
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
«
صفحه اصلی
انگشترهای سنگ دار بزرگ رنگی »
روزگار غریبی ست نازنین
این را برای خودم می نویسم که بعضی چیزها یادم رفته. هم نسلانم به دل نگیرند.
علی جانم.
مدتهاست هوس نوشتن یک نامه برایت را کرده ام. اینجا را که می دانم نمی خوانی. نامه کاغذی نوشتن هم نیمکت چوبی می خواهد و زیر دستی . من هیچکدام را ندارم. از امیدوارم خوب باشی های اول نامه بگذریم. می دانم که خوبی و دنبال یک لقمه نان. یک حرفهایی است که جز به تو نمی شود به هیچ کس گفت. اینجا می نویسمش چون نمی خوانی و با سکوتت هزار بار دلم را نمی لرزانی که آیا گفتن این حرف درست است یا نه.
حرفهای دفعه آخرمان را هنوز مزه می کنم. آن دفعه, مثل همیشه, تو حرف زدی و من باز جوابهایم را خوردم. می خواستم بگویم که نترس. من قدمهای تو را دنبال نمی کنم. نسل من بی آرمان است.
نسل من بی آرمان است. گاهی فکر می کنم اگر جوانی ام را به جای دهه هشتاد در دهه چهل یا شصت می کردم چقدر بیشتر خودم بودم. زندگی درآرمانشهر رفاقت لابد. نمی دانم چرا این روزها همش به فضای داستان یک شهر فکر می کنم. به روایت های محمود.یا داستان قصه های کیمیایی قبل از هشتادی شدن.
علی جانم.
نسل من بی آرمان است. فقط هم این نیست. حرمت نمی شناسد. حرمت بزرگتر نمی داند چیست. خود محور شده ایم. خودمان و پیله خودمان و دیگر هیچ. کسی را راه نمی دهیم. روزگار هم با ما بد کرده. از حق هم نباید گذشت. اما بعضی چیزها حرمت دارند. بزرگتر حرمت دارد. نمک حرمت دارد. حتی عرق خوری هم حرمت دارد. بدی روزگار اینها را هم از ما گرفته یعنی؟
یادت میاید جلوی پدر بزرگ و حتی در آغوشش پایمان را دراز نمی کردیم؟ چرا من اینروزها به این چیزهای احمقانه فکر می کنم؟ چرا دلم می خواهد جایی باشم که پدربزرگی باشد و من روی زمین بنشینم و پایم را دراز نکنم؟
یک جای کار می لنگد.
ما یادمان رفته که روزی قسم به نان و نمک بزرگترین قسمها بود. ما یادمان رفته رفاقت حرمت داشت و قیمت رفیق بیشتر از یک ته استکان عرق بود.
ما به سلامتی هم لیوان بلند می کنیم و وقتی جرعه پایین رفت همه چیز هم با آن پایین می رود. در چشمان هم زل می زنیم و همدیگر را با نگاهمان می دریم. اما آنقدر جرات نداریم که نگاهمان را به زبان بیاوریم . چشم ها پرکار شده اند این روزها.
می دانی. شاید من قرار نیست آدم شوم. شاید هم آدمیت عصر ما این است. اما چه آدمیت کشنده ای. رفاقت ها اسمش شده فیلم فارسی و حرمت ها اسمش شده سنت که باید از آن به ماشین و تنهایی و آپارتمان و نفرت پناه برد. ما حاضریم اسممان را بگذاریم پری کوچک تنهای غمیگین اما ننگ نام سنتی را بر خود نداشته باشیم.
گاهی هم از آنطرف پرت میشویم. تن به رفاقت هر ناکسی می دهیم که تنها نمانیم. تنهایی قرار بود بزرگترین تجربه انسان بالغ باشد. عظیم ترین کشف ها. ما از تنهایی فرار می کنیم. از خودمان و ترسهاییمان فرار می کنیم. ما حتی تنهایی را هم بی حرمت کرده ایم.
هویتمان را کرده ایم یک صفحه شکلاتی رنگ که بیاییم در آن با صدای بلند داد بزنیم " آه. من چقدر خوشتبختم." و تو را چقدر دوست داریم و خاطرت عزیز است و در همان حین هم با تصور جویدن گلویت و به لجن کشیدن نامت و خاطره ات و حرمت نان و نمکی که با هم خورده ایم غرق در شهوت شویم.
