
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
ERROR: Blogroll is currently inaccessiblepowered by
Movable Type 3.35RSS | Atom
search
« February 2007 | Main | April 2007 »
چی میگی برادر؟
محکم پرژا گفتن اگه راه حل بود که ما یه بلندگو میخردیم و شبانه روز تو خیابون رژه میرفتیم و میگفتیم پرژا!
میدونم تو هم دل نگرانی و من هم. اما به وضوح, به شدت, و با قدرت میبینم که اگه صداهای ضد جنگی هم بود کم رنگ و کم رنگ تر میشه. این بار گروههای کمتر و کمتری از ما دفاع خواهند کرد و شاید ته دلشون به همون سناریو فکر کنند. " بردن دمکراسی به عراق اگه واجب نبود به ایران اما واجبه".
و هزاران ایرانی هم اینجا اونقدر فکرشون به سلطنت و قدرت هست که بیاد دامن بزنن به این تبلیغات و فریاد بزنن که ببینید! و کاری بکنید. کاری بکنید. جنگی بکنید. اگر هم بیست میلیون مردند, پنجاه میلیون آزاد میشن! از این سناریو ها هم کم نداریم برادر.
این حماقت این دفعه ای از همه چی بدتر بود. تو وقتی شد که خبرگزاری ها سوژه دیگه ای نداشتند. نه سوپر مادلی مرده بود و نه طوفانی بود و نه انتخاباتی. به اسم تلوزیون هم حساسیت پیدا کردم که حتی موقع ورزش کردن تو باشگاه هم تحلیل و قیافه اینها و این اسم " آی رن" دست از سر ما برنمیداره.
میشه راه رفت و محکم گفت پرژا. میشه تو فرودگاه ها بیشتر و بیشتر معطل شد و فقط لبخند زد و حرفی نزد. میشه تلوزیون رو خاموش کرد و حتی تو کلاسهای درس واسه اینکه ازت سوال و جواب نشه گفت که پاکستانی هستی یا هندی. اما فقط یه بدی داره.
موشکها " آی رن" رو نشانه خواهند رفت نه " پرژا" رو.
1:56 PM
Permalink
ملوانان نمی میرند!
حاج آقا واشنگتن و احسان گلایه کردند که چرا وبلاگستان در مورد این قضیه گروگانگیری / بازداشت متجاوزین چیزی نمیگه. فکر کنم بخش عمده اش در راستای همون بی رگ شدن قومی باشه و یه بخش دیگه هم میهن پرستی ( لابد از مدل سیصدی) که غلط کردن اومدن تو خاک/ آب ما.
خودم از این قضیه " زن بازی" اون خانم فی به شدت بدم اومد. لیلا و مریم گفتند در موردش. من یکی دوبار اخبار تصویری رو بیشتر ندیدم که هرچی بود مطمئنم به "ضعیفه سازی" جمهموری اسلامی نمیرسید.
وقتی حرف ارتش هست - حداقل چیزی که من میبینم و میشنوم- زن و مرد نیست. زنها هم همونطور به عراق و افغانستان فرستاده میشن که مردها. یعنی به نظرم بازی اش خیلی زشته. زشت تر از اون چیزی که بشه حتی در موردش حرف زد. " رن رو ول کنید بره سر خونه زندگیش و مادری اش رو بکنه!" که اگه زن فقط این بود که داوطلب نمیشد بیاد تو ارتش! بگذریم.
حالا میفهمم چرا خیلی ها ننوشتن. حتی یه لحظه فکر کردن به این قضیه تحمل زیادی میخواد.
جریان رو از سی ان ان و فاکس دنبال نمیکنم. منبع ام بیشتر ان پی آر هست. دیروز با آقایی به اسم کریم ساجدپور مصاحبه ای داشت که کل جریان رو خوب تحلیلی کرد. ( لیک صوتی مصاحبه) میگفت که ایرانیها مستاصل شده اند و همه این فشارهایی که هست داره خودش رو اینجوری نشون میده و بعد هم در مورد این گروهای خودسر ( بسیج؟) گفت که چطور هرکاری میکنند و بعد رهبر اونها رو قبول میکنه. البته ظاهرا بر خلاف نظر ایشون خیلی هم ماجرا آخرش معلوم نیست و تند هم پیش نمیره.
از اونطرف هم که ملت جمع میشن در سفارت میگن اینها رو اعدام کنید! نابغه هایی داریم ما.
کسی نمیدونه پشت پرده چه خبره. همیشه هر اتفاقی که میافتاد میشنیدیم که کسی می گفت اینها بازی هست و پشت پرده خبرهای دیگه ای . حالا اصلا دیگه فکر نمیکنم پرده ای وجود داشته باشه. شاید هم باشه و مثل همیشه ما ساده تر از اون هستیم که سیاست رو بفهمیم. یعنی واقعا سیاستمدارهای ایرانی اینقدر باهوشند که احمق نظر میرسند یا اینکه...
پی نوشت: تحلیل نامه سوم.
یه دو روز دیگه طول بکشه واسه جورج بوش نامه مینویسه و لابد زنهای انگلیسی که روسری سرشون کنن و بعد از یه هفته هم داوطلب میشه بره قم.
تصور ماها داخل ایران از کشورهای صنعتی بیشتر رویاگونه هست. کشوری که توش امکان هرجور پیشرفتی هست و همه جور صنعتی داره و برای همه کار هست ولی پیشرفته و مدرن.
این همون تصویر ذهنی هست که بعد از مهاجرت تبدیل به یکی از بزرگترین چالشها برای مهاجر میشه. خیلی از غصه دار شدنها و ناامید شدنها و برگشتنها هم از همین سرخوردگی شغلی نشات میگیره. فرد فکر میکنه کشور جدید- که مهاجر پذیر هم هست- با روی باز از صنعت و هنر اون استقبال میکنه و اصلا شاید دلیل اصلی مهاجرت هم پیدا کردن جایی بود که " قدر هنر و صنعتش رو بدونه." سعی میکنم دوتا مثال واقعی بیارم.
دوستی نقاش میناتور برجسته ای تو ایران بودند. کارهاشون ارزش زیادی داشت و منبع در آمدشون هم فرستادن تابلوهاخارج از کشور بود. وضع مالی بدی هم نداشتند. ایشون با خانواده چند سال پیش به امریکا میان - جایی که منبع در آمدشون بوده- به همون امید که بازار کار خیلی بزرگتر خواهد شد و خوب زندگی بهتر که آرزوی همه هست. اما متاسفانه نه تنها اینطور نشد بلکه الان تمام خانواده - که شامل دوتا نووجون هم میشه- از نظر معیشتی در تنگنا هستند. ندونستن زبان باعث شده که نتونن بازار کاری بین انگلیسی زبانها پیدا کنند و خوب مگه چند نفر ایرانی هم هرسال متقاضی هستند که تابلوی مینیاتور بخرند. ایشون احتیاج به بازار یابی دارند. احتیاج دارند که به شهرهای مختلف و تجمعات ایرانی تو ایالتهای دیگه برن و البته همه اینها دونستن زبان میخواد و سرمایه.
دیروز مراجعه کننده ای داشتم که تازه از ایران اومده بودند. ( آقایی شاید سی و پنج- چهل ساله) . دیپلم فنی داشتن و تو ایران خودشون یه کارگاه کوچیک داشتند که شونه تخم مرغ تولید میکردند. مخصوص یه مرغداری. تصور کنید چقدر کار پیدا کردن برای اینجور صنعت اینجا سخت خواهد بود. جایی که همه چی در قبضه شرکتهای بزرگه و اینجور کارگاهی محلی یا وجود ندارند و اگر هم وجود داشته باشند خانوادگی و کوچک هستد. اگر هم کسی رو استخدام کنند طرف باید زبانش خوب باشه و به حداقل حقوق کارگری قانع.
توجیه مراجع کننده ها در این جور مواقع کار واقعا سختی هست. فرد یک ماهی هست که از ایران خارج شده و هنوز فکر میکنه اومده جایی که برعکس کشور خودش قدر صنعتش رو میدونند. اما بقیه شرایط رو نمیدونه. زبان ندونستن خودش رو در نظر نمیگیره و این باعث میشه که به زودی جبهه بگیره در مقابل کشور میزبان و این جبهه گیری رو به انواع مختلف نشون میدن.
مثل زن و شوهر مهندسی که اولین جمله ای که به من گفتند این بود " پس بگو چرا هی به ما میگفتن تو امریکا احساس غریبی نمیکنید. آخه اینجا هیچکی آمریکایی نیست." و علت این عصبانیتشون این بود که خانمی صرب مسول انجام کارهاشون بود و این زوج با لهجه این خانم مشکل داشتند.
در هر حال اگه به فکر مهاجرت هستید یا تازه به اینجا اومدید همیشه این رو در نظر داشته باشید که کار پیدا کردن تو رشته خودتون شاید غیر ممکن نباشه اما راحت هم نیست. مخصوصا اگه از نظر زبان تو وضع مطلوبی نباشید. این رو در نظر داشته باشید که تو خیلی از ایالتها برای یه سری کارها , کارهای برقی مثلا, باید جواز ایالتی رو بگیرد و تازه اگر هم شنیدید کسی که تو کار برقه اینجا وضعش توپه, اون آدمی هست که داره واسه خودش کار میکنه و کارگاه و تجارت خودش رو داره. نه کسی که تازه به اینجا میرسه و حتی بعد از گرفتن جواز باید مدتی مثل یه کارگر کار کنه (البته ایشالله شما سرمایه تاسیس تجارت خودتون رو دارید.)
یه بخش دیگه ای که خودش یه پست جدا باید باشه باز برمیگرده به همه اون ذهنیتهای فرهنگی ما. خانمی با لیسانس مهندسی صنایع مراجعه کننده دیگری بودند. همسرشون, خانم و بچه ها رو راهی کرده بودند که خودشون بعدا بیان. این خانم- که واقعا زن ماهی هم بودند- سابقه کار تو یه کارگاه تولیدی رو داشتند اما کارشون دفتری بود. یعنی هیچوقت تو تهران وارد کارگاه هم نشده بودند. زبان هم اصلا بلد نبودند. یعنی حتی اگه کار دفتری هم براشون پیدا میشد, مستلزم دونستن زبان بود. همه هراس این خانم این بود که ایشون نمیخوان تو رستوران یا فروشگاه کار کنند چونکه اگه شوهرشون بفهمه که کاری در راستای مدرکشون یا حداقل همون کاری که تو ایران میکردند رو ندارند و کاری پایین تر! رو انجام میدند, ازشون میخواد که برگردند.
باور کنید من مدتهاست کچل شده ام!
( فکر کنم پست بعدی رو در این مورد بنویسم که اگه حالا با همه این شرایط نامطلوب مواجه شدیم, تو سالهای اول کارهای مفیدی که میتونیم بکنیم چیه.)
بلوف
خداییش اوضاع خیلی بده؟
این قطعنامه و جنگ و گروگانگیری و این حرفها رو میگم. اوضاع داخلی که مثل همیشه بدتر شده. گرونی و این حرفها. ولی من فکر نمیکنم هیچ " بزرگ شده دوران جمهوری اسلامی" بتونه درک واقعی از شرایط داشته باشه. همه یا از اینور بوم میافتن یا اونور.
شاید به خاطر اینه که ما از بچگی با تحریم و قطعنامه و جنگ و امداد غیبی و هاله و سیاستمدار دیوانه زندگی کردیم. یعنی بدنیا اومدیم, مدرسه رفتیم , مستقل شدیم و دنیا هیچ تغییری نکرد. هرسال بدتر از پارسال. انگار یه جوری ضد ضربه شدیم.
یکی که ایرانی نباشه و بیاد مثلا این برنامه های سی ان ان رو نگاه کنه بعید نیست که فکر کنه همین هفته قراره به ایران حمله بشه. ما ها اما دیگه ککمون هم نمیگزه. یعنی فکر کنم اینقدر گزیده که دیگه بدن و فکر خود به خود آنتی گزیدگی تولید میکنه. ( به قول این خواهر همه داریم پسته قوچی میخوریم)
هنوز همه - گیرم که بعضی ها سخت تر و بعضی ها راحت تر- دارن همون زندگیشون رو میکنن و این ور اینها دارن خودشون رو با آلات مختلف ( واژه محترمامه پاره میکنند چی میشه؟ هرچی که هست همون) ...که ایران قراره ال بکنه و جلوش رو بگیرید. سناریوها رو هم که دنبال بکنید و حافظه تاریخی ضعیف مردم همه دنیا رو باز هم به همین اتفاق غریب الوقوع میرسیم.
جنگ افغانستان به بهانه بن لادن, پیدا نشدن بن لادن, رد گم کنی با شروع جنگ عراق به بهانه سلاحهای کشتار دسته جمعی, پیدا نشدن سلاحها, عوض کردن بهانه جنگ به بردن دمکراسی و حالا بهانه ایران که نمیذاره عراق درست بشه...قدم بعدی نکنه قراره یه رد گم کنی دیگه باشه؟
تحلیل رفتاری ایرانی ها هم که تو هیچ تئوری نمیگنجه. مردمی که میگن از مذهب خسته شدن اما هنوز اعتقاد به دعای لحظه نود و معجزه ابوالفضل دارن. که زندگیشون داره روز به روز سخت تر میشه اما این انرژی هسته ای - که خیلی ها نمیدونند اصلا چی هست- رو به مرز پرستش رسوندن. فقط مونده یه حدیث بسازن بگن که امام فلانم به انرژی هسته ای دست یافته بود.
مثل همیشه اونی که داشته و داره پولدار تر میشه و اونی هم که از اولش نداشته چیزی برای از دست دادن نداره. اصلا ما ملت عجیبی هستیم به خدا.
ما هم که ( نسل چندیم ما؟ سوم؟) اصلا تو این باغها نیستیم. گناهی هم نداریم. از بچگی سر صف دست مشت کردیم و گفتیم امریکا هیچ غلطی نمیتونه بکنه. یه پدر و مادری داشتیم که از وجودشون زدن که نفهمیم تحریم چیه و هی مقایسه کردیم خودمون رو با بچه های افریقا و هی شکر کردیم. بیشتر نخواستیم و اصلا کلی سال طول کشید تا فهمیدیم بهتری هم هست. بعد هم که شدیم همرنگ بقیه.
