« وال استریت ژورنال. شنبه . دوم دسامبر دوهزار و شش صفحه اصلی زیتون واره! »

....

دیشب خبر طلاق یه نفر دیگه رو شنیدم. نمیتونم بگم دوست بودیم ولی سالها بود میشناختیم همدیگه رو. یادمه پنج شش سال پیش به چه وضعی ازدواج کرده بودند. مخالفت خانواده ها, دوتا مذهب مختلف و عشقی که همه چی رو شکست داد. شاید چهار سالی باشه که من ندیدمشون اما انگاری همیشه قیافشون وقتی تو بغل هم هستن جلوی چشمم بود. سخت بود باورش.
دو سال پیش بهترین دوستم از همسرش جدا شد. از خواهر هم به هم نزدیک تریم. ولی اون رو انگار میدونستم . همون وقتی که نوزده سالش بود و بهش گفتم چرا این آدم و هیچ جوابی نداشت, از همون شب عروسی اش انگار میدونستم اینها جدا میشن.
شاید تو این دوساله بیشتر از هر وقتی خبر طلاقها رو شنیدم. خیلی مسخره هست اگه یکی بگه من مخالف طلاقم. وقتی از زندگی با آدمی نمیتونی لذت ببری یا مثل تجربه اون دوستم از برخورد دستش به بدنت حالت بد میشه , چه اجباری هست به ادامه ؟
نمیگم هم که ما ها بچه تر شدیم یا مثل عاقل ها برخورد نمیکنیم. مردها و زنهای خیلی قوی رو در اجتماع دیدم که زندگی خانوادگیشون از هم گسیخته بود. این نه شکافی تو موفقیتشون به وجود آورد نه لطمه ای به ادامه راهشون زد. چه بسا که موفق تر هم شدن.
اصلا به تعداد آدمهایی که شاید تو زندگی با پارتنرشون دچار مشکل جدی -مشکلهای عادی که همیشه هست خوب- بشن دلیل و حرف و منطق وجود داره. خیلی هم مسخره هست که یکی بخواد حکم صادر کنه که عمه من مشکل داشت فلان کرد تو هم همون کار رو بکن. اصلا نمیدونم.
میخوام بگم یه ذره ترسناک شده. اصلا چه تضمینی هست که همیشه همه چی خوب پیش بره. شاید مشکل جدی اصلا قراره شش ساله دیگه بوجود بیاد. اصلا چه جوری شده که مامان و بابای من بیست و پنج سال باهم زندگی کردن؟ چه ربطی داشت؟
میگن سخت ترین بخش زندگی همون چند ماه اوله. یعنی چند ماه یا حتی سالهای اول که سپری بشه دیگه آبها از آسیاب میافته ؟ باز هم ربطی نداشت . مگه نه؟
خواهرم دیشب بهم میگه میترسم لوا. یعنی درسته این کار ( احتمالا تابستون با دوستش ازدواج خواهد کرد) . گفتم خوب ترس هم داره. میگه اگه طلاق بگیریم چی؟ من میخندم. میگم خوب هر وقت قرار شد طلاق بگیرین فکرش رو بکن. الان باید به خرج و مخارج فکر کنی.
نمیدونم. شاید مسخره باشه فکر کردن بهش. اما واقعا تضمینی وجود نداره. هیچ تضمینی. به وحید میگم ترسناکه. مگه نه؟ اگه ما یه روز جدا شیم چی. میگه نمیشیم. وقت نداریم بریم دنبال کارهاش! بحث رو عوض میکنه.

شاید نباید به این چیزها فکر کرد. خرافاتی هم شدم. اما خوب. واسه هیچ چیز هیچ تضمینی وجود نداره. زندگی چقدر ترسناکه.

December 4, 2006 02:45 PM

Comments

لوا جون احساس می کنم که فکر می کنی طلاق آخر دنیاست... شایدم اشتباه برداشت کردم.
نوشتی "اگه طلاق بگیریم چی؟" خب این همه آدم طلاق گرفتن مگه چی شده؟ بقول خودت خیلی هاشون موفق تر از دوران گذشته شون هم شدن.
خب وقتی دو نفر آدم در سالهای زناشویی در دو جهت متفاوت از هم رشد می کنن چه می شه کرد؟ اینو که لزوما نمیشه از روز اول ازدواج تشخیص داد.
مادر پدر تیسی بعد از 38 سال با داشتن دو تا نوه جدا شدن و الان خیلی خوشحالن که قبل از مردنشون این کار رو انجام دادن و الان هر کدومشون باقی عمرشون رو دارن به سبک خودشون و اونطوری که همیشه آرزوشو داشتن جداگانه تو دو تا شهر مختلف زندگی می کنند.
بوس گنده،
--سوسکی

لوا: نه نه نه. اصلا. اینطور فکر نمیکنم. گفتم که. نوشته هام اصلا بی ربطه. گفتم هم که بعضی ها خیلی موفق تر میشن.
اما جدایی ها رو دوست ندارم کلا. این نظر کلی بود. یعنی دلم میگیره وقتی این طوری میشه. میدونم که هیچ تضمینی نیست و هیچ لزومی هم نیست که دوتا ادم به اجبار باهم زندگی کنن.
یه جور عجیبی بود دلم. خواستم بنویسمش. شاید خیلی خوب در نیومد از آب.

