
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
چهل درجه زیر شب!
هیچ فکرش رو کردید که کتابهای ر- اعتمادی و فهمیه رحیمی و دانیل استیل چقدر به بلوغ ما ها کمک کرده؟ البته لازم به ذکر هست که هیچ کدوم از خواننده های اینجا هرگز نه اسم این نویسنده ها رو شنیدن و نه یک بار کتابهاشون رو دیدن چه برسه به خوندن اینها. ولی این بنده کمترین همین جا اعتراف میکنم اگه دانیل استیل نبود من الان در موقعیتی که هستم نبودم. البته خوب الان هم در هیچ موقعیت خاصی نیستم . کلا عرض کردم.
خونه ما و خونه مادربزرگم اینها کنار هم بود. یعنی تو یه کوچه بود. خاله هام هم همه مجرد بودن اون دورانی که من دبستان و راهنمایی میرفتم. فکر کنم کلاس چهارم ابتدایی بودم که کتابخونه پشت کتابخونه خاله وسطی رو کشف کردم. کتابخونه پشت کتابخونه , کتابخونه ای بود که توش پر از کتابهای قهوه ای جیبی بود که جلد نداشت و من فکر کنم خاله وسطی اونها رو از اکبر - خوشتیپ اون موقع محل که عینکی هم بود و همه دختر بزرگ ها دلشون میخواست با اون تو گروه وسطی باشن- میگرفت. این آقای اکبر فکر کنم بعدا با خاله بزرگ سر وسر پیدا کرد. چون من چند دفعه دیدمشون که باهم میرفتن تو اتاق در رو میبستن. از بحث خارج نشیم حالا. من وقتهایی که بعد از ظهری بودم کویتم بود. چون خاله ها همه دبیرستان میرفتن و همیشه صبحی بودن. من هم میرفتم اونجا و شروع میکردم به کتابخوندن. یه سری کتابها ایرانی بود. یه سری هم خارجی. خارجی ها داستان یه کارآگاه بود که یه دوست دختر داشت. داستانهای آل کاپن هم بود. یه گنگستری بود. یادم نیست اسمها رو. ولی س.ک.س .ی بودن. ( این رو خوب یادمه). کتابهای جیبی قبل انقلاب بودن لابد.
کتابهای ایرانی رو هم بعدها فهمیدم نوشته های ر- اعتمادی هست. یه کتابی بود که تا آخر عمرم نفهمیدم چی شد آخرش. چون کتاب نصفه بود. اکبر لعنتی!.اسم کتاب بود چهل درجه زیر شب. قصه اش هنوز به شدت یادمه. یه پدری که ورشکسته میشه و میره شمال که خودش و دوتا دختر و پسرش رو بکشه. این وسط دختره عاشق پسر ویلای همسایه میشه - و خدا میدونه من چند بار اون صفحه ای که اونها با هم خوابیدن رو خوندم- و پسره هم عاشق منشی پدره میشه که از قضا پدره هم عاشقش شده...آقا ما تا اونجا خوندیم که این دختر منشی خود کشی میکنه و میرن بیمارستان ...و من هنوز بعد پونزده سال ( گیریم که ده سالم بود اون رو خوندم) نفهمیدم که آخر این قصه چی شد.
راهنمایی که رفتیم دانیل استیل مد شده بود و فهیمه رحیمی. دانیل استیل رو من از بچه ها میگرفتم و بعد با مامان باهم میخوندیم. یعنی نه اینکه با هم بخونیم. یعنی اون هم میخوند. یادمه اولین بار واژه همجنسگرا رو تو یکی از کتابهای دانیل استیل خوندم. یعنی اون گفته بود همجنسباز. حالا به هر حال. کلی با بچه ها سر اینکه آخر کتاب چی میشه بحث هم میکردیم.
فهیمه رحیمی افت کلاس بود. اما همه یواشکی میخوندنش. اتوبوس و پنجره و از این حرفها...کتابهای اون حال نمیداد بعد از خوندن کتابهای خارجی قبل انقلاب. ولی خوب. کاچی به از هیچی. تریپ عشق و این حرفها بود.
