
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
مهاجر و زبان گفتار
یادمه روزهای اولی که به اینجا رسیدیم یک خانواده قدیمی از دوستان مازندارنی سالهای دور پدر و مادر به دیدنمون اومدن. اونها سالها بود اینجا بودن و خوب صحبتها به زبان مازندرانی بود. خانوم مهمان که حرف میزد گاه و بیگاه کلمات انگلیسی رو قاطی زبان مازندرانی میکرد. چیزی که یادمه چون بعدش کلی بهش خندیدم این بود " منه منجر مره اف ندنه" به زبون فارسی یعنی " منجرم بهم آف نمیده" و به باز هم به زبون فارسی " ریسم بهم مرخصی نمیده".
خوب این خیلی تناقض بود. من کلی حرص خوردم که حالا فارسی رو با انگلیسی قاطی میکنی بکن دیگه مازندرانی رو چرا. خوب از این صحبتهای قاطی فارسی با انگلیسی بیشتر و بیشتر شنیده شد.
اوایل خیلی جنبه دفاعی میگرفتم نسبت به این قضیه. سعی میکردم فارسی رو قاطی نکنم. اما از همون شغل اول که کار تو ساب وی بود و من همکار فارسی زبون داشتم شروع شد. اصلا مسخره به نظر میرسید بگی گوجه و کاهو رو عوض کن. عوض کن رو فارسی میگفتیم و گوجه و کاهو میشد تومیتو و لتس. و کلمات و کلمات بعدی.
تو خونه هم وضع بهتر جلو نمیرفت. " بابا میل باکس رو چک کردی؟" " مامان این ویکند آف داری؟" و صدها جمله دیگه . این طرز حرف زدن شایع اینجا هست. جلوش رو نمیشه گرفت. " منجر" رو نمیشه فارسی درست ترجمه کرد. میشه ریس بخش ! اما همیشه ریس بخش هم معنی نمیده.
وقتی در مورد درس و مدرسه و کار مخصوصا میخواهیم صحبت کنیم اوضاع بدتر میشه. من نمیگم فارسی یادم رفته یا داره یادم میره. اما یه سری لغات تخصصی هستن. اگه استفاده نشن فراموش میشن. من اعتراف میکنم تنها ارتباط من با زبان فارسی الان همین وبلاگها هستن. گفتم که چقدر از بی سوادی مفرط مخصوصا تو زمینه کتابهای فارسی سالهای اخیر رنج مییرم. اما قبول کنید وبلاگها مرجع خوبی برای زبان فارسی تخصصی نیستن.
یکی از ترسهای من اینه که اگه یه روز یه مسافرتی برم ایران بقیه فکر کنن من دارم فارسی انگلیسی قاطی میکنم. من هنوز یادم نرفته وقتی یکی از فامیلها یا دوستان می اومد و این مدلی - که ما الان حرف میزنیم- حرف میزد چقدر بهش میگفتیم جو گیر شده و ندید بدید.
یکی دیگه هم این بود وقتی عکسی میرسید و مثلا طرف کنار درخت کریسمسش عکس انداخته بود کلی میگفتیم اینها چرا دوسال نرفته اینقدر خارجی شدن و چه معنی میده کریسمس. یا یادمه یه باری واسه سال نو - نوروز- به پسر عمه ام زنگ زده بودیم که تبریک بگیم اما سرکار بود و من کلی بهم برخورده بود که حالا یه روز رو نمیتونستن تعطیلی بگیرن و اینها چقدر زود رگ و ریشه شون رو فراموش کردن.
اما سال قبل که تحویل سال ده صبح ما بود و من سرکار بودم و مامان تلفن زد بهم , فهمیدم که اشتباه میکردم. مسئله فراموش کردن رگ و ریشه یا خارجی شدن نیست. مسئله بی اهمیت شدن نوروز یا مهم شدن کریسمس نیست.
نوروز به همه دور هم جمع شدن تو خونه مادر بزرگه و سر اینکه کی موقع سال تحویل از در بیاد تو دعوا کردنه. مسئله اون عطر نرگسه که گلهای مصنوعی اینجا ندارن. مسئله نقشه کشیدن واسه اون هزار تومن عیدی هست که اینجا وقتی همه کار میکنن و هرچی میخوان دارن, بی ارزشه.
