
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
ERROR: Blogroll is currently inaccessiblepowered by
Movable Type 3.35RSS | Atom
search
« May 2007 | Main | July 2007 »
مگر ما دل نداریم؟
آن روزها که این بازی آرزوها باب روز بود و آذر خانم هم مرا دعوت کرده بود و من حالم خوش نبود که بیایم برایش بنویسم که چه می خواستیم و چه شد, فکر می کردم دو آرزو بیشتر ندارم : یکی اینکه مرگ عزیز نبینم و دیگر اینکه صد میلیون دلاری پول داشتم. همین دوتا بود و در این چند ماه هم تغییری نکرده بود و آرزوی صلح جهانی و سرد شدن زمین هم بهشان اضافه نشده بود.
امروز در این وبلاگ خانم پرستو پرسه می زدم دیدم یک آرزوی دیگر هم دارم که با آن صد میلیون دلار هم نمی شود کاری اش کرد.
دیدید این خانم پرستو دوتا بخش لینک دارند؟ یکی اش مال با کلاس ها است که اسمشان را گذاشته ژورنالیست ها و دیگری هم مال ما بیچاره های پیزوری بینوا. دیدم چقدر دلم می خواهد یک روزی بشود که ما هم در لیست ایشان برویم آن قسمت ژورنالیست های طبقه بالا, که خوب البته ربطی به ما و این نوشته های بی سر و ته ما ندارد و مال از ما بهتران است. اصلا ما را چه به ژورنالیست شدن؟
خداوند قسمت همه کند.
12:34 PM
Permalink
اندر حکایت این کار ما..
یارو آمده برایش رزومه درست کنم. فرم ها را پر کرده و نشسته اینجا. می گویم خوب سابقه کاریتان چه بوده. می گوید در یکی از این سازمانهایی که برای مجردهاست کار می کردم. می گویم خوب چه کار می کردید.
می گوید اطلاعاتی که آن لاین میگذاشتند را با بقیه مجردها تطبیق می دادیم تا گزینه مناسب را پیدا کنیم. و اینقدر و اینجور هم با مشتریان حساب می کردیم. من ریس بخش بودم و مسول برگزاری جمع های آشنایی و معارفه.
حالا من باید شرح کار را به طور رسمی بنویسم.
لابد باید گوگل کنم قوادی دیگر.
پی نوشت:
یکی از سروران دو عالم طی یک نامه برقی فوری مرقوم فرمودند که اگر گوگل قوادی را نشناخت, جستجوی " پااندازی و تختکشی و جاکشی هم امکانپذیر است."
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تاهوی زیبایمان دارد می سوزد... (...)
اگر جوابی دارید برای این دو سوال, لطفا دریغ نفرمایید.
۱. تا آنجا که من فهمیده ام در مورد تاریخ معاصر ایران - به خاطر سانسورهای قبل و بعد از انقلاب- بهترین منابع کتابهای خاطرات سیاسیون بوده. و بعد هم به طرز عجیبی انگار این سی ساله اصلا جزو تاریخ نبوده و حزب هم فقط حزب الله بوده.
منبع قابل اعتماد برای تاریخ احزاب رسمی و غیر رسمی بعد از انقلاب سراغ دارید؟ چاپ ایران یا خارج از ایران فرقی نداره. هیچ مدرک نوشته شده ای از حوادث دهه های شصت و هفتاد داریم؟ کتاب خاطراتی؟ تاریخ مدون شده ای؟
۲. برای یک عموی کتاب خوان اهل فرهنگ و هنر و سیاست و ادبیات و شعر و تاریخ چه کتاب ( هایی) میشود از خارج از ایران گرفت که در داخل ایران به آن (ها) دسترسی نباشد؟
تو هرم داغ بی رحم آفتاب ...
یکی از مهمان ها سی دی بنیامینش را در ماشینم جا گذاشته. قبلا ریتم آهنگ هایش را شنیده بودم اما وقت نگذاشته بودم که آهنگهایش را گوش کنم یا حتی بفهمم که چه می گوید. رابطه خراب من با موسیقی را که میدانید.
