
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
حرف بزنید.
خیلی از مشکلات ما, علی الخصوص در دوران بزرگسالی بر میگرده به حرف نزدن. به اینکه فکر کنیم طرف خودش باید بفهمه. اگه من اخمو ام, اگه من کارم رو درست انجام نمیدم, اگه من درس نمیخونم و ... مشکل طرف مقابل هست که باید درک کنه.
در محل کار همیشه توصیه میکنن که اگه با همکاری مشکل داری اول برو به خودش بگو. بعد برو به ریست شکایت کن. تو کلاس اگه با همکلاسی و تو ورزش اگه با هم تیمت.
تو زندگی خانوادگی هم درصد بالایی از مشکلات بر میگرده به این که ما بلد نیستیم و یاد نگرفتیم از خودمون حرف بزنیم. همیشه فکر کردیم خودش میفهمه که من از دستش شاکیم. باید بفهمه. باید بدونه که من خسته ام. باید بدونه که من الان دلم غر میخواد. باید بدونه که از اون کارش دلخورم. چون کارش اشتباه بوده. باید بدونه که من دوست ندارم این لباس رو بپوشه. باید و باید و باید...
خودخوری و حرف نزدن - مخصوصا برای زنهای ما- یه جور خصوصیت مثبت به شمار میرفته و همچنان هم. زنی که ساکته و حرف دلش رو میخوره و باعث نمیشه که خستگی فرد مقابلش بیشتر بشه. همه چی با یه چایی داغ سرو تهش هم میومد.
میدونید این حرفهای نگفته میترکونه آدم رو؟ از بین میبره؟
حرف زدن درست با کسی که دوستش دارید- پدر , مادر, دوست , شریک و یا هر کسی که به نوعی تو افکارتون باهاش ارتباط دارید کمک میکنه آروم بشید. شاید هیچ کاری هم از دستشون برنیاد. اما حداقل میدونید که دلیل خستگی و غر های شما رو میدونن.
یه جور ذهنیت این زن ساکت و خوب رو داشتم سالها. تو روابط زیادی و خوب عجیب نبود که زیاد حس کاسه توالت بودن هم بهم دست میداد. تمرین حرف زدن راحت نیست. من از نوشتن همه چیزهایی که ذهنم رو درگیر میکنه شروع کردم.
یادمه همیشه یه لیست تو تقویمم - جز جدایی ناپذیر تمام کیفهای من- داشتم از تمام مسایلی که باید سراغشون رفت تا تموم شه. همون غورباقه هایی که چاره ای جز خوردنشون نیست. آدم که مینویسه و لیست میکنه و به تعداد شماره ها اضافه میکنه و بعد روشون خط میزنه, یه جور آرامشی هم بهش دست میده.
ماهی که داره میاد پر از قورباغه های گنده هست. قورباغه های گنده و لزج. شاید تو دو روز گذشته فقط وقتی میخوابیدم گریه نکردم. شب تو تخت دوباره هق هقم گرفت و قرارشد همونجا زیر پتو همه چیزهایی که ذهنم رو مشغول کرده براش تعریف کنم. من زیر پتو قایم شدم که بتونم همه حرفام رو بگم. از پردهای جدیدی که دلم میخواد برای خونه بگیرم تا دستگیری بچه های مرکز فرهنگی و از فاصله ای که بین من و خواهر افتاده تا امتحان این هفته و از اسباب کشی گرفته تا دل تنگی ام برای تهران. من گریه میکردم و اون میگفت خوب بعدی... اونقدی بعدی بعدی گفت که من خوابم برد. یه سری از این دغدغه ها - که واقعا هم تو ذهنم بودن و هستن- به قدی موقع گفتن مسخره به نظر میرسیدن که من زیر پتو میخندیدم. من جمله : اگه خونه جدید بخاری اش خوب کار نکنه چیکار کنم؟ یا من هنوز برای ناهار فردا سالاد درست نکردم!
