
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« هر دم از این باغ بری میرسد.
صفحه اصلی
توقف »
دورهای ناامیدی و از همه چی بریدنهام قبلا هر سال یکی دوبار بود. الان حس میکنم بیشتر شده. شاید به گفته ای یه دوره ای در حول و حوش هر سه ماه پریود.
این دفعه از اینجایی شروع شد که فرد جدیدی با مدرک فوق لیسانس با حقوقی کمتر از حقوق من استخدام شد. حقوق من بالا نیست. مال اون دیگه خیلی کم بود . هم رشته هم هستیم. میگفت دیگه کار پیدا نمیشه. مجبور شدم.
یه نمره ای هم که اصلا انتظارش رو نداشتم کار رو بدتر کرد. مثل بچه های کلاس اول زار زار گریه کردم. شاید همه بغض هم بهانه بود.
ماشالله هرچی دوست و رفیق هم داریم وضعشون از ما بدتر. یکی مهندسی فضایی نمیدونم چی چی رو داره میگه میخوام برم پمپ بنزین بزنم. اون یکی دکتر شده ماشالله از آیوی لیگ, میگه میخوام برم تو استارباکس کار کنم! اون وقت من به سرم میزنه برم سگ راه ببرم.
به توصیه دوستی هرچی فیلم زرد بود رو نشستم دیدم تو این دو روزه. Some Like It Hot , How to Lose a Guy in 10 Days
و What Women Want . افاقه هم نکرد. بدتر فقط دیدم که ملت چه کارهایی میکنن و من چه کاری.
باز هم به سرم زده که تسلیم رفتن بشم و برم مکانیکی بخونم. برای هزارمین بار به خودم لعنت فرستادم که چرا بلد نیستم آرایشگری بکنم و چرا حتی نمیتونم سبیل خودم رو بند بندازم. اون وقت یکی به من میگه برو سالن ناخن بزن!
اینهمه میخونیم که چی؟ بد زده به سرم درس و دانشگاه رو ول کنم. شبها برم یه رستوران کار بگیرم و بعد خونه بخرم. اصلا الان موندم با این رشته چه کنم.
میدونید. وقتی آدم هیچده سالش هست و وارد دانشگاه میشه کلی آرزوی بلند بالا داره. فکر میکنه دنیا رو عوض میکنه. فکر میکنه میره استاد میشه. جوونها رو نجات میده. اما وقتی بیست و پنج سالش میشه و بازهم خودش رو بعد از چرخیدن دور دنیا تو پله اول میبینه اونوقت چی؟
دیگه میدنه نجات دنیا همش حرفه و به کتاب و درس و اینها نیست. زندگی واقعی تر میشه. چقدر از خودم بدم میاد که بلد نیستم با دستهام کاری بکنم. کاری که فنی باشه. مکانیکی, آرایشگری, نقاشی, ورزش ...هیچ هنری بلد نیستم.
دلم میخواد مغازه خودم رو بزنم. نه رستوران. یه کافه کوچولو...یه مکانیکی. یه درست کردن بدنه ماشین . صافکاری. دلم همچین کاری رو میخواد. کاری که با دست انجام بشه.
به شدت احتیاج دارم به کاری که فکر نخواد و حرف هم نخواد. کاری که فقط با دست انجام بشه. ایران یه مدت بند کرده بودم به گونی. یه چیزهای خوشگلی با گونی درست میکردم. کارت و دسته گل و تابلو. یادمه برای دندون پزشکمون قبل اومدن یه تابلو خوشگل با گونی درست کرده بودم...
اول هفته هست و من باید بهتر بشم. چاره ای ندارم. همه هفته گذشته به فکر و خیال گذشت. یه نیروی محرکه لازم دارم که بتونم تصمیم درست بگیرم. یا مثل آدم برم راهی رو که دارم میرم یا صد و هشتاد درجه تغییرش بدم. نمیخوام چهار سال دیگه همینجا باشم. احتیاج دارم جلو برم. فرنگوپلیس خدا بیامرز اگه الان بود یه ایمیل بلند و بالا مینوشت و میگفت با خودت و دور برت مسابقه نده. هزار دفعه این جمله اش رو به خودم گفتم.
کاشکی تو این مملکت اینقدر این خدمات پزشکی اش گرون نبود که من فقط و فقط به خاطر بیمه درمانی مجبور به بودن تو یه کاری نشم.