حالا هم اصلا نمیدونم اوضاع چقدر بده. یه جو عقل میگه که هر دو طرف دارن بلوف بازی میکنن. اما آخر بلوف هست که باید برگه ها رو بشه. این بلوف نزدیک سه دهه هست که طول کشیده. بالاخره قراره برگه ها دو طرف رو بشه؟ چه زمانی؟
یه نفر به من بگه کی وقت این " همه رو نشون بدید" هست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اتحادیه فرامرزی ایرانیان سومین کنفرانس بین المللی جوامع ایرانیانی مقیم خارج کشور را برگزار می کند.
واشنگتن دی سی-- در پی موفقیت اتحادیه فرامرزی ایرانیان در برگزاری دو کنفرانس در سال های گذشته، این سازمان غیردولتی به تازگی ثبت نام علاقه مندان به شرکت در سومین کنفرانس بین المللی جوامع ایرانیان خارج از کشورکه در روزهای 28 و 29 ماه آوریل 2007 در دانشگاه نیویورک در مرکز کیمل برگزار می شود، آغاز کرد.
در کنفرانس2007 تعداد زیادی از ایرانیان موفق و شرسناس با تجربیات و تخصص های مختلف از سراسرآمریکای شمالی، اروپا و آسیا گردهم می آیند تا در کارگاه ها و سخنرانی های این کنفرانس درباره دستاوردها و مسایل جوامع ایرانیان خارج از کشور به بحث و گفتگو بنشینند.
سخنرانان و مدعوین از ایالات متحده آمریکا، کشور کانادا، نوروژ و ایران در شهر نیویورک گردهم می آیند تا درباره مسایلی همچون نقش مطبوعات در جوامع ایرانی خارج از کشور، اتحاد فرامرزی ایرانیان دنیا، شبکه های مهاجر، نقش و اثرات یادگیری زبان فارسی و احتیاجات درحال تغییر جوامع ایرانی به گفتگو بنشینند.
اتحادیه فرامرزی ایرانیان( IAAB(Iranian Alliances Across Border گروهی غیر سیاسی و غیر دولتی، متشکل از تعدادی از جوانان ایرانی تبار علاقه مند و توانا در آمریکا، اروپا و ایران است. هدف اصلی این موسسه تشویق ایرانیان به کسب آگاهی در مورد مسایل و دست آوردهای جوامع ایرانیان خارج از کشوراست. همچنین از اهداف دیگر اتحادیه فرامرزی ایرانیان تشویق جوانان ایرانی تبار در به عهده گرفتن نقش های مدیریت و رهبری و ایجاد شبکه های ارتباطی میان ایرانیان در سراسر جهان است.
برای اطلاعات بیشتر در مورد جزییات کنفرانس و چگونگی ثبت نام می توانید به تارنمای اینترنتی اتحادیه فرامرزی ایرانیان مراجعه بفرمایید:
http://www.iranianalliances.org/conf07/
لطفا به خاطر داشته باشید که مهلت و امکان ثبت نام محدود است.
پی نوشت: این متن به درخواست دوستی اینجا گذاشته شده. من هیچ اطلاعی از مراسم و جزییات و کلا از هیچی ندارم. لطفا در مورد این مطلب سوالی از بنده حقیر نپرسید که بی جوابم.
Permalink
کسی اطلاع داره که معادل فارسی برای کلمه " رزومه" داریم؟
مسلما رزومه با تقاضانامه فرق داره. میخوام بدونم کلمه فارسی از طرف فرهنگستان پیشنهاد شده یا نه.
ممنون میشم اگه کسی اطلاع داره بهم بگه. در ضمن من سایت فرهنگستان فارسی رو با روشها و اسم مختلفی که به نظرم میرسید جستجو کردم. به جایی نرسیدم. کسی آدرسش رو داره؟
پی نوشت: اینجا ( صفحه سی و پنج) میگیه که میشه " کارنامک". اصلا این واژه به گوش کسی خورده تاحالا؟
من خودم سی وی رو استفاده نمیکنم ( از اونجایی که تو امریکای شمالی استفاده نمیشه. اما رزومه یا کارنامک؟
به نظر شما برای نوشتن یه متن رسمی فارسی باید از رزومه استفاده کرد یا کارنامک؟
" رفتم تو کار نت ورکینگ"
" شبکه ما بهترین شبکه دنیا تو سال دوهزار و شش شده."
" ماشینم رو فروختم و پولش رو گذاشتم تو این کار"
"اونجا شبکه ما چقدر کارش وسیعه؟ میگن تو امریکا از همه جا بیشتر عضو داره. شما هم عضوید؟"
" شبکه ما یه مزیتهایی داره که هیچ شبکه دیگه نداره. فقط مردها هستن. پس هیچ بهانه ای ندارن که بریزن بگیرن. اگه مشروب و تریاک نباشه فقط میگیم دوستیم دور هم جمع شدیم."
"......
------------
یه بار تو ایران "پرزنت" شده بودم. پول نداشتم. اگه داشتم هم آدم اینکار نبودم. یعنی آدمی نبودم که روابط اجتماعی ام رو بر مبنای پول بسازم یا تو روابط موجود حرف کار رو بیارم. همیشه روابطم با مردم برام اهمیت داشت. زیاد.
------------
این حرفها هم حرفهای یه غریبه نبود. حرفهای پسر عموی بیست, بیست و یکساله بیکار من بود که دانشگاه قبول نشده و تا حالا سه تا کار عوض کرده. پسر عمویی که به چشم من هنوز همون بچه دبیرستانی است که تازه پشت لبش سبز شده.
آخه من بهش چی بگم؟ بگم که اینکارها اینجا غیر قانونیه. که همه زندگی اش رو خواهد گرفت. که دوست و آشنا و پدربزرگ و مادربزرگ براش میشن شکل اسکناس و سکه؟ که اینکارهای یه اقتصاد خرابه. که خجالت آوره وقتی به من میگه ما تو گروهمون زن نداریم چون زن دردسر سازه.
بهش بگم که ول کن. که برو بچسب به یه کار. این رویای یه شب خوابیدن و صبح پولدار بیدار شدن رو آخه از کی کردن تو سر ما؟
بهش بگم که زمان بده به خودت و فکر کن تا سی و پنج سالگی باید بدویی تا به جایی برسی. که نخواه که مثل دوستات دویست و شیش زیر پات باشه و هر شکلی خواستی بگردی. گفتن کدوم یک از این جمله ها فایده داره؟
بعد فکر کردم به باباش زنگ بزنم و با اون حرف بزنم. اما فایده اش چیه؟ مگه من اونجام که شرایط رو درک کنم. مثل همیشه . نه. مگه اون بچه است که به حرف باباش زندگی کنه. زندگی خودشه. یا همین چند میلیونش هم میره و شاید یه بار تو جاده کرج سرش رو بریدن. یا پولدار میشه و دیگه ماها رو نمیشناسه, یا شاید هم ول کنه.
فقط بهش گفتم اینی که تو میگی اسمش هست " علم نت ورکینگ" اینجا بهش میگن کلاهبرداری و غیر قانونیه. بیشتر تحقیق کن. همین.
چی میتونستم بگم وقتی به من جواب داد واسه شما آره. اما اینجا چی اش کلاهبرداری نیست؟
کارتم تموم شده بود. فقط دوباره عید رو تبریک گفتم. گفتم سال پر برکتی باشه برای تو و مامان و بابا.
امان از این پسرهای مکش مرگ ما...
میخواستم در مورد این نوشته لیلا یه چیزی بنویسم ( در این کویر بی سوژگی!) بعد گفتم کم استریوتایپ در مورد این گی ها هست حالا من هم بیام تبلیغش کنم, خوبیت نداره. بعد الان دیدم آبجی سبیل یه چیزی نوشته زیرش, من هم شیر شدم.
خدایش اگه بریم به این پسر مکش مرگ ماهای تهران بگیم به پیر به پیغمبر این مدل لباس رو که پوشیدید رو فقط گی ها تو ممالک متحده میپوشن چی میگن بهمون؟
آخرین فیلمی که من از تهران دیدم فیلم فرید بود. ولی گاهی گذری به این عکسهای سایتهای تهران هم میکنم, ( دروغ چرا, دروبین مخفی هاش پر عکس دختر خوشگله) هاج و واج میمونم از قیافه این پسرها و فاق شلوارها...بابا نپوشید شلوار فاق کوتاه. خوبیت نداره. یعنی من قربون اعتماد به نفستون. ولی حرف زیاد در میاد پشت سرتون تو این دنیای " گلوبالیزیشن!"
این مدلهایی هم که شما بهشون نگاه میکنید ( میدونم باکلاس تر از این هستید که کانالهای لوس آنجلسی نگاه کنید) به جان خودم اونطوری لباس میپوشن که هویت خودشون رو نشون بدن. یعنی یه جوری که بیننده لحظه اول برگرده به همون استریوتایپی که داره از گی ها و بفهمه که اینها گی هستن. شما هم یعنی؟
مرد امریکایی که گاوچرونه و خشن و تاتو داره و کثیفه. شما یه مرد استریت امریکایی با شلوار فاق کوتاه و ابرو گرفته به من نشون بده ؟
والا من تحلیل اینها بلد نیستم. اینها کار همون لیلا و سبیلیه. ولی اگه از این مکش مرگ ماها یکی اینجا رو میخونه اول بگم که دمت گرم و بعد هم مادر جان , یه تحقیقی بکن. به اون شلواری که تو پوشیدی میگن شلوار فاق کوتاه ها! شلوار فاق کوتاه مال ماهاست که عضو شریف نداریم. شما که خدای نکرده از عملکرد عضو شریفت ناراحت نیستی که!
این سایه پشت چشم رو هم که من همین الان فهمیدم. یعنی دروغ چرا. واسه عید که پسر عمو جانم برام عکس فرستاد یه مقدار شک شدم بعد گفتم شاید خوب بینوا ترانس بوده یه گی بوده ما نمیدونستیم. بعد هی فکر کردم دیدم نه بابا . این ترنس مرنس نیست. دوست دختر داره. ( حالا ربطی هم نداره) . ولی نصیحت من بهش اینه که اینطرفها آفتابی نشه. یعنی واسه خوبی خودش میگم.
حالا از شوخی گذشته واقعا این سلیقه دخترها هست که منتهی میشه به این متد لباس پوشیدن یا تمام خشونتی که این سالها تو جامعه بوده باعث این ظرافت تو لباس پوشیدن مردونه شده ؟
توی ایران هرچیزی که خلافه نرم هست به مخالفت بیصدا با حکومت تعبیر میشه. آیا اینهم یه جور اعتراض آرایشی هست یا فقط یه وضع فراره تو جامعه ای که کد لباس به شدت طبق قانون باید اجرا بشه این سرکشی بیشتر از هرچیزی دیگه ای به نظر میرسه. حتی تو جامعه امریکا - که از معدود کشورهایی هست که برای هیچ رده مدرسه ای یونیفرم یه شکل نداره و هرکی آزاده هرچی میخواد بپوشه- گونه ای از لباس پوشیدن مخصوص گروهای خاصه. گروهایی که با مین استریم یه راه نیستن.
احتمالا هم بچه ها ایران مد لباس رو بیشتر از ترکیه میگرن و شاید یه سری کشورهای اروپایی. خوب لباس پوشیدن اونها سیستمش با اینجا کلا فرق داره اما بازهم تو لباس پسرهای ایران افراط عجیبی هست.اون افراطی رو که اینجا گی های شوهای تلوزیونی و صاحب کانالها دارن. کانالهای مد و آرایش مخصوصا.
شاید این مدل لباس و آرایش از اون بخشهایی باشه که هر کشوری برای خودش فرهنگ سازی میکنه در موردش. ( انکالچرالیسم) . یعنی حتی لباسی که اینجا درست میشه تو ایران مصرف دیگه ای پیدا میکنه. نمونه اش لباسهای ورزشی اینجاست که تو ایران به اسم لباس اسپورت حتی تو مهمونی ها پوشیده میشه چون نایکی هست یا ریباک. اصلا کل قضیه لباس اسپرت پوشیدن تو ایران فرهنگش فرق کرده با کارکرد اولیه اش در جامعه ای که به وجود اومده. لباس اسپرت اسمش روشه. لباس ورزش. در صورتی که تو ایران یه طبقه خاص لباس شده واسه خودش.
یا کتونی های رنگ و وارنگ که من بینوا خودم اینجا فهمیدم هر کدوم مال یه ورزش خاص هست و هرچیزی رو نمیشه هرجا پوشید.
چیزی که مسلمه اینه که خیلی هم مهم نیست این شلوار فاق کوتاه یا اون بلوز چسبیده به بدن در امریکا کارکرد نمادینش نشون دادن گی بودن پوشنده هست چون تو ایران کارکرد همون لباس نشون دادن مدرن و خوشتیپ بودن طرف هست.
مراقبت از یه موجود زنده حس عجیبی داره. ( نه خیر. حامله نیستم.) این سبزه سفره هفت سین از دو هفته قبل من رو بدجوری درگیر کرده. یه دونه از این آبپاش فس فسی ها دارم که وقتی ژل موهام خشک میشه فس فس میزنم که کله ام دوباره خیس بشه. از دو هفته قبل از حموم درش آوردم و گذاشتمش رو میز. از اون روزهای اول هی مینشستم نگاهش میکردم چرا در نمیاد و هم حالا که موندم با این جنگل چه کنم؟ مرتب این فس فسی دستم هست و دارم روش آب میپاشم. حواسم هست که به گوشهای ظرف هم آب برسه. که همه جا یه اندازه آب بخوره. که آب زیاد تهش جمع نشه. سخته ها.
حالا این ماهی هم اضافه شده. ماشالله مثل گاو میخوره واز اونها! تحویل ما میده. از اونها! هم که شگون نداره سر سفره عید باشه. هی صبح آب عوض کن هی شب.
