
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
ERROR: Blogroll is currently inaccessiblepowered by
Movable Type 3.35RSS | Atom
search
« روزمره
صفحه اصلی
بیاید بحث هایمان را شیرین کنیم. »
و من همچنان در حال اثر پذیری ام...
سخته که لیست کرد تاثیرگذارترین ها را. من اصلا کجا هستم که بگویم اینها در رسیدن من به اینجا تاثیر داشتند؟ شاید باید این لیست را وقتی نوشت که به جایی رسیدم. فعلا که دانش آموز بی سوادی هستم که در خم خوب نوشتن زبان مادری اش هم مانده. نمیدانم باید اسم افراد را لیست کرد یا لحظه های چرخش را ( گرته برداری مستقیم) . برای خودم, هر کدام از این خطهای پایین دنیایی حرف نگفته دارند.
به پدرم , بدون شک, بیش از هر کس دیگری در این دنیا مدیونم. آنهمه صبر و متانت و آرامش و احترام. این مرد قدیسیست. پدر نیست. هرچه دارم از این مرد دارم.
کلاس سوم ابتدایی بود. مدرسه هدایت. خانم مشعوف.سه تا بچه دکتر میز اول می نشستند. سمت راست. ردیف اول. همون موقع فهمیدم که همه زندگی ها مثل زندگی ما نیست. همون موقع فهمیدم که بچه دکتر بودن یعنی چه. همون موقع که تولد یکی از اونها به گریه من ختم شد چون کادو ام رل خودم درست کرده بودم و بقیه کادو ها عروسکهایی بود به قد من یا کیف و کفشهای آمده از خارج. همون موقع فهمیدم که دنیا همشه به آن زیبایی که فکر می کنیم نیست.
کتابخونه عمو علی هم بود و خودش شاید. آن جنون خواندن و دیوانه شدنهای هجده تا بیست و دو سه سالگی. آن عاشق شدنهای نوجوانی بود با محمد علی افغانی و سخنرانی کردن با گلسرخی.
دوستی بود در دوره راهنمایی- که من هنوزم خوابش را میبینم- و چشمانم را باز کرد به نامردی های که تا آن روز برایم وجود نداشت. فهمیدم زنها اگر آدم فروشی بکنند به بدترین شکل ممکن آدم فروشی می کنند. اعتمادم را از دست دادم.
" چهره عریان زن در عرب" برای اولین بار در دوازده- سیزده سالگی چشم من را باز کرد به جهانی که برایم غریبه بود. زنی که من بودم و نمی دیدیم. فهمیدم که دنیای زنان همیشه مثل خانه ما نیست. یک عبارت برای خودم درست کردم: " زن مهجور مانده در تاریخ."
آقای علیزاده دبیر فیزیک کلاس کنکور من را عاشق کرد.عاشق ریاضی . فحش میداد که درس بخوانم. چقدر دلم میخواست روزی که دانشگاه قبول شدم ماچش کنم اما حزب الهی بود. نمیشد. فهمیدم حزب اللهی ها را نمی شود ماچ کرد.
آن دوسال عمران به من یاد داد و با درد یاد داد که برم دنبال دلم. آن لحظه ای که انصرافم را نوشتم و ردش کردم رفت.
یک آدمی بود صاحب یک رنو پنج سورمه ای و یک جاده ای بود میانبر میان ساری و بابلسر. صاحب آن رنوی سورمه ای و آن راه وسط برکه های پر از مرغ دریایی در بدترین روزهای زندگیم بهترین همراه من بودند. شاید روزی نوشتم از صاحب آن رنوی سورمه ای و آن جاده و آن جنون شب تا صبح راه رفتن ها.
اطاقی بود کثیف و زشت پایین میدان امام حسین. روزی در آنجا فهمیدم که زندگی می تواند چقدر زشت و کثیف و لجن مال شود. از لجن بیرون آمدن خوب بود.
هجده سالم بود. ساعت نه شبی .شروع کردم به خواندن " وداع با اسلحه" ترجمه دریابندری. وقتی ساعت چهار صبح کتاب تمام شد چنان رعشه ای گرفتم که بی اختیار به اطاق ممنوع پدر و مادرم رفتم و بینشان خوابیدم. نه همینگوی و نه دریابندری شناسم اما رعشه آن شب را هنوز به یاد می آورم. آن شب و شبهای بعد از آن فهمیدم که قدرت قلم یعنی چه. خواستم بنویسم. خواستم قوی شوم.
یک اردیبهشت گرم بود در سال هشتاد. به من نشان داد که معنی دوستی تبدیل شدن به چاه فاضلابی برای مدفوع دوستانت نیست. خوشجالم که آن روز نرفتم کوه.
دیوانگی های شب خوابی بود تو کوه های جاده فیروزکوه. برف و گریه راه سبلان بود. سیلی محکمی به گوشم بود که پاشو راه برو. ستاره شمردنها بود و قصه گفتنها. در کوه یاد میگیری که وقتی خسته شدی برای نفس تازه کردن به پایین نگاه کنی که چقدر راه آمده ای و آرام شوی. گاهی به عقب نگاه کردن خوب است.
اکتبر دوهزار و سه بود. یک روز سرد پاییزی در ترکیه. خانم عبادی به من فهماند که میشود. خانم عبادی تجسم زنده " شدن" بود. هنوز هم برایم اسطوره است.
مهاجرت اما خورد کرد. مهاجرت بیش از هر سفر دیگه ای تاثیر گذار بود. آن دیوانگی ترکیه و آن بهت سال اول اینجا. بد خورد کرد پدر نیامرزیده. اما خوشحالم که پوستم را کلفت کرد. هرچند هنوز شکننده تر از آن است که خود را پوست کلفت بخوانم. دلم میخواهد پوستم کلفت تر شود.
