
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« June 2007 | Main | August 2007 »
Spices
روی ایوان نشسته ام و به گلهای سیبم نگاه می کنم. حالا دیگر کارم این شده که بروم برگ هایشان را بشمارم که کی زیاد می شوند. صدای در میاید.
پیرزن همسایه است. با یک کارتون به بغل. می گوید دارم می روم به جایی دیگر و این را می خواهم بدهم به تو. بعد می گوید اینها را خیلی دوست دارم اما جایی که می روم نمی شود خوراکی برد. دلم می گیرد. کارتون را می گیریم و نگاه نکرده تشکر می کنم. می خواهم ببوسمش. اما نمی دانم چرا صورتم را جلو نمی برم. راستش اصلا نمی دانم مال کدام واحد است.
در را با لگد می بندم و با کارتون روی زمین می نشینم. قوطی های خاک گرفته ادویه اند. چند بسته جو پرک شده و آرد و سس مخصوص گوشت و اینها هم قاطی شان است و باقی اش ادویه است. در قوطی های رنگارنگ خاک گرفته. بعضی ها را هم در کیسه های پلاستیکی ریخته و رویشان را برچسب گذاشته و اسمشان را نوشته. فلفل را می شناسم. نمک دریا را هم همینطور. یک قوطی بزرگ هست که فکر می کنم جعفری خشک شده باشد. جعفری یا نعنا را نمی دانم. یک قوطی هم چوبک های دارچین دارد. اینها را می شناسم. بقیه اما غریبند. "رز ماری" دیگر چیست؟ "ارگانو". "ماستر سید". بقیه اش را اصلا نمی توانم بخوانم. به سرم می زند که بفهمم فرق این فلفل ها که همه قرمزند, اما رنگهایشان یکی نیست را بفهمم. بو کردن همان و به عطسه افتادن همان. زیاد طول نکشید. همینطور نشسته اسم روی زمین و قوطی ها را دورم چیده ام. با اینها چه کنم؟
دست به دامن کتاب لغت می شوم. "رز ماری" می شود" اکلیل کوهی". سخت تر شد. دوستی زنگ می زند که آدرسی بگیرد. می پرسم می دانی با" ارگانو" چی درست می کنند؟ می گوید می ریزند روی ساندویچ" کلاب". به مرحمت نه ماه کار کردن در "ساب وی" می دانم که دیگر "ساندویچ کلاب" چه صیغه ای است. بعد می گویم فارسی اش چی می شود؟ نمی داند.دوست "دیت" دارد و مرا بین همه آن قوطی ها تنها می گذارد.
قوطی ها را شستم و یک جایی بین قفسه های آشپزخانه برایشان پیدا کردم که بچینمشان روی هم. استفاده که نخواهم کرد ازشان اما یک خاصیت دارد. همه شان نصفه اند. این بار که یک نفر به هوای لیوان پیدا کردن بیاید در قفسه را باز کند به خودش لابد می گوید این دختر عجب آشپزی است. همه این قوطی ها را تا نصفه استفاده کرده.
09:04 AM
Permalink
امروز
با لاله گوشت بازی می کنم. دست تو روی گونه های من است. چشمانم را می بندم و فکر می کنم پرزهای پره های گوشت را هم می شناسم. چشمانم را که باز می کنم نگاهم به پل دستانم روی سینه ات خیره می شود. جایی که قلبت می زند و دست من هم همراه با آن آرام بالا و پایین میرود.
چراغ سمت تو روشن است. نور به نیمه صورتت خورده است و من به تن برهنه ات نگاه می کنم. غرق خواهشم اما شهوتی در کار نیست. اینبار فقط تو را می خواهم. بدن برهنه ات هم باید جزیی از این تویی باشد که می خواهم.
چرا همیشه وقتی به تو می رسم کلمه کم میاید؟ بدنت را چگونه باید وصف کرد که کم نگفته باشم؟ دستانت از روی گونه هایمم پایین میاید و من دوباره چشمانم را می بندم.
تو خوبی. کلمه دیگری پیدا نمی کنم. به همین سادگی. خوبی و بودنت خوب است. با تو بودن خوب است. در کنار تو حس آن گیاهی را دارم که خودش است اما به شاخه دیگری تنیده و با هم یک ساقه محکم را ساخته اند. با تو ساقه شدن را دوست دارم.
تو خوبی. به خوبی آن کسی که در یک جاده سخت هم صحبت می شود تا سختی سنگلاخ کمتر شود. تو حتی از آن همراه هم خوب تری.
می دانم که اینجا را نمی خوانی. می دانم که می توانم هرچه دلم بخواهد بگویم بدون اینکه نگران سرخ شدن گونه هایم باشم. نوشته های اینجا را از نوشته های پشت کارتی مان هم بیشتر دوست دارم. پشت کارت جای کافی برای حرف زدن – برای از تو حرف زدن- ندارد.
این به هم چسبیدگی, این هرم بدنهامان را دوست دارم. این بی شهوت شهوت زده را دوست دارم. این کنار هم خوابیدن و حرف نزدن و نگاه کردن و لمس کردن را دوست دارم. شرابمان هم لب نزده مانده هنوز. لب تو اما اینجاست.
خوب است که هستی. تو خوبی و با تو همه زندگی خوب است.
امروزمان مبارک.
هوسانه عصر یکشنبه
حاصلش دو گلدان گل سیب سفید و قرمز در بالکنی کوچکمان بود.
فاصله
ما یک ربع با هم بودیم و ده دقیقه اش را ساکت بودیم. شاید برای همین بود که اینبار دیگر نخواستیم تنها باشیم. باورت می شود من و تو ده دقیقه کنار هم بودیم و ساکت ?
ما باهم بزرگ شدیم. شاید از قنداق. یعنی از وقتی تو به دنیا آمدی. دوماه بعد از من. همسایه بودیم و همسایگی در مرام پدر و مادرهای ما یعنی خواهر و برادر شدن. پدر و مادر تو هنوز عزیزترین هایم هستند.
با هم بزرگ شدیم. شهرهایمان یکی نبود. اما آخر هفته ها را که نگرفته بودند. تا بچه بودیم با ماشین بزرگترها و وقتی عقلمان به ماشین گرفتن رسید دیگر ما بودیم و این جاده. تابستانها هم که وضع معلوم بود.
با هم بزرگ شدیم. دبیرستان رفتیم. تو تجربی و من ریاضی. اما چه اهمیتی داشت. هنوز می شد درسی را پیدا کرد که به بهانه اش شب خانه هم بمانیم. کنکور را بگو
با هم بزرگ شدیم. عاشق شدیم. پسر بازی کردیم. ترسیدیم. خندیدیم. گریه کردیم. راه رفتیم. آرایش کردن یاد گرفتیم. مانتو شناس شدیم. مانتو های آبی مان را یادت است. واقعا به آنهمه متلک می ارزید؟ چند سال قبل بود؟ ده سال؟ دوازده سال؟
ازدواج کردی. با آن مرتیکه کثافت . بدم میامد ازش. تو میترسیدی. خواهرت رفته بود. برادرت رفته بود. تنها بودی. من بودم. شاید ندیدی. چقدر دلم می خواست سر عقدت جواب ندهی. اما تو گفتی و من گریه کردم.
شاید از همانجا شد که جداشدیم. شاید بقیه جوانی ات ماند. شاید وقتی من هنوز مشغول کشف تجربیات تازه بودم تو دستت را بند کرده بودی. نمی دانم. نمی خواهم توجیه کنم. اما این همه فاصله از کجا آمد؟ می دانم که از همان سه سال زندگی ات با آن کثافت آمده است. همان سالها که من حتی دلم نمی خواست گویم که چه می کنم و تجربه هایم چگونه می شکند و بزرگم می کند.
از جهنم آمدی بیرون. خوب بود. اما حالا وقت تجربه هایی بود که من سالها قبل بوسیده بودمشان و گذاشته بودمشان سرطاقچه. چه باید می کردم وقتی دیگر برایم جالب نبود تازه کشفیات تو. ما فاصله گرفتیم. من فاصله را دوست نداشتم.
دوسال قبل باز بهتر بود. هنوز می شد با صحبت از قدیم و قدیمی ها وقت را گذراند. تو بعضی ها را یادت مانده بود و من بعضی دیگر را. هنوز می شد مثل قدیمها نشست و تمام شب را یک نفس حرف زد. خاطره ها هنوز کافی بود.
