
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
ERROR: Blogroll is currently inaccessiblepowered by
Movable Type 3.35RSS | Atom
search
دیروز با آذر چت میکردم. حرف از غیبت و زن و شوهر دادن مردم و همدردی و تبادل تجربیات برای داشتن یک پریود شاد ( داخل پرانتز این که اینجا وقتی تلوزیون تبلیغ نوار بهداشتی میکنه میگه : یک پریود شاد داشته باشید) به جاهای عمیق کشید. خدایش من خیلی با چت با این آذر کیف میکنم. خیلی عمیق میشه .
حالا بماند. بحث به گرایشات سیاسی کشید . اول بقیه . بعد خود ما. اینکه طرفدار چه نظامی هستیم و چقدر عقاید کاغذی تو عمل خوب یا بد از آب در میان. بعد به همون فقر و غنای همیشگی و اینکه چرا تو جامعه ای فقیر هست و چرا نظامهای سوسیالیست هیچکدوم تو عمل درست از آب در نیومدن. کوبا. شوروی. لهستان و... واینکه چین به طرز مسخره ای تابع اقتصاد جهانی هست که کمونیست رو هم مسخره کرده.
خوبی حرف زدنهای ما این هست که کلمات قلنبه سلمبه کتابها رو بلد نیستیم که استفاده کنیم. واسه همین ورژن خودمون رو میسازیم و با مثالهای ساده جلو میریم. حالا احتمالا کلی این بحث واسه باسوادها خنده دار میشه. اما واسه من اینکه کلمه های گنده رو آدم با مثال ساده حالی خودش و تعرف بکنه بیشتر ارزش داره.
خوب من طرفدار نظام سرمایه داری هستم. البته با ورژنی که خودم میخوام. نظام سرمایه داری به اون عنوان که تو اگه کار بکنی و زحمت بکشی مطمئنی که پاداشت رو میگیری. بعله میدونم. الان خواهید گفت که چقدر ساده ام که اینطور فکر میکنم و اینها خون آدم رو میمکن و میذارن تو شیشه و یک هزارم کارت بهت مزد نمیدن و الخ. اما باز به نظر من نظامی هست که آدم میتونه توش جلو بره. کسی ایدولوژی نداره که همه برابرن. همه سرمایه باید نصف بشه. کی گفته همه برابرن؟ من - نوعی- که دارم مثل خر کار میکنم و جون میکنم چرا باید با اون کسی که به عمرش کاری نکرده و فقط پول مفت دولت رو خورده برابر باشم؟ این حق من هست که از امکانات بهتری بهره ببرم. حالا یا من کار کردم یا پدرم کار کرده یا اصلا کلاه بردار بهتری بودم. این صفت بهتر ( یا برتر) جایی بوده که این تفاوت بروز کرده. گیریم که کلاه برداری باشه. بماند که کلاه برداری هم نیست همش. من حتی عقیده ندارم از اون کلاه بردار باید پول رو گرفت و داد به کس دیگه. زرنگ باش برو تو هم کلاه بذار سر طرف. برابری تو کاغذ قشنگه اما عملی نیست. قبول کنید یا نه. قانون قانون جنگله. پس بکش که کشته نشی. من با عرض شرمندگی به این تنازع بقا اعتقاد دارم. دارم جون میکنم که به جایی برسم. به اون جا رسیدن برام مهمه. هدفمه. خیلی وقتها هدفم وسیله ام رو توجیه میکنه. تو امتحانام اگه بتونم تقلب میکنم. اگه بشه جایی رو دور بزنم میزنم. رو راست باشید با خودتون.
اینجا بود که آذر به شدت امامزاده بود. من هم بهش حق میدم. اما تو جامعه درنده ای که ما هستیم معصوم بودن فقط حرف قشنگی هست.
من با اصول کلی نظام سرمایه داری موافقم. ( اصولا هیچکی این خودکشی رو نمیکنه که بیاد داد بزنه بگه من طرفدار نظام سرمایه داریم. اصولا اصلا روشنفکری نیست. اما کی گفته من روشنفکرم؟) به این ورژن مشتری کشی اش خیلی ایراد دارم. بعد بحث میره سر اینکه ما اصلا سرمایه داری چپ هم داریم یا نه. اما به هر حال من مطلقا طرفدار نظامهایی که قایل به برابری همه هستند , نیستم.
