" /> Baloot: February 2007 Archives

« January 2007 | Main | March 2007 »

February 28, 2007

بسی بلاگمان نمی آید!

بسی بلاگمان نمی آید. بر این گمان بودیم که این ماه نحس که تمام شود کاری کنیم کارستان و پستهایی بنویسیم کارساز و پشت دشمن شکن. اما دیدیم دنیا بر وفق مراد است و میش و گرگ در کمال رفاقت با یکدگر مراوده دارند. بنابراین دشمنی ها همه در این یک ماه از بین رفته و پشتی برای شکستن نماند.
اندکی به دعواهای بلاگی فکر کردیم. بعد یاد حرف آن بزرگ دیار چین و ماچین افتادیم که " سگ مرده لگ زدن ندارد." و اگر ما به کسی لگد بپرانیم خدای ناکرده فکر میکند کسی شده. این دعوا هم منتفی شد به حمد الله.
بعد گفتیم بیاییم از عروسی خاله جانمان که در هفته قبل به سلامتی و میمنت برگزار شد بلاگیم که چگونه این حقیر بلاگر به تنهایی دی جی گری را به انتها کمال خود رسانید به گونه ای که دی جی مریم فریاد زنان و خاک بر سر کوبان به ملازمت درگاه آمد. باز گفتیم که زندگی خصوصی خاله جانمان را دیگر مانند زندگی خود به داخل کوچه نریزیم. استغفرالله شوهر کردند به چه کلفتی. ما سرمان را لازم داریم برای دکتر شدن.

به حمدلله کار و بار هم رو به راه است. طبق معمول کار نمیکنیم و عصر روز آدینه ساعت سه به یاد میاوریم که باید ساعت چهار ریپورت بدهیم. بنابراین سگ شده پاچه همه را در بعد از ظهر روز آدینه میگیریم.
دیگر جانم برایتان بلاگد که آن کلاس نفرین شده شش هفته ای استاتستیک هم به حمدالله در روز عروسی فاینالشان برگزار شد و به دیار درک رفت. یادش همیشه قرین نفرین باد. اندکی فراغت اوقات اکنون داریم یک شنبه ها که بنابه قولی که به والد بچه ها داده شده, به جای کلاس درس در بستر سپری خواهد شد. ( شما لطفا افکار منحرف خودتان را اصلاح بفرمایید. هر چند فکر منحرفتان پر بیراه نرفته است.)

دیگر همین. بلاگمان نمیاید.
من باب ختم کلام. شما دو عزیز ندیده بلکه شنیده( این خواهر و این خواهر ). شما را به همن درگاه قسم که صلوات ختم کنید و روی ماه هم را ماچ بفرمایید آبدار. من تاب عصبانیت را آنهم در این برهه خطرناک سر سفری ندارم. گفتم که گفته باشم. یادتان هم باشد که به این ساحت مقدس قسمتان دادم.


February 26, 2007

ELLEN.jpg

الن دجنرس رو عاشقانه دوست دارم. اعتماد به نفسش همیشه برام الگو بوده. طرز حرف زدنش و شوخی هایی رو که باید چند لحظه صبر کنی تا بگیریش رو هم به همچنین. زیاد برنامه روزانه اش رو نمیبینم. یعنی تقریبا اصلا نمیبینم. ساعت سه بعد از ظهر هر روز شو روزانه داره که خوب من اون ساعت سرکارم. اما گاهی که به عللی خونه هستم از دستش نمیدم.
دیشب هم که اسکار رو ندیدم و منتظرم دوستی ظبط کرده اش رو برامون بیاره. اما امروز بعضی از قسمتهای اجراش رو تو سایت رسمی اسکار دیدم.
گفت که اگه به خاطر گی‌ها،‌ سیاه‌ها و یهودی‌ها نبود از اسکار هم خبری نبود . هرچند به شوخی گفت و ملت خندیدند اما کی تا چند سال قبل فکر میکرد آکادمی یک گی رو به عنوان مجری مراسم انتخاب کنه؟ یا فیلمی مثل کوهستان بروک بک اسکار بهترین کارگردانی رو بگیره؟ روند تغییرات خوب به اون سرعتی که ماها دلمون میخواد نیست اما اجتناب ناپذیره.


February 24, 2007

...

