
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« ....
صفحه اصلی
یک روز دل انگیز زمستانی را توصیف کنید! »
زیتون واره!
۱. سر کلاس هستم. قولی که به خودم داده بودم که سر کلاس وبلاگ بازی نکنم بی اثر بوده. استاد داره اسلاید های سالوادور دالی رو نشون میده. همیشه فکر میکردم دالی ایده نقاشی هاش رو از تئوری فضا و زمان انیشتین گرفته. دستم رو بالا میبرم و میگم. قصدم فقط یه کامنت بود . گیر میده که توضیح بده. زبون الکن من و تئوری نسبیت. به غلط کردن افتادم.
۲. در دو صفحه شعرهای آنا آخماتوف و تی اس الیوت رو بررسی کنید. مهلت همین پنج شنبه. به عمرم اینقدر سریع روشنفکر نشده بودم.
۳. میرم کاریکاتورهای گل آقا رو نگاه میکنم. یه جوری میشه قلب آدم. پرت میشم عقب. یاد اون موقع ها میافتم که همه چی سیاست نبود. اون موقع ها که گل آقا با پست میاومد و همیشه شعرهاش و نقاشی هاش در مورد کوپن و صف گوشت و مرغ بود. یاد نوجوونی. کاشکی میشد بی سیاست زندگی کرد.
۴. خیلی سال قبل , اونقدر دور که یادم نیست کی, دوستی رو موقع برنامه های آذر ماه دانشگاه سوار یه مینی بوس کردن و بردن. هنوز آذر قصه گم شدن سحر هست. کاشکی اگه کشته بودنش , جسدش رو میدادن به مادرش. قلبم درد میگیره. بدم میاد از این بازی ها. کجاست اون دختر روزنامه خون عاشق کیمیایی؟
۵. تکالیف من تا آخر هفته آینده:
- هفت صفحه تحقیق در مورد مسجد ایاصوفیا
- شش صفحه در مورد نقش رادیو و شوهای رادیوی در آمریکای دهه بیست
- دو صفحه گزارش از موزه نقاشی های سورالیستهای آمریکایی
- سه صفحه گزارش و برسی این موزه ( هزار ساله که میخوام بنویسم در موردش اینجا و براتون عکسها رو بذارم. تنبلی نیست. وقت اجازه نمیده)
پنج صفحه بررسی یه داستان کوتاه نجیب محفوظ
اگه پرتقال فروش رو پیدا کردیدازش بپرسید در موارد یک و دو و پنج نظری, منبعی, عکسی , چیزی نداره؟
۶. تا بیست و سوم دسامبر ( هفده روز دیگه تقریبا) که امتحانهای پایان ترم تموم بشه کم پیدا خواهم شد. اما به ایمیل ها به همون سرعت قبل جواب میدم. ( داشتید چقدر خود تحویل گیری داشت این شماره شش؟)
۷. یه چیزی که با کلی عشق برای کسی فرستاده بود بعد از چند هفته برگشت خورد. حالم رو بد گرفت.
۸. همه بچه اولها اینقدر بار روی شونه هاشون سنگینه؟
۹. واسه شب سال نو کسی از این دور و برها پایه سن فرانسیسکو هست؟ کجایی فرنگو پلیس که برام آبجو و زیتون بخری و من آخرش بگم که از بوی آبجو بدم میاد و آبجو یخی میخوام؟
۱۰. کلی شماره نگفته مونده. ولی می نویسم یه روز دیگه. حتما می نویسم. حتما.
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
در مرد شماره های 1 و 2 و 5 : آخی ... بمیرم . تو چقدر کار داری عزیز .
در مورد شماره 8 : بله . کاملاً و دقیقاً همینطوره . همه ی بچه های اول .
شماره 3 : کاشکی ... ولی میگن کاشکی رو کاشتن سبز نشد !
شماره 4 : دنیای کثیفیه . بعضی جاهاش کثیف تر ...