کریسمس هم بهانه هست واسه هم رنگ شدن با جماعت. من درخت میذارم. تزیینش هم میکنم. مسخره ترین بخشش هم اینه که کریسمس همش در مورد مسیح هست. و برای من نا مسیحی ایرانی باید بی اهمیت تر هم بشه. اما بهانه هست برای شاید تغییر فضای خونه. برای همرنگ شدن. روح کریسمس رو که ما ها نمیفهمیم همونطوری که یه مهاجر تو ایران نوروز رو اونطور که ما میفهمیم درک نمیکنه.
از زبان شروع شد و به اینجا کشید. میخواستم از ترس فارسی انگلیسی حرف زدنم بنویسم. ترسی که سعی میکنم تو نوشتار کمترش کنم و بهتر بنویسم. اما همیشه پیش میاد کلماتی که از دستم در بره. و آرزوی نوشتن به زبانی که یادم میاد چند سال قبل میتونستم باهاش به خوبی بنویسم و از کلمات درست تر و رساتری استفاده کنم اما الان کلماتم محدود شده به کلمات تکراری و روزانه. به فقر خودم تو این زمینه آگاهم. واسه همین دارم تلاش میکنم برای دوباره سازی کتابخونه فارسی ام.
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
کیجا جان شه ترای ره هاکن!!!!!!!:D:D
hamshahri!!
January 18, 2007 01:54 PM
سلام لوا جونم. نه بابا این آقای ه بیچاره بی تقصیره. من به شدت ذهنا درگیر زبان خوندنم و هنوز مچ نشده ام باهاش. تا یه هفته پیش هم هر روز 5 ساعت می رفتم کلاس و مغزم هنگ کرده بود. کم کم دارم خوب می شم. هی هم می خوام بهت زنگ بزنم اما اعتراف می کنم یک کم خوف دارم که باهات حرف بزنم چون ارتباط مجازی با ارتباط واقعی خیلی فرق داره. وگرنه من چاکر شمام و بسیار هم ارادتمندم.ماچ
لوا: خواهر ما از کی تا حالا اینقدر خوفناک شدیم خودمون خبر نداریم؟ زنگ بزن. غیبت میکنیم دلمون وا میشه. صفای روحه.
آذر
January 18, 2007 02:19 PM
آخ آخ گفتی! موضوع اينه که ولی من دوست ندارم آخه فارسی يادم بره! خوبيش واسه من اينه که من خانوادم ايرانن. پس هر هفته مجبورم " کاملا" فارسی حرف بزنم:)
اما در مورد عيد و کريسمس و اينا، من خيلی بهش فکر کردم. با خودم گفتم يا من ميخوام اين فرهنگ را هر چی که توش هست حفظ کنم يا نه. ميخوام بچه ام هم عيد را مثل خودم جشن بگيره يا نه! اگه جوابش نه که خوب خیلی راحته و میشه مثل بقیه آدمهایی که دارن توی این مملکت زندگی میکنن. اما اگه جواب آره هست بايد دوبله سوبله واسش تلاش کنم! بنظر من کاملا اين امر شدنی هست ولی خوب سخته! ببين فکر ميکنم ما بلد نيستيم که جايی زندگی کنيم که اقليت هستيم و رسم و رسوممون رو هم نگه داريم. فکر ميکنی اقليت های ديگه که تو ايران و مخصوصا تهران زندگی ميکردن چه جوری پس دوام آوردن؟ همينجوری! خلاصه اينکه در نتيجه تفکرات فراوان نتيجه گرفتم که نخير! بنده ميخواهم ايرانی بمانم! در نتيجه تمام رسم و رسوم ها رو هم تمرين ميکنم! اگه بايد واسه تحویل سال باید مرخصی بگيرم ميگيرم! چون برام مهمه که اون لحظه سر سفره هفت سین باشم. سبزه سبز ميکنم. حتی سر کارم هم يه سفره هفت سين کوچک دارم:) فکر ميکنم مخصوصا اينجا از جهاتی خيلی راحت تره که خودت باشی. محدوديت نداری. ولی اين سيل اجتماع و کار و گرفتاری های ديگه هست که سختش ميکنه. واسه اون بايد باهوش باشی و دم به تله بازی هاشون ندی! آسان نيست ولی ميشه. نميدانم شايد چون عيد واسه من همه اون چيزايی که گفتی هست، که اينجا نيست. ولی اون لحظه تحويل سال واسه من يه دنياست! با هيچی عوضش نمی کنم. بيشتر از هميشه دلم واسه خانوادم تنگ ميشه اما نميخوام از دستش بدم.
