
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
ERROR: Blogroll is currently inaccessiblepowered by
Movable Type 3.35RSS | Atom
search
....
بعد از اینکه همه برنامه ها آماده شده بود , هماهنگی ها انجام شده بود و ظاهرا پوسترها چاپ شده بود یه روز دوستی که طرف صحبت من بود برای اون برنامه رزومه گفت که یه مطلبی رو میخوان بگن. فکر کنم یه هفته بعد از اون پست " لذت ناب" بود.
ظاهرا اولین مشکل در رابطه با این نوشته فرید - جنده شناسی- بود که من لینکش رو تو لینکدامپ گذاشته بودم. یکی از نوشته های واقعا خوبی بود که به یه سری تناقضات در رفتار ایرانیان مهاجر هم گوشه ای داشت. خیلی ملموس بود برای من. از من محترمانه خواسته شد اون لینک رو بردارم. ظاهرا استفاده از کلمه " جنده" برازانده کسی نیست که قراره تو ایران وجود داشته باشه. چون اصولا کسانی که تو ایران هستند نه میدونن جنده چی هست, نه به عمرشون شنیدن و نه اصلا تلفظش رو بلد هستند. مخصوصا زنها که اصلا تو عمرشون نشنیدن این کلمه رو.
جبهه گرفتم. گفتم من سانسور نمیکنم . حتی اگه نوشته کس دیگه ای هم باشه و من همعقیده بوده باشم باهاش رو دوست ندارم ببرم.
گفتن : نه. این سانسور نیست . این مراعاته. ما باید دست به عصا راه بریم. و هزاران لغت دیگه در چت اون روز ما. من گفتم من به نویسنده مطلب ایمیل میزنم. مطلب رو اول به ایشون میگم. اگه قبول کردن باشه. به فرید ایمیل زدم و گفتم همچین وضعی هست. درسته که لینکدامپ خودمه اما دوست ندارم یه دفعه لینکی اون وسط غیب بشه. بنده خدا اون چی میگفت؟
بعد از اون مطلب خیلی تلویحی به من فهمونده شد که اون پست " لذت ناب" هم ظاهرا مغایر با ارزشها تشخیص داده شده.
چه معنی داره که زن ایرانی از لذت حرف بزنه؟ چه معنی داره زن ایرانی نه تنها خودش جسارت بکنه بلکه بقیه رو هم به این جسارت دعوت بکنه؟ زن ایرانی همینکه یه کاری رو بهش اجازه دادن یاد بگیره بسه . دیگه از این غلطها نباید بکنه.
مسلم هست که کسی به من این حرفها رو نگفت. رابطه و تماسها واقعا محترمانه و شایسته بود. اما این احساس قلبی من بود. بارها و بارها به من گفتند که خودشون هم ناراضی هستند اما با وضع موجود چاره ای غیر از این نیست. باید برای اینکه تداوم داشته باشه حرکتها, دست به عصا و محتاط راه رفت.
از این احتیاط, از این چهارچوب بدم میاد. از این مراعات, از این " شرایط موجود" که من رو میبره بدم میاد. دوستی یه روز درمیون داره به من میگه مراعات کن. فیلتر میشی. کسی از پرستوی زن نوشت محتاط تر بود؟
صدای پرستوی این چند وقت صدای خفه گی یه آدم بود , صدای آدمی که میخواد جیغ بزنه و همه این رو میبینن توکلمه کلمه ای که مینوشت. اما خودش سعی داره با لبخند بگه که نه , اینطور نیست.
چقدر سخت هست کار بچه هایی که تو ایران با اسم واقعی مینویسن. کار بچه های روزنامه نگار وبلاگ دار. کار دانشجویی که با اسم خودش مینویسه. این ده روز با اونکه اونقدری هم وقت وبلاگ نوشتن نداشتم و اصلا چیزی مغایر با ارزشها ! هم قرار نبود بنویسم احساس خفگی میکردم.
فکر میکردم اون چیزی که میخوام بنویسم - حتی اگه در مورد غذا خوردن باشه- نوشته من نیست. نوشته یه آدم زبون بریده هست که مجبوره اینطور بنویسه.
وبلاگ من جایی جیغ زدن من هست. جایی هست که من میخوام خود خودم باشم. اگه سردم, اگه بد اخلاق, اگه خوشحال, اگه شکمو, اگه شهوت زده, اگه مهربون, اگه عاشق...این منم. دیگه اجازه نمیدم کسی برای این مستطیلی موکا رنگم حصار بذاره. به هیچ قیمتی.