حرف زدن به دو طرف رابطه آرامش میده. کسی که حرف میزنه میفهمه که گوشی هست حداقل برای شنیدن و کسی که میشنونه میفهمه که تکیه گاهی شده برای خستگی ها و دغدغه های فرد مقابل. مشکلات از اول بزرگ نیستن. رو هم انبار میشن و بزرگ میشن. یه سری مشکلاتی هست که ناشی از تفاوتهای دو طرف هر رابطه ای هست. من نمیتونم بخوام که پدرم مثل من فکر کنه. اما میتونم اون رو همونطوری که هست قبول کنم. حرف زدن باعث میشه دو طرف همدیگه رو بشناسن. حتی اگه مشکلاتشون به طور مستقیم به هم برگرده - چرا فلان کار رو کردی ؟ چرا فلان حرف رو زدی؟ـ باز هم گفتنش و حرف زدن در موردش بهتر از خود خوریه.
دوست ندارم اینجا غردونی بشه. اما خواهد شد. چون خودم رو بهتر از هرکس دیگه ای میشناسم. حالا لیست میدم خدمتتون. برای شروع عرض کنم که کیفم رو زدن و زنگ زدن برای کنسل کردن کارتها از یک طرف و دنبال گواهینامه رفتن و ساعتها در اداره راهنمایی و رانندگی معطل شدن هم یک طرف و غصه اون کیف پول چرمی که عمه به تازگی برام از ایران فرستاده بود و عاشقانه دوستش داشتم هم به یه طرف.
کسی نذری , صدقه نداده ای ,چیزی نداره من بگم برام یکی دیگه از اون کیفها بفرسته؟
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
بلوطی فک کنم اشتباه تایپی شد.نظر نوشتی جای نذر.؛)
راجع به حرف زدن و نزدن هم خيلی خوب گفتی. گاااهی آدم از بس نگفته و ريخته تو خودش يهو می ترکه و طرفش متعجب می شه که چی شد يهو!
لوا: نفس عمل مهمه. شما نظر کن شما حالا!
golikhanoom
January 29, 2007 05:39 PM
I cried this weekend for the arrests as well mainly because I felt like a piece of shit having to sit around and not doing anything.
لوا: الهی بگردم. باید زنگ بزنیم باهم گریه کنیم. من هم دقیقا همین احساس رو داشتم. به علاوه هزارتا چیز دیگه که همه با هم قاطی بود
Anar
January 29, 2007 06:44 PM
مشکل همون دیوار ذهنی هست برای حرف زدن. من یکی از بس هر وقت حرف زدم همه بهم گفتند تو که اوضاعت خوبه فلانی رو ببین یا این که مشکل نیست پس فلانی چی بگه و از این حرفها یاد گرفتم همه دردودل هام رو بذارم برای خودم.
باورت میشه همیشه سعی کردم همه اون روی شاد و موفق من رو ببینند بعد دیگه هیچ کس حاضر نیست قبول کنه که بابا هر آدمی یه بدبختی هایی هم داره.
لو: میدونم چی میگی بیتا جان.خودم سالها با این تصویر درگیر بودم. اما شکستنش شجاعت میخواد ولی باور کن آرامشی هست که وقتی بهش رسیدی بی خیال همه دیوارها و حرفهای بقیه میشی.
سام ما خوبه؟
بی تا
January 29, 2007 09:27 PM
هم خانمها و هم آقایون به گونه ای این مشکل رو دارند که حرف نمی زنند شاید من از دید خودم می گم اما من خیلی از مواقع کم حرفی کردن یا هیچی نگفتم و اصلا هم در نهایت نتیجش خوب نبود
باز برای زن راحتتره که صحبتهاش رو به کسی یا به مردی بگه اما برای مرد یجورایی سخته
اونم با این سیستم فرهنگیمون
لوا: نه اتفاقا. مردها اگه حرف بزنن خیلی سبکتر میشن. این رو من البته از تجربه شخصی خودم میگم. ممکنه متفاوت باشه.
