
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« گوگل استخدام میکند.
صفحه اصلی
هر دم از این باغ بری میرسد. »
دلم برای دیوانگی های فروغ خوانی هم تنگ شده...
فتح باغ
آن كلاغي كه پريد
از فراز سرما
و فرو رفت در انديشه آشفته ابري ولگرد
و صدايش همچون نيزه كوتاهي پهناي افق را پيمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه مي دانند
همه مي دانند
كه من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را ديديم
و از آن شاخه بازيگر دور از دست
سيب را چيديم
همه مي ترسند
همه مي ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و آينه پيوستيم
و نترسيديم
سخن از پيوند سست دو نام
و هم آغوشي در اوراق كهنه يك دفتر نيست
سخن از گيسوي خوشبخت منست
با شقايق هاي سوخته بوسه تو
و صميميت تن هامان در طراري
و درخشيدن عريانيمان
مثل فلس ماهي ها در آب
سخن از زندگي نقره اي آوازيست
كه سحرگاهان فواره كوچك مي خواند
ما در آن جنگل سبز سيال
شبي از خرگوشان وحشي
و در آن درياي مضطرب خونسرد
از صدف هاي پر از مرواريد
و در آن كوه غريب فاتح
از عقابان جوان پرسيديم
كه چه بايد كرد ؟
همه مي دانند
همه مي دانند
ما به خواب سرد و ساكت سيمرغان ره يافته ايم
ما حقيقت را در باغچه پيدا كرديم
در نگاه شرم آگين گلي گمنام
و بقا را در يك لحظه نا محدود
كه دو خورشيد به هم خيره شدند
سخن از پچ پچ ترساني در ظلمت نيست
سخن از روزست و پنجره هاي باز
و هواي تازه
و اجاقي كه در آن اشيا بيهده مي سوزند
و زميني كه ز كشتي ديگر بارور است
و تولد و تكامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
كه پلي از پيغام عطر و نور و نسيم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بيا
به چمنزار بزرگ
و صدايم كن از پشت نفس هاي گل ابريشم
همچنان آهو كه جفتش را
پرده ها از بغضي پنهاني سرشارند
و كبوترهاي معصوم
از بلندي هاي برج سپيد خود
به زمين مي نگرند
تو بلاگ کسوف دیدم این شعر رو و یادم اومد که چقدر این شعر زندگی بود و چقدر میخوندمش و چقدر از بر بودمش و چقدر ...چقدر دلم برای شعر تنگه...برای کتاب تنگه...برای تهران تنگه....
دلم ظهیر الدوله رو میخواد با با برف با کتاب تو و شعرهای تو و تمام لذتهای تو رو خوندن....
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category