بعد حرف به فقر و غنا کشید. من عقیده ام این بود که تو امریکا بیخانمان شدن خیلی سخت تر هست از اینکه آدم یه زندگی آبرومند ( معنی داره؟) داشته باشه. آذر بحث میکرد که وقتی تو شرایطی بزرگ شده باشی که هیچ امکاناتی نداشتی و دور و برت پر از فقیر و خلافکار بوده امکان اینکه تو هم یکی بشی مثل اونها بیشتر. من بیشتر به اختیار معتقد بودم. اینکه اگه آدم خودش بخواد میتونه.
چطور هست من مهاجری که وقتی اومدم اینجا صد دلار هم پول تو جیبم نبود ( اگه فکر میکنید همینطوری عدد رو گفتم اشتباه میکنید) تونستم بعد چهار سال به جایی برسم که دیگه از این چک به اون چک زندگی نکنم؟ اما کسی که اینجا به دنیا اومده و دوازده سال میتونسته مجانی بره مدرسه و حداقل مشکل زبان خارجه رو نداشته نمیتونه.
نه سطحی نگاه نمیکنم. من هنوز هم عمیقا بر این باورم که تو امریکا - به هیچ جای دیگه دنیا کاری ندارم- بی خانمان شدن سخت تر از داشتن زندگی عادی هست. دولت حداقل ساپورت رو داره. درست هست که زیاد نیست. اما کسی گرسنه نمی مونه. بعد میتونه راجع به قدمهای بعید فکر کنه. حداقل مثل کوبا نمیگه های همه با هم برابرید و بعد تبدیل به بزرگترین تن فروش خانه دنیا بشه.
آذر میگه من موفق شدم ( اگه شده باشم) چون هدف داشتم. آره . درسته . من هدف داشتم و دارم. واسه هدفم جنگیدم و میجنگم. اما موفق شدم. چرا کسی که اینجا به دنیا اومده نباید هدف داشته باشه؟ من بیشتر به اختیار معتقد بودم. آذر نه.
بحث ما به خاطر اینکه من باید میرفتم جایی نیمه تموم موند. بماند که تو این بحثها هیچوقت یه طرف کامل درست یا غلط نیست. و هیچوقت هم به آخر نمیرسه. اما قرار شد من یه خلاصه ای از اون رو اینجا بنویسم که بقیه هم اگه نظری داشتن بدن.
مرتبط :جواب آذر .
English Weblog
archives
by dateNovember 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
خوب من نه تو امریکا متولد شدن نه زندگی کردم و نه حتی اونجا رو دیدم. پس نمی تونم راجع به اون جامعه نظر خاصی بدم. اما عمیقاً به اینکه آدم اگه بخواد می تونه یه حداقل هایی رو برای خودش فراهم کنه معتقدم.
روژنا
March 2, 2007 2:04 PM
on che mosalame sharayet ro nahve zendegi adam tasir mizare, yani momkene hadaf dashte bashi o zahmat ham bekeshi ama be khater sharayet mohiti masalan be on natije delkhah naresi. ama movafegham ba inke ina bishtaresh ekhtyare, vase hamine ke do ta adam to ye sharayet moshabeh amalkard yeksan nadaran. ghanoon ham ghanoon jangale hame jaye donya.
vase khod man, hame amalkardam taht tasir hadaf nadashte! az beyn mire, kheyli vaghta adama be natije nemiresan chon dark dorosti az hadaf nadaran
dar mored paragraph aval ham, baba conferance kon dor ham bashim :D man az avalesh ham midoonestam in kati dahan laghe zood hame chio lo mide! hala khoob shod hamasho nagoftam!