ولی اصلا منظورم اين نيست که من کار درست رو می کنم! شايد بهتر اين باشه که آدم در اجتماع حل شه. ولی من خودم رو و فرهنگم رو و هر چی که مربوط به اون هست رو دوستش دارم و ميخوام که نگهش دارم.باید بیشتر از یه آمریکایی یا یکی که تو ایرانه سختی بکشم، اما انتخاب خودم بوده. اينم بهايی هست که می پردازم!
mahi
January 18, 2007 02:37 PM
خاخِر خَله بلائی خَله خجیر و خِش نویسِنی
لوا: تی فیدا برار جان. ته خار هستی؟
آرش
January 18, 2007 05:44 PM
یه درصدی از این قاطی حرف زدن مال این هست که معادل فارسی برای بعضی کلمات وجود نداره. خودت هم مثال خوبی زدی. بعد هم آدم با اونهایی که اینجا هستن حرف می زنه راحت تر هست که بگه مثلا دانشگاه اپلای کردم تا این که بگه تقاضای پذیرش کردم. ولی تو ایران این مدلی حرف بزنی همه فکر می کنن خودتو لوس کردی!!
من جزو اونهایی هستم که نمی پذیرم کسی تو نوشتنش کلمه فرنگی استفاده کنه. چون بنا رو براین گذاشتم که آدمها قرار هست موقع نوشتن یه کم فکر کنند و معادل پیدا کنند. برای همین به نظرم مسخره می یاد که می بینم یک نفر تو وبلاگش می نویسه:"مدیا". "سرچ"،"اکسرسایز" . همه اینها معادل درست حسابی فارسی دارند.به نظرم فقط لغت های علمی رو می شه معادل خارجیش رو تو نوشتن استفاده کرد و بس.
حالا البته این نظر منه!!!
لوا: نظر شما بسیار متینه خواهر.
سایه
January 18, 2007 06:18 PM
لوا جان
نباید خودتو سرزنش کنی.زندگی توی کشور دیگه به خاطر اینکه راحتتر بگذره احتیاج به این تغییرات داره. البته زبونی که باهاش بزرگ شدی به همین راحتی فراموش نمیشه. یه خرده دوباره تو محیط بری مثل سابق میشه.
راستی از تبریکت ممنون.
لیلا
January 18, 2007 06:46 PM
حالا شما ما رو داشته باش که یه سری کلمات جاپونی هم قاطیش شده تازه هم با درخت کریسمس عکس میگیریم هم تو مراسم چایی هم شب یلدا و...
هم تعظیم میکنیم هم وات د ف... میگیم هم به هم دیگه میگیم جیگر.
یه چیز هچل هفتی شدیم که خودمون هم نمیدونیم چی هست.
بي تا
January 18, 2007 10:05 PM
لوا جان. این حرفت راجع به زبان رو خوب متوجه می شم. بعضی موقع ها برای خودم هم همین مشکل پیش میاد، هرچند که وسط لس آنجلس زندگی می کنم و مثلا" تهرانجلس، اما به لطف اینکه رشته ام مهندسی و دکتری نیست، اصلا" ایرانی و فارسی زبان نمی بینم! شاید باید با هم پای تلفن حرف بزنیم که فارسی هردومون تقویت بشه...
در مورد کتابها. خیلی لذت بردم از دوتا نوشته ات در مورد کتاب ها. هم قصه های عاشقانه رحمت آقای اعتمادی و خانم استیل جالب بودند، هم شاهکارهای درويشيان و بقیه. اما بهت توصیه می کنم جامعه شناسی نخبه کشی رو خیلی هم جدی نگیری و دیگه دست هم به کتاب های آقای دورانت نزن! کتاب تاریخی خواستی به خودم بگو!!
اگر واقعا" می خوای کتابخونه فارسیت رو تکمیل کنی بمن بگو. می تونم چندتا کتاب برات بفرستم...
لوا: هی من به بعضی ها میگم خداداد چقدر ماه , بقیه میگن برو بابا. چشم. دارم تحقیق میکنم ببینم از ایران چطور میشه فرستاد. واسه لیست کتابهای تاریخی که میخوام حتما باهات تماس میگیرم. تی فیدا ریکا جان.