کاش اینبار همدیگر را نمی دیدیم. شاید هم نباید دیگر تنها شویم. اینطور هر دو می فهمیم که دیگر حرفی برای گفتن نداریم. که تجربه ها چگونه عوض شده اند و دیگر زبان هم را, تاریخ هم را نمی فهمیم. مگر چقدر می شود خاطره های ده سال قبل را تعریف کرد؟ چقدر مگر یادمان مانده از آن آدمها؟
کاش دوباره نزدیک شویم. کاش لااقل نزدیک هم زندگی می کردیم. آن وقت شاید می شد باز خاطره ساخت. هر چند ما نیستیم که خاطره می سازیم. محیط دورمان است که خاطره می سازد و اینجا کسی برای فاصله بین ما دل نمی سوزاند تا دمی را خاطره کند.
شهود
به سلامتی من دیشب فهمیدم که مایکل داگلاس پسر کرک داگلاس است.
خیلی دیر بود؟
مایکل مور در رادیوی ملی
این برنامه مایکل مور درN.P. R را- که دیروز پخش شد- در مورد فیلم جدیدش از دست ندهید.
از مایکل مور انتقاد می شود که تنها یک طرف داستان را نگاه می کند و بی طرف نیست. او هم در جواب می گوید همه رسانه ها آن طرف را می بینند. من این طرف را. تازه این هم برابر نمی شود.
______________________________________________________
قصه های من و یحیی
یعنی یاد گرفتن اینPush وPull اینقدر سخت است؟
امشب که برای بار چندین هزارم به جای صندوق عقب در باک بنزین را باز کردم تصمیم گرفتم یک تکه کاغذ بگیرم و رویش فارسی بنویسم بکشید و فشار دهید. بعد هم بچسبانمش به دستگیره Push & Pull این مادر مرده.
یعنی فرض کن این ها کارشان این است. مهندس اند. بعید که نیست ازشان. از این راه نان می خورند. اصلا عشقشان این است. رفته اند درس خوانده اند که این ها را بسازند. یا اصلا مرض دارند. یا اصلا هیچ چی. مثل من و تو کارگر ساعتی اند. باید کار کنند. اینها را طراحی کنند. آخر تو که اسمت را گذاشته ای انسان عاقل می روی سوار این ها می شوی؟
هیچ چیز در این دنیا نمی تواند مرا وادار کند که بار دیگر چنین چیزی را امتحان کنم. هیچ چیز.
******
روزهای خوبی نیستند. سعی می کنم انکارشان کنم و بگذارم فقط رد شوند. این انسانی که این روزها در من است را نمی شناسم. شاید انکارش راه چاره نیست. باید شناخت و مبارزه کرد. شاید هم همزیستی. اما دوست ندارم در من بماند. خود قدیمی ام را می خواهم.
*****
دو کافه خوب شناختم. عکس ها را که آماده کنم می گذارمشان اینجا.
*****
انگیزه جدیدی برای زندگی پیدا کرده ام. "آی فون" آنهم بعد از تنها یک ربع ور رفتن با آن در فروشگاه اپل. حالا اگر هم یک سال پس انداز کنم و بتوانم بخرمش, مشکل اصلی باقی خواهد ماند که همان حواس جمع و سابقه به شدت خراب در گم کردن گوشی هاست. اگر هم بخرمش باید جوری به خودم بدوزمش. اما آنوقت امکان دارد با خودم گم شود.
******
دو روز آخر هفته که خوب نباشد همه خستگی هفته می ماسد به بدن. حالا باید تا هفته بعد صبر کرد که شاید اتفاق بهتری بیافتد.
*****
آخر هری پاتر را تعریف کنم حالتان را بگیرم؟
ادعا
توضیح:
این مطلب را فکر کنم ده روز قبل اینجا نوشته بودم. تیر خدا همان شب که ما این پست را هوا کردیم, به ما زد و یک بلایی سر این وبلاگ آمد و یک شبانه روزی به آن دنیا رفت. بعد که مدهوش از آن دنیا برگشت, این پست غیب شده بود. نه در آرشیو نوشته ها بود و نه در خود صفحه.
ما هم گفتیم لابد قسمت چنین بود و آه فیلسوف مورد نظر دامن ما را گرفته. حس نوشتن دوباره اش هم نیود.
تا اینکه دیشب دوستی برایم نوشت که این پست را در گوگل ریدر خوانده و در وبلاگ پیدایش نمی کند. بعد هم برایم فرستادش. حالا ما دوباره می گذاریمش اینجا. ببینیم فیلسوف مورد نظر اینبار هم آه می کشد یا نه.
****
جایی دعوت بودیم و قرار بود برای اولین بار میزبانش را ببینیم. میزبان هم بنده حقیر و منزل را به جهت وبلاگ نویسی دعوت کرده بود. بقیه مهمان
ها هم عده ای هنرمند و فرهنگ دوست و فرهنگ پروران و به قول میرزا علمیون این خطه بودند. بنده خدا میزبان فکر کرده بود ما هم لابد به دلیل وبلاگ نویسی مان چیزی از این حرفها حالیمان می شود.
مجلس به شدت سنگین بود و شرابهای سرخ بود که به سلامتی اهل فرهنگ و علم بالا می رفت. ما هم صم و بکم گوشه مجلس نشسته بودیم و عرق سگی این وری ها را قاطی آب آلبالو می کردیم و سعی می کردیم حرفی نزنیم که آبروی میزبان لااقل نرود. دست کم آنطور ادیبان جمع - که هر کدام دو برابر من اقل کم سن داشتند- فکر می کردند که ماشالله چه جوان برازنده ای. اینجا نشسته و فیض میبرد. خیالشان هم نبود که من همه حواسم به قالی های نطنزی کف اطاق است و ظرفهای نقره اصفهان روی میز.
القصه بحث یکی از حضرات فیلسوف عصر حاضر شده بود و نظریات ایشان در باب انسان شناسی- عرض کردم که , جو بسیار سنگینی بود. دروغ چرا. ما اسم این فیلسوف را قبلا در همین وبلاگهای سخت سخت وبلاگستان خودمان خوانده بودیم. یعنی می دانستیم فلان آدمی هم وجود دارد. در همین حد. نه یک کلام بیشتر. خدایش نه یکی از کتابهایش را دیده بودیم و نه می دانستیم چه می گوید و قصه اش اصلا چیست . الان هم حتی نمی دانم اهل کجاست.
یکی از جوانهای بسیار پر حرارت( اینجا منظور از حرارت ,Hot فرنگی نیست. همان شور و شر خودمان است. به آن بخش حرارتی کاری ندارم.) و البته باسواد جمع رشته سخن را به دست گرفتند که اتفاقا با توجه به نظریان این فیلسوف وضعیت کنونی و نابسامانی امروز ایران هم قابل توجیه است و باید کتابهای ایشان در دانشگاههای ایران تدریس شود و ...
من که تازه سرم گرم شده بود و فکر می کردم قیمت این قالی چند هزار دلار باید باشد و چقدر صاحبخانه خوش سلیقه است که گلهای قالی با گلهای تابلو فرش روی دیوار هماهنگ است ناگهان شنیدم که جوان پر حرارت اسم بنده را آورده و می پرسند" به نظر شما اینطور نیست خانم لوا؟"
جمع ساکت شد و من تنها توانستم یک نفس عمیق بکشم و یادم بیاید که باید لبخند بزنم. لعنت به این اسم تابلو که همه یادشان می ماند. سعی کردم لبخندم تا حد ممکن شبیه لبخندهای آنجلینا جولی در اقا و خانم اسمیت بشود. حالا اینکه چقدر موفق شدم را بقیه بگویند. بعد ته استکان عرق را که یک ربعی به دستم مانده بود خیلی روشنفکرانه بالا زدم و وقتی فیها خالدونمان شروع به سوختن کرد من هم لبخند زنان گفتم:
البته دوستان بیشتر از بنده آگاهند و مطالعاتشان حکما بیشتر. اما در همین چند کتابی که من از ایشان خوانده ام متوجه نکته ای شده ام که انسان شناسی ایشان ریشه در فرهنگ غرب به خصوص اروپای غربی و آلمان دارد. حالا اینکه ما این را چطور بتوانیم با فرهنگ ایرانی اسلامی ایران با این تنوع فرهنگی و قومی ربط بدهیم کار ساده ای نیست. به خصوص که انسان شناسی غربی نقطه شروعش انسان تنهاست و در شرق بر عکس این. در هر حال ما چه خوشمان بیاید چه نیاید چیزی که امروزدر جغرافیا به اسم ایران شناخته می شود, فرهنگ یکدست قومی و مذهبی ندارد.