به نظرم این ترس طبیعیه. منم میترسم از جدایی. به نظرم هیچ زندگی دو نفره ای تضمینی برای همیشگی بودنش نیست. چون ادمها مرتب در حال عوض شدنن.شاید اگه ادمها با هم و مثل هم عوض شن اونوقت زندگیها دووم داشته باشه.که اونم خیلی سخته.

فکر می کنم همونی که خودت به خواهرت گفتی درسته
..هر وقت قرار شد طلاق بگیرین فکرش رو بکن..

نکته اینه که الان یجوری شده که آدما بیشتر دنبال کیفیت ن. و مثل نسلهای قبل (نسل پدر مادرهامون) ثبات و بقا رو فدای کیفیت نمی کنن. واسه همین زیاد شرایط نامساعد رو تحمل نمی کنن.
من خودمم همینجورم. لزومی نمی بینم به تحمل شرایط نامساعد. اما فکر می کنم یه حد وسط و یه نقطه اُپتیمم باید پیدا کرد.

Stabality/Quality trade-off

This fear is what makes life beautiful.

لوا جان توي زندگيت هميشه به چيزاي خوب فكر كن

من با شما موافقم چه لزومي داره وقتي از زندگي با كسي در رنج و عذابي به زندگي مشترك ادامه بدي يا شايد اينكه اصلا دو تا آدم مال هم نباشن در حالي كه هر دو هم خوبند ولي دليل نمي شه بتونن حتما با هم زندگي مشترك موفق و عاشقونه داشته باشن البته متا سفانه در ايران من خودم بارها شاهد طلاق هاي پنهاني بودم طلاقي كه روي كاغذ نوشته نشده ولي عملا دو نفر از هم جدا هستند و حتي اينكه چند سالي است جدا از هم مي خوابند و به خاطر بچه ها يا خانواده ها و يا نبودن جو مناسب در جامعه حاضر نيستند رسما جدا زندگي كنند به نظر من اين ميتونه مرگبارترين زندگي باشه.

تا وقتی برات ترسناکه بدون که همه چیز داره خوب پیش میره، زندگی عالیه و تو به هیچ قیمتی حاضر نیستی از دستش بدی . اما وقتی احساس کنی که طرفت زنجیریه به پات یا مانعیه تو راهت اونوقته که دیگه جدایی ترسناک که نیست هیچ ، خوشایند هم هست .

ممکنه هر دو تا ادمی که زندگی رو شروع میکنن در آخر اونقدر عوض بشن که نتونن با هم ادامه بدن ولی یه چیزی به عنوان تجربه من سعی کن بهش فکر نکنی یعنی یه جورایی مثل مرگ قبولش کنی و سعی نکنی جلوشو بزور بگیری اونوقت هم زندگی بهتر میشه هم اگه پیش اومد هم خیلی تو ذوقت نمی خوره.

بهترین کار اینه که به اینجور چیزها فکر نکنی و فقط همین لحظه الان رو که کنار یه کسی هستی یا می خوای باشی با همه لذتش سپری کنی. فقط طلاق نیست اگه بخوای به اینجور چیزها فکر کنی باید به مرگ و اتفاقات ناجور دیگه فکر کنی که اصلا ارزش فکر کردن ندارن چون هنوز معلوم نیست اتفاق می افتن یا نه.
همین لحظه الان رو داشته باش که بهترین لحظات زندگیت می تونه باشه و تو به خاطر فکر کردن به مسائل جزئی شاید از دستش بدی.

من هم ميترسم.نميدونم اينادمي كه الان باهاش دوستم كسي كه عاشقانه دوستم داره كسي كه فكر ميكنم همونيه كه ميخوام چند سال بعد چطور ميتونم ازش جدا بشم ...يعني چطوره كه ادم نميتونه پيش بيني كنه.باور كن من هم ميترسم حتي اگر روشنفكرترين انسان روي كره زمين باشم از طلاق مي ترسم از ان صدمه هاي عاطفي جبران ناپذيرش ...

برام سخته ...من همميترسم لوا خانومي .ادم چطور ميتونه مطمئن باشه از انتخابش از اينكه اينانتخاب دوام داره .باور كن ادم روشنفكترين هم كه باشه باز براش سخته پرداخت هزينه هاي عاطفي كه يعد از جدايي بايد بپردازه .خيلي سخته من هم ميترسم.

manam jodaii ro dust nadaram, va azash ghamnak misham, har chand zendegi zuraki ba ham ro ham taeed nemikonam.
be nazare man ham zendegi kheyli tarsnake, aslan ham jalebish be tarsnakish nist.tarsesh azyatam mikone...

lava joon avalan talagh tars nadare .oon tars dare ke adam ba adami ke ba ham sazegar nistan zendegi kone.oon tars dare ke adam har rooz khar beshe.oon tars dare ke adam har rooz arezooye marg kone.age adam mikhad 2 sal ham ba yeky zendegi kone che behtar ke shad bashe va ehsase aramesh kone.man chon tajrobe talagh ro dashtam va tajrobe ye zendegy aroom ro alan daram ino migam.booooooooooos

تلخ هست و درد ناک اما ترس ؟!!! زمانی ترسناکه که وابسته باشی . عشق بدون وابستگی باعث میشه هر زمان که لازم بشه قدرت رها کردن و رها شدن رو داشته باشی .