پرهام
January 29, 2007 11:03 PM
اتفاقا منم تازگی ها همچین تجربه ای داشتم. از یکی از دوستام ناراحت بودم و همش فکر می کردم خودش باید بفهمه. تا اینکه بالاخره به اصرار خودش همه چی رو بهش گفتم. وقتی دلخوری هام رو دونه دونه براش ردیف می کردم بعضی هاش اونقدر به نظرم کوچک و بی اهمیت می آمدند که خنده ام گرفته بود چه طور این همه وقت ذهن منو مشغول کردند. دوستم هم البته نقشش رو به عنوان یه حامی خیلی خوب بلد بود. هیچی نگفت. فقط گوش کرد و تایید کرد در صورتی که خیلی جاها حق با اون بود و می تونست از خودش دفاع کنه. چیزی که برام خیای جالبه حس آرامشی که بعد از این جریان تو رابطه 2 طرفمون حس می کنم.
آیدا
January 29, 2007 11:47 PM
قورباغه و گریه ؟نفهمیدم/کلا این پست سراسر غرغر بود
داریوش
January 30, 2007 12:06 AM
واي من با خواندن اين پست کلي آرامش گرفتم ....
لنيوم
January 30, 2007 12:08 AM
آی گفتی ! آی گفتی !
آخه از آدم چیزی کم نمیشه اگه حرف بزنه، چرا انتظار دارن که آدم خودش بفهمه ؟! من همیشه سعی میکنم حرف هایم رو بزنم! برای همین هم بعضی ها بهم میگن غرغرو ام !
تو بیا غرهایت رو بزن، راحت باش! اینجا لوا زند مینویسه، در مورد ذهنیاتش که اینها هم جزوشونه دیگه !!!!
مریم
January 30, 2007 12:30 AM
دو ساله که دارم به این موضوع فکر می کنم و شروع کردم به حرف زدن، یه کم موفق بودم ولی تا موفقیت تو درجات بالا خیلی راه مونده تازه اوله راهم.
bideghermez
January 30, 2007 01:06 AM
midooni kife daghigh chi bood? markesh o sheklesh o inaa? man hohood 1 mah dige miram Iran,age behem begi daghighan chi bood,miram donbalesh,mikharam,miaram o barat post mikonam
midoonam ham ro nemishnasim o inaa,vali jeddi goftam
dige be in moshkel fekr nakon o az listet khatesh bezan! va montazere maile tozihet hastam ke begi kife che shekli boode :)
لوا: نازی. الهی بگردم. حالا بگذریم. من روم نمیشه اردر بدم مادر..
Ng
January 30, 2007 02:08 AM
in zire patoo harf zadan kheili bamaze bud, ey kash mishod baraye harf zadan ba reyis,hamkar,hamkelasi, va khunevade va ... ham az in ravesh estefade kard,khodayish fekr konam az un zir beshe rahat tar harf zad bedune inke too cheshaye mokhatabet negah koni ya sanginie negahesho roo khodet ehsas koni...alan omidvaram ke behtar shode bashi doost jun...
لوا: بهترم خیلی. مریم جان. تو خوبی تو ولات غربت؟
maryam
January 30, 2007 03:15 AM
اگه طرف حرفت بخواد پدرومادر با همون دیدگاه باشه چی؟ که تا چیزی میگی، فقط میگه اینقدر به جونم غر نزن.
وقتی دلیل همه کاراش و بکن نکن هاش رو باید از عالم غیب بفهمیم، وقتی دلیل حرفا و کاراش رو نمیگه، بعدش که تو نفهمیدی داد و بیداد و قهر و قهرکشی راه میندازه که تو هیچی نمیهمی، همه برنامه هام رو به هم ریختی؟ حالا جرات داری بگی کدوم برنامه ها که نگفتی؟ خوب باید حتما کف دستم رو بو میکردم دیگه.
قبول کن این کار یکطرفه نیست، طرف مقابلت هم باید به \\\"حرف زدن\\\" اعتقاد داشته باشه.
بعد از کلی کلنجار رفتن، آخرش آدم به این نتیجه میرسه که ولش کن بابا، به جهنم.
بذار هرچی گفت بگم \\\"چشم\\\". اعصاب خوردیش کمتر هست.
دریا
January 30, 2007 03:34 AM
لوا جان اگه کیف چرمیت مال چرم میش و درسا و خلاصه از این مارک گرونا بود که شرمنده ولی اگه چرم مشهد باشه من یکی برات میفرستم. خبرم کن دوست نادیده.