لوا: چی میگن؟ چوب رو برداری گربه در میره؟ ( ربطی داشت؟) حالا کی گفته طرف کتی بوده؟ ظاهرا ما بدخواه مدخواه زیاد داریم...
maryamgoli
March 2, 2007 2:27 PM
اگر بنا به مقایسه کردن باشه، جزیره کوچک بی پناه کوبا را نباید با کشور پهناور امریکا مقایسه کنی. کوبا را با هاییتی و جامایکا و ترینیداد مقایسه کن. آنوقت اگر هنوز کوبا به نظرت بطور نسبی بد آمد میتوانی بگویی تجربه کوبا شکست خورده است.
لوا: من کوبا و امریکا رو مقایسه نکردم احسان جان. من به کوبا ایزوله نگاه کردم. اونچیزی که قرار بود تو کاغذ باشه و اون چیزی که الان هست.
احسان اخباری
March 2, 2007 2:33 PM
ببین لوا جون اول این که چاکریم. دوم این که من معتقدم به اختیار اما گاهی وقت ها تو به اجبار شرایطت تن می دی. شرایط پیرامون یک آدم نمی گم همه چیزه ولی بسیار مهمه. مهم ترین بخشش هم اینه که توی نوعی در اون شرایط پیرامونت این آدمی که الان هستی می شی. فرض کن آدمی رو که با یه پدر و مادر معتاد زندگی می کنه. اون آدم احتمالش خیلی زیاده که معتاد بشه چون اعتیاد در خانواده اش یه چیز عادیه یا حداقل تابو نیست. حالا اون آدمه که توی اون شرایط بزرگ شده اون قدر مساله ی ذهنی داره که برای خلاصی از اون ها باید کلی انرژی و وقت بذاره تا اون ها رو حل کنه و در نتیجه حتی اگه هدفش این باشه که مثلا یه مخترع بزرگ بشه نمی تونه. چون کلی از انرژی اش برای ترمیم خودش رفته. منظور من این بود که خانواده ( خیلی بیشتر ) و محیطی که توش رشد می کنی برای این که یه آدم به کجا برسه مهم ان. مثلا خود تو اگه در خانواده ای بودی که به جای حمایت هی جفت پا می گرفتن برای هر پیشرفتت یا مثلا وضعیت مالی ات خیلی بد بود نمی تونستی این لوا بشی که الان هستی. من نمی دونم سیستم جامعه ی امریکا دقیقا چه طوره اما بخش اعظمی از اون بی خانمان ها اگه باهاشون حرف بزنی یه روزی هدف داشتن ولی زندگی شون به اون جا سوقشون داده و اونا نتونستن مقاومت کنن. فکر کن یه بچه ای که مجبورش می کنن بره مواد بفروشه و مدرسه نمی ره اون بچه یا می شه یه آدم توی یه گنگ مافیایی یا هم قبل از این که به چهل سالگی برسه با یه گلوله می میره. یعنی شرایط او بهش اجازه نمی ده تفکر این رو داشته باشه که می تونه مثلا بیل گیتس بشه چون اصلا آموزشی ندیده و جرقه ای نخورده که تکونش بده. بازم می گم شرایط است که اصلا اهداف تو رو می سازه. تو اگه تو ایران متولد نشده بودی و این قدر تبعیض جنسیتی ندیده بودی نمی رفتی سراغ فمینیسم و این چیزا. شاید الان یه مثلا فروشنده بودی با 3 تا بچه. شرایط خیلی تعیین کننده است.
لوا: آذرم. الان حالم گرفته عجیب. جواب رو میذارم چند ساعت دیگه که بهتر شدم میگم.
آذر
March 2, 2007 3:23 PM
لوا جان
نظرم در مورد نظام سرمايه داري يه كم پيچيده است و شما هم ميدانيد كه من چي خواندم تو دانشگاه و نظرم از حوصله اينجا فكر كنم خارجه
اما در مورد شرايط زندگي و اينها به نظرم يه فرقي بين شما و اون بي خانمان يا يه فرزند معتاد هست و آن هم اينه كه شما ميدانستيد كه راه ديگه اي نداريد و مجبوريد كه تلاش كنيد و در غير اينصورت راحت همون آينده بي خانماني رو براي خودتون متصور بوديد پس تلاش كرديد. مضاف بر اينكه قصدتون هم از قرار گرفتن تو يه شرايط ديگر (مهاجرت به آمريكا) رسيدن به شرايط بهتر بود. در حاليكه آن فرد بي خانمان يا حالا هر كس ديگر تو يه شرايط بد اجتماعي شايد اصلا تصور ديگري از شرايط اش دارد و حتي اگر شرايط بهتر رو نبيند و درك نكند گاهي فكر ميكنه كه شرايط خودش خوبه. و يا حتي با آن شرايط خو ميگيرد اينو چون تجربه زندگي در كنار چنين آدمهايي رو به واسطه شرايط خانوادگي و كاري پدرم داشتم ميگويم(بقيه نظر ام رو اگر وقت كردم و مايل بوديد بدانيد بعدا ميگويم)
لوا: من حتما مایلم.
