
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« ما راست قامتان, جاودانه تاریخ باقی خواهیم ماند.
صفحه اصلی
تو هرم داغ بی رحم آفتاب ... »
برای بهترینم: منا
تو زیباترین عروس دنیایی. خواهر زیبای همیشه دوست داشتنی من.
تو یادت نیست اما من هنوز آن تاکسی نارنجی رنگ دربستی را یادم است که با بابا گرفته بودش و ما در حیاط بیمارستان بوعلی تو را سوار آن کردیم. من در همان تاکسی اسم تو را انتخاب کردم. این صحنه آنقدر زیبا جلوی چشمم است که هنوز صدای خنده همه و خجالت خودم در گوشم می پیجد. نام تو هم برای ما همه یاد آور آن سالها بود. منا با او نه با اوو. چند بار این را تا به حال تکرار کرده ای که نامت را اشتباه ننویسند؟
تو مهربان تر از آن هستی که مرا به خاطر همه حماقتهای دوران نوجوانی ام نبخشی. هر چند به خاطر بعضی از آن شوخی ها , خودم هم خودم را نمی بخشم. چند بار به تو گفتم که تو را از سطل ماست بیرون در حیاط در یک شب بارانی و سرد پیدا کردیم و تو بچه بابا مامان نیستی چون مثل بقیه ما چهارتا تبخال نمی زنی و مدل دماغت با بقیه فرق دارد؟ چند بار باور کردی و گریه کردی؟ همیشه یک دلیل پیدا می کردی که باور کنی و من هم درست است که ته دلم برایت می سوخت اما بدجنس تر از این بودم که بیاییم دلداری ات بدهم. اما تو که بچه مامان و بابا هستی. می دانی که. می بینی. هنوز هم مرض دارم .
آن داستان آدم فضایی ها را بگو. حتی اگر بتوانم برای داستان سطل ماست خودم را ببخشم برای این قصه آدم فضایی بودنم و مجبور کردن تو به اطاعت از خودم و بعد هم ترس ابدی از دراکولا و قاتلین فیلم جیغ را به تو بخشیدن, نمی بخشم. یادت است قصه از آنجا شروع شد که من داستان باف سیزده چهارده ساله بعد از دیدن یک فیلم مزخرف فضایی پاهایم را زیر پتو بلند کرده بودم که تو از خواب پریدی و ذهن شیطانی من هم همیشه مترصد این فرصتها بود. چند سال عذابت دادم که من فضایی هستم که به شکل انسان در آمده ام و هر شب دوباره تبدیل به موجود فضایی می شوم؟ باور کن فقط هم ذهن شیطانی نبود. آیزاک آسیموف هم موثر بود. تو هم که دل رحم. همه چیز را باور می کردی.
یادت است بعد از دیدن فیلم جیغ رفتی حمام و برق رفت و هیچکس در خانه نبود؟ خاطراتمان را می بینی. همه اش یا قتل است یا دراکولا یا فضایی ها. بعد نمی دانم چه شد یک دفعه آن دختر کوچک که اشکش به مشکش بسته بود یک دفعه بزرگ شد و خانم شد و زیر ابرو برداشت و حتی ماتیک زد. و بعد انگار ما همسن شدیم. همیشه همین است. آدم بزرگها یک جایی می ایستند که کوچکترها به آنها برسند و همه همسن شوند. ما همسن شدیم و دوست شدیم. دوستی با تو خوب بود. خوب است.
میدانی. برای من, تو و رها هنوز همان قنداق پیچیده های درون تاکسی دربستی هستید. چه کنم. سخت است باور کنم آن نوزاد کوچک سفید امشب لباس سفید دیگری را پوشید. تو الماس امشب بودی. زیباترین عروسی که تا به حال دیده بودم و بعد از این خواهم دید.
کلمه کم دارم برای وصف خوشحالی ام. برای اینکه بگوییم شما دوتا چقدر به هم میایید و چقدر زندگی تان زیباست و چقدر آینده تان روشن. کلمه کم دارم برای تبریک گفتن. راستی تبریک خواهر بزرگه چه مدلی است؟ تمرین نکرده بودم.
اما تمرین کرده بودم که اشک نریزم. اما نشد.دیدی که نشد.
زندگی ات زیباست منا. مثل خودتان. مثل عشقتان. خوشبختی تان تنها آرزوی این خواهر بزرگه الان دیگر تنها شده است. شاد باشید. برای همیشه.
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
به به عروسی ابجی کوچیکه مبارکه خانم . پس شما هم شدید نان زیر کباب ؟! میدونی که میگن خواهر زن مثل نون خوشمزه زیر کباب می مونه که گاهی خوشمزه تر از خود کباب هستش یعنی این قدر عزیز و لذیذه . بهر جهت تبریک ...