اااااااااااا چند تا شماره بود ؟!!! نفهمیدم کدوما رو نوشتم کدوما رو نه ؟!
مریم
December 6, 2006 12:34 AM
man age budam aslan didane axhaye salvador dali ro ba up kardane weblog avaz nemikardam
;)
wow! cheghadr kar dari vase in hafte!
val lazat bakhshan hamashun
komak nemikhay
لوا: چرا. به شدت کمک میخوام. یکی از اون هفت صفحه ای ها رو اگه بنویسی ها! یه عمر مدیون میشم. همسایه ها یاری کنین تا من لیسانس بگیرم.
sun
December 6, 2006 12:35 AM
1- شماره هفت هزار درصد تایید می شود لوا جان!
2- از پرتقال فروش سوال پرسیدیم، متاسفانه در این زمینه هایی که شما فرمودین هیچ استعدادی نداشت!
3- با آماده کردن چهارتا پرزنتیشن با مخلفات! (ترجمه چندتا مقاله برا هرکدوم، تایپ، پاور پوینت و...) با چندتا امتحان حسابیو کتابای نخونده چطوری عزیزم؟ البته اینا برای تقریباً بیست روزه! ولی می خوام بگم زیاد ناراحن نشو!
4- مثل من اگه می تونی سر کار یکمیشو انجام بده! خوب ماها که هم کار می کنیم هم درس می خونیم گنا داریم دیگه! اگه از این دودره بازیام نکنیم که هیچی دیگه!
مينا
December 6, 2006 01:12 AM
در مورد بچه هاي اول، مثل اين كه همه همين جوري هستند، دوستي داشتم كه مي گفت آدم سگ خونه باشه ولي دختر بزرگ نباشه! حالا به اين شدت نه ولي بعضي وقتها آدم زير فشار له مي شود. من با اين كه چند سالي است ازدواج كرده ام و ايران نيستم ولي نتوانسته ام بر آن جنبه دختر بزرگي خودم غلبه كنم و همان رفتار را با اعلي حضرت هم دارم و كمي سخت شده است! همه از من توقع دارند.
دينا
December 6, 2006 02:06 AM
LEVA JUN BAHAT SHADIDAN EBRAZE HAMDARDI MIKONAM! dar morede takalifet faghat tanha moredi ke be goosham ashna bud hamin Naghib Mahfuz hastesh, manam daram asaresho mikhunam, ama ta hala chizi dar moredesh naneveshtam maktub, aval ye ketabi azash khundam be esme "eshgh dar zire baran", alan ham daram " kucheye madagh" ro mikhunam. kheili romanhash shoolooghan! por az shakhsiat haye jurvajur. ama vaghti bekhuni mibini ke cheghadr be irane khodemun shebahat dare...nokate moshtarake ziadi darim ma ba arabha, har chand ke aho pif konimo khoshemun nayad! ama javamee dar hale tosee, enghelab, jang,... hameye inha baese be vojood umadane chizaye moshtarak shode beynemoon...
ok , har kodoomemoon ke zoodtar chizi nevesht baraye un yeki befreste, khube?faghat inke ina roman hastan, to bayad dastane kootah bekhuni, nashod ke!!!
maryam
December 6, 2006 02:08 AM
Are your originally from Mazandaran
لوا: خب بستگی داره چقدر قرار باشه عقب بریم. اما همینطوری بگم . اره.
dr jack
December 6, 2006 03:11 PM
قربانت بلوط جان من که به عنوان یک بچه اولی واقعا دیگه دارم زیر این بار از بین ميرم.
