
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« زیتون واره!
صفحه اصلی
یک و دو! »
یک روز دل انگیز زمستانی را توصیف کنید!
اینقدر امروز روز خوبی بود, اینقدر خوش گذشت که دلم نمیاد تنهایی کیفش رو ببرم. شما هم بازی..
...
امروز ناهار سالانه هیت مدیره بود به کارمندا به مناسبت کریسمس و سال نو. ما هم صبح شیکان پیکان کرده, ماتیک زده کفش تق تقی پامون کردیم بسم الله گفتیم و راه افتادم.
چهار راه دوم رو رد کردم که دیدم ماشین قرمیده. زدم کنار دیدم بعله. پنچر تشریف دارن. با هزار بدبخت کشوندمش تو یه پارکینگ. حالا ساعت هفت صبح یکی رو پیدا کن که ماشین بهت قرض بده. بعد از نیم ساعت اینور و اونور زنگ زدن قرار شد که بابا و منا- خواهرم- بیان که من ماشین منا رو بگیرم . بعد بابا منا رو ببره برسونه سر کار. بعد صاحب کار منا اون رو بیاره خونه . بعد خاله ام ببردش دانشگاه , شب هم وحید هم بره بیارتش. هماهنگی زیاد ساده نبود!
منا گفت که باطری ماشین درست کار نمیکنه. وقت نکرده عوضش کنه اما اگه هر یه ساعت برم یه استارت بزنم مشکلی نیست. من هم که دیرم شده بود ماشین رو برداشتم و با یه ساعت تاخیر رسیدم سر کار.
تا ظهر خوب بود. خیلی شیک رفتیم رستورانی که مراسم بود. به همه یه شماره دادن که کادوهای هیت مدیره رو قرعه کشی کنن. شماره من بود ۳۸۹. شماره های ۳۸۸, ۳۹۰ و ۳۹۷ انتخاب شدن. من هم لبخند زدم.
ساعت دو مراسم تموم شدن و گفتن دیگه ما لطفمون زیاده شما برین خونه. کلاس من ساعت پنج و نیم بود ذوق کردم گفت یه ذره وقت هست برم درس بخونم.
اما ماشین روشن نشد که نشد. جامپر به دست یکی رو پیدا کن که ماشینش کامپیوتری نباشه و بشه ازش برق گرفت... القصه روشن شد و ما سوار شدیم رفتیم همونجا نزدیک کلاس تو یه قهوه خونه ! نشستیم که درس بخونیم. زیپ این کیف رو باز کردیم و دیدیم بعله. بعضی وقتی کیف آدم رو برمیدارن و کامپیوتر خودشون رو میذارن اون تو , حواسشون نیست که شب کامپیوتر صاحب کیف دوباره اون رو برگردونن سر جاش!
من موندم و نوشته های نداشته . یه ساعتی به در و دیوار زل زدم و یه قهوه خریدم و چون پر کردنش مجانی بود دل درد گرفتم بسکه قهوه خوردم. ( یک اعتراف بزرگ الان میخوام بکنم اونهم اینکه من ورق بازی با کامپیوتر بلد نیستم یعنی حتی این یه کار رو هم نتونستم بکنم)
دوباره القصه ساعت پنج بلد شدم که برم کلاس باز همون آش و همون کاسه و من جامپر به دست شروع کردم لبخند زدن به ملت.
رسیدم سر کلاس. دیدیم یه نوشته زدن پشت در کلاس که همونطوری که تو سایت کلاس ( چی میگن به این لینکهای مربوط به هر کلاس که استادها با دانشجوها در ارتباطن باهاش؟) اعلام شده کلاس امروز به علت سخنرانی استاد تو فلان جا تعطیله. شما دوباره سایت رو برای تکالیف هفته بعد چک بکنید.
اینجا آدم نتیجه میگره که وجود هر چیزی علتی داره و اگه کلاس سایت داره آدمیزاد دانشجو باید اون رو چک بکنه.
و باز هم انسان خیری به بنده برق دادن و من رسیدم خونه. ماشین رو بردم تو پارکینگ و بزرگترین اشتباه عمرم رو مرتکب شدم.
ماشین رو خاموش کردم.
و بعد یادم اومد که دسته کلیدهام رو که خوب کلید خونه هم توش بوده صبح دادم به بابا. اونها هم خیلی شیک عصر رفتن سن حوزه دیدن دختر خاله مامان. کلید من تو خونه اونهاست. آقا داداش سر کارن و یازده شب میان. منا خانوم هم که چون با آقا وحید کلاساشون ساعت ده شب تموم میشه اون موقع میان خونه.
بنده از ساعت شش و نیم تا ده و اندی تو ماشین نشستم و به این فکر کردم که چقدر سرما دوست داشتنی هست و لعنت فرستادم به جد و آباد اونی که دامن کوتاه رو اختراع کرد!