نمی دانم صدایش قرصی است یا نه. تبحری در این زمینه ندارم و مهم هم نیست. به محتوای ترانه و اینها هم کاری ندارم. صدایش به طرز عجیبی برایم خاطره به ذهن آورده است.
جالب اینجاست که هنگام به بازار آمدن این آهنگها من اصلا ایران نبودم و نه بعدش. هیچ خاطره مشترکی هم با کسی یا مکانی با این آهنگها ندارم اما صدایش و موسیقی اش به شدت تهران است. شاید نتوانم منظورم را خوب منتقل کنم. موقع خواندنش, تک تک خیابان های تهران به یادم میاید. ولیعصر پیمایی, کافه نشینی, شب گردی...
شاید هم هرم این هوای تیر ماه است. تابستان اینجا گرمایش شبیه تهران است. تهران بدون دود البته ( که خوب آنوقت تهران نمی شود).
مدل خواندنش و زار زدنش هم آدم را یاد عاشقی های دوران دبیرستان می اندازد. عاشقی مخلوط با ترس و گریه زیر پتو و ضربان تند قلب موقع تعطیل شدن دبیرستان.
بماند که فکر نکنم بیشتر از دو روز دیگر بتوانم سی دی را از اول تا به آخر گوش کنم, اما برایم جالب بود این هجوم خاطره از مکان های قدیمی با صدایی که سنخیتی با مکان و زمان وقوع خاطره نداشت.
پی نوشت مهم: ممنونم از همه دوستان خوبم که تشریف آوردند, نظر گذاشتند یا با ایمیل و تلفن عروسی آبجی کوچیکه رو تبریک گفتن. آدم غرق شادی می شه وقتی می بینه اینهمه آدم با شادی اش شاد میشن. باید وقتی بگذارم و از همه تک تک تشکر کنم. اما فعلا این تشکر پی نوشتی را پیش کش قبول کنید. دنیا دیگه مثل شما ها نداره. نداره نمی تونه بیاره.
برای بهترینم: منا
تو زیباترین عروس دنیایی. خواهر زیبای همیشه دوست داشتنی من.
تو یادت نیست اما من هنوز آن تاکسی نارنجی رنگ دربستی را یادم است که با بابا گرفته بودش و ما در حیاط بیمارستان بوعلی تو را سوار آن کردیم. من در همان تاکسی اسم تو را انتخاب کردم. این صحنه آنقدر زیبا جلوی چشمم است که هنوز صدای خنده همه و خجالت خودم در گوشم می پیجد. نام تو هم برای ما همه یاد آور آن سالها بود. منا با او نه با اوو. چند بار این را تا به حال تکرار کرده ای که نامت را اشتباه ننویسند؟
تو مهربان تر از آن هستی که مرا به خاطر همه حماقتهای دوران نوجوانی ام نبخشی. هر چند به خاطر بعضی از آن شوخی ها , خودم هم خودم را نمی بخشم. چند بار به تو گفتم که تو را از سطل ماست بیرون در حیاط در یک شب بارانی و سرد پیدا کردیم و تو بچه بابا مامان نیستی چون مثل بقیه ما چهارتا تبخال نمی زنی و مدل دماغت با بقیه فرق دارد؟ چند بار باور کردی و گریه کردی؟ همیشه یک دلیل پیدا می کردی که باور کنی و من هم درست است که ته دلم برایت می سوخت اما بدجنس تر از این بودم که بیاییم دلداری ات بدهم. اما تو که بچه مامان و بابا هستی. می دانی که. می بینی. هنوز هم مرض دارم .