لیلا
June 24, 2007 01:55 AM
دختر جان داستان بنويس. تو فوقالعاده اي. نوشتههايت را داستان كن.تو قصهگويي عزيزم. اين نوشتهات اشكم را درآورد.مرسي.
فهيمه
June 24, 2007 02:32 AM
قشنگترین تبریک عروسی بود که تا حالا خوندهبودم. برای خواهرتان آرزوی بهترینها را دارم و همچنین برای رابطه قشنگتان با او.
نوشین
June 24, 2007 02:47 AM
من 4تا خواهر بزرگ داشتم كه مي گفتن بچه سرراهيم.وقتي مامان مي رفت بيرون نقشه پختن منو مي كشيدن تا بخورنم!!مي بيني خواهربزرگ بدتراز تو هم هست.خدا يه خواهر كوچولو بهم داد كه هيچ وقت نتونستم نقش خواهر بزرگ بدجنس راب راش بازي كنم.با نوشته هات گريه م گرفت....فكر خواهر كوچولوم كه تازه زير ابرو برداشته وعروس شدنش...
sadaf
June 24, 2007 03:35 AM
هین پست عالی بود...ملموس...حتا برای من که نمیدونم خواهر و خواهر داشتن یعنی چی!
miss architect
June 24, 2007 03:35 AM
اشک ما رو هم در اوردی. آخه منم از زاویه خواهر بزرگه دیدم.
لیلا
June 24, 2007 03:48 AM
عجب خواهر جلبي بودي!
من هميشه دلم مي خواست يه خواهر مي داشتم ولي الان به فكر فرو رفتم كه آيا اگه خواهرم به اندازه تو جلب بود هم باز مي خواستم كه يه خواهر داشته باشم!؟:D:P
به هر حال مباركه براي خواهرت آرزوي يه زندگي خوب و موفق و شيرين مي كنم.
Arman
June 24, 2007 04:32 AM
bah bah bah, mobaraka bashe. pas begoo in chand vaghte khabari azat nist dar tadaroke aroosi boodi, be khaharet khoshgelet ham tabrik begoo.omidvaram ke hamishe khoobo khosh bashan va bashid.mach mach.
maryam
June 24, 2007 04:43 AM
خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم امیدوارم روزهای خوبی با هم داشته باشید احساست رو نسبت به خواهر کوچیکت درک میکنم خیلی زلاله
ماری
June 24, 2007 05:00 AM
پس فقط خودم نیستم که اینقدر اذییت خواهر کوچکم می کنم p: نمی شه برای سفید پوشیدن کسی که دوسش داری گریه نکنی (:
imy
June 24, 2007 07:42 AM
واي لوا جان چقدر اين حس خواهر بزرگ بودن رو زيبا توصيف كردي...
اميدوارم خواهرت و همسرش زندگي خوبي داشته باشند با هم ...
محبوب
June 24, 2007 08:09 AM
اوه! چه خبریه اینجا!
مبارک باشه منا و خواهر بزرگهاش!!!
خواهر کوچیکهی خواهر بزرگه با آقای همسر خواهر کوچیکه عمری شاد با هم زندگی کنند.
SoloGen
June 24, 2007 10:51 AM
تبريك ميگم لوا جان. هم براي ازدواج خواهر كوچيكه. هم براي اينكه هر دوتون هم ديگر را داريد.
از حسرت هاي بزرگ من داشتن خواهري بوده (حالا يا بزرگتر يا كوچكتر از من) كه مي تونستيم خاطره هاي مشترك شرارت و شيطنت كودكي را با هم مرور مي كرديم
بوي بارون.قهوه.سيگار
June 24, 2007 12:43 PM
پس بگو شما غیبت کبرا داری کجایی. ایشالا همیشه به شادی. خیلی متن خوبی بود...منم عین همین بلاها رو سر خواهر کوچیکه میاوردم و الان یه موش رو با دنیا عوض نمیکنم...واقعا دوستمه. مبارکتون باشه.
anar
June 24, 2007 01:51 PM
salam, man sevomin va akharin dokhtare khanevadeh hastam, va khahare vasatim hamisheh beh man hamin ha ro migoft. Keh man sare rahi hastam, keh oon dokhtare khodast va az in harfa. Mesleh inkeh in ye jonoone moshtarak beyen khahar bozorgtarhast. :) Vali khob, bamazast.