دیگه دبیرستان بامداد خمار اومده بود و جسد های شیشه ای - با عرض معذرت از دوستاران حضرتش ولی واسه من در همون حد ها بود- اما دیگه یاد گرفته بودم اصل قضیه رو. دیگه خوندن صحنه بوسه یا عشق بازی شکم آدم رو اون مدلی ( میدونید کدوم مدل رو میگم؟ همونی که یه جوری میپیچه) نمیکرد.
اون موقع ها که ماهواره و اینترنت نبود. ما بودیم و تنی که یه چیزهایی رو میخواست اما نه میدونست چی هست و نه میدونست چه جوری باید بدستش بیاره. شاید همون موقع که به بچه های مدرسه های کشورهای دیگه یاد میدادن از کاندوم چطور استفاده کنن , ما دلمون به همون پیچشهای شکم خوش بود. شاید اگه اون ر- اعتمادی خوندنهای یواشکی دبستان نیود بعد ها این نمیشد.
میدونم گفتن این حرفها الان خنده داره. احتمالا هیچ کدوم از ما ها دیگه وقتی واسه این کتابها و مجلات - و ایضا وبلاگهایی- که زرد گذاشتیم اسمش رو نداریم. اما قانون عرضه و تقاضا رو یادمون نره. هنوز هم کسانی هستند که برای رسیدن به چیزهایی که برای ما بدیهی شده و تکراری احتیاج به دیدن و خوندن همین ها دارند.
اینبار که خواستیم تو کافه ای سیگار بکشیم و قهوه تلخ بخوریم وغصه بخوریم از دیدن این همه زردی , یه ذره به اون پیچشهای شکم فکر کنیم و بلوغی که برای همه در یک سن به دست نمیاد.
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
والا من نمیدونم بقیه چقدر کسر شانشونه اما من دانیل استیل زیاد خوندم. دوست هم داشتم چون قلمش میگرفت آدم رو. الیته مترجمش هم خیلی مهم بود. اولین داستانی هم که ازش خوندم پیوند بود که دختره توی تصادف تموم صورتش رو از دست داد و مامان پسره گفت خرج جراحیت رو میدم به شرط اینکه از زندگی پسرم بری بیرون. بد هم نبود. اون دفعه توی فرودگاه هم میخواستم جایی برم یه کتاب همینجوری خریدم که مغز نمیخواست خیلی هم چسبید. بعضی وقتا واسه استراحت لازمه.
Anar
January 11, 2007 02:41 PM
من هم این کتاب رو خوندم! ولی اصلا نپرس الان ازم که آخرش چی شد! فقط بگم که آخرش مثل آخر همه کتابهای ر اعتمادی مرگ و میر بود. من هم کلی از این کتابهای س.کسی با دوستام می خوندم. من از کتابخونه پسرخاله ام که چند سال از من بزرگتر بود می دزدیدمو م یبردم یواشکی مدرسه(با وضعی که حتی کیفهامون رو می گشتن!) و با دوستم عوض و بدل می کردیم. ولی س.کسی ترین کتابی که اون دوران راهنمایی خوندم، کتابی بود به اسم "باشرفها" . کتابی بود که مثلا می خواست با نشون دادن گول خوردن یک دختر از طرف مردهای اطرافش به دخترهای دیگه درس عبرت بده! ولی نشون به اون نشون که تنها چیز جالب این کتاب صحنه های همخوابگی این دختره با مردها بود که شاید با دوستم صد بار دورش می کردیم و سعی می کردیم برای همدیگه معنی کنیم که یعنی چی آخه؟!! مگه می شه؟ :))...و آخرش اینکه: کاملا باهات موافقم، به نظرم من کتابهای اینطوری که شاید اسمشون هست "مبتذل" به همون لازمی هستن که کتابهای خوب و جدی. همونقدر که موسیقی "مبتذل" و فیلم "مبتذل" رو لازم می دونم. این بستگی به ما داره که دلمون میخ واد کجا قدم برداریم، و حتی اگر خیلی هم پیشرفته شده باشیم در تفکرمون، چه اشکالی داره گاهی به سطح اومدن و آروم و بیخیال شنا کردن؟
لوا: امشب دختری میمرد رو بگو!
