
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« December 2006 | Main | February 2007 »
روزمره ها
۱. اون کلاس تاریخ فیلم رو که گفته بودم یادتونه؟ خوب دقیقا تاریخ فیلم نبود. اسمش هست تنوع گروههای اقلیت در سینمای امریکا که به نظرم بسی هیجان انگیز تر از تاریخ فیلمه.
یک استاد گوگولی مگولی کچل تپل هم داریم که اگه نمیگفت زن و بچه داره شک نمیکردم در گی بودنش اینقدر که نازه این بشر. استاد تاریخ فیلم برکلی و مطالعات زنان دانشگاه آستین بوده که من نمیدونم چه طور از کمپ ما سر درآورده. دو ماه اول به بررسی چهره زن در هالیود خواهد گذشت و بعد هم سیاه پوستها, مکزیکیها, آسیایی ها و هموسکشوالها.
فعلا دارم باسواد میشم. با کلاسم به شدت حال میکنم و اونقدر تو کلاس میخندیم که نمیفهم ساعت یازده شب شده و من هفده ساعت میشه که سر پام.
پی نوشت اول: وقتی میگه برات پیت یا جورج کلونی با دست عرق پیشونی اش رو پاک میکنه و میگه اوف...من باید این آدم رو ببینم از نزدیک...
۲. ویندوز ویستا هم اومد. آقای پزشک شهر نوشتن کلی در موردش. رفتم بست بای و یه ذره بازی کردم باهاش. اما کی داره فعلا دویست و چهل دلار بده بخردش . اونهم نسخه خونگی.
یه چیزی بگم؟ ( قابل توجه دوستانی که من رو بچه مثبت بودن متهم میکنن) اینقدر دیگه سختم شده نسخه تقلبی بگیرم. واسه هر برنامه ای. یه مدت قبل یکی از همون دوستان عزیز داخل پرانتز بالا ده تا سی دی برنامه های خوب برام از ایران فرستاد. هنوز به هیچ کدوم نگاه نکردم. یه جوری احساس بدی بهم دست میده. یعنی فکر میکنم اگه یه مدت هم آدم مجبور بشه پول جمع کنه بازهم بهتره که بره برنامه تقلبی بگیره. ( گفتم که نگید بچه مثبت).
البته که خوب مزایای خودش رو هم داره. پشتیبانی بیست و چهار ساعته و همیشه به روز نگه داشتن برنامه و از این حرفها. حالا باید تصمیم بگیرم اگه قرار باشه برم سال بعد اپل بگیرم که لازم ندارم ویستا رو ولی اگه نه باید یه ذره پول واسش جمع کرد. یه ذره که خوب چه عرض کنم....
۳. خونه کشی ( به قول دوستان عزیز افغان کوچ کشی) داره به خوبی پیش میره. به خوبی یعنی اینکه به این نتیجه رسیدیم که اصلا تو کارتون گذاشتن وسیله ها لازم نیست. چه کاری وقتی دوباره باید همه رو از کارتون در بیاریم! بنابراین هنوز هیچ کاری انجام نشده. فقط من اینروزها پلاس این فروشگاه ام. دیوانه وار وسیله هاش رو دوست دارم. یه چرخ بزنید توش.
البته خوب. من که شنبه تا ظهر و یک شنبه از صبح تا عصر کلاس دارم! امیدوارم بقیه اسباب کشی خوبی داشته باشن و چیزی رو نشکونن.
پی نوشت: این برادر ارزشی یه بار یه چیزی فرموده بودند ( گشتم تو آرشیوش , لینک مطلب رو پیدا نکردم) در این مورد که هرچی انتخابها بیشتر بشه آدم گیج تر میشه و هیچی رو انتخاب نمیکنه. بنده دیروز این فرمایش ایشون رو با تمام سلولهای بدنم درک کردم. رفتم سرویس حموم بگیرم. باور کنید من یه چیزی نزدیک دو ساعت - دو ساعت!- اینجا قدم زدم. برای یه دونه جامسواکی و چهارتا حوله و یه پرده حموم.
با سبد خالی اومدم بیرون. میخواستم گریه کنم.
۴. یک سری از مهندسین عزیز تذکر دادن اون چیزی که من دارم میخونم و این همه آه و ناله راه انداختم واسش, استاتیک نیست. بلکه استاتیستیک هست. و از زمین تا آسمون فرق هست بین این دوتا. ظاهرا استاتیک خوندن یه بچه انسانی! کلی به محضر این عزیزان خوش نیومده! من از همین تریبون از همه مهندسین عزیز و مغزهای فرار کرده و نکرده معذرت میخوام. شما به حساب بیسوادی بذارید. ما کجا و جسارت به ملکوت شما کجا.
پی نوشت : خانمها و آقایون مهندس! ما مخلصیم ها...
۵. میگم این گلوبال وارمینگ هم بد چیزی نیست ها. دیروز عصر من کولر روشن کردم تو ماشین. ( قابل توجه دوستان قطب نشین) میشه یعنی این ولات ما تبدیل بشه به صحرای آفریقا؟ ( یکی از آرزوهای من زندگی تو یه جایی هست که سیصد و شصت و پنج روز , هوا آفتابی و داغ باشه. )
۶. خیرتون که نمیرسه که....این طرفها هم نیستین بیان اسباب کشی کمک...تعدادی دوست در فضای واقعی در شعاع بیست مایلی مورد نیاز است. افراد داری وانت یا کامیون در اولویت هستند.
09:43 AM
Permalink
حرف بزنید.
خیلی از مشکلات ما, علی الخصوص در دوران بزرگسالی بر میگرده به حرف نزدن. به اینکه فکر کنیم طرف خودش باید بفهمه. اگه من اخمو ام, اگه من کارم رو درست انجام نمیدم, اگه من درس نمیخونم و ... مشکل طرف مقابل هست که باید درک کنه.
در محل کار همیشه توصیه میکنن که اگه با همکاری مشکل داری اول برو به خودش بگو. بعد برو به ریست شکایت کن. تو کلاس اگه با همکلاسی و تو ورزش اگه با هم تیمت.
تو زندگی خانوادگی هم درصد بالایی از مشکلات بر میگرده به این که ما بلد نیستیم و یاد نگرفتیم از خودمون حرف بزنیم. همیشه فکر کردیم خودش میفهمه که من از دستش شاکیم. باید بفهمه. باید بدونه که من خسته ام. باید بدونه که من الان دلم غر میخواد. باید بدونه که از اون کارش دلخورم. چون کارش اشتباه بوده. باید بدونه که من دوست ندارم این لباس رو بپوشه. باید و باید و باید...
خودخوری و حرف نزدن - مخصوصا برای زنهای ما- یه جور خصوصیت مثبت به شمار میرفته و همچنان هم. زنی که ساکته و حرف دلش رو میخوره و باعث نمیشه که خستگی فرد مقابلش بیشتر بشه. همه چی با یه چایی داغ سرو تهش هم میومد.
میدونید این حرفهای نگفته میترکونه آدم رو؟ از بین میبره؟
حرف زدن درست با کسی که دوستش دارید- پدر , مادر, دوست , شریک و یا هر کسی که به نوعی تو افکارتون باهاش ارتباط دارید کمک میکنه آروم بشید. شاید هیچ کاری هم از دستشون برنیاد. اما حداقل میدونید که دلیل خستگی و غر های شما رو میدونن.
یه جور ذهنیت این زن ساکت و خوب رو داشتم سالها. تو روابط زیادی و خوب عجیب نبود که زیاد حس کاسه توالت بودن هم بهم دست میداد. تمرین حرف زدن راحت نیست. من از نوشتن همه چیزهایی که ذهنم رو درگیر میکنه شروع کردم.
یادمه همیشه یه لیست تو تقویمم - جز جدایی ناپذیر تمام کیفهای من- داشتم از تمام مسایلی که باید سراغشون رفت تا تموم شه. همون غورباقه هایی که چاره ای جز خوردنشون نیست. آدم که مینویسه و لیست میکنه و به تعداد شماره ها اضافه میکنه و بعد روشون خط میزنه, یه جور آرامشی هم بهش دست میده.
ماهی که داره میاد پر از قورباغه های گنده هست. قورباغه های گنده و لزج. شاید تو دو روز گذشته فقط وقتی میخوابیدم گریه نکردم. شب تو تخت دوباره هق هقم گرفت و قرارشد همونجا زیر پتو همه چیزهایی که ذهنم رو مشغول کرده براش تعریف کنم. من زیر پتو قایم شدم که بتونم همه حرفام رو بگم. از پردهای جدیدی که دلم میخواد برای خونه بگیرم تا دستگیری بچه های مرکز فرهنگی و از فاصله ای که بین من و خواهر افتاده تا امتحان این هفته و از اسباب کشی گرفته تا دل تنگی ام برای تهران. من گریه میکردم و اون میگفت خوب بعدی... اونقدی بعدی بعدی گفت که من خوابم برد. یه سری از این دغدغه ها - که واقعا هم تو ذهنم بودن و هستن- به قدی موقع گفتن مسخره به نظر میرسیدن که من زیر پتو میخندیدم. من جمله : اگه خونه جدید بخاری اش خوب کار نکنه چیکار کنم؟ یا من هنوز برای ناهار فردا سالاد درست نکردم!
حرف زدن به دو طرف رابطه آرامش میده. کسی که حرف میزنه میفهمه که گوشی هست حداقل برای شنیدن و کسی که میشنونه میفهمه که تکیه گاهی شده برای خستگی ها و دغدغه های فرد مقابل. مشکلات از اول بزرگ نیستن. رو هم انبار میشن و بزرگ میشن. یه سری مشکلاتی هست که ناشی از تفاوتهای دو طرف هر رابطه ای هست. من نمیتونم بخوام که پدرم مثل من فکر کنه. اما میتونم اون رو همونطوری که هست قبول کنم. حرف زدن باعث میشه دو طرف همدیگه رو بشناسن. حتی اگه مشکلاتشون به طور مستقیم به هم برگرده - چرا فلان کار رو کردی ؟ چرا فلان حرف رو زدی؟ـ باز هم گفتنش و حرف زدن در موردش بهتر از خود خوریه.
دوست ندارم اینجا غردونی بشه. اما خواهد شد. چون خودم رو بهتر از هرکس دیگه ای میشناسم. حالا لیست میدم خدمتتون. برای شروع عرض کنم که کیفم رو زدن و زنگ زدن برای کنسل کردن کارتها از یک طرف و دنبال گواهینامه رفتن و ساعتها در اداره راهنمایی و رانندگی معطل شدن هم یک طرف و غصه اون کیف پول چرمی که عمه به تازگی برام از ایران فرستاده بود و عاشقانه دوستش داشتم هم به یه طرف.
کسی نذری , صدقه نداده ای ,چیزی نداره من بگم برام یکی دیگه از اون کیفها بفرسته؟
خبر رو که خوندم شوکه شدم. بعد از یه روزی که دور بودم.
لیلا راست میگه. نباید گذاشت اینها عادی بشه. کاش میشد چیزی از وضعیتشون فهمید. البته که الان باید نصف شب ایران باشه. اون مملکت هم که قانون و وکیل و اجازه بازداشت و اینها سرش نمیشه.