آن داستان آدم فضایی ها را بگو. حتی اگر بتوانم برای داستان سطل ماست خودم را ببخشم برای این قصه آدم فضایی بودنم و مجبور کردن تو به اطاعت از خودم و بعد هم ترس ابدی از دراکولا و قاتلین فیلم جیغ را به تو بخشیدن, نمی بخشم. یادت است قصه از آنجا شروع شد که من داستان باف سیزده چهارده ساله بعد از دیدن یک فیلم مزخرف فضایی پاهایم را زیر پتو بلند کرده بودم که تو از خواب پریدی و ذهن شیطانی من هم همیشه مترصد این فرصتها بود. چند سال عذابت دادم که من فضایی هستم که به شکل انسان در آمده ام و هر شب دوباره تبدیل به موجود فضایی می شوم؟ باور کن فقط هم ذهن شیطانی نبود. آیزاک آسیموف هم موثر بود. تو هم که دل رحم. همه چیز را باور می کردی.
یادت است بعد از دیدن فیلم جیغ رفتی حمام و برق رفت و هیچکس در خانه نبود؟ خاطراتمان را می بینی. همه اش یا قتل است یا دراکولا یا فضایی ها. بعد نمی دانم چه شد یک دفعه آن دختر کوچک که اشکش به مشکش بسته بود یک دفعه بزرگ شد و خانم شد و زیر ابرو برداشت و حتی ماتیک زد. و بعد انگار ما همسن شدیم. همیشه همین است. آدم بزرگها یک جایی می ایستند که کوچکترها به آنها برسند و همه همسن شوند. ما همسن شدیم و دوست شدیم. دوستی با تو خوب بود. خوب است.
میدانی. برای من, تو و رها هنوز همان قنداق پیچیده های درون تاکسی دربستی هستید. چه کنم. سخت است باور کنم آن نوزاد کوچک سفید امشب لباس سفید دیگری را پوشید. تو الماس امشب بودی. زیباترین عروسی که تا به حال دیده بودم و بعد از این خواهم دید.
کلمه کم دارم برای وصف خوشحالی ام. برای اینکه بگوییم شما دوتا چقدر به هم میایید و چقدر زندگی تان زیباست و چقدر آینده تان روشن. کلمه کم دارم برای تبریک گفتن. راستی تبریک خواهر بزرگه چه مدلی است؟ تمرین نکرده بودم.
اما تمرین کرده بودم که اشک نریزم. اما نشد.دیدی که نشد.
زندگی ات زیباست منا. مثل خودتان. مثل عشقتان. خوشبختی تان تنها آرزوی این خواهر بزرگه الان دیگر تنها شده است. شاد باشید. برای همیشه.
ما راست قامتان, جاودانه تاریخ باقی خواهیم ماند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک مطلب بسیار ساده در مورد روابط انسانی
...اگر مرد لااقل متقاضی بودن و علاقمندی خودش را در جمع برای حفظ ظاهر نشان میدهد و این را دلیل مردانگی خود میداند . زن بیچاره ، حتی این کار را هم برای خودش افت میداند ، زن یاد گرفته خودش را از سکس بی نیاز نشان بدهد. زنانگی برای تربیت ما یعنی بی نیازی از سکس ، زن نیازمند به سکس ، زن خراب است . و زنان یاد گرفتند که اگر مایلند با شخصیت قلمداد شوند ، ماسکی بی نیاز از سکس ، و حتی با کمی اکراه از سکس ، به چهره بزنند. این ها هر دو دو روی یک سکه است. من وقتی که از مردها در اینجا صحبت کردم ، قصدم این نبود که بگویم این مسئله تقصیر مردهاست و یا مردها اینگونه هستند وزنها خوبند. قصدم فرای این بود. قصدم این بود که بگویم در این آتش تربیت جنسی ما ، مردها هم ، هر قدر هم که بخواهند تظاهر کنند که نسبت به رابطه جنسی بازترند و مایل تر ، باز هر دو میسوزند.
ادامه را اینجا بخوانید.
-------------------------
فکر میکنم یکی از مسائل خیلی مهمی که همیشه در اطلاعاتی که به زبان فارسی در دسترس هستند مسکوت مانده، مساله اورگاسم شدن خانمهاست.