ساکت شدم و دوباره جولی وار لبخند زدم. جمع هم ساکت شده بود که یک دفعه یکی از آقایان - خوشنام فرهنگی این حوالی- رو به من کرد و گفت دخترم من به داشتن جوانهایی مثل شما که اینطور دقیق فرهنگ خودشان و غرب را می شناسند و چنین مطالعات عمیقی دارند افتخار می کنم..
باور کنید بعدش آن آقای فیلسوف مورد نظرو تدریس کتابهای ایشان اصلا گم شد و بحث تبدیل شد که چرا جوانهای ایرانی اینقدر در خارج موفقند. بنده را لابد می فرمودند دیگر.
من هم بلند شدم و رفتم روی ایوان که قلیان بکشم. ولی فکر کنم که میزبان محترم - که اینجا را هم می خواند- تا همین لحظه چقدر به وجود من افتخار کرده بود.
دیوانه
وقت هایی هست- مثل همین امروز- که با خودت فکر می کنی یعنی از این بدتر هم ممکن است؟
چه کنم اگر بخواهم غر نزنم ولی از تمام هیکلم چیزی جز غر نمانده باشد؟
خسته ام و نمی دانم کی زندگی ام مثل آدمیزاد می شود.
این دومین باری بود که از این سردردهای دیوانه گرفتم. دردی کشنده همراه با تهوع. هی به خودم دلداری می دهم که به خاطر سرمای کولرهاست و کافین در شکم خالی. هی به خودم دلداری می دهم که هیولایی به اسم میگرن به سراغم نیامده. هی می گویم ارثی هم اگر بود و قرار بود از مادر گرفته باشم خیلی زودتر از اینها باید شروع می شد.
روز دیوانه ای بود.
نحسی ام دامن دو عزیز را - از بهترین های همین حوالی- هم گرفت. رویی از من دیدند که در هیچ کابوسی تصورش را هم نمی کردند. بیچاره ها زنگ زده بودند برای احوالپرسی و چنان پاچه ای ازشان گرفته شد که فکر نکنم دیگر هرگز نامی از من ببرند.
چقدر شرمنده باشم خوب است؟
خسته ام و پر غر. دفعه بعد اگر این سردرد آمد میروم دکتر. حالا امروز را فکر کنم به خاطر با سر خیس زیر کولر نشستن بود. یا شاید هم این کار وحشتناک امروز.
الان هم آمده ام زیر آفتاب نشسته ام. دلم می خواهد بروم خرید. فرقی ندارد. گوجه فرنگی یا کیف و کفش. فقط بروم جایی که بتوانم چند ساعت راه بروم.
هنوز چهار ساعت دیگر باید یکجا بی صدا و بی حرکت و زیر سرمای منجمد کننده این کولر ها بیشینم.
دلم نمییاید خستگی ام را و غرهایم را به خانه ببرم. گناه آن بی نوای از همه جا بی خبر خسته تر از من چیست؟ کاش زمان به عقب بر می گشت و من میتوانستم حداقل از دل آن دو دوست خوب در بیاورم.
من گناه دارم. دلم می خواهد الان گریه کنم. اما این را هم نمی توانم. کلاسم شروع می شود الان.
خسته ام. خیلی خسته.
Permalink
روزمره
اول: از دست این مادرها!
وقت ناهار است و چند نفر از همکارها هم در آشپزخانه با من نشسته اند. از هر دری صحبت می شود . نمی دانم حرف از کجاست که یکیشان می گوید.: " دختر من بیست و دوسالش است. از هجده سالگی هم با دوست پسرش زندگی می کند. اما من مطمینم هنوز باکره است." نگاهش می کنم و در دل می گویم. آره. من هم همینطور.
دوم: من و یحیی
یحیی ماشین سیزده ساله من است. امروز حساب کردم که تقریبا سه ساعت از شبانه روز من در این ماشین می گذرد.چیزی در حدود دوازده - سیزده درصد .بی انصافی است اگر چیزی از یحیی اینجا نگویم. بی نوا زار میزند که مرا بشویید اما کو گوش شنوا. به خودم قول دادم شنبه وقت بگذارم و تمیزش کنم. حالا یک بخشی اینجا اضافه می کنم از قصه های من و یحیی.
سوم: کامپییوتر باکلاس ما
یک کامپیوتر Dell قدیمی به ما داده بودند که وقتی از این دفتر به آن دفتر می رویم از آن استفاده کنیم. مرجان اسمش را گذاشته بود چانگ. چند روز پیش چانگ عمرش را داد به شما. یعنی باطری اش دیگر کار نمی کرد. بی نوا دیگر خیلی پیر شده بود. رفتم تحویلش دادم و گفتم که کامپیوتر جدید می خواهم. یک مقدار اینور و آنور کردند و سعی کردن با این کارتهای حافظه سر و تهش را هم بیاورند. گفتم جان شما راه ندارد و کار من بدون لپ تاپ اصلا لنگ می ماند. ریسمان گرفته کامیپوتر اپل دوهزار و هفتش را داده به ما فقط محض اینکه ما قهر نکنیم. حالا این را جهت پز دادن نگفتم. عرض کردم به دو علت. یکی اینکه همتی کنید و یک اسم با کلاس برایش پیشنهاد کنید ( طبق رسمی که مرجان شروع کرده باید اسم آسیایی باشد) یکی دیگر اینکه آقا! این چقدر سخت است. ما عمری با ویندوز و این دوبار تلق تلق روی صفحه کار کردیم. حالا تا بیاییم به این کامپیوتر جدید عادت کنیم و یادش بگیریم عمرش تمام می شود. یک جایی همین دور و بر در اینترنت سراغ ندارید لااقل بزرگ کردن پنچره اش را به ما یاد بدهد؟
رویا
خانممان بعد از امتحان ناغافل گفت که بروید خانه. این یعنی سه ساعت ارفاق. یعنی من ساعت هفت و نیم عصر یک روز وسط هفته خانه ام و اینطور بی هوا روی بالکنی نشسته ام و منتظرم هوا تاریک شود تا شمع روشن کنم.
چه می شد سهم من هم از تمام رویای خانه بزرگ دوطبقه و ماشینهای رنگارنگ نشسته در حیاط و استخر و حوض و لبخند های تمام نشدنی , فقط سپری کردن عصرها, نه در آن خانه بزرگ که در همین آپارتمان کوچک رنگی ام بود؟
دلم برای این رویای کوچک می سوزد.
_________________________________________________________
Permalink
مهاجر:...
بی تابی و بی قرار. چیزی با هر خبر و گذارش و حرف می لرزد. نمی دانی لرزش از کجاست. جایی خالی, می لرزد.
تعریفت کرده اند انسانی که برای جستجوی موقعیتی بهتر ترک وطن مالوف کرده است. ترک الفت کرده ای. قرار است امید داشته باشی و بتازی و زندگی متفاوتی را تجربه کنی. قرار است لبخند بزنی و از آزادی لذت ببری. قرار است تازه شوی. قرار است فراموش کنی. قرار است جای خالی نداشته باشی. قرار است نترسی.
اما لرزش آن جای خالی نمی گذارد.
تن کنده ای. دلت اما چه؟ آن را هم کنده ای؟ با جای خالی دل که این روزها بی وقفه می لرزد چه می کنی؟
لرزشی که از همه اقیانوس های عالم هم می گذرد تا به تن پریشان تو برسد. دستگیر کرده اند دوستان بی گناهت را به جرم نشستن بی صدا. سنگ زده اند مردی را به جرم عشق بازی, گیریم که ممنوع. اعدام می کنند و می زنند و اعتراف می گیرند و از تلوزیون پخش می کنند و...
می دانی؟ تا وقتی چشمانت می بیند و گوش هایت می شنود بی تابی ات ادامه خواهد داشت. کاری اش نمی توانی بکنی. مگر اینکه کر شوی و کور. یا فراموش خانه مغزت را قوی کنی. یک راه دیگر هم دارد. که اپرا وار از پول "کافی" روزانه ات بزنی و آن را برای جوانک در شرف اعدام بفرستی. یا برای همکارانت نامه فرنگی بفرستی که این نامه را امضا کنند شاید که امضا جلوی مرگ کسی را گرفت. *
مهاجری و تعریف ات کرده اند مسافری در جستجوی دروازه های باز. اما نگفته اند با مسافری که دلش را پشت دروازه ها جا گذاشته چه باید کرد. شاید باید موقع وارد شدن به دروازه معاینات دقیق تری بکنند ببیند مسافر تازه وارد دلش را هم آورده یا نه.