نگرانم و میدونم که تنها نیستم. اصلا تنها نیستم. یه خبر خوب کاش .....
Permalink
گفتگو
صدای اول: دخترم! بیا اینجا میخوام باهات دو کلمه حرف بزنم. حرف جدی.
صدای دوم: چی شده باز؟
صدای اول: چند تا سوال ازت میکنم. درست جواب بده.
صدای دوم: خدا به داد برسه.
صدای اول: تو در روز چند ساعت تو اینترنت میچرخی؟ اصلا چقدر جلوی کامپوتری؟
صدای دوم: مممم....یه چیزی بین هشت تا هیجده ساعت. متغییره. ولی کمتر از هشت ساعت مسلما نیست.
صدای دوم: و ما متوسط این دوتا رو میگیرم سیزده ساعت. اصلا ده ساعت. خوب. چیکارها میکنی باهاش.
صدای دوم: مممم...بلاگ میخونم. بلاگ مینویسم. ایمیلهام رو نگاه میکنم. گاهی عکس نگاه میکنم. اگه سرکار نباشم ویدیو و یه وقتی موسیقی گوش میکنم...دروغ گفتم. موسیقی گوش نمیکنم...دیگه همین دیگه.
صدای اول: یعنی تو روزی ده ساعت بلاگ میخونی. فارسی و انگلیسی دیگه.
صدای دوم: نه خوب. دروغ چرا. فارسی همش.
صدای اول: ما اینقدر بلاگ فارسی داریم که خوندنشون روزی ده ساعت طول میکشه. نمیدونستم. همین چند تا لینک این بغل یعنی؟
صدای دوم: نه خوب. من تنبلم. یک میلیون بلاگ دیگه هست که لینکشون رو هزار ساله میخوام بذارم اما تنبلی میکنم. اما تو که نمیدونی. یه سری بلاگ ها مرجع هستن. میری از لینکهای اونها اینور و اونور میری. من اینکار رو میکنم.
صدای اول: یعنی حتی وقت نداری یه گوگل ریدر واسه خودت درست کنی دیگه. آره؟
صدای دوم: خوب. اینجوری حالش بیشتره.
صدای اول: خوب این بلاگها فایده شون چیه؟
صدای دوم: خوب. مهمترین فایده شون اینه که باعث میشن من ارتباطم با زبان و فرهنگ فارسی قطع نشه.
صدای دوم: آها. یعنی اگه بلاگها نبودن تو فارسی یادت میرفت. تو خونه و با پدر و مادرت هم فرنگی حرف میزنی؟
صدای دوم: قاطی نکن. زبان گفتار با زبان نوشتار و خوانش فرق داره.
صدای اول: خوب. این قبول. اما چقدر؟ چند ساعت؟ ده ساعت؟
صدای دوم: خوب اخبار رو میخونم. میدونی قیمت گوجه فرنگی الان تو تهران چنده؟ یا احمدی نژاد رو زمین خوابید یا بوش تو کنگره چی گفت؟ نمیدونی که. بلاگها جنبه اطلاع رسانی هم دارن. دارن تبدیل میشن به یکی از ارگانهای مهم رسانه ای. اهم.
صدای اول: تو که مشترک نیویورک تایمزی خیر سرت. شده یه بار بری بازش کنی اون رو بخونی؟ یعنی فقط باید بلاگ فارسی بخونی؟
صدای دوم: بلاگستان فارسی پر هست از آدمهای باسواد. مغزهای فرار کرده و نکرده. کلی مطلب یاد میگیری اونها رو بخونی.
صدای اول: خوب. آدم حسابی. دختر خوب. یه بار هم شده فکر کنی این آدمهای درست و حسابی از کجا سوادشون رو آوردن؟ چیا خوندن؟ چه کارهایی کردن؟ بلاگ که نخوندن احیانا. نشستن مطالعه کردن. کتاب خوندن. مقاله خوندن. تمرین کردن, نوشتن, غلط گیری کردن.
صدای دوم: مممم....
صدای اول: ببین. تو که فعلا سرکارت زیاد سرت شلوغ نیست. اینقدر هم آزادی داری که تو اینترنت بگردی و بخونی چرا سعی نمیکنی یه کار مفید بکنی آخه...بابا جان. تو روزی ده ساعت تو این لامصبی. اون وقت یادت میره ایمیل یاهو رو چک کنی. گاهی وقتها یک هفته میشه که به حساب بانکی ات نگاه هم نمیکنی. آخر ترم که میشه دست و دلت باید برای تحقیقهایی که از روز اول میدونستی چیه بلرزه. نکن این کار رو نکن.
صدای دوم:مممم....
صدای اول: آدم باش لوا. یه ذره آدم باش. تو معتادی. جدا معتادی. ترک کن. تو قرار بود سال جدید جلوی کامپوتر حداقل غذا نخوری. الان فقط شنبه ها تو جلوی کامپیوتر غذا نمیخوری اونهم چون یکی هست دعوات بکنه... همین سالادی که الان خوردی. چی بود توش؟ تو حتی به غذات نگاه هم نمیکنی....من نگرانم...نگران...
صدای دوم: نه بابا. اینقدر هم وضع خراب نیست دیگه.
صدای اول: والا اون چیزی که من دارم میبینم...خیلی خراب تر از این حرفهاست....یه ذره به خودت بیا...آدم باش.
صدای دوم: حالا این پست رو بفرستم هوا...فکر میکنم در موردش. بعدا.
پی نوشت اول: این عکس رو ساسان فرستاد واسم. به قیافه اون یارو که میخواد بیاد پسره رو بگیره دقت کنید. تمام نکته عکس به نظر من تو همون نگاه. خیلی خندیدم.

آقای فرجامی عزیز
سلام. امیدوارم حالتان خوب باشد.
راستش یک مقداری گلگی داشتم از شما. گفتم حالا که به ما میگویند آدم بزرگ شاید بهتر باشد به جای پشت سر حرف زدن بیایم اینها را اینجا برایتان بگویم. حرف دل است دیگر. میاید. شما اما به دل نگیرید. شما آدم با سوادی هستید. این را هم به مسخره نمیگویم. قلمتان را دوست دارم ( البته الان یک لحظه خواستم بگویم دوست داشتم, اما دیدیم با فعلها بازی نکنیم بهتر است. )
در دلم میگویم کاش از اول آن مطلب را شما نمی نوشتید. اما اگر کار دنیا با این ایکاشهای ما پیش میرفت من هم در هزاران کیلومتری شما نبودم که هر شب خواب خیابان ولیعصر را ببینم. مجیز نازلی کاموری را هم نمیگویم. هر چند که همیشه به سوادش غبطه خوردم و افسوس خوردم که چرا خیلی ها زبانش را نمیفهمند و درک نمیکنند پشت این سبیل طلایی و کلماتی که شما آنها را نمینویسید و سه نقطه به جایش میگذارید شاید هدفی هم باشد.
دلم از این میسوزد که شما برای نقد یک نوشته بد ترین راه ممکن را انتخاب کردید. شما نوشته را بریدید و جمله به جمله نقد کردید. نقد نکردید. زهر ریختیدو به تمسخر گرفتید . شما حتی به قصدی که نویسنده از نوشتن داشت هم اعتنا نکردید. فکر میکنید اگر قرار بود نوشته ها شکسته و بریده و جمله به جمله نقد شوند , کسی از خواندن رمانی لذت میبرد؟
آقای فرجامی عزیز!
نظرتان چیست اگر با همین روش شما نگاهی به جوابهای خودتان هم بیاندازیم؟ بازی برابر میشود آنوقت؟
" هاوالله... هابالله! هم معني اين كار در زندان را ميدانيم هم معنياش را در سربازي ميدانيم هم معنياش را در خوابگاه مي دانيم... و در اين مرحله احتمالا از شما داناتريم!"
خوب معلوم است که شما داناترید! شما مردید. و یک مرد در هر حالتی از یک زن داناتر است. حتی در وقت خود ارضایی. یادمان نمیرود که تعریف از طولانی شدن زمان خود ارضایی برای مردان جوان فضیلتی است. اما حتی نباید به خاطرتان خطور کند که زنان هم دستی دارند! که زنان هم غریزه ای دارند. که زنان هم انسانند. هستند؟ آقای فرجامی عزیز. ناخواسته جوابی دادید که باز به همان دور صحبت از خود ارضایی میرسد . که البته یادم نبود . شما آنرا تنها برای زنان محدود کردید. شما مردید. اجازه دارید. نمیدانم چرا همش این یادم میرود. شما ببخشید.
ها راست ميگي... من خودم سالهاست خونريزي نكردهام!
آقای فرجامی عزیز! معنی دویدن شیر در مویرگهای سینه را میفهمید؟ معنی تکان خوردن جنین در شکم را چه؟ آیا لبخند زدن ناخود آگاه زن حامله را میفهمید؟ یا شاید هم اینها در قاموس شما راه دارد چون باز هم مادر- زن است. نه زن تنها. آنهم زن جسوری که شوهر- مرد ندارد و از خونریزی اش حرف میزند.
آقای فرجامی عزیز ! مردان تاریخ - البته دانشمندانش- شاید بتوانند مقدار ترشح هورمونها در زمان خونریزی ماهانه را تعیین کنند. ممکن است حتی تعجب کنند که چرا چنین است. اما آیا حس را هم میشود با همان دستگاه هورمون سنج اندازه گرفت؟
شما میدانید میل جنسی یک زن در زمان خونریزی چقدر است؟ آیا هرگز از زنی این را پرسیدید؟ یا شما هم فکر میکنید که زمان خونریزی دوره کثافتی زن است و نباید حتی به سراغش رفت. ایکاش هرگز با این لحن در مورد ماهانه زنان حرف نمیزدید. تلخ ترین جمله همه نوشته تلخ شما بود. تلخ ترین.
آقای فرجامی عزیز! شما که به گفته خودتان هرگز خونریزی نکردید - خوشا به حالتان. هرگز کثیف نبوده اید و هرگز شهوت زده- پس چطور میتوانید در مورد زنان در این دوره حرف بزنید. نمیدانم چرا من در هر جمله شما یک تناقض بزرگ میبینم. شاید هم من اشتباه میکنم. زن هستم دیگر. عقلم ناقص است. شما ببخشید به مردانگی خود.
"نه ولله... من فقط ميگويم يك بحث مفيد و علمي درباره اين موضوع مهم را با سياست قاطي نكنيد و يك خط مستقيم از شورت مبارك به جمهوري اسلامي وصل نكنيد. ... الا من نه فضول سكسيات مردمم و نه در زمينه احتياج به آموزش دارم؛ الحمدلله و المنه"
آقای فرجامی عزیز! یک بار دیگر عذر میخواهم که نوشته هایتان را بریده بریده اینجا میاورم. از خود شما یاد گرفتم. بر من ببخشید امیدوارم.
