" /> Baloot: December 2006 Archives

« November 2006 | Main | January 2007 »

December 31, 2006

...

خواب دیدم با اپرا وینفری یک Fight Club درست کردیم و بعد از هر دعوا از زخمهای سرو صورت های مجروح صابون میسازیم. من صاحب یک ویلای بزرگ لب یک آب کثیفم. دخترهای بلوند رو میبرم برای شنا. اما روغن نداریم.
دیدم که از پنجره یک ساختمون که تو اون مهمونی سال نو بود یه کارتون وسیله میریزن پایین. با اپرا میریم تو وسیله ها میگردیم. من کلی لباس نو گپ پیدا میکنم با صدها کیف دستی پلی بوی. یک سری کتابهای آرتور هم بود. به اپرا میگم اینها رو برداریم که سال بعد کادو بدیم به بچه ها. اما دروغ میگفتم. کتابهای آرتور رو واسه خودم و کیفهای پلی بوی رو برای دوستهام - که نداشتم - میخواستم. اپرا هم کمک کرد وسیله ها رو بیاریم تو ویلای من که تبدیل به یه خونه خراب شده بود؟

یعنی اپرا تیلری هست که من تو خواب ساختم؟ اصلا یادم نیست فارسی حرف میزدیم یا فرنگی. اما کتابهای آرتور یادمه فارسی بود. و بزرگ و قطور بود.

خشونت. س.ک.س. فقر.دزدی.آرتور. ....بد خوابیدم دیشب...

12:07 PM Permalink

December 30, 2006

فیلم اعدام صدام

این فیلم اجازه پخش عمومی نداره. اما با تلفن برداشته شده. دقت کنید میبینید که دم آخری بهش میگن برو به جهنم.
جهنم؟


لینک فیلم اعدام صدام.

پی نوشت: یه مطلبی داشتم در مورد اینکه ما آیا تو نوشته های وبلاگی مون خشونت رو رواج میدیم یا نه. احتمالا پخش فیلم اعدام رواج خشونت تصویری هست. اما به دید خبرنگرای دست اول بهش نگاه کنید. دیدنش هم توصیه نمیشه.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


...

۱. اومده بودم سر شبی در مورد صدام و اعدام عجولانه اش بنویسم که دیدم دسترسی ندارم به بلاگم. الان هم که ساعت چهار و نیم صبح دیگه خیلی از بلاگها نوشتن در موردش و بیشتر هم خواهند نوشت.
تصمیم بدجوری عجولانه بود. اون هم تو ماه حج و چند ساعت قبل از ایام محرمه مسلمین. بماند که اعدام موافقین و مخالفین خودش رو داره اما این برای صدام زود بود.

اولین خاطره ای که من اسم صدام رو از اون به یاد دارم مال کلاس دوم ابتدایی هست. سالی که جنگ تموم شد ( شاید هم کلاس اول). یادمه ما هر روز سر صف باید شعار میدادیم مرگ بر آمریکا مرگ بر اسراییل و مرگ بر صدام. یادمه اون روز خانم ورزش اومد و گفت که از این به بعد فقط باید بگیم مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسراییل. دیگه مرگ رو نباید برای صدام میخواستیم.

این هفته هم ایران کلی کمک نقدی کرد به عراق. قضیه اون پشت پرده چیه؟ اینهمه سال گفتیم باید غرامت بگیریم باید غرامت بگیریم حالا تو همون هفته ای که صدام رو میکشن دو دستی کلی هم پول بهشون میدیم.

درسته که مرگ صدام سرپوش گذاشت رو خیلی از حقایق جنگ با ایران و به خصوص در مورد کمکهایی که دولتهای اروپایی و امریکایی بهش کرده بودن و این کاملا واضح بود که به قول حاجی واشنگتن حتی یه عکس از صدام و رامسفلد اون زمان نباید نشون داده بشه اما یه جورایی فکر میکنم دولتمردان ایرانی هم از این قضیه بدشون نیومد. طولانی شدن بی خود جنگ بعد از سال شصت و سه یه قصه تکراری هست . اما کی واقعا میدونه پشت پرده چی بود و چی گذشت؟
خیلی ساده انگارانه هست که همه حقایق رو به یه نفر محدود کنیم. هر چند زنده نگه داشتن صدام و شاید وجود چند تا آدم شجاع مثل خبرنگارهای جریان واترگیت میتونست دنیا رو شوکه بکنه اما هنوز خیلی های دیگه هستن که مثل خود صدام از حقایق دهشتناکی خبر دارن. خیلی ها که لزوما تو امریکا یا اروپا نیستن.

