
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« آگهی ترحیم
صفحه اصلی
وقتی دلمان میخواهد رویاهایمان واقعی باشد یا انقلاب بلاگی در ایران »
تقریبا از جمعه صبح بدون اینترنت سر کردم و این رکورد بزرگی هست. این چند روزه وقت بلاگ خوانی هم نبود. شرمنده ایمیلها هم هستم.
فکر کنم دیگه دیر شده در مورد نشست روز شنبه بنویسم. دست بچه های استنفورد درد نکنه. دیدن قیافه هایی که آدم به نوشته هاشون عادت کرده یه خورده عجیب هست. من خودم خیلی مطمئن نیستم همیشه بخوام قیافه های پشت نوشته ها رو ببینم.
دست این سیما هم درد نکنه که تو اون بارون سیل آسای روز شنبه من رو از امرویل گرفت و تا استفورد برد و آخر شب هم من رو به ایستگاه برگردوند. اونقدر بارون شدید بود که واقعا فکر کردم یه بلایی سرمون میاد و میشیم شهید راه بلاگری! اولین تجربه سفر با قطار بود. به هوای درس خوندن یه کوله کتاب و دفتر بردم اما دیدم خوابیدن خیلی بیشتر کیف داره. این شد که رفت و برگشت رو خوابیدم.
برنامه میتونست خیلی بهتر جلو بره. خودم فکر میکنم برای ما ها که حرف زدیم خیلی خسته کننده نبود , اما برای بقیه که خیلی ها هم خیلی اهل بلاگستان نبودند یه ذره کسالت بار بود. حالا به امید اینکه دفعات بعدی بهتر و پربار تر بشه.
بعد از برنامه هم رفتیم یه چلو کبابی و من یه دیس کامل کوبیده خوردم- هرچند قرار بود سیما کوبیده بگیره و من چنجه و باهم نصف کنیم اما قاطی شد آخرش.
خیلی زیاد غیبت کردیم و اسم گفتیم و شنفتیم و کلی از اسرار پرده برداشته شد. مدتها بود گیک ! ندیده بودم. شنبه کلی دیدم. هی ما حرف میزدیم و غیبت میکردیم و هی اونها از برنامه های کامپیوتری و زبانهای برنامه نویسی حرف میزدن. کلی ایده تصویب کردیم و خیلی از مشکلات جهان حل شد و انشالله به زودی صلح همه جا برقرار میشه و گلوبال وارمینگ هم سرد میشه.
این لینکها رو بخونید و ببینید راجع به همون نشست روز شنبه. بعد من یه بحث جدی دارم.
شنا در شنزار- من بعد از مراسم خودشون و همسرشون رو دیدم. افسوس خوردم که چرا تو جمع صحبت کننده ها نبودن.
مهران خان- که قراره به زودی دات کامی بشن و این باعث بشه بیشتر بنویسن. هی آقا مهران! فکر نکن حواسم نبود اسم من رو نگفتی ها!
عکسهای ایرانین - امان از دست این پاپاراتزی ها!
اون عکس سیما شاخساری رو عشق است!
یه سری بلاگر دیگه هم بودن. من متاسفانه همه رو نمیشناختم. اما خوبی اش این بود که با خانمی آشنا شدم که تو همین شهر خودمون هست و حالا قراره باهم یه روز یه قهوه ای بخوریم.
این آقای بایرامعلی هم به همون ماهی بلاگش هست. جنتلمن واقعی. مرسی پیام جان از اینهمه لطفت.
الان فکر میکنم میبینم اون بحث جدی که میخوام بگم یه خورده طولانی هست. میذارمش برای پست بعدی. سعی میکنم جمع و جور کنم حرفهام رو که خیلی پراکنده نشه. همین دیگه. اینجا همه خوبن؟
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
ممنونم به نظر من همه برنامه های وبلاگی به هر صورت باید با محور ازدواج جوانان برگزار بشه و از متاهلین برای سخنرانی دعوت بشه
آره منم عکس سیما شاخساری برام جالب بود
کاش یکی هم خلاصه جلسه رو منتشر میکرد یا فیلمی چیزی، همینطور قسمتهایی هم از رقص بعدش رو
لوا: والا بعدش بلی دنس بود. بلیط مخصوص داشت. مجانی که نبود.