بحث مفید و علمی ؟ نمیدانم چرا بالاخره ما تکلیفمان با این خود ارضایی روشن نمیشود. بحث مفید و علمی است یا تابوی قابل نشکستن؟ البته همانطور که خودتان فرمودید شما مکتشف حالات مردم نیستید. فقط کنجاوی تان اجازه نمیدهد سکوت کنید. مردید دیگر. نظر دارید. نظرتان را باید با صدای بلند بفرمایید. البته عرض کنم که من - و شاید نازلی کاموری - هم فقط قصد بلند فکر کردن را داشتم. به ولله اگر جسارت کنم و فضول سکسیات مردم شوم.
و نکته دیگر اینکه این بدیهی است که شما کار خود را بلدید! شما مردید! شما از مادر بلد متولد میشوید. چون هم بلدید اصلا دوست ندارید در موردش حرف بزنید و اصلا هم هیچ مطلبی در این زمینه توجه شما را جلب نمیکند. این چرندیان برای تادیب نسوان است که باز هم به گفته شما خدا هم نمیتواند زن را تادیب کند. خدا هم غلطی کرد و روز اول زن را ساخت و الان خودش هر در تادیب زن مانده است. زن مظهر شیطان اگر نبود هنوز شما در بهشت بودید و با حوریان - بدون جنس لابد- مشغول معاشقه. زن یا شیطان است یا فاحشه و شما خیلی از این فاحشگان بدتان میاید. چون ادعا میکنند از شما بهتر بلدند! اما ما که میدانیم. شما بهتر بلدید. خودتان گفتید.
"اولندش كه ببخشيد كه يك كلمه دو حرفي از نوشتهتان را نقطه چين كردم. خودم مي دانم كه يك كار آنتي فيمينيستي و ضدزن و فاشيستي انجام دادم كه «...» شما را با نقطهچين پوشاندم در حالي كه شما به عنوان يك فعال زن هرگز «...» را نميپوشانيد."
آقای فرجامی عزیز! چقدر شما این نکته با ظرافت را خوب فهمیدید. زن فعال هرگز لباس زیر ندارد. حتما تا به حال هزار بار عکسهای بدون شورت بریتنی اسپیرز ( که خوشبختانه باز هم ناخواسته بهش اشاره کرده اید) را دیده اید. به نظر شما زن به این فعالی چرا شورت نمیپوشد؟ خوب همین است دیگر. امان از دست این فعالین زن بدون شورت. خدا را شکر که شما در این اصلا فعال زن ندارید. زن ایرانی مگر میتواند شورت نپوشد؟
آقای فرجامی عزیز! چقدر این را خوب فهمیدید که فعالین زنان خرابند. فاحشه هایی اند که دکان در روز و شب دارند. هرکدام به یک منظور. چقدر خوشحالم که من شورت میپوشم.
"ابتذال «وجودي»؟... بابا فلسفه... صدرا كجايي كه وجودت رو كشتن...!"
ملاصدرا اگر فکر میکرد روزی زنی آنقدر عقلش قد بدهد که نوشته های او را بخواند , هرگز کتابی نمینوشت. البته بماند که زن کتاب صدرا هم اگر دستش بگیرید و فلسفه بخواند بی شک به قصد شوهریابی است. زن را به فلسفه چه کار. عقل ناقص را به فلسفه چه کار. بیا ملاصدرا جان. بیا که تمام وجود و اندیشه های تو در همان اولین روزی که زنی دستش به کتاب تو خورد کشته شد. بیا صدرا جان. بیا.
ببخشید آقای فرجامی عزیز که یک دفعه حواسم پرت شد و با ملاصدرا حرف زدم. زن هستم دیگر. عقلم ناقص است.
میدانم که وقت شما را زیاد گرفته ام. انشالله این دولت هلند همچنان پابرجا بماند و برای تبلیغ و آوردن دمکراسی در ایران به زمانه دارن برسد. ما که بخیل نیستیم. اما نمیدانم چرا دمکراسی نمیرسد. چرا زمانه ما پرشده است از دوگانگی در قصد و نوشتار. چرا زمانه حتی مرا ترغیب نمیکند لینکش را داشته باشم. چرا هیچ وقت نتوانستم بیشتر از ده دقیقه به زمانه شان بروم. نمیدانم. عقلم ناقص است دیگر. نمی فهمم. ان شالله این دمکراسی با زمانه بیاد و حاشا و کلا که شما فکر کنید احدی به ذهنشان خطور کرده است که چطور با وبلاگها میشود تجارت کرد و زمانه مصداق این تجارت است. امیدوارم هرگز این فکر به ذهنتان هم راه نیابد.
زیاد حرف زدم. حرف است دیگر. میاید. امیدوارم از شکستن جمله هایتان نرنجیده باشید. گفتم. حرف است دیگر. میاید. شما جدی نگیرید. زن هستم. عقلم ناقص است.
قربان شما.
با کسب اجازه از صاحب سبک:
زری با یک دست ابرو میگرفت وگوشی به دست دیگر با تو حرف میزد: " نه . بیا. من این مشتری آخرم هست. میرسم بهت." و بعد تو چیزی گفتی و زری گفت :" نازی خانومی. آره. خوشگلت میکنم."
من نمیدانستم تویی. زری به من گفت : " خوبه یا نازکتر بشه؟ "
زری تازه نخ بند را به گردنش گره زده بود که تو آمدی. من اول نشناختمت. آنقدر که گنده شده بودی. دفعه اولی که دیده بودمت آرزو کرده بودم هیکل تو را داشتم. یادت میاید؟ تو مربی شنا بودی و شوهرت اجازه نداد تو شنا کنی. چون مردها تن تو را میدیدند. حتی تو گفتی که مایو یکسره - از همانها که وقتی شوهرت تو را به دبی برد پوشیدی, میپوشی. اما شوهرت به تو لبخند زد و گفت که قبلا در این باره صحبت کرده اید و تو خودت دوست نداری شنا کنی. من باور کردم که تو خودت دوست نداری.
تو هم من را نشناختی. من الان هیکل آن موقع تو را دارم. با این موهای عجیب و تو های لایت موهایت سیاه شده و هیکل آن موقع من را داری. من فکر کردم حامله ای. اما نبودی. خودت گفتی که نیستی. من از دیدن لایه های شکمت خوشحال شدم. لبخند زدم و تو فکر کردی من از دیدن تو خوشحال شدم.
تو گفتی: " آقاتون خوبه؟" و من گفتم :" بابا اینها هم خوبن . مرسی از لطفتون." میدانستم منظورت بابا اینها نیست. اما میخواستم به تو بگوییم که من آقا ندارم. تو خندیدی و گفتی :" نه . منظورم شوهرت بود." و من صدایم را نازک کردم و گفتم:"از کی تا حالا شوهر آدم آقاشه؟. آره. اون هم خوبه. ع آقا خوبن؟ " اما راستش را بخواهی در در دلم به جای اقا گفتم جاکش. آخر من همیشه فکر میکردم شوهر تو یک جاکش واقعی است.
بعد تو شروع کردی با زری حرف زدن. زری گفت :" کار و بار چطوره؟ اوضاع مغازه خوبه؟ گرفته ؟" تو گفتی که بد نیست و تازه شروع شده و مردم هنوز نشناختن. بعد رو به من کردی و گفتی ما یه پیتزایی باز کردیم. و بعد یک دسته کارت در آوردی و گذاشتی جلوی آینه. من لپهایم را باد کرده بودم که زری بند بیاندازد. میتوانستم جوابت را بدهم . اما وانمود کردم نمیتوانم. بعد که زری لپم را تمام کرد گفتم: " مرسی. من که پیتزا نمیخورم . اما یه کارت رو میگیرم." تو گفتی که چرا پیتزا نمیخورم. من به لایه های شکم تو نگاه کردم و با تمام حرصی که در وجودم داشتم گفتم: " آخه پیتزا هلتی نیست. من خیلی مواظبم که غذای هلتی بخورم." تو خفه شدی و من کیف کردم.
بعد یک دفعه زری به تو گفت: " وای..نرگس رو دیدی این قسمتش رو؟" تو گویی که انگار همه دنیا را به تو دادند با همه وجودت گفتی: " وای . آره. اینقدر گریه کردم. ضبطش کردم شب باز با ع دیدمش. دوباره گریه کردم. " زری به من گفت:" نرگس میبینی؟" من در حالی که پوست چشمم را میکشیدم با تحقیر به چشمهای تو نگاه کردم و گفتم :" چیه؟ سریال ایرانیه؟"
تو گویی که من بزرگترین گناه دنیا را مرتکب شده باشم برایم توضیح دادی که نرگس بهترین سریالی است که در همه عمرت دیدی و تمام قصه فیلم آن دختر را هم برایم تعریف کردی.
میخواستم بگویم که شوهر جاکشت اجازه میدهد تو از این فیلمها هم ببینی که خودت جوابم را دادی. " ع فیلم رو تو اینترنت دیده. اما نذاشته من ببینم. میگه خیلی بده. " من میخواستم به تو در مورد مغازه کیس اند تل بگویم.
به زری گفتم روی پوستم ماسک آوکادو و خیار بگذارد. " آخه بعد از بند, چون دریچه های پوست باز میشن, خیلی برای تغذیه پوست خوبه". تو این را نمید انستی. من هم نمیدانستم. در همان لحظه از خودم در آوردم. حتی هیچ وقت همچین چیزی نخوانده بودم. ماسک ده دلار بود. من میخواستم شام بخرم. اما فکر کردم در خانه گوجه داریم و من شام املت درست میکنم. شاید هم میخواستم بیشتر بشینم و به لایه های شکم تو نگاه کنم. کار خوبی کردم که ماندم.
تو شروع کردی از پیتزایی حرف زدن و اینکه ع چقدر مراقبت تو هست و نمیگذارد تو با مردهای کارگر مکزیکی که " مثل ایرانی ها افاده ندارن و ساعتی پنج دلار بیشتر نمیگیرن" تنها بمانی. ع حتی وقتی دلیوری هم میرود تو را با خود میبرد. من فقط سر سوزنی با برداشتن تیغ ابروی زری و کشتن تو فاصله داشتم. سر سوزنی.
زری رو چشمانم خیار میگذارد. من سردم است. به آن ده دلار فکر میکنم. تو دلت برای مادرت تنگ شده است. اما ع میگوید که باید صبر کنی سال بعد باهم بروید. وقتی مغازه کارش گرفت و پول دار شدید. تو به مادرت گفته ای داری درس میخوانی. اما از وقتی پیتزایی باز شده است حتی به کلاس زبانت هم نرفته ای. تو دلت میخواهی شنا کنی. به ع گفتی وقتی که پولدار شدید باید برایت خانه استخر دار بخرد. ع گفته است که خانه ای برایت میخرد که در زیر زمینش یک استخر باشد. تو حتی عکسش را در اینترنت دیده ای.
من فکر میکنم تو نمیتوانی با این شکم شنا کنی. شاید غرق شوی. آنوقت ع تو را در همان زیرزمین دفن میکند و به مادرت میگوید که تو دانشجوی سال آخر پزشکی بودی.
مادرت دلش میخواهد بیاید تو را ببیند. اما ع میگوید هروقت که پولدار شدید.