آن پیرزن شصت و هفت ساله اولین کلاس کامپیوتر اینجایم هم بود که وقتی روز تولدم بهش گفتم پیر شدم و میترسم به من خندید که من پسرم چهل و هشت سالش است و من تازه امدم یاد بگیرم که بروم سراغ یک کار بهتر.
یک شب مستی و گریه هم داشتم همین تازگی ها که یاد آوری کرد به خودم که کی هستم و چه میخواهم. آن مستی آن شب لعنتی شاید تلنگری بود که مدتها بود احتیاج داشتم و جایش خالی بود.
××××
مهران, نازی, پیام, احسان, بارانه, مرجان و مهدی- که بالاترین او را از ما ربود-, خداداد و سیاه هم- که مهمان است, اگر خواستند بیایند و ادامه بدهند. ( ایالت خودمان است. دلمان میخواهد پارتی بازی کنیم. عیبی دارد؟)
English Weblog
archives
by dateNovember 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
How beautiful you wrote, as usual, Leva Jan. I so want to ask you some questions about some of the things you wrote, but you will probably think me so fozool! Thank you for inviting me! I am honored. I will work on it.
لوا: من بیجا بکنم به شما بگم فضول. شما هر سوالی دارید همینجا بپرسید.
Nazy
May 22, 2007 5:10 PM
لوا جان
دست شما درد نکنه.اطاعت امر.بازهم از این بازیهای سخت
بایرامعلی
May 22, 2007 10:42 PM
سلام سلام
سه یا چهار روزی هست بر حسب تصادف با وبلاگت آشنا شدم.سرم این روزها حسابی تاب برداشته از بس چرخیدم توی آرشیو وبلاگت . عالی عالی . حرف نداری .
دوباره می یام
فروغ
May 22, 2007 11:04 PM
salam dost nazanin
che ziba neveshti
bekhosos khaterat man ra ke marbot be hamon jadeye sari-babolsar bod
khasteh nabashin
yahya
May 23, 2007 3:50 AM
لطف داريد
امر شما بزودي اجرا خواهد شد
Mehran
May 23, 2007 7:32 AM
والا خیلی از همین تاثیر گذار های شما که انقدر رمزی و سکرت نوشته شده بودن که جز خود شما و احیانا طرف مقابل تون کس دیگه چیزی نمی فهمه . در هر صورت به قول نازی آدم می ترسه سوال بپرسه بهش بگن : مگه فوضولی؟ :)) ولی منم موافقم ... خیلی ها نمی تونن سال اول مهاجرت رو طاقت بیارن و بر می گردن و از صفر دوباره شروع می کنن .....
princess
May 23, 2007 9:27 AM
سلام لوا جون
تو براي من مثل يه خواهر بزرگ نداشتم مي موني كه واقعا از پشت اين نوشته هات خيلي ازت چيز ياد گرفتم نمي دوني موقعي كه مي خواستم براي تله كنفرانست بيام چه حالي بودم اينو جدي مي گم به نظرم خيلي كم پيش مياد يكي اينجوري تو دنياي مجازي به دل آدم بشينه
شايد باورت نشه ولي تو رو من خيلي خيلي زياد تاثير گذاشتي يه موقعي واقعا داغون بودم و با نوشته هات گريم مي گرفت يكي از چيز هايي كه تو ي تو ستايش مي كنم جرات از صفر شروع كردن تو درسته واقعا دعا مي كنم هميشه سلامت باشي و شاد
برام دعا كن
لوا: ای بابا..عرق کردیم کلی.
ممنونم. امیدوارم لایق باشم.
سارا
May 23, 2007 10:05 AM
حال منو خراب کرد اون " جاده میانبر میان ساری و بابلسر" !!! پارسال بعد از شاید 10 سال دوباره از اون جاده رفتم بابلسر. هنوز هم بهشته. گمونم یک سال هایی از عمرت و جایی زندگی کردی که من هم چند سالی همون جا بودم
. . .
May 23, 2007 2:59 PM
salam
yadam nist dafeye ghabl ke ino khoondam chizi neveshtam ya na...
fekr nakonam.
dar har hal jalebe in model neveshtan dar mored adamha va makanhayi ke rootoon ziad tasir gozashtan.
fekre jalebie.
vali joda az inha. yek soale kolli baram pish oomade lava jan!
migam enghadr ke man moratab miam inja ro mikhoonam va az bazi neveshtehat vaghean lezat mibaram, to ham be webloge ma sar mizani?
doost daram age oomadi va az mataleb khoshet nayoomade, birahmane behem enteghad koni. hatta age enteghadet ehsasie o manteghi ham nist.
baram jalebe bedoonam...
dar har hal!
felan bye
لوا: نازبانو جان من هم به طور مرتب نوشته های شما رو دنبال میکنم ولی واقعا تنبلم تو کامنت گذاشتن و اغلب در مواردی که با نویسنده همفکر هستم نظری نمیذارم مگر اینکه مخالف باشم. ولی به روی چشم. اینبار اثر میذارم.
باز هم ممنون که لطف دارید و به اینجا سر میزنید.
نازبانو
May 24, 2007 4:05 AM
و بازهم سلام
(تنها تكرار تازه)
نميدونم چرا وبتون فيلته شده
لا اقل براي اكونت من كه فيلتس
با فيلتر شكن اومدم وخوندم و مثل هميشه لذيذ
------------
اگر نمي تواني راهي براي زندگي خوب انتخاب كني اما مطمئنم كه ميتواني در راهي كه برايت انتخاب شده خوب زندگي كني*روحي
روحي
May 24, 2007 7:43 AM
So impressive,so so impressive
behdad
May 25, 2007 1:43 PM