واقعا رشته ای نیست آدم با چهار سال خوندنش یه پول معقولی در بیاره؟
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
hameye adamha har az gahi intor mishan, bad haleshoon bar migarde sare jash. be safar ehtiaj darin.
hajiwashington
January 8, 2007 10:56 AM
سلام لوا جون
من هم الان یه ماهی میشه اینجوری با خودم در گیرم ولی فکر کنم اونجا راحت تر بتونی تغییر رشته بدی اگه اشتباه نکنم وسط راهی و می تونی الان رشتت رو انتخاب کنی در هر صورت امیدوارم درست تصمیم بگیری ولی عزیزم مطمن با ش علاقه یه چیز دیگس و اگه رشتت رو دوست نداشته باشی همین وضعه
سارا
January 8, 2007 11:07 AM
اون با دست کار کردنو خیلی می فهمم! یه مدت تو کارخونه کار می کردم! مثلاً مهندس بودمو مسئول کنترل کیفیتو اینا! ولی هر روز که می یومدم خونه دستام تا آرنج سیاه بود! هر روزم می رفتم از همون مخلوط کارگرا (تاید و خاک اره) دستامو می شستم، ولی باز سیاهیاش می موندو مامانم دعوام می کرد!
اونجا که بودم حداقل 4 کیلو وزن کم کردم (تو کمتر از 6ماه). از 6 صبح از خونه می رفتم بیرون تا 9.5-10 شب. اما هنوزم اگه ازم بپرسن می گم آرامش بخش ترین دوران زندگیم بود! آدم کنار همه کاراش به کار بدنی هم احتیاج داره! حتی اگه شده ساعت محدودی از روز باشه (نه ورزش ها، دقیقاً کاری که یکم هم بدنی و بدون فکر کردن باشه)، فقط این وقت لعنتییییی!
راستش فکر می کنم آدم یه بخشی از خسته شدن روزانه اش باید کاملاً بدون فکر کردن باشه خلاصه!
مینا
January 8, 2007 11:12 AM
من حرف حاجی رو قبول دارم.
همهی آدم ها هر از گاهی دچار سردرگمی میشن. بیشتر هم نتیجهی فکر کردن زیاد به گذشته و آیندهست. به نظر من، گذشته رو فراموش کن، به آینده امیدوار باش و بخواه که یک زندگی معمولی داشته باشی.
سفر رفتن یا حتی تغییر دکور خونه هم میتونه تاثیر داشته باشه.
شاد باشی و موفق. ;)
Jumper
January 8, 2007 11:22 AM
Baloot jan,ina chizaee nist ke faghat zehne to ro dargeer kone.taghreeban hame kasaee ke be zendegee fekr mikonan be tamae in harfa miresan mohem ine ke ziad toosh ghargh nashi chon zamane ziadee ro az dast midy,manam kheili ba Sima movafegham,ie kam ham sai kon fekr nakoni age shod albate!
Parisa
January 8, 2007 11:23 AM
اگه ایران بودی میگفتم حسابداری.اگه بدونی چه پولی در میارن! اگه میخوای یه رشته بخونی که ز گهواره تا گور دانش بجوی بشی بیا مثل من شیمی بخون! دکتراش رو هم که بگیری بتزم بی پولی!!!!!
ستاره
January 8, 2007 11:53 AM
fosham nadia...vali age hosele dari 2 saale sakhto dars bekhooni badesh dige hamechi fargh mikone kaaretam hamoon tor ke mikhai dastie! ba dandoonpezeshki chetori?
leila
January 8, 2007 11:54 AM
trades people (plumber, carpenter, drywaller, etc) are making a huge money in Vancouver and all BC these days... the housing is booming here and these people make more money than engineers or prj managers...
Also real estate agents are making very good money here in vancouver and non of the above jobs require any school or univ education.
پاشو بیا اینجا که بیمه اش دولتیه و اصلا برای خدمات پایهء پزشکی (البته نه به کیفیت آمریکا) احتیاجی به داشتن کار نداری!
فقط سرماشو باید یه جوری کنار بیای ... به علاوه افسردگی فصلی اش رو که خیلی خیلی خصوصا میان خانومهای مهاجر رایجه...
بوس بوس
--سوسکی
من در 33 سالگی هنوز دارم گیج میزنم و دلم میخواست مثل تو با دستام کار کنم... ولی حیف که غم نان نگذاشت!
لوا: همه اینهایی که گفتی اینور هم دارن پول میسازن خفن. زبون ریل استیت رو ندارم. اما به طور جدی به بقیه فکر میکنم. من تو این کالیفرنیا از سرما میمیرم تو ونکوور که دیگه زنده نمیمونم تا حتی خودکشی کنم!
sooski
January 8, 2007 12:18 PM
accounting
نوید
January 8, 2007 07:57 PM
خوب لوا جان! تشخیص من این است که داری رسما مراحل افسردگی را طی میکنی! منتهی خوبیش این است که جملهی آخرت هنوز معقول است! چون ما هم اینجا همین را میگوییم!