English Weblog
archives
by dateNovember 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
کاشکی از اول با اسم مستعار می نوشتی که بتونه همیشه خودت باشی توی وبلاگت... بدون نگرانی از اینکه ملت بیان برات آیین نامه صادر کنند...
من امیدوارم که مثل همیشه هر جور که دلت می گه بنویسی... حرف دلت رو راحت بزنی اینجا...
بوس گنده،
--سوسکی
لوا: آخه من اسمم رو دوست دارم. دوست هم دارم به کارش ببرم. من حرف دلم رو زدم و باز هم خواهم زد. این ده روز رو نمیدونم چرا تن دادم. مشکل با اسم واقعی یا مستعار نیست. برای اونها که فرقی نداره اسم من. مشکل محتوای مطالب هست. اینکه میخوان تو اونی رو که میخواهی رو ننویسی. اگه اسم من بود گلاب کاشان هم باز میگفتن گلاب کاشان این ده روز اینها رو ننویس.
sooski
December 12, 2006 2:13 PM
ببین لوا جان. کاملاً درکت می کنم ها. اما به اون دوستان کاملاً حق می دم که همچین چیزی ازت خواستن.
ببین یه گروهی کلی زحمت می کشن با این اوضاع الان از اینجور برنامه ها ترتیب می دن. بعد خودت هم می دونی که تو اینجور برنامه ها همش می خوان یه برنامه ای پیدا کنن که بهشون گیر بدن، هرچند که موضوع مطالب اصلاً هم سیاسی نباشه. راستشو بخوای حتی الانشم نمی دونم چرا حس می کنم مدت خیلی زیادی نمی تونن ادامه بدن با این اوضاع. راستشو بخوای کاملاً می فهممشون که همچین چیزی ازت خواستن و بهشون حق هم می دم.
ببین تو خودت می دونی آدمایی که اینجا فعالیت می کنن با چه شرایط سختی و با چه ملاحظاتی دارن این کارا رو می کنن. طبیعیه که مجبورن همه این احتیاط ها رو هم انجام بدن. ببین تو سختی آماده کردن این مطالب، هماهنگیاش و ارائه اش رو و تازه بعدشم ایمیلا و سوالایی که می شه ازتو به جون خریدی. چرا؟ به خاطر اعتقادی که به این کار داشتی و دوست داشتی یه کمکی اگر می تونی به دوستای اینجا بکنی دیگه. خوب این ده روزه هم یکی از سختی هاییه که تو برا این فعالیت قبول کردی دیگه.
ببین لوا جان اصلاً منظورم تو نیستی، چون تو کاملاً درک کردی. ولی فکر می کنم یکی از دلایلی که خیلی ها اینجا فکر می کنن کسانی که ایران نیستن شرایط اینجا رو درک نمی کنن و یاد نمی تونن تو مبارزه موثر باشن همینه. چون می بیینن خودشون با قبول خطر اینکارو می کنن، اما در آخر هم متهم می شن به محافظه کاری و اینجور چیزا...
وای چیو به چی ربط دادم! ولی آخه یه لحظه دلم واسه اون گروه سوخت لوا جان. هرچند که بازم می گم تو خیلی لطف کردی و همه این زحمات و دردسرها رو قبول کردی.
مينا
December 12, 2006 10:34 PM
salam hamsayeh.doost daram rahat nevisi at ra .
azar
December 12, 2006 11:01 PM
اين احساس خفگی رو من هم بارها تجربه کردم. البته يه خورده متفاوت با تو.
وقتی ميخوام کاری رو انجام بدم و از اين جور موانع برام ميذارن مثل ديگ زودپزی ميشم که راه سوپاپ بخارشو بستن و گفتن حق نداری بخارتو بدی بيرون.
احساس ميکنم هر آن ممکنه بترکم و همه چيزو ويران کنم.هيچ چيز هم کمکی بهم نميکنه که از شر اين احساس خلاص بشم. فقط يک راه داره. يکی دو تا آهنگ hard rock رو با صدای بلند گوش کنم. آنقدر بلند که درو ديوار به لرزه در بياد. بيچاره مامان و بابا! بيچاره همسايه ها!