لوا: فدات بشم گل مریم جان. حالا میگردم پیداش میکنم...مرسی از لطفت عزیزم.
گلمریم
January 30, 2007 05:49 AM
خوااااااهش میکنم اون پرده های گوگول خونتو عوض نکن...اگرم خواستی عوض کنی بفرستش واسه من تا منم برات از اینور کیف پول چرم بفرستم;)
لوا: یک مشکل بزرگ با اون پردهها اینه که هم بعد دو سال میخوام عوضشون کنم هم دلم نمیاد. لعنتی ها خیلی خوشگلن. خودم هنوز درگیرم با خودم.
Sarah
January 30, 2007 07:13 AM
Baloot joonam sedat por energy bood deerooz,kheili khoshhal shodam,hanooz koli javooni baba!
لوا: الان حرف زدن با شما هم به لیست افتخارات من اضافه شده جوجه اردک سفید عزیز!
Parisa
January 30, 2007 11:05 AM
bikhial dooste aziz! mage pirezani migi "madar"?! :))))
ba'ad ham majbooram ke nakardi! jeddi goftam! mail bezan lotfan va begoo che shekli bood! ya khodam mail bezanam?! :D
لوا: جواب ایمیل رو میدم نگار جون.
Ng
January 30, 2007 11:16 AM
من فکر میکنم این مسئله در مورد مردها بیشتر از خانمها باشه.از بچگی تو گوش ما میخونند مرد نباید غر بزنه.مرد باید باید روی پای خودش بایسته وزشته مشکلات خودش رو با کسی مطرح کنه و ......من همیشه با این مشکل درگیر بودم چه با خانواده چه دوستان چه روابط با جنس مخالف
خیلی با خودم کلنجار رفتم ولی فایده نداشته
به نظر شما راه دیگری هست؟
لوا: خوب اول با خودت باید کنار بیایی که زشت اصلا یعنی چی و بعد چرا این کار باید زشت باشه. حرف زدن مخصوصا برای افرادی که زیر یه سقف زندگی میکنن بهترین راه حل مشکلاته. کی گفته مرد نباید غر بزنه؟ اینهم لابد مثل همون مرد نباید گریه بکنه هست دیگه..
ما تجربه خیلی خوبی تو زندگیمون داریم از این دردل کردنها. شاید واسه همینه که هیچ وقت قهر هامون بیشتر از نیم ساعت طول نمیکشه. یا حداکثر تا وقتی همدیگه رو ببینیم و بتونیم حرف بزنیم.
برای من واقعا کار کرد. شما رو نمیدونم.
بایرامعلی
January 30, 2007 12:09 PM
لوا جان گفتي :"حرف زدن به دو طرف رابطه آرامش میده." راست ميگويي و من هم قبول اش دارم اما به نظرم هر دو طرف بايد به حرف زدن اعتقاد داشته باشند.
من هميشه كلي حرف ميزنم و هيچ وقت هم اعتقاد نداشتم آدم ها بايد خودشون بفهمند اما در برخوردهاي اجتماعي ام خيلي بد بازخورد گرفتم حتي در مورد نزديكانم علي الخصوص مردها.(در يكي از محل هاي كاري ام رفتم دلخوري ام و گفتم بعدش يه جوري شد كه مجبور شدم استعفا بدهم!!!) نميدانم چرا به "نظر من" مردها همه اش دوست دارند تو يه غار سكوت باشند؟ شايد از بس من بداخلاق و ... هستم، اينجوري بازخورد ميبينم. نميدانم شايد هم اين يه خصوصيت مردونه است كه كمتر حرف بزنند؟؟؟
به هر حال اين مطلبت ات خيلي جالب بود. مرسي كه اين ها رو مينويسي و به خواننده ها ات روحيه ميدهي! داشتم شك ميكردم نكنه من خيلي خيلي ايراد دارم؟ ديدم: نه، حرف زدن خيلي هم بد نيست!
anonymouse
January 30, 2007 01:16 PM
leva man mikham nazari baraxe hame bedam!