یعنی مگه اگه یه روز آدم پشت نوشته های این بلاگ رو ببینم آنچنان لپی ازش بکشم که. از اون مدل لپ کشیدنها که آدم دلش میخواد هرچی قدرت تو دستش هست جمع کنه و لپ طرف رو بکشه. من نه میدونم چند سالشه و کی هست اما گور بابای هرچی هنجار و عرف. من لپ این آدم رو خواهم کشید.
در صدر اون لیست " باید ببینم قبل اینکه بمیرم" بنده قرار داره. تو این لیست بعضی ها با ستاره " لپ کشیدن" مشخص شدن و ایشون هر دفعه یک ستاره از بقیه بیشتر میگیره.

یعنی از اون آدمهایی هست که لقب خدا هم کم هست واسش ها. آخه تو این ایده ها رو از کجا میاری بشر؟


February 23, 2007

در گوشی

ای بابا! تموم میشه دختر. همش سه روز مونده. به یکشنبه شب فکر کن که خیالت راحت شده. بد و خوب این امتحانه رفته. بقیه کارها باید تموم بشه. مگه دفعه اوله اینطوری از اون پیچها شدی! وبلاگ که میخونی. چت که میکنی. آرایشگاه که رفتی. قیافه ات رو که عوض کردی. همه چی که خوبه. از خودت راضی هستی. اسفندت هم که اومده. باید بری گندم و عدس بخری. هفت سین بچینی. بری بیرون بدویی. از خودت خوشت بیاد. عید نزدیکه ها. حالا هی تو برو فستیوال سال نوی چینی اژدها ببین و رقص خوک.
شادم این روزها. سر حال. از معدود روزهایی هست که از دلم بازه و میخوام سر به سر همه بذارم. بگم. بخندم. راه برم. بدو ام. آشپزی کنم. خونه رو بسابم. پنجره ها رو باز کنم و پرده ها رو کنار بزنم. عاشقانه موقع جارو برقی ابی بخونم و بخندم به صدای خودم.
به کارم دیگه فکر نمیکنم. به همکارهای دیوانه ام هم همینطور. برام مهم نیست که به موهام میخندن یا درگوشی در موردم حرف میزنن و فکر میکنن من اونقدر خرم که نمیفهمم. بذار اینطور فکر کنن. پولش مهمه که خرج درس و خونه رو بده. یه روز از اینجا میرم و میخندم به این انسانهای کوچکی که تنها راه حفظ موجودیتشون رو خرید کیف کوچ فصل میدونن. برید به درک.

پی نوشت اول: من هیچ آینده ای در تنیس ندارم!

پی نوشت دوم: به جان خودم این دفعه یکی زنگ بزنه , ایمیل بفرسته که شماره فلان خواننده تو لوس آنجلس رو از من میخواد هرچی از دهنم در اومد بهش میگم. آره بابا جان. ما غرب زده شدیم. فرهنگ غنی خودمون یادمون رفته. ظواهر غرب ما رو گرفته. با آهنگ داریوش گریه نمیکنیم. مرتضی و شهرام گوش نمیکنیم. ولمون کنید به خدا.


February 20, 2007

میگفت: کافی آقا دستور حمله بدن. من از اینجا هم اطاعت میکنم. یازده سپتامبری بسازم براشون که خاطره اون برجها یادش بره. کافی آقا یا حتی مقتدی صدر بهم دستور حمله بدن. اگه برنگردم ایران هم اینجا به خاک سیاه مینشونمشون. این امریکا رو باید با خاک یکسان کرد. اینها حقشونه.

میگم خوب اینجا چی کار میکنه. زن و بچه ات رو آوردی اینجا چه کنی پس؟

میگه: امکانات رفاهیشون خوبه. میخوام بچه هام تو رفاه بزرگ بشن. خودم هم دانشگاه خوبی میرم. ایران کار نداشتم. زنم اسم نوشت و لاتاری برنده شدیم. اومدیم. حالا هم زن و بچه راضی ان. ما هم راضی هستیم. دانشگاه خرج درس و زندگی رو میده. حالا هستیم تا ببینیم چی میشه.

-------
اگه ذره ای شک دارید که این گفتگو قصه و داستان یا نمایشنامه ای زایده تخیل بنده هست کاملا اشتباه میکنید. این عین گفتگویی با یک همکلاسی ایرانی محترم بود. عین گفتگو با آدمی که من رو به شدت ترسوند. ما کجای دنیاییم؟


February 16, 2007

از صبح تا حالا وبلاگم میاد سوژه ندارم. یعنی دارم. همه خیلی جدی اند حوصله شون رو ندارم. مثل اثرات بچه های نخواسته, هیلاری کلینتون, نامزدهای جمهموریخواهان, سیاستهای اقتصادی چین, ارزش برابری گاو و زن در سودان و ....خیلی مسایل دیگه دنیوی که قرار بود با این پست بلاگی حل بشن. اما حوصله جدی نوشتن ندارم.

