
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
ERROR: Blogroll is currently inaccessiblepowered by
Movable Type 3.35RSS | Atom
search
« بلوف
صفحه اصلی
ملوانان نمی میرند! »
تصور ماها داخل ایران از کشورهای صنعتی بیشتر رویاگونه هست. کشوری که توش امکان هرجور پیشرفتی هست و همه جور صنعتی داره و برای همه کار هست ولی پیشرفته و مدرن.
این همون تصویر ذهنی هست که بعد از مهاجرت تبدیل به یکی از بزرگترین چالشها برای مهاجر میشه. خیلی از غصه دار شدنها و ناامید شدنها و برگشتنها هم از همین سرخوردگی شغلی نشات میگیره. فرد فکر میکنه کشور جدید- که مهاجر پذیر هم هست- با روی باز از صنعت و هنر اون استقبال میکنه و اصلا شاید دلیل اصلی مهاجرت هم پیدا کردن جایی بود که " قدر هنر و صنعتش رو بدونه." سعی میکنم دوتا مثال واقعی بیارم.
دوستی نقاش میناتور برجسته ای تو ایران بودند. کارهاشون ارزش زیادی داشت و منبع در آمدشون هم فرستادن تابلوهاخارج از کشور بود. وضع مالی بدی هم نداشتند. ایشون با خانواده چند سال پیش به امریکا میان - جایی که منبع در آمدشون بوده- به همون امید که بازار کار خیلی بزرگتر خواهد شد و خوب زندگی بهتر که آرزوی همه هست. اما متاسفانه نه تنها اینطور نشد بلکه الان تمام خانواده - که شامل دوتا نووجون هم میشه- از نظر معیشتی در تنگنا هستند. ندونستن زبان باعث شده که نتونن بازار کاری بین انگلیسی زبانها پیدا کنند و خوب مگه چند نفر ایرانی هم هرسال متقاضی هستند که تابلوی مینیاتور بخرند. ایشون احتیاج به بازار یابی دارند. احتیاج دارند که به شهرهای مختلف و تجمعات ایرانی تو ایالتهای دیگه برن و البته همه اینها دونستن زبان میخواد و سرمایه.
دیروز مراجعه کننده ای داشتم که تازه از ایران اومده بودند. ( آقایی شاید سی و پنج- چهل ساله) . دیپلم فنی داشتن و تو ایران خودشون یه کارگاه کوچیک داشتند که شونه تخم مرغ تولید میکردند. مخصوص یه مرغداری. تصور کنید چقدر کار پیدا کردن برای اینجور صنعت اینجا سخت خواهد بود. جایی که همه چی در قبضه شرکتهای بزرگه و اینجور کارگاهی محلی یا وجود ندارند و اگر هم وجود داشته باشند خانوادگی و کوچک هستد. اگر هم کسی رو استخدام کنند طرف باید زبانش خوب باشه و به حداقل حقوق کارگری قانع.
توجیه مراجع کننده ها در این جور مواقع کار واقعا سختی هست. فرد یک ماهی هست که از ایران خارج شده و هنوز فکر میکنه اومده جایی که برعکس کشور خودش قدر صنعتش رو میدونند. اما بقیه شرایط رو نمیدونه. زبان ندونستن خودش رو در نظر نمیگیره و این باعث میشه که به زودی جبهه بگیره در مقابل کشور میزبان و این جبهه گیری رو به انواع مختلف نشون میدن.
مثل زن و شوهر مهندسی که اولین جمله ای که به من گفتند این بود " پس بگو چرا هی به ما میگفتن تو امریکا احساس غریبی نمیکنید. آخه اینجا هیچکی آمریکایی نیست." و علت این عصبانیتشون این بود که خانمی صرب مسول انجام کارهاشون بود و این زوج با لهجه این خانم مشکل داشتند.
در هر حال اگه به فکر مهاجرت هستید یا تازه به اینجا اومدید همیشه این رو در نظر داشته باشید که کار پیدا کردن تو رشته خودتون شاید غیر ممکن نباشه اما راحت هم نیست. مخصوصا اگه از نظر زبان تو وضع مطلوبی نباشید. این رو در نظر داشته باشید که تو خیلی از ایالتها برای یه سری کارها , کارهای برقی مثلا, باید جواز ایالتی رو بگیرد و تازه اگر هم شنیدید کسی که تو کار برقه اینجا وضعش توپه, اون آدمی هست که داره واسه خودش کار میکنه و کارگاه و تجارت خودش رو داره. نه کسی که تازه به اینجا میرسه و حتی بعد از گرفتن جواز باید مدتی مثل یه کارگر کار کنه (البته ایشالله شما سرمایه تاسیس تجارت خودتون رو دارید.)
یه بخش دیگه ای که خودش یه پست جدا باید باشه باز برمیگرده به همه اون ذهنیتهای فرهنگی ما. خانمی با لیسانس مهندسی صنایع مراجعه کننده دیگری بودند. همسرشون, خانم و بچه ها رو راهی کرده بودند که خودشون بعدا بیان. این خانم- که واقعا زن ماهی هم بودند- سابقه کار تو یه کارگاه تولیدی رو داشتند اما کارشون دفتری بود. یعنی هیچوقت تو تهران وارد کارگاه هم نشده بودند. زبان هم اصلا بلد نبودند. یعنی حتی اگه کار دفتری هم براشون پیدا میشد, مستلزم دونستن زبان بود. همه هراس این خانم این بود که ایشون نمیخوان تو رستوران یا فروشگاه کار کنند چونکه اگه شوهرشون بفهمه که کاری در راستای مدرکشون یا حداقل همون کاری که تو ایران میکردند رو ندارند و کاری پایین تر! رو انجام میدند, ازشون میخواد که برگردند.
