
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
توقف
دیروز به دوستی نکته ای رو به شوخی گفتم. گفت : " این تیکه دیگه قدیمی شده." گفتم تکیه کلامها و شوخی های ما در زمان خروج ما از ایران متوقف شده. مثل دفعه قبلی که دوستی بهم گفت " خالتور" و من فکر کردم چه لغت سنگینی بکار برده. حتما چیز خوبیه! یا این اصطلاحی که این دفعه شنیدم " داو" و " داو ترکوندن" ( شاید هم لاو ترکوندن) .
و همین نکته کوتاه من رو به فکر برد در مورد بقیه خاطرات.مثل آهنگها. دقت کردم که بعد از مهاجرت, از هیچ آهنگ ایرانی خاطره ای ندارم. از هیچ. شاید واسه همینه که آلبوم " دیوونه " منصور هنوز نو هست و من هنوز باهاش یاد اون رنوی سفید می افتم. یا دیگه هیچ آلبوم ابی خاطره ساز نشد. یا هنوز دلم میخواد برم فیلمهای قدیمی ( دهه نودی مثلا ) رو بگیرم و دوباره ببینم.
آهنگ ها و کلامها هم مثل بوی عطر هستن. به خودی خود اونقدر اثر گذار نیستن که وقتی تو محیط خاطره ها قرار میگیرن اثر ساز میشن. یه عطر وقتی رو تن کسی هست برای ما خاطره میشه. آهنگ ها و کلامها هم برای من همینن.
هر چقدر هم یه مهاجر سعی کنه تماسش رو حفظ کنه باز هم چیزهایی متعلق به بازار و خیابون ها هست. واسه همین هست که بعد از یه مدت غریب میشه. کلامها درک نمیشه و حرفها کمتر و خلاصه تر میشه.
بی ربط به موضوع بحث اما یادم میاد از وقتی دوره دبیرستان رو میگذروندم با خیل مهاجرت دوستان و اطرافیان مواجه بودم. همیشه افرادی که میرفتن به بی معرفتی متهم بودن. اینکه میرن و دیگه خبری نمیگیرن. هیچ وقت هم به خودمون نمیگفتیم که خوب ما چرا سعی نمیکنیم ارتباط رو حفظ کنیم.
حالا میفهمم که بخش بزرگی اش برمیگرده به این " حرف نداشتن های روزانه" . بخش عظیمی از صحبتهای ما با دوستانمون برمیگرده به وقایع روزانه مشترک دور و برمون. وقتی این وقایع دیگه مشترک نباشه و خاطره ها یکسان , حرفها هم کمتر میشه. و بعد از یه مدت غیر از صحبت در مورد گلوبال وارمینگ چیز دیگه ای نمیمونه. این رو دوست ندارم. اما جبری هست که ظاهرا شامل همه میشه.
یه چیزی هم بگم که این جو غمبار اینجا عوض بشه. دیشب بعد از یه صحبت تلفنی طولانی پر از خنده و غیبت که با یکی از دوستان عزیز اما ندیده وبلاگی داشتم وحید میگه : " ای بنازم قدرت شما رو...دو تا آدم که هیچ وقت همدیگه رو ندیدن, در مورد صد نفر آدم دیگه که اونها رو هم ندیدن ساعتها حرف میزنن و کم هم نمیارن."
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
نکته آخر خیلی باحال بود
:)
Mr.rizgul
January 9, 2007 11:25 AM
آدم هر چه قدر هم که سعی کنه گذشته و خاطرات خودشو فراموش کنه نمی تونه. بعضی چیزها باعث به خاطر اوردن خاطرات قدیمی میشه. هیچ چارهای هم واسش نیست. چون این یک قانونه. قانونی که میگه گذشته همیشه وجود داره و تو فقط حق انتخاب داری که خوبهاشو به خاطر بیاری با بدهاشو. این طور نیست؟
Jumper
January 9, 2007 11:36 AM
mmmmmm az un gheibat khoshmaze ha...jaye manam khali mikardid. omidvaram bade un mokalemeye telefoni behtar shode bashi
لوا: حالم بهتره. همه رو نگران کردم فقط. اون عکسی هم که واست نفرستادم جریانش اینه که هنوز نگرفتمش. خوش میگذری دردری خانم؟
maryam
January 9, 2007 11:59 AM
به وحید بگو ما خانومهارو دست کم گرفته ها
بگو تازه این که چیزی نیست کلی هنرنمایی دیگه هم بلدیم :)
موفق باشی عزیزم دز مکالمات تلفنیت
لوا: همون!
samira
January 9, 2007 12:15 PM
حرفهاتون کاملا درسته.یکی از دوستان حرف جالبی میزد میگفت برای مهاجرها ساعت روی همون آخرین باری که تو مهرآباددیدن وایمیسته.در صورتی که زندگی وتعقیرات ادامه داره.چند وقت پسیش به یکی از دوستان که بیست ساله از ایران خارج شده گفتم دارم آمارشو میگیرم!بیچاره هاج وواج مونده بود تا توضیج دادمیعنی ازش خبر میگیرم!برای همین خیلیها طنز ابراهیم نبوی رو نمیفهمند یا به فیلم مکس نمیخندندبارهم خدا پدر اینترنت رو بیامرزه وگرنه واویلا بود!1
بایرامعلی
January 9, 2007 12:47 PM
هممم ... همین که گفتی شاید خیلی درست باشد!