شبنم
January 11, 2007 02:50 PM
وای وای وای. چه اشاره ی محشری کردی به این پیچش دل. البته کتاب و فیلم از این دل پیچه ها به من نمی دن و این حالت به من یکی فقط موقع یادآوری لحظه های مشترک با بی اف های فعلی و سابق دست می ده و عجب لذتیه. عجب لذتیه... کلی حال کردم که فهمیدم مشترکه بین همه و بقیه هم از این ها دارن!
لوا: آره بابا. یونیورسال هست این دل پیچه لعنتی خوشمزه دوست داشتنی.
Elize
January 11, 2007 02:56 PM
من رو ياد همين دوران ها با همين خاطره ها و همين كتاب ها انداختيد. من كه لذت بردم. ممنون
anonymouse
January 11, 2007 03:20 PM
آره برا همه وجود داره. اون موقع که ما هم بودیم کتابای عزیزنسین مد شده بود!
لوا: اون رو هم والا من کم نخوندم. کلی تجسم داشتم با اون از سوتین های آویزون تو خیابونهای ترکیه.
سالهای ابری
January 11, 2007 03:30 PM
ها ها من هم یک همچین کتابخونه ای خونه خاله اینا بود. نتیجه اینکه هر وقت می رفتیم خونه شون من می چپیدم تو اتاق سر کتابهای شوهر خاله ام. این کتابی رو هم گفتی برام آشناست. دانیل استیل هم مال زمان دبیرستان ما بود. اونم تقریبا همه شو خوندم. تا قبل از اینکه هم بیام اینجا نشریات زرد! جایزه آخر هفته بود که به خودم می دادم :)
لوا: حالا همچی میگه مال زمان دبیرستان ما بود انگار من چند سالمه..گفتم بگم فکر نکنی نگرفتم تیکه ات رو...دونقطه دی. ( ای لاو یو)
maryamgoli
January 11, 2007 05:01 PM
آه من اول شدم
راست میگید
خیلی به دلم نشست
تجربه های مشترک
یاور
January 11, 2007 05:10 PM
خیلی جالبه اما فکر میکنم کتابهای دانیل استیل خیلی توی نسل چهار پنج سال قبل من رایج بود. یادمه خواهرم و همه قوم ازشون حرف میزدند اما دیگر به ماها نرسید.
ولی پیچش دل را خیلی بانمک نوشتی....من بار اول سر کتاب ربه کا اونطوری شدم.
سلیا
January 11, 2007 05:46 PM
چقدر بده که در راستای یادگیری انگلیسی نمی تونم فارسی بخونم و از کتاب های انگلیسی هم چون اجباریه و انتخاب خودم نیست لذت نمی برم. نسل من که با اینترنت دلشون یه جوری شد!
نوید
January 11, 2007 10:30 PM
می دونی لوا، تلخیش اینه که می بینی آدمای دورو برت تو سن های بالای 20 و حتی زنایی که ازدواج کردن و تو سن بالای 40 سالن هم هنوز دارن اینارو می خونن. یعنی به بلوغ نرسیدن هنوز؟
مینا
January 11, 2007 11:37 PM
آخ آخ گفتی لوا خانم!یادش به خیر
کاراگاه مایک هامر .میکی اسپیلن نوشته پرویز قاضی سعید. وحشت در ساحل نیل. مرگ در می زند
راستی اون داستان در جستجو قهرمان رو خونده بودید.پسرایرانیه رفت هنگ کنگ دنبال قاتلین بروسلی بعد با خواهر بروسلی ریخت رو هم!! یا کتابهای ر اعتمادی. تویست داغم کن و......کتابهای بدون جلد و پاره معمولا صفحات عشقبازیش بر اثر کثرت استعمال مستهلکتر بودند!!باید یک داستان در مورد اینها بنویسم.