یک هوای بهاری شده اینجا. یعنی بهاری ها. دقیقا بوی همون وسطای اسفند خودمون رو داره. ( میدونم هنوز اسفند نشده) امروز دما اینجا نزدیک بیست و پنج درجه و به عبارت فرنگی هفتاد و خورده ای ( دقت رو دارید؟) فارنهایته. شکوفه ها در اومدن و درحالی که اون ور مملکت ملت متر متر برف پارو میکنن رادیو محلی صبح به مردم پیشنهاد داد که این هوای خوب برای تن گرفتن و شنا کردن رو از دست ندن.
شنبه هم که سال نو چینی هاست. محل کارم تو محله آسیایی هاست و این هفته چند باری رفتم فروشگاههای اینها. شور و شوقش مثل همون عید خودمون هست. با اون سنتهای برای ما عجیبشون. امروز هم همکارم برای همه شکوفه گیلاس آورد. آدم بدش میاد تو این هوا پشت میز بشینه. اما زندگی خرج داره و این استاتیستیک لعنتی مسئله!

اینروزها فصل حساب و کتابهای مالیاتی هست. افرادی که در طول سال مالیات دادن یه برگه هایی از اداره مالیات دریافت میکنن که نشون میده درآمدشون در سال ۲۰۰۶ چقدر بوده و چقدر مالیات دادن و چقدر کم دادن و زیاد دادن و کلی ریز جزییات. ما هم واسه خانوادهای کم در آمد این محاسبه ها رو انجام میدیدم. شرکتها و افراد زیادی هستن که این فصل کار کارشون این هست اما خوب یه چیزی هم میگیرن دیگه.
من بعد از ظهرها به این گروه مالیات چیا! کمک میکنم. دیروز عصر دوتا آقای ویتنامی اومده بودن و برگه هاشون رو آوردن که برگشتی مالیاتشون حساب بشه. این همکار ویتنامی ما هم رفته بود برای ناهار. گفتم حالا شروع کنم تا اون بیاد. بعد اینها انگلیسیشون خیلی ضعیف بود. یکی میخواست به من بفهمونه که این برگه ها مال دوستش و همسرش هست. یه جوری میگفت که این دوستش خانمش هست. هی میگفت " هی ایز مای وایف". بعد خوب من فکر کردم اینها گی هستن اما برای اینکه مالیات و اسه خانواده حساب بشه باید به طور قانونی ازدواج کرده باشن. از طرفی برام عجیب بود که با این فرهنگ ویتنامی اینها چقدر راحت اومدن و میگن ما زوج هستیم. حالا من هی سعی میکنم از اینها بپرسم که شما قانونی برگه ازدواج دارید یا نه. تو همین دست و پا شکسته حرف زدن بودیم که همکارم اومد و من خوشبختانه برگه های اونها رو قاطی نکردم. به همکارم گفتم که چی فکر کردم. اما اون با اونکه خندید حرف من رو ترجمه نکرد واسه اونها. گفت خیلی ناخوشآینده. این هم از برنامه ما.

یه خاطره یادم اومد اصلا نمیدونم چرا. ولی بگم یه ذره بخندید. هیچ ربطی هم به این نوشته های بالا نداره.
من کلاس دوم - سوم دبیرستان بودم. تاکسی گرفته بودم که برم کلاس زبان. تو شریعتی. بعد من نشستم. یه خانمی نشست و کنارش یه آقایی. یه ذره از مسیر رو رفته بودیم که یه چیزی رو رو بازوی راستم حس کردم. دیدم خانومه خم شده از زیر چادرش داره مانتو و بازوی من رو گاز میگیره ! من وحشت زده جیغ کشیدم و راننده از تو آینه صحنه رو دید. ( تجسم کنید تو تاکسی بشینید و یکی شما رو گاز بگیره) راننده زد کنار و شروع به داد و بیداد با اون خانومه کرد. زن بدون هیچ حرفی پیاده شد و من ساعتها تو شوک بودم. هنوز بعد از ده سال گاهی اون خاطره یه دفعه میاد به ذهنم. مثل همین حالا. نفهمیدم مریضی بود یا چی. یه دفعه یه غریبه رو گاز بگیری؟؟


February 15, 2007

روشهای سنتی جلوگیری از بارداری

مطلبی رو چند وقت قبل شنیدم که برام خیلی جالب بود و اونهم تحقیقات در مورد روشهای جلوگیری از بارداری بود که زنها قبل از اختراع این وسایل جدید استفاده میکردن. روشهای که سینه به سینه منتقل میشد و از مادر به دختر میرسید.
مثلا ریختن آبلیموی ترش تو واژن قبل از عمل دخول یا خورد کردن آسپرین تو واژن. بعضی وقتها هم ریختن فلفل سیاه - که خوب این رو باید به اون مرد بینوا میگفتن- . الان ما میدونیم که اینها محیط واژن رو اسیدی میکرد و در واقع اسپرم ها رو میکشته. روشی که زنهای قدیم به تجربه فهمیده بودند.