سیر سرسفره هم داره جونه میزنه. اون هم احتمالا میشه بچه سوم.
من هیچ وقت طرفدار داشتن گل و گیاه تو خونه نبودم. یعنی خونم همیشه گل داره توش. ولی نه گل گلدونی. از این گل دسته ای ها هم که آدم یه گلدون برمیداره آب میریزه توش و وقتی خراب شد میریزه دور. مراقبت نمیخواد. یعنی شاید هم میخواد. من بلد نیستم.
جونور هم که گناه داره بیاد خونه ما. گربه نوازش میخواد و لوس کردن. سگ هم که دیگه معصیت آدم بیاره توخونش زندونی کنه و فقط آخر هفته ها ببردش بیرون. فقط که غذا دادن نیست. بچه بیشتر از هرچیزی توجه پدر و مادر رو میخواد. در ضمن ما مبلمون چرمه. من هنوز اونقدر خودخواهم که مبل رو بیشتر از جونور بخوام.
حالا نمیدونم. شاید کلا تصمیم گرفتم سبزه داشته باشم همه سال. هی سبزه سبز کنم. حسش خوبه. در نهایت خودخواهی باید بگم که دکور خونه رو هم قشنگ میکنه. بعد که بلند شد برش دارم ببرم بذارم رو بالکنی. سبزی هم چیز میاره دیگه...طراوت و شادابی. زمستون هم که خونه رو اینقدر گرم میکنم من که میشه هر هفته محصول برداشت کرد. خوبه ها..مثلا چطوره سبزی بکارم تو بالکنی؟ یا فلفلی چیزی...نمیدونم حالا.
عیدمون مبارک.
الان لابد همه اونجا نشستن رو زمین. سفره جمع شده. کی داره با کی ورق بازی میکنه؟ بابا بزرگم چی داره میخونه؟ سعدی یا شهریار؟ کی واسه پسر عموم که اول فروردین تولدش و هر سال مامان کیکش رو میگرفت کیک گرفته؟ کی اول میره سراغ حافظ؟ کی تشک ها رو کنار هم رو زمین پهن میکنن و تا ساعت سه صبح عمو علی به کیا میگه بتمرگین بخوابین بابا؟ کی ساعت سه و نیم صبح با بنفشه و کتاب میاد تو؟ بعد همون ساعت سه و نیم بچه ها کیا رو بیچاره میکنن تا عیدیشون رو بگیرن؟ چندتا بغض که از نبودن ما میترکه؟ اصلا بغضی هست؟ چند نفر منتظر تلفن ما هستن؟ اصلا کسی هست؟ کی امسال کمک مادربزرگم کرد برای گردگیری؟ امسال چندتا جعبه تامسون داره بابابزرگ تو انباریشون که منتظر ماست؟ امسال کی خودش رو روزهای اخر تو اون انباری اسرار آمیز غرق کتاب و شعر کرد؟ از اون بچه ها کیا امسال عشق اولشون رو تجربه میکنن و فال حافظ رو به نیت عشقشون میگیرن؟ کدوماشون فقط منتظر فرصتی برای تلفن زدن هستن؟ لابد الان همه دیگه موبایل دارن.
ای بترکی دل صاحب مرده که آدم نمیشی. عادت کن خره. همینه. بغض نکن. بغضت رو بخور. سال چهارمت و هنوز بغض میکنی؟ تو اگه آدم بودی موقع سال تحویل لج نمیکردی که بری سر کلاس.....
--------
امسال سال چهارمم هست که موقع تحویل سال چاله زمین نیستم. سال چهارمه که همین روزها این رویا بافی ها و این بغض ها رو دارم. سال چهارم...اما.
اما امسال, سال اولی هست که موقع نوروز اینجا رو دارم. بعد از چهار سال اولین باری هست که حس نوروز رو با این همه شدت دارم. برعکس خیلی ها که میگن این ایمیلهای برای همه رو نمیخوان, من ممنون همه کسایی هستم که برای من هم تبریکی و عکسی فرستادن. چه اهمیت داره چند نفر یه تبریک رو میگیرن؟ برای من همین که بدونم تو لیست نامه های کسی هستم بس و از سرم هم زیاد. من ممنون محبت همه آدمهایی هستم که این یه ساله اینجا رو خوندن و بعد تو نوروزشون یاد من بودن. نمیدونید چه لذتی داره دیدن دوباره و دوباره سبزه و ماهی و سیب.
من امسال حس نوروز دیگه ای دارم. تمام نوشته های این وبلاگها و عکس سبزه ها و هفت سینشون که همه رو دوستانه با بقیه تقسیم کردن, برای من مثل رفتن خونه تمام بستگان و دیدن هفت سین های همه بود. من واقعا اینروزها حس دید و بازدید دارم وقتی از این وبلاگ به اون وبلاگ و از این تبریک ایمیلی به بعدی میرم. ممنونم که اینقدر با محبتید و اینطور حس میریزید تو رگ آدم.
امسال نوروز من, بعد از چهار سال خیلی نوروزتره. هر چند که میخوام موقع سال تحویل سر کلاس باشم , نه برای لج, که طاقت دیدن سفره از پدر بزرگ و مادربزرگ خالی و بعد هم برنامه های مزخرف تلوزیونهای اینوری رو ندارم. اما نوروزم نوروز تره. به خاطر دیدن این همه هفت سین و سفره و ماهی بعد از چهار سال. ممنون همه ام . شما هم مهمون هفت سین ما باشید و آجیل های سر سفره.
سال نوی شما هم مبارک.


این نوشته عنوان ندارد. رنگ دارد.

عکس از اینجا.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Permalink
تازه رسیدم سرکار. توی راه به این فکر میکردم که دیگه الان عصر دوشنبه شده و هر اتفاقی که باید میافتاد تا حالا افتاده. فکر کردم یه ایمیل از بچه های میدان, یه خبر خوب تو نوشته های پرستو یا آسیه...
چقدر خوبه که آدم ته دلش یه چیزی رو میخواد و آرزوش برآورده میشه...
شریک حال خوشم هم باشید..
بهار با شدت هجوم آورده به این گوشه مملکت. هوای هشتاد و چند درجه ای بهاری و طوفان شکوفه های سفید و صورتی و طنازی درختهای تازه نوک زده. وای که من چقدر عاشق این هوام. وای که من چقدر این نو شدن درختها رو دوست دارم. وای که من چقدر عاشق این آفتابم. عاشق این نسیم.
سبزه ام خوشگل شده. میخوام براش روبان بنفش بخرم و گل بنفشه های بنفش. باید امروز هفت سینم رو بچینم. ماهی قرمزها رو بذارم تو کاسه آب و سکه ها رو توی برنج. کی اهمیت میده که موقع تحویل سال ماهی ها تنهان و با آب عشق بازی میکنن. مهم نیست که هر دوتا سر کلاسیم. مهم اینه که بهار داره میاد و این آفتاب. این آفتاب لعنتی. وای که من چقدر عاشق این نوروزم. عاشق این هفت سین. عاشق این جفت ماهی های قرمز. چقدر این رومیزی ترمه ما خوشگله. وای که من چقدر عاشق مامان بزرگمم که این ترمه رو برام فرستاد.
لوبیام چند روزی دستم نبود و دیروز که برش داشتم که برم بدو ام, دیدم یه آلبوم جدید توش پیدا شده با اسم اندی. کنار اونهمه آهنگ رپ و هی پاپ. و چقدر من به جای دویدن رقصیدم و به همه سلام کردم و خندیدم. چقدر این خیابون ما خوبه. چقدر دویدن با آهنگ های شش و هشتی مزه داره. چقدر خوبه که آدم میتونه بخونه " دختر بندری تو چقدر نازی" . چقدر زردی خوبه. من عاشق این آفتابم و این بهار وحشی امسال.
پنجره ها رو باز کردم و همه پرده ها رو هم. آفتاب میخوره به سبزه ام. میخوره به من. نشستم کف اطاق و دارم مینویسم. چقدر خوبه که امروز باهمیم. چقدر خوبه که این بوی ناب همه جا هست. چقدر خوبه که میشه رقصید و راه رفت و بوسید.
بهار مال همه هست. مال همه آدمهای تنها هم. بهار که میاد, تنهایی میره. این آفتاب جفت آدم میشه. حالا چه اشکالی داره جفت یه جفت هم بشه؟
من الان سرشار از انرژی ام. انرژی این بهار و این آفتاب و این هوای هشتاد و خورده ای درجه ای. چقدر آخر اسفند خوبه. چقدر آخر اسفند خاطره هست. چقدر فال حافظه. چقدر خونه مامان بزرگ زیبامه....
بغض نکنیم دیگه. بغض نداریم تو این هوا. تو این آفتاب.بغض نکنیم.
من مست این هماغوشی با آفتاب و بهارم. مست مست مست...
...
خدا نگیره این آزاده و پریسا رو از من که اگه دیشب نبودن فحش دادنهای من رو بشنون اینجا الان کن فیکون شده بود. من نمیدونم اینهمه هموطن خوب و باوجنات و با کمالات تو این بلاد غربت هست , چرا شانس من همیشه به عجیب ترین ها میخوره؟
آخه برادر من , عزیز دل من , تو انگلیسی ات به اون خوبی و کاملی, تو لابد فهمیده بودی من داشتم در مورد قوانین نابرابر بر اساس جنسیت تو قانون خانواده و مدنی و جزایی ایران حرف میزدم. آخه چه ربطی داشت تو بیایی کاغذ نشون بدی که این " ملاها" بعد از نماز کاغد پخش میکنن که " دوست دارید آمریکایی را بکشید یا اسراییلی را؟" من داشتم در مورد اینکه کمپین یک میلیون امضا داره کوچه به کوچه میره و هدفش بیشتر آگاه کردن مردم هست که وضعیت خودشون رو بدونن , تو میایی میگی " خاتمی و احمدی نژاد مثل همند". من دارم میگم سنگسار هنوز داره تو ایران اجرا میشه و بچه های زنان ایرانی که شوهر غیر ایرانی دارن تابعیت ایرانی ندارن و شما میایی میگی " الان بهترین وقت هست که کار ایران رو یه سره کنیم" . آخه من دردم رو به کی بگم؟
------
همون کنفرانسه بود که مدتها بود براش مطلب جمع میکردم. جمع خیلی خوب شروع شد. خیلی بیشتر از اون تعدادی که انتظار داشتم اومده بودن ( که این من رو بیشتر هول کرد). اولش یه آقایی که قبل از انقلاب تو سازمان ملل تو تهران کار میکرده و بعد از انقلاب مدتی مسول یه بانک امریکایی بوده تا قضیه گروگانگیری ها , صحبت کرد در مورد وضعیت خاص ایران تو خاورمیانه و اینکه نمیشه ایران رو با هیچ کدوم از همسایه ها مقایسه کرد. نه مردمشون و نه دولتشون رو که به شدت باهوش هست و در چانه زنی استاد.
خیلی خوب حرف زد. کمتر دیده بودم کسی خارج از ایران اینطور تحلیل کنه. زبون فارسی اش هم معرکه بود. بعد نوبت من شد که برنامه اصلی ام معرفی کمپینها و مشکلات پیش روی فیمینیستهای ایرانی بود. برای اینکه مخاطب یه پیش زمینه ذهنی داشته باشه که اصلا این کمپینها واسه چی هست اول از یه سری قوانین نابرابر جنسیتی نوشته حرف زدم. مثل حق طلاق و سن ازدواج و خون بها و صیغه و اینجور چیزها. بعد هم معرفی کمپینها و اینکه چقدر تو سالهای اخیر همه چی تحت الشعاع این برنامه هسته ای قرار گرفته و دیگه کسی نگران نقض حقوق بشر و وضعیت زنها و بچه ها نیست. همه چی خوب بود. یه ذره هم وقت کم آوردم که بهم اجازه دادن چند لحظه اضافه حرف بزنم.
بعد نوبت سوال و جواب شد. یه خانومی هم میکروفون رو گرفت و با گفتن اینکه من ایرانی ام شروع به حرف زدن کرد و اینکه چطور زنهای ایرانی به طور خودجوش تو تمام این سالها مقابله کردن تو خیابون و خودشون حجاب اجباری رو تعریف کردن و تغییرش دادن و اینکه چطور درصد دختران دانشجو تو این سالها نسل جدیدی رو دارن درست میکنن.
دیدن و صحبت کردن با این خانم - که بعد از برنامه فهمیدم تو دانشگاه دیویس روی یه برنامه جنسیت و زنان کار میکنن- واقعا بهترین بخش کنفرانس بود.
القصه, یکی سوالی در مورد بچه های صیغه و سهم ارثشون کرد که این برادر عزیز قبل از اینکه من میکروفون رو روشن کنم بلند شد و شروع به حرف زدن و بعد هم بیرون آوردن ورقه ها از کیفش کرد. و حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن.....مسول کنفرانس هاج و واج به من نگاه میکنه و من به اون خانم ایرانی و باز به مسول کنفرانس.
میکروفن رو روشن کردم و فقط گفتم بهتره به جای عصبانی بودن یه ذره منطقی به قضیه نگاه کنیم. اینکه حمله راه حل مشکل ایران نیست و اصلا فعلا حرف ما اینجا فعالیتهایی هست که داره زیر اون فشار خورد کننده انجام میشه. شاید هر جور فعالیت از اینور به شدت به ضرر اون آدمهایی باشه که اونجا هستن و دارن کار میکنن. فعلا که همه مورد انقلاب مخملی دارن.
نمیدونم چرا فکر میکنیم همه باید همه مشکلات ما رو بدونن. بابا جان. وقتی تو میگی ملت نود و پنج درصدشون با این حکومت و احمدی نژاد مخالفن نمیگی کسانی که مخاطب تو هستن یه عمر رای دادن و آدم انتخاب کردن حالا نمیگن اگه مخالفن واسه چی بهش رای دادن؟ ریس جمهور فرمایشی واسه اینها تعریف نشده. تو باید اول بیایی یه ساعت در مورد قولهای اقتصادی این آقا و وضعیت معیشت مردم حرف بزنی که اینها بفهمن چرا احمدی نژاد انتخاب شده. همه چی رو که نمیشه تو یه ساعت گفت. تو میگی زنهای مجلس خودشون بدتر از مردها طرفدار این قوانین. خوب این رو من و تو که شمسی خانوم - به قول نبوی- رو میشناسیم میدونیم. واسه اینها تعریف شده نیست.
