
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« محض تغییر روحیه اینجا
صفحه اصلی
ای نامه که میروی به سویش.... »
به یاد حامد
اسفند که میشه, مخصوصا نیمه دوم اسفند, و مخصوصا وقتی که روزهای دور و بر تولدم هست همیشه یاد حامد رو میکنم.
------------
حالا نگم از بچگی باهم بزرگ شدیم ولی تو یه دوره ای تو نوجوونی زیاد همدیگه رو میدیدیم. از همون ده دوازده سالگی کلی واسه من شخصیت و احترام قایل بود. همیشه هوای من رو داشت. حتی اون باری که تو جمع بچه ها من زدیم زیر گوش یکی از پسرها طرف من رو گرفت. کلی حرف بود اون روز واسه من...
بعد یه دوره وقفه افتاد و دیگه تو سالهای دبیرستان من دنبال عاشقی های خودم بودم و لابد اون و بقیه بچه های نوجوونی هم. گذشت تا رسیدیم به بیست سالگی. باز دوباره جمع شدنها و دیدن بچه ها جوری شده بود که زیاد همدیگه رو میدیدیم. هم مسیر بودیم. همیشه من رو میرسوند. با اون وضع رانندگی کردنش. چند بار تصادف کرده بود بالاخره؟ اون یه دفعه رو بگو که چهارتا از بچه ها سوار ماشینش بودن و زده بود به تیر چراغ برق. هنوز خاطره خنده اون تصادف به یاد همه مونده.
به من میگفت لوا خانم. هی میگفتم نگو لوا خانم. مگه ما همسن نیستیم. دوست نیستیم. باز میگفت لوا خانم. میگفت لوا خانم عاشقی بد دردیه. من میخندیدم و میگفتم حامد بزرگ شدی ها. همیشه من رو میرسوند خونه. می اومد به مامان اینها سلام میکرد و میرفت. مامان همیشه میگفت چقدر این پسر آقاست.
مامان و باباش هم گل بودن. گل گل گل.
یه باری با بچه ها یه مینی بوس کرایه کرده بودیم که بریم کوه. مینی بوس تو یه روستایی بین راه وایستاد که منتظر ماها باشه که ما ها بریم بالا و برگردیم. خانمهای روستایی اومده بودن جلوی مینی بوس. من پیاده شدم. حامد پشت من و بعد یکی یکی پسرها که موقع اومدن خنده شون رو میخوردن. برگشتم و دیدم یکی از این خانمهای ناز و مسن شمالی - که من عاشق اون سینه های بزرگ نبسته شون هستم- اونجا وایستاده و پسرها به سینه های حجیم اون میخندن. به حامد گفتم یا خفه شون کن یا من همین جا برمیگردم. گفت : اا. لوا خانم اذیت نکن دیگه. سن مادر ماست.
چقدر اون روز خندیدیم از دست اونها.
اون تصادف بده که شد همه پدر مادرها از دست اون شاکی بودن. نقل رانندگیش همه جا بود. زنگ زدم گفتم حامد میمیری. یه روز تو تو این جاده ها میمیری. فکر مامان و بابات رو بکن خره. گفت: لوا خانم همه میمیریم.
کسی شک نداشت که بالاخره این آدم تصادف میکنه و میمیره. با اون وضع رانندگی کردنش. دوچرخه سواری میکرد حرفه ای. نمیدونم عضو کدوم تیم بود. یه بار اون دوچرخه یه میلیون تومنی اش رو داد من سوار شم. اما من دوچرخه سواری که بلد نبودم. کلی پز لباس و دوچرخه اش رو میداد به همه.
همه میدونستیم عاشق کی هست . همه هم میدونستیم دردش چیه. همه میدونستیم شبها دور و بر کدوم محله باید پیداش کنیم. میدونستیم وقتی شماره اش اشغاله شماره خونه کس دیگه ای که اشغاله کیه.
کی فکرش رو میکرد که حامد رو سرطان از پا در بیاره؟ صدف میگفت چقدر خوب شد که ندیدیش ماهای آخر و هنوز همون تصور اون پسر سالم چهار شونه ورزشکار تو ذهنت مونده. میگفت که چیزی از حامد ما باقی نمونده.