Khodadad
January 18, 2007 11:25 PM
در ضمن، یک لطف بزرگی در حق این برار همشه تشنه زبانت بکن. حاضری بهم مازندرانی یاد بدی؟؟
لوا: اگه تو تاریخ بهم یاد بدی آره. چه و نا؟
Khodadad
January 18, 2007 11:27 PM
اوه مای گاش
بلوط جان این دقیقا همونیه که منم میخواستم بگم، لیترالی
فیلینگ همه ما تو یه جورایی منشن کردی امروز
همیشه "آی واز لایک" باشی
لوا: نیویورک خوش میگذره برار جان؟ خواهر آزادی خوب بودن؟
Siah
January 19, 2007 12:07 AM
با سایه موافقم.
خواهر من 10 ساله امریکا ساکنه و شوهرش 30 ساله اونجاست.
تا حالا نشنیدم یک کلمهی انگلیسی وسط حرفاش !
یعنی اینقدر سخته فارسی حرف زدن ؟!
لوا: مساله فراموش کردن نیست سرزمین رویایی. مگه من فارسی فراموش کردم یا قراره بکنم؟ منظور من ترکیب این زبانها بود برای ساده تر حرف زدن. و میدونی که زبان برای این پویا هست که خودش برای ساده تر شدن کوشش میکنه. یعنی ما چرا فارسی پهلوی رو به فارسی که الان هست تغییر دادیم؟ خوب چون ساده تر هست. من میگم این طور حرف زدن اینجا عادی هست و من دوست ندارم تو نوشتارم این باشه.
سرزمین رویایی
January 19, 2007 03:52 AM
من خودم کمکت میکنم لوا جان. از همین الآن شروع میکنم. هر روز ۳-۴ تا کلمه برات یاد آوری میکنم که یادت نره. باشه؟ آفرین دخمل خوب.
بابا: کسی که مامان اشتباهی بهش گفت آره.
مامان: نظافتچی ۲۴ ساعته که دستمزدی نمیخواد.
شیر: ترکیب ۹۰ درصد آب خوراکی و ۵ درصد شکر و ۵ درصد ترشحات پستان گاو ماده
دانشگاه: محلی برای گذران وقت سال های ۱۹ تا ۲۷ سالگی جوانان
وبلاگ: محل گناه و فساد و ....
شاخص بورس: عدد ۴ رقمی که گاهی خدای نکرده میرسه به ۵ رقم
گونی: ابزار مصونیت (و نه محدودیت)
شاشبند: یکی از حالت های عادی روزانهٔ مردمه. یک چیزی مثل خواب آلودگی
هوای پاک: توهّم بورژواهای اروپایی
کتاب: وسیلهٔ برای پیاده کردن مخ جنس مخالف در پارکها و سینما ها
خوب دیگه واسه امروز کافیه. بقیهاش باشه برای بعد.
جالباتی که من دیدم
January 19, 2007 05:27 AM
سلام و خسته نباشی
مطالب خوبی را تو وبلاگت خوندم. بویژه مطلبی را که درباره ساختن جوک برای شمالیها نوشتی . وقت کردی سری به سایت ما بزن.
موفق باشی
http://www.shomaliha.com/
Makan
January 19, 2007 05:48 AM
dar morede mozoee jaleby harf zady, man ham dorost hamin moshkel ra baad az omadan be amrica daram.
avysa
January 19, 2007 07:53 AM
نمي دونم امروز که از رفتار تهوع آور و خلاف منطق مردم اين سرزمين آنقدر دل شکسته ام که تنها چيزي که آرومم ميکنه دوري و عظلت از اين همه پستي و ظلمه اگر جاي تو بودم و مي تونستم جايي زندگي کنم که حتي زبان فارسي رو فراموش کنم چه حسي داشتم؟
آيا نگران بودم يا با کمال ميل حتي فراموش کردنش رو تسريع هم مي کردم؟
سهراب-صادق
January 19, 2007 08:37 AM
فكر مي كنم آدمها با محيط سازگار ميشن و اين غير قابل كنترله ...