کسی میدونه تحقیقی در این مورد در ایران و در بین زنهای نقاط مختلف ایران شده یا نه؟
من خودم هنوز وقت نکردم از مادرم بپرسم. اما این میتونه برای همه جالب باشه. موضوع تحقیق خوبی هم هست. لطفا اگه کسی به منبعی دست رسی داره اینجا بگه. خودم خیلی مشتاقم بدونم زنهای ایرانی چه میکردن.


February 14, 2007

وقتی دلمان میخواهد رویاهایمان واقعی باشد یا انقلاب بلاگی در ایران

دقت کردید بعضی ها که عمری در رویا زندگی میکنند بعد از یه مدت رویاهاشون- و دروغهاشون- باورشون میشه و فکر میکنن واقعا همچین اتفاقی افتاده یا عملا رویا رو زندگی میکنن؟

به شدت فکر میکنم خیلی از ماها نسبت به بلاگها و این جامعه ای که اسمش رو گذاشتیم بلاگستان فارسی همچین دیدی داریم. یعنی اگه تو این پنج سال که ازعمر بلاگری فارسی میگذره, هر تغییری که بوجود اومده - بهتر یا بدتر- مدیون همین نوشته های فارسی اینترنت هست.

فکر میکنیم ماها جنبش کردیم, ریس جمهمور عوض کردیم, جایزه دادیم, جنگ کردیم, صلح کردیم, دمکراسی بردیم, قانون عوض کردیم... یا حداقل فکر میکنیم در حال انجام همه این کارها هستیم و آینده ایران چیزی نیست به جز همین بلاگها و تمام زندگی نسل بعدی به همین نوشته های ماها بنده.
شاید بگید دارم اغراق میکنم. اما واقعا من افرادی رو میبینم و میشنوم و میخونم که دارن تو این رویا زندگی میکنن.
بلاگ نوشتن خوبه. آدم مینویسه. تخلیه میشه. خونده میشه. از اینکه میفهمه خونده میشه ارضا میشه و گاهی باعث میشه اطلاعات خوبی هم بین آدمهایی بلاگ خون و بلاگ نویس رد و بدل بشه.

حرف من اینه. آخه کسایی که جاشون گرم و نرمه و کامپیوتر و اینترنت مثل نون تو آشپزخونه همیشه براشون به سادگی محیاست, چه درک درسی از قشر اصلی مردم ایران دارن؟ چند درصد مردم ایران - رده بیست تا چهل سال رو در نظر بگیریم هرچند قشر اصلی هر جامعه برخلاف اونچه که شعارش داده میشه بیست ساله ها نیستن, چهل تا شصت ساله ها هستن - کامپیوتر دارن؟ کار با کامپیوتر رو بلدن؟ میدونن چه طور تایپ کنن؟
به دوستان دور و بر خودتون نگاه نکنید لطفا. اصلا نسل بزرگتر فامیلتون رو در نظر بگیرید. حالا چند درصد این افراد کامپیوتر دار با اینترنت هم کار میکنن؟ حتی گیریم در حد چت با فک و فامیل و دوست دختر و نوه خاله تو کانادا - مثلا- باشه؟

چه قدر ما عادت کردیم شکمی آمار بدیم. ما فکر میکنیم چون خودمون هر روز روزآنلاین و گویا و زمانه و ...رو میخونیم لابد همه همینن. چقدر ما خودمون شبیه آدمهای ماهواره ای شدیم که یه عمر ازشون بد میگفتیم.

به من نگید به خاطر بمب گوگلی بلاگرهای فارسی بود که نشنال جغرافی خلیج رو کرد خلیج فارس. نشنال جغرافی مال کجاست؟ وضعیت اینترنت و اهمیتش تو جایی که نشنال جغرافی هست رو با ایران یکی نکنید.

