« انگشترهای سنگ دار بزرگ رنگی صفحه اصلی رنگ طالبیم! »

عرضم به حضور انورتان که...

عرض و غرض زیاد است. فرصت هم به همچنین. نوشتنمان هم می آید, اما اینکه چرا نمی نویسم را اگر شما فهمیدید, یک نامه برقی بزنید و به ما هم بگویید.

چرا همه برنامه هایی که انسان مثلا یک سال برایشان منتظر است همه باید در یک هفته و یک روز اتفاق بیافتند؟
یک شنبه هفته آینده و به قرار فرنگی بیست و چهارم ماه ششم, قرار است جمعی به این خوبی در دانشگاه برکلی برگزار شود. از طرفی در همان اطراف هم مراسم سالیانه جشن و پایکوبی همجنسگرایان برپاست. البته این مراسم دو روز است که روز اولش در ساختمان مرکز مدنی شهر است و روز دوم خیابانی.
حالا در همین هفته, من باید میزبان دوستانی باشم از ایالتهای دیگر. قدمشان روی چشم است البته, اما ساعت پرواز برگشتشان جوری است که در واقع من به هیچ کدام از اینها نخواهم رسید. برنامه شهر گردی ( شهر همان سن فرانسیسکو است برای ما دهات نشین ها) هم دارند اما فکر نکنم شنبه یا یک شنبه بشود.
این هم از این. راستی اگر این نزدیکی ها هستید و نمی خواهید تا شهر بروید , این برنامه جمعه شب همین هفته در مرکز شهر است. بروید و اگر لذت بردید به جان ما دعا کنید.

سر هرکدام از کلاسهای تابستان که می روم, اساتیدشان می گویند که اگر کلاس دیگری- به غیر از کلاس من - را در این دوره کوتاه ( دوره های تابستان شش و هشت هفته ای است) دارید بهتر است کلاس من را حذف کنید. من ولی چون زرنگم , نمی گویم که کلاس های دیگری هم درکارند. فکر می کنم من سرشان را کلاه می گذارم .

یکی از همین کلاسها هم کلاس سیاست داخلی امریکاست که استادش یک سناتور بازنشسته جمهوریخواه است و شاگردانشان دانش آموزان سال اول هیجده نوزده ساله ای که وقتی استاد می پرسد چرا به کشور خود مغرورید جواب می دهند چون ما به فکر مردم کشورهای دیگر هم هستیم.

به خودم قول دادم فقط این شش هفته چشمانم را ببندم . نه دستم را در کلاس بلند کنم و نه یک کلمه خارج از جواب در برگه سوالها چیزی بنویسم و نه حتی در کلاس سوال کنم. فقط نمره ام را می خواهم. بگذاریم آنها هم یک مقدار دمکراسی صادر کنند و ما هم معدلمان را بالا ببریم. عدل است دیگر.

June 13, 2007 11:59 AM

Comments

khosh begzare be har haaal...

لوا جان, منظورم بلیط هواپیما بود برای ایالت‌های دیگه و کانادا. خوشبختانه برای داخل کالیفرنیا هنوز استطاعت تهیه بلیط دارم!
حالا خودت بگو! به در میگی که دیوار بشنوه؟

لوا: آها ! ایالت های دیگر!! به به. به سلامتی ان شالله. به خوبی و خوشی. منزل دوستان تشریف میبرید به سلامتی؟

اجباری است گرفتن این کلاس؟

لوا: دقیقا. یعنی باید همین ترم تابستان تمامش کنم. و تنها کلاسی که به ساعت من می خورد همین است. راهی جز همان سکوت هم که گفتم ندارم مهندس جان.

Salam Leva! Please come to the Kar/Lahiji/Farhang event in Berkeley and bring your wonderful friends, too! I won't miss that event. Is Sheni going to be your guest? Bring her! Bring her! I have heard you guys say such wonderful things about her. It would be wonderful to meet her!

لوا: ولله شنی که از خودمونه. مشکل شنی نیست. مشکل دوتای دیگه هستند که بهت گفتم جریانشون چی هست. اگر بشه که اونها رو با قطار برگردونم....نه نمیشه. خونه من هستند و باید تا فرودگاه ببرمشون. بازهم باید ببینم چی میشه نازی جان.

خوب ماشالا کارت درسته که اینهمه رو با هم هماهنگ میکنی
تازه برنامه ها تا هفته بعد هم ادامه داره همینطور
حالا شما به جشن و پایکوبی بروبچز سیتی میروید یا نه؟
ضمنا اگر از دست ما کاری برمیاد در خدمتیمها

لوا: والله نمیدونم پیام جان. گفتم باشه همون موقع خودش تصمیم بگیرم. زحمتی اگه بود حتما عرض می کنم.

شرط مي بندم نمي توني ساكت بموني!

لوا جان سلام. بدون ارتباط با این پست که نوشتی خواستم بگویم که از محبت و مهر شما ممنونم و امیدوارم آن فلش که با کمک دوستان دیگر ساخته شد بتواند به معرفی بیشتر کمپین کمک کند. راستی نسخه ی انگلیسی آن را هم باید به زودی منتشر کنیم
شاد باشی
پویا

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)