لوای عزيز من کاملا حس تو را می‌فهمم و خودم هم اغلب دچار چنين وحشتی هستم . از طرفی کاملا هم با سوسکی موافقم که طلاق آخر دنيا نيست . اما اينکه هر لحظه این عواطف ٬ این عشق و این يگانگی ممکنه از بين بره ٬ جوری که انگار هرگز نبوده ٬ آدم رو می‌ترسونه . اينکه تمام لحظات سرخوشانه و رابطه‌ايی که ذره ذره احساست رو توش ريختی تا با یک آدم دیگه یکی بشی و در خصوصی‌ترین لایه‌های زندگیت واردش کنی ٬ ناگهان نیست و نابود بشه و تبدیل بشید به دو تا بیگانه ٬ وحشتناکه .
هيچ ضمانتی برای عواطفمان وجود نداره و ما گرچه خودمون رو با منطق مجاب میکنیم که این قاعده زندگیه اما نمیتونیم انکار کنیم که قاعده ترسناکی‌ست .

لوای نازنینم... می دونم و احساستو کاملا درک می کنم... منم سالهای دور با همچین ترسی (با وجود اینکه در یک رابطهء ناموفق بودم) خیلی دست و پنجه نرم میکردم... ولی طلاق هم مثل خیلی چیزهای دیگه فکرش از خودش ترسناک تره... یعنی مثل پریدن از روی یک بلندی می مونه وقتی که مجبوری بپری چون راه پس نداری... فکر پریدن از بلندی همیشه از خود پریدن ترسناکتره...
دوستت دارم خیلی،
--سوسکی

لوا: بابا جون خبری نیست که . میدونم تو قصدی نداریا. اما کامنتها داره به سمتی میره که انگار من فردا قراره جدا بشم. یه جوری جالب شده.
خوندم پستت رو. چه کردی با باسن مبارک ؟

نه لوا جونم می دونم که خبری نیست شکر خدا و امیدوارم تا زمانی که دلتون با همدیگه هست خودتون هم باهم باشید.
فقط مهم اینه که مثل مرگ نباید بهش خیلی فکر کرد. اگه خدای ناکرده پیش اومد خب اونوقت آدم فکرشو می کنه... خودتم همینو به خواهرت گفتی که من باهات موافقم.

باسن مبارک رو زدم کبود (کبود که چه عرض کنم سیاه) کردم اساسی!

شاد باشی خوشگلم و با امتحانها خوب پیش بری...

بوس گنده،
--سوسکی

سلام لوا جان
مدتی است که خواننده وبلاگ قشنگ شما شدم.
برخی حرفهات انگار حرفهای من هم است.ولی تو هم در بسیاری از موضوعات و متن نوشته هات اشتباهی را مرتکب می شوی که من مدتها دچار آن بودم. البته یکمی هم تعجب می کنم که شما که خارج از ایران هستی به این مسایل اشاره می کنی.
و حالا اشتباه شما و بسیاری از ما ایرانیان:
ما عادت کردیم که مرتبا از اوضاع زمانه شکایت کنیم، بدون آنکه راه حلی ارائه دهیم. چرا سعی نمی کنیم بجای غر زدن کاری انجام دهیم و یا حداقل به بقیه روحیه دهیم؟
باور کن من هم دل خوشی از اوضاع زمانه و کشور و مسئولین آن ندارم.
پیشنهاد می کنم کتاب "دختری از ایران" خاطرات ستاره (با تشدید ت) فرمانفرماییان را مطالعه کن. روی من که خیلی تاثیر گذاشت. دختری که در زمان هرج و مرج گسترده کشور ایران با خود فکر می کند که به جای شکایت از زمانه و افراد به فکر هموطنان خود باشد. یا کتاب who moved my cheese نوشته اسپنسر جانسون (که احتمالا خوانده ای) هر چند در جاهایی از نوشته هات این حس خوب را دیدم که سعی می کنی اجازه ندهی مشکلات و کار زیاد بر تو غلبه کنند و حس نا امیدی در تو بارور شود.
ببخشید طولانی شد. اگه دوست داشتی با من در تماس باش. خیلی دلم می خواهد یک هموطن در آن ور آبها دوست من شود

با دیدن این جمله آخری یاد حرف یکی از همکارانم افتادم که می گفت خیلی سخته که یه نفر رو اول هفته دوست داشته باشی اما آخر هفته تمام وحودت احساس نفرت باشه ! می گفت مرزش خیلی باریکه ... اصلا نظر خودم را نگفتم ، فقط عینا نقل کردم .

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)