بله میدونم. بلاگ اونقدر مهم شده که موقع انتخابات کاندیدا ها بلاگ میزنن. نشست با بلاگرها میذارن و نظرشون مهمه....حرف من اینه. اگه یه حرکتی میشه , یه اتفاقی تو دنیای واقعی می افته پنجاه تا آدم دارن دنبالش میدون و کاراش رو میکنن و از این پنجاه تا دوتا میان میان مینویسن. ما اون پنجاه تا رو نمیبینیم و فکر میکنیم هر اتفاقی افتاده کار این دو نفر بوده.

به خدا ما مهم نیستیم. اصلا مهم نیستیم. همه دلشون میخواد خودشون رو تحویل بگیرن. بگیرید. اما همه چی رو به دمکراسی تو ایران ربط ندید. من امیدوارم حالا که اینقدر باور خودمون شده بیاد باور یه جای پر مایه ای هم بشه و بیاد به ما پول بده. کی بدش میاد. پول باشه. من روزی صد تا پست مینویسم. اصلا همه خاورمیانه رو آباد میکنم با بلاگم....امیدوارم اینهمه باور من باعث بشه بقیه هم باور کنن. رسالت عظیم بلاگر های ایرانی ...نگو بلاگر بگو روزنامه نگار دنیای مجازی...بگو سایبر ژورنالیست.

آخه کدوم روزنامه ای میاد برای نوشتن اینکه امروز لاستیکم پنچر شد و پاشنه کفشم در رفت و هوا خیلی سرد شده به من پول بده؟ این یه صفحه ای هست که من صرف برای خودخواهی و خود خوانی راه انداختم. نظر لطف همه اونهایی هست که میان و میخونن و به جرات میگم اگه کسی نباشه اینجا رو بخونه درش رو تخته میکنم. من نمیخوام رسالت داشته باشم. نمیخوام نماینده باشم. کدوم رسالت بابا...چقدر ما باید همه چی رو جدی بگیریم؟

بگید. بخندید. بنویسید. خودتون باشید. تو دنیای واقعی کم نقاب میزنیم و دروغ میگیم و شعار میدیم که تو این یه صفحه جایی که واسه دل خودمون هم داریم بخواهیم ادامه همون باشیم؟ که دشمن بتراشیم و دسته بشیم و شعار بدیم؟

من نمیگم های بلاگر های ایرانی متحد بشید. حرف مفته. کی گفته ایدولوژی فلان خانم یا آقا باید شبیه من باشه یا فکر من لزوما شبیه فکر کسی که لینکش این بغل هست و یکی از صدها بلاگی هست که من هر روز میخونم؟ این شبیه سازی ها رو رها کنیم. دیگه دوره اش گذشته. بذارید این یه صفحه رو هم بدون رسالت و شعار و رفیق و لینک بازی واسه خودمون نگه داشته باشیم.

پی نوشت: الان دیدم خداداد شتابزده هم نوشته کما بیش در همین مایه ها.


February 13, 2007

تقریبا از جمعه صبح بدون اینترنت سر کردم و این رکورد بزرگی هست. این چند روزه وقت بلاگ خوانی هم نبود. شرمنده ایمیلها هم هستم.
فکر کنم دیگه دیر شده در مورد نشست روز شنبه بنویسم. دست بچه های استنفورد درد نکنه. دیدن قیافه هایی که آدم به نوشته هاشون عادت کرده یه خورده عجیب هست. من خودم خیلی مطمئن نیستم همیشه بخوام قیافه های پشت نوشته ها رو ببینم.
دست این سیما هم درد نکنه که تو اون بارون سیل آسای روز شنبه من رو از امرویل گرفت و تا استفورد برد و آخر شب هم من رو به ایستگاه برگردوند. اونقدر بارون شدید بود که واقعا فکر کردم یه بلایی سرمون میاد و میشیم شهید راه بلاگری! اولین تجربه سفر با قطار بود. به هوای درس خوندن یه کوله کتاب و دفتر بردم اما دیدم خوابیدن خیلی بیشتر کیف داره. این شد که رفت و برگشت رو خوابیدم.
برنامه میتونست خیلی بهتر جلو بره. خودم فکر میکنم برای ما ها که حرف زدیم خیلی خسته کننده نبود , اما برای بقیه که خیلی ها هم خیلی اهل بلاگستان نبودند یه ذره کسالت بار بود. حالا به امید اینکه دفعات بعدی بهتر و پربار تر بشه.
بعد از برنامه هم رفتیم یه چلو کبابی و من یه دیس کامل کوبیده خوردم- هرچند قرار بود سیما کوبیده بگیره و من چنجه و باهم نصف کنیم اما قاطی شد آخرش.
خیلی زیاد غیبت کردیم و اسم گفتیم و شنفتیم و کلی از اسرار پرده برداشته شد. مدتها بود گیک ! ندیده بودم. شنبه کلی دیدم. هی ما حرف میزدیم و غیبت میکردیم و هی اونها از برنامه های کامپیوتری و زبانهای برنامه نویسی حرف میزدن. کلی ایده تصویب کردیم و خیلی از مشکلات جهان حل شد و انشالله به زودی صلح همه جا برقرار میشه و گلوبال وارمینگ هم سرد میشه.
این لینکها رو بخونید و ببینید راجع به همون نشست روز شنبه. بعد من یه بحث جدی دارم.
شنا در شنزار- من بعد از مراسم خودشون و همسرشون رو دیدم. افسوس خوردم که چرا تو جمع صحبت کننده ها نبودن.
مهران خان- که قراره به زودی دات کامی بشن و این باعث بشه بیشتر بنویسن. هی آقا مهران! فکر نکن حواسم نبود اسم من رو نگفتی ها!
عکسهای ایرانین - امان از دست این پاپاراتزی ها!
اون عکس سیما شاخساری رو عشق است!