anonymouse
March 2, 2007 4:34 PM
یک زمانی بود که می گفتند برای درمان اعتیاد باید اراده داشت و همه چیز به خود فرد بستگی داره اما بعدها فهمیدند که ای بابا مثل اینکه چندان هم این عقیده درست نمی تونه باشه و خیلی از فاکتورها نادیده گرفته شده.لوا خانوم جان چطور ممکنه یه فردی که شخصیتش توی یه محیط ناسالم شکل گرفته بتونه دم از اراده و اختیار بزنه؟اصولا مگه شخصیت ما چیزی جدا از برایند عوامل محیطی و ژنتیکه؟...من هم مثل شما به نظام سرمایه داری علاقه دارم اما نه به این دلیل که جا برای ÷یشرفت وجود داره بلکه به این دلیل که با خصوصیات و روحیات جامعه ی بشری انطباق بیشتری داره و کمتر شعار های نا÷خته می ده...علی رغم علاقه ای که به جسارت و انرژیک بودن شما دارم گاهی فکر می کنم تو قضاوت هاتون بیش از حد خودتون رو مرکز جهان تصور می کنید و فکر می کنید که چون شما تونستید ÷س باید بقیه هم بتونن
ارادت داریم در هر صورت
امید
March 2, 2007 4:49 PM
I agree with you in terms of preferring capitalism vs. socialism, and that's why I don't like our system in British Columbia - Canada as it's the most socialistic system in Canada and it demotivates hard working ambitious people!
However I don't agree with you when it comes to KOLAAH BARDAARI, in big or small (cheating at exams) scale. I personally have some values for me and being honest and living an honest life is an important part of my being. i.e. I have to argue with my mom frequently about why I am not going to lie in her citizenship application form, as she says "EVERYONE is claiming they have stayed in Canada longer than they actually have", but my answer to mom is that I wouldn't lie to the country that has given me a better life, WAY MORE rights, and opporunities to grow. call me stupid but it's important for me to live an honest life.
Leva: I never call someone stupid because of her or his way of love honey. you have your own value and see the life form your eyes. Who can say it is not right?
love?
سوسکی
March 2, 2007 4:51 PM
من به این اعتقاد دارم که این خود ادمهان که بر اساس هدفی که انتخاب میکنن جلو میرن ولی مثلا به اون بچه ای هم فکر میکنم که به خاطر فقر خانوادگی نتونسته بره مدرسه درس بخونه که در نتیجه بتونه مهارتی کسب کنه که در اینده وضعش بهتر از پدرش بشه. به نظر من اینجا عادلانه نیست که بگیم تقصیرش خودش بود که چیزی نشد. اینجا محیط بهش اجازه نداده. و لزوما هم نباید چوب ناتوانی پدرش رو بخوره.