با حرف شما کاملا موافقم این کتابها ما وخیلیها رو کتابخون کرد این بزرگترین حسنشونه.ممنون
لوا: وای آره. مایک هامر بود اسمش. یادم اومد. آی گفتی...
بایرامعلی
January 11, 2007 11:50 PM
منو یاد بچگی هام انداختی با این تفاوت که من تو 10 سالگی ربکا خوندم و دانیل استیل رو در زمان دانشجوئی و راستش ر-اعتمادی رو هیچ وقت نخوندم ولی وقتی خوب فکر میکنم میبینم تمام کتابائی که خوندم یه جوری تو زندگی و روحیه و شخصیتم تاثیر گذاشته
hani
January 12, 2007 07:59 AM
yadame sadegh hedayato darvishyan ro ke too ketabkhoone peyda kardam va yavashaky shabha oon haro mikhoondam che hali behem midad.9 sal bishtar nadashtam amma ba oon ha zendegy ro lams lardam.az r etemady ye ketab bishtar nakhoondam oonam jeld nadash.yadesh bekhey .lava joon in postet mano be dorane doory bord.mamnoon azat
maman isan
January 12, 2007 10:45 AM
من هم بلد بودم کتاب بخونم. نه اینکه الآن دیگه سوادم نشت کرده باشهها، اما وقت برای رمان نمیگذارم. اگر یه روز بخوام کتاب بخونم، کتابهایی میخونم که بتونم ۲ ماه بعدش ۲ قرون ازش بکشم بیرون (مثل کتاب روشهای تخلیهٔ چاههای سرپر با عمق بیش از ۱۳ متر).
اما دلم ضعف رفت برای رمان خوندن. البته از اینا که میگی من فقط فهیمه رحیمی رو میشناختم که فکر کنم یک کتاب ازش خونده بودم. (وای که چه قدر با این کارم خودم رو انداختم تو جمع). یاد اون کتابهایی افتادم که شبها تا ۲-۳ میخوندم و فردا صبحش توی کلاس باید چشمام یکی در میون مثل چراغ راهنمای کامیون باز و بسته میشد. خوب گفتی بالام جان!
از فارست گامپ شروع شد، بعد پارک ژوراسیک و شراب خام، مرگ زیر آسمان آبی، دو داستان معتضدی و بعد تازه نوبت رسید به فهیمه رحیمی، یک بانوی جنگل خوندم، بعد یکی از این عشقی درب و داغونها بود که دیگه خیلی خز بود. گمشدگان! بعد یک کتاب بود روانشناسی عشقبازی. چیزای خوبی توش نوشته بود. البته کتابش مال قبل از انقلاب بود. و کتاب کمدی «شکار مگس» که ۱۰ بار خوندمش. بعد تازه سیدنی شلدون رو شناختم و .... وای خدا چه حالی میکردم!!!
جالباتی که من دیدم
January 12, 2007 11:58 AM
لوا جان
این پستت منو پرتاب کرد به سال های دور دو سه سال قبل از انقلاب و من هم دبستانی بودم و کتابای ر.اعتمادی رو هم یواشکی و قاچاقی میخوندم :دی تقریبا همش رو : شب ایرانی . کفش های غمگین عشق ( در اون عالم بچگی با این یکی اینقدر زار زدم که نزدیک بود کور بشم ) بازی عشق . یک لحظه روی پل و............. اتفاقا این چهل درجه رو هم خوندم در واقع بیشترش رو گاهی دوره هم میکردم اسم قهرمان های داستان هم فرشته و کیوان بود و اون پسر اقاهه هم فرشاد و اون منشیه رویا . عرضم به حضور شما سرانجام پدر بعد از اینکه به عشق پسرش به دختره پی برد بنفع پسرش عقب نشینی کرد و البته اون دختر خانم هم نجات پیدا کرد و زندگی شیرین شد :دیییییییییی ناگفته نمونه که منشیه عاشق پدره بود که سن بابای خودش رو داشت اما سرانجام متقاعد شد که بدلیل تفاوت سنی مناسب هم نیستن . کتابای دانیل استیل رو هم چند سال قبل خوندم و از پیمان و دایره کامل (اون دختره که تو یه پارتی مورد تجاوز پسر صابخونه قرار گرفت و تا سال ها بعد تحت تاثیر این اتفاق از پسرها گریزان بود ) خوشم اومد . الان که یادم میفته میبینم خداییش چقدر این کتابا بقول تو زرد بوده ! اما در اون نتیجه گیری نهایی باهات موافقم .