* آن دو جمله آخر صرفا برای سرزنش خودم بود که امروز صبح موقع قهوه گرفتن به این فکر می کردم که این پول را می توانم صرفه جویی کنم برای...
کسی به دل نگیرد.
کرختی عصر یکشنبه
امروز بعد از یک خلوت طولانی, تمرکز , و فکر کردن به تمام گوشه های خالی زندگی ام ,به این نتیجه رسیدم که بزرگترین هدیه ای که کسی می تواند به من بدهد (یا حتی اگر خیلی دلش بخواهد برایم آن را بفرستد!) سری کامل کتابهای نیکولا کوچولو است.
این را داشته باشید از کتاب " تعطیلات نیکولا کوچولو" که دختر خاله حالا دیگر خانم شده ام, شب آخر در کیف کوله پشتی ام گذاشته بود که بین راه وقتی گریه ام تمام شده بخوانمش و واقعا توصیه اش اثر کرد. با صفحه به صفحه کتاب هنوز هم لبخند می زنم.
خلاصه نامه نیکولا برای پدر و مادرش:
"مامان عزیزم, بابای عزیزم,
من خیلی عاقل شده ام. همه چیز می خورم. خیلی تفریخ می کنم و فقط دلم می خواست شما یک نامه به آقای شنکش بنویسید و بگویید مرا مجبور نکنند که بعد از ظهرها بخوابم. مثل آن نامه ای که وقتی من مسله حسابم را حل نکرده بودم برای خانم معلم نوشتید...."
تعطیلات نیکولا کوچولو
سامپه- گوسینی
ترجمه امیر حسین مهدی زاده
چاپ چهارم ۱۳۸۰
کتابهای کیمیا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دومین شنبه ماه+ اولین کافه
سکرمنتو چند سالی است که رسم خوبی به اسم دومین شنبه ماه را اجرا می کند.
مرکز شهر شور و حال دیگری دارد و شاید در هیچ روز دیگر ماه نمی شود اینهمه آدم را باهم و یکجا دید. تمام گالری ها و مراکز هنری مرکز شهر در این دومین شنبه هر ماه مجانی و با شراب و بقیه خوراکیهای خوشمزه منتظر بازدیدکنندگان اند. چیزی در حدود چهل گالری عکس و نقاشی و مجسمه سازی در چند خیابان اصلی مرکز ( از خیابان پانزدهم تا بیستم و بینH تا L ).
به علاوه بساط گیتار و جاز و موسیقی زنده و رقص و آواز هم در هر کنجی برقرار است. کلی آدم می شود دید و گفت و خورد و نوشید و خندید.
امروز بعد از مدتها دوباره شنبه ام در مرکز شهر گذشت آنهم نه تنهایی بکله با دوستی خوش صحبت و خوشرو و خوشگل و تازه یافته
این کارهای هنری یک خاصیت دارند و آنهم اینکه آدم بعد از دیدنشان می گوید " چرا به فکر من نرسیده بود". گفتیم ما هم طراحی کنیم و شکل بسازیم و بیاییم بساط پهن کنیم. حالا کارهای هنری یک زوج جامعه شناس - مهندس کامپیوتر چه از آب در بیاید را, تاریخ هم نتوانسته پیش بینی کند.
اولین کافه را هم از همان حوالی انتخاب کرده ام. کافه کرپ ویل Crepeville که کرپ - یک جور غذای فرانسوی- های خوبی دارد. شاید بیشتر از چهل نوع کرپ در لیست غذا و دسرشان باشد بعلاوه اینکه خودتان هم میتوانید مخلوط هر چه را که می خواهید سفارش بدهید. قهوه را که یک بار بخرید پرکردن دوباره اش مجانی است و مثل استارباکس نیست که هر دفعه پنجاه سنت پول دوباره پر کردن ازتان بگیرند.
کرپ ویل در تقاطع خیابانهایL و18 است و قیمت کرپ هایش از چهار تا نه دلار متغییر است. فضای گرم و صمیمی دارد و نو نیست. این مشکل من با کافه های جدید است. اصلا کافه نه. هر ساختمانی. ساختمان نو روح ندارد. حالا نمی دانم این ساختمان و کافه چند ساله است. اما معلوم بود که حداقل یکی دوساله نیست. توقع من هم پایین است. عمر ده ساله را هم قبول دارم. این هم آدرس این کافه که ظاهرا هفت روز هفته از ساعت هفت صبح تا یازده شب باز است.
Crepeville
1730 L Street
Sacramento, CA 85814
.
کافه گردی ( مقدمه)
سفرهای اینجایی آنقدر ها هم لذت بخش نیست. شاید آب و هوا عوض شود یا مثلا مدل و نوع درختان فرق بکند. بعضی جاها هم خوب بیابان دارند که آن ها هم یکسان نیستند. شهر گردی ها را می گویم.
خیلی هنر می خواهد که وقتی به یک شهر کوچک می روی, یا حتی اگر بین راه , جایی توقف داری به جای استارباکس بروی یک کافه کوچک محلی را پیدا کنی یا اگر غذا می خواهی به جای رستورانهای زنجیره ای به یک غذا خوری کوچک بی اسم و رسم بروی.
شاید هم بقیه ذوق و شوق بیشتری دارند و ما اینطوریم. اما وقتی گرسنه یا تشنه می شویم دلمان ریسک نمی خواهد. می خواهیم برویم جایی که صورت غذا و نوشیدنی هایش را حفظیم آنهم به ترتیب شماره.
تازه سوغات خریدن هایمان هم معلوم شده. لابد جاکلیدی یا از این بلوزهای من فلان جا را دوست دارم.
تقصیر را دلم میخواهد به گردن این اقتصاد زنجیر شده بیاندازم. منظورم رستوران ها و فروشگاههای زنجیره ایند که همه جای کشور یک شکلند. فرقی ندارد که جنوب کالیفرنیا باشد یا شمال مین. حتی شکل و طبقه وسیله ها هم معلوم است. گم نخواهی شد.
فروشگاهها و رستورانهای محلی هم بلعیده می شوند. اقتصاد که خوب جلو نرود و بدهی بیشتر از درآمد بشود, مردم هم فقط به سیر کردن شکم فکر می کنند. کسی نگران آن ساندویچی کوچک کنار خیابان که تازه نمی شود بدون پیاده شدن از ماشین هم غذا گرفت, نیست. شاید صاحب همین ساندویچی هم تا چند وقت دیگر خودش برود کارگر آن همبرگر فروشی قرمز و زرد آن طرف خیابان بشود.
البته که نمی شود تنبلی ما مشتریان را هم فراموش کرد. اما اکثر اوقات, مخصوصا وقتی تنها هم سفر نمی کنی , نمی شود برای فرضا یک شیر قهوه در کافه ای محلی همه همراهان را به آن سر شهر و به جایی که فرضا در اینترنت پیدایش کردی, ببری. و خوب البته جیب کوچک زندگی دانشجویی ما هم مزید علت است.
زندگی شاید در مراکز شهر اندکی متفاوت باشد. آنهم در شهرهای قدیمی تری مثل سن فرانسیسکو یا شیکاگو وگرنه در شهرهای بی شمار نوساخته, خبری از این کاسب های قدیمی پیدا نمی شود.
تصمیم دارم اگر از این به بعد به یکی از این کافه های محلی رفتم عکس و آدرسش را بگذارم اینجا. از همین دهات خودمان هم شروع می کنم. شاید همین هفته
طعم زندگی
"پرورش ویکتور وارگاس" بهترین ترجمه ای است که من برایRaising Victor Vargas پیدا کردم.
فیلم داستان نوجوانان نسل دوم یک خانواده پورتوریکویی در جنوب شرق نیویورک است. ویکتور - نوجوان شر داستان- به همراه برادر و خواهر کوچکترش در آپارتمان مادربزرگشان در محله ای لاتین نشین زندگی می کنند.
خواهر و برادر چشم دیدن هم را ندارند و یافتن ویکتور در رختخواب دختر معلول ذهنی طبقه بالای خانه ,بهانه ای بزرگ به دست خواهر می دهد که به همه محله زنگ بزند و آبروی برادر را ببرد. ویکتور هم برای جبران حیثیت از دست رفته دست به کار شکار خوش برو رو ترین دخترک محله می زند.