من گرسنه ام است. هوس پیتزا کرده ام. کارم تمام شده. صورتم را میشورم. حالا پوستم تغذیه شده است. من زیبا شده ام. تو پشت صندلی نشسته ای و منتظری زری بیاید موهایت را درست کند. آخر تو امشب پریودت تمام شده و میخواهی برای ع زیبا باشی. چون ع تحمل پریود یک هفته ای تو را ندارد. تو از دکترت پرسیدی که راهی برای کم کردن پریودت نیست و دکتر به تو خندیده است. شاید هم تو میترسی که ع در این یک هفته برود با ان " کارگر ایکبیری روس" بخوابد.
دست میدهیم و خداحافظی میکنیم. به زری پنج دلار تیپ میدهم. به تو میگویم به ع آقا سلام برسانی. منظورم اما از آقا , جاکش است.
سردم است. زنگ میزنم و یک پیتزای بزرگ سفارش میدهم. عیبی ندارد. بخاری نمیخرم این ماه. گوگل را باز میکنم و مینویسم " زهرا میر ابراهیمی."
....
یک حس مسخره ای دارم.
از قالبی که تو این بلاگ ساخته شد از این احمقی به اسم خودم بدم میاد. اصلا چند درصد وجود من این آدمی هست که هر روز ساعت پنج و نیم بیدار میشه و دوازده شب میخوابه و به همه کارهای عالم میرسه؟ چند درصد من واقعی اون سوپر من با شخصیت اینجا هست؟ حالم بهم میخوره وقتی خودم رو میخونم. نه. دروغ نیست. اما همه اش هم نیست.
عصبانیتهام نیست. گریه هام نیست. فحشهام نیست. نفرتهام نیست. ترسهام نیست. خوابهام نیست. خستگی هام نیست. جا زدنهام نیست. بریدنهام نیست. دروغهام نیست. خیلی چیزهای دیگه هم که جزیی از منه نیست.
فکر میکنم قالبی ساختم و حالا میترسم از اون قالب برم بیرون. اما من متنفر بودم از قالبها . یادته؟
گاهی وقتها نقشها طوری هنرپیشه ها رو جذب میکنن که براشون واقعی میشه. که نقش رو زندگی میکنن. طوری شدم نسبت به این صفحه که وقتی میام بازش میکنم انگار یه دفعه یه موجود دیگه میشم. ترسناک شده یه جوری برام.
دارم فکر میکنم زندگی با همه نقشهاش داره می بلعه من رو. نقشهای سیاه و سفید روی دیوار خالی. نقش و نقش و نقش.
یادمه این صفحه نکبتی واسه این بود که درگیر یه نقش دیگه نشم. قرار بود بشه دوست نداشته من. قرار بود بیام خودم باشم پیش دوستم. حالا فکر میکنم شده ریسم که من هر روز باید اتو کشیده با کفش پاشنه بلند و موی شونه شده بیام بهش سلام کنم و دروغ بگم که همه کارها ردیفه و یعد برم پشت میزم و یواشکی تمرین استاتیک حل کنم و یه کلاسور گنده بذارم رو کتاب که کسی نفهمه.
میگی بازیه. میگی زندگی بازیه و این روال بازیه. من میگم این بلاگ شده اون شکلکهای خنده و گریه تاتر که معلوم نیست آدم پشتش اصلا آدمه یا نه.
به من میخندی و میگی از کجا معلوم همین دریدگی ات واسه یه نقش دیگه نباشه؟ که نخواهی شروع کنی یه بازی دیگه رو؟ که بگی من شهامت اعتراف رو دارم؟
من آشفته ام. دروغ میگم که میفهمم و آرومم.
Permalink
در تعقیب شادی
دیروز فیلم در تعقیب شادی رو دیدم. یعنی تو فیق اجباری نصیب شد و تو ساعت کاری یه سری از بچه های دبیرستانی رو قرار بود در قالب برنامه ای ببرن سینما و ماشین کم داشتن. من رو هم خبر کردن.
قبل از اینکه برم ببینمش , با توجه به حالم, فکر میکردم گریه میکنم. اما فقط تو یه صحنه بغض کوتاهی داشتم.
نمیدونم چند درصد آدمها ممکن هست اون راهی رو که قهرمان فیلم رفت رو برن, اما خوب همین هست که متفاوتشون میکنه با بقیه.
این درسته که باید برای رسیدن به منافع طولانی مدت گاهی از منافع کوتاه مدت گذشت اما همین گفتنش راحت هست و اجراش سخت. چون خودم تو شرایط تصمیم گیری های عجیبی هستم میتونم این رو درک کنم. همه دیروز فکرم این بود که گفتنش خیلی راحت هست که اگه من هم جای قهرمان فیلم بودم همین کار رو میکردم. اما در عمل..
سن فرانسیسکو همیشه دوست داشتنی هست و اینکه بعد از مدتها فیلمی دیدم که جاهای آشنا توش داشت ذوق زده ام کرد. هرچند اون صحنه های شهر با اون قیافه مرتب و شیکی که ما همیشه میبینیم خیلی فرق داشت. ولی من سن فرانسیسکو رو با همین خانه به دوشها و گرمخونه ها دوست دارم. یه جوری انگار هویت این شهر رو رقم زدن باهاش. پارکها و مردم خوش پوش و خونه های میلیونی قسمتهایی از شهر.
این عکس رو هم هفته قبل موقع برگشتن نزدیک پل " بی بریج" از روی یه تابلوی تبلیغاتی بزرگ ( نگیم بیل بورد !بگیم تابلو تبلیغاتی بزرگ ) گرفتم. دیدم حرف سن فرانسیسکو هست گفتم بذارمش اینجا.

پی نوشت: تو این ولایت هرکی خوش پوشه و خوش لباس و به قول مامان لباسش اندازه تنشه و از باسنش در حال پایین افتادن نیست شک نکنید که گی هست !!
مهاجر و زبان گفتار
یادمه روزهای اولی که به اینجا رسیدیم یک خانواده قدیمی از دوستان مازندارنی سالهای دور پدر و مادر به دیدنمون اومدن. اونها سالها بود اینجا بودن و خوب صحبتها به زبان مازندرانی بود. خانوم مهمان که حرف میزد گاه و بیگاه کلمات انگلیسی رو قاطی زبان مازندرانی میکرد. چیزی که یادمه چون بعدش کلی بهش خندیدم این بود " منه منجر مره اف ندنه" به زبون فارسی یعنی " منجرم بهم آف نمیده" و به باز هم به زبون فارسی " ریسم بهم مرخصی نمیده".
خوب این خیلی تناقض بود. من کلی حرص خوردم که حالا فارسی رو با انگلیسی قاطی میکنی بکن دیگه مازندرانی رو چرا. خوب از این صحبتهای قاطی فارسی با انگلیسی بیشتر و بیشتر شنیده شد.
اوایل خیلی جنبه دفاعی میگرفتم نسبت به این قضیه. سعی میکردم فارسی رو قاطی نکنم. اما از همون شغل اول که کار تو ساب وی بود و من همکار فارسی زبون داشتم شروع شد. اصلا مسخره به نظر میرسید بگی گوجه و کاهو رو عوض کن. عوض کن رو فارسی میگفتیم و گوجه و کاهو میشد تومیتو و لتس. و کلمات و کلمات بعدی.
تو خونه هم وضع بهتر جلو نمیرفت. " بابا میل باکس رو چک کردی؟" " مامان این ویکند آف داری؟" و صدها جمله دیگه . این طرز حرف زدن شایع اینجا هست. جلوش رو نمیشه گرفت. " منجر" رو نمیشه فارسی درست ترجمه کرد. میشه ریس بخش ! اما همیشه ریس بخش هم معنی نمیده.
وقتی در مورد درس و مدرسه و کار مخصوصا میخواهیم صحبت کنیم اوضاع بدتر میشه. من نمیگم فارسی یادم رفته یا داره یادم میره. اما یه سری لغات تخصصی هستن. اگه استفاده نشن فراموش میشن. من اعتراف میکنم تنها ارتباط من با زبان فارسی الان همین وبلاگها هستن. گفتم که چقدر از بی سوادی مفرط مخصوصا تو زمینه کتابهای فارسی سالهای اخیر رنج مییرم. اما قبول کنید وبلاگها مرجع خوبی برای زبان فارسی تخصصی نیستن.
یکی از ترسهای من اینه که اگه یه روز یه مسافرتی برم ایران بقیه فکر کنن من دارم فارسی انگلیسی قاطی میکنم. من هنوز یادم نرفته وقتی یکی از فامیلها یا دوستان می اومد و این مدلی - که ما الان حرف میزنیم- حرف میزد چقدر بهش میگفتیم جو گیر شده و ندید بدید.
یکی دیگه هم این بود وقتی عکسی میرسید و مثلا طرف کنار درخت کریسمسش عکس انداخته بود کلی میگفتیم اینها چرا دوسال نرفته اینقدر خارجی شدن و چه معنی میده کریسمس. یا یادمه یه باری واسه سال نو - نوروز- به پسر عمه ام زنگ زده بودیم که تبریک بگیم اما سرکار بود و من کلی بهم برخورده بود که حالا یه روز رو نمیتونستن تعطیلی بگیرن و اینها چقدر زود رگ و ریشه شون رو فراموش کردن.
اما سال قبل که تحویل سال ده صبح ما بود و من سرکار بودم و مامان تلفن زد بهم , فهمیدم که اشتباه میکردم. مسئله فراموش کردن رگ و ریشه یا خارجی شدن نیست. مسئله بی اهمیت شدن نوروز یا مهم شدن کریسمس نیست.
نوروز به همه دور هم جمع شدن تو خونه مادر بزرگه و سر اینکه کی موقع سال تحویل از در بیاد تو دعوا کردنه. مسئله اون عطر نرگسه که گلهای مصنوعی اینجا ندارن. مسئله نقشه کشیدن واسه اون هزار تومن عیدی هست که اینجا وقتی همه کار میکنن و هرچی میخوان دارن, بی ارزشه.
کریسمس هم بهانه هست واسه هم رنگ شدن با جماعت. من درخت میذارم. تزیینش هم میکنم. مسخره ترین بخشش هم اینه که کریسمس همش در مورد مسیح هست. و برای من نا مسیحی ایرانی باید بی اهمیت تر هم بشه. اما بهانه هست برای شاید تغییر فضای خونه. برای همرنگ شدن. روح کریسمس رو که ما ها نمیفهمیم همونطوری که یه مهاجر تو ایران نوروز رو اونطور که ما میفهمیم درک نمیکنه.
از زبان شروع شد و به اینجا کشید. میخواستم از ترس فارسی انگلیسی حرف زدنم بنویسم. ترسی که سعی میکنم تو نوشتار کمترش کنم و بهتر بنویسم. اما همیشه پیش میاد کلماتی که از دستم در بره. و آرزوی نوشتن به زبانی که یادم میاد چند سال قبل میتونستم باهاش به خوبی بنویسم و از کلمات درست تر و رساتری استفاده کنم اما الان کلماتم محدود شده به کلمات تکراری و روزانه. به فقر خودم تو این زمینه آگاهم. واسه همین دارم تلاش میکنم برای دوباره سازی کتابخونه فارسی ام.