لوا: آه . چه پایان دل انگیزی داشت ها! منو بگو پونزده سال مونده بودم تو کف این پایان. اسمها رو هم ماشالله چه خوب یادته.
این پست کلی خاطره شد واسه همه.
لیلا
January 12, 2007 12:26 PM
بلاگ وزین و پرملاتیه.
سیو کردم سر فرصت تهشو در بیارم.
یاعلی
من او هستم
January 12, 2007 01:31 PM
یادش بخیر چقدر احساس می کردم بزرگ شدم وقتی راهنمایی بودم و این کتابهارو می خوندم که توش ماچ و بوسه داشت
samira
January 12, 2007 02:45 PM
لوا جان سلام عزيزم. جواب سوالت Pasadena است . و اما من اين کتاب چهل درجه زير شب رو خوندم ولی هر چی فکر می کنم يادم نيست آخرش چی می شه. حالا همه ی اينها رو ول کن، "کفش های غمگين عشق" ر-اعتمادی رو بگو که چه ها کرد با ما. آی گريه کرديم، گريه کرديم و با خواهرم تا چند روزی عزادار بوديم...
لوا: من مامانم میخوندش. اما به روی همدیگه نمیاوردیم. شما خانوادگی ظاهرا به بلوغ رسیدین.
این کفشهای عمیق عشق رو نشنیده بودم والله.
مرسی هم از جواب سوال.
نازخاتون
January 12, 2007 05:09 PM
اينها تجربياتي است كه معمولا ترجيح مي دهيم بيان نكنيم!
Mohammadreza
January 12, 2007 08:40 PM
I remember once doing a kind of research, inspired by the Book forum in the old Peyam BBS, in the highschool days, about the role of female characters in contemporary novels of Iran. I gathered any novel I'd heard about which contained significant female characters, from Boofe Koor to R. Etemadi stuff. The most shocking novel
I found was "Tooti" by Zakaria Hashemi. It was even hard to find it in those gloomy basements of Enghelab bookstores. It was all about sex in an explicit and obscene way! I should mention that the text was extremely astounding apart from the content. It's worth to mention that the most grotesque sexy novel (?) I've ever read is Juliette by Marque De
Sade. It's 1200 pages, containing explicit sexual tortures in the last 800 pages! It was his main book which led to the definition of the well-known psychological disorder called Sadism. We were lucky that there is no farsi translation of
Sade works in Iran, otherwise we would have all turned to psychos instead of bookworms in the highschool days ;) However, I recommend reading (or at least looking through) Sade's book for the sake of sexual
history of mankind.
لوا: میگردم تو کتابخونه دنبالش. مرسی از نظرتون.
Behtash
January 12, 2007 11:29 PM
آي گفتي ! آي گفتي! من فهيمه رحيمي رو بعد از دانيل استيل خوندم و خوشبختانه ازش خوشم نيومد، نثرشو دوست نداشتم، هي به جاي "است" ميگفت " مي باشد" و از اين چيزا، ولي تو يه دوره اي (اول راهنمايي) دانيل استيل خيلي خدا بود بعدشم كه سيدني شلدون(يه بار يه آقاي خيلي متشخصي_منتقد فيلم بود_ ازم پرسيد فلاني كتابم مي خوني؟ من با غرور تمام گفتم بله زيادم مي خونم، گفت چي مي خوني ؟ گفتم: سيدني شلدون!!بنده خدا همچين چپ چپي نگام كرد كه آب شدم رفتم تو زمين!)از دانيل استيل با پيام خيلي حال كردم، تو يه 24 ساعت خوندمش، توي گوشمم واكمن بود(اندي، اون آلبوم عشق من، عشق تو)هنوزم وقتي آهنگاشو مي شنوم دلم يه جوري ميشه، من و خواهر دوقلوم با هم مي خونديم، هنوزم هردوتامون با وجود اون همه كتاب درست و حسابي كه خونديم اين يكي يه حس ديگه داره واسمون، ولي خب بعد از يه چند سالي خود به خود گذاشتمشون كنار، رفتم سراغ گراهام گرين(چه پيشرفتي!!!) ولي با حرفت كاملاً موافقم اينا باعث شدن كه حالا به نظرمون زرد بيان، شايد اگه نمي خونديمشون حالا هنوز يه ارزشي داشتن واسمون!