باور کنید من مدتهاست کچل شده ام!
( فکر کنم پست بعدی رو در این مورد بنویسم که اگه حالا با همه این شرایط نامطلوب مواجه شدیم, تو سالهای اول کارهای مفیدی که میتونیم بکنیم چیه.)
English Weblog
archives
by dateNovember 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
مثل بقیه مباحث، موضوع مفیدی رو مطرح کردی.
خسته نباشی و، ادامه بده.
Jumper
March 29, 2007 9:27 AM
واسه من يكي كه پستت خيلي به درد بخور و لازم بود. البته بنده هيچ مشكلي با كار در رستوران و فروشگاه ندارم. حالا اگه كسي زبانش معمولي- تقريبا خوب- باشه مشكلي با كار در فروشگاه و رستوران نداشته باشه و گرين كارت داشته باشه- كچل تر شدي نه؟!- وضعش حداقل در سال اول قابل تحمل خواهد بود؟
لوا: همه چی برمیگرده به اینکه فرد چقدر انعطاف پذیر باشه و خودش رو با شرایط تطبیق بده نه اینکه بخواد همه محیط خودشون رو با اون بچرخونن. امیدوارم شما هم زود جا بیافتید.
سبزينه
March 29, 2007 9:33 AM
good job khanoom,ma montazere baghiash hasteem,bazam tashakor az vaghti ke deeshab gozashty ba ham sohbat kardeem,man kheili estefade kardam.
لوا: شما الویز ولکامید خانم جان!
Parisa
March 29, 2007 9:47 AM
بلوط جان می شه در زمینه کارت توضیح بدی.و اینکه رشته تحصیله خودت چیه؟
لوا: من جامعه شناسی میخونم و کارم با یه سازمانی هست که کمک میکنه برای خانوادهای کم درامد و مهاجر جای کار پیدا بشه. ( یه همچین چیزایی)
بیدقرمز
March 29, 2007 9:50 AM
ما ایرانیا باید یه گروه تشکیل بدیم اینجا، ایرانیای نسل اول و دوم همه اینجا دور هم اند، ماها که ایرانی نسل وسط هستیم که ایران درس خوندیم و اومدیم اینجا اگه دور هم جمع شیم خیلی جالب میشه
این رفیق میناتور کارت هنوز اینجاست؟ ما اینجا یه رفیقی داریم که فروشگاه داره شاید بشه یجوری وصلشون کرد به هم.
لوا: فروشگاه چی؟ خط و نقاشی ایرانی؟ آره. کار خیلی خوبیه ایگه بشه. ایمیل میزنم بهت.
Siah
March 29, 2007 10:39 AM
لوا جان این پست بسیار جالب و مفید بود. بنظرم اگه با توجه به تجربه کاری که داری اینجور چیزها رو بنویسی به اونایی که دست خالی و بدون دونستن زبان میان و یا آمریکا رو مدینه فاضله میدونند خیلی میتونه کمک کنه. هر چند حیف که جماعت این حرفها رو باور ندارند و حتما باید خودشون بیان و تجربه کنند.
لوا: و خوب همین حتما خودشون اومدن و دیدن هست که میشه چند سالی زندگی که ازدست میره و بعد هم افسانه ای میسازن از ایرانی که داشتن و هزار و یک جور درد و مرض دیگه که خودت میدونی.
مرسی کیوان جان .
k1
March 29, 2007 10:46 AM
Lava Jan,
Thanks for writing about it. It definitely makes a big different to know what to expect. I know I was pretty puzzled when I came 3 years ago an the irony was that other member of the family that has been here for a longer time and family and friends from Iran expected me to get a perfect job in my field which was an added pressure.
It will be great to write what can a newcomer expect and how they can start.
لوا: بهاره جان. خوبیش اینه که الان تو مسیر درست افتادی و میدونی که داری چه میکنی. سالهای اول رو فقط به حساب تجربه کردن باید گذاشت. ممنونم از نظرت.
Bahareh
March 29, 2007 1:06 PM
Oh Rasty....ba on Ideye Iranihaye nasle vasate Siah khaili movafegham.
لوا: خوب وصل شیم. من هم موافقم! ایده از تو وسیاه. تخمه خوردن از ما!
Bahareh
March 29, 2007 1:10 PM
من از اينكه جاي ميخوانم و ميشنوم كه يك ايراني يا ايرانيها روز به روز بدبخت تر و منزوي تر ميشوند شديدا لذت ميبرم!
ها ها ها ها ها............!
Soghrat
March 30, 2007 4:23 AM
salam baloot jan,mamnoon babate etelaati ke dadi.manam 3 sale ke omadam usa.vali nemitoonestam kar konam.vali alan ejaze karam omade va donbale karam.age jayi hast ke mitoone komakam kone mishe lotf koni moarefi koni mesle esme hamoon sazmani ke gofti be mohajera komak mikone.mamnoon
narges
March 30, 2007 7:04 AM
salam lava jan
man anahita hastam.ye dokhtare 22 sale ke pasho az iran biroon nazashte tahala.moaleme zaban va motarjem hastam o daneshjoooye sale sevome motarjemi.jedan too fekram ke beram ye jaye dige bara zendegy va entezare madine fazele ro ham nadarm mosalaman
rahnamayi mikoni? no money no support nothing but a curios mind and a heart full of hope .rahi hast?
لوا: با این شرایط؟ چی بگم من؟
allenger
April 19, 2007 12:06 PM