پی نوشت یکم:
لیست کارهای فکری انجام شده در مدتی که بنده در ماشین بودم:
۱. نیم ساعت اسم فامیل
۲. ایده دو پست وبلاگی توپ
۳. حل کردن بخش عمده ای از مشکلات جهان امروز
۴. تغییر دکور خونه
۵. برنامه مسافرت دور امریکا و ایضا دور دنیا
۶. سه بار تغییر رشته درسی
۷. دو ایده توپ برای بیزینس
۸. این رو نمیتونم بگم
۹. ایده نوشتن یک فرهنگ انگلیسی به فارسی فحش های رایج
۱۰ به بعد هم دیگه خیلی تخیلی بود ...گفتن نداره.
پی نوشت دوم:
آقا ( و خانم) اینها رو ولش. من امروز ناهار گوشت خرگوش کباب شده خوردم با سالاد اختاپوس به مرگ خودم. من قبلا پای هشت پا ( از اون گنده ها) خورده بودم ولی اینها اختاپوس کوچولو بودن یعنی اندازه کف دست با هشت تا پای کوچولو که از اون دکمه ها هم داشت روشون. من از سرشون خوردم. خرگوش رو هم قبلا خورده بودم ( تو ایران فکر کنم).
ولی این اختاپوس عجب چیزی بودها. اینجا تشریف بیارید در بست میبرمتون اون رستورانه. حالا عکسش رو پیدا میکنم میذارم.
بفرمایید اینهم عکس ها ( این و این) اینی که من خوردم بیشتر شبیه این دومیه بود.
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
حالا عجب حوصله ای داری بعد از همچین روز دل انگیزی اومدی و داره وبلاگ مینویسی من بودم تا الان افسردگی مزمن گرفته بودم ولی حالا همه اینها را ول کن سفر به دور امریکا را بچسب اگه عملیش کردی اول از همه بیا نیویورک منتظرتیم
لوا: با اون همه قهوه ای که خوردم عقل که پریده از سرم, تو بی عقلی هم کاری بهتر از وبلاگ نویسی نیست.
خوشبحالتون که نیویوریک هستید. ما که حسرت به دل شهر موندیم.
پی براه
December 8, 2006 10:28 PM
چه جوری دلت اومد اون هشت پاهای* كوچولو رو بخوری؟!؟
...............................
اختاپوس*
لوا: شما چطور دلت میاد جوجه بخوری با بره؟ من هم همونجوری دلم اومد.
مرسی بابت دیکته البته.
ابوالفضل
December 8, 2006 10:33 PM
نمی دونم مهمه یا نه ولی دیکته درستش «اختاپوس» است. خوشحالم که اونقدر قهوه خوردی.
لوا: چرا؟ چون حالا حالا بی خوابم؟
مرسی بابت دیکته .
جادی
December 8, 2006 10:33 PM
ie bar khastam octapus bekharam vali nemidoonestam che joori dorostesh mikonan bikhial shodam vali ghazaie jadeed khordan hamishe baram haiajan dare
لوا: به خدا همین ذوق اختاپوس ( الان دیکته اش رو یاد گرفتم) بود که من رو امروز زنده نگه داشت!
Parisa
December 8, 2006 10:55 PM
عزیزم اون اکتاپوده ... اکتا در لاتین به معنی هشت و پود هم که یعنی پا! البته اگه دقیقا هشت تا پا داشته باشه ! اقتاپوس رو از کجا اوردی؟ حالا اگه خیلی هم میخواستی املی بگی میگفتی اختاپوس! :)
شیشم
December 8, 2006 10:58 PM
خوب باعث شد دچار روزمرگی نشی!!!
راستی مگه اونجا نمیشه از وسایل حمل و نقل عمومی استفاده کرد؟
میشه لطف کنی و ایده شماره 9 رو حتما عملی کنی
لوا: راستش به این سادگی نیست. یعنی مثل تهران نیست. تاکسی یه روز در بست میشه هزار دلار! و شهری که من هستم تقریبا اصلا اتوبوس نداره. یعنی داره ولی من هر روز باید دور شهر رو بگردم. نمیشه.
الی
December 9, 2006 12:59 AM
لوا جان خیلی هم خوب بود این اتفاق ها تا تو بفهمی که دامن می پوشی یه شلوار یدک هم بذاری تو ماشین واسه زمستون! این اختاپوس ها رو هم نمی دونم چه طوری خوردی. جان مادرت این آدرس منم درست کن.
لوا: به روی جفت چشمام. اختاپوس رو هم با چنگال خوردم!
آذر
December 9, 2006 01:06 AM
ایده های ناب همچین موقع هایی به ذهن آدم میرسه و نابغه ها کشف میشن!