آريانا
January 13, 2007 01:03 AM
خوب من حقیر ناچیز بی کلاس عارض میشم به خدمتتون که هم دانیل استیل خوندم هم فهیمه رحیمی! منتهي قصه هاي فهيمه خانوم رو اصلا باورنميكرىم و كلللي صفحه ها رو نميخونىم و نه طريه ميكرىم نه ميخنىيىمز اما دانیل استیل قابل تحمل تر بود.
پوپک
January 13, 2007 01:43 AM
راستش اون موقعی که همسن و سالهای من از این کتابها می خوندن من ایزاک آسیموف می خوندم بعد تر اش هم مطهری و شریعتی و سروش حتی ( این بع تر اش ، راهنمایی بود ) !!! از فهیمه رحیمی و ر. اعتمادی هیچ کتابی نخوندم اما "راه دراز خانه " دانیل استیل و " بامداد خمار " رو دانشجو بودم که خوندم خیلی هم گوگولی بودن !!!! ( کتابهای زرد هم می تونن گوگولی باشن خب ! )در ضمن دلم هم هیچ جوری نشد ! شاید چون تو اون سنس که باید نخونده بودمشون .
مریم _ شمعدانی ها
January 13, 2007 01:52 AM
"كويتم بود"!!! عجب اصطلاح جالب و بامزهاي! با اينكه خيلي مفهومش مشخصه ولي تا به حال از هيچ ايراني نشنيده بودم!
لوا: واقعا؟ تکیه کلام ما بود اون دوران.
saraس
January 13, 2007 04:32 AM
خوشحالم که مشکل حل شد بابت موندن در کف پایان داستان :دی راجع به اسامی هم باورت میشه اگه ازم بپرسی دیشب شام چی خوردی یادم نیست اما اسامی قهرمانای کتابای اون سال ها چنان یادم مونده انگار به لوح سینه ام چسبیده ! یعنی تک تک این کتابای ر.اعتمادی اسم قهرمان های داستان یادمه مخصوصا دختر و پسر نقش اول داستان .
لیلا
January 13, 2007 04:45 AM
سلام! خدا وکیلی اینو خوب اومدی!من از12 سالگی کتاب میخوردم
تازه14 سالم بود که بالزاک رو خورده بودم...با اینحال آقا یکی این کتاب پنجره رو به ما داد مادیوونه شدیم...بی اغراق 100 بار خوندمش...تا اینکه مامانم اینا گرفتن قایمش کردن تازه میرفتم یواشکی برش می داشتم میخوندمش...
پشمالو
January 13, 2007 04:54 AM
حالا من یه نکته ای بگم راجع کنجکاویم به مسائل س ک س ی یه کتابی تو کتابخونه خودمون به اسم "دکتر برای همه" که من کلی صفحات مربوط به س ک س رو می خوندم و کلی هم برام جالب بود درخصوص این رمانایی که گفتی بیشتر جنبه عشقیشون رو دوست داشتم!!!!ولی من هم بعضی صفحاتش رو چند بار می خوندم.
دی ناز
January 13, 2007 05:10 AM
اِ! پس بگو چرا به اینجا ! رسیدی!
Roya
January 13, 2007 09:15 AM
تو رو خدا وسط امتحانای ما از این پستا نزارین
هی این دل بی صاحب من قیلی ویلی می ره
از اون قیلی ویلی یای بدجور و سمج!