۱. ترم جدید از امروز - برای من از امشب- شروع میشه. همون ماراتن همیشگی و عهدی که باز نگهش نداشتم و چهارده واحدی که امیدوارم چشمام رو ببندم و فقط بگذرونمشون. شش هفته اول - تا آخر فوریه , اوایل اسفند- واقعا سخت خواهد گذشت. یه کلاس استاتیک شش هفته ای دارم که شبهای جمعه هست و روز یکشنبه از نه صبح تا پنج بعد از ظهر. اما چاره ای نبود. باید برش میداشتم. بقیه کلاسها هم مثل همیشه هیچ ربطی به هم ندارن. تاریخ زنان ایالات متحده, تاریخ فیلم ایالات متحده ( که امیدوارم مثل کلاس فیلم قبلی خوب باشه و هر هفته دوتا فیلم ببینیم) , جغرافیا, یه جور کلاس ورزشی و تمرین که نمیدونم فارسی اش چی میشه و کلاس تنیس.
باز هم ساعتهای کلاس رقص با برنامه کاری من جور در نیومد. موند به تابستون. امیدوارم این شش هفته اول فقط زودتر بگذره و یه ذره سبک تر بشه برنامه ام.
۲. دیروز روز آقای دکتر مارتین لوتر کینگ بود. لوگوی گوگل رو اگه دقت کرده باشید از روی همون سخنرانی معروفش " من یک آرزو دارم" ساخته شده بود که دختر و پسر سفید و سیاهی رو در حال بازی با هم نشون میداد. اون سخنرانی اش رو از اونجایی که تا حالا موضوع دو تا از کارهای کلاسی بود اجبارا حفظم . ولی دوسش هم دارم.
با همکارام رفتیم راهپیمایی دیروز. من هم یه پلاکارد گرفتم دستم که " اشتباه عراق رو دوباره تو ایران تکرار نکنیم". جلب توجه میکرد. هرچند پلاکاردهای ضد جنگ زیاد بود. اما فکر کنم فقط این در مورد ایران بود. سه ساعتی تو اون سرمای صبح راهپیمایی کردیم . خوب بود و سوالهای زیادی هم پرسیده شد.
جالب هست که بعد از موضوع عراق همه میخوان بدونن فرق شیعه و سنی چیه. حالا چه جوری میشه این جنگ هزار ساله به بهانه علی و عمر و در واقع به علت قدرت رو توضیح داد الله و اعلم.
۳. زیاد فکر میکنم. خیلی زیاد. به آینده و راهی که دارم میرم. این واقعا درسته که وقتی انتخابهایی که داریم زیاد میشن کلا از خیر انتخاب میگذریم. کاش گزینه ها محدود تر بود. کلاف سردرگمی شده . اما اگه الان فکر نکرد کی باید فکر کرد؟
۴. فیلم زیاد میبینم . یه لیست " بابد ببینم" درست کردم. دیگه نمیدونم چقدر و کی ها وقت میشه برای فیلم دیدن, اما برای فیلم باید وقت گذاشت.
گلدن گلاب رو هم دیدم دیشب. کلی حظ بردیم. هیچکدوم از این فیلم ها رو ندیده بودم که بتونم نظر بدم. از زیبایی ها لذت بردیم! این شوخی های برات رو هم نفهمیدم. فقط کاش یه ذره کوین کاستنر هم داشت. برات پیتش رو هم بیشتر میکردن.
۵. تو خونه تنها بودم و از معدود وقتهایی بود که دلم خواست موزیک گوش بدم. ( من کلا اهل موسیقی نیستم). آلبوم بیداد شجریان رو گذاشتم و شاید فقط بعد از چند دقیقه بود که درد مرگ آوری تو دستام حس کردم. من وقتی عصبی میشم دستام زود از هرجایی خبرم میکنن. شدت درد هم نشون دهنده اندازه اش هست. فکر کردم تلقینه. اما درد واقعا عذاب آور شد. صدای کامپیتوتر رو قطع کردم. درد آروم گرفت.
شاید باید همون " سکسی بک" و " آی وانا لاو ( ؟) یو " رو گوش داد.
چهل درجه زیر شب!
هیچ فکرش رو کردید که کتابهای ر- اعتمادی و فهمیه رحیمی و دانیل استیل چقدر به بلوغ ما ها کمک کرده؟ البته لازم به ذکر هست که هیچ کدوم از خواننده های اینجا هرگز نه اسم این نویسنده ها رو شنیدن و نه یک بار کتابهاشون رو دیدن چه برسه به خوندن اینها. ولی این بنده کمترین همین جا اعتراف میکنم اگه دانیل استیل نبود من الان در موقعیتی که هستم نبودم. البته خوب الان هم در هیچ موقعیت خاصی نیستم . کلا عرض کردم.
خونه ما و خونه مادربزرگم اینها کنار هم بود. یعنی تو یه کوچه بود. خاله هام هم همه مجرد بودن اون دورانی که من دبستان و راهنمایی میرفتم. فکر کنم کلاس چهارم ابتدایی بودم که کتابخونه پشت کتابخونه خاله وسطی رو کشف کردم. کتابخونه پشت کتابخونه , کتابخونه ای بود که توش پر از کتابهای قهوه ای جیبی بود که جلد نداشت و من فکر کنم خاله وسطی اونها رو از اکبر - خوشتیپ اون موقع محل که عینکی هم بود و همه دختر بزرگ ها دلشون میخواست با اون تو گروه وسطی باشن- میگرفت. این آقای اکبر فکر کنم بعدا با خاله بزرگ سر وسر پیدا کرد. چون من چند دفعه دیدمشون که باهم میرفتن تو اتاق در رو میبستن. از بحث خارج نشیم حالا. من وقتهایی که بعد از ظهری بودم کویتم بود. چون خاله ها همه دبیرستان میرفتن و همیشه صبحی بودن. من هم میرفتم اونجا و شروع میکردم به کتابخوندن. یه سری کتابها ایرانی بود. یه سری هم خارجی. خارجی ها داستان یه کارآگاه بود که یه دوست دختر داشت. داستانهای آل کاپن هم بود. یه گنگستری بود. یادم نیست اسمها رو. ولی س.ک.س .ی بودن. ( این رو خوب یادمه). کتابهای جیبی قبل انقلاب بودن لابد.
کتابهای ایرانی رو هم بعدها فهمیدم نوشته های ر- اعتمادی هست. یه کتابی بود که تا آخر عمرم نفهمیدم چی شد آخرش. چون کتاب نصفه بود. اکبر لعنتی!.اسم کتاب بود چهل درجه زیر شب. قصه اش هنوز به شدت یادمه. یه پدری که ورشکسته میشه و میره شمال که خودش و دوتا دختر و پسرش رو بکشه. این وسط دختره عاشق پسر ویلای همسایه میشه - و خدا میدونه من چند بار اون صفحه ای که اونها با هم خوابیدن رو خوندم- و پسره هم عاشق منشی پدره میشه که از قضا پدره هم عاشقش شده...آقا ما تا اونجا خوندیم که این دختر منشی خود کشی میکنه و میرن بیمارستان ...و من هنوز بعد پونزده سال ( گیریم که ده سالم بود اون رو خوندم) نفهمیدم که آخر این قصه چی شد.
راهنمایی که رفتیم دانیل استیل مد شده بود و فهیمه رحیمی. دانیل استیل رو من از بچه ها میگرفتم و بعد با مامان باهم میخوندیم. یعنی نه اینکه با هم بخونیم. یعنی اون هم میخوند. یادمه اولین بار واژه همجنسگرا رو تو یکی از کتابهای دانیل استیل خوندم. یعنی اون گفته بود همجنسباز. حالا به هر حال. کلی با بچه ها سر اینکه آخر کتاب چی میشه بحث هم میکردیم.
فهیمه رحیمی افت کلاس بود. اما همه یواشکی میخوندنش. اتوبوس و پنجره و از این حرفها...کتابهای اون حال نمیداد بعد از خوندن کتابهای خارجی قبل انقلاب. ولی خوب. کاچی به از هیچی. تریپ عشق و این حرفها بود.
دیگه دبیرستان بامداد خمار اومده بود و جسد های شیشه ای - با عرض معذرت از دوستاران حضرتش ولی واسه من در همون حد ها بود- اما دیگه یاد گرفته بودم اصل قضیه رو. دیگه خوندن صحنه بوسه یا عشق بازی شکم آدم رو اون مدلی ( میدونید کدوم مدل رو میگم؟ همونی که یه جوری میپیچه) نمیکرد.
اون موقع ها که ماهواره و اینترنت نبود. ما بودیم و تنی که یه چیزهایی رو میخواست اما نه میدونست چی هست و نه میدونست چه جوری باید بدستش بیاره. شاید همون موقع که به بچه های مدرسه های کشورهای دیگه یاد میدادن از کاندوم چطور استفاده کنن , ما دلمون به همون پیچشهای شکم خوش بود. شاید اگه اون ر- اعتمادی خوندنهای یواشکی دبستان نیود بعد ها این نمیشد.
میدونم گفتن این حرفها الان خنده داره. احتمالا هیچ کدوم از ما ها دیگه وقتی واسه این کتابها و مجلات - و ایضا وبلاگهایی- که زرد گذاشتیم اسمش رو نداریم. اما قانون عرضه و تقاضا رو یادمون نره. هنوز هم کسانی هستند که برای رسیدن به چیزهایی که برای ما بدیهی شده و تکراری احتیاج به دیدن و خوندن همین ها دارند.
اینبار که خواستیم تو کافه ای سیگار بکشیم و قهوه تلخ بخوریم وغصه بخوریم از دیدن این همه زردی , یه ذره به اون پیچشهای شکم فکر کنیم و بلوغی که برای همه در یک سن به دست نمیاد.
عکس العملمون در مقابل تعارف و تمجیدهایی که تو رومون ازمون میشه چیه؟ حالا نه لزوما از خود ما , از لباس, عطر, دستپخت , و با بقیه متعلقات. حرفهای اینچنینی مثلا:
چه کت قشنگی.
موهات چقدر خوب شده.
این ظرف غذا چقدر خوشگله.
چقدر این شلوار بهت میاد.
چقدر بهتر به نظر میرسی . .وزن کم/ زیاد کردی؟
و ....
سیستم ما طوری بار آورده ما رو که به خاطر همون خضوع و فروتنی معروف, نباید اینها رو جدی بگیریم. یا یه جوری بگیم که نه اینطور نیست.
نه بابا. حتی شونه هم نکردم موهام رو.
این لباس رو میگی؟ از یه دست دوم فروشی خریدمش.
این ظرف؟ از یه حراجی جلوی خونه خریدمش . بیست و پنج سنت.
نه بابا. کجا بهترم؟ کلی هم وزن اضافه کردم.
اه. اه. خودم از این خیلی بدم میاد. مجبور شدم بپوشمش.