لیلا
March 2, 2007 6:52 PM
كاملا باهات موفقم لوا جان , من هم فقط با ٦٠٠ دلار اومدم كه بعد از ٣ روز همه اش تمام شد, من موندم و بازروهام و آرزو هايم, خيلي سخت بود خدا سرشاهده هنوز هم هست ولي الان روي پاي خودم ايستادم , اين و مي گم شايد به مذاق خيلي ها خوش نياد ولي من هيچ سيمپاتي براي بي خانمان ها كه تو سن فرانسيسكو هم زيادن هستن ندارم به نظر من در جامعه سرمايه داري آمريكا بي خانمان بودن يا در فقر زندگي كردن يك نوع زندگي است كه خودت اونو انتخاب كردي نه جامعه, آمريكا با مشكلاتش با تمام خرابكاري هاش و سياه بودنش در مسائل بين المللي يك خاصيت خوب داره خاصيتي كه هيچ جاي دنيا مثل اش نيست, اگردر آمريكا سخت كار كني , هدف داشته باشي و رو راست باشي و كار خلاف نكني به تمام آرزوهاي كاري ات مي رسي و موفق مي شي و اين يك ضمانت است
اعلیحضرت حاجآقا
March 2, 2007 8:01 PM
از نوع نوشتنت خوشم اومد... با اینکه من کم و بیش موافق با آذر هستم ولی یجوری کلمات رو پشت سر هم میاری که آدم باهات موافق میشه....خیلی ساده هم می نویسی......من هم چون یه ذره مرض وبلاگی دارم....مجاب شدم توشته های قبلیت رو هم بخونم....خوب پس از اول شروع کردم....دقیقه از نوشته اول....چهار یا پنج ساعت طول کشید ولی فکر می کنم خیلی ارزش داشت...مطلبت در مورد همجنس بازا خیلی خوب بود...هر چند تو بعضی جاها باهان موافق نبودم....قضیه اون زن و مرد دکتر که کلوپ سکسی داشتند هم برام جالب بود ولی خب من فکر نمیکنم مسائل اجتماعی به همون سادگی باشه که مثل انتخاب رستوران تایوانی......از اینکه فهمیدم ساروی هستی ذوق کردم....بهر حال هم استانی بودن با شما هم افتخاره....از تیکه های مازندرانی گت ننه شما هم خوشمان اومد....راستی کی گفته لهجه مازندرانی از روستایی به روستای دیگه فرق داره....تو روستای پدری من از بالا محله به پایین محله لهجه یک کم فرق داره...راستی من تا حالا نمی دونستم تو دستشویی فرنگی میشه لم داد و کتابم خوند...من هر وقت سر یه مساله ریاضی گیر می افتم میرم دستشویی ...خداییش خیلی زود جواب میده...ولی خوب توی این ایرانیهاش دیگه کتاب نمیشه خوند.....رزومه نویسی تون هم بسی بدردمون خورد...کویس کاستنر هم بازیگر محبوب آدمهای بزرگتر از منه....من سنم به کیت وینسلت و دیکاپریو می خوره و جانی دپ و ...از اون نوشته لذت ناب هم بسی حال بردم....هر چند فکر نمی کنم خیلی ها دیگه اونجور نیستن که فقط بدن و بدن...بلکه این روز ها خیلی ها می دونند چه می کنند و با آگاهی و شناخت کافی سکس می کنند....درباره تک تک نوشته هاتون حرف دارم...مثلن این آخری ها...این طبقه بندی جنسی قبل از تولد...بهر حال باید بپذیریم که پسر و دختر یه تفاوت هایی دارند و همه اون چیز هایی که شما اونها رو در نتیجه تربیت بچه می دونید...در اثر اون نیست و بهر حال دارای روحیات مختلف هستن.....و این روحیات مختلف شاید لزوم تربیتی متفاوت رو ایجاد کرده......راستی دیدن عکستون بعد از چند ساعت بلاگ خونی باحال لود
محمد جواد شکری
March 2, 2007 8:44 PM
لوا يه بار انار يه حرف خيلي خوبي زد كه جمله اش دقيقاً يادم نيست و سخته كه بگردم پيدا كنم! اما مفهومش اين بود كه ايني كه در نهايت آدم به كجا مي رسه خيلي به ايني كه از كجا شروع كرده ربط داره. اما اين وسط مسيري كه اون آدم طي مي كنه هستش كه مهمه. خوب آره شايد آدما همه نتونن به يه جاي خاصي برسن همه و به شرايطشون ربط داشته باشه. اما نهايت سقوط (مثلاً بي خانماني، اگر بي خانماني رو نهايت سقوط فرض كنيم) فقط به خاطر شرايط نيست كه پيش مي ياد و آدم حتماً خودش مي تونه توش نقش داشته باشه يا جلوش رو بگيره.