تصور کن آدم مجبور بشه کل سری هری پاتر رو تو امتحانا در عرض یه هفته بخونه.
از این پستا ننویسین . به دانش آموزای مفلوک این مملکت فک کنین..
مهتاب
January 13, 2007 12:53 PM
وای لوا... باورت میشه تا حالا فکر میکردم من غیر عادی بودم که اینجور حسها رو تجربه کردم؟ یادم میاد کتابهای ر-اعتمادی واقعاًپاره-پوره بود ولی عجیب خوندم. 40 درجه زیر شب رو خوندم ولی آخرش یادم نیست. کفشهای غمگین عشق یا تویست داغم کن. که اون زمان اینقدر فینقیلی بودم که نمیدونستم تویست اسم یه نوع رقصه. فکر میکردم منظورم بخاری تویست هست! بعد که کتاب رو خوندم هم فقط فهمیدم که بخاری نبوده!!! کتابهای دانیل استیل رو هم زیاد خوندم، اون زمان با زن داداش فعلیام این کتابها رو میخوندیم. البته اون موقع زن داداشم نبود! ولی یادمه کتاب سه جلدی سرینا بود مال دانیل استیل که 300 بار بعضی صحنههاش رو خوندم. حسابی نوستالژی بود این پستتها!
مریم مهتدی
January 14, 2007 01:58 AM
راستی یک چیز یادم رفت. کتابهای ر-اعتمادی دوباره تو ایران چاپ میشه به نام مهدی اعتمادی!اسم اصلیش که میدونید چی بود؟
ولی این سری کلی از کتابهای چاپ جدیدشو دیدم:کفشهای غمگین عشق -تویست داغم کن-شوک پاریسیوو غیره
خودشهم الان تو شهرک اکباتان زندگی میکنه
لوا: والا من نمیدونم اسمشون چی بود؟ دمش گرم ولی. کلی به ماها کمک کرده بود و خودمون نمیدونستیم.
بایرامعلی
January 14, 2007 02:03 AM
اره . کاملا یادمه . من دانیل استیل می خوندم . تقریبا هر کتابی که به دستم میرسید اما از اون خنده دارتر تلویزیون بود واسه ما که منطقه مرزی بودیم و تلویزیون یکی از کشورهای همسایه رو با کلی برفک می گرفتیم . من مرده این بودم که همه برن بیرون و بنشینم پاش و فیلمها رو تماشا کنم با صحنه های معلوم الحال . یادمه یه سریال میداد که کل بچه های مدرسه دنبالش می کردند و هر روز صبح گزارش قسمتی رو که دیده بودیم واسه اونایی که ندیده بودند میدادیم . صحنه های ماچ و بوسه رو به تفصیل !
نار تی تی
January 14, 2007 10:43 AM
لوا جان منم یکی از کتابای ر.اعتمادی رو نصه خوندم اگه اشتباه نکنم بازی عشق بود که کلاس اول راهنمایی از خاله جان کش رفتم ولی متاسفانه صفحه های آخرش نبود منم مثل تو همیشه به آخر قصه فکر کردم
anne
January 14, 2007 11:14 AM
یاد کتابایی که قبلنا می خوندم به خیر !
rizgul
January 14, 2007 12:42 PM
من قربون شکل ماه شما برم، خوب گفتم پست بنویسی به خاطر این که این کاره ای تو پست نوشتن در این موارد، وگرنه که می دونم تو از خود من بدتری!
.
آره عزیزم، ما خوبیم، البته اگه این خانوم «آ» که مستحضر هستید کی هستند اجازه بده!!! داریم کارامونو می کنیم برای فرار!
راننده ترن
January 14, 2007 02:37 PM
با عرض ارادت
اسم کامل ایشون رجبعلی اعتمادی بود.مدتها سردبیر مجله جوانان بودند وهمانطور که عرض شد الان در تهران زندگی میکنند. بد نیست یادی بشود از آقای ارونقی کرمانی نویسنده امشب دختری میمیرد و مرحوم کوروس بابایی نویسنده امشب اشکی میریزد.