میدونید چقدر این مدل جواب دادن تو روحیه خودمون اثر میذاره؟ خودمون هم میدونیم خیلی از اینها شاید واقعا تعارف یا حتی برای حرف باز کردن باشه. اما چه اشکالی داره باورشون کنیم؟ اینکه بدونیم خوب به نظر میرسیم همیشه اعتماد به نفس بیشتری میده.
از طرفی اینجور پاسخ دادن هم به طرف مقابل یه جور " خفه شو . من میفهمم دروغ میگی. من خودم این رو باور ندارم " هست. اونطوری اون هم دیگه نه تنها سعی میکنه به ما دقت نکنه و زیبایی های کوچیک رو نبینه بلکه شاید به کل از معاشرت با ما هم زده بشه.
میشه به جایی اینکه اینطور تو ذوق خودمون و طرف مقابل بزنیم خیلی راحت بگیم. "ممنونم. واقعا اینطور فکر میکنی؟" و این رو باور کنیم.
چند سال پیش این مطلب رو جایی خونده بودم. سعی کردم اجراش کنم. خیلی نکته کوچیکی هست. اما من واقعا دیدم چقدر اثر گذاره. هنوز گاهی یادم میره که جواب درست چی هست. اما وقتهایی که یادم میمونه که تعارف رو قبول کنم دقیقا مبینم که چه اثری تو روحیه خودم و طرف داره.
توقف
دیروز به دوستی نکته ای رو به شوخی گفتم. گفت : " این تیکه دیگه قدیمی شده." گفتم تکیه کلامها و شوخی های ما در زمان خروج ما از ایران متوقف شده. مثل دفعه قبلی که دوستی بهم گفت " خالتور" و من فکر کردم چه لغت سنگینی بکار برده. حتما چیز خوبیه! یا این اصطلاحی که این دفعه شنیدم " داو" و " داو ترکوندن" ( شاید هم لاو ترکوندن) .
و همین نکته کوتاه من رو به فکر برد در مورد بقیه خاطرات.مثل آهنگها. دقت کردم که بعد از مهاجرت, از هیچ آهنگ ایرانی خاطره ای ندارم. از هیچ. شاید واسه همینه که آلبوم " دیوونه " منصور هنوز نو هست و من هنوز باهاش یاد اون رنوی سفید می افتم. یا دیگه هیچ آلبوم ابی خاطره ساز نشد. یا هنوز دلم میخواد برم فیلمهای قدیمی ( دهه نودی مثلا ) رو بگیرم و دوباره ببینم.
آهنگ ها و کلامها هم مثل بوی عطر هستن. به خودی خود اونقدر اثر گذار نیستن که وقتی تو محیط خاطره ها قرار میگیرن اثر ساز میشن. یه عطر وقتی رو تن کسی هست برای ما خاطره میشه. آهنگ ها و کلامها هم برای من همینن.
هر چقدر هم یه مهاجر سعی کنه تماسش رو حفظ کنه باز هم چیزهایی متعلق به بازار و خیابون ها هست. واسه همین هست که بعد از یه مدت غریب میشه. کلامها درک نمیشه و حرفها کمتر و خلاصه تر میشه.
بی ربط به موضوع بحث اما یادم میاد از وقتی دوره دبیرستان رو میگذروندم با خیل مهاجرت دوستان و اطرافیان مواجه بودم. همیشه افرادی که میرفتن به بی معرفتی متهم بودن. اینکه میرن و دیگه خبری نمیگیرن. هیچ وقت هم به خودمون نمیگفتیم که خوب ما چرا سعی نمیکنیم ارتباط رو حفظ کنیم.
حالا میفهمم که بخش بزرگی اش برمیگرده به این " حرف نداشتن های روزانه" . بخش عظیمی از صحبتهای ما با دوستانمون برمیگرده به وقایع روزانه مشترک دور و برمون. وقتی این وقایع دیگه مشترک نباشه و خاطره ها یکسان , حرفها هم کمتر میشه. و بعد از یه مدت غیر از صحبت در مورد گلوبال وارمینگ چیز دیگه ای نمیمونه. این رو دوست ندارم. اما جبری هست که ظاهرا شامل همه میشه.
یه چیزی هم بگم که این جو غمبار اینجا عوض بشه. دیشب بعد از یه صحبت تلفنی طولانی پر از خنده و غیبت که با یکی از دوستان عزیز اما ندیده وبلاگی داشتم وحید میگه : " ای بنازم قدرت شما رو...دو تا آدم که هیچ وقت همدیگه رو ندیدن, در مورد صد نفر آدم دیگه که اونها رو هم ندیدن ساعتها حرف میزنن و کم هم نمیارن."
دورهای ناامیدی و از همه چی بریدنهام قبلا هر سال یکی دوبار بود. الان حس میکنم بیشتر شده. شاید به گفته ای یه دوره ای در حول و حوش هر سه ماه پریود.
این دفعه از اینجایی شروع شد که فرد جدیدی با مدرک فوق لیسانس با حقوقی کمتر از حقوق من استخدام شد. حقوق من بالا نیست. مال اون دیگه خیلی کم بود . هم رشته هم هستیم. میگفت دیگه کار پیدا نمیشه. مجبور شدم.
یه نمره ای هم که اصلا انتظارش رو نداشتم کار رو بدتر کرد. مثل بچه های کلاس اول زار زار گریه کردم. شاید همه بغض هم بهانه بود.
ماشالله هرچی دوست و رفیق هم داریم وضعشون از ما بدتر. یکی مهندسی فضایی نمیدونم چی چی رو داره میگه میخوام برم پمپ بنزین بزنم. اون یکی دکتر شده ماشالله از آیوی لیگ, میگه میخوام برم تو استارباکس کار کنم! اون وقت من به سرم میزنه برم سگ راه ببرم.
به توصیه دوستی هرچی فیلم زرد بود رو نشستم دیدم تو این دو روزه. Some Like It Hot , How to Lose a Guy in 10 Days
و What Women Want . افاقه هم نکرد. بدتر فقط دیدم که ملت چه کارهایی میکنن و من چه کاری.
باز هم به سرم زده که تسلیم رفتن بشم و برم مکانیکی بخونم. برای هزارمین بار به خودم لعنت فرستادم که چرا بلد نیستم آرایشگری بکنم و چرا حتی نمیتونم سبیل خودم رو بند بندازم. اون وقت یکی به من میگه برو سالن ناخن بزن!
اینهمه میخونیم که چی؟ بد زده به سرم درس و دانشگاه رو ول کنم. شبها برم یه رستوران کار بگیرم و بعد خونه بخرم. اصلا الان موندم با این رشته چه کنم.
میدونید. وقتی آدم هیچده سالش هست و وارد دانشگاه میشه کلی آرزوی بلند بالا داره. فکر میکنه دنیا رو عوض میکنه. فکر میکنه میره استاد میشه. جوونها رو نجات میده. اما وقتی بیست و پنج سالش میشه و بازهم خودش رو بعد از چرخیدن دور دنیا تو پله اول میبینه اونوقت چی؟
دیگه میدنه نجات دنیا همش حرفه و به کتاب و درس و اینها نیست. زندگی واقعی تر میشه. چقدر از خودم بدم میاد که بلد نیستم با دستهام کاری بکنم. کاری که فنی باشه. مکانیکی, آرایشگری, نقاشی, ورزش ...هیچ هنری بلد نیستم.
دلم میخواد مغازه خودم رو بزنم. نه رستوران. یه کافه کوچولو...یه مکانیکی. یه درست کردن بدنه ماشین . صافکاری. دلم همچین کاری رو میخواد. کاری که با دست انجام بشه.
به شدت احتیاج دارم به کاری که فکر نخواد و حرف هم نخواد. کاری که فقط با دست انجام بشه. ایران یه مدت بند کرده بودم به گونی. یه چیزهای خوشگلی با گونی درست میکردم. کارت و دسته گل و تابلو. یادمه برای دندون پزشکمون قبل اومدن یه تابلو خوشگل با گونی درست کرده بودم...
اول هفته هست و من باید بهتر بشم. چاره ای ندارم. همه هفته گذشته به فکر و خیال گذشت. یه نیروی محرکه لازم دارم که بتونم تصمیم درست بگیرم. یا مثل آدم برم راهی رو که دارم میرم یا صد و هشتاد درجه تغییرش بدم. نمیخوام چهار سال دیگه همینجا باشم. احتیاج دارم جلو برم. فرنگوپلیس خدا بیامرز اگه الان بود یه ایمیل بلند و بالا مینوشت و میگفت با خودت و دور برت مسابقه نده. هزار دفعه این جمله اش رو به خودم گفتم.
کاشکی تو این مملکت اینقدر این خدمات پزشکی اش گرون نبود که من فقط و فقط به خاطر بیمه درمانی مجبور به بودن تو یه کاری نشم.
واقعا رشته ای نیست آدم با چهار سال خوندنش یه پول معقولی در بیاره؟
هر دم از این باغ بری میرسد.
اون پست پیزوری بدبخت بود و زرد بود و برای تزیین عکس اتوبوس ( نه آر وی البته) به درد خورد. این چطور؟ اینی که من اینهمه دوسش داشتم چی؟
نکنه این هم برای تزیین جایی باید بکار بره؟
عجیبه که مردم نه تنها ماشین هاشون مثل هم پنچر میشه و باطری هاشون مثل هم خالی , حالتها و باورها و تجربیان جنسی شون هم دیگه مثل هم شده. مگه نه سپیده خانم؟ نویسنده محترم متن " لذتی ناب" ؟
پی نوشت: این جوابیه خانم سپیده هست که چون انگلیسی فارسی بود من فارسی اش رو مینویسم . فقط سپیده خانم. باور کنید من برای شما کامنتی نذاشته بودم. ای پی ها رو چک کنید. من این روزها لبخند میزنم و کامنت نمیذارم.
"واقعا برات متاسفم که فکر کردی که من از وبلاگ تو اینها رو برداشتم. نمیدونم چطور میخواهی که این همه فحش و بدو بیراه که به من از طریق این لینک گذاشتی رو جبران کنی. مجبور شدم موضوع لذتی ناب و از تو وبلاگم بردارم. ولی بدون که خیلی نامردی . خیلی زیاد. من نیتم خیر بود . اونوقت تو اومدی هرچی از دهنت در اومد به من گفتی."
دلم برای دیوانگی های فروغ خوانی هم تنگ شده...