و غیره!
January 8, 2007 10:54 PM
آخه آدمی که انقدر کارش درست میشه که هی مردم از روش کپی میزنند هم دچار این احساسات میشه.
من فکر کردم این درگیریها مال ما آدمهای معمولی ه. شما دیگه چرا خاله بلوط؟
به خدا این فرنگوپولیس ،هر جا هست یادش به خیر، راست میگه.
ببین این نخوت مال سرمای زمستون ه. من هم این روزها زیاد اینجوری میشم. بهار هم میشه نگران نباش.
بي تا
January 8, 2007 11:27 PM
salam baloot
ye modatie posthato mikhoonam, rastesh in post akharito kheili dark kardam!! man sali 5 bar injoori misham azizam,yani periode man kootahtar az 3 mah ye bare! midooni chi kar koni?! faghat sai kon relax bashi va bikhodi fekr nakon! bezar dorash begzare,ketab bekhoon,barnamehato modiriat kon va khodet afsare khodeto begir too dastet,va bezar begzare. bavar kon in behtarin kare! ino kasi ke fek konam 3 sal az to bozorgtare , va tajrobash ham az to bishtare dare behet mige! be men ham sar bezan.
shirin
January 8, 2007 11:41 PM
سلام لوا جان. از این احساسات تفکری پریودیک همه دارند. نگران نباش. اتفاقاً خیلی خوبه چون آدم باید هر از چند گاهی تو فکر فرو بره تا راهش رو چک کنه که ببینه کجاست. توی این شرایطه که تو در مورد کارهای دیگه به جز شغل و درست فکر میکنی. وقتی غرق درس و کارت هستی دیگه به این مسایل توجهی نمیتونی داشته باشی. به هر حال مطمئن باش وقتی از این حالت بیرون بیایی، حال و هوات خیلی بهتره و کلی در مورد راهی که داری طی میکنی اطمینان بیشتری پیدا میکنی. حالا یا مطمئن میشی که باید ادامه بدی و یا اینکه ول کنی. در مورد کارهای دستی هم این رو بدون که خیلی از کسایی که کار دستی میکنند، له له میزنند که به واسطهٔ کارشون مجبور بشند یک کتاب بخونند. اونور قضیه رو هم نگاه کن. اگر رستوران یا مکانیکی بزنی، مطمئن باش دلت برای این مقاله نوشتنها تنگ میشه. اما خوب اونجور کارها خوبیش اینه که آدم خروجی کارش رو زود و به صورت فیزیکی میبینه و حس میکنه که واقعاً یک کاری کرده. من خودم عاشق کار کامپیوتر هستم. چون آدم هم خروجی کارش رو میبینه و شبیه کارهای دستیه. و هم اینکه مرتب باید بخونی و بهروز باشی و کلی مطالعه و تفکر داره که اون یکی بُعد آدم رو ارضا میکنه.
جالباتی که من دیدم
January 8, 2007 11:48 PM
منم یه رشته ای می خونم که توش اصلاً پول نیست. ولی فقط خودم رو راضی کردم که معرفتم افزایش پیدا می کنه!( جدی این طوری فکر می کنما!)..و به اسرار ِ هستی پی می برم! :دی...ولی الانه رشته هایی که یه جوری به فایننس ربط پیدا می کنه همه جای ِ دنیا می شه باهاش پول درآورد.
سمیرا
January 9, 2007 04:21 AM
لواي عزيز
اين مسائل فصليه و تموم مي شه. نگران نباشين. شما براي اون كارها كه اشاره كردين ساخته نشدين. آرزوهاي خوب دارم براتون
لوا: از کجا میدونید خانم معلم؟ البته فکر کنم راست بگید . از بند انداختنم معلومه.