خانه آرام نیست و مادر بزرگ برادر کوچکتر را در حین خود ارضایی در حمام - درسی که ویکتور یادش داده بود- می بیند. این برادر کوچک عزیز دردانه مادر بزرگ است و این کافی است که طاقتش تمام شود و بخواهد ویکتور را تحویل دارالتادیب بدهد.
فیلم به سادگی زندگی است. گرمای تابستان نیویورک را می توان در قطره قطره های عرق بدن های لخت نوجوانان مشغول آب بازی در استخر مشترک محله حس کرد. دغدغه های مادر بزرگ برای نگه داشتن خانواده کوچک متشنج شان برای همه مهاجرین قابل درک است. فرهنگی که دارد از دست می رود و مادر بزرگ می خواهد با یک شنبه به کلیسا بردن بچه ها آن را برگرداندو سرکشی نوجوان هفده ساله و نفرت توام با عشق بین خواهر و برادر ها.
فیلم پر است از لحظه های تجربه های مشترک برای همه نوجوانها. کم نیستند لحظاتی که لبخندی حاکی از حس مشترک با قهرمانان فیلم و زنده شدن خاطرات دوران دور بر لب تماشاچی می نشیند. مثل صحنه ای که دو نوجوان برای اولین بار در تخت خواب دختر نشسته اند و پسر عینک دختر را از روی چشمانش می گیرد و برای اولین بار به چشمانش زل می زند. یا قرارهای مخفیانه در کوچه های پشتی وقتی نمی خواهی کسی تو را ببیند حتی در نیویورک.
فیلم محصول سال دو هزار و دوی سینمای مستقل امریکا به نویسندگی و کارگردانی پیتر سولت است. اگر گیرتان آمد, از دستش ندهید.

من این نگاه را دوست دارم
من یا هر کسی هر چقدر هم بنویسیم٬ نمی توانیم جای آن تجربه و آن نگاه منحصر به فردی که هر کدام از شما می تواند داشته باشد را پر کند. نمی خواهم نوشتنهای من یا هر کسی مانع از این شود که شما این لذت انبساط خاطر حاصل از آموختن را از دست بدهید. چه لذتی دارد وقتی که کسی حرف تازه ای می زند که می تواند حتی زندگی یک نفر را تغییر می دهد.
______________________________________________________
Permalink
تفکر
چرا من این روزها اینقدر فکر می کنم که نویسنده این وبلاگ و این وبلاگ حکما باید یک نفر باشد؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوک ها و آدم ها
ما الان کجای داستان قلعه حیواناتیم؟
این سوال را جدی می پرسم. الان مثلا جایی هستیم که خوک ها مثل آدم های سابق صاحب مزرع شده اند؟ چیزی آن طرف تر از آن آدم ها نرفته اند؟ داستان چرا تمام شده بود؟
چرا نگفت بعد از اینکه خوک ها تبدیل به آدم می شوند چه می شود؟
من فکر کنم جورج اورول یک جای داستان را پیش بینی نکرده بود. اینکه خوک های آدم شده, خودشان داستان را بخوانند و اینبار- به هر قیمتی که شده- از مزرعه بیرون نروند.
طراحی داخلی هم می کنیم
سعی کرده ام جعبه خاکستری رنگ محل کارم را به محل دلپذیرتری تبدیل کنم. این جعبه های خاکستری و تاریک فکر کنم مهمترین دلیل نارضایتی و افسردگی در محل کار باشند.
یک سری قاب عکس گذاشته ام در گوشه سمت چپ. عکسهایی که برایم خاطره دارند. آدمهایی که سالهاست ندیده ام شان و شاید دیگر هرگز نبینم. خاطره ها تبدیل به لبخندهای زورکی جلوی دوربین شده اند. بگذریم.
کلی مداد و ماژیک رنگی در یک لیوان سیاه جمع کرده ام. مگر این ماژیکها رنگ بیاورند به این دفتر خاکستری رنگ. بعد هم به تابلوی روبروی صندلی ام کاغذ های رنگی زده ام و نوشته ها و نامه ها و اعلامیه ها را هم به آنها زده ام.
یکی دو عکس هم به تابلو چسبانده ام. این آدمها را هم باید یادم بماند. دیگر چه دارم؟
یک عروسک موفنری را هم کرده ام همزاد خودم که با پونز چسبانده ام اش به تابلو. اسم هم هنوز برایش انتخاب نکرده ام. قرمز است رنگ لباسش. اسمش را می گذارم کریستینا. چون لباسش شبه قرمز و سبزی های سفره های کریسمس است.
یک عروسک/ برس کوچک هم روی مانیتور است. آدم قبلی این را جا گذاشته وگرنه مرا چه به این تمیز کاریها. یک عروسک/ برس تبلیغاتی است. اسمش هم رویش آمده. یادم بیاید این صفحه کلید را تمیز کنم گاهی.
تقویم رومیزی ام تقریبا همه میز را دو گوشته سمت چپ اشغال کرده. ازش استفاده نمی کنم.سالنما همیشه همراهم است. شاید اصلا جمع اش کردم. فقط یادم می اندازد که امروز باید گزارش بدهم و شنبه کی میاید.
روی زمین هم یک سطل آشغال دارم و یک جعبه مقوایی برای کاغذهای باطله. دیگر همین. موکت کف هم خاکستری است.
اگر دست خودم بود هر ور دیوار را یک رنگ میگرفتم. زرد و آبی و شاید هم نارنجی و سبز. حداقل اینطور همیشه از داخل دفتر فکر نمی کردیم که هوای بیرون هم ابری است.
آزاد نویسی
شده است یک آدمی تبدیل به بت وبلاگ نویسی تان بشود و مثلا هر روز اول بروید ببینید چیزی نوشته یا نه؟ یا آدرسش را حفظ کنید که سریعتر بنویسید و مثلا همیشه در بخش علاقه مندی هایتان باشد؟
این وضعیت من است با وبلاگ همایون خیری که می دانم اینجا را هم نمی خواند. حالا قسمت جالب قضیه این است که من لینک وبلاگش را ندارم اما در تمام کامپیوترهایی که با آنها کار می کنم - چه در دفتر کار و چه در خانه و چه در دانشگاه- آدرس وبلاگش را گذاشته ام در بخش علاقه مندی ها که روزم بدون خواندن وبلاگش شب نمی شود.
حالا این که چرا آزاد نویس شد نمونه برای من چند دلیل اصلی دارد. اینکه واقعا آزاد می نویسد. از امتحان آشپزی اش گرفته تا همکار فرانسوی اش موسوم به آقای پلنگ صورتی. بعد هم اینکه به نظر من خیلی خوب شرح محیط می دهد. یعنی برای من استرالیا ندیده خیلی خوب است که بدانم در آن گوشه دنیا مثلا خبر فلان زندانی محکوم به تروریست چه جور دنبال می شود. یا اینکه فضای درسی و دانشگاهی چطور است. بعد هم اینکه نثر روانی دارد. دستپختش هم که خوب است. سلیقه غذایی هم که دارد. مثل خودم شکم پرست هم است. کتاب و موسیقی و ویدو هایی خوبی هم دارد. مگر آدم دیگر از یک وبلاگ چه می خواهد.
این هفت روز نویسی اش را هم خیلی دوست دارم. یک بار گفتم تقلید کنم بعد دیدم باید ایمیل بزنم و اجازه بگیرم و اینها, از خیرش گذشتم.
این تابلو اعلانتش هم که مرا کشته. اصلا بروید خودتان دوباره حظش را ببرید.
می رفتم بخوابم که دیدم به روز شده بعد یادم آمد که مدتهاست می خواهم اینجا از آزاد نویس بنویسم و هر بار فرصت دست نداد.
*******
بی ربط به مطلب بالا:
بهمن آقا امروز یک چیزی نوشته بودند در مورد اینکه چقدر مهم است که خاطرات روزانه را- هرچه که می خواهد باشد- بنویسم و چقدر بعدها اینها تاریخ خواهند شد. درست است که حالا دیگر دسترسی به منابع مثل سابق نیست و حمدلله همه چیز اینترنتی شده اما تاریخ تا به حال همیشه آنچه بوده که تاریخ نگار دلش می خواسته بگوید. اگر فقط یک صدا نباشد بهتر می شود برداشت درست کرد.
می دانستید مهمترین منابع مطالعی که در مورد تاریخ زنان امریکا از دوره ورود انگلیسیها و بعد هم جنگهای استقلال و جنگ داخلی در دست است از روی روزمره نویسی های زنان و دختران جوان است که در دفتر خاطراتشان پنهانی مطلب می نوشتند؟
به آخر داستان نزدیکی می شویم
برای روزی که فکر می کردیم روز دیگری است اما فقط یک روز معمولی بود. یک روز معمولی گرم تیرماه.
