادر جان. زشت است. نگو جلوی این همه خانم بدون تخم. الله اکبر.

حالا اینهمه حرف نامربوط زدیم اینجا. یک خاطره از ده - دوزاده سالگی هم تعریف کنم که این بحث تکمیل شود. مزیت بازی کردن با پسر بچه ها در کوچه, یادگرفتن کلماتی بود که کاربدش را می دانستی اما معنی اش را نه. می دانستی کجا به کارش ببری. اما نمی دانستی چرا باید به کارش برد. شاید برای همین بود که آن روز به پدرم گفتم. این کنترل را بده به من. این شبکه خیلی برنامه هایش تخمی است. می خواهم عوضش کنم!


August 02, 2007

اگر قرار بود من هم سیزده تایی بنویسم بدون شک یکبار شماره سیزده ام می شد دوربین دیجیتال.

خوب است البته. بقیه هم مرا دوربین به دست دیده اند و هم دیده اند که هر دفعه با چه شوقی گله گله عکس می اندازم که بعد از سه سال هنوز می گویند تازه خریدیش؟ متلک است دیگر. باید گفت.

آخرین باری که خودم عکس چاپ کردم را که اصلا یادم نمی یاید. آخرین باری هم که عکس توی آلبوم چسباندم را هم کم کم یادم می رود. دوستان و بستگان که همگی به میمنت و مبارکی عکس های ما را چسبیده به نامه برقی می بینند و یک کلیک روی ضربدر قرمز می کنند و لابد بعد هم نامه را می اندازند در سطل آشغال برقی شان. اصلا بی عظمت شده ایم.

حالا عرض من برای گلایه نیست، دیشب رفتم برای پدربزرگها و مادربزرگها عکس واقعی چاپ کنم. خدا را شکر آنها دیگر برقی مرقی نشده اند. آنها عکس را حالا اگر قاب هم نگرفتد دست‌کم می گذارند چهار گوشه گوبلن قاب گرفته شده زوی دیوار. بعد هم که گوشه عکس ها تا شد لابد گوشه ها را عوض می کنند.

اصلا آدم ها در عکس های چاپ شده زیباترند. خودم را دوباره دیدم و دوستش داشتم و چقدر این چهار سال عکس هایم عوض شده اند. آنقدر که بعضی از عکس ها را برای خودم نگه داشتم.

اگر از سه سال پیش تا حالا در دوربین من عکس دارید بدون تعارف بگویید که چاپ کنم. عکس ها را نگه می دارم. همه شان را. آدرستان را هم نامه برقی کنید. مطمئن باشید برایتان می فرستم.
باور کنید زیباتر از آنی هستید که برایتان چسبانده و فرستاده ام.