یه سری بلاگر دیگه هم بودن. من متاسفانه همه رو نمیشناختم. اما خوبی اش این بود که با خانمی آشنا شدم که تو همین شهر خودمون هست و حالا قراره باهم یه روز یه قهوه ای بخوریم.
این آقای بایرامعلی هم به همون ماهی بلاگش هست. جنتلمن واقعی. مرسی پیام جان از اینهمه لطفت.
الان فکر میکنم میبینم اون بحث جدی که میخوام بگم یه خورده طولانی هست. میذارمش برای پست بعدی. سعی میکنم جمع و جور کنم حرفهام رو که خیلی پراکنده نشه. همین دیگه. اینجا همه خوبن؟


February 9, 2007

آگهی ترحیم

بازگشت همه به سوی اوست.

انا لله و انا الیه راجعون.

بدینوسیله درگذشت مرحومه مغفوره حاجیه خانم آنا نیکول اسمیت را به بزرگ خاندان پلی بوی, خانواده های دراگیان, بوبدوست, و بلوندی تسلیت گفته و از درگاه ایزد منان بقای عمر بازماندگان و شادی روح مرحومه را خواستاریم.
از تمامی دوستان و متعلقان دعوت میشود با شرکت در مراسم ختم موجبات تسلی بازماندگان و نیز شادی روح مرحومه را فراهم آورند.
زمان: شب جمعه
مکان: مجلس زنانه همین بلاگ. مجلس مردانه در بلاگ حاج آقا واشنگتن.

خواهشمند است بانوان محترم با الگو قرار دادن مرحومه - که تمام زندگی پایبند تقوا و پرهیزگاری بودند - با حفظ شئون و حجاب کامل در مراسم حضور رسانند.

بزرگ خاندان بوبدوستان.


February 8, 2007

زنان سرزمین من مارال نیستند.
زنان سزمین من برهنه در چشمه های دشت آب تنی نمیکنند.
زنان سرزمین من سولماز وار دشتهای ترکمن صحرا را در نمی ورند.
زنان سرزمین من قره العینی نیستند که برقع ز رخ بردارند و به مجلس مردانه روند.
زنان سرزمین من هیچ نیستند.
زنان سزمین اگر هم باشند, عامل فتنه اند.
زنان سرزمین من همگی سیب سرخ را به هوای وسوسه شیطان خورده اند.
زنان سرزمین من قربانیان خود اند.
زنان سرزمین من قربانیان باور خوداند.
زنان سرزمین من هیچ نمیدانند.
هیچ...


February 7, 2007

....

عصبانی بودم بی جهت. عصبی شاید بهتر باشه . بی جهت. نفهمیدم چرا. اونقدر که دلم میخواست گردنی باشه که بجومش. حس میکردم قدرتی که یه دفعه توی دندونهام جمع شده بود قوی ترین سنگها رو میتونه نصف کنه. از اون دفتر که اومدم یهو اینطور شدم. خیلی بی جهت بود . خیلی. آتشیم یه بنده خدایی رو هم گرفت و چقدر غصه دار ناراحتش کردم. عصبی بودم.
یه دفعه یه چیزی یادم اومد و عصبیتم تبدیل به یه غم گنده شد. دلم گریه میخواد از نوع هق هق تو یه اطاق تاریک...غمگینم...


شن...آتش و آب...
مبارک باشه....


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

4:44 PM Permalink

I can't stand" list .I"

۱. خط لب

( این لیست ادامه دارد)


February 6, 2007

...