تصور همگان در مورد اورگاسم شدن خانمها چیست؟ خود خانمها چقدر در مورد نحوه واقعی اورگاسم شدن اطلاع دارند؟
ادامه این مطلب را اینجا بخوانید. ( یکی از صادقانه ترین و درست ترین و گویا ترین مطالبی که من دیدم در این مورد نوشته شده, بدون هیچ رودربایستی و کلمات قلمبه و کشفیات مردانه در مورد ارگاسم زنان. ممنون پریسا جانم از این همه صداقت.)
Permalink
تقدیم به یک آقایی با سبک قدیمی به خاطر قرار برای "های های" مان.
برخی نگاه ها در سینما سرقفلی دارند. سند خورده اند.
جایی هست در فیلم سیزده یار اوشن که شرایط کار ایجاب می کند خانمی را - که کاره ای هم هست- به دام بیاندازند, یا حداقل عاشقش کنند که در شب مقرر کاری را برایشان بکند.
نقشه که معلوم می شود, اوشن ( جورج کلونی) طوری که انگار اصلا لازم نیست در این مورد حرف اضافه ای زده شود و فقط یک راه بیشتر وجود ندارد, در حالی که با بی تفاوتی می خواهد از اتاق خارج شود رو به راستی ( براد پیت) می کند که " ترتیب این با تو."
ناگهان لنی ( مت دیمون) دست پاچه می شود و می گوید که قبلا کار روی این خانم را شروع کرده و فکر می کند موفق هم می شود. همه اتاق یک دفعه ساکت می شود. انگار که جسارتی بزرگ در حضور سلطانی صورت گرفته باشد. لنی با همان دست پاچگی شروع به توضیح دادن می کند و دوربین از صورت بی باور اوشن به سمت نگاه راستی( براد پیت) می رود و این نگاهی است که سندش را در سینما به اسم او زده اند.
نگاهی در مایه های " به به . بچه ها هم بزرگ شده اند." یا مثلا " نمردیم دیدیم جوجه هم پر در آورد." و آن لبخند مرموز همیشگی که اینبار با بدرقه خامی لنی در محضر سلطنتش همراه است.
رنگ طالبیم!

با دوستی دردل می کردم که نمی دانم چرا تازگی ها اینقدر به خنزپنزرهای رنگی علاقه پیدا کرده ام. سالها نه در انگشتانم انگشتری می کردم و نه گلوبندی به گردنم و نه حتی یک گوشواره ساده آویز گوش هایم. حالا هر روز دلم می خواهد تعداد این سوراخهای گوشم را بیشتر کنم و گاهی غبطه می خورم چرا انگشتر به اندازه کافی ندارم. رفته ام مدل این عروسهای هندی که باید تا آرنج النگو می گذاشتند تا موقع کار مادر شوهر صدای جیلینگ جیلینگشان را بشنود از اینجا النگو خریده ام و با ذوقی دستم می کنم و تکانشان می دهم که بیا و ببین.
تازه می خواهم بدهم دستانم را با حنا نقاشی کنند. یک خانم سودانی را دیدم که دست و پایشن را مدل عرب های خوزستان خودمان نقاشی کرده بود. آویزانش شدم که بیا مرا نقاشی کن. قبول کرد بنده خدا.
این عکس انگشترهای خانم اورتگا هم شده این پایین آیینه دق. هی می گویم می روم اصفهان عقیق و فیروزه می خرم. حالا نه که اینجا نباشد, دل می خواهد بهانه بگیرد. نیشابور را می گوییم می روم اینبار به نیت خرید فیروزه. آنهم منی که همین الان فیروزه و سنگ کوهی و عقیق را بگذارند جلویم, نمی توانم تشخیصشان بدهم. دل هوسباز این است دیگر.
دوستم خندید و گفت که از اثرات بالارفتن سن است. گفت که سن که بالا می رود, دلخوشی ها هم تغییر می کند و رنگ و لعاب بیشتر می شود. این هم توجیهی بود لابد.