اينجوری اون فشار وحشتناک تخليه ميشه ولی فورا جاشو يک احساس بد ديگه ميگيره. احساس شرمندگی بخاطر مزاحمتی که برای ديگران ايجاد کردم. مدتی سعي کردم اين کارو نکنم. ولی بدتر بود چون رو خلقم اثر ميذاشت. خيلی تند و تلخ ميشدم. طوری که از خودم بدم ميومد. واقعا نميدونم اين موقع ها چيکار بايد کرد. باز خوبه شما از اينجا دورين و ميتونين محکم روی عقيده و حرفتون بايستيد . اينجا اينجور کارها خيلی هزينه اش سنگينه.
من يکبار زمان دانشجويي خواستم از اين کارها بکنم، نميدونين با چه وحشيگری ای روبرو شدم. سه تا از بسيجيهای دانشگاه گير دادن. من زيربار نرفتم. يه چند دقيقه جروبحث کرديم بعد يهو ديدم هر سه با هم ، خيلی شيک زبونها رو غلاف کردن و دست و پاشون به کار افتاد. سه تايی افتادن به جون من. حيرون مونده بودم که اينا يهو چه شون شد؟ آخه يه نفر اينکارو بکنه آدم ميگه عصبی شد کنترلشو از دست داد. سه نفر رو چه جوری ميشه توجيه کرد؟ انگار از قبل برنامه ريزی شده باشه. هر سه با هم! حالا جالب اين بود که سه به يک هم حريفم نبودن. خنده ام گرفته بود. اينها تو بحث که کم آواردن ، تو درگيری هم که حريفم نبودن. پس به چه درد ميخورين شما؟ اصلا چرا مياين زرت و پرت ميکنين.
اينجا نفر چهارمی کهدرشت هيکل تر از اينها بود، دورتر نشسته بود و نگاه ميکرد بلند شد به دو اومد طرفمون و گفت : اونجوری نيست بذارين يادتون بدم. موهام بلند بود. چنگ زد تو موهام و چنان بشدت بسمت جلو کشيد که خوردم زمين. قبل از اينکه بتونم خودمو جمع و جور کنم و بلند بشم، با کشيدن موهام که هنوز تو چنگش بود دو سه بار به شدت صورتمو کوبيد به زمين. طوری که عينک تو صورتم خورد شد. شانس آواردم که خورده شِشه هاتو چشمم فرو نرفت. رفيقمون انگار با اين هم خنک نشد. پاشو گذاشت پشت گردنم و فشار ميداد پايين. بقيه ترسيدن انگار. که الان گردنم رو ميشکونه. داد ميزدن بسه بسه ...و کشيدنش کنار. خلاصه اينجا اوضاع اينجوريه.
گر چه شکايت کردم و بالا و پايين دانشگاهو دوختم به هم و کشيدمشون به کميته انضباطی ، در نهايت هم معاون دانشگاه رسما ازم عذرخواهی کرد و قول داد پيگيری کنه. ولی... ميگن The flames are long gone, but the pain lingers on . يه چيزی در درونم شکست. يک جای زخمی روی روح وجانم باقی موند. فهميدم که نميشه جلو اينها ايستاد. قيمتی که بايد براش بپردازی بقدری زياده که واقعا ارزشش رو نداره. يه کسانی مثل اون نفر چهارم هستند که کنار مي ايستند و ميسنجن ، بعد حساب شده حمله ميکنن. تو سينه طرف شليک ميکنن، ميشه عزت ابراهيم نژاد. يا به بهانه اينکه مزاحم نامزدت شدی ! يه کارد ميکارن وسط سينه ات. مثل اون دانشجوی سبزواری.
دانشجوهای پلی تکنيک ديروزطرفو حسابی بشور بصاب کردن.همه ميگن دمشون گرم! من هم ميگم،نشون دادن که هنوز هم جايی که بخار ازش بلند ميشه جاييه که دانشجو های فنی جمعند. اما من براشون نگرانم. الان ظاهرا کاری باهاشون نداشتن. ولی مطمئنا يک سری رو که بيشتر شلوغ کردن نشون کردن و به موقع اش خدمتشون ميرسن.
اين راهش نيست. کار نفر نيست. بايد جمعي کار کرد و متشکل و سازماندهی شده. مثلا در قالب NGOها؛ Where we can stand by each other . بايد قبل از اقدامات عملی موضوع رو به شور گذاشت، عقلها و تجربيات رو روی هم ريخت، همه جوانب رو سنجيد و بعد عمل کرد. طوری که امکان و بهانه عکس العملهای خشن رو ازشون بگيريم.ما با کسانی روبرو هستيم که آدم وار رفتار نميکنن. پس نبايد گزک دستشون بديم.