Siah
February 13, 2007 11:05 AM
وآن هنگام که لوا رخ بنمود. این بلوط بلند بود که ...
تمام پیش زمینه های فکریم نقش بر آب شد ;)
خودمونیم عکس ها خیلی ژورنالیستی بودن !!!
لوا: حالا این بلوط بلند بهتر از تصور بود یا بدتر؟
Ehsan
February 13, 2007 11:57 AM
سلام ..
نمیدونم چرا هیچ وقت از دیدارهای وبلاگی خوشم نمیومده، احساس میکنم باید به همون مجازی بودنش بمونه .. البته خیلی وقت ها هم ادم دوست های خوبی بدست میاره .. اما من به همون مجازی بودنش خوشم میاد ازش.
موفق و موید باشی.
آیدا
February 13, 2007 12:35 PM
لوا جونم سلام من برات نوشتم نمیدونم چرا وقتی پستش کردم پرید ولی اگه قبلی رسیدو دو تا شد ببخش.
بازم بگم که برا اون بحث جدیت از حالا دلم پرپر میزنه.
ولنتاینت هم خوش باشی و عاشق
anne
February 13, 2007 12:36 PM
لوای عزیز، ممنون. من و مریم هم از آشنایی با تو خیلی خوشوقت شدیم.
احسان اخباری
February 13, 2007 01:28 PM
salam . baba bad nagzare ! manam gharare weblogi mikham ...yallla
tanak
February 13, 2007 02:02 PM
خانم جان شما كجايي ديروز داشتم نگران مي شدم كه نكنه تو قطار بلايي سرت اومده, خانم خود شما مي دانيند كه چقدر مخلص دنياي بلوط هستيم و از ديدن شما خيلي خوشحال شديم , اول فضاي جمع يك مقدار عجيب بود خود من خيلي دلهره داشتم تمام آدم هايي را كه ديدم با قيافه هايي كه در ذهنم درست كرده بودم فرق داشتن و فكر كنم براي ديگران هم همين بود يك مقدار اوضاع اول عجيب بود همه خجالتي بودن ولي بعدش در كباب خوري همه با هم جور شدند والا به من در رستوران خيلي خوش گذشت مردم از بس خنديدم , مي گم اين آقا بيرامخان چه قدر آقاست
لوا: حالا هی سعی کن از دل من دربیاری...وای آره. من و سیما کلی به تو تو اون جمع گیک ها خندیدیم. وسطشون افتاده بودی. آره پیام هم خیلی ماهه.
Mehran
February 13, 2007 02:12 PM
سلام
نمرديم بلاخره شما رو هم ديديم
لوا: :)
araz
February 13, 2007 03:29 PM
لوا جان خودت مي دوني كه من چقدر نوشته هات را دوست دارم خيلي هم از ديدنت خوشحال شدم ִآره بابا, من افتاده بودم وسط اين دو نفر تمام مدت داشتن در مورد حافظه كامپيوتر اپل حرف مي زدند روم هم نمي شد به دست چپي بگم جاش را با من عوض كنه تا نزديك پيام بشينم ولي هر دوتا شون ماه بودن, راستي وقتي شما رفتين كله مبارك بنده خورد به طاقچه بالا سرم خيلي درد گرفت تا آخر شب هم تار مي ديدم و تمام اين گيك ها هم تر تر برام مي خنديدند با اين حال شب خيلي خوبي بود خيلي به من خوش گذشت
Mehran
February 13, 2007 06:11 PM
khili mamnoon leva jan,
khobi az khodetone, bray manham eftekhar bozorgi bod ke shoma ro az nazdik bebinam,
chand rooz ghibat dashtid negran shodim albate gozaresh jalese ro ham man alab poblish kardam,
be omid didar :)
agha mehran khili mokhlesim:)
bayramali
February 13, 2007 08:23 PM
به به! چه عجب عكس فاميلمونو ديديم!;)
لوا: نسبی دیگه!
سينا
February 14, 2007 05:40 AM
بابا به جای کوبیده طرف یه چنجه به تو داد و یک چنجه کوبیده کامبو به من که کوبیده اشو نصف کردیم. نگو مال تو کوبیده خالی بود! والله من فکر کردم به تو چنجه رو داد.
لوا: ااا. شما وبلاگ هم میخونید؟ چشم ما روشن!
سيما
February 14, 2007 01:05 PM