از زندگي
January 9, 2007 04:51 AM
یادمان نرود که یادمان میرود یادمان
)غمناک(هومن
January 9, 2007 05:05 AM
سلام
من هم درست احساس تو را دارم تنهافرقش اينه كه من تو ايرانم. خيلي بده . دركت مي كنم. ولي چاره چي هست؟ بايد واسه خودت يك اميدواري درست كني. بقول خودت يك نيروي محركه.اميدوارم هميشه زندگي شاد و پر اميدي داشته باشي.
maryam
January 9, 2007 07:29 AM
سلام و شرمنده كه دير اين پستتون رو خوندم و دير كامنت ميگذارم. دلم تنگ شده بود براي وبلاگتون. اين مدتي كه نتونستم بخونم
خوندن اين پستتون من رو ياد دوران دبيرستان انداخت كه با دوستم قرار گذاشته بوديم مكانيك بشويم!!!!!!! يادم نميره بيچاره مشاوره مدرسه امون كلي هم سعي كرد، ارشادمون كنه ولي نشد. (آخه ما دو تا مثلا نابغه رياضي مدرسه بوديم و خوب دختر هم كه اضافه بر اون ميشد و ... اين تفكرات از نظر اون نشانه ديوانگي بود. ما بايد ميشديم يه بسته آبرو براي خانواده نه يه مكانيك!!!!) ميفهمم چي مي گوييد؟ البته من خودم هر روز اين حس ها رو دارم. فكر كنم رسما خل و ديوونه هستم.
ولي يه سوال اين انگشت ها و دست هاي قشنگ چه كسيه كه اين نوشته ها رو مينويسه و همه رو سر ذوق مي آورد (لااقل منو) كه بيايند با هيجان اينجا رو بخوانند؟
ديديد حالا همين هم يه كار دستيه! كه گاهي حتي نياز به فكر كردن هم ندارد و فقط بايد انرژي صرف كنيد و تايپ كنيد. بدون هيچ تفكر و برنامه ريزي اي براي خلق واژه ها و كلمات، خودشون مي آيند و مي نويسيشون (اوه ببخشيد تايپشون ميكنيد) مثل يه مكانيك كه گاهي بدون هيچ تفكر قبلي شروع ميكنه به پياده كردن موتور يه ماشين.گاهي يه آچار فرانسه هم نياز دارد كه اون ميتواند همون انگشت ها و دست هاي قشنگتون باشه:)
لوا: دست شما درد نکنه دیگه!! یعنی من همینطور بدون فکر مینویسم؟ این همه مطالعات و تفکرات واسه نوشتن وبلاگ پس هیچیه؟ مرسی بابا.
:دی و :)
anonymouse
January 9, 2007 01:47 PM
لوا جان. دستان توانمند يه مكانيك بر حسب تجربه و تسلط ميدانه كه بايد چي كار كنه؟ ديگه نياز نداره از قبل فكر كنه و خلق كنه. مثل دستان يه نويسنده كه موقع نوشتن انگار كلمات خودشون مي آيند بدون هيچ برنامه ريزي قبلي!كه "اين خودشون اومدن" حاصل تجربه و ... است ولي براي يه فرد ماهر خيلي به تفكر نياز ندارد چون ميتواند فقط دستاش رو به كار بياندازد و همه چي تمومه!
ببخشيد كه منظورم رو بد نوشتم. منظورم اين بود كه خوب نوشتنتون هم يه كار دستيه ديگه! اگه خيلي فلسفي بهش نگاه نكنيد اونوقت تو شرايطي كه يه كار دستي براتون مهيا نيست همين هم بهتون دلگرمي ميدهد
مثل اينكه اومدم درست كنم زدم درب و داغون كردم
لوا: نه بابا . خوب گفتی. مرسی از نظرات همیشه خوبت.
anonymouse
January 9, 2007 02:57 PM
خوب برو ارايشگري ياد بگير كلي هم پول توشه . راستي يه سوال ؟ اونجا اصولن كسي واسه بند يا موم انداختن اراشگاه ميره ؟ واسه ابرو چطور ؟اگر هم نه پس چيكار ميكنن با اين 3 مقوله ؟ من هم كلي وقتمو تلف كردم و درس خوندم و ميخوام ادامه هم بدم ولي واقعا تو ايران با ارايشگري ميتوني خيلي پول دربياري ، تازه كلي هم ادعا دارند خيلي بيشتر از يه خانم دكتر و بقول معروف با شاه هم فالوده نميخورن .واقعا همه چيز با اونايي كه من تو بچگيم فكر ميكردم چقدر فرق كرده ، چي فكر ميكرديم ، چي شد .
لوا: والا اینجا هم با آرایشگری میشه پول درآورد اساسی. ولی خوب باید یه دوره طولانی کلاس رفت و چند تا امتحان ایالتی رو پاس کرد. بند هم میاندازن. ابرو هم میگیرن. وکس هم میکنن. البته مدل خارجی ها با ایرانی ها فرق داره. ولی خوب تا هست آرایشگر ایرونی.
من هم اگه عقل داشتم و از دستم کار بر میامد میرفتم آرایشگری.
Negar
January 10, 2007 12:32 PM