
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« ....
صفحه اصلی
آقای فرجامی عزیز »
با کسب اجازه از صاحب سبک:
زری با یک دست ابرو میگرفت وگوشی به دست دیگر با تو حرف میزد: " نه . بیا. من این مشتری آخرم هست. میرسم بهت." و بعد تو چیزی گفتی و زری گفت :" نازی خانومی. آره. خوشگلت میکنم."
من نمیدانستم تویی. زری به من گفت : " خوبه یا نازکتر بشه؟ "
زری تازه نخ بند را به گردنش گره زده بود که تو آمدی. من اول نشناختمت. آنقدر که گنده شده بودی. دفعه اولی که دیده بودمت آرزو کرده بودم هیکل تو را داشتم. یادت میاید؟ تو مربی شنا بودی و شوهرت اجازه نداد تو شنا کنی. چون مردها تن تو را میدیدند. حتی تو گفتی که مایو یکسره - از همانها که وقتی شوهرت تو را به دبی برد پوشیدی, میپوشی. اما شوهرت به تو لبخند زد و گفت که قبلا در این باره صحبت کرده اید و تو خودت دوست نداری شنا کنی. من باور کردم که تو خودت دوست نداری.
تو هم من را نشناختی. من الان هیکل آن موقع تو را دارم. با این موهای عجیب و تو های لایت موهایت سیاه شده و هیکل آن موقع من را داری. من فکر کردم حامله ای. اما نبودی. خودت گفتی که نیستی. من از دیدن لایه های شکمت خوشحال شدم. لبخند زدم و تو فکر کردی من از دیدن تو خوشحال شدم.
تو گفتی: " آقاتون خوبه؟" و من گفتم :" بابا اینها هم خوبن . مرسی از لطفتون." میدانستم منظورت بابا اینها نیست. اما میخواستم به تو بگوییم که من آقا ندارم. تو خندیدی و گفتی :" نه . منظورم شوهرت بود." و من صدایم را نازک کردم و گفتم:"از کی تا حالا شوهر آدم آقاشه؟. آره. اون هم خوبه. ع آقا خوبن؟ " اما راستش را بخواهی در در دلم به جای اقا گفتم جاکش. آخر من همیشه فکر میکردم شوهر تو یک جاکش واقعی است.
بعد تو شروع کردی با زری حرف زدن. زری گفت :" کار و بار چطوره؟ اوضاع مغازه خوبه؟ گرفته ؟" تو گفتی که بد نیست و تازه شروع شده و مردم هنوز نشناختن. بعد رو به من کردی و گفتی ما یه پیتزایی باز کردیم. و بعد یک دسته کارت در آوردی و گذاشتی جلوی آینه. من لپهایم را باد کرده بودم که زری بند بیاندازد. میتوانستم جوابت را بدهم . اما وانمود کردم نمیتوانم. بعد که زری لپم را تمام کرد گفتم: " مرسی. من که پیتزا نمیخورم . اما یه کارت رو میگیرم." تو گفتی که چرا پیتزا نمیخورم. من به لایه های شکم تو نگاه کردم و با تمام حرصی که در وجودم داشتم گفتم: " آخه پیتزا هلتی نیست. من خیلی مواظبم که غذای هلتی بخورم." تو خفه شدی و من کیف کردم.
بعد یک دفعه زری به تو گفت: " وای..نرگس رو دیدی این قسمتش رو؟" تو گویی که انگار همه دنیا را به تو دادند با همه وجودت گفتی: " وای . آره. اینقدر گریه کردم. ضبطش کردم شب باز با ع دیدمش. دوباره گریه کردم. " زری به من گفت:" نرگس میبینی؟" من در حالی که پوست چشمم را میکشیدم با تحقیر به چشمهای تو نگاه کردم و گفتم :" چیه؟ سریال ایرانیه؟"
تو گویی که من بزرگترین گناه دنیا را مرتکب شده باشم برایم توضیح دادی که نرگس بهترین سریالی است که در همه عمرت دیدی و تمام قصه فیلم آن دختر را هم برایم تعریف کردی.
میخواستم بگویم که شوهر جاکشت اجازه میدهد تو از این فیلمها هم ببینی که خودت جوابم را دادی. " ع فیلم رو تو اینترنت دیده. اما نذاشته من ببینم. میگه خیلی بده. " من میخواستم به تو در مورد مغازه کیس اند تل بگویم.
به زری گفتم روی پوستم ماسک آوکادو و خیار بگذارد. " آخه بعد از بند, چون دریچه های پوست باز میشن, خیلی برای تغذیه پوست خوبه". تو این را نمید انستی. من هم نمیدانستم. در همان لحظه از خودم در آوردم. حتی هیچ وقت همچین چیزی نخوانده بودم. ماسک ده دلار بود. من میخواستم شام بخرم. اما فکر کردم در خانه گوجه داریم و من شام املت درست میکنم. شاید هم میخواستم بیشتر بشینم و به لایه های شکم تو نگاه کنم. کار خوبی کردم که ماندم.