روژنا
March 2, 2007 9:40 PM
شما که میگید من "و امتحانام اگه بتونم تقلب میکنم. اگه بشه جایی رو دور بزنم میزنم" پس چرا با کپی رایت مشکل داشتید؟
البته من معتقدم همه ی قوانین باید فرض بر این بزارند که همه مجرمند چه طوری حالا با این قانون جلوشون رو بگیریم(یا هر راهی جلوشون بگبریم).
نوید
March 2, 2007 11:29 PM
لوا جان
هرکاری خواستم بکنم که چيزی نگم نشد. من واقعاً متاسفم که تو يک همچين احساسی داری. آن اون بدتر برای مراجعه کنندگان به مرکزی که کار می کنی متاسفم و اميدوارم این طرز تفکرت روی رفتارت با اونها تاثير منفی نداشته باشه.
اینکه تو با صد دلار پول آمدی به آمريکا به عنوان يک مهاجر برای من خيلی عجيبه. چون من تا اونجايی که می دونم کسانی که برای مهاجرت به آمريکا اقدام می کنند بايد منابع مالی شون از قبل معلوم باشه. يعنی
مثلاً کسی اسپانسرشون بشه اگر براشون اقدام کرده يا اینکه خودشون درامدشون رو نشون بدن. اگر به عنوان يک پناهنده به آمريکا آمدی که خودت خوب می دانی که سياست انتخاب پنهاهنده ها و کمک های اجتماعی که چه از طرف سازمان ملل (قبل از
ورود به آمريکا) و چه از سازمان های کمک به پناهندگان در داخل آمريکا برای گروه های مختلف متفاوت هست.
به عنوان مثال پناهندگانی که بر اساس گرايش جنسی و مخصوصاً ترانس جندر ها که از ایران به سازمان ملل درخواست پنهاهندگی می کنند بايد سال های سال در ترکيه و پاکستان و ساير کشورهای مبدأ بمانند تا پرونده شان
به جايی برسد. در مورد وضعيت وخيم پناهندگان مسلمان در پشت مرزهای کشور های غربی بهزاد يغمائيان کتابی هم نوشته که می تونی اینجا يک خلاصه ازش رو بخونی:
http://www.radiozamaneh.org/nilgoon/2007/01/post_29.html
اما مثلاً وضعيت اقليت های دينی ديگر مثل يهوديان يا بهائيان به عنوان پناهنده از ایران بسيار متفاوت است. گروه های حامی این دسته از پناهجويان در کشور های غربی کم نيستند. پس بسته به اینکه شما به عنوان يک مهاجر
يا پناه جو به کدام دسته از این گروه ها تعلق داری می توانی زندگی بسيار دشوار يا نسبتاً آسان را در کشور انتخابی ات آغاز کنی.
به عبارت ديگر وضعيت يک مهاجر از مکزيک با وضعيت يک ایرانی بهايی اصلاً مشابه نيست. چه در پروسه مهاجرت و چه در زندگی روزمره به عنوان يک مهاجر. وضعيت مسلمانان پناهجو و ترانس جندر ها و گی ها و لزبين ها هم که از همه بدتر است.
در مود کوبا و مقايسه ای که با آمريکا کرده ای پيشنهاد می کنم مقالاتی را اکه من و عده ای از دوستان (البته با اسم مستعار) در بی بی سی فارسی چاپ کرده ایم را حتماً بخوانی.
مقاله ای که من در مورد بهداشت در کوبا نوشته ام مخصوصاً شايد روشنگر باشد. چيزی که تو در مورد بازار فحشا در کوبا می گويی يک استريو تايپ قديمی است. شايد بهتر باشد که هر آنچه
رسانه های جريان اصلی در آمريکا به خوردمان می دهند را باور نکنيم. در مودر کوبا مقالات علمی بسيار چاپ شده که برداشتی متفاوت از برداشت شما دارند و خوب به خاطر اینکه در ژورنال های علمی
به چاپ می رسند از اعتبار بيشتری تا سی ان ان بر خوردارند.