Maryam
June 24, 2007 04:08 PM
سلام ... حیف حس با احساسی ندارم وگرنه حتما میگفتم مهربونی از این نوشتت موج و اینا میزنه ... من بر حسب تصادف با این وبلاگ شما تصادف کردم و جای صدمه شاخ در آوردم ... چون حس کردم اشتباهی رفتم تو وبلاگ خودم ! ... قضیه اینه که یک سال و اندی پیش من می خواستم به این آدرس جدیدم مهاجرت کنم که یکی از سکنه جزیره جدیدی که داشتم بهش هجرت می کردم به میمنت ورودم گفتم کاغذ دیواریت با من، ولی گویا این کاغذ دیواری شما رو کنده اورده هدیه داده به من !
پساپیش پوزش منو پذیرا و از این حرفا
بکنمش و بگم تا سقف سیاهش کنن یا می خواید کاغذ دیواری تون رو خراب شده من هم باشه و خزش کنم ؟ :)
maXoud
June 24, 2007 05:53 PM
وای دستت درد نکنه
با اینکه خیلی غصه ام گرفت (یعنی یاد خواهرای خودم افتادم) ولی جدا ازت ممنونم
منم آخه خواهر بزرگه ام و تقریبا همه حسهایی که نوشتی رو دارم
امیدوارم که خواهرتم خوشبخت بشه
زهرا
June 24, 2007 09:55 PM
سلا لوا جون
مبارک باشه .ایشالا خوشبخت بشن عشقشون شکوفا و پیوندشون ماندگار :)
لیلا
June 24, 2007 10:17 PM
سلام
مبارك باشد پس ... اما اينها كه گفتي فراتر از بدجنسي است !
Mehdi
June 24, 2007 11:12 PM
لواي عزيزم منا الماس بود اون شب و تو فيروزه, زندگي هردوتاتون زيباست عشق هردوتاتون زيباست وتو تنها نيستي ممنون براي همه چيز, معذرت اگر آبروريزي كرديم ولي لطفا بازهم جواب سلام مونو بده چون خيلي همه تون دوست داريم , امروز هم به اندازه يك دنيا جات خالي بود
مهران
June 24, 2007 11:28 PM
lililililili mobarake.
in bache koochiktara pas hamishe dochare in tahdidha mishan.man fekr mikardam faghat khodam boodam
khanoom pas kheili khoshhal bash.
hala chera khate akhar neveshti alan dige tanha shodi?
samira
June 24, 2007 11:45 PM
ببینم احیانا منا فیزیک نمی خونه؟ دبیرستان نرجس بوده؟
نکنه منا دوست دبیرستانی خودم بغل دستی منه؟
بهاره
June 25, 2007 03:38 AM
با عرض سلام
تبریکات صمیمانه من را پذیرا باشید. برای ایشان و همسرشان آرزوی بهترینها را دارم.
با تقدیم احترام
ققنوس
ققنوس
June 25, 2007 08:43 AM
My Dear Leva:
For you:
http://nazykaviani.blogspot.com/2007/06/for-brides-older-sister.html
Nazy
June 25, 2007 10:35 AM
لوای عزیز مممنون از حضورت و بودنت در اینجا. همیشه پست های زیبایت را می خوانم و لذت می برم. اما این پستت حسابی مرا به گریه انداخت و از طرفی بهم یاد داد که دل کوچکم را بزرگ کنم تابیشتر بتونم نبودن خواهر کوچولوم را که دو ماهه رفته اما برای من دو قرنه که رفته، تحمل کنم. همون خواهر کوچولویی که من ایستادم تا اون همسن من بشه.
باز هم ممنون برای بودنت ، تو و دیگر دوستان وبلاگی در این روزها بدجوری همدم تنهایی های من شدید.
سیمین
June 25, 2007 01:25 PM
تبریک.هم به مونا و هم به تو که اینقدر دوستداشتنی هستی.که زیبایی ها را دوست داری.
حامد
June 25, 2007 04:42 PM
مبارکا باشه! :)
RahiL
June 25, 2007 07:49 PM
تبریک ازدواج همه جورش شیرینه لوا جان/ براشون ارزوی خوشبختی میکنم و مزه اشکهایت را در عروسی کاملا بیااد اوردم/ هر چند من خودم خواهر کوچیکه بوده!
اونم یه مزه خاص خودشو داره/
یه چیزی هم برام جای سواله و ته دلم مونده تو لینک مرا اوایل گذاشته بودی ولی بعدها برداشتی / گله نیست اینم میدونم تفاوت سلیقس ولی خیلی دوست دارم علتشو بدونم:)
نرگس
June 27, 2007 03:03 AM
سلام بعضی وقتا وبلاگتونو میخونم اما این یه چیزه دیگه بود
اشکم در اومد انشالله خوشبخت بشن
مینا
July 9, 2007 10:14 PM
به نظر من خیلی خوب بود ولی مگه میشه!
sajad
July 11, 2007 06:18 AM