روزی میرسه که ما خبرنگاری اونطور رسوا کننده داشته باشیم؟

۲. این پهنای باند تموم کردن هم تبدیل شده به معضلی برای من. ندیدم بقیه مشتری های پرزن تولز این مشکل رو داشته باشن. قبلا کمتر بود اما الان بدجوری میره رو اعصابم. هر هفته مشکل دارم. کسی از هاست بدون محدویت خبری نداره که از کجا میشه گرفت و چه شرایطی داره؟ طفلک این وب مستر ما همیشه سعی میکنه دم دست باشه و واقعا خدمات بعد از فروشش حرف نداشته اما ترجیح میدم هاست رو از جایی بگیرم که خدمات مشتری بیست و چهار ساعته داشته باشه و اینطور دست و بال من رو نبنده. بد جوری خسته ام کرده.


۳. این نوشته های کپی شده این فریبا خانم ظاهرا به خاطرات من محدود نمیشه و رد پای نوشته های وبلاگهای دیگه هم هست تو نوشته هاشون. ( بخونید کپی نوشته های دیگران)اینطور که ادعا میکنه تو ایتالیاست. اگه درست باشه که خیلی عالیه چون کافیه سرم درد بگیره و برم برای شکایت. اینی که میگن دویست و پنجاه هزار دلار جریمه کپی رایت هست جدیه. اما مسئله اینه که اون مطلب اصلا ارزش این رو نداشت. حالا به اوضاع سرم بستگی داره.

پی نوشت: بماند که ای پی کامنتشون میگه که ایشون همین تهران خودمونن و از سپنتا سرویس میگیرن. ایتالیات من رو کشته مادر.


December 29, 2006

وقتی آدم شک میکنه خاطره مال خودش نیست...

والا چه عرض کنم. زندگی ها ظاهرا خیلی شبیه هم هستن. فقط من موندم از کی تا حالا تو روزنامه های ایران واسه کریسمس و سال نو ناهار هم میدن و البته شاید تو استارباکسهای ایران هم پر کردن قهوه مجانی باشه و اونی که شبها جای لپ تاپ ها رو عوض میکنن برادر آدم نیستن.و البته کلاسهای دانشگاه هم سایت و اعلام خبر برای دانشجو دارن.
القصه به قول پروانه خانم هیچستان آدم فکر میکرد فقط متنهای ادبی و شعر و قصه آدم هست که تضمین نداره تو اون مملکت حالا معلوم شد که خاطره های زرد و پستهای پنیری ما هم مصون نیستن.

این متن خانم فریبا خانم رو که ظاهرا خیلی خاطراتشون به مال ما شبیه رو بخونیدو از اون پنجاه تا کامنت لذت ببرید.

پی نوشت: تو هفته آخر ترم یک پسر نیجریایی که با ویزای دانشجویی تو دانشگاه ما درس میخوند از دانشگاه اخراج شد و به کشورش دیپورت شد . چرا؟ چون تو مقاله ای که نوشته بود مرجعی رو به اسم خودش نوشته بود و از نویسنده اصلی اسمی نیاورده بود.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


...

۱. یه عالمه نوشتم همش پرید. نصفه شبی. اه. ولی کیه که از رو بره.

۲. همش فکر میکردم این خانمهای ایرانی که همه روز رو تو خونه به رفت و رب میگذرونن حوصله شون سر نمیره. امروز فهمیدم بشور و بساب از مدل ایرانی اش خیلی بیشتر از اونچه که به نظر میرسه وقت میبره. حالا اگه حکایت چند تا بچه و آشپزی هم باشه که دیگه واویلا. امروزم به گردگیری و بشور و بساب گذشت. البته هنوز هم معتقدم خونه رو باید هر شش ماه یه بار تمییز کرد که لذت بخش باشه و تکراری نشه.

۳. شونزده کتاب مونده رو دستم که فروش نمیره. خیلی زور داره که یه کتابی رو بخری صد و خورده ای و حالا دست دومش تو آمازون باشه شش دلار و هفتاد و پنج سنت. کلی از وقتم به گذاشتن این کتابها تو ای بی و آمازون و کرگزلیست گذشت. امیدوارم فروش برن که لااقل پول یکی از کتابهای ترم بعد جور بشه.