القصه...سوال و جوابها ادامه داشت وهمچنین حرف قطع کردنهای این آقا در مورد سیاست وقتی حرف از حقوق بچه ها بود . اگه اروپا بود میگفتم یارو قصد پناهندگی گرفتن داره. این رو اینجا نمیفهمیدم. نمیدونم.
پی نوشتها:
۱. خدا نگیره این آزاده و پریسا رو از من.
۲. غیر از پارازیتهای این آقا, بقیه اش خوب بود. همون جا باز خورد ( درسته دیگه؟ فید بک ) های خوبی داشت. مخصوصا در مورد این دستگیری های اخیر.
۳. آشنایی با اون خانم خیلی غنیمت بود.
۴. خدایش چرا شانس من در مورد برخورد با این هموطنها تو این شهرمون این مدلیه.
۵. خبر بد قرار وثیقه دویست میلیون تومنی رو شنیدن؟دیشب با خبر پلمب در موسسه هاشون خوابیدم و صبح با این خبر بیدار شدم. این خبرها کی قراره تموم بشه؟
استاد انتراپالژی فرهنگی ما ( این انتروپالژی چی میشه؟ مردم شناسی؟ اون وقت هیومنیتی میشه انسان شناسی ؟) آدم کله ای هست. همون خانمی هست که واسه کریسمس قرار بود بیاد و ایران و با فیمینیستهای ایرانی حرف بزنه. ( بماند که ظاهرا هیچ تماسی نتونست برقرار کنه و هیچ موسسه ای به ایمیل هاش جواب نداد و آخرش رفت تایوان و با کلی حرف و تجربه و تاسیس یه موسسه برای بیماران ایدزی -که تابو هستن تو تایوان- برگشت).
این خانم دو روز بعد از دستگیری های چهارم ماچ به من ایمیل زد که چه خبر شده و به سرعت ترتیب یه کنفرانس در مورد فیمینستهای ایرانی رو داد. هر هفته یه بار میبینمش و بدون استثنا تو این دو هفته , میاد سراغ من و میپرسه خبر جدیدی شده و آیا " اون خانم وکیل" رو آزاد کردن یا نه؟
این خانم را شاید من از نظر شخصیتی خیلی قبول نداشته باشم اما در تحت هیچ شرایطی سواد و کارهاش رو نمیتونم ندیده بگیرم. کارهای رو که تو غرب افریقا, سودان و افغانستان کرده. بماند. حالا چرا حرف این خانم دکتره هست همش؟
یه بخشی در مورد اسلام داشتیم. قرار بود کاغذ تحویل بدیم در مورد اونچی که واقعا میدونیم در مورد اسلام و کشورهای مسلمان و اینکه این برداشت چقدر با شکل رسانه ای اسلام تطبیق داره. دیشب کاغذهامون رو تحویل دادیم و بعد قرار شد یه ویدیو ببینیم. این ویدیو رو. کشورهای خلیج عربی.
سفر از کویت شروع میشد که بعد از جنگ چقدر متحول شده و بعد به دوبی رفت و هتل برج العرب و ابوظبی و آخرین کشور خلیج عربی هم عمان بود با اون طبیعت بکرش.
دکتر استولبا اومده بود بین بچه ها نشسته بود. یه کاغذ نوشتم و دادم دستش. نوشتم :
Isn’t it suppose to be Persian Gulf not Arabian Gulf? Kind of strange!
دور کلمه پرژن خط میکشه و مینویسه :
Only For Iranian!
من آدم بحثهای این مدلی نیستم. اعتقادی ندارم. تقصیر خودش بود که بعد از فیلم سوال کرد. رو به من گفت قصد دفاع داری. گفتم نه. اما برام عجیب بود. چون تا جایی که میدونم نشنال جغرافی اینکار رو کرد و بعد پسش گرفت. الان هم حسی ندارم که بگم آسیب دیده یا ناراحت شدم. فقط برام عجیب بود.
بعد گفت که نباید عجیب باشه. چون این اسمی هست که تو تمام کشورهای عربی منطقه به خلیج داده شده و اونها هستن که خلیج رو ساختن و دارن استفاده اش رو میبرن. همین دوبی به تنهایی حق داره خلیج رو دوبی بنامه. چون میزان ثروتی که داره به منطقه میاره در سالهای آینده با هیچ قدرتی و ثروتی قابل مقایسه نیست. متاسفانه " پرژنها" کاری برای خلیج نکردن. ...
بحث ادامه داشت. نه از طرف من. که حوصله اش رو نداشتم در درجه اول و بعد خوب راست میگفت دیگه. من چی داشتم که بگم؟
جالب بود که این بحث دیشب تو این هیر و ویر این " پرژن پراید" ما اتفاق افتاد. اولش خواستم تو همون کلاس پست رو هوا کنم بعد دیدم داغم . صبر کنم بهتره. الان داغ نیستم. غمگین هم نیستم. هیچی نیستم . سیب زمینی ام بیشتر.
حق حرف زدن از ایران و کشور و این حرفها رو ندارم. که اگه قرار بود گهی بخورم همونجا باید میموندم و میخوردم و نه اینکه بیام اینجا و از اینور دنیا بیانیه صادر کنم. که سواد - ی که اگه باشه- و بازده ام به درد کشور دیگه ای نخوره. واقع گرا هم هستم. برام مهم نیست که بیان بگن خلیج فارس - که از خلیج فارس فقط اون آهنگ ابی رو بلدم- یا خلیج عربی یا خلیج دوبی یا خلیج اسراییل. به من چه.
اگه فقط و فقط از یه چیز دلم سوخته باشه از این بی تدبیری و بدبختی همه این سالهاست که از ما چیزی ساخته که یکی باید بیاد بگه " ایرانیها فقط خودشون رو در راس همه میبینن اما در عمل هیچ کاری برای منطقه نکردن" . راست میگفت خوب دیگه. حرف حق جواب نداره.
انی وی. گاد بلس امریکا که بر عکس کشور خودمون به ما اجازه درس خوندن و کار کردن داد که ما بریم سر کلاس انتروپالژی و ببینیم توی برج العرب چه شکلیه! دمت گرم عمو.
قدیمی اما مرتبط: اعتراض نابجا. ( ممنون از پرستو برای لینک)
این سی و سه زن...
این ایرانی ها به واژه «زن» حساسيت دارند. زن تنها ست. زن بدون مرد است. زن بدون فرزند است. چون اگر با مرد بود که ديگر زن نمی شد. می شد ناموس. می شد خواهر. می شد مادر. برای همين است که آقايان مشارکتی که در عمر سياسی شريف شان پشيزی هم برای جنبش زنان دل نسوزانده اند امروز نگران "دلسوزی های مادرانه فعالين جنبش زنان برای جنبش هستند." از جنبش زنان که نمی شود "زنانه" حمايت کرد. حمايتِ عاقلانه، حمايتِ دلسوزانه، حمايت مادرانه است__نه زنانه! زن است که خطرناک است. زن است که شورشی است. زن است که می خواهد قدرت های مردانه را به چالش بکشد. با زن بايد مقابله کرد. بايد مادرش کرد. بايد خواهرش کرد. بايد ناموس اش کرد. نگوييد جنبش، مگر جنبش زنان در ایران جنبش است؟ از آقای جلايی پور بپرسيد که به شما بگويد: "حاجی، بابا، اینها که جنبش نيستند! اینها شورشی اند! اینها فوق فوق اش اگر خيلی بخواهيم حال پخش کنيم «پويش» اند!"
( متن را اینجا بخوانید . یا در بخش ادامه همین صفحه)
مرتبط: مردم در برابر پارسیان !
ادامه "این سی و سه زن..."و اما فیلم سیصد...
اولش بگم که این خیلی خوبه که حداقل تو این بلاگستان فارسی خیلی ها به اینجا رسیدن که بتونن نظرات موافق و مخالف رو با نوشتن - ابزار متمدنانه- بیان کنن. این خوبه که دیگه همه تابع اون جریان اصلی نیستن. خوبه که اگه مد شده همه طرفدار هموسکشوالها باشن کسی هم بیاد نظر مخالفش رو بگه, اگه همه نگران وضعیت زنان زندانی هستند, افرادی هم باشن که نقد درست بکنن از جنبش و سوالاتشون رو بپرسن. اگه همه بگن فلان فیلم بده و بریم بمباران کنیم جریان اطلاع رسانی رو, بعضی ها بیان و از دریچه های مختلف به این قضیه نگاه کنن. این یعنی تجربه خوب. تمرین خوب حرف زدن و شنیده شدن و نقد شدن و نقد کردن. یعنی هر حرفی رو نپذیرفتن و استدلال کردن و استدلال خواستن.
جریان این فیلم سیصد رو که حتما تا حالا همتون میدونید. من که فیلم رو ندیدم و اصولا طرفدار فیلم های این مدلی هم نیستم - چه جنجالی باشه چه نباشه- که برم براش پول بدم و ببینم. اما خوب از اونجا که جریان فیلم به شدت لو رفته همه میدونیم که ظاهرا دعوای شاه یونان هست با شاه ایران و چهره بدی از " پرژن ها" و چهره خوبی از " یونانی ها" نشون داده شده. اینها چیزهایی هست که من میخوام بگم:
۱. مخاطب اصلی سینمای امریکا نوجونها - اغلب پسرها- هستند. اونها هم میرن یه فلیم " بکش بکش" کارتونی , یه چیز تو مایه های بازیهای ویدوییشون میبینن. این فیلم واقعا تاثیری بر زندگی هیچکس نخواهد گذاشت . باور کنید. اینها حتی نمیدونن " ایران" همون " پرژیا" ست.
۲. بزرگسالانی که میرن فیلم رو میبین هم از دو دسته خارج نیستن. یا آدم درست حسابی ( در اینجا ملاک از درست و حسابی کسی هست که بدونه ایران همون " پرژیا" ست) که خوب اگه تا این حد بدونه, خواهد دونست که ایران تمدن قدیمی داشته و الان دیگه خبری از اون نیست. یا اینکه اگه از قبل ندونه و تو این فیلم قرار باشه بفهمه باز هم فیلم کار بیشتری از مثلث اشرار و اخبار تروریستی و ساپورت حزب الله و این حرفهای که هر روز همه جا به خوردشون داده میشه نخواهد کرد. باور کنید.
۳. من تعلقی به هخامنشیان ندارم. متاسفانه ندارم. ایران من " پرژیا" ی دوره هخامنشی نیست. ایران من مخلوطی از مغولها, افغانها, عربها, ترکها و روسها ست. شما چه خوشتون بیاد چه بدتون نمیتونید تاریخ رو در دوره کوروش متوقف کنید و چشمهاتون رو به همه اتفاقات بعدش ببندید. من تعلقی به گذشته ندارم. باوری به گذشته ندارم. ما الان چی داریم که بهش بنازیم؟ تو دوره ای که تو دنیا چهار تا تمدن بود ما یکیش بودیم. اما حالا بین این همه تمدن ما کجا هستیم؟ ما چی داریم که بهش بنازیم غیر از گذشته ای که اونهم متعلق به ما نیست. من به گذشته این " پرژیا" نمینازنم.
۴. ایران ما, با همه بدیهاش, همینی هست که هست. راستی. ما چرا فکر میکنیم سربازان سپاه خشایار به اون بدی و هرزگی و وحشیگری نبودن؟ چرا فکر میکنیم خود خشایار شاه - که ظاهرا در مورد لباسش درست تحقیق نشده بود و تحریف شده است- آدمی اهل حرمسرا و زنباره نبود؟
ما تو کجای تاریخ این کشور پادشاه و لشکر بهتری داشتیم؟ فقط لباسهاشون مشکله یا ناراحتی ما از یه چیز دیگه هست؟ از خراب شدن رویامون هست؟
۵. آدمها پول میدن میرن سینما که رویاهاشون محقق بشه. که اون چیزی که تو عالم واقعی نیستن بشن. که بشن استیون سیگال و همه آدم بدها رو بکشن و دختر خوشگله رو بدزدن. که ملتی رو نجات بدن. که برن به جنگ فضایی ها. که پلیس بده رو دستگیر کنن. ....این تحقق رویاها هست که صنعت سینما رو زنده نگه داشته و جلو میبره. ما همیشه عادت داشتیم اون طرف سفیده باشیم. که خودمون رو بذاریم جای راکی و پدر هرچی آدم بده هست رو در بیاریم. تو فیلمهای جیمز باند ما با کا.گ. ب . طرف بودیم. روسها و کره ای ها آدم بده بودن. تو فیلمهای راکی آسیای ها.اما حالا...یه فیلمی پیدا شده که اسم آدم بده رو از اسم ما گرفته. اینبار که ما میریم رویاهامون رو ببینیم یه چیز بدی هست. ما اون طرف هستیم. یا حداقل اسم ما اون طرف هست. این هست که داره اذیتمون میکنه.
۶. این دوران افتخار بازیها تموم شد. تاریخ کشور من اگه یه دوره باشکوه هم داشت مال هزاران سال قبل بود. دلم نمیخواد به هیچکس توهین کنم. اما واقعیت کشور ما مگه غیر از کنش جلوی قدرت برتر و سرکوب محروم به بدترین وضعه؟ میدونم خیلی ها دلخوشی از ادوارد برون هم ندارید - به خاطر تصویر عریانش از مردم واقعی ایران- اما خوب گفته که ما مردمی هستیم که مطیع قدرت و بیرحم در برابر ضعفا هستیم. که ما مردمی هستیم که به چاپلوسی و تملق تو همه دنیا معروفیم.