SoloGen
January 9, 2007 01:10 PM
به وحید بگو غیبت که میکنیم هیچی با این دوستان ندیده کار هم میکنیم، پروژه هم تعریف میکنیم، لازم باشه آب حوض هم میکشیم! حالا من فضولیم تحریک شد ببینیم این دوستت کی بوده؟ منم باهاش معاشرت میکنم؟ میشه منم با دوستت دوست بشم؟
لوا: میخواهید من رو دور بزنید دیگه؟ آره دیگه. شماره بدم به جایی اینکه زنگ بزنی حال من رو بپرسی زنگ بزنی با اون حرف بزنی؟
تازه من قلق تو دستم اومد. باید دپ شم و دم مرگ بیافتم که تو نگران بشی زنگ بزنی؟ این رسمشه؟ نه واقعا این رسمشه؟ تازه کلی هم با کلاسی اصلا نمیشه باهات غیبت کرد! اگه بدونی من چه آمار تازه ای دارم!!! نه خیر. نمیگم.
anar
January 9, 2007 01:52 PM
این بحثت رو دربست قبول دارم به خصوص شبیه سازیش با عطر رو. من امسال که ایران بودم با تمام وجود این توقف در اون موقعی که از ایران اومدم رو حس کردم ولی هنوز نتونستم با خودم کنار بیام که خوب در عوض یه سری مسائل کوچه خیابونی اینجا رو یاد گرفتم
نسترن
January 9, 2007 02:08 PM
بحث توقف و موندگاري تو زمان مهاجرت بر ميگرده به اينکه خاطرات هم توي همون زمان متوقف ميشه و شايد باعث قطع ارتباط باشه .
در مرد آدمه هم براي غيبت کردن اصلآ لازم نيست ديده باشيشون . حتي لازم هم نيست که وبلاگشون رو خونده باشي . ساعتها ميشه حرف زد ...
MED
January 9, 2007 03:13 PM
حیوونکی آقا وحید راست می گه، شما خانم ها در این ضمینه بی نظیرید.
ورجاوند
January 9, 2007 03:47 PM
mesle man o oni ke alan azash kheili vaghte bikhabaram ..
rahA
January 9, 2007 04:10 PM
جمله وحید خدا بود. فکرشو بکن که من و مریم گلی همیشه وقت کم می یاریم و کارت تلفنمون تموم می شه!!!!!
البته ما همدیگه رو دیدیم. ولی راجع به ندیده ها حرف می زنیم!!!
لوا: این تن بمیره راجع به من هم حرف زدید؟ ( خود تحویل گیری دیگه) جان من؟
سایه
January 9, 2007 05:16 PM
آخ گفتی ... دلم لک زده واسه یه تلفن طولانیه پر از غیبت ... ساعت چنده ؟ من برم سراغ تلفن !!!
مریم _ شمعدانی ها
January 9, 2007 09:35 PM
سلام . حق با شماست زندگی تو غربت حال عجیبی داره آدم و خوه ناخواه عوض می کنه حتی آب و هوا هم روی آدم تاثیر میزاره لحجه آدم هم عوض می شه چه برسه به موارد دیگه
hamlet
January 9, 2007 11:04 PM
انار راست میگه، بگو این دوستت کی بوده؟ ؛) من هم میخوام با انار دوست بشم!
ساعت شنی
January 10, 2007 12:07 AM
بلوطک جان تو وقتی می خواستی از ایران بری ترکیه که بری امریکا، چه طوری با دوست پسرت خداحافظی کردی؟ تو هم مثل بعضی ها اول دعوا کردی و به هم زدی بعد بی خبر گذاشتی رفتی که طرفت ناراحت نشه؟
لوا: جانم؟
ستاره
January 10, 2007 12:54 AM
من هم دچار اون آدمهایی شده ام که دوستهای خارج نشینو متهم می کنن به بی معرفتی ولی خودشون اند بی معرفتی اند
haji kensington
January 10, 2007 07:22 AM
جانم یعنی که منظورمو نفهمیدی؟ خب من همین طوری ازت به عنوان یک کسی که از ایران رفته این سوال رو کردم. آخه واقعا یکی رو دیدم که با یکی دیگه این کارو کرد یعنی اول باهاش دعوا کرد برای اینکه وقتی رفت ناراحت نشه و بعد از ترکیه خبر داد که اون جاست. می خواستم ببینم تو هم اگر همچین موردی بوده چطوری برخورد کردی که اگر نمی خوای بگی نگو.
لوا: نه والا. بنده همچین موردی نداشتم.
ستاره
January 10, 2007 12:59 PM
ببین در مورد این سوالت که پرسیده بودی از تو هم حرف زدیم یا نه، آره. فکر کنم حرف زدیم. اما موضوعش رو یادم نیست. در ضمن من در مورد تو با قاصدک هم حرف زدم و همین طور با دو تا وبلاگ نویس دیگه که تو نمی شناسی شون!!!!گفتم که راضی باشی!!!
لوا: بعله..خیلی ممنون!
سایه
January 10, 2007 09:53 PM