فرزانه
December 6, 2006 10:23 PM
آره لوا جان
همه بچه اولها بار سنگینی دارن.همه مسولیت پدر و مادر و خواهر برادرهای بعدیشون با اوناس
تازه هر کار جدیدی هم که بخوان انجام بدن که برای پدر مادر تازگی داشته باشه بدبختن تا ذهنیت پدر مادر رو تغییر بدن و راه رو برای بچه های بعدی باز کنن
samira
December 6, 2006 11:40 PM
آره بار روی دوش بچه اولها خیلی سنگینه
holmes
December 7, 2006 12:19 AM
azizam manam az in gholha ziad be khodam dadam!!
bache avalia bicharan. inghadr masooliat roo dusheshune.bavar kon taze bayad olguye akhlaghi ham bashan!
setareh
December 7, 2006 06:06 AM
میبینی چه کیفی میده لوا جان:)
فقط دهن کامنتگذار سرویس میشه جدا":)))
من برای هر شمارهت کلی چیز دارم بگم. اما نمیدونم از کجا شروع کنم؟
شماره 7 سر خودم هم اومده و حالم گرفته شده...
بچههای اول بیشتر برای مدیریت و ریاست آفریده میشن نه زحمت کشیدن:)خواهر من همهش دوست داره دستور بده فقط...
در مورد پست پایینت باهات موافقم...
با اینکه میترسم اما قبل از ازدواج گفتم هر دو سال با هم بیعت کنیم:) گفتم ممکنه از هم زده بشیم...
زيتون
December 7, 2006 04:29 PM
شاه بلوطها آرامش خانواده اند
به چیزهای گذشته می مانند.
وحید و عرفان
December 7, 2006 05:45 PM
اراسموس رو اگه می شناختی می دونستی که با اون جمله زن رو نسبت به مرد در موقعیت برتری قرار داده ... اما این یه عادته فمنیستی و کاریش هم نمیشه کرد! تا حس کردی که کسی اسم زن رو میاره که فمینیست نیست چشمت رو ببند و بکشش به فحش!!! :D
اینو روانکاوی من !!! نمی گه!! روانکاوان بزرگی مثل ژاک لاکان و فیلسوفای گردن کلفتی مثل بودریار میگن : هیچ کس مثل یک فمنیست از جنسیت زن متنفر نیست و از اینکه یه زنه عذاب نمی کشه! راستی دقت کردی اکثر فمنیستها رفتارهای مردونه دارن؟؟؟
اما خب چاره ای هم ندارن و این همه واکنشهای افراطیشون واسه دفاع از زن بیشتر واسه اینه که خوشونو قانع کنن که تا آخر عمرشون با زبون خوش زن باقی بمونن ... اینایی که می گم فایده ای هم داره؟ حتما نه!! چون لوا میتونه همه ی اینا را با یه جواب به ظاهر بامزه و نیش دار جواب بده و با خیال راحت بره سراغ زندگیش اما اگه بخواد اونا را جدی بگیره ... زن بودنش چیزی نیست که با حتی 200 کلمه هم براش قابل حل باشه!
شب به خیر مادمازل
payam
December 8, 2006 04:19 AM
راستی سرویس کامنت من فیلتره و از ایران قابل دسترسی نیست باید صبر کنم حسام برام بخونتشون ...
payam
December 8, 2006 04:20 AM
پشمام ریخت وقتی خوندم که گفتی دالی ایده نقاشی هاش رو از تئوری فضا و زمان انیشتین گرفته .
شما اگه این رو ثابت کنی یا دلیل بیاری براش ، من شخصا شما رو کاندید دریافتِ جایزه نوبل میکنم !! :D
سورئالیست
December 8, 2006 07:29 AM
عقب رفتمن همچون عقرب
dr jack
December 8, 2006 05:11 PM
همیشه میخونمت بدون اینکه نظری بگذارم،ولی ...
ذره ای در فضا با سرعت نور در حال حرکته، ناگاه می ایسته تا به خودش- که در این سرعت تکثیر شده- نگاهی بیاندازه، لبخندی میزنه، و به خوابی عمیق فرو میره ...! این برای من دالی ست، در حالی که دارم با سرعت نور از کناراو -و تو- رد میشوم...
علیرضا
December 8, 2006 07:42 PM