علی جانم.
زندگی غریبی داریم. شاید بفهمی. خودت دو جوان در خانه داری. می دانم که نمی خواهی و نمی توانی آرمانهای نسلت را به آنها بدهی. همانطور که به من ندادی. همانطور که بقیه به فرزندانشان ندادند. روزگار بد شده است و ما با این بدی روزگار خودمان و ترسهایمان و ضعفهایمان را توجیه می کنیم.
آرمان به زندگی ما بر نمی گردد. تلاش بیهوده است.
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
سلام دوست من مطلب درست و زیبایی نوشته ای لذت بردم .لینک دادم
شاد باشی
لوا: دستتون درد نکنه ولی کجای این نامه اشاره شده بود که " نامه ای به کسی که دیگر هرگز متولد نخواهد شد" است؟
مخاطب این نامه چهل و اندی سال قبل متولد شده اند.
هادی
June 6, 2007 12:35 PM
هاهاهاهاهاهاها!!! سنت داره بر می گرده. ولی این بار با جواب های بزرگی برای مدرنیسم مغرور. می دونی! سنت چیز بزرگی می تونه باشه. حاصل چندین هزار سال زندگی بشره و برای من چیز محقری نیست:
http://shasography.blogspot.com/2007/04/blog-post.html
یاسین
June 6, 2007 08:11 PM
salam lava jan
chon daghighan harfe dele man bood ke to ghashangtar gofte boodish ba ejzat gozashtamesh to weblogam va sad albate ba esme khodet.
shirin
June 6, 2007 08:21 PM
Leva Jan: I can't give up. There's so much to be done, and so much to learn, and hopefully, so much to teach. I believe that we do have a mission in life, and we must pursue that mission as best as we can. How would I be different from all those who are selfish and stingy and unkind, if I gave up, too? Every second of every hour of every day, there is something to think about and something to do, something that will hopefully make that second, that hour, and that day better than any other, for the effort and love we put into it. If ever, I were to believe that it was all for naught, I might as well roll over and die, and I'm not ready to do that yet. So, I suffer, but I also enjoy. I run into cement walls, and I get up and find another path. I run into the darknesses and disappointments of life, but I light a match and look for a way out. Try it my way, as I know you do anyway, and I promise you there is so much joy to be experienced yet! We are lucky for the gift of thought and for the miracle of opportunities--that's what I think.
Nazy
June 6, 2007 11:27 PM
نسل شما پیش از آرمان و احترام به بزرگ ترها / احترام به خودش را کم داره / نسل شما پیش از آن که بی آرمان باشه / سطحیه / عرق خوردن به سلامتی / قسم خوردن به نان و نمک هم / عمق می خواهد / باور می خواهد / نسل شما نسلی ست که پیش از آن که خدا و ایمانش را از دست بده / جایش هیچ چیز نگذاشته / حتی ایمان به عرق خوردن / حتی ایمان به الواطی / ایمان به "روز به روز" زندگی کردن / نسل شما یاد گرفته هر لحظه به رنگی در بیاید / تا آن لحظه اش را رنگی کنه / اینه که آخر شب تنهاست / آرمان همیشه یک لنگش روی هواست / نسل شما هدف لازم داره / چیزی که روی زمین باشه / اما بزرگ / خواستنی / نسل شما خودش را خیلی دست کم گرفته / برای این که بهش احترام نگذاشتند / خودش هم به خودش احترام نمیگذاره.
ali
June 6, 2007 11:51 PM
سلام
شاید دیگر زمان آن رسیده باشد که ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد... شاید
پاینده ایران
نی پرست
نی پرست
June 7, 2007 12:07 AM
قبول دارم كه اين نسل كار هايي ميكند كه نبايد اما اينكه بگوييم آرمان ندارد و آه نوستالژيكي براي گذشته بكشيم را درست نمي دانم. به نظر من معيار ها عوض شده. ديگر فززندي كه پاهايش را دراز نمي كند فرزند خوب محسوب نمي شود. خوبي يعني خودت باشي. بدون ترس از بزرگتر. خيلي چيزها عوض شده ولي انسانيت همان است كه بود و خواهد ماند.