فتح باغ
آن كلاغي كه پريد
از فراز سرما
و فرو رفت در انديشه آشفته ابري ولگرد
و صدايش همچون نيزه كوتاهي پهناي افق را پيمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه مي دانند
همه مي دانند
كه من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را ديديم
و از آن شاخه بازيگر دور از دست
سيب را چيديم
همه مي ترسند
همه مي ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و آينه پيوستيم
و نترسيديم
سخن از پيوند سست دو نام
و هم آغوشي در اوراق كهنه يك دفتر نيست
سخن از گيسوي خوشبخت منست
با شقايق هاي سوخته بوسه تو
و صميميت تن هامان در طراري
و درخشيدن عريانيمان
مثل فلس ماهي ها در آب
سخن از زندگي نقره اي آوازيست
كه سحرگاهان فواره كوچك مي خواند
ما در آن جنگل سبز سيال
شبي از خرگوشان وحشي
و در آن درياي مضطرب خونسرد
از صدف هاي پر از مرواريد
و در آن كوه غريب فاتح
از عقابان جوان پرسيديم
كه چه بايد كرد ؟
همه مي دانند
همه مي دانند
ما به خواب سرد و ساكت سيمرغان ره يافته ايم
ما حقيقت را در باغچه پيدا كرديم
در نگاه شرم آگين گلي گمنام
و بقا را در يك لحظه نا محدود
كه دو خورشيد به هم خيره شدند
سخن از پچ پچ ترساني در ظلمت نيست
سخن از روزست و پنجره هاي باز
و هواي تازه
و اجاقي كه در آن اشيا بيهده مي سوزند
و زميني كه ز كشتي ديگر بارور است
و تولد و تكامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
كه پلي از پيغام عطر و نور و نسيم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بيا
به چمنزار بزرگ
و صدايم كن از پشت نفس هاي گل ابريشم
همچنان آهو كه جفتش را
پرده ها از بغضي پنهاني سرشارند
و كبوترهاي معصوم
از بلندي هاي برج سپيد خود
به زمين مي نگرند
تو بلاگ کسوف دیدم این شعر رو و یادم اومد که چقدر این شعر زندگی بود و چقدر میخوندمش و چقدر از بر بودمش و چقدر ...چقدر دلم برای شعر تنگه...برای کتاب تنگه...برای تهران تنگه....
دلم ظهیر الدوله رو میخواد با با برف با کتاب تو و شعرهای تو و تمام لذتهای تو رو خوندن....
Permalink
گوگل استخدام میکند.
کمپانی گوگل به طرز بی سابقه ای دست به استخدام افراد جدید زده. گفته میشه قصد داره امسال تعداد کارکنانش رو در تمام دنیا چند برابر بکنه.
دیشب بخش خبری یکی از کانالها در این مورد مطلبی داشت و من رو وادار کرد بیشتر جستجو کنم. گزارشگر برنامه میگفت که سوالهای استخدامی گوگل عجیب شده. سوالاتی که دیگه خیلی به مدرک آیوی لیگ و معدل خیلی بالا مربوط نمیشه بلکه به نزدیکی فرد متقاضی با زندگی معمولی استفاده کنندگان گوگل بیشتر مربوطه. سوالاتی مثل " آیا تاحالا از سگها پرستاری کردید؟ " یا " هیچ وقت تو رستوران مسول یک غذای دسته جمعی بودید؟"
در هر حال شاید این لینکها بدردتون خورد. فقط اول یک نگاهی به مزیتهای کارکردن در گوگل بیاندازید. ظاهرا کویت که میگن همین مونتن دیو و مقر گوگل هست.
۱. لیست مشاغل در ایالات متحده بر اساس دپارتمانهای مختلف.
۲. لیست مشاغل بر اساس موقعیت جغرافیایی در ایالات متحده.
۳. لیست مشاغل بین المللی. ( روی اسم هر کشوری کلیک کنید بهتون اطلاعات بیشتری میده).
Permalink
...
دلم میخواد کارم رو ول کنم.
دلم میخواد برم سگها رو راه ببرم.
دلم میخواد غروبها مستقیم برم خونه.
دلم میخواد بشینم سریالهای تلوزیون ببینم.
دلم میخواد کتابهای کلفت کلفت نخونم.
دلم میخواد کامپیوترها رو بشکونم.
دلم میخواد جلوی کامپیوتر غذا نخورم.
دلم میخواد به غذام نگاه کنم وقتی میخورمش.
دلم میخواد برم بدوام.
دلم میخواد در یخچال رو باز کنم و پر نباشه از غذای آماده.
دلم میخواد آشپزی کنم.
دلم میخواد دامن تنگ و بلوز یقه دار نپوشم.
دلم میخواد همیشه کتونی پام باشه.
دلم میخواد مقاله ننویسم.
دلم میخواد فیلم مستند اجباری نبینم.
دلم میخواد کیفهام دیگه اینقدر بزرگ نباشه.
دلم میخواد کیفهام سبک باشه.
دلم میخواد تقویمم اینقدر نوشته نداشته باشه توش.
دلم میخواد اصلا تقویم نداشتم.
دلم میخواد همش زیر پتو باشم.
دلم میخواد دیگه چایی بخورم فقط.
دلم میخواد ندونم کجای شهر چه خبره.
دلم میخواد موهام رو قرمز کنم.
دلم میخواد دیگه درد بند رو تحمل نکنم.
دلم میخواد برم تو یه سالن تن گیری به مردم روغن بفروشم.
دلم میخواد تو یه رستوران واسه بقیه غذا ببرم و شعر تولدت مبارک بخونم.
دلم میخواد درس نخونم.
دلم میخواد هیچکی نشم.
دلم میخواد خونه بخرم. خونه خودم رو.
دلم میخواد به کار فکر نکنم.
دلم میخواد یادم بره مستر کلین که مایع تمیز کننده توالت رو میفروشه خودش توالت رو نمیشوره.
دلم میخواد آلزایمر بگیرم.
دلم میخواد واقعی بشم دوباره.
دلم میخواد با چهار تا دختر برم بیرون.
دلم میخواد زنگ بزنم مزاحمی و فوت کنم.
دلم میخواد چک نکنم هر روز حساب بانکی رو.
دلم میخواد همه کارتها رو بسوزونم.
دلم میخواد آرایش نکنم.
دلم میخواد برم موهام رو فر کنم.
دلم میخواد دیگه اینقدر تبخال نزنم.
دلم میخواد دوچرخه سواری رو یاد بگیرم.
دلم میخواد سگ بخرم.
دلم میخواد دوتا سگ بخرم.
دلم میخواد یه خونه بزرگ داشتم. یا نه...یه خونه کوچیک. ..نمیدونم.
دلم میخواد اینقدر خسته نبودم.
دلم میخواد دیگه اینقدر از این نوشته ها حالم بهم نخوره.
دلم میخواد واقعی بشم.
دلم میخواد اینقدر خسته نباشم......
Permalink
همون عنوان قبلی (۲)
سر نوشت : اصلا قرار نیست این چیزهایی که به ذهنم میرسه و مینویسم فراگیر باشه یا تک تک فرنگی ها و تک تک ایرانی ها این مدلی باشن. شاید اصلا خیلی ها سالها تو فرنگ باشن و اصلا همچین تجربیاتی نداشته باشن یا کسی سالها تو ولات خودمون این مدلی باشه. یادمون باشه ما دنیا رو از دید تجربیات خودمون میبینیم نه چیزی که حتی خیلی فراگیر هست.
در ضمن از همه دوستانی که از بقیه بلاد در مورد آداب و رسوم مهمانداری نوشتن ممنون.
سر نوشت دو: فکر نکنم هرگز تو مخیله مادر من - مثلا- بگنجه که کسی ممکنه قورمه سبزی نخوره یا به گوشت کباب آلرژی داشته باشه. اصولا ما فکر میکنیم هرچی ما دوست داریم دوست داشتنی هست و باید دوست داشتنی باشه. این دید هست که یه ذره باید عوض بشه.
مطلب بعدی که در راستای همون باور مهمون حبیب خداست به وجود میاد بردن کسی غیر از خودمون بدون دعوت به مهمانی هست. البته اینجا بحث مهمانی های خانوادگی و کوچک - مثلا شش تا ده نفره- هست. فرض کنید شما قراره جایی برید و از قبل گفتید که میاید. حالا یکی از دوستانتون اومده پیش شما. ماها معمولا با اصرار اون دوست رو هم همراه خودمون میبریم. برامون هم مهم نیست که اولا شاید خود این فرد نخواد بیاد و از اون مهمتر شاید میزبان آماده پذیرایی نباشه. فرض کنیم مسئله مواد خوراکی هم نیست و وفور نعمت سر میز هست. اما هیچ فکر کردیم شاید این فرد با بقیه جمع هیچ سنخیتی نداشته باشه؟ شاید بقیه باهاش راحت نباشن؟ شاید صاحبخونه از دیدن یه غریبه تو خونه اش خوشش نیاد؟ کی گفته که دوست ما باید دوست همه دوستان ما هم باشه؟
این بحث رو میشه به بقیه کنجهای تفاوتهای فرهنگی مهاجر با کشور میزبان و مردمش هم ربط داد. اما چیزی که هست و زیاد تو جمعهای مخلوط مهاجرین - مخصوصا تازه واردترها- و افراد بومی دیدم ( البته این اصلا مختص ما ایرانی ها نیست. تقریبا همه مردم همین هستن) اینه که به جای قبول کردن فرهنگ میزبان به زور قصد چپوندن و اجرا کردن همون فرهنگ خودمون رو داریم. در این شکی نیست که ما رگ و ریشه های خودمون رو داریم و دلمون میخواد حفظش کنیم. اما شاید یه وقتهایی بهتر باشه اگه با افرادی از ملیت های مختلف طرف هستیم به زور نخواهیم فقط از خودمون و فرهنگمون بگیم. اگه یه خورده بازتر برخورد کنیم با این جور قضایای به ظاهر کوچیک و بی اهمیت پذیرش ما و اونها خیلی راحت تر میشه.
اندر آداب مهمانداری و رسومات وطنی و فرنگی در این باب
به سلامتی فصل تعطیلات و درخت کاج و کادو و سال نو و ماچ و بوسه و عرق خوری تو خیابون تموم شد و ملت برگشتن سر کار و زندگی. فصل مهمانی ها هم تقریبا به سر رسید و باز هم ما موندیم و این تفاوتهای فرهنگی که آخرش نمیدونیم کدوم درسته و کدوم نادرست. هرچند هم که خیلی مهم نیست. مثل همیشه مهم خود فرد هست که از چی لذت ببره. اما میخوام به برخی رسوم متفاوت اشاره بکنم که شاید صحبت کردن در مورد این تفاوتها خالی از لطف نباشه.
در مملکت ما مهمون حبیب خداست. حالا اگه هم فقط جلوش باشه و پشت سرش چیز دیگه اون مهم نیست. همین اصطلاح " مهمون حبیب خداست" کلی توجیه هست برای مهمان و میزبان. دست مهمان رو باز میزاره که هر وقت خواست حبیب خدا بشه و سرش رو بذاره پایین و هرجا خواست یه یاالله بگه و بره تو. البته فکر کنم الان بهتر شده و ملت یه زنگ میزنن و میگن ما نیم ساعت دیگه اونجاییم چی دارید بخوریم؟
البته بحث صفا و صمیمیت و راحتی رابطه ها که درگیر ضابطه نمیشه هم هست. خیلی ها اعتقاد دارن که خونه دوست مثل خونه آدمه. یا اینکه مهمون سرزده اش خوبه. اما اگه من قرار باشه میزبان همچین مهمانیی باشم خیلی راحت نخواهم بود. شاید یخچال من خالی باشه. شاید خونه تمیز نباشه. توالت شسته نباشه. اصلا شاید من به هزار و یک دلیل حوصله مهمون رو نداشته باشم.