این مقاله من در مود بهداشت
مقالات کنار صفحه را هم بخوان که يکی از يکی بهتر است.
http://www.bbc.co.uk/persian/worldnews/story/2006/08/060812_mv-cuba-health.shtml
مخلص
لوا: نازلی خوبم. بذار من جواب تو رو تو یه پست جدا بدم. چند تا مطلب قاطی هم شده. مطلب من هم به قدر کافی قاطی بود. بذار دسته بندی کنم و جواب بدم.
این بحث رو دوست دارم.
sibil
March 3, 2007 12:00 AM
لوای عزیز همیشه تصور متناقضی از چهره ات توی ذهنم داشتم.یک دختر "گوگولی" شیطون و یا آدمی با چهره ای که توش پختگی موج میزنه.وقتی عکست را دیدم فهمیدم که تصور دومم درست بوده. دختری با چشمهای نافذ و عمیق.اما حالا سوال این بود که دلیل آن همه عمق توی چشمهایی که برای آن سن خیلی زوده از کجا امده؟امروز وقتی پست آخرت را خواندم دلیلش را فهمیدم.
در ضمن یک مطلبی که با پست قبلیت هم بی ارتباط نیست نوشتم که خوشحال می شوم بخوانی اش
بوی بارون
March 3, 2007 1:49 AM
من فقط ازت یک سوال دارم لوا، این توجیه شدن وسیله تا کجا ادامه داره؟ آیا فقط مربوط می شه به همین دور زدن سر پیچ و تقلب کردن یا این که حد و مرز هم داری؟
مثلا حاضری یک روزی جیب منو بزنی تا به هدفت برسی یا مثلا حاضری به شوهرت خیانت کنی (ببخش انقدر بی پرده می گم) تا مثلا دو نمره بیشتر بگیری؟
مرز داری یا نه؟ این نظامی که تو ازش تعریف می کنی فقط و فقط در شرایط بی مرزیه که جواب می ده، جایی که مرزها شروع می شه قوانین هم شروع می شه (چه قوانین شخصی و چه عمومی) و اون وقته که مصلحت میاد وسط، پس مرزها دوباره ایجاد می شن.
به نظر من خیلی خوبه که آدما بدون مرز باشن و هر کی برتر بود برتر هم باشه اما این رو هم بپذیر که شدنی نیست همین سیستم هم، درست مثل کمونیسمی که شدنی نبود و سوسیالیسمی که شدنی نیست.
یک چیز دیگه، آیا حاضری همین فردا بری تو ان بی ای و بسکتبال بازی کنی؟ مسلما این که فکر کنی که من می خوام پس می تونم بالای دست یک غول دو متری ریباند کنم فقط ایده آلیست بودنت رو نشون می ده، واقعیت اینه که تو اگر شرایطش رو نداشته باشی برای یک رقابت اصلا واردش نمی شی، حالا این زندگی هم مثل همون بسکتباله، بعضی از ها شرایط بسکتبالیست بودن رو ندارن، فکر می کنی هر چقدر هم بخوان می تونن تو این بازی موفق بشن؟
.
یکی بود که می گفت دموکراسی بدترین شیوه حکومتیه اما مساله اینجاست که بقیه شیوه های حکومتی از اون هم بدترن،
لوا: هادی جان. من احتمالا حاضر خواهم شد جیب تو رو بزنم. ( اگه گرسنه باشم ) ولی در موردخیانت به همسرم نمیتونم به این صراحت جواب بدم. نه. مرز دارم.
منظور من شرایط فیزیکی نبود. اگه بحث رو نشکنی و کلی بهش نگاه کنی همونطور که آدر گفت حرف ما داشتن یک زندگی حداقل بود به جای تو خیابون خوابیدن.
راننده ترن
March 3, 2007 3:55 AM
لوا جان نمی خواهم حرف تکراری بزنم ولی کمی یک جانبه نگاه می کنی. ای کاش تمام مسایل اجتماعی همین شخصیت تخت و یک وجهی می داشت
لوا: خوب این یه اصل هست که همه ما آدمها دنیا رو از دید چشم و تجربه های خودمون میبینیم.
توسکا
March 3, 2007 4:59 AM
I guess you need to take a look at Amartya Sen's work on freedom and capabilities if you are interested in povery talks. and Dear Lava, he is not against capitalism, you are gonna like him :)
who cares!