می گفتند کرکسها نخست از سر آغاز می کنند. از خالی کردن حدقه از گوی های مات و خون آلود چشم .پس هربار با حرکاتی محتاط در حلقه یی که آرام آرام تنگ تر میشد, تکه یی از گوش را را, نرمه گوش را با منقار می کندند. شکم را در سکوتی که تنها صدای بهم خوردن بالی هر از گاه آن را می شکست. پاره پاره می کردند. گاهی کرکسی را می دیدند نشسته بر کنگره ای. به فراغت پس از تناولی که دیر دست می داد. و با منقاری باز و خونچکان به جنبندگاه شهر خیره می شدند...
آه, استانبول
رضا فرخفال
انتشارات اسپرک
______________________________________________
Permalink
احساس ضعف و ناتوانی می کنم در مقابل برخی از مراجعینم. از اینکه هیچ کاری نمی توانم برایشان انجام دهم و فقط باید سر تکان دهم و بگویم شما درست می گویید. امروز هم یکی از آن روزهاست و من به شدت شرمنده و ناتوانم.
زن و مردی را در دهه چهل زندگیشان در نظر بگیرید که دست روزگار به هر دلیلی آنها را به این گوشه دنیا رانده. همانقدر انگلیسی بلدند که من مغولی. چند ماهی کمک دولتی دریافت کرده اند که آن هم از این ماه قطع می شود. بچه هم ندارند که بتوانند به بهانه آن تقاضای ادامه کمک ها را داشته باشند. یک هموطن عزیز ماشینی با عمر پانزده سال را با قیمتی به آنها فروخته - باید بگویم انداخته- که تا مدتها زیر قرض بمانند.
دخیره ای ندارند و باید جایی کار بگیرند که بتوانند هر دو با همین وسیله نقلیه شان بروند و بیایند. کارت بانکشان را فکر کرده اند کارت اعتباری است و بیشتر از مقداری که در حسابشان داشتند خرج کرده اند. به بانک هم بدهکار شده اند. نه تنها پول اضافه ای را که خرج کرده اند بلکه جریمه هم باید بدهند.
پلیس بابت سالم نبودن آینه بغل ماشین جریمه شان کرده و حالا مرد باید یک روز برود کلاس دادگاه و بتواند یک امتحان ایمنی رانندگی را بگذارند. . امتحانی که فقط انگلیسی است و مترجم از بیرون هم قبول نمی کنند. و خودشان هم مترجم فارسی زبان ندارند.
کاری هست در یک کارخانه بازیافت مواد. دور است به محل زندگیشان. تمام روز را باید در محیطی باشند که جدای کثیفی بیش از اندازه اش به شدت گرم است. آن هم در این هوای چهل و چند درجه. تازه برای آنجا هم باید از پس مصاحبه بر بیایند.
مستاصل شده ام. کالیفرنیا شاید گزینه مناسبی نبود با این گرانی و قیمت های سر به فلک کشیده اش. اما اینجا را به خاطر دوست دوری انتخاب کرده بودند که آنهم ماههاست خبری ازشان نگرفته.
می دانم که شاید تا چند وقت دیگر همه چیز درست شود. سختی های مهاجرت برای هر کس به گونه ای است. اما اینبار به شدت احساس ضعف کردم در برابر زن و مرد ساکتی که در دفترم نشسته بودند و من هم حرفی برای گفتن نداشتم.
گاهی فکر می کنم آیا اینجا ارزشش را دارد؟ آیا زندگی انقدر سخت بود؟ این برای قضاوت کردن در مورد این زوج نمی گویم. برای خودم هم هست. برای پدر و مادرم هم هست. برای چشمان خیس وحید که هر دفعه با پدرش حرف می زند هم هست.
کاش الان کسی از همکارانم جواب ایمیلم را بدهد و بگوید که کاری برایشان وجود دارد. دلم می خواهد ورق زندگیشان برگردد.
7/7/7
صبح زود بیدار شدم که درس بخوانم, به بلاگ گردی گذشت همه اش. دیدم همه نوشته اند از این روز و شانس و از این حرفها, گفتم عمرا اگر من کم بیاورم.
نمایش و کنسرت زمین است ظاهرا همه جای دنیا. این ها هم که امریکا را در نیویورک خلاصه کرده اند. ما هم که در یک کوره دهات آن سر کره زمین افتاده ایم. یک بار هم به ما از این چیزها نرسیده . فقط این جاستین تیم برلیک می آید شهر ما. یا فوقش ماریا کری ! دریغ از یک کنسرت زمین.
بعد هم که ظاهرا ملت امروز قرار است همه ازدواج هم بکنند. از آنجایی که تازه دست و بالمان از عروسی داری فارغ شده خبر دارم که مثلا سالنها را برای امروز از دوسال قبل رزرو کرده بودند. اینجا می گوید که امروز محبوب ترین روز برای عروسی در طول همه تاریخ بوده است.
این زوج جوان هم به سلامتی امروز به حجله می روند. مبارک همه باشد.
شهر گناه هم امروز یکی از شلوغ ترین روزهای تاریخش را خواهد دید. ملت به هوای 7-7-7 , بدون توجه به گرمای خطرناک این روزهای آنجا, به لاس وگاس هجوم برده اند. چقدر خوب بود اگر این حقه های فیلم سیزده یار اوشن واقعی بود و خوب البته من هم جزوی از گروه بودم و می شد کاری کرد که همه دستگاههای فسق و فجور یک دفعه 7-7-7 بیاورند.
درس دارم خفن! هوا هم بعد از یک هفته چهل و خورده ای بودن امروز خنک تر شده. از صبح زده به سرم که بروم مرکز شهر عکاسی. حالا اگر این باسن مبارک را تکان بدهم و یک ذره درس بخوانم بعدش می روم ببینم امروز چه فرقی با بقیه روزها دارد.
یک چیز دیگر برای مهران که برایم نوشت این روزها از نوشته های من وحشت می کند و ترسیده پشت پرده چه خبر باشد. ( حالا نگویید همه این پست را نوشت که بیاید این آخر سری از خودش بگویید.)
خبری نیست. اینجا من مدلهای مختلف نوشتن را تمرین میکنم . همیشه که قرار نیست از پنچر شدن ماشین و " چه کنیم همخابگی شادتری داشته باشیم" بنویسم که. حالا یک مدت هم به قول خودت خفن بنویسم.
من اینروزها شاد تر و سرحال تر از همیشه ام. خودت که دیدی چه به سرتان آوردم هفته قبل. گرمای هوا- حتی هوای چهل و خورده ای- مرا سرحال آورده. نگران درسهایم ام که نمی خوانمشان و این کلاس سیاست که می دانم اگر هم رد نشوم چیزی بهتر از دی نخواهم گرفت.
حالا اگر فرصت بدهی یواش یواش پیدا می کنم که اینجا را چطور می خواهم جلو ببرم. بماند که راه هم نمی شود برایش تعیین کرد و خانه دل است هر روز هر مدل که دل بخواهد اینجا هم خواهد گردید.
ما برویم و شما هم 7/7/7 شادی داشته باشید. ( به سبک " با نوار بهداشتی های ما, پریود شادی داشته باشید" های تلوزیون)
داستان دو ساقه
یادتان است یک بار گفته بودم دوستی داشتم در دوردستها که روزگاری دنیایم را عوض کرده بود و من چموش سرگردان را رام؟ شاید هم اینجا نگفته باشم. اما کسی هست –کسی بود- که بلوغم را مدیونش ام. شاید تا وقتی زنده ام.
یکبار به من گفته بود:
دو نفر آدم که تصمیم می گیرند زندگی مشترکی را شروع کنند مثل ساقه های دو گیاه مختلفند که در کنار هم روییده اند. یکیشان می تواند رز باشد یکی ختمی. یا هر چه که شما اسمش را بگذارید. اما لزوما یکسان نیستند. حالا برای این دو ساقه سه حالت ممکن است رخ دهد:
یا یکیشان در دیگری قلمه می خورد و موجودیتش را از دست می دهد و آن وقت همه زندگی می شود همان ساقه میزبان با همان اندازه هایی که داشت.