bebin ghor zadan kheili khoobe,ama bara ki ghor zadan ham kheili moheme,kheili
leva weblog aslan jaye khoobi bara ghor zadan nist,na bekhatere inke baghiye ro momkene khaste kone,na,faghat bekhatere inke harfhayi hast ke lazem nist be hame zad,na komaki mikone na chizi,faghat baese ehsase manfi baraye khode adam va bardashte manfiye digaran mishe,ghor zadan male makane omoomi nist,ghorhaye adamo daghighan afrade montakhab bayad beshnavan
sorry az babate pinglish,inja farsi nadaram:(
لوا: میدونم چی میگی مینا جان. سعی میکنم کنترل کنم خودم رو حالا تا حدی. مگه اینکه دیگه به لبم برسه! شما هم سر کار یواشکی تایپ نکن که مجبور نشی این مدلی بنویسی!!
mina
January 30, 2007 01:26 PM
khoshhalam ke behtari,
in safheye to chi dare man har baar bazesh mikonam ye safhe nakhaste baaz mishe khanandeha avaz mikhunan baram!!! virus mirus mifresti baram naghola?
لوا: والا اگه فهمیدی به من هم بگو. من با نود درصد وبلاگها این مشکل تبلیغات رو دارم. ظاهرا خودم هم دچارشم. راستی کسی نمیدونه چه باید کرد؟
maryam
January 30, 2007 02:08 PM
وای چقدر من اینجا را دوست دارم. خیلی جالبه که همیشه همون دغدغه ای که در ذهن من به وجود میاد با چند روز پس و پیش اینجا نوشته میشه من هم دقیقا همین حالت رو داشتم و الان هم دارم خیلی خوبه که شما انقدر خوب مینویسی من که اصلا نمی تونم بنویسم و موقع گفتن هم همه آنچه که دلم میخواد بگم رو وقتی به زبون میارم خیلی خنده دار و گاهی غیرمنطقی به نظر میرسه . کلا من تو بیان مطلب چه نوشتاری و چه گفتاری خیلی مشکل پیدا کردم. نمیدونم چه طور میتونم خودم را تغییر بدم.
صفری
January 30, 2007 10:35 PM
ببخشید پا برهنه اومدم دارم حرف بی ربط می زنم!
اول اینکه من با اجازه ات به وبلاگت لینک دادم.
دوم هم اینکه، اگه دوست داشتی و واست تکراری نبود، راجع به Second Life ، یه سری به من بزن. مطمئن باش که این موضوع کم کم دنیا رو قبضه می کنه و حیفم اومد شماها نخونینش.
sasan
January 30, 2007 10:37 PM
salam balootakam.khooby ? dige be ma sar nemizany .baloot joonam to ke oon vare aby .to ke farhange gheire irany ro didy ... mikhastam ye soal beporsam .kheily jedy doost daram javabamo bedy.man be komak ehtiaj daram.faghat be hem nakhand... khahesh mikonam.man ashegham.mikhastam bedoonam too oon asemoony ke to ziresh nafas mikeshy ham bade ke ye dokhtare ashegh be pesare mashoogh bege dooset daram !ya na ? migam jelfe ...ghoroor nadare be dard nemikhor !kharabe !va hezar ta fekre ghalate dige .man nemikham shanse zendegimo a dast bedam vase hamin ta hala besh nagoftam ke hame chy kharab nashe .baba yeky be man komak kone ...
لوا: والا من نظر خودم رو میگم. بقیه هم اگه نظری دارن بیان بگن.
اینها به دیوار ذهنی خودت بستگی داره دوستم. اگه خودت بد میدونی همیشه امکانش هست که خودت رو سرزنش کنی. این ربطی به این سرزمنی و اون سرزمین نداره. به ذهنیت آدمها مربوطه. تو خودتی که رابطه ات رو میسازی
فرض کن تو عشقت رو به اون آدم ابراز میکنی. دو حالت داره. یا قبولش میکنه یا نه.