همیشه خرجهایی که مادرم برای خونه میکرد برایم عجیب بود. اینکه برای خودش لباس و کیف و کفش و کتاب نمیخرید و مثلا رو مبلی ها رو عوض میکرد یا پرده ها رو. براش مهم بود که رو تختی ها شکل هم باشن و به رنگ پردها بیان. یا در دوره سختی ها و کمبودهای مالی - که کم هم نبودند- چقدر کم کم پول جمع میکرد که قیافه خونه خوب باشه. برام قابل درک نبود. درسته که برای اطاق خودم دکور و تزیین مهم بود اما هیچ وقت به بقیه خونه کاری نداشتم. هیچ وقت فکر نمیکردم روزی برسه که دلم بخواد یه دست ظرف چینی گل سرخی داشته باشم یا هدف از قابلمه فقط غذا درست کردن نباشه. رنگ و شکلش هم مهم بشه.

امروز حساب کردم دیدم من و پدر بچه ها! در طول هفته شاید چیزی در حدود بیست ساعت توی خونمون بیدار باشیم. ( روزهای هفته شبی دوساعت و روزهای تعطیل هر کدوم پنج ساعت). بیست ساعت از صد و شصت و هشت ساعت. یعنی فقط یازده درصد. حالا چرا این یازده درصد اینقدر مهمه برام که حاضر میشم ماهها صرفه جویی بکنم؟ خونه ما یه خوابگاه بیشتر نیست. نه مثل خونه مادرم مهمانی های بزرگ توش برگزار میشه و نه کسی غیر از خودمون سال به سال درش رو میزنه.

خونه ام رو دوست دارم. عاشقانه. صرف بودن درش برام آرامش میاره. جایی که میدونم مال منه. بهش تعلق دارم. به تک تک وسیله هاش. درسته که یه آپارتمان یه خوابه کوچولو بیشتر نیست اما رنگ و گرماش برام مهمه. حالا بیشتر و بیشتر مادرم رو میفهمم. هنوز یه دست ظرف کامل ندارم. اما میدونم که دور نیست روزی که برم یه دست چینی گل سرخی پیدا کنم. با اون استکانهای ظریف کمر باریک گل دار برای خونه ای که کسی تو اون چایی نمیخوره.


February 5, 2007

گردهمایی عظیم بلاگرهای آمریکای شمالی! برای حل معضل گلوبال وارمینگ و خیلی معضلات دیگه!

آق مهدی ژرف یه برنامه برای بلاگرهای شمال کالیفرنیا داره. همین شبنه , دهم فوریه.
اگه از سکرمنتوبلاگر مخفی هست و میخواد بره و " کارپول " میخواد به من بگه! من میترسم این یحیی ( آلتیمای ۹۴ بدبختم) رو بکوبونم ببرم.
اگه بنده خدایی هم اونور هست که من رو از ایستگاه قطار برکلی بگیره و ببره و بعد هم برگردونه ایستگاه ,به همچنین! من حاضرم خودم سوار قطار بشم!

همسایه ها یاری کنین ....تا من بلاگ داری کنم!


February 1, 2007

صورتی یا آبی؟

ما بچه رو ماهها قبل از اینکه بدنیا بیاد طبقه بندی جنسی میکنیم. ( من فکر میکنم جنسگونگی ترجمه جندر و جنسیت ترجمه سکس باشه. اگه اینطور نیست لطفا تصحیح کنید).
اطاق دختر صورتی خواهد شد. با پروانه و گل و بوته. شاید هم کالسکه سفید با اسب های باربی. شاید هم براش قلعه پرنسس درست کنیم. اونطوری که کارتونهای والت دیزنی یادمون دادن. دختر ما بدنیا نیومده یاد میگیره که بشینه تو کالسکه و منتظر اسب سوار سفیدی باشه. زیبای خفته کارش چی بود؟ زیبایی بود که خوابیده بود و مردی که اومد با بوسه ای بیدارش کرد. سیندرلا رو مردی از دست نامادری اش نجات داد و سفید برفی رو هم پرنسسی. ما بعد از اولین سونگرافی تا بیست و پنج سالگی دختر رو تو اطاقش بهش هدیه میدیم. دختری که پشت مردی ترک اسب سفید میشینه و مرد هست که اسب سرنوشت رو میرونه.