باور کنید با پتیشن و بمب گوگلی و اینترنت این فرهنگها عوض بشو نیستن. چرا همیشه از آینه فرار میکنیم؟
۷. دیروز اینجا بودیم. معتقدم اگه به جای اینجور پتیشنها و کارهای پشت میز نشستنی و تابلوی " چو ایران مباشد...تن من مباد" بالای سرمون زدن و پرچم شیر و خورشید گذاشتن جلوی کامپیوتر دست به دست هم میدادیم و چهارتا از اینها میساختیم خیلی بهتر میتونستیم ایران ( و اگه دلتون میخواد " پرژیا" ) رو نشون این مردم بدیم.
______________________________________________________

وقتی صبح یک شنبه آدم با یه خبر بد شروع میشه:
قرار بازداشت موقت شادی و محبوبه.
آخه چقدر یه مملکت میتونه بی صاحب باشه؟ چقدر؟
راستی یه سوال. هیچکدوم از روزنامه های داخلی ایران چیزی در این مورد نوشتن؟ یا من دلم زیادی خوشه؟
ای نامه که میروی به سویش....
جای نامه نگاری نه تنها تو ادبیات ما داره کم رنگ تر میشه بلکه دیگه کمتر و کمتر از کتابهای شامل نامه های افراد خبری میشنویم. تو عصر ایمیل و نامه برقی و اس ام اس, دیگه کی کاغذ و خودکار دستش میگیره که نامه بنویسه؟ آخرین باری که خودمون نامه کاغذی نوشتیم کی بود؟
آخرین نامه خود من برمیگرده به چهار سال پیش. نامه های روزانه. شرح حال. ولی نمیدونم اگه الان دوباره شرح حالم اون بشه نامه کاغذی خواهم نوشت یا نه. آخرین نامه کاغذی رو هم که داشتم چند وقت قبل ندیم فرستاده بود. اونهم پستی نه. عمه جان میامد از ایران , زحمت آوردنش رو کشید. ولی نامه روی کاغذ سفید بود. کج نوشته بود و با خط خوش و خودکار عطری. امضا هم داشت. اون کاغذ خیلی معنی داشت. خیلی. هزارتا ایمیل هم جای اون کاغذ رو نمیگیره.
ولی خوب کاری هم نمیشه کرد. احتمالا روزی که ماشین هم اختراع شد , اسب سوارها همین نظر رو داشتن که هیچی جای اسب سواری رو نمیگیره.
دلم میخواد یه سری نامه بنویسم. نامه به کسان دور و برم. دور و نزدیک. کسانی که هیچ وقت در دنیای واقعی براشون نامه نمی نوشتم.( من یه بار تو نوجوونی واسه مامان و بابام نامه نوشتم) . میخوام یه سری نامه که واقعا حرف دل باشه بنویسم. حرفهایی رو که تو دنیای واقعی بهشون نخواهم گفت. نامه ها به کسانی خواهد بود که میدونم اینجا رو نمیخونن. دلم میخواد اینجا نامه سرباز بذارم.
دنیا رو چه دیدی. شاید مخاطب اولین نامه من تو باشی.
-------------------------------------------
اخبار زندانیان هنوز تمون نشده. یادمون نره که شادی و محبوبه اونجا هستن. یادمون نره که کسی آزاد نشده تا همه آزاد نشدن
پیگیری دستگیرها توسط کانون وکلا.
تماس شادی با دخترش دریا. آسیه هم قصه رو میگه.
نگرانی دختر محبوبه عباسقلی از وضعیت مادرش.
اتحادیه اروپا هم ابراز نگرانی کرده.
به یاد حامد
اسفند که میشه, مخصوصا نیمه دوم اسفند, و مخصوصا وقتی که روزهای دور و بر تولدم هست همیشه یاد حامد رو میکنم.
------------
حالا نگم از بچگی باهم بزرگ شدیم ولی تو یه دوره ای تو نوجوونی زیاد همدیگه رو میدیدیم. از همون ده دوازده سالگی کلی واسه من شخصیت و احترام قایل بود. همیشه هوای من رو داشت. حتی اون باری که تو جمع بچه ها من زدیم زیر گوش یکی از پسرها طرف من رو گرفت. کلی حرف بود اون روز واسه من...
بعد یه دوره وقفه افتاد و دیگه تو سالهای دبیرستان من دنبال عاشقی های خودم بودم و لابد اون و بقیه بچه های نوجوونی هم. گذشت تا رسیدیم به بیست سالگی. باز دوباره جمع شدنها و دیدن بچه ها جوری شده بود که زیاد همدیگه رو میدیدیم. هم مسیر بودیم. همیشه من رو میرسوند. با اون وضع رانندگی کردنش. چند بار تصادف کرده بود بالاخره؟ اون یه دفعه رو بگو که چهارتا از بچه ها سوار ماشینش بودن و زده بود به تیر چراغ برق. هنوز خاطره خنده اون تصادف به یاد همه مونده.
به من میگفت لوا خانم. هی میگفتم نگو لوا خانم. مگه ما همسن نیستیم. دوست نیستیم. باز میگفت لوا خانم. میگفت لوا خانم عاشقی بد دردیه. من میخندیدم و میگفتم حامد بزرگ شدی ها. همیشه من رو میرسوند خونه. می اومد به مامان اینها سلام میکرد و میرفت. مامان همیشه میگفت چقدر این پسر آقاست.
مامان و باباش هم گل بودن. گل گل گل.
یه باری با بچه ها یه مینی بوس کرایه کرده بودیم که بریم کوه. مینی بوس تو یه روستایی بین راه وایستاد که منتظر ماها باشه که ما ها بریم بالا و برگردیم. خانمهای روستایی اومده بودن جلوی مینی بوس. من پیاده شدم. حامد پشت من و بعد یکی یکی پسرها که موقع اومدن خنده شون رو میخوردن. برگشتم و دیدم یکی از این خانمهای ناز و مسن شمالی - که من عاشق اون سینه های بزرگ نبسته شون هستم- اونجا وایستاده و پسرها به سینه های حجیم اون میخندن. به حامد گفتم یا خفه شون کن یا من همین جا برمیگردم. گفت : اا. لوا خانم اذیت نکن دیگه. سن مادر ماست.
چقدر اون روز خندیدیم از دست اونها.
اون تصادف بده که شد همه پدر مادرها از دست اون شاکی بودن. نقل رانندگیش همه جا بود. زنگ زدم گفتم حامد میمیری. یه روز تو تو این جاده ها میمیری. فکر مامان و بابات رو بکن خره. گفت: لوا خانم همه میمیریم.
کسی شک نداشت که بالاخره این آدم تصادف میکنه و میمیره. با اون وضع رانندگی کردنش. دوچرخه سواری میکرد حرفه ای. نمیدونم عضو کدوم تیم بود. یه بار اون دوچرخه یه میلیون تومنی اش رو داد من سوار شم. اما من دوچرخه سواری که بلد نبودم. کلی پز لباس و دوچرخه اش رو میداد به همه.
همه میدونستیم عاشق کی هست . همه هم میدونستیم دردش چیه. همه میدونستیم شبها دور و بر کدوم محله باید پیداش کنیم. میدونستیم وقتی شماره اش اشغاله شماره خونه کس دیگه ای که اشغاله کیه.
کی فکرش رو میکرد که حامد رو سرطان از پا در بیاره؟ صدف میگفت چقدر خوب شد که ندیدیش ماهای آخر و هنوز همون تصور اون پسر سالم چهار شونه ورزشکار تو ذهنت مونده. میگفت که چیزی از حامد ما باقی نمونده.
حامد دوسال پیش فوت کرد. اسفند نبود. اما من همیشه اسفند به یاد حامد میفتم. چون تو تموم این سالها هفده اسفند من رو یادش بود. چون اگه تو یه شهر هم نبودیم باز زنگ میزد و تبریک میگفت. چون حتی اگه من یادم میرفت که دعوتش کنم مادرم دعوتش میکرد. چون حتی موقع رقصیدن تو جشن های تولدم هم بهم میگفت لوا خانم...همین روزها. من ایران نبودم. نمیدونم اگه بودم چطور باید میرفتم پیش مامان و باباش. چطور باید ماههای آخر میرفتم عیادتش و بهش میگفتم از بیمارستان که بیایی بیرون با طرف عروسی میکنی خره. و شاید اون هنوز نفس داشت که به من میگفت عاشقی بد دردی لوا خانم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
محض تغییر روحیه اینجا
اصولا من دست به کتک خوردنم خوبه. ( کتک , گاز, ... و از این مایه ها)
عصر دیروز منشی بخش ورودی میخواست بره بیرون به من گفت که بیا این چند دقیقه اینجا بشین اگه کسی اومد جواب بده.
ما هم گفتیم چشم.
رفتن این خانوم - کا ماشالله شونصد تا زبون بلده- همون و وارد شدن یه خانم و آقای مسن هم همون. خانومه بلند بلند شروع کرد به یه زبونی حرف زدن. امون هم نمیداد من بگم انگلیسی حرف بزن. با ایما و اشاره و اینها گفتم چه زبونی میخواهید که من مترجم بیارم. خوب بینوا نمیفهمید من چی میگم.
از سر و صدای بلندش همکارها یکی یکی اومدن بیرون. بالاخره فهمیدیم که چینی کانتونی حرف میزنه و تنها همکار چینی ما اونجا چینی ماندوری حرف میزد. خانومه هم صداش مرتب بالا و بالاتر میرفت. من اصلا به شدت یاد این مادر شوهر اوشین افتاده بودم ( اونا ژاپنی بودن ولی فکر کنم). به هر حال. یه چیزی به مرده گفت و مرده اومد کنارش وایستاد.
آقا یه دفعه این خانومه دستش رو کرد تو این تنگ عظیم بامبوی جلوی میز من و یکی از اون بامبوهای دو متری رو در آورد و با همون ریشه که آب داشت ازش شر شر میریخت من رو هدف گرفت. من اصلا یه لحظه شوک شدم که یعنی چی. اما وقتی اون ریشه ها به سینه مبارکمون اصابت کرد و هیکلمون رو آب گرفت یه دفعه فهمیدم نه بابا قضیه جدیه. همین دیگه. من پریدم از پشت میز بیرون و اونها هم شاخه بامبو رو پرت کردن پایین و رفتن.
آخرش هم نفهمیدیم مشکلشون چی بود.
ژیلا بنی یعقوب هم آزاد شد.
موندن فقط شادی و محبوبه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این خبر رو همین الان دزدیدم از بلاگ وحید پوراستاد:
ژیلا و آزادی
شاید تا دقایقی دیگر ژیلا بنی یعقوب آزاد شود به خانواده اش اطلاع داده اند و اونا هم الان جلو زندان اوین هستند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گل و بادکنک و شمع
نمیدونم فقط یه تصادف مسخره هست یا وسیله شکنجه. نمیدونم چرا باید هشت مارچ ما دوازده ساعت بعد از تهران شروع بشه. نمیدونم چرا صبح هشت مارچ ما باید وقتی باشه که همه اتقاقهای بد افتاده و فقط خبرش هست که میشه همراه صبح ما.
پارسال, صبح هشت مارچ من اینطور شروع شد. و اینطور و اینطور و اینطور و اینطور.
روی میزم چند تا بادکنک بود و کارت و چند تا بسته. همکارهام میخواستم سورپرایزم کنن مثلا. من اشک میریختم و چشمام روی صفحه مانیتور قرار نداشت. فرصتی هم برای پاک کردن اشکها نداشتم. دلم بدجوری گرفته بود. یکی از همکارهام گفت حق داری گریه کنی . الان ربع قرن شدی. و دلم میخواست بهش بگم آخه تو چه میفهمی از اون چیزی که تو گلوم داره خفه ام میکنه. کسی چه میفهمه. بی معنی هست. فرار کنی و هر لحظه و هر ثانیه نگاهت به عقب باشه. این فرار لعنتی و این نگاه به عقب لعنتی تر از اون.
امروز صبح هم با همون بغض قبلی شروع شد. با این صفحه و خبرهای بدتر و نگرانی های بیشتر.
دلم گرفته. بدجوری. دلم میخواد کامپیوتر رو امروز خاموش کنم. اما بی خبری که چاره کار نیست. هست؟ خبر داشتن یه نگرانی داره و بیخبری هزار تا.
میدونم هشت مارچ خیلی هاتون تموم شده دیگه تا حالا. میدونم که این سالها هیچ وقت نشده که هشت مارچ رو با دل خوش جشن بگیریم. میدونم که راه زیاد دارید ( من حتی نمیتونم خودم رو با شما ها جمع ببیندم). اما با همه این حرفها. مبارک باشه. به شادی و محبوبه و ژیلا مبارک تر از همه. ( هر چند این ایستگاه ملت سالهاست که مسدود شده است.)

Permalink
پرستو همین الان نوشت:
جز شادی صدر، محبوبه عباسقلیزاده و ژيلا بنیيعقوب ( که همه تو انفرادی هم هستن ظاهرا - به استناد این خبر )همه را آزاد کردند. همين الان که ساعت 2:15 صبح است.
( من نمیدونم چه مرگم هست. میدونم همه میرن زن نوشت رو میخونن قبل از اینکه بیان اینجا. ولی نمیدونم...شاید یه جور این مدلی دارم خودم رو راضی نگه میدارم.)
یه پست نوشته بودم که این خبر رو دیدم پاکش کردم. ولی هشت مارچ همه تون مبارک. امیدوارم شادی و محبوبه و ژیلا رو هم فردا آزاد کنن. امیدوارم تا اخر این هفده اسفند دیگه بغض نداشته باشیم.