لوا: اینها ظاهر قضیه هست. مسئله فرزند خوب یا بد بودن نیست. مسئله من همان انسانیت است.
افرا و پاييز
June 7, 2007 12:56 AM
ايراد از فاصله نسل ها نيست اشکال از اينجاست که هيچ نسلي ياد نگرفته چطور با نسل قبلي و بعدي ارتباط برقرار کنه اشکال اينجاست که نسل ها نمي تونند همديگر رو درک کننند
امير حسين
June 7, 2007 09:34 AM
لوا خانم
به نظر من این تفاوتها همیشه بوده آنچه امروز تفاوت بین نسلها را بیشتر نمایان میکنه کم شدن فاصله زمانی نسلهاست. زمانی شاید هر پنجاه سال نسل عوض میشد ولی امروزه شاید هر پنج سال عوض میشه. وقتی پدر بزرگم از اینکه پیش پدرش بچه پنج ساله اش رو بغل نمیکرد تعریف میکنه خودش خندش میگیره. میگه مادرت چهار دست و پا میومد تو بغلم و من هلش میدادم به کنار که زشته پیش پدرم بچه بغل کنم. مادرم هرگز این شکلی به والدینش احترام نمیذاشت ولی نحوه احترام فرق کرده بود. نحوه حرمت گذاشتن من به والدینم هم متفاوت هست. چیز دیگری که بعضی از نسلهای متعدد امروزی دارند سرزنش دائم خود هست به خاطر تغییر. نه لوا خانم شما با اصل احترام مشکلی نداری شما فقط شکل بیانت فرق کرده. قشنگترین لحظات یک پدر بزرگ امروزی لحظاتی هست که نوه دختر شانزده سالش محکم بغلش کنه. چیزی که چند سال قبل قبیله ای رو میتونست به آتیش بکشه
سعید
June 7, 2007 03:36 PM
آفرین! اتفاقا من چقدر به این موضوع پا فکر می کنم همیشه!
semi
June 7, 2007 05:59 PM
به نظر من يكي از دلاليلي كه نسل قبل و قبل تر به ما چيزي از آن همه آرمان خواهي ياد ندادند اين است كه خود بعد از گذشت چند وقت به راهي كه رفته بودند ديگر آن همه اطمينان نداشتند و ترجيح دادند كه لزومات اوليه را بگويندو ما رو به حال خود بگذارند.
مريم
June 8, 2007 11:00 PM
نسل قبلي گرفتار آرمان هاي خودش شد. در دام آرمان ها افتاد و به قول مريم بعد از چند سال اطمينانش رو به آرمان ها از دست داد. نسل ما اما اون تجربه رو ديد. نتيجه اش رو ديد. به عنوان مثال انقلاب آرماني رو ديد و آدماي اون انقلاب كه الان حسرت روزهاي قبلش رو دارن (حرفام نه در تاييده نه رد. فقط چيزيه كه به نظرم مي بينم). نسل ما فهميد كه حتي آرمان هم تغيير مي كنه، پس به نظر اومد كه ديگه هيچ آرماني ارزش قيمت هايي كه بايد براش پرداخت بشه رو نداره. مي دونم همه اينا تلخه. اما نسل ما نه به خاطر هوش و ذكاوت خودش كه فقط و فقط بر مبناي تجربه هاي نسل قبلش از هر آرماني دست كشيد. پدر مادري كه ديروز هواي انقلاب درسرش بود و امروز از اون بيزاره نمي تونه الگوي آرمان گرايي نسل من و تو باشه. خود مني كه به وضوح مي بينم "خوب" و "بد" براي من از چند سال پيش تا الان چقدر تغيير كرده نمي تونم به هيچ آرماني ايمان بيارم. حتي عرق خوري. يه روزي راجع به اين تغييرات ترسناك نوشته بودم كه چجوري تك تك سلول هاي منو عوض كرد و حالا آدم امروز آدم 5،10و يا 20 سال پيش نيست. حالا چجوري بايد "من" يك عمر رو فداي "من" الان كنم؟ شايد خيلي پوچ به نظر برسه، يا حقير و يا حداقل تلخ. اما خوبي نسل من اينه كه واقعيت رو با عرياني تمام و بدون انكار و لفافه قبول كرده. واقعيت پوسيده شدن آرمان ها.