کيوان
December 12, 2006 11:34 PM
گاهی با خودم فکر میکنم که چطور من تونستم این همه سال تو این همه خفقان زندگی کنم جایی که واسه خصوصی ترین قسمت زندگیمم تعیین تکلیف میکنن و چرا تو یک کشور جدید که فقط دو ساله داره توش زندگی میکنم اینقدر راحتتر هستم
پی براه
December 12, 2006 11:43 PM
من ازخواندن "لذت ناب "لذت بردم اماازاینجا نمی تونم "این نوشته فرید"روبازکنم اگه زحمتی نیست میشه برام ایمیلش کنید
سنا
December 13, 2006 12:14 AM
سلام لوا جان
مطلب امروز شما رو خوندم منم با حرف (سوسكي) دوستمون موافقم
شما بايد به بچه هايي داخل ايران هستن و تلاش مي كنن اين ارتباط هابرقرار بشه حق بدين كه با اين محافظه كاري ها بيان جلو . حرف شما خانم لوا كاملا منطقي هست كه اين وبلاگ براي جيغ كشيدن ايرانيها هست.
ولي متاسفانه شرايطي كه در ايران وجود داره اينطور هست و معلوم نيست اين برنامه ها هم تا كي دوام بياره و بلاخره كي براي اين دوستان هم مشكل تراشي بشه.
shiva
December 13, 2006 12:37 AM
لوا جان
تو این روزها ایرانی؟ اگه هستی چرا نبینیم همدیگر رو؟
لوا: نه والا شادی جان من الان تنها جایی که هستم وسط امتحانهاست.
اون کنفرانس هم که احتمالا به خاطر اون فکر کردید من ایرانم تله کنفرانس بود.
افتخار من هست که بیام ایران و شما رو ببینم راستی.
shadi
December 13, 2006 1:11 AM
:))
یه جوری ازم نوشتی که خودم هم دلم برای این طفلکی زن نوشت سوخت!
راستش ممکنه از بیرون محافظه کارانه به نظر بیاد، اما من واقعاً خودسانسوری ندارم. کلاً محافظه کارم در حرف زدن و نوشتن.
این مدت هم به خاطر شرایط سیاسی یا ترس از فیلترینگ، وقتی که دیگه از سرم گذشته، نبود. حال و روز شخصیم این جوریه و من هیچ وقت از حال و روز شخصیم عریان و بی پرده ننوشتم (عطف به همون محافظه کاری).
خلاصه که آره، هستن اکتیویست هایی که زیاد هم بلد نیستن جیغ بزنن یا ضروری نمی بینن یا به هر حال این جوری انتخاب کردن.
با همه این ها، ممنونم از توجه و مهربونی همیشگیت.
لوا: تو گلی همه ما هستی.
پرستو
December 13, 2006 1:14 AM
زیستن در سرزمینی که مزد گورکن در آن از آزادی انسان بیشتر است ... ( یادم نمیاد کی این رو گفته . شاملو شاید . )
مریم
December 13, 2006 1:16 AM
...
ریزگول
December 13, 2006 1:44 AM
ببین لوا خانوم من اومدم یه چیزی برای اون پست لذت نابت بنویسم که دیدم اصلن دیگه موضوع انقدر لوث شده که جای حرف زدن نیست! ولی حالا که خودت موضوع رو دوباره پیش کشیدی بذار این رو بگم: میدونی توی امریکا تعریف rape از نظر قانونی چی هست؟ اگر کسی بدون تمایل کسی باهاش سکس داشته باشه این میشه rape و اصلن کاری هم نداره که این آدمها چه نسبتی با هم ندارند یعنی حتا یک زن میتونه بره دادگاه شکایت کنه که دیشب شوهر من به من rape کرده چون من دیشب تمایلی به این کار نداشتم و بهش هم گفتم! حالا شما این مطلب رو مقایسه کن با اون حرفی که در مورد رضایت دادن و درد کشیدن زده بودی! به نظر من زنهای ما هنوز خیلی کار دارن! چرا یک زن باید راضی بشه که درد بکشه که طرفش لذت ببره؟! کی گفته این از علاقه هست؟ این رو من بهش میگم رضایت دادن به اینکه مورد سوءاستفادهی جنسی قرار بگیری! کسی اگر کسی رو دوست داشته باشه حاضر نمیشه که لذت بردنش به بهای درد کشیدن اون طرف یا حتا لذت بردنش بدون رضایت اون طرف انجام بشه چون تنها معنی این کار میشه همون استفادهی ابزاری، میشه اینکه آدم از کسی که دوستش داره به عنوان ابزار سکس استفاده کنه! در نتیجه من این رو میذارم به حساب سادگی و با ارزش پوزش حماقت همهی اون زنهایی که اجازه میدن ازشون سوءاستفادهی جنسی بشه و فکر میکنن که طرفشون هم دوستشون داره! ماها همونطور که گفتم خیلی زیاد کار داریم! یه بار دیگه فکر کنید به تعریفی که گفتم: حتا اگر شوهر یک زن بدون تمایلش بخواد بهش نزدیکی کنه طرف میتونه بره دادگاه! ما کجای کاریم؟!