اطاق پسر آبی خواهد شد. شاید با عکس ماهی و آب. اما احتمال اینکه عکس ماشین و هواپیما و آمبولانس باشه بیشتره. براش جعبه وسایل مکانیکی میخریم. ماشین ها و کامیونهای بزرگ. پسر بچه ها عاشق ماشین بزرگن. تفنگ اسباب بازی. دوچرخه, ماشین کنترلی. جعبه شن.
پسر ما یاد میگیره که کنترل کنه. که قوی باشه. که کار کنه. که مکانیک باشه. که راننده باشه. که نون آور باشه . که گریه نکنه ( چرا که گریه مال دختراست).

این حرفها تکراریه. خیلی تکراری. اما واسه این میگم که این روزها بیشتر از هر وقت دیگه ای داره از والت دیزنی بدم میاد. واقعا برنامه ما برای بچه هامون این کارتونها هستن؟
من احتمال مادر شدنم خیلی کمه. خیلی کم. اما اگه درصدی هم قرار باشه روزی مادر بشم به شدت مخالفت خواهم کرد با باز شدن پای این کارتونهای مسخره.
ببینید. قرار نیست که بچه بره دانشگاه تا یاد بگیره زن و مرد رو مساوی ببینه و وظایف رو تقسیم نکنه. یه چیزهایی براش قبل تولد نهادینه میشن. این بچه تو خونه هست که میبنه مادر و پدرش چه میکنن. آخه پسری که یه بار عروسک رو بغل نکنه چطور میتونه حس پدری رو یه روز داشته باشه؟
بحث های زیادی هم هست که اصلا مگه قراره تعریف زن با مادر یکی باشه یا مرد با پدر؟ من این رو هم قبول دارم که اینها لزوما به هم ربطی ندارن. اما به قالب اصلی اجتماع نگاه کنیم. آخه دختری که از بچگی یاد نگیره که کار کردن وظیفه اون هم هست نه لزوما وظیفه مرد, چطور با چند سال دانشگاه رفتن میتونه این باور رو واقعا قبول کنه؟ یا مردی که از بچگی بدونه که لزوما ناجی زن نیست و قرار نیست همیشه اون اسب سرنوشت رو برونه.

مادری میگفت من این حرفها رو قبول ندارم. من صورتی میگیرم برای اینکه قشنگه. اگه کالسکه و عروسک میخرم برای دخترم برای این هست که خودش دوست داره و میخواد. خوب تو بهش یاد دادی که دوست داشته باشه. تو فکر میکنی صورتی قشنگه. خوب اگه قشنگه چرا برای پسرت نمیخری؟ ( یه مقدر از این حرص من البته به تنفرم از رنگ صورتی هم بر میگشت) . این قشنگ ها و زشت ها هم قرارداده . اگه کالسکه و عروسک میخری برای هر دو بخر. یا اگه ماشین و هواپیما میخری هم برای هردو. من باهاش اینطور حرف زدم. بهم گفت مادر نیستی و نمیفهمی. مادر دلش میخواد دخترش دختر باشه و پسرش پسر.
نمیفهمم. این حرف رو نمیفهمم. این مرزها اگه تو بچگی صورتی و آبی هستن بعدها تبدیل به دیوارهای گنده برای هردو طرف میشن.

به شدت حس میکنم این طبقه بندی جنسیتی - و نه نابرابری - و این مرزهای صورتی و آبی تو این کشور بیشتر از ایران هست. شاید هم با کودکی خودم مقایسه میکنم.

مگه رنگ سفید چه ایرادی داره؟

-----------------------------------------------

پی نوشت: مرجان این رو برام فرستاد. جالب بود. شما هم بخونید.

استاد: در کتابتان گفته اید همه یکسان اند و اگر مردان شمشیر زنند و زنان دوک نشین از آن روست آنان مشق شمشیر می کنند و اینان مشق دوک.نگفته اید ناشی از ذات خلقت!( فریاد می کند)درست است؟

شرزین: آری این ها همه از تمرین است.جلاد تمرین سر بریدن می کند و تیرانداز تمرین تیر اندازی.اگر دستی را ببندی بی هنر می ماند و این گناه آن دست نیست.گناه آن است که تمرین بستن کرده و شما بسیار تمرین می کنید تا کسی را اندیشه بر زبان نرسد.

طومار شیخ شرزین ، بهرام بیضایی ، انتشارات روشنگران ، چاپ ششم ، ۱۳۸۰


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


ای روزگار...

کی فکرشو میکرد یه روز سر کلاس انتروپالژی, استاد بیاد از مستراح هایی که " فقط یه سوراخ تو زمین هستن" حرف بزنه و تو لبخند بزنی .....

نوستالژی سوراخهایی در زمین.....


12:20 AM Permalink