ببخشید از بابت اظهار فضل.همش تقصیر شماست دنا لوا
آدمو یاد جوونی نکرده اش انداختید
:D
بایرامعلی
January 15, 2007 01:04 PM
سلام
واقعا روزهای ما چه بود و بچه های الان چه ...
شاید خیلی چیزهایی که من ( و احتمالا خیلی از هم سن و سالان من ) در سنین 18 سالگی هم نمی دانستیم بچه های 10 ساله امروز خیلی کاملتر می دانند . چیزی که اکثر ما آدم بزرگها داریم این است که دوران کودکی خود را فراموش می کنیم .
Mehdi
January 16, 2007 01:43 AM
من اون سالها خوره ضبيح الله منصو ی بودم و تمام اون خزعبلات و به عنوان واقعيات تاريخی قبول کرده بودم بعد نوبت اسماعيل فصيح .عجب سالهای بود 14 سالگی منطق الطير عطار زا خواندم .راستی کسی اريک فوندنيکن ميخوند؟
behdad
January 16, 2007 02:26 PM
راستي من توضيح المسائل را به اون قصد ميخوندم خيلی س ک سی بود و تخيدل ادم به کار ميفتاادا
behdad
January 16, 2007 02:40 PM
سلام
ممنون میشم اگر کسی اطلاعاتی از کتاب امشب اشکی میریزد به من بده
این کتاب رو من خوندم ولی به کسی دادم که و دیگه در دسترسم نیست
ممنون میشم!!!!
sahebdel
January 28, 2007 05:10 AM
چهل درجه زیر شب!
آخرش همگی میمیرند غیر از دخترش
که با پسر همسایه ازدواج میکنه و به خارج میره
سیده عفت خلخالی
February 9, 2007 05:38 PM
سلام
من هم به یاد قدیم ها افتادم.بچه که بودم ر-اعتمادی را می خواندم که سردبیر مجله جوانان قبل از انقلاب بود. البته مایک هامر (با داستانهای آبکی آن)وآرسن لوپن و شرلوک هلمز هم چاشنی آن بود. بعد بزرگتر که شدم کتابهای شوهر آهو خانم و آشیانه عقاب زین العابدین موتمن. ولی کتابهای ترجمه شده ذبیح الله منصوری بود که من را کتابخوان حرفه ای کرد. سه جلد بر باد رفته مارگارت میچل و کنت مونت کریستو الکساندر دوما را هم تا تمام نشد زمین نگذاشتم.کتابهای فهیمه رحیمی بعد اومد ولی وقتی دانیل استیل اومد دیگه همه را گذاشتم کنار وتمام کتابهایش را خریدم و گذاشتم توی کتابخونه. البته با کتاب کلیدسکوپ و پدر زار زار گریه کردم. سینوهه یادتون نره. الان می تونید توی اینترنت فایل اون رو پیدا کنید من دیروز پیدا کردم و تا تموم نشد از پای کامپیوتر بلند نشدم. یادتون نره اسکارلت (دنباله برباد رفته)را هم بخوانید
ایرانی
May 11, 2007 03:48 PM
سلام
خیلی ممنون از نوشته هاتون
من میخوام در مورد استادی بگم که الان خیلی حرفش در میان نیست
استاد پرویز قاضی سعید با اون قلم طلایی و قوی اش
تمام نوشته های این استاد برای همه ما , بی تعارف نوستالژی خاصی داره و ما رو یاد خیلی چیزها میندازه
بییایم نزاریم اسم این استاد کم رنگ بشه
من این مطلب را ذکر کردم چون هیچ جا و توی هیچ وبلاگ و سایتی حرفی از این استاد نیست
هر کسی از دوستان میان این جمع اطلاعاتی در مورد این استاد در اختیار داره خوشحال میشم با من از طریق این ایمیل ارتباط برقرار کنه
AlphaFilmsArt@gmail.COM
خیلی ممنون دوستان
حسام
July 2, 2007 12:29 PM
کی از پرویز قاضی سعید خبرداره؟
کوروش
September 7, 2007 01:00 AM