اگه نکنه ممکنه همیشه خودت رو سرزنش کنی که چرا قدم جلو گذاشتی و شاید فکر کنی تحقیر شدی. اما باید به این هم فکر کنی که خیالت رو راحت کردی. میگم این جور چیزها فردیه. فقط به خودت مربوطه و ذهنیت خودت.
maryam
January 30, 2007 10:47 PM
بلوط عزيز...هميشه از خواندن وبلاگت لذت ميبرم...مخصوصا ايندفعه...ميدوني گاهي با خوندن يک مطلب از يکي ديگه ...حس ميکني اين مشکل فقط ماله خودت نيست يعني اساسا مشکلي نيست....اما گاهي ادم خودش هم نميدونه که چي ميخواد...بعد يه مدتي که ميگذره تازه ميتونه به حرف بياد...
par
January 31, 2007 12:32 AM
پاشنهی آشیل من دقیقن همین جاست لوا. حرف نمیزنم وقتی ناراحتم و به کسی که ازش ناراحتم نمیگم چه مرگمه. همهی اینها میمونه و تلنبار میشه و اونوقت دیگه هیچ کاریش نمیشه کرد. خیلی شبیه به این حسهایی که نوشتی. آخه وقتی ازشون حرف میزنم احساس میکنم که چقدر مسخره است و اصلن چرا دارم میگمشون. اما وقتی هم که نمیگم شروع میکنم به خودخوری و اینها.
لوا: خوب خودتی که باید شروع کنی. میتونی طرف مقابلت رو هم تشویق کنی که حرف بزنه. یه ذره تمرین میخواد. اما نتیجه بخشه. قول میدم.
الناز
January 31, 2007 01:38 AM
باهات موافقم خانوم.چون منم هروقت با دوست ذهنیم حرف میزنم تا حدی آروم میشوم وقتی توی وبلاگم هم داد و هوار میکنم کاملا آروم میشم ولی حوصله همه رو سر میبرم
لوا: خوب. خیلی وقتها آدم باید خودخواه باشه!
anne
January 31, 2007 03:42 AM
شنونده ای هم باشد برای حرف زدن. این هنرو همه ندارن!
لوا: آره. اونهم مهمه. خیلی مهم.
یوتا
January 31, 2007 09:47 AM
سلام دوست عزيز و گرامي مدتي بود که ما باهم تبادل لينک داشتيم وشما افتخارداده بوديد به وبلاگ سابق من لينک داده بودين متاسفانه سانسورچي ها بي هيچ دليلي وبلاگ ۳ ساله من رو فيلتر کردن خواهش داشتم اگر مي شود لينک وبلاگ جديد گرگ بيابون رو در وبلاگ وزين شما بذارين ممنون ميشم
گرگ بيابون(2)
January 31, 2007 10:16 AM
برای اولین بار است که به وبلاگ شما برخوردم و باید اعتراف کنم که از نحوه رویارویی شما با مسائل لذت بردم.زین پس با اشتیاق خواننده شما خواهم بود. هر چند که چنین خبری فی نفسه ارزشی ندارد و شاید حتی خنده دار هم باشد. مگر هر کسی می خواهد خواننده شما یا هر چیز دیگری باشد باید این خبر را توی بوق و کرنا بکنه! حق با شماست ولی من دلم خواست که در این مورد اشتیاق خودم را با افتخار اعلام کنم. همین
لوا: نظر لطف شماست دوست عزیزم. این خبرها همیشه ارزش داره.
Afshin
January 31, 2007 09:57 PM
سلام لوای عزیزم انقدر زیبا واقعیتهای روزمره ات رو می نویسی ادم حال میکنه خیلی زلال و شفاف افکارت رو بیان میکنی من که خستگیم در میره .من خیلی دوست داشتم بهت تو اسباب کشی کمک کنم چون مال خودم چون تنها!!!!!!!!!!!!!!!بودم تقریبا یک ماه طول کشیییییید.
لوا: نازی.
ازاده
February 1, 2007 06:42 AM
خیلی راست گفتی به دلم نشست مرسی
Maryam Behroozi
February 1, 2007 02:55 PM
منم گاهی که دلم می گیره دلم حرفیدن می خ.اد ... ولی صرف اینکه شنونده داشته باشی مهم نیست . اونم باید از دل بشنوه آدمو ..
سهند خانوم
February 22, 2007 01:12 AM