حامد دوسال پیش فوت کرد. اسفند نبود. اما من همیشه اسفند به یاد حامد میفتم. چون تو تموم این سالها هفده اسفند من رو یادش بود. چون اگه تو یه شهر هم نبودیم باز زنگ میزد و تبریک میگفت. چون حتی اگه من یادم میرفت که دعوتش کنم مادرم دعوتش میکرد. چون حتی موقع رقصیدن تو جشن های تولدم هم بهم میگفت لوا خانم...همین روزها. من ایران نبودم. نمیدونم اگه بودم چطور باید میرفتم پیش مامان و باباش. چطور باید ماههای آخر میرفتم عیادتش و بهش میگفتم از بیمارستان که بیایی بیرون با طرف عروسی میکنی خره. و شاید اون هنوز نفس داشت که به من میگفت عاشقی بد دردی لوا خانم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
by the way, happy B Day Leva jan
farid
March 9, 2007 05:47 PM
سلام
براش آرزوي شادي و رحمت ميكنيم
و براي شما هم تبريك و آروزي عمري پربار تر از قبل
عمرت به كام و عشقت مدام
روحي
March 9, 2007 10:05 PM
لوا جانم. چرا انقده غمگینی این روزها؟ یا فقط وبلاگته دوباره؟ اونروز خواستم تولدت رو تبریک بگم اما انقدر اون پستت غم انگیز بود حواس برام نموند. خوشگل خانوم با گریه و غصه من و تو که کار درست نمیشه...اگه کاری هم بخواد باشه و کمکی هم بخواهیم بکنیم پشت قرص میخواد و دل شاد. من دوباره دارم نگرانت میشم ها!
این دوستت رو هم خدا رحمتش کنه. سرطان واقعا مثل از تو آدم رو تموم میکنه. خیلی بد دردیه.
لوا: نه دوستم. خوبم. یاد آوری خاطرات هست که همیشه بوده تو این ماه. خوبم. گرفتی ایمیلم رو؟
anar
March 9, 2007 10:10 PM
آخی دلم گرفت. یاد دوست های خودم افتادم نکنه چند سال دیگه یکی از اون ها...
آیدا در آینه
March 9, 2007 10:33 PM
هفده اسفندت مبارك البته با تاخير. اينو ميگم چون راجع به پستت نميدونم چي بگم. خودمم هر سال اسفند ياد اون عزيزي ميافتم كه يك مهر ماه رفت اما تولدش اسفنده
سبزينه
March 9, 2007 10:52 PM
هفده اسفندت مبارک.
آقا حامد هم حتما اون روز همینو گفته لوا خانم.
آذين
March 10, 2007 01:49 AM
اینو ول کن.... تولدت مبارک!
قصههای عامهپسند
March 10, 2007 02:05 AM
تولدتان مبارک لوا خانم.به قول شاملوی بزرگ روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد. روحش آرام و عمر شما طولانی.
راحله
March 10, 2007 02:23 AM
Leva man un aahang ro ferestade budam ke haal o havaat avaz beshe ha : )
Sheida
March 10, 2007 03:22 AM
tavalodet mobarak:) ye jorae delam gereft. vali nedonam ...:(
imy
March 10, 2007 11:34 AM
من آدمی رو که سرطان گرفته و روزهای آخر عمرشه دیدم... خوب شد که تو هم ندیدی... واقعا زجر آور و وحشتناکه... خیلی بده... به هر حال امیدوارم خدا رحمتش کنه... پست خیلی درامی بود.. دم عیدی اشکمون رو دراوردی ها
بهزاد عبدی
March 10, 2007 01:11 PM
تولدت مبارک :)
RahiL
March 10, 2007 01:49 PM
لوا جان این خاطرات - چه شیرین و چه تلخ - سرمایه های احساسی هستن. تولدت مبارک :)
ژرفا
March 10, 2007 02:26 PM
بد تلخ بود.
پرواز را به خاطر بسپار که پرنده مردنی است...
قاصدک
March 10, 2007 07:18 PM
تمامی قصه ها با بود یکی و نبود دیگری آغاز میشود.که یکی بود یکی نبود ، یکی رفته بود یکی مانده بود.مانده بود و گریه کرده بود.
hanieh
May 26, 2007 07:09 AM