mahtob
January 19, 2007 02:02 PM
لوا جون سلام
می خوام تجربه ای رو بگم،من مدتی که در هند زندگی می کنم،میدونی که زبان انگلیسی به اصطلاح زبان دوم این کشوره از زمان سلطه انگلیس ها،یعنی بیشتر قشر با سواد این کشور می تونن به زبان انگلیسی بخونن و بنویسن و حرف بزنن،این تداخل زبانی باعث شده که بسیاری از لغات زبان اصیل هندی یا فراموش بشه یا خیلی خیلی کم استفاده بشه چون معادل انگلیسی اون جایگزینش شده.گاهی که دوتادوست دارن با هم حرف می زنن و یا بحث می کنن اونقدر بانمکه که نگو،ظاهرا دارن هندی حرف می زنن اما یه جمله در میون کانال عوض میشه.این نوع حرف زدن در دیالوگ فیلم های جدیدشون بارزه.مسئله ای که تومطرحش کردی مدت های مدیدی ذهن منو به خودش مشعول کرده بود و تا خودم مثل تو باهاش مواجه نشدم درکش نکردم،می دونی این مخلوط کردن دو زبان موقع حرف زدفقط مختص من و تو،یا دوستان هندی من نیست،بقیه اقوام هم باهاش درگیرن.شاید هم این خاصیت کلمات انگلیسیه که خودشون و به زور تو جملات زبان های دیگه جا می کنن!!!!ناسلامتی زبان اینتر نشناله دیگه!!!!
یه چیز دیگه :تعداد لغت فارسی هم در زبان هندی فراوون، که نتیجه چندین بار حمله و استیلای پادشاه های ایرانی بر این سرزمینه.
به روایطی تعداد این لغات 5000 تاست .یعنی یه روزی بوده که لغات فارسی خودشون و تو جملات هندی جا می کردن.مثل لغات عربی که خودشون و تو جملات و زبان فارسی جا کرده اند.تاریخ ثابت کرده اختلاط دو زبان اجتناب ناپذیره هرچند که دردناکه.
لوا: مرسی دوست خوب از اطلاعات مفیدت از یه کشو ردیگه.
farghaneh
January 20, 2007 12:39 AM
بلوط جان بر خلاف اینکه گفتی اینها مسئله ای نیست اتفاقا میخوام بگم مسئله همین هاست. صد در صد فرقی هست بین شما و اون ایرانی که هویتشو فراموش نمیکنه.
کیمیا
January 20, 2007 10:28 PM
سلام. من یه مازندرانی مقیم تهرانم که دارم تلاشم رو برای رفتن به استرالیا میکنم. از دیدن وبلاتون خیلی حال کردم. دیدم شاید جاداره یه چندتا جمله مازندرانی غلیظ بگم شاید بقیه هم خوششونبیاد:
خاخرجان، کدبانوگیری، اتی امزنا دارنی مره هدی؟ یا این یکی:
گته نماشونه صحرت ره غم بهیته....گته چپونه سره نمد کلا ره نم بهیته.
سعید هاشمیان
January 21, 2007 10:43 AM
فكر كنم بخش دردناك ه ماجرا اين باشه كه تو ايران باشي و اين اختلاط زبان هاصورت بگيرد و گاهي حتي يه جورايي متمدنانه به نظر برسد.
اما اينكه تو يه كشور ديگر باشي اجتناب ناپذيره ولي اينكه فرهنگي كه توي اش بزرگ شديم چقدر در مقابل نفوذ عامل خارجي پايدارتر باشه (منظورم از عامل خارجي هر چيزي غير از همان داخليه هست، حتي گفتار و كلمات خارجي) باعث ميشود كه اين اتفاق ها دير تر بيافتد و يا يه جورايي اون عامل خارجي رو با گفتار و كلمات همرنگ ميكنند اما هر چه اين نفوذ پذيري بيشتر باشه گفتار خودمون بيشتر در خارجيه هضم ميشود. و اين ميزان نفوذ پذيري دست افراد به تنهايي نيست. اينكه شما به خاطرش احساس ناراحتي ميكنيد كلي هم تحسين برانگيز است يعني اينكه ميخواهيد مقاومت كنيد.
فكر كنم خواندن وبلاگ ها كه در انها فرهنگ شفاهي ايران بيشتر ديده ميشود، موثر تر باشد تا كتاب ها كه فرهنگ نوشتاري دارد.
شرمنده كه حرف هايم بي معنيه
لوا: کی گفته بی معنیه؟
anonymouse
January 22, 2007 11:05 AM