March 3, 2007 6:26 AM
عجيب من رو به ياد فيلم prozac nation انداخت اين تكهي اول نوشتهتون.
لوا: خوب من این فیلم رو ندیدم که نظر بدم.
Pazh
March 3, 2007 8:23 AM
inke u toonesti ba jibe khali bade 4 sal bara khodet kasi beshi neshoon mide to nezame sarmaye dari ye nafar mese to mitoone pishraft kone hamin na chize dige,
hala sharayeti ke to dashti mage bara chan dar sade jame e ghabele dastaybiye?
dashtehayi ke ghabl az donya oomadan dashtio dar nazar gerefti?bara oona hich talashi nakardi hich talashi.
va to mohiti zendegi kardi ke midoonesti usa kojas va hazine va fekre mohajerat barat faraham bood,vali ooni ke oonja to faghr donya miad hatta to zehnesham fekre mosaferat be ye iyalate dige be saresh mizane?na hargez chon nadare tavanesho ke bekhad fekresh shekl begire.
be nazar man dashteha va mohit mohemme ke do nafar ba ye estedado 2 nafare mokhtalef mikone,are adam mokhtalefan vali nezami sharayet rosh bara hame toosh yeksan bashe fargh mikone ba nezami ke hich sharayeti nadare,oonam vaghti ke gozashteye tarikhi ta naslha asar gozare, na?
sadjad
March 3, 2007 2:33 PM
این حمایت تو از سرمایه داری مدح نزدیک به ذمه!انگار سیستم سرمایه داری با کلاه برداری هیچ مشکلی نداره!کلاه برداری تو هیچ سیستمی در تئوری پذیرفته شده نیست.حالا باید سوال کرد که در کدام سیستم در عمل بیشتر کلاه برداری صورت میگیرد؟سرمایه داری یا سیستمهای جایگزینی که تاکنون مطرح شده یا میشود؟موضعی که شما دارید در واقع اینست که من قبول دارم که این سیستم فاسد است!ولی با فساد مشکلی ندارم.خب!این دفاع اصلا قابل قبولی نیست!مثل کسیست که در دادگاه بگوید من قبول دارم دزدی کردم!ولی دزدی کار بدی نیست! معلوم است که محکوم میشود!
سیامک
March 3, 2007 3:21 PM
لوا جان، خوشم مياد از مستقل فکر کردنت. متاسفانه روشنفکران چپ در کشور ما موفق شدن که روشنفکر بودن رو معادل چپ بودن تعريف کنند. اين اشتباه خيلی بزرگيه، و برای کشورمون هم خيلی سنگين تموم شده. حتا انقلاب اسلامی هم تا حدود زيادی حاصل فعاليتهای «انقلابي» اين روشنفکرهای چپی ايدهآلگرا و غير واقعگرا بود. من با خيلی از ايدهآلهای چپی موافقم، ولی اشکال اصلی طرز تفکر چپ اينه که واقعيت دنيا رو ناديده ميگيره و روشهای عملی برای رسيدن به اين ايدهآلّها ارايه نمیده. قوانين اقتصادی مثل قوانين طبيعی هستند، نه قوانينی که نظام سرمايهداری وضع کرده باشه. اين رو بايد قبول کرد که با شعار دادن نمیشه قانون جاذبه رو از بين برد.
Mohammad
March 3, 2007 3:49 PM
Dear Leva,
I am one of the people who does not like Capitalism, but even I do not think that Capitalism is as bad as you make it to be, at least not as bad for the societies who have the Capital. Are you sure you are not a lefti in disguise and want to discredit capitalism by showing its absurdity if taken to an extreme?
If Capitalism rewards "superior" talents and drives whatever they maybe, be it hard work or perhaps cheating,etc. etc.
Why not rewarding people for robbing houses? If not reward we should stop prosecuting them. They have all we need in an entrepreneur. They take risk, they work hard, they can plan well. I take back my word, we should reward them by putting them in high responsibility positions, because by becoming a successful robber requires higher than average inteligence, not to mention team work.
Are you sure you are not pulling our leg?
Haedeh
March 3, 2007 9:35 PM