اما این به کنار، گفتی چی به دست؟
لوا: جامپر کیبل. از اون کیبل ها که میزنن به باطری دوتا ماشین که برق بگیرن. شما هم جامپرید؟
Jumper
December 9, 2006 01:41 AM
یه سوال بپرسم؟
لوا جان با اون همه قهوه ای که خورده بودی مشکل دستشویی رفتن پیدا نکردی این همه تایم توی ماشین بودی؟
لوا: تو پارکینگ ما دستشویی داره. وگرنه که من الان بیمارستان بودم. اون هم کی. من. من نافم رو تو دسشویی بستن فکر کنم!
samira
December 9, 2006 01:45 AM
vaghean ke che ruze delangizi dashti! mersi ke ba ma ghesmatesh kardi...
to chetor mituni be un zigilhaye ruye hashtpaha begi dokme!vay ke cheghadr ghiafashun chendeshe, har chand ke ye bar khordam, ama be ghole to be dokmehash negah nemikardam
لوا: خوب دکمه هاش هم پخته بود...
maryam
December 9, 2006 02:30 AM
There's a sushi fusion place here in Vancouver that serves grilled baby octopus! It's a lish! It's marinated with herbs and butter and it tastes like heaven! but it costs an arm and leg and you'll end up going home hungry!
لوا: اصولا رستورانهایی که غذاهاشون گرونه همین خاصیت رو دارن. سیر نمیکنن آدم رو. موقع برگشتن باید برگر خورد. اما خوب اینجا که من پول ندادم. واسه همین لذتش صد برابر بود :)
سوسکی
December 9, 2006 02:59 AM
لوا جوني من كه مردم از خنده!!!! من هم با باتري ماشين داستانهايي دارم ִ در ضمن ما فردا و پس فردا نمايشگاه هنر ايراني داريم اگر توانستي بيا من از مجريان هستم خوشحال مي شيم
this is the web site
http://www.beyondpersia.com/
لوا: الان میگن مرد حسابی؟ این ایمیل واسه چی هست این بغل پس؟ چقدر دلم سوخت که الان گفتی.
Mehran
December 9, 2006 03:22 AM
به نظر روز سختی بوده، اما آخرش یک پست جوندار واسه وبلاگت ازش دراومده.
چپینه
December 9, 2006 04:59 AM
آها، اونجوريه مثله جوجه و بره...
خوب بگو..
؛-)
ابوالفضل
December 9, 2006 05:33 AM
اولندش چطوري دلت اومد توي اين روز باشكوه پشت كامفيوتر بشيني و بلاگي؟:)
دومندش اون اختاپود نيست احيانا؟
سومندش: بابت اصطلاح قرميده ماشين جاي پنچريش واقعا ممنون. بسي خنديديم اين بعد از ظهري:)
زهرا
December 9, 2006 06:28 AM
اختاپوسِ بیچاره !!!
تصور اینکه اون بادکشهاشو چجوری به نیش میکشی منو تحریک میکنه !!!
اوووووق !!!!!
سورئالیست
December 9, 2006 06:43 AM
آه راستی این رو یادم رفت بگم، من هشت پای بزرگ خوردم و چون خوردش کرده بودند تا آخر غذام نفهمیدم چی خوردم. اما واقعا لذیذ بود. تجربهٔ خوبیه که ارزششو داره. اسب دریایی هم همینطور (از اینها که شبیه علامت سؤال هستند). اونها هم خیلی خوشمزه هستند. مزهاش شبیه میگو میمونه اما باحالتره
لوا: من اسب دریایی رو تو آنتالیا خورده بودم. تجربه های اول بود هنوز زیاد شجاعت نداشتم. اما الان که یادم اومد باید برم دوباره امتحان بکنم.
جالباتی که من دیدم
December 9, 2006 06:55 AM
وووییی جداً خوردی شون ؟
آخی خیلی روز جالبی بود ! چه خوبه که با ما تقسیمش کردی !
مریم
December 9, 2006 08:42 AM
vaaghean ajab roozi ro gozaroondi!! khodaa ghovat.mishe lotfan aadrese oon resturan ro behem bedi?mamnoon misham .man aasheghe ghazaahaaye daryaayy hastam.
khosh baashi
لوا: شما اینطرفها هستید؟
maahetamaam
December 9, 2006 09:10 AM
تبادل لینک می کنید؟من لینک شما رو در وبلاگ گذاشتم
مهدی
December 9, 2006 03:27 PM
لوا خانم سلام.
خوشحالم امروز حسابی بهتان خوش گذشته غذا هم نوش جان. من نفهمیدم کی برای جریان رزومه زنگ بزنم که مزاحم نباشم؟
لوا: ایمیل میزنم . یادم رفت. خاک به سرم!
payam
December 9, 2006 07:48 PM
شرمنده لوا جان اما نتونستم نخندم!
:))
قابل تحسینه که با متانت تمام با اینایی که از در و دیوار بارید رو سرت، برخورد کردی و هی پشت سر هم لبخند زدی!
;)
RahiL
December 10, 2006 02:14 AM
سلام
اول از همه این آخری رو بگم ، هشت پا ؟ اوه ! تصورش هم سخته ... می دونی تو ذهنم اون هشت پایی رو می بینم که تو وسط آب داره هشت تا دستش رو تکون می ده ! " لبخند زدن به ملت " خیلی با حال بود ، عجب روزی داشتی ، خوب کردی که با ما تقسیمش کردی (;
Mehdi
December 10, 2006 06:07 AM
دمت گرم بابا...
راحله
December 10, 2006 10:49 PM
its kind of late to leave comment lol but i've to say it was an awesome post lol
Masoud
October 2, 2007 07:56 AM