یا همانطور موازی کنار هم بالا می روند و هر کدام زندگی جدای خودشان و قطر اولیه شان را – کلفت یا نازک- حفظ می کنند. کاری به یکدیگر ندارند و راستش بودن یا نبودن دیگری خیلی هم فرقی به حال و روزشان ندارد.
اما حالت سومی ها به هم می پیچند و بالا می روند. هر کدام موجودیت خودشان را نگه می دارند اما ساقه محکمی را تشکیل می دهند که در برابر باد و باران و طوفان مقاوم تر است.
این روزها ذهنم مشغول داستان دو ساقه است.
آقای نیک آهنگ کوثر در تلوزیون ما
ساعت ده و سی و شش دقیقه شب است و من آقای نیک آهنگ کوثر را در شبکه C- SPAN کشف کرده ام. الان دارد در مورد مسلمان ها و کارتون و از این چیزها صحبت می کند. شبیه پسر عمه ام حرف می زند.
اگر از وبلاگ ها هم چیزی گفت میایم خبر می دهم.
البته گوشه تلوزیون نوشته که این کنفرانس امروز و در واشنگتن دی سی برگزار شده.
پی نوشت:
الان جای مانا نیستانی را لو داد. گفت که در آسیای جنوب شرقی است. یک نفر به توکا که آن دفعه گفته بود نمی داند مانا کجاست, بگوید.
Permalink
من هنوزم خواب می بینم....
ساعت یک و نیم صبح است. از مهمانی برگشته ایم و فقط می توانیم پنج ساعت بخوابیم. سرگردان به دنبال استون می گردم. باید لاک دستانم را پاک کنم. همه جا را زیر رو رو می کنم. از کشوی لوازم خودم گرفته تا جعبه ابزار او.
نیم ساعتی سپری می شود. الان در آشپزخانه ام و کشوی قاشق و چنگالها را می گردم. شاید آنجا گذاشته باشمش.. از گذاشتن عینک در یخچال که عجیب تر نیست.
حوصله اش سر می رود و می گوید حالا نمی شود فردا پاکشان کنی؟ از همانجا داد می زنم که نه نمی شود. فردا کلاس دارم. با این دستها که نمی شود رفت دانشگاه.
جمله ام تمام نشده بود که تازه یادم آمد تمام این نیم ساعت از ترس مراقب دم در دانشگاه می خواستم لاک هایم را پاک کنم.
این هفته چهار سال می شود که آنجا نبودم. چرا این ترس تمام مدت رهایم نکرده است؟
الان دوباره خواندم. نوشتن اینکه چرا ترس رهایم نکرده درست نبود. باید می گفتم چرا این ترس ناگهان به سراغم آمده. به یاد ندارم ترسی از این مدل در این مدت که اذیتم کرده باشد یا حتی به خاطرم آمده باشد.
همچنان خیال
امروز کرکس دیدم. یعنی فکر می کنم که یک کرکس بود. یک کرکس ماده گرسنه. به همراهم - همان همره بی تحرک عکاس- گفتم. گفت که خیالاتی شدم . که اینجا عقاب الدورادویی دارد و فوقش شاهین شکاری. کرکس ندارد. اما من فکر کردم چشمی از بالا به من خیره شده. چشم یک کرکس ماده گرسنه.
ما امروز خیلی بالا بودیم. بالای یک تپه که من دلم میخواهد آن را یک کوه بلند و دستنخورده بدانم. یک کوه وحشی رام نشده.
از این بالا دلم میخواهد صدای موجهای ساحل وحشی دیروز را نشنوم و فکر کنم دریا فقط یک نقطه آبی در دوردستهاست.
این درختها باید خیلی قدیمی باشند. شاید به قدمت همان خدای سرخپوست. درختان همیشه سبز را دوست ندارم. زندگی را نمی فهمند. چه معنی دارد زندگی بدون رنگ پاییز و عوری زمستان؟ درختان همیشه سبز هم مثل مردمان موطلایی و چشم آبی فقط از دور زیبایند. درونشان سرد است. نگاه کردن به این درختها فقط باعث می شود که به فکر کت اضافه بود یا پتوی کلفت تر برای خواب شب. یعنی انگار سبزیشان عادی می شود. حتی برای خودشان. تصور کن! امید به جوانه زدن و سبز شدن در باهار را نداشته باشی. حق هم دارند. یاد خودم می افتم و دوستم که به من گفت با خنزرپنزری ها می خواهم جوان بمانم. شاید خنزرپنزری این درختان هم رنگ همیشه سبزشان است. چه می دانم. دفعه بعد اما باید جایی بروم که درختان استوایی داشته باشند. درختان استوایی انگار همیشه می خندند.
زمین اینجا سرد است. کف چادر نم دارد. برگهای روی زمین هنوز تری باران ماه قبل را دارند. البته به ما گفتند که ماه قبل باران آمده.
به این فکر می کنم که اگر امشب یک خرس به ما حمله کند چه کار باید کرد؟ مثلا می شود یک بسته شکلات همرنگ خودش به جلویش انداخت یا مثلا این چاقوی دسته کلیدم می تواند پنجه اش را ببرد؟ تصور کن! گردن بندی از پنجه خرس واقعی. فکر بد نکنم.. شگون ندارد. اگر روح خرس در پنجه اش بماند و نیمه شبی گردنم را ببندد چه.... نه . آنقدر هم هیجان نمی خواهم. راستش کمی هم ترسیدم.
دوربین را از همراه بی تحرکم می گیرم. میرود که روی زمین نم دار بخوابد. نمی دانم چه چیزی را می خواهم بگیرم. درختان اینجا حوصله سر برند و زمین هم قهوه ای و سرد. اثری هم از دزدان دریایی نیست. کرکس به قابم نمی آید. به پوتین گل گرفته ام نگاه می کنم و عکس می گیرم.
به آسمان نگاه می کنم. کرکس ماده گرسنه هنوز پرواز می کند. بچه هایش لابد دیگر گرسنه شده اند. کرکسها شکلات نمی خورند. دلم می خواهد خرگوشی بمیرد تا این کرکس ماده گرسنه با آن چشمان حریصش اینطور به من زل نزند. نمی داند که برق چشم از من نیست. از لنز نویی است که اول ماه گذاشته ام.
خیال
جایی آمده ایم که آخر دنیاست. گوی که زمین از همین جا سر و ته می شود و اگر دست تکان دهی از آن طرف چشم بادامی ها جوابت را با خم شدن می دهند.
این مرغان دریایی چه دلبری ها که نمی کنند لب این ساحل صخره ای و سرد و نم کشیده. لابه لای چوبهایی که موج آورده شان و من به یقین رسیده ام که باقی مانده کشتی های دزدان دریایی اند. می شود تخمهای سفیدی را دید که تک و توک جایی افتاده اند. پارجه ای را لب ساحل پیدا کردم. می دانم که از بادبان چرکی باید به اینجا رسیده باشد.
شاید در این غار سمت چپمان هم بشود صندوقچه طلا پیدا کرد. نمی بخشم کسی را که اولین بار استدلال کرد :" که اگر چیزی بود تا به حال بقیه پیدایش کرده بودند." و این سخن نقل به نقل به این همراه بی تحرک ما رسید.
فضای اینجا می خواهد که آدم چشم بند چرمی به یک چشمم ببند و لنگان لنگان به داخل این غار سمت چپ برود. ساحل خفاش هم دارد؟
یک مجسمه شبیه خدایان سرخپوستها هم ساخته اند بالای ساحل سنگی از چوب. مردم آمده اند و در هر جایش که شد سکه فرو کرده اند. نمی دانم ربط این پنی های رنگی را با نذر و نیاز به درگاه این خدای سرخپوست. من هم سکه ای از زمین پیدا می کنم و در بازویش فرو می کنم. بعد چشمانم را می بندم و فکر می کنم که الان باید نیروی پنهانی این خدا- که من اسمش را گذاشته ام خدای آتش- در بدن من رسوخ کند.
آنقدر از این انرژی مطمینم که یک پایم را از زمین بلند می کنم به نیت پرواز. پای دیگر بلند نمی شود. شاید یک سکه کم بود. همراهم صدایم می کند.
آن طرف زنی نقاش بین علفهای تا کمر رسیده اش دارد نقاشی می کند. یک بوم جلویش است که من اگر دوربین را تا حداکثر بزرگ بینی اش جلو ببرم میتوانم تصویر محوی از شکل روی بوم ببنم. دریا جلویش است ولی نمی دانم چرا بومش سبز و قرمز است. چه می دانم. شاید اصلا دارد تصویر خیالی می کشد.