تو شروع کردی از پیتزایی حرف زدن و اینکه ع چقدر مراقبت تو هست و نمیگذارد تو با مردهای کارگر مکزیکی که " مثل ایرانی ها افاده ندارن و ساعتی پنج دلار بیشتر نمیگیرن" تنها بمانی. ع حتی وقتی دلیوری هم میرود تو را با خود میبرد. من فقط سر سوزنی با برداشتن تیغ ابروی زری و کشتن تو فاصله داشتم. سر سوزنی.
زری رو چشمانم خیار میگذارد. من سردم است. به آن ده دلار فکر میکنم. تو دلت برای مادرت تنگ شده است. اما ع میگوید که باید صبر کنی سال بعد باهم بروید. وقتی مغازه کارش گرفت و پول دار شدید. تو به مادرت گفته ای داری درس میخوانی. اما از وقتی پیتزایی باز شده است حتی به کلاس زبانت هم نرفته ای. تو دلت میخواهی شنا کنی. به ع گفتی وقتی که پولدار شدید باید برایت خانه استخر دار بخرد. ع گفته است که خانه ای برایت میخرد که در زیر زمینش یک استخر باشد. تو حتی عکسش را در اینترنت دیده ای.
من فکر میکنم تو نمیتوانی با این شکم شنا کنی. شاید غرق شوی. آنوقت ع تو را در همان زیرزمین دفن میکند و به مادرت میگوید که تو دانشجوی سال آخر پزشکی بودی.
مادرت دلش میخواهد بیاید تو را ببیند. اما ع میگوید هروقت که پولدار شدید.
من گرسنه ام است. هوس پیتزا کرده ام. کارم تمام شده. صورتم را میشورم. حالا پوستم تغذیه شده است. من زیبا شده ام. تو پشت صندلی نشسته ای و منتظری زری بیاید موهایت را درست کند. آخر تو امشب پریودت تمام شده و میخواهی برای ع زیبا باشی. چون ع تحمل پریود یک هفته ای تو را ندارد. تو از دکترت پرسیدی که راهی برای کم کردن پریودت نیست و دکتر به تو خندیده است. شاید هم تو میترسی که ع در این یک هفته برود با ان " کارگر ایکبیری روس" بخوابد.
دست میدهیم و خداحافظی میکنیم. به زری پنج دلار تیپ میدهم. به تو میگویم به ع آقا سلام برسانی. منظورم اما از آقا , جاکش است.
سردم است. زنگ میزنم و یک پیتزای بزرگ سفارش میدهم. عیبی ندارد. بخاری نمیخرم این ماه. گوگل را باز میکنم و مینویسم " زهرا میر ابراهیمی."
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
خیلی عالی بود.
مامان غزل
January 23, 2007 10:33 AM
Ali bood Leva Jan
martikeye .....
shirin
January 23, 2007 11:04 AM
اگه بهت بگم هنوز تو شک هستم باور می کنی؟
خیلی خیلی عالی بود
samira
January 23, 2007 12:44 PM
ميخواستم بگويم "خيلي عالي بود" ديدم تكراريه حالا ميگويم: "خيلي قشنگ بود"
چرا من هم آخرش ميخواستم همين سرچ رو بكنم؟
anonymouse
January 23, 2007 01:16 PM
جریان سیال ذهنی بسیار زیبایی بود از اونایی که چند لحظه میبرتت تو فکر!!فقط این آهنگ کویتی پور برای چی بود؟برای اول محرم؟
راستی لوا خانم تومسابقه بزرگ دهه فجر شرکت نمیکنید؟ اوایلش ذکر خیری از شما هم شده
:D
لوا: جانم؟ کجا؟ چی؟
کویتی پور عشق این روزهای منه. جریان مسابقه چیه؟
بایرامعلی
January 23, 2007 01:24 PM
پست قبلیت، کامنت رو بسته بودی، اینجا کامنتشو میدم. شاید دوست نداشتی کسی کامنت بده، اما من هم دوست ندارم کسی نذاره که من کامنت بدم. پس میدم. در مورد اینکه گریه کردنهات و بریدنهاتو و ... رو نمیگی و نقش آدم شسته رفته رو توی این وبلاگ روی خودت نشوندی بهت بگم که لوای عزیز، گریه و خنده و مسخره بازی و فحش و عقب کشیدن و فرار کردن مال همهٔ آدمهاست. مشترکه. اون چیزی که با بقیهٔ آدمهافرق داره بقیهٔ چیزهاست. و تو اون قسمتی از خودت رو که مخصوص خودته و بین تو دیگران مشترک نیست توی وبلاگت مینویسی. و همین تفاوته است که من رو میکشونه بیام وبلاگ زشت و قهوهایت رو بخونم (این تیکه رو اینطوری گفتم که از خواب بپری. وگرنه منی که خودم طراح وب هستم، شخصاً سایتت رو تأیید میکنم. البته خودت نساختی، میدونم کی ساخته. کارش رو دیدم و قبولش دارم. وبلاگت قشنگه!). اوهوم؟ پس فکر نکن که چیزی رو توی وبلاگت نمیگی. هر چی دلت میخواد بگو. خنده و گریه و فحش هم اگر خواستی بگو. اما این چیزی که بهش میگی نقش، به نظر من نقش نیست. بخشه! بخشی از شخصیت توئه. که کاملاً هم دوست داشتنیه.