اینجا معمولا از مهمان سرزده استقبال نمیشه. اولا که کسی سر زده جایی نمیره و اگه احیانا پیش بیاد که بخواد سری به کسی بزنه - به ندرت- میزبان مسولیتی در قبال پذیرایی نداره. راحت بهت میگن غذات رو بیار. یا غذا نداریم. یا حتی راحت تر از اون جلوی تو غذای خودشون رو میخورن و از تو دعوتی نمیشه. این مدلی هست دیگه.
برای یک مهمانی از هفته ها - و برای یه سری مهمانی های مهم مثل عروسی یا مراسم سالگرد از ماهها قبل- دعوت نامه فرستاده میشه.
اگه دعوتنامه کاغذی باشه همراهش پاکت کوچکی - که اغلب تمبر هم خورده- میاد که شما اعلام کنید به مراسم میرید یا نه. به خاطر همین مثلا دعوتنامه های عروسی باید حتما از سه ماه قبل از تاریخ مراسم فرستاده بشه.
دعوتنامه های ایمیلی هم - که روزبروز بیشتر میشن- حتما به پاسخ آره یا نه احتیاج دارن. شما اگر هم نرید این شخصیت شما و درجه احترامتون به میزبان رو نشون میده که جواب بدید نخواهید رفت.
برای مهمانی های کوچکتر هم معمولا از یک یا دو هفته قبل دعوت خواهید شد.
حالا فرض کنید که خاله جان شما قراره برای شام از شما دعوت کنه. نظرتون راجع به این دعوتنامه چیه؟
" خواهر زاده عزیز. برای جمعه هفته بعد ما یک مهمونی شام داریم. غذاهای ما سبزی باقالی پلو, فسنجون و پلو, و قورمه سبزی هست. سالاد هم دو نوع داریم. نوشابه هم دو مدل هست. آبجو و مرلوت هم داریم. اگه این غذاها رو دوست نداری یا به من بگو یا همراه خودت غذا بیار.اگه نوع خاصی از گوشت رو نمیخوری هم بگو. من از گوشت معمولی استفاده میکنم. در ضمن اگه با بودن الکل روی میز مشکل داری هم زودتر بگو که من بطری شراب رو کنار غذا نذارم.
لباس هم هرچی دلت خواست بپوش. هر چند من یک مهمونی کردی دارم و شاید بعضی از مهمونها با لباس محلی بیان".
یه ذره عجیبه. مگه نه؟ اوایل برای من خیلی نامانوس بود. زیاد. یادمه اولین بار که دوستی ما رو به مهمونی روز شکرگذاری دعوت کرد یک ماه و نیم قبلش همچین ایمیلی اومد. من کلی حرص خوردم که حالا تو هرچی بدی ما میخوریم. دیگه این ادا و اطوارها واسه چیه؟ هنوز هم نمیدونم کدوم بهتره. اما شاید الان برای راحتی خودم و مهمانهام - خدا رو شکر من اصلا اهل مهمون بازی و این حرفها نیستم- یه سوالی بکنم ازشون در مورد غذا. حالا نه به این دقت. اما بپرسم که گوشت میخورن یا با الکل مشکل دارن یا نه.
یه بخش عمده ای اش هم برمیگرده به تنوع فرهنگها و آدام و رسومها . وقتی تو یه مهمانی هندی و چینی و روس و آلاسکایی داری باید حواست باشه که مهمان هندی ات امکان داره گوشت نخوره یا مهمان آلاسکایی ات چیزی جز گوشت نخوره. یا مسلمانی باشه که اصلا سر سفره ای که الکل سرو میشه نشینه.
مورد لباس هم مهمه. اولا که برای خیلی از مهمانی ها - مخصوصا اگه خارج از خونه و تو رستوران یا سالن برگذار بشن- باید لباس رسمی پوشید. کسی رو با شلوار جین یا کتونی راه نمیدن. خیلی از مهمانی ها هم موضوع دارن. مثلا جشن تولد جاسوسی, یا جنگ ستارگانی یا به سبک هاوایی . تو این مهمونی ها بهتر هست که به سبکی که میزبان میخواد لباس پوشیده بشه. اما اجباری هم نیست مگر اینکه تو دعوت نامه گفته بشه.
ادامه دارد...
ثبت وبلاگ و مشکلات بعدی
با این حرف جادی موافقم. با اون تعبیرش هم که گفت مثل اینه که آدم یه نسخه از دفترچه خاطراتش رو بده به وزارت اطلاعات هم خیلی موافقم.
اینکه این مصوبه چقدر تضمین اجرا داشته باشه و چقدر انرژی و سرمایه قراره صرفش بشه جزییاتی هست که مثل همیشه معلوم نیست. من که فکر میکنم باز بره جزو اون مصوباتی که فقط چند میلیون رو اینور و اونور میکنه و بعد هم میخوابه.
نمیدونم قراره برای ایرانیانی که بلاگ فارسی دارن و خارج از ایران هستن چه مدل حکمهایی در نظر بگیرن. اما فرض کنید بنده خدایی که با اسم واقعی اش خارج از ایران بنویسه و وبلاگش رو ثبت بکنه یا نکنه. در هر دو حالت به یکی دیگه از ترسهاش موقع رسیدن به فرودگاه تهران اضافه میشه. اگه ثبت بکنه که میان میگیرنش میگن فلان روز نوشته بودی احمدی نژاد فلانه و اگه ثبت نکنه میان میگن حکم دولت بوده چرا اجرا نکردی. اینجاست که دیگه فیلتر بالاترین رنگ نیست.
بساطی داریم به خدا از دست این نوابغ قانونگذار مملکتی.
نویسنده وبلاگ ایستگاه هم مطلب خیلی جامعی در مورد این طرح و مشکلات امنیتی اش نوشته.
ما هنوز خیلی راه داریم...خیلی
این برای همه ما پیش اومده که خواستیم مطلبی رو بنویسیم اما به نظرمون اونقدر بدیهی اومده و فکر کردیم این رو دیگه همه میدونن که از نوشتنش صرفنظر کردیم. حتی یادمه یا بار سر راه اندازی یه وبسایتی من کنار کشیدم و گفتم این مطالب رو دیگه کسی که به اینترنت و بلاگ و این حرفها دسترسی داره میدونه. نباید انرژی و هزینه رو صرف کار بیفایده کرد. یا یه وقتهایی در پای مطالبی که - فرضا در خصوصا آموزش مسایل جنسیتی - نوشته میشه ( این رو ذکر میکنم چون خودم باهاش برخورد داشتم) پاسخهایی میرسه از دوستانم که این مسایل رو من و تو و کسی که به اینترنت دسترسی داره و این رو حداقلی از بینش و دانش میدونم میدونه. گفتنش تکرار مکرراته.
همه این مسایل رو گفتم که بگم نه. اینطور ها هم نیست. اینترنت و بلاگها و نوشته ها هم مثل بقیه ابزار و آلات تمدن بدون اموزش به کشور ما رفت. همونطوری که ویدو تابوی فساد بود یه دوره ای. یا دی وی دی های کنار خیابون انقلاب. این هم از اون دست جدا نیست. این جریان کپی خانم فریبا از خاطره اون روز کذایی ما از اول که دوستی تو ایمیلی خبرش رو داد فقط خنده آورد به لبان ما. دوستان زحمت کشیدن و رفتن برای مطلبش کامنت گذاشتن که من امروز دیدم. مرسی. اما ظاهرا این خانم و دوستانش چیزی هم طلبکار شدن. من جواب ایشون و برخی از کامنتهای پای مطلبشون رو میذارم اینجا. نه به قصد کش دادن مطلب که وقتی کسی تو ایرانه دست من هم بهش نمیرسه و اونجا بهشت کپی کارانه. بلکه به این قصد که ماها حواسمون باشه که چقدر این مبحث - و البته تمام مباحثی که اندکی با تمدن سر و کار داره- تو کشور ما و برای مردم ما جای کار داره. این که کسی به اینترنت و کی بورد دسترسی داره و میدونه وبلاگ چی هست و از قضا بلاگ هم داره دلیل بر هیچی نیست.
فریبا خانم در جواب من نوشتن:
"خا نم محترم اگر میبینید که دیر این جوابیه را نوشتم مسلما به این خاطر نبود که ازپاسخ دادن عاحز بودم بلکه بیشنر به این دلیل بود که به روایتی از حضرت مسیح معتقدم که میفرماید اگر کسی به تو سیلی زد طرف دیگر صورت خود را هم برای سیلی بعدی در اخنیارش بگدار
چون همانطور که خود شما هم اذعان کرده بودید آن مطلب نه ارزش هنری و نه ارزش ادبی داشت و نه این که خاطره یا سرگذشتی از یکی از مشاهیر بود که من خودم را ملزم به رعایت قانون کپی رایت بدانم
ان خاطره برای من چیزی در حد یک جوک بود برای خنداندن مخاطب نه بیشتر و معمولا مطلب اصلی من در این وبلاگ عکس هایی است که در آخر پست ها میگذارم
و اگر مطلبی را در مقدمه می آورم نه به عنوان یک پست بلکه برای مقدمه برای ملموس ساختن حسی هست که از دیدن عکس ها مایلم به خواننده منتقل سازم نه بیشتر به هر حال انواع تهمت ها را چه به خودم و چه بازدید کنند گان این وبلاگ متحمل گردیدم..شاید خداوند مرا به خاطر این گناه بزرگ ببخشد...با تشکر...فریبا"
منی که با دیدن متن ایشون خندیدم و ازش گذشتم با دیدن این جوابیه ته دلم سوخت. میدونید چی میگم. نمیدونم از چی. اما سوخت.
حالا واسه اینکه دوباره بخندید این چند تا رو هم از کامنتهای ایشون بخونید. دم اهالی مافیایی گرم. حالا پدر خونده منم این وسط؟
"فریبا جان، این لوا زند و دوستانش یک گروه مافیایی و ملنگ هستند. تو بنویس انگشت تو دماغت کردی فردا می گن از اونها کپی گرفتی. چه جوری اینقدر بیکارن که بلاگ تو رو پیدا کردن بعد نشستن خط به خط جر گرفتن؟ یا ملنگن یا مافیایی. انگار فقط ماشین خانم زند پنچر می شه!!" علی آقا
" فریبا من خودم دیدم که بارها مطالبت رو از تو ی سایت روزنه دزدیدن.اگه همون اول اعتراض میکردی کسی این جوری زبون در نمی آورد ..اتفاقا تو سایت روزنه یادمه که همین مطلب رو حدود یک سال پیش فرستاده بودی .اونم روزنه که 100000 تا عضو داره نه یه وبلاگ فکسنی که روزی 100 تا بازدید هم نداره." آقا بهزاد
ای بابا....
من به جای اینکه بیام عکسهای آتیش بازی و ماچ و بوسه های دیشب رو بذارم اومدم اینجا از اینها میگم.
فقط ای مافیا! یادمون باشه که کار زیاد داریم.... خیلی زیاد...از این جریان هم بگذریم دیگه.
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category