پی نوشت : این غایله تموم بشه اونوقت من میدونم و بعضی ها با این تحلیلها و نظرات تخمی شون! یه ذره خجالت هم باور کنید بد چیزی نیست. شما از خودتون شرمتون نمیشه؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند ساعت است که میخواهم بنويسم و نمیتوانم. کلافهام. دروغ است اگر بگويم همهاش به خاطرِ نگرانیهايم است برای دربازداشتماندهها. اما واقعاً میشود شنيد که شادی را هم بردهاند به انفرادی و کلافه نبود؟ کاش بودم و توی آن راهروی نکبت داد میزدم: «شادیِ من کجايی؟ چرا تو انفرادی؟» برای شهلا اين را میخوانديم که شايد دلگرمیای باشد. شهلا جان خوبی؟ چرا مريم و نسرين و زارا را بردهاند به بندِ عمومی؟ چه سخت بايد باشد دوری از بقيهی بچهها. پروين... خوبی پروين؟ مهناز داروهايت را به موقع به تو میدهند؟ رضوان جان زونا خيلی درد دارد؟ خانم گوارايیِ عزيز برايتان دارم ضدفيلتر ایميل میکنم. کی چک میکنيد؟ بچهها گرسنهايد؟ اعتصابِ غذا داغون نکندتان؟ مينوجان چندمين بار است با چشمبند بازجويی میشوی؟ سوسن، کاش میشد بروم به استقبالِ خانوادهات در فرودگاه. حسينزاده، قول دادی قوی باشی. هستی؟ محبوبه خودت گفتی «بیخبری، شکنجه است»؛ چرا خبر نمیدهی پس؟ جلوه، صدای خندههايت را نمیشنوم. خوابيدهای؟
فکر میکنم آزادم و بعد میبينم که نيستم. هنوز صبح و ظهر و شب فرقی نمیکند برايم و منتظرم که با هر خبری، زنگی، صدای دری از جا بپرم. مثلِ همهی آن دو شب و دو روز. ما، همهی ما 15 نفری که ديشب و امشب آزاد شدهايم، آزاد شدهايم؟ صدای مضطربِ ساقی که اين را نمیگويد. کلافگیِ من که اين را نمیگويد. خستهام و زياد حرف میزنم و نمیدانم چرا نمیتوانم بنويسم. نمیتوانم بخوابم. نمیتوانم صدای خواندنهايمان را از گوشم بيرون کنم که:
هرآنکس عاشق است از جان نترسد
که عشق از بند و از زندان نترسد
دلِ عاشق بـُود گرگِ گرسنه
که گرگ از هیهیِ چوپان نترسد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این خبر رو همین الان از بلاگ هنوز دزدیدم. بذارمش اول پست که با خبر خوب شروع بشه.
-------
نمیدونم اینطور که من خبرها رو اینجا میذارم فایده داره یا نه. چون اولا خیلی بیشتر از چند تا لینک روز اول هستند و بعد اخبار انگلیسی هم زیاد شدن. امیدوارم احضار افراد جدید به خیر بگذره و فقط یه جور اختاریه باشه. من اصلا نمیدونم این درست هست که من از اینجا خبر تجمع پنجشنبه جلوی مجلس رو پخش بکنم یا نه. یادمه بعد از تجمع بیست و دوم خرداد پارسال که اونطور به خشونت کشید من چقدر خودم رو سرزنش کردم که من چه حقی دارم این جور خبرها رو بذارم وقتی خودم هیچ غلطی نمیتونم بکنم.
وقتی این خبرها رو میخونم بیشتر میترسم از اینکه چیزی بنویسم و ندونم آخرش چی میشه.
ساقی لقایی هم به تیتر روز آنلاین اعتراض کرده.اصولا این از اون مراسمی هست که واقعا نمیشه کسی رو دعوت کرد. هرکی خودش باید تصمیم بگیره.
۱. تو این لینک میتونید یه سری مراسم رو برای هشت مارچ در شمال کالیفرنیا پیدا کنید. هنوز سه ساعت برای مراسم سکرمنتو هم که قبلا اعلام کرده بودم تو دانشگاه سکرمنتو ( خیابون جی) در ساختمان Student Union هست وقت دارید.
۲. این برنامه ای هست که قراره پنج شنبه جلوی درب اصلی مجلس برگزار بشه.
۳.این هم برنامه ای هست که از طرف سازمان دانش آموختگان ایران قراره هشت مارچ برگزار بشه.
۴. هفت نفردیگر از بازداشت شدگان تجمع مسالمت آمیز مقابل دادگاه انقلاب آزاد شدند.اسامی بازداشت شدگان به این شرح است: ناهید جعفری، ناهید کشاورز، مریم میرزا، زینب پیغمبرزاده، سمیه فرید، سارا لقمانی و آزاده فرقانی.
جواد منتظری همسر آسیه امینی در گفتگو با زنستان اعلام کرد که دادگاه اعلام کرده است مدارکی که وی برای آزادی همسرش ارائه کرده است، کامل نبوده و به همین دلیل همسر وی امروز آزاد نشده است. ( منبع)
۶. جریان این خبر به کجا رسیده؟ همین خبری بود که من رو از دیشب به شدت نگران کرده بود؟ کسی خبری داره؟
"خانم ستوده اعلام کرد که در طی چهل و هشت ساعت گذشته با خانم ها هما مداح، منصوره شجاعی، فرناز سیفی، خدیجه مقدم، پریسا کاکائی، بیتا طاهباز، مونا محمدزاده تلفنی تماس گرفته اند و آنها را به اداره پیگیری اطلاعات استان تهران احضار کرده اند. ستوده تاکید کرد که به موجب قانون احضار افراد چه به عنوان متهم، چه شاهد و چه مطلع باید با ابلاغیه کتبی صورت گیرد و احضار تلفنی افراد خلاف قانون است و به خاطر احترام به قانون باید از قبول پذیرش چنین دعوت هایی سرباز زد."
۷. رسول ملاقلی پور کی فوت کرد بابا؟ من کلی دوسش داشتم. یعنی فیلمهاش رو دوست داشتم؟ عجب بساطی شده ها!
ساعت ده و نیم شبه. من همین الان رسیدم خونه و جسدم رو به زور روی صندلی نگه داشته ام. چند تا بلاگی رو که باز کردم اخبار خوبی ندارن. نیما نگرانه و ما هم. من هیچی از ساعت دو بعد از ظهر به بعد نمیدونستم تا همین حالا. دلم میخواد با کسی حرف بزنم. تمام نیمه راست صورتم رو تبخال گرفته. از فردا میترسم. یعنی از فردا که نه. الان ایران ساعت ده صبح باید باشه. امیدوارم اون اتفاق بد امروز نیافته و فردا صبح باز من شوکه نشنم. من هنوز میترسم.
۱.این دامین جدید زنستان هست. اخبار رو میتونید از اینجا هم دنبال کنید.
۲. نیما نگرانه:
نسرين صبح از بند عمومي به من زنگ زد. نسرين و زارا امجديان و مريم حسين خواه را ديشب به بند عمومي منتقل كرده اند. اعتصاب غذا ادامه دارد و متاسفانه حال اغلب زنان نا مساعد است. به ويژه نسرين وضعيت فاطمه گوارائي و مهناز محمدي و پروين اردلان را بحراني توصيف مي كرد. شرايط سلولها نامساعد سرد و كثيف بوده است. آنها اصلا از آزادي بچه هاي ديگر اطلاع نداشتند و برخلاف بچه هائي كه آزاد شدند بازجوئيها در مورد مسائل متعددي است كه هيچ ربطي به تجمع يكشنبه ندارد. سفرها مقالات وسخنرانيها و هر كاري كه فعالان جنبش زنان در سالهاي گذشته انجام داده اند.
۳.لوئيز آربر، کميسارياي عالي حقوق بشر سازمان ملل، امروز نگراني شديد خود را درمورد بازداشت حداقل 31 فعال زن ايران توسط پليس امنيت در مقابل دادگاه انقلاب اسلامي تهران در 4 مارس ابراز کرد.( ادامه)
۴. جسدم رو هم نمیتونم دیگه نشسته هم نگه دارم. فقط تا فردا صبح اگه اتفاقی نیافته....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پنج تن از بازداشت شدگان فردا آزاد می شوند
بنا بر آخرین اخبار با خانواده های پنج تن از بازداشت شدگان تجمع مسالمت آمیز مقابل دادگاه انقلاب تماس گرفته اند تا فردا کفیلی را به دادگاه معرفی کنند تا این افراد آزاد شوند.
اسامی این بازداشت شدگان به این شرح است: ناهید کشاورز، ناهید جعفری، آسیه امینی، سمیه فرید و زینب پیغمبرزاده.
دستگیری فعالان جنبش زنان ایران در رسانه ها و سازمان های برون مرزی
شبکه خبری بی بی سی از اولین رسانه هایی بود که خبر مربوط به دستگیری فعالین حقوق زن در مقابل دادگاه انقلاب را منتشر ساخت. این شبکه خبری در گزارش خود از ایران گفت : بیش از 32 نفر از زنان ایرانی فعال حقوق زنان در تجمعی در حمایت از 5 زن فعال حقوق زنان در مقابل دادگاه انقلاب دستگیر شدند. ( ادامه)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساقی لقایی مینویسد:
در قانون شما اگر زن هستم
بر ریشه تبعیض تبر زن هستم!
از هیبت غول سان نمی ترسم هیچ
تهدید نکن حقیر! من زن هستم!
(بند 209 اوین، چهارده اسفند ۸۵)
من، ساقی لقایی، پرستو دو کوهکی، پرستو سرمدی، نیلوفر گلکار، فریده و ناهید انتصاری و سارا ایمانیان ساعت پنج بعد از ظهر امروز (سه شنبه، پانزدهم اسفند) از بند 209 زندان اوین آزاد شدیم.
همبندان ما از ظهر امروز در اعتراض به بازداشت غیر قانونی، نداشتن اجزای تماس برای چند نفر و حبس دوست با شرفمان شهلا انتصاری در انفرادی در اعتصاب غذا به سر می برند. این اعتصاب تا آزادی همه ادامه دارد.
حال عمومی بچه ها خوب است. تنها وضعیت پروین اردلان که به بیماری ام.اس دچار است و رضوان مقدم که به زونا مبتلا شده نگران کننده است.
شهلا انتصاری که از لحظه انتقالمان به اوین در انفرادی به سر می برد تهدید شده که اگر همکاری نکند و نظم را مختل کند به جایی انتقال داده می شود که با هیچ بشری در ارتباط نباشد. وکیل او شادی صدر هم اکنون در اوین به سر می برد.
بچه ها روحیه خیلی خوبی دارند. شعر می خوانند و با شعار دادن به وضعیت خود اعتراض می کنند. بازجویی ها بعضا بعد از ساعت هشت شب و تا ساعات اولیه صبح انجام می شود و خارج از بند بچه ها موظف به زدن چشم بند هستند.
امروز بعد از چهل و هشت ساعت بازداشت به ما اجازه داده شد با خانواده های خود تماس بگیریم. چهار نفر از این اجازه مستثنی شدند. امکان استفاده از حمام نیز امروز برای بچه ها فراهم شد.
به امید آزادی همه آزادیخواهان و بیست و پنج زن با شرف در بند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پس از گذشت بیش از چهل و هشت ساعت از بازداشت زنانی که مقابل دادگاه انقلاب دست به تجمع مسالمت آمیز زده بودند، بالاخره هشت تن از این زنان با قرار کفالت آزاد شدند.
اسامی آزادشدگان به این شرح است: پرستو دوکوهکی، سارا لقایی، ساقی لقایی، نیلوفر گلکار، پرستو سرمدی، ناهید انتصاری، فریده انتصاری و سارا ایمانیان.
آزادشدگان خبر اعتصاب غذای دیگر یاران دربند خویش را تایید کردندو همچنین اعلام کردند که شهلا انتصاری در سلول انفرادی به سر می برد..
-----------------
بنا بر آخرین اخبار رسیده نوشین احمدی خراسانی، درتماس تلفنی که با همسرش داشته است اعلام کرده است که از امروز ظهر بنا بر تصمیمی دسته جمعی همه سی و سه زن بازداشت شده اعتصاب غذا را شروع کردند.
احمدی خراسانی به همسرش، جواد موسوی خوزستانی گفته است که این تصمیم گروهی را به این دلیل اخذ کرده اند که مسولان قول مساعد داده بودند که امروز همه دستگیر شدگان جوان را آزاد کنند و چون این اقدام صورت نگرفته است، در اعتراض اعتصاب غذا را آغاز کرده اند.
----------------
روز سیزدهم اسفند ١٣٨٥ تعدادی از فعالین جنبش زنان که در برابر "دادگاه انقلاب" در تهران به یک تجمع اعتراضی مسالمت آمیز دست زده بودند دستگیر شدند. دستگیر شده گان به زندان اوین انتقال داده شده، تعدادزنان دستگیرشده نزدیک چهل نفر بوده و خانواده ها یشان از وضعیت آنان بی خبر میباشند.
مبارزه زنان ایران علیه نقض حقوق شان و علیه استبداد از سابقه طولانی برخوردار میباشد. شجاعت و پیگیری آنان برای کسب خواست ها و مطالباتشان احترام بر انگیز است. تمام مردم ایران زیر فشار و اختناق قرار دارند ومبارزه و خواست های زنان و گارگران و دانشجویان پیوسته سرکوب شده است. امروز یکبار دیگر جمهوری اسلامی ایران زنان را مورد سرکوب قرارداده و حقوق بشر را پایمال مینماید.
حزب سبزهای فرانسه این دستگیرهای خودسرانه را محکوم نموده، خواهان رهائی سریع این فعالین بوده و همبستگی خود را با زنان ایران که برای دمکراسی و آزادی و حقوق دمکراتیک خود مبارزه میکنند اعلام میدارد.
حزب سبزهای فرانسه
پاریس
٥ مارس ٢٠٠٧
------------------
اگر به زنستان دسترسی ندارید, علاوه بر اینجا که من سعی میکنم کپی کنم مرتب اخبار رو, میتونید بلاگ زنستان رو هم اضافه کنید تا به اخبار دسترسی داشته باشید.
من تازه از مدرسه برگشتم اومدم خونه. تو کلاس حرف تابعیت و چگونگی انتقال تابعیت در سیستمهای مختلف بود. استاد مصریمون در جواب من که مشکلات زنان ایرانی و مخصوصا زنانی رو که با عزیزان افغان ازدواج میکنن گفت که قانون انتقال تابعیت از طریق مادر تازه سال گذشته بعد از سالها فعالیت زنان مصری تو مصر تصویب شد.