جالباتی که من دیدم
January 23, 2007 01:32 PM
لوا جان
آهنگي كه گذاشتي منو برد به دوران بچگي،چقدر دوران قشنگي بود پر از معصوميت، رفتم تو عالم خودم ... هميشه موفق باشي و شاد
sarah m.
January 23, 2007 02:10 PM
عجب قلمی داری لامصب!
لوا: چوب کاری نکن تو یه قلم دیگه. ملتی رو گذاشتی سر کارو میایی اینجا از این حرفا میزنی؟ برم روت رو. : )
زیتون
January 23, 2007 05:09 PM
Salam. My name is Maryam and I'm in Vancouver, Canada and I am applying for the University of British Columbia. One of the univsrsity requirements is a personal statement. Do you know how it should be written? Do you think you can help or know someone who can give me some tips? If so, please e-mail me. Thanks, I appreciate it.
لوا: من متاسفانه در مورد رزومه های تحصیلی یا اینجور استیتمنت ها واقعا اطلاع زیادی ندارم. بهترین راهش اینه که با کسی که جدیدا این کار رو کرده تماس بگیری. یا بچه های دانشجوی اون دانشگاه.
متاسفم که کاری از دستم برنمیاد.
Maryam
January 23, 2007 08:06 PM
معركه بود
مثل هميشه لذت بردم
باران
January 23, 2007 11:17 PM
دلم می سوزه برای این آدم ها
آیدا
January 23, 2007 11:59 PM
بلوط جان فکر نمی کنی هرکس حق داره راجع به زندگیش تصمیم بگیره و همونطور که میخواد زندگی کنه؟؟؟ منم سریال نرگس رو ندیدم ولی به خودم اجازه نمیدم حتی در ذهنم کسی رو به خاطر دیدنش تحقیر کنم یا آدم سبکی بدونم ...در این صورت اون من هستم که سبک مغزم چون تمام فکرم به تحلیل کردن یکی دیگه گذشته.
Kimia
January 24, 2007 12:55 AM
روزمرگی نوشتنی که بتونه اینقدر قشنگ تا آخرش آدم رو بکشونه کار هر کسی نیست هنر می خواهد. خیلی قشنگ بود لوا جان
پانی
January 24, 2007 03:09 AM
لوا جان با خوندن این نوشته ات یادم اومد که اگه اشتباه نکنم مدتی قبل هم راجع به این خانم نوشته بودی که واسش کار مربیگری شنا با مزایای خوب پیدا کرده بودی و شوهرش اجازه نداد ازاین موقعیت اکازیون استفاده کنه ! حست رو خیلی زیبا نوشتی .
ع فیلم رو تو اینترنت دیده. اما نذاشته من ببینم. میگه خیلی بده. " چقدر تاسف اوره دقیقا داستانیه که در بسیاری از روابط وجود داره برای "اقا" !!! همه چیز مجازه اما برای زن و بهتر بگم از نظر من در این جور زندگی ها برای مستخدم خونه و ماشین جوجه کشی حضرت اقا هر چیزی قبلا باید از فیلتر اقا عبور کنه و مجوز بگیره . میبینیم که ایران و اروپا و امریکا هم نداره . اون فرهنگ پوسیده هر جای دنیا هم که باشی اگه خودت نخوای ازش رها بشی همیشه باهات همراهه .
لیلا
January 24, 2007 04:04 AM
سلام
در خیلی موارد شاید خود زنان ایرانی هم مقصرند ! خیلی وقتها خودشان هم دوست دارند یک زن سنتی ایرانی در اندرونی باقی بمانند ... نمی دانم اما من اینطور فکر می کنم .
با اجازه به مطلبتان لینک می دهم .
Mehdi
January 24, 2007 10:24 PM