
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« این روزهایم
صفحه اصلی
روزگار غریبی ست نازنین »
برای منی که روزمره می نوشتم حالا ننوشتن سخت است. یعنی ننوشتن سخت نیست, دوباره شروع به نوشتن و مرتب نوشتن سخت شده است. فکر می کنم از سوژه خالی شده ام. زندگی همان روال همیشگی را دارد با همان فراز و نشیب ها. روزهای خستگی و آرامش. بدون تغییر و یا صدایی بلند. تکراری نیست. هیچ روز زندگی تکراری نیست. هر روز صدای خودش را دارد. طعم خودش را دارد. می توان همه مزه تلخ یک روز را با خوردن یک هندوانه درسته و تمام شب را خندیدن و در دستشویی گذراندن عوض کرد.میدانی. باید با زندگی لاسید. تنها راهش همین است. یعنی راستش چاره دیگری هم نمانده. وقتی هر روز دستش را میکشد به جاهای از بدنت, تو هم نباید کم بیاوری. تو هم شروع کن به دست به سرو رویش کشیدن. اینطور حداقل دلت نمی سوزد که ازت سواستفاده شده! زندگی را می گوییم ها.
لااقل قبلا نگران درس و دانشگاه و کار و آینده و اینها بودم, شکر خدا دیگر به اینها فکر هم نمی کنم. می آیند و می روند. همانطور که همه این سالها آمدند و رفتند و به ریش ما که خودمان را برایشان کشتیم, خندیدند.
یک مدت هم نگران قیافه و دک و پزمان باشیم. برویم دستی به سر این کله فرفریمان بکشیم. لباس رنگی بخریم. دامن چین دار بپوشیم با کتونی و به هرکه فکر کرد ما احمقیم, لبخند بزنیم یا حتی یکی از انگشتهایمان را نشان بدهیم. دیگر چه کنیم؟
آها. بروم آشپزی کنم و هیچ کس را به محل عشقبازی ام راه ندهم. باور می کنید که من آشپزی هم می کنم و حتی گاهی عاشقانه آشپزی کردن را به هر کار دیگری در این دنیا ترجیج می دهم؟ در آشپزی لذتی است که در هیچ عبادتی نیست. یا دست کم برای من نیست. مهمان بازی هم خوب است. تازگی ها از مهمان بازی خوشم آمده. دلهره مخصوص خودش را دارد و با ولع منتظر تعریف و تمجید های مهمان ها بودن درد خود خواهی آدم را تسکین می دهد. تایید طلبی با صدای بلند آنهم از انسانهای زنده و نه در بخش نظرات! خوب است دیگر.
گرفته ام در یکی از این سایتها آگهی دادم که یک نو آموز تنیس در فلان منطقه دنبال همبازی می گردد. راستش از روی بیکاری بود. حالا نامه پشت نامه که من فلانم و قدم و وزنم فلان است و فلان جا زمین خوبی هم دارد. بیا بازی کنیم. منهم تازه یادم آمده که تمام طول کلاس را با راکت قرضی مدرسه بازی می کردم و حتی راکت هم ندارم و هم دلم میخواهد آخر هفته ها فقط بخوابم. خیلی از خودم خجالت کشیدم. باید از این به بعد سنجیده تر آگهی بدم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
I agree with you about passionate cooking... it's life itself! :)
sooski
June 4, 2007 11:47 PM
سلام لوا جان
نوشتت رو براي يه مادر بزرگ خسته و مهربون خوندم
برات آرزوي سلامتي و دعاي خير كرد و گفت به دوستت بگو آفرين بهش كه زود به اين نتيجه رسيد كه بايد با زندگي لاس بزنه نه اينكه باهاش بجنگه
سارا
June 5, 2007 04:03 AM
ياد تنيس بازي خودم افتادم در زمان نوجوونيم
yasaman
June 5, 2007 05:35 AM
بی دغدغگی است به گمانم!
صادق جم
June 5, 2007 07:01 AM
پس کلی دوست تنیسور پیدا کردی !:D
مهتاب
June 5, 2007 08:33 AM
(:
حالا شاید بتوانی از این همه تنیسوری که جمع کردهای که پول درست و حسابیای به جیب بزنی!
لوا: مهندس جان می فرمایید که ازشان پول بگیرم که بیایند به من نو آموز بازی یاد بدهند ؟
SoloGen
June 5, 2007 10:01 AM
بلوط جان سلام.
با گفته ات درباره ی آشپزی کاملا موافقم و موسیقی همراه با آن را هم فراموش نکن
شاد باشی
پویا
لوا: به روی چشم.
پویا
June 5, 2007 12:38 PM
گذشته از هممه چيزهايي كه نوشتي؛ از اونجايي كه گفتي بايد با زندگي لاسيد خيلي خوشم اومد. الحق كه راست گفتي. چاره ديگه اي نيست.
امضا
June 5, 2007 07:09 PM
Fresh and witty as usual! Write for us whenever you can and about whatever you want. I read everything you write several times! Be good my friend.
Nazy
June 5, 2007 10:48 PM
ای بابا، مثل اینکه همه مثل ما خستهاند. بابا ما اینجا داریم با بحران هستهای و فشار حکومت برای هل دادن ما تو بهشت لاس میزنیم و شما اونجا با حقوق بشر و از این حرفها. فرق زیادی هم نداره. لاس زدن با یه جنس مخالف خیلی خوشگل میدونم از هر ۲ تای اینها بیشتر کیف میده. اما چه کنیم که دستمون کوتاهه و حتی به دهنمون نمیرسه که گُهی که دیروز خوردیم رو از دور دهنمون پاک کنیم کسی نفهمه چه گُهی خوردیم. اینا همش مال پیریه بلوطی. داریم میمیریم. هممون. باهم و در کنار هم. برو لب آینه ببین زیر دماغت چروک نیافتاده؟ من که تمام زیر بغلهام چروک افتاده. پیر شدیم به خدا رفت
جالباتی که من دیدم
June 6, 2007 12:45 AM
گاهی همه چیز تموم میشه و میمونی که از چی باید نوشت انوقت است که اشپزی شیرین ترین سرگرمی و عاشقانه ترین سرگرمی دنیا میشه
ارکیده
June 6, 2007 01:04 AM
من هم برای همبازی اسکواش بدک نیست یه اگهی بدما ؟
لوا: کرگزلیست بهتریم جاست.
Tameshk
June 6, 2007 01:23 AM
لوا جان دعوتت كردهام.خوشحال ميشم ببيني و بنوسي.ژ
لوا: نوشته ام فهمیه جان. چند پست قبل. اما ممنون از دعوتت.
فهيمه
June 6, 2007 08:34 AM