پیام
December 13, 2006 2:35 AM
سلام
من كه كلي از اين لينكهاي شما را نمي توانم ببينم ، همه فيلترشده !اينروزها به هر جايي سر مي زنم فيلتر شده ... ما همه چيزمان سانسور است . درخيلي حرفهاي روزانه هم بايد خودمان را سانسور كنيم ...
Mehdi
December 13, 2006 9:13 AM
ما دوستت داریم لوا، نحوهٔ نوشتنت درسته! ادامه بده عزیز، ادامه بده
جالباتی که من دیدم
December 13, 2006 9:37 AM
می دونی لوا جان از این جالبتر چی می تونه باشه:
الان می خواستم یه آهنگ از آرشیو خودم گوش بدم میگه:
Couldn't open the file because the file name was bad!!!
و اون کلمه بد "کیس"(مجبورم فارسی تایپ کنم و از همه دوستان به خاطر به کار بردن این کلمه "بد" عذر خواهی می کنم!)
الی
December 13, 2006 9:42 AM
بلوط جان من فکر میکنم که اگر فیلتر بشیم بهتر از اینه که از ترس فیلتر شدن خودمونو سانسور کنیم. این خیانت به هویت خودمونه. به راحت با قدرت ادامه بده
فریاد
December 13, 2006 11:53 AM
بايد كار كرد. ميشه قهر كرد. ميشه كنار كشيد. ميشه تن ندادو خيال خودتو راحت كرد. ولي تومني دو زار فرقشه بين مثلا ابراهيم نبوي و گنجي. بين امير نادري و داريوش مهرجويي. بين لوا زند و اون استاد ايراني دانشگاه آمريكا كه از ترس اينكه دانشگاه مطبوعش بهش گير بده حاضر نميشه يه بحث فني رو واسه هموطناش تو ايران تله كنفرانس بده. ميبيني اين حصارا همه جا هست ولي دست آخر اوني برده كه خلاق تر بوده و تو همون حصارا حرفشو زده نه اوني كه عصبي شده و عطاشو به لقاش بخشيده.
فرزاد
December 14, 2006 5:20 AM
من بعد از مدتي موفق شدم سايتتون رو بخوانم، چون فيلتربود!!!!! (راستي چه جوري ميشه به قسمت هاي فيلتر سايتتون دست پيدا كرد؟)
من ميخواستم بگويم "عطا شو به لقايش ميبخشيديد" ولي با خواندن كامنت ها پشيمون شدم و فقط ميگويم شما جراتش رو داشتيد و بها يش رو هم پرداخت كرديد.البته بعضي ازموارد بهاي زيادي دارد كه ارزش ندارد، (طبق گفته هاي آقاي كيوان) ولي در مورد شما فكر كنم بهاي خيلي گزافي نبوده و خوب ارزشش رو هم داشته به نظر من.(منظورم بهاي جاني و زخمي شدن روح و ... به اون شدتي كه بعضي از دوستان تجربه اشو داشتن نبوده)
در ضمن اگه نشد بيايم اينجا مطالبتون رو بخوانيم ممكنه ايراد از فيلتر باشد. ;)
در ضمن يه چيزي هم به آقاي كيوان، دقيقا حستون ميكنم اما شما روحتون آزار ديد به خاطر چند نفر غريبه و دگماتيسم حالا حسابشو بكنيد اون آدم ها پدر و مادر و ... باشند!!! هستند بعضي از دوستان من كه تو چنين شرايطي باشند و من كلي ناراحت ميشوم براشون
anonymouse
December 15, 2006 10:25 AM