این عکس بالا هم تزیینی است. نوشتم سنگ رنگی و گوگل جان هم این را به ما داد. دست عکاسش درد نکند. من فقط یک رنگ از این رنگها را دارم. آن فیروزه بالای را.
عرضم به حضور انورتان که...
عرض و غرض زیاد است. فرصت هم به همچنین. نوشتنمان هم می آید, اما اینکه چرا نمی نویسم را اگر شما فهمیدید, یک نامه برقی بزنید و به ما هم بگویید.
چرا همه برنامه هایی که انسان مثلا یک سال برایشان منتظر است همه باید در یک هفته و یک روز اتفاق بیافتند؟
یک شنبه هفته آینده و به قرار فرنگی بیست و چهارم ماه ششم, قرار است جمعی به این خوبی در دانشگاه برکلی برگزار شود. از طرفی در همان اطراف هم مراسم سالیانه جشن و پایکوبی همجنسگرایان برپاست. البته این مراسم دو روز است که روز اولش در ساختمان مرکز مدنی شهر است و روز دوم خیابانی.
حالا در همین هفته, من باید میزبان دوستانی باشم از ایالتهای دیگر. قدمشان روی چشم است البته, اما ساعت پرواز برگشتشان جوری است که در واقع من به هیچ کدام از اینها نخواهم رسید. برنامه شهر گردی ( شهر همان سن فرانسیسکو است برای ما دهات نشین ها) هم دارند اما فکر نکنم شنبه یا یک شنبه بشود.
این هم از این. راستی اگر این نزدیکی ها هستید و نمی خواهید تا شهر بروید , این برنامه جمعه شب همین هفته در مرکز شهر است. بروید و اگر لذت بردید به جان ما دعا کنید.
سر هرکدام از کلاسهای تابستان که می روم, اساتیدشان می گویند که اگر کلاس دیگری- به غیر از کلاس من - را در این دوره کوتاه ( دوره های تابستان شش و هشت هفته ای است) دارید بهتر است کلاس من را حذف کنید. من ولی چون زرنگم , نمی گویم که کلاس های دیگری هم درکارند. فکر می کنم من سرشان را کلاه می گذارم .
یکی از همین کلاسها هم کلاس سیاست داخلی امریکاست که استادش یک سناتور بازنشسته جمهوریخواه است و شاگردانشان دانش آموزان سال اول هیجده نوزده ساله ای که وقتی استاد می پرسد چرا به کشور خود مغرورید جواب می دهند چون ما به فکر مردم کشورهای دیگر هم هستیم.
به خودم قول دادم فقط این شش هفته چشمانم را ببندم . نه دستم را در کلاس بلند کنم و نه یک کلمه خارج از جواب در برگه سوالها چیزی بنویسم و نه حتی در کلاس سوال کنم. فقط نمره ام را می خواهم. بگذاریم آنها هم یک مقدار دمکراسی صادر کنند و ما هم معدلمان را بالا ببریم. عدل است دیگر.
انگشترهای سنگ دار بزرگ رنگی

اگر شده به خاطر این انگشترها هم میروم چریکی می شوم.
عشق من به انگشترهای با سنگ رنگی و آنهم در تمام انگشتهای دست, وصف ناشدنی است.
برایم هدیه چراغ نیاورید. انگشتر سنگ دار بزرگ و رنگی می خواهم. برای تمام انگشتهایم.
عکس را از انگشتهای خانم اورتگا, ایشان شکار کرده اند.
Permalink
روزگار غریبی ست نازنین
این را برای خودم می نویسم که بعضی چیزها یادم رفته. هم نسلانم به دل نگیرند.
علی جانم.
مدتهاست هوس نوشتن یک نامه برایت را کرده ام. اینجا را که می دانم نمی خوانی. نامه کاغذی نوشتن هم نیمکت چوبی می خواهد و زیر دستی . من هیچکدام را ندارم. از امیدوارم خوب باشی های اول نامه بگذریم. می دانم که خوبی و دنبال یک لقمه نان. یک حرفهایی است که جز به تو نمی شود به هیچ کس گفت. اینجا می نویسمش چون نمی خوانی و با سکوتت هزار بار دلم را نمی لرزانی که آیا گفتن این حرف درست است یا نه.