روژ
June 9, 2007 12:34 AM
لوا جان
احتمالا" تعريف من از تنهايي با اون چيزي كه تو از تنهايي مي دوني خيلي فرق ميكنه. تنهايي بزگترين تجربه نيست كنار اومدن با اون بزرگترين تجربه است. ميشه بين كسان و به قول تو نا كسان هم بود و تنها بود.اميدوارم تنهايي رو هيچ وقت اون جوري كه من ديدم تجربه نكني
يك تنها
June 9, 2007 05:00 AM
یکی از بی حرمتی هایی که می شه و شاید خیلی ها بی تفاوت از کنارش رد می شن، فراموش کردن پدر بزرگها و مادرربزگهاست! اونایی که توی این سن هیچ انگیزه ای بجز دیدن موفقیت بچه ها و نوه هاشون ندارن و هفته را شاید فقط به امید یه دیداره آخره هفته سپری می کنن، پس چطور می تونن بعضی ها اینقدر بی رحم باشن که یه لذته چند ساعتی را عزیزانی که اگر نبودن ما هم نبودیم، بگیرنن.اگه فقط چند ثانیه به 40 سال دیگه خودمون فکر کنیم مطمئنا دیگه شهامت خیلی از رفتارهای خودخواهانه را نخواهیم داشت!
لوا جون این چند روز را در کنار مادربزرگ تنهایم گذروندم و ساعتها به این موضوع فکر کردم و دیدم تو چه قشنگ راجع به حرمت نوشتی، دلم خواست منم از طریق وبلاگ پرطرفدار تو به کسانی که شاید ناخواسته غفلت می کنن این موضوع را یادآوری کنم.
مرسی
قرمز
June 9, 2007 07:24 AM
سلام. چه تکان دهنده! من هم دارم جوونیم رو توی دهه هشتاد میگذرونم و مادر هم شده ام و این حرفهای شما خیلی ترسناک بود واسم. اینش ترسناک بود که خیلی راحت باهاش رابطه برقرار کردم. دوست داشتم مرسی!
nimshab
June 9, 2007 10:59 AM
اخ لوا لوا لوا ...
مهتاب
June 9, 2007 12:29 PM
هميشه دل نگرانم.. دل نگران فرزندانم برادر جوانم و خيلي هاي ديگه كه اين شرايط دارن بزرگ ميشنم و نميدونم با اين همه تلاشي كه براي تربيتشون ميكنيم چي از آب در ميان؟ من با اجازه لينكتون ميكنم دوست داشتيد لينكم كنيد...
yasaman
June 10, 2007 02:27 AM
دوست عزیز...برام جالب بود وقتی خوندم تو هم این مشکل را داری.سئوالی یا بهتر بگم نگاه پر از حسرتی به کم رنگ شدن ارزشها و فضیلت های این نسل..که حداقل تو ایران در کمتر از 7 سال اتفاق افتاد..هرچند نسل قبل از ما هم اینو در مورد ما میگن!!!که دریغ از پارسال
man doon
June 10, 2007 02:04 PM
سلام نوشته هاي موثري داريد ... اميدوارم احساسات حزن انگيز شما مستدام باقي نماند..
برايتان ارزوي شادي و موفقيت دارم
زنده باشيد
aye
June 11, 2007 05:05 AM
mamnoonam az in hame tavajohetoon leva khanoom
nasrin
June 13, 2007 12:55 AM
سلام نميدونم كامنت قبليم بهت رسيد يا نه ؟
آخه ديسكانكت شدم
ميخواستم از اين همه توجهتون تشكر كنم لوا خانم
nasrin
June 13, 2007 01:18 AM
jaleb bood. yejooraii emrooz dashtam be hamchin chizaii fek mikardam va yeho in matn!male man be in mofasali nist vali age khasti bekhoon URL ro.
Omol
June 14, 2007 12:59 PM