ما هم درستش میکنیم. بچه ها میان بیرون و درستش میکنن. دوباره روسری سفید ها, روسری هاشون رو میذارن رو سرشون و کارهاشون رو ادامه میدن. درست میشه همه چی. درست میشه.
------------
ظاهرا زنستان رو که مهمترین سایت خبری تو این شرایط هست رو عده ای غیر قابل دید کردن!. اشکال نداره. این بلاگشون هست. این رو هم ببندید تا یکی دیگه جوونه بزنه. بازنده اونی که از رو بره. قبوله ؟
من خودم فکر میکنم میشه خبرهای رو که رو دکه خبر زنستان میره رو کپی کرد و تو بلاگهای دیگه که قابل دیدن هست گذاشت. باید نظر کادر فنی و خبرشون رو پرسید.
این تریبون آزاد را کمیسیون زنان دفتر تحکیم وحدت سازمان داده است و تریبون از ساعت دوازده تا دو بعدازظهر برگزار می شود. محل برگزاری این تریبون آزاد نیز دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران است.
-----------
من یه چیزی به ساناز- که امیدوارم اینجا رو بخونه- بگم.
من میدونم چیا دیدی و چیا داری میبینی. اما یه کسایی هم هستن که تو رو میبینن. مرسی. فقط مرسی دختر. به خاطر همه چی مرسی.
-----------
.پس چرا فردای ایران نمیشه؟ الان ساعت باید هفت و نیم صبح باشه. ساعت اداری هشت هست یا نه؟ هی اونی که قراره درجا به من خبر بدی! نگی خوابه ها. من منتظرم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برنامه های محلی هشت مارچ- سکرمنتو
همین الان خبر دار شدم که بخش تحقیقاتت زنان دانشگاه سکرمنتو یه برنامه نشست و گفتگو و جشن داره برای هشت مارچ که به جای پنج شنبه قراره چهارشنبه هفتم مارچ در Red Wood Room تو سالن Studnet Union برگزار بشه. ساعت دوازده تا دو بعد از ظهر.
نمیدونم کسی از این اطراف خواننده این بلاگ هست یا نه. یا اگه هست برنامه ای برای شرکت تو این مراسم داره. برای خود من خیلی ساعت بدی هست. وسط روز کاری. ولی اگه کسی هست لطف کنه ایمیل بزنه شاید بتونم کاری بکنم.
هفتم هست ( دو روز دیگه). نه هشتم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نیما نوشته:
"از دادگاه انقلاب با خانواده بعضی از بچه ها تماس گرفته اند که فردا ساعت ۸ صبح آنها را با قرار کفالت آزاد می کنند و خواسته اند که والدینشان همان موقع دادگاه باشند. ضمنا شنیدم که کروبی هم وضع بچه ها را پیگیری می کند.
پی نوشت: گفته می شود حدود ۱۰ نفر از بچه ها فردا آزاد می شوند. با خانواده های سارا و ساقی لقائی رستو دوکوهکی و نیلوفر گلکار تماس گرفته اند که فردا برای کفالت به دادگاه مراجعه کنند. افراد دیگر را خبر ندارم اما با ما تماسی نگرفته اند."
امیدوارم یا همه رو آزاد کنن یا تماس بگیرن با همه خانواده ها. این بی خبری بدتر عذاب میده آدم رو.
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم...
مهر انگیز کار: جنبش زنان از بند دویست و نه زندان اوین عبور خواهد کرد.....
- با نسرین حرف میزدم چند روز قبل. گفتم شما دختر فوتبالیستها چرا هیچ خبری از کارهاتون به انگلیسی نیست؟ گفت بیا این لینکها رو بگیر. دستت درد نکنه. انگلیسشو تحویلمون بده.
- با محبوبه از بم حرف میزدم. از ان جی اویی که زنها برای بازسازی بم توش کار میکنن. از کارگاه خبرنگاریش توی بم. از کنشگران.
- به پرستو میگفتم خانم پرستو. هی به من میگفت به من نگو شما. ولی من عادت کرده بودم بهش بگم خانم پرستو.
-از شادی کلی سوال پرسیده بودم ایمیلی در مورد کمپین سنگسار. برام نوشت که خیلی شلوغ سرش برای کارهای هشت مارس. من همش منتظر جواباش بودم.
-به طور عجیبی من تو این هفته های گذشته با کلی از این آدمها ارتباط داشتم. برای یه کنفرانسی مشغول تهیه مطلب بودم از فعالین ایران که بدور از هیاهوهای انرژی هسته مشغول کارهای اجتماعی خودشون بودن. بی آراز ترین مردم اون مملکت.
- آنلاین شدم آخر شب. با جی میل. آزاده بلافاصله میاد میپرسه چی شده لوا؟ من بدتر از اون. فتانه میاد میگه صنم داره متن رو ترجمه میکنه. آزاده هم همینطور. من با هر کسی که آنلاین میشه فقط حرف میزنم. هیچکی غیر از همون خبرهایی که تو زنستان هست چیزی نمیدونه. نازلی نوشته که فرناز مرتب آپدیت میکنه. سایت فرناز برام آپدیت نمشه. هرچی رفرش میکنم هنوز همون مطالب هفته قبله. به یکی میگم برام کپی کنه.
- آزاده برام متن انگلیسی رو میفرسته. میگم لینکش کن. بقیه هم متن انگلیسی رو میذارن. شب شنبه. فکر میکنم چهار تا آدمی هم که من میشناسمشون و ایمیل های کاریشون رو دارم تا دوشنبه کار نمیکنن. ساعت سه صبحه. انگار همه بیدارن. من فقط به لیست آدمهام نگاه میکنم که این ایمیل رو به کی باید بفرستم.
- آخرش فهمیدم که همه رو بردن وزرا. به حمیدرضا میگم باز وزرا هست. بند دویست و نه نیست. صبح باید ساعت شش بیدار شم. یه سفر اجباری یه روزه. آذر تازه میاد. میگه چه خبره. میگم تو اگه فهمیدی به بقیه هم بگو. آزاده میگه برو بخواب. باید بیدار شی. مگیم باشه . ده دقیقه دیگه فقط.
وقتی من رفتم که بخوابم بقیه داشتن روی نوشتن یه پتیشن و کال فور اکشن انگلیسی کار میکردن. وقتی من رفتم بخوابم, همه بیدار بودن. نازلی, آذر, آزاده, صنم, فتانه, حمید رضا و خیلی های دیگه .
وقتی من رفتم بخوابم چراغ شادی و محبوبه و نسرین و پرستو خاموش بود.
- صبح قبل رفتن دوباره نگاه میکنم. خبر جدیدی نیست. این جور وقتها خبر جدیدی نداشتن خودش بهترین خبره. تا بعد از ظهر طاقت میارم و به احترام همسفرهام به کسی زنگ نمیزنم. بعد از ظهر بی طاقت میشم. به آزاده زنگ میزنم که خبر تازه چی هست؟ میگه بچه ها رو بردن اوین. همون بند لعنتی که دیشب به حمیدرضا گفته بودم باز جای شکرش باقی هست که هنوز کسی اونجا نیست. همون بند لعنتی دویست و نه.
- سرو ته میکنم بر میگردم خونه. به همه میگم من شرمنده ام ولی دیگه نمیتونستم با کسی بمونم. آزاده گفته بود که قراره خانواده ها برن جلوی اوین ( دادگاه انقلاب؟) و گفتن هر کسی که میخواد هم بره. من تمام راه به این فکر میکردم که من چطور باید این خبر رو بنویسم وقتی خودم اینجا هستم. احساس پوچی مطلق همه وجودم رو گرفته.
- میام خونه. اول جی میل. بعد بلاگ به بلاگ. نازلی لیست داده. آذر لیست داده. خداداد نوشته از این فاصله مزخرف. سولوژن یادمون میاره که چقدر قانون های نوشته رنگی قشنگ داریم. و من ایکاش عکسهای آرش رو نمیدیدم.
- من هیچکدوم از آدمهای این عکسها رو ندیدم. هیچکدوم. اما با خیلی ها حرف زدم. با خیلی ها خندیدم. درد خیلی ها رو حس کردم. خیلی ها رو خوندم. خیلی ها الگو شدن. خیلی ها خواهر شدن. عکسهای آرش شکوند منی رو که از دیشب هی به خودم نهیب زدم اشک نریز. اشک نریز.
( لینک ندادن ها رو ببخشید. یه ذره آروم بشم درستش میکنم)
آخرین خبرهای رسمی که من دارم و حتما شما هم تا حالا دیدنشون اینها هستند:
- کمپین رهایی فعالان جنبش زنان.
-اطلاعیه کمیسیون زنان دفتر تحکیم وحدت در خصوص بازداشت جمعی از فعالین زنان
-انتقال رسمی بازداشت شدگان به اوین.
-بیانیه "مرکزفرهنگی زنان" در حمایت از دستگیرشدگان تجمع دادگاه انقلاب
( چقدر خوبه که بچه های هرلند سایت رو اینقدر زود آپدیت میکنن. دستتون درد نکنه و من چقدر احساس پوچی میکنم وقتی این حرفها رو میزنم و این لینکها رو اینجا میذارم.)
آخرين اخبار رسيده حاكي از آن است كه عده اي از خانواده هاي بازداشت شدگان به همراه جمعي از فعالان جنبش زنان از جمله منصوره شجاعي، ناهيد ميرحاج، خديجه مقدم، بيتا طاهباز، فخري شادفر و افروز فروزند وارد ساختمان مفاسد اجتماعي وزرا شده اند و اعلام كرده اند تا زماني كه بازداشت شدگان را آزاد نكنند، بيرون نخواهند رفت.
از ميان خانواده هاي بازداشت شده گان همسران نوشين احمدي خراساني، شادي صدر، آسيه اميني و نيلوفر گلكار و ژيلا بني يعقوب به همراه پدر شهلا انتصاري و جمعي ديگر وارد ساختمان وزرا شده اند.
از سوي ديگر زهره ارزني يكي از وكلاي جمعي از بازداشت شدگان به همراه مادر جلوه جواهري و پدر نيلوفر گلكار راهي دادگاه انقلاب شده اند تا با قاضی کشیک ملاقات کنند و خواهان آزادی هرچه سریعتر بازداشت شده گان شوند.
بیانیه خانواده ها و کلای بازداشت شدگان و فعالان جنبش زنان
در پی انتشار بیانیه حمایتی جمعی از فعالان حنبش زنان در ارتباط با برگزاری دادگاه پنج نفر از اعضای جنبش (نوشین احمدی خراسانیٰ،،پروین اردلان،شهلا انتصاری،فریبا داوودی مهاجر و سوسن طهماسبی) و در اعتراض به دستگیری و احضار افراد دیگری از جنبش زنان ، تجمع مسالمت آمیزی امروز، سیزده اسفند مقابل داگاه انقلاب واقع در خیابان معلم برگزار شد.
دقایقی پس از آغاز تجمع نیروی انتظامی به تجمع کنندگان حمله کرده و انان را مورد ضرب و شتم قرار داده و حدود چهل نفر از افراد را نیز بازداشت کردند.
اخبار ضد ونقیضی که از دستگاه قضایی و نیروی انتظامی به بیرون درز کرده استٰ، سمت و سوی مشخصی نداشته که این امر نگرانی خانواده ها و وکلای دستگیر شدگان را به همراه دارد. از ساعت نه صبح تاکنون( شش و نیم بعدازظهر) جمع زیادی از خانواده های دستگیر شدگان ، وکلا و فعالان جنبش زنان در مقابل بازداشتگاه وزرا جمع شده و در انتظار آزادی زنان به سر می برند.
اسامی دستگیر شدگان:
نوشین احمدی خراسانی- پروین اردلان- ناهید کشاورز- محبوبه حسین زاده- محبوبه عباسقلی زاده- نیلوفر گلکار- پرستو دوکوهکی- مریم میرزا- مریم حسین خواه- ناهید جعفری- مینو مرتاضی- فاطمه گوارایی- شهلا انتصاری- سوسن طهماسبی- آزاده فرقانی- ژیلا بنی یعقوب- ناهید انتصاری-آسیه امینی- شادی صدر- ساقی لقایی- ساغر لقایی- الناز انصاری- سارا ایمانیان- جلوه جواهری- زارا امجدیان- زینب پیغمبرزاده - نسرین افضلی- مهناز محمدی- سمیه فرید- فریده انتصاری- رضوان -مقدم- سارا لقمانی
متن انگلیسی خبر
آزاده خبر رو به انگلیسی ترجمه کرده و این لینکش هست.
اگه کسی, سازمانی, یا هرجایی رو میشناسید که فکر میکنید حداقل خبر دار شدنشون بد نباشه لطف کنید متن رو بفرستید.
اگه اخبار انگلیسی بعدی هم برسه اینجا میذارم.
خیلی مهمه که خبر به انگلیسی هم منتقل بشه.
خبر تکمیلی
طبق آخرین اخبار رسیده، ماموران جدود پنجاه نفر از فعالان جنبش زنان را که جلو دادگاه انقلاب در اعتراض به روند غیرقانونی بازداشت ها، احضارها و دادگاه های یک ساله اخیر زنان تجمع کرده بودند بازداشت کردند.
در میان بازداشت شده گان اشخاصی چون آسیه امینی، جلوه جواهری، زارا امجدیان، مریم حسین خواه، شادی صدر، محبوبه عباسقلی زاده، مینو مرتاضی لنگرودی، فاطمه فرهنگ خواه، زینب پیفمبرزاده، سمیه فرید، خدیجه مقدم، نیلوفر گلکار، ناهید کشاورز، ناهید جعفری، محبوبه حسین زاده ،پرستو دوکوهکی، نسرین افضلی به چشم می خوردند.
نوشین احمدی خراسانی، پروین اردلان، شهلا انتصاری و سوسن طهماسبی پنج تن از فعالان جنبش زنان که امروز قرار بود دادگاه آنها برگزار شود، در حمایت از دیگر یاران جنبشی خود از دادگاه بیرون آمدند که همه آنها نیز بازداشت شده اند .