یک موج بلند میاید و چوبهای به گل نشسته تکان می خورند, شاید روح ریس دزدان دریایی در این موج بود یا شاید دست قطع شده یکی از سربازان ملکه. اگر خیالبافی نکنم می شوم مثل همراه بی تحرکم که فقط عکس می گیرد.
چه کسی کشف کرد همه چی را باید ثبت کرد و به خاطره این صفحه های رنگارنگ سپرد؟ شاید اگر عکس نداشته باشیم سال بعد هم برگردیم. اصلا مگر حافظه خودمان چه کم دارد که همه لحظات را باید به این حافظه های مصنوعی سپرد؟
احساس خوبی دارم. شاید وزن زمین در آخر دنیا کمتر باشد. یعنی شاید زمین دیگر خسته شده باشد از این همه جرم و دیده است کمتر کسی به آخر دنیا میاید, پنهانی وزنش را کم کرده است. بی دلیل آخر نمی تواند باشد که من اینقدر سبکم.
هوا خنک است و من همراه بی تحرک عکاسم را لا به لای سنگها جا می گذارم. می خواهم به دهانه غار سمت چپمان بروم و برای روح تمام دزدان دریای مدفون و گنج هایشان فاتحه بخوانم.
گوش کردن به رادیوی ملی مردمی تبدیل به یکی از بزرگترین علایقم شده است. تنوع برنامه ها و بی طرفی اغلب آنها باعث شده که هر وقت پیچ رادیو را بچرخانی (و از آنجایی که ریسمان هم اجازه داده در محل کار هم رادیو روشن باشد, روی دکمه روشن اش کلیک کنی ) برنامه ای جالب از گوشه ای از این دنیا بشنوی.
در هر حال از آنجا که پخش آنلاین قوی ای هم دارند باید بشود از گوشه های دیگر دنیا هم برنامه هایش را تعقیب کرد.
حالا این را می خواهم بگویم.
هفته قبل برنامه ای در بخش" همه چیز در نظر گرفته شده" این رادیو شنیدم که چقدر این جامعه مصرف گرا باورمان داده که همه چیز که در بسته بندی های شیک و بطری های رنگارنگ عرضه می شود بهتر از اصل طبیعی و البته مجانی اش است. بحث این بطری های آب بود که شرکت هایی مانند کوکا و پپسی به خوردمان می دهند. چیزی مانند فروختن هوایی که تنفس می کنیم در بسته بندی و در واقع این صنعت بسته بندی و عرضه خوب است. حال تصور کنید که همین صنعت بسته بندی چه صنایع دیگری را که خود به دنبال ندارد. حمل و نقل, چاپ روی بطری ها, ماشین های عرضه در گوشه و کنار شهر و فروشگاه و مدرسه....
بعد هم بحث بازیافت این بطری هاست که اگر حافظه ام یاری کند آمارشان اشاره داشت که فقط چهل درصد این چندین میلیون بطری در هفته بازیافت میشوند و بقیه اش در زمین باقی می مانند.
در هر حال این از آن برنامه هایی بود که اثر مستقیم و بسیار سریع در برنامه ریزی خرید خانواده ما داشت. خوشبختانه ما در بخشی از مملکت هستیم که به خاطر آب سالم کوهستانی اش معروف است. قرار شد هر دویمان یک بطری شیشه ای در محل کار و یک تنگ آب در یخچال بگذاریم تا هم ده دلار در هفته صرفه جویی شود و هم اینکه وجدانمان بیشتر به خاطر بازیافت خوب نکردن اذیت نشود.
نکته:
با همکارم بحث این بود که چرا برای اقلامی که مجانی هستند پول می دهیم. با توجه به سنش به جریانی اشاره که کرد که برایم بسیار جالب بود. ظاهرا در دهه هفتاد موجی در شمال کالیفرنیا بود به اسم " سنگ خانگی" یا "سنگ به جای حیوان خانگی" .چون نگهداری حیوان خانگی دردسر زیادی دارد و جدای خرج و مخارجش مسولیت هم برای صاحبش میاورد, آقایی به اسم گری دال موجی به اسم سنگ خانگی راه می اندازد که در عرض شش ماه او را تبدیل به یک میلیونر می کند. این آقا سنگ به مردم می فروخته و جالب اینکه مردم هم واقعا برای خرید سنگی که به راحتی در حیاط خانه شان پیدا می شده, پول می دادند.
این نوشته تنها یک برداشت شخصی است. پایه آماری و علمی ندارد. حکمی صادر نمی کنم و تعداد کسانی که شامل این نوشته نمی شوند هم کم نیست.
فکر می کنم مردم ایران چشم و دل تنگ شده اند. اگر هم به قدر کافی داشته باشند, باز هم به دنبال بیشتر و بیشتر ذخیره کردنند.. شاید این جریان از قحطی های زمان جنگ و یا حتی قبل تر از آن شروع شد. عمر من به کوپن ها و صف های مسجد محلمان برای شیر و پنیر و روغن قد می دهد. آن روزها که باید اگر جنس در مغازه بود, بیشتر و بیشتر می خریدیم شاید که دیگر فردا خبری از صبحانه نبود.
بعد هم که جنگ تمام شد انگار این عادت هشت ساله ماند. بعد انگار همه یادشان رفت که کشور ثروتمندی دارند, که اگر وضعشان هم خوب هست یا نیست , نباید چشم و دل تنگ باشند. گداپروری هم که باب بوده و هست. تا جایی که من می دانم خیره ها هم کم و کم تر شد و صندوقهای قرض الحسنه که نباید بهره می داشتند و به نیازمندان وام می دادند بهره دار شدند و مخصوص اعضا.
سالهای اول جشن های نیکوکاری قبل از عید و ماه مهر را مقایسه کنید با این سالها. مردم حق هم دارند که البته به دولت اطمینان نکنند, اما چشم و دل سیری مگر همه اش پای دولت است؟
این قضیه بنزین و صف ها و آن عکس خوشحال مرد با دو لیتر بنزین نبود که اینها را به یادم آورد. مدتهاست به این قضیه فکر می کنم که این چشم و دل تنگی از کجا و کی شروع شد. شاید هم وقتی برایم نمود بیشتری پیدا کرد که دیدم اینجا چه راحت مردم وسایلشان را که دیگر استفاده نمی کنند و لزوما کهنه هم نیستند چه راحت جلوی در خانه ها می گذارنند و رویش می نویسند " مجانی". یا در این حراجی ها آخر هفته ها در گاراژ و حیاط خانه چه راحت وسایلشان را با نازل ترین قیمت به بقیه می دهند یا چه قدر امور خیریه رواج دارد.
درست است که نباید مردم ثروتمند ترین کشور دنیا را با ایران مقایسه کرد, اما در ایران هم متمول کم نداریم. اما کجا و کی ما در خیابانهای ثروتمند نشینمان دیدیم که وسایلشان را مجانی بگذارند بیرون خانه؟
البته یادمان نرود که همیشه همه نمی آیند خیراتشان را با صدای بلند اعلام نمی کنند. متمول نیکوکار هم مسلما کم نداریم. منظورم این فرهنگ بخشش و چشم و دل سیری است.
فکر می کنم چشم مردم گرسنه است. گرسنه شده است. برای همه چیز. از کیف و کفش و لباس گرفته تا برنج و مرغ و بنزین. به هر قیمتی باید کمترین قیمت را خرید و انباشته کرد. لزوما هم چیزهایی که خرید یا انبار می شوند به کاری نمی آیند. اما ظاهرا باید خرید و فقط هم برای خود نگه داشت.
بحث علت ها را اگر بخواهیم شروع کنیم هم به آخر نمی رسیم. از همان قحطی های جنگ بگیر تا عدم اطمینان به دولت و بعد هم چشم و هم چشمی های رایج و ....
اما به نظر من هیچ کدام از اینها دلیل نمی شود که اینقدر حریص بود و چشم و دل تنگ. شاید هم من اشتباه می کنم و خیلی دارم از بیرون به جریان نگاه می کنم. به سبک رادیو فردا, "شما چه فکر می کنید؟".
____________________________________________________
بازگشت
بعد از یک هفته که به بلاگم دست رسی نداشتم و شرکت ارایه دهنده خدماتش پدر ما را در آورده بود (قابل توجه بعضی ها). الان دیدم که باز شده.
حرف نگفته و ننوشته زیاد دارم. فعلا که سر کارم. اما به محض اینکه فرصت دست دهد بر میگردم.
دلم هم برای اینجا تنگ شده بود.
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category