حرفهای دفعه آخرمان را هنوز مزه می کنم. آن دفعه, مثل همیشه, تو حرف زدی و من باز جوابهایم را خوردم. می خواستم بگویم که نترس. من قدمهای تو را دنبال نمی کنم. نسل من بی آرمان است.
نسل من بی آرمان است. گاهی فکر می کنم اگر جوانی ام را به جای دهه هشتاد در دهه چهل یا شصت می کردم چقدر بیشتر خودم بودم. زندگی درآرمانشهر رفاقت لابد. نمی دانم چرا این روزها همش به فضای داستان یک شهر فکر می کنم. به روایت های محمود.یا داستان قصه های کیمیایی قبل از هشتادی شدن.
علی جانم.
نسل من بی آرمان است. فقط هم این نیست. حرمت نمی شناسد. حرمت بزرگتر نمی داند چیست. خود محور شده ایم. خودمان و پیله خودمان و دیگر هیچ. کسی را راه نمی دهیم. روزگار هم با ما بد کرده. از حق هم نباید گذشت. اما بعضی چیزها حرمت دارند. بزرگتر حرمت دارد. نمک حرمت دارد. حتی عرق خوری هم حرمت دارد. بدی روزگار اینها را هم از ما گرفته یعنی؟
یادت میاید جلوی پدر بزرگ و حتی در آغوشش پایمان را دراز نمی کردیم؟ چرا من اینروزها به این چیزهای احمقانه فکر می کنم؟ چرا دلم می خواهد جایی باشم که پدربزرگی باشد و من روی زمین بنشینم و پایم را دراز نکنم؟
یک جای کار می لنگد.
ما یادمان رفته که روزی قسم به نان و نمک بزرگترین قسمها بود. ما یادمان رفته رفاقت حرمت داشت و قیمت رفیق بیشتر از یک ته استکان عرق بود.
ما به سلامتی هم لیوان بلند می کنیم و وقتی جرعه پایین رفت همه چیز هم با آن پایین می رود. در چشمان هم زل می زنیم و همدیگر را با نگاهمان می دریم. اما آنقدر جرات نداریم که نگاهمان را به زبان بیاوریم . چشم ها پرکار شده اند این روزها.
می دانی. شاید من قرار نیست آدم شوم. شاید هم آدمیت عصر ما این است. اما چه آدمیت کشنده ای. رفاقت ها اسمش شده فیلم فارسی و حرمت ها اسمش شده سنت که باید از آن به ماشین و تنهایی و آپارتمان و نفرت پناه برد. ما حاضریم اسممان را بگذاریم پری کوچک تنهای غمیگین اما ننگ نام سنتی را بر خود نداشته باشیم.
گاهی هم از آنطرف پرت میشویم. تن به رفاقت هر ناکسی می دهیم که تنها نمانیم. تنهایی قرار بود بزرگترین تجربه انسان بالغ باشد. عظیم ترین کشف ها. ما از تنهایی فرار می کنیم. از خودمان و ترسهاییمان فرار می کنیم. ما حتی تنهایی را هم بی حرمت کرده ایم.
هویتمان را کرده ایم یک صفحه شکلاتی رنگ که بیاییم در آن با صدای بلند داد بزنیم " آه. من چقدر خوشتبختم." و تو را چقدر دوست داریم و خاطرت عزیز است و در همان حین هم با تصور جویدن گلویت و به لجن کشیدن نامت و خاطره ات و حرمت نان و نمکی که با هم خورده ایم غرق در شهوت شویم.
علی جانم.
زندگی غریبی داریم. شاید بفهمی. خودت دو جوان در خانه داری. می دانم که نمی خواهی و نمی توانی آرمانهای نسلت را به آنها بدهی. همانطور که به من ندادی. همانطور که بقیه به فرزندانشان ندادند. روزگار بد شده است و ما با این بدی روزگار خودمان و ترسهایمان و ضعفهایمان را توجیه می کنیم.