ماموران سر ناهید جعفری را به در مینی بوس کوبیده اند که در نتیجه این ضرب و شتم، دندان های ناهید جعفری شکسته است و ماموران از بردن وی به اوژانس امتناع می کنند.
گزارش های تکمیلی ارسال خواهد شد
منبع: زنستان.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبح امروز طبق فراخوان قبلی، عده ای از فعالان جنبش زنان ایران کنار در ورودی دادگاه انقلاب حضور پیدا کردند تا نسبت به روند غیر قانونی بازداشت، بازجویی و دادگاه فعالان جنبش زنان در یک سال گذشته اعتراض کنند.
بنا بر گفته حاضران بعد از حدود نیم ساعت از حضور افراد که پلاکاردهایی را در دست داشته و در سکوت تجمع کرده بودند، دو مامور نیروی انتظامی، یک مامور لباس شخصی و یک زن ملبس به چادر به سوی تجمع کنندگان آمدند و شروع به ناسزاگویی کرده و پلاکاردهای حاضران را پاره کردند. این ماموران تلفن همراه یکی از زنان را ضبط کرده و اعلام کردند که از بالا دستور آمده است زود محل را ترک کنید و ماشین های ماموران در راه هستند.
بنا بر آخرین اخبار، یک افسر نیروی انتظامی در حال کتک زدن، هول دادن و ناسزاگویی به زنان تجمع کننده است. و زنان را با جملاتی همچون " همه شما را از درخت آویزون می کنیم" و "همه تون را بازداشت می کنیم" تهدید می کنند.
این در حالی است که نوشین احمدی خراسانی، پروین اردلان، شهلا انتصاری، فریبا داوودی مهاجر و سوسن طهماسبی همراه با وکلای خود داخل ساختمان شده اند تا جلسه رسیدگی به اتهامات آنها برگزار شود.
گزارش های تکمیلی ارسال خواهد شد.
خبر تکمیلی: ماموران مینی بوسی را آورده و تجمع کنندگان را با ضرب و شتم سوار مینی بوس می کنند.
منبع: زنستان
دلم عاشقانه میخواد. عاشقانه لخت. عور. مثل خود خود تو. کنار منی و من دلتنگم. هوای باریدن دارم. عجیب هوای باریدن دارم و خنده هات راه گریه ام رو بسته. پرخاش میکنم و تو باز میخندی. من تک تک سلولهای تو رو میپرستم.
دلم عاشقانه میخواد برات. عجیب هوای گریه دارم. دلم درد میکنه. نه درد روز اول. درد عجیب تو رو بیشتر از هر لجظه قبل خواستن. تو تخت غلط میزنم. بازوهام رو گرفتی و میگی گریه کن. من دلم گریه میخواد. اما اشک لعنتی با لبخند تو روش نمیشه بیاد پایین.
دلم عاشقانه میخواد. مدتهاست دلم برات عاشقانه میخواد. پرستش میخواد. دلم عجیب برات تنگه. عجیب. این دوست داشتن این مدلی تو آخرش من رو به جنون میکشونه. من این روزها عجیب دل تنگ توام. پونزده روزه منتظریم این آخر هفته برسه که سه روز فقط مال هم باشیم و حالا که رسیده این بغض لعنتی من و اون خنده تو نمیذاره...یه مرگیم هست. دلم عاشقانه میخواد.
دلم برهنه عاشقانه میخواد. روز به روز بیشتر داری میری تو این رگهای من و من از این عشق عور میترسم. از این همه لبخند و بغض و حرف نگفته و نگاهی که جایی برای هیچ حرفی نمیذاره.
الان صدای ترانه خوندنت از زیر دوش میاد. من رو تنها گذاشتی که آروم شم. تو هستی بغض تو رو دارم و وقتی لحظه ای نیستی گریه امونم نمیده. به خودم قول داده بودم نذارم این ماه چشام اشکی بشه. اما نذاشتی. باز من تو رو دیدیم و لبخندت اخم من رو بغض کرد و صدات بغضم رو گریه.
دیوانه وار این عاشقانه لخت رو میخوام. این طور برهنه خواستن تو رو . این عشق وحشی رو که روز به روز داره دیوانه ترم میکنه. گاهی اوقات دلم میخواد بکشمت. بعد ریز ریزت کنم و تیکه هات رو همه جا با خودم ببرم. گاهی دلم میخواد تو رو به زنجیر بکشم. بذارمت تو یه اطاق تاریک و فقط خودم بیام ببینمت. من گاهی تا این حد وحشی میشم.
دلم عاشقانه میخواد. یه عاشقانه از مدل خودم. از مدل خودمون دوتا. چقدر من تمام تو رو میخوام. چقدر نسبت به این عشق بی رحمم. گریه امونم نمیده. میخوام تا خود صبح گریه کنم. ...دلم عاشقانه میخواد. عاشقانه برهنه....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Permalink
دیروز با آذر چت میکردم. حرف از غیبت و زن و شوهر دادن مردم و همدردی و تبادل تجربیات برای داشتن یک پریود شاد ( داخل پرانتز این که اینجا وقتی تلوزیون تبلیغ نوار بهداشتی میکنه میگه : یک پریود شاد داشته باشید) به جاهای عمیق کشید. خدایش من خیلی با چت با این آذر کیف میکنم. خیلی عمیق میشه .
حالا بماند. بحث به گرایشات سیاسی کشید . اول بقیه . بعد خود ما. اینکه طرفدار چه نظامی هستیم و چقدر عقاید کاغذی تو عمل خوب یا بد از آب در میان. بعد به همون فقر و غنای همیشگی و اینکه چرا تو جامعه ای فقیر هست و چرا نظامهای سوسیالیست هیچکدوم تو عمل درست از آب در نیومدن. کوبا. شوروی. لهستان و... واینکه چین به طرز مسخره ای تابع اقتصاد جهانی هست که کمونیست رو هم مسخره کرده.
خوبی حرف زدنهای ما این هست که کلمات قلنبه سلمبه کتابها رو بلد نیستیم که استفاده کنیم. واسه همین ورژن خودمون رو میسازیم و با مثالهای ساده جلو میریم. حالا احتمالا کلی این بحث واسه باسوادها خنده دار میشه. اما واسه من اینکه کلمه های گنده رو آدم با مثال ساده حالی خودش و تعرف بکنه بیشتر ارزش داره.
خوب من طرفدار نظام سرمایه داری هستم. البته با ورژنی که خودم میخوام. نظام سرمایه داری به اون عنوان که تو اگه کار بکنی و زحمت بکشی مطمئنی که پاداشت رو میگیری. بعله میدونم. الان خواهید گفت که چقدر ساده ام که اینطور فکر میکنم و اینها خون آدم رو میمکن و میذارن تو شیشه و یک هزارم کارت بهت مزد نمیدن و الخ. اما باز به نظر من نظامی هست که آدم میتونه توش جلو بره. کسی ایدولوژی نداره که همه برابرن. همه سرمایه باید نصف بشه. کی گفته همه برابرن؟ من - نوعی- که دارم مثل خر کار میکنم و جون میکنم چرا باید با اون کسی که به عمرش کاری نکرده و فقط پول مفت دولت رو خورده برابر باشم؟ این حق من هست که از امکانات بهتری بهره ببرم. حالا یا من کار کردم یا پدرم کار کرده یا اصلا کلاه بردار بهتری بودم. این صفت بهتر ( یا برتر) جایی بوده که این تفاوت بروز کرده. گیریم که کلاه برداری باشه. بماند که کلاه برداری هم نیست همش. من حتی عقیده ندارم از اون کلاه بردار باید پول رو گرفت و داد به کس دیگه. زرنگ باش برو تو هم کلاه بذار سر طرف. برابری تو کاغذ قشنگه اما عملی نیست. قبول کنید یا نه. قانون قانون جنگله. پس بکش که کشته نشی. من با عرض شرمندگی به این تنازع بقا اعتقاد دارم. دارم جون میکنم که به جایی برسم. به اون جا رسیدن برام مهمه. هدفمه. خیلی وقتها هدفم وسیله ام رو توجیه میکنه. تو امتحانام اگه بتونم تقلب میکنم. اگه بشه جایی رو دور بزنم میزنم. رو راست باشید با خودتون.
اینجا بود که آذر به شدت امامزاده بود. من هم بهش حق میدم. اما تو جامعه درنده ای که ما هستیم معصوم بودن فقط حرف قشنگی هست.
من با اصول کلی نظام سرمایه داری موافقم. ( اصولا هیچکی این خودکشی رو نمیکنه که بیاد داد بزنه بگه من طرفدار نظام سرمایه داریم. اصولا اصلا روشنفکری نیست. اما کی گفته من روشنفکرم؟) به این ورژن مشتری کشی اش خیلی ایراد دارم. بعد بحث میره سر اینکه ما اصلا سرمایه داری چپ هم داریم یا نه. اما به هر حال من مطلقا طرفدار نظامهایی که قایل به برابری همه هستند , نیستم.
بعد حرف به فقر و غنا کشید. من عقیده ام این بود که تو امریکا بیخانمان شدن خیلی سخت تر هست از اینکه آدم یه زندگی آبرومند ( معنی داره؟) داشته باشه. آذر بحث میکرد که وقتی تو شرایطی بزرگ شده باشی که هیچ امکاناتی نداشتی و دور و برت پر از فقیر و خلافکار بوده امکان اینکه تو هم یکی بشی مثل اونها بیشتر. من بیشتر به اختیار معتقد بودم. اینکه اگه آدم خودش بخواد میتونه.
چطور هست من مهاجری که وقتی اومدم اینجا صد دلار هم پول تو جیبم نبود ( اگه فکر میکنید همینطوری عدد رو گفتم اشتباه میکنید) تونستم بعد چهار سال به جایی برسم که دیگه از این چک به اون چک زندگی نکنم؟ اما کسی که اینجا به دنیا اومده و دوازده سال میتونسته مجانی بره مدرسه و حداقل مشکل زبان خارجه رو نداشته نمیتونه.
نه سطحی نگاه نمیکنم. من هنوز هم عمیقا بر این باورم که تو امریکا - به هیچ جای دیگه دنیا کاری ندارم- بی خانمان شدن سخت تر از داشتن زندگی عادی هست. دولت حداقل ساپورت رو داره. درست هست که زیاد نیست. اما کسی گرسنه نمی مونه. بعد میتونه راجع به قدمهای بعید فکر کنه. حداقل مثل کوبا نمیگه های همه با هم برابرید و بعد تبدیل به بزرگترین تن فروش خانه دنیا بشه.
آذر میگه من موفق شدم ( اگه شده باشم) چون هدف داشتم. آره . درسته . من هدف داشتم و دارم. واسه هدفم جنگیدم و میجنگم. اما موفق شدم. چرا کسی که اینجا به دنیا اومده نباید هدف داشته باشه؟ من بیشتر به اختیار معتقد بودم. آذر نه.
بحث ما به خاطر اینکه من باید میرفتم جایی نیمه تموم موند. بماند که تو این بحثها هیچوقت یه طرف کامل درست یا غلط نیست. و هیچوقت هم به آخر نمیرسه. اما قرار شد من یه خلاصه ای از اون رو اینجا بنویسم که بقیه هم اگه نظری داشتن بدن.
مرتبط :جواب آذر .
دو روز پیش تو همین شهر ما, چهارتا پسر دوازده ساله وقتی متوجه میشن که دختر یازده ساله همسایه تو خونه تنهاست با زور وارد خونه همسایه میشن و روی مبلی که دختر روی اون نشسته بود و تلوزیون نگاه میکرد, بهش تجاوز کردن.
( برای خوندن خبر باید مشترک روزنامه باشید. بنابراین لینک خبر رو نمیتونم بذارم). این واقعه از دیشب که شنیدمش رفته تو ذهنم و بیرون نمیاد.
چی باعث میشه که پسر دوازده ساله - که بعید دور و بر اون پینس کوچیکش حتی مو هم در آورده باشه- این باور رو داشته باشه که وقتی دختری - دخترکی , زنی, موجود مونثی با یک سوراخ کوچک- جایی هست باید بره و بهش تجاوز کنه؟ این چه باور جنسیتی هست که این حق رو به اون میده؟ چه طور هست که یک پسر دوازده ساله باید خونه همسایه رو زیر نظر داشته باشه تا یه لحظه تنهایی دختر رو بفهمه و فقط به این فکر کنه که بره اونجا و ....
تحلیل زیاد داره این ماجرا. میشه گفت این بچه ها تو خانواده هایی بزرگ شدن که شاهد روابط بد اطرافیان بودن. دیدن که پدر به زور سراغ مادر میرفته. میشه گفت که الگوی خوب نداشتن. میشه گفت که برنامه های تلوزیون باعث شده. میشه گناه رو گردن بازی های ویدویی انداخت که تو اون با چهار تا دکمه همین کارها رو میکنن و حالا دلشون واقعی اش رو خواسته. میشه گفت بلوغ زود رس بوده. هزار تا دلیل میشه آورد. اما وقتی بفهمیم این چهار نفر اعضای تازه وارد یکی از گنگ های محله شون بودن یه ذره وضع فرق میکنه.
شاید میخواستن با اینکار مردونگی شون رو اثبات کنن. شاید قصد داشتن فردا برن و از اینکه چه طور دختر بینوا رو " کردن" حرف بزنن. حتی شاید شرط ورودشون این بود.
هر تحلیلی که باشه, هر علتی که داشته باشه نمیشه منکر این نقشهای جنسیتی شد که ما از بچگی تو وجود بچه ها نهادینه میکنیم. اینکه به هر دلیلی ( رسانه, گروه همسالان, خانواده و ...) پذیرش مردی رو به " نمودن" زنی میدونه.
××× این بچه ها هنوز هجده سال نشدن که مجازات بشن. لابد میرن دارالتادیب. جدای اینکه کلی حرف واسه افتخار کردن دارن, وقتی از اونجا بیان بیرون دیگه هیچ امیدی به آینده و زندگی اونها نباید داشت.
English Weblog
archives
by dateNovember 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