آرمان به زندگی ما بر نمی گردد. تلاش بیهوده است.
برای منی که روزمره می نوشتم حالا ننوشتن سخت است. یعنی ننوشتن سخت نیست, دوباره شروع به نوشتن و مرتب نوشتن سخت شده است. فکر می کنم از سوژه خالی شده ام. زندگی همان روال همیشگی را دارد با همان فراز و نشیب ها. روزهای خستگی و آرامش. بدون تغییر و یا صدایی بلند. تکراری نیست. هیچ روز زندگی تکراری نیست. هر روز صدای خودش را دارد. طعم خودش را دارد. می توان همه مزه تلخ یک روز را با خوردن یک هندوانه درسته و تمام شب را خندیدن و در دستشویی گذراندن عوض کرد.میدانی. باید با زندگی لاسید. تنها راهش همین است. یعنی راستش چاره دیگری هم نمانده. وقتی هر روز دستش را میکشد به جاهای از بدنت, تو هم نباید کم بیاوری. تو هم شروع کن به دست به سرو رویش کشیدن. اینطور حداقل دلت نمی سوزد که ازت سواستفاده شده! زندگی را می گوییم ها.
لااقل قبلا نگران درس و دانشگاه و کار و آینده و اینها بودم, شکر خدا دیگر به اینها فکر هم نمی کنم. می آیند و می روند. همانطور که همه این سالها آمدند و رفتند و به ریش ما که خودمان را برایشان کشتیم, خندیدند.
یک مدت هم نگران قیافه و دک و پزمان باشیم. برویم دستی به سر این کله فرفریمان بکشیم. لباس رنگی بخریم. دامن چین دار بپوشیم با کتونی و به هرکه فکر کرد ما احمقیم, لبخند بزنیم یا حتی یکی از انگشتهایمان را نشان بدهیم. دیگر چه کنیم؟
آها. بروم آشپزی کنم و هیچ کس را به محل عشقبازی ام راه ندهم. باور می کنید که من آشپزی هم می کنم و حتی گاهی عاشقانه آشپزی کردن را به هر کار دیگری در این دنیا ترجیج می دهم؟ در آشپزی لذتی است که در هیچ عبادتی نیست. یا دست کم برای من نیست. مهمان بازی هم خوب است. تازگی ها از مهمان بازی خوشم آمده. دلهره مخصوص خودش را دارد و با ولع منتظر تعریف و تمجید های مهمان ها بودن درد خود خواهی آدم را تسکین می دهد. تایید طلبی با صدای بلند آنهم از انسانهای زنده و نه در بخش نظرات! خوب است دیگر.
گرفته ام در یکی از این سایتها آگهی دادم که یک نو آموز تنیس در فلان منطقه دنبال همبازی می گردد. راستش از روی بیکاری بود. حالا نامه پشت نامه که من فلانم و قدم و وزنم فلان است و فلان جا زمین خوبی هم دارد. بیا بازی کنیم. منهم تازه یادم آمده که تمام طول کلاس را با راکت قرضی مدرسه بازی می کردم و حتی راکت هم ندارم و هم دلم میخواهد آخر هفته ها فقط بخوابم. خیلی از خودم خجالت کشیدم. باید از این به بعد سنجیده تر آگهی بدم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این روزهایم
من تا لحظه باور
خواهم ايستاد
تا خاموشی ناله جغد های شوم
خواهم ايستاد
تا تکرار دوباره صبح
در نقل زمانی مجهول
خواهم ايستاد
تا فرصت اولين نفس،
آخرين حرکت
در اولين بازی خويش
خواهم ايستاد
در اين بازی به انگار باخته
تا بردش
خواهم ايستاد
از اینجا. دفتر شعرهای حسام.
Permalink
English Weblog
archives
by dateNovember 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category