۴. با عرض شرمندگی از الان تا وقتی برام تکراری بشه این تلوزیون ایرانی والده اینهای محترمه سوژه اصلی این وبلاگ خواهد بود. این بدترین کادویی هست که فرزندی ( در اینجا فرزندانی) برای سرگرمی پدر و مادر میتونن به اونها بدن. گفته باشم.
دیدیم شبکه خبر یه بخش خبری داره به اسم اخبار بانوان. مشعوف شدیم که در این بلاد هم همچین چیزی نیست. ببینم چی میگه.
خانم مجری محترم اینطور شروع کردند که " بانوی ایرانی شاعر, نویسنده و فیلم ساز مقیم لندن تحریم شورای امنیت بر علیه ایران را محکوم و آنرا بی ارزش خواند." بعد دوربین به لندن رفت و یک مصاحبه تقریبا پنج دقیقه ای رو با این بانوی شاعر, نویسنده و فیلم ساز مقیم لندن نشون داد. زیر نویس تصویر هم این بود. محکومیت تحریم شورای امنیت. ما هی منتظر بودیم این زیر نویس یا آقای خبرنگار مصاحبه گر اشاره به اسم این بانوی شاعر, نویسنده و فیلم ساز مقیم لندن بکنن. بعد گفتیم حتما برمیگرده استدیو و به همون شگرد قدیمی خانم مجری میگه که مصاحبه آقای فلان بود با خانم فلان.
دوربین برگشت استدیو و خبر عوض شد. ما هم نفهمیدیم این بانوی شاعر, نویسنده و فیلم ساز ایرانی مقیم لندن کی بودن.
هی آقای حاجی واشنگتن! به این مدل خبر چی میگن.

۴. ظاهرا این عموزاده محترم ما که تو عمرش غیر از کتاب هیچی نمیشناخت و نمیشناسه اونقدر خانم شده که موقع تز نوشتنشه. امروز به من زنگ زد برای کمک تو موضوع تزش . ( نمیدونم موضوع تز رو میشه گفت یا نه. حالا شما که غریبه نیستین و اونهم که اینجا رو نمیخونه. من میگم! ) موضوع تز هست : "انگلهای موجود در روده سوسک." فکر کنم یه سوسک مخصوصی بود. من نفهمیدم.
گفتم والا عمو زاده جان. حالا اگه اومدی هر انگل جدیدی هم کشف کردی مبارک باشه. ولی بالاغیرتا این اسم فامیلی ما رو نگیری نذاری روش ها! همون اسم کوچیک خودت رو بذار.
حالا یه سوال. از بر و بچه های اینور کسی هست که بایولوژی ( رشته دختر عمو جان) یا پزشکی چیزی بخونه من مزاحم شم یه سری سوالی بپرسم. مثلا اینکه چه طور میشه یه استاد راهنما پیدا کرد که یه سری ایده به این خانم بده؟
انگلهای موجود در روده سوسک!!! خانواده ما ژنتیکی مشکل دارن.

۵. من یک چیزی کشف کردم از اول هفته که خیلی جلوی خودم رو گرفتم نیام نگم. اصولا از رواج فسق و فجور خوشم نمیاد. ولی لعنت به اون کسی که این دم دستش باشه و نخوره. منی که جدیدا بسیار در مشروب خوری اهل کلاس گذاشتن شدم و فقط شراب قرمز اونم با غذا و بسیار متشخصانه میخوردم, دین و ایمونم رو پای این از دست دادم و امروز با پیژامه رفتم سومین تطری این هفته رو خریدم. اصولا گردگیری با مستی و ملستی تجربه بسیار جدیدی بود. نمیگم چقدر خوشمزه هست که رواج فسق و فجور نشه. اما از اون ذرات طلای واقعی داخلش نمیشه گذشت. بخورید ملت. زندگی همین دو روزه. طعم دارچینش رو بگو.

۶. ببینید . من از سه ماه قبل میخوام مثل بچه خوب گذارش یک جایی با حالی رو رفتم رو بذارم اینجا. با کلی عکس. الان یک چیز دیگه هم هست که میخوام بگم. از اول هفته. دیگه زیاد حرف زدم. لعنت به خودم اگه قبل از اینکه این دوتا چیز رو بنویسم مطلب دیگه ای بنویسم.

۷. اولین باره که ساعت یک صبح وبلاگ مینویسم در حضور خلوت شمع و خور خور بعضی ها. بسی طرب انگیز و رویایی است. جانا....


December 28, 2006

احمدی نژاد برای اولین بار

برام مهم بوده. همیشه مهم بوده که بدونم تو ایران چی داره میگذره. یه وقت هایی عصبانی میشم و از کوره در میرم و یه متنی مثل این رو مینویسم اما کسایی که از دور و نزدیک میشناسمن میدونن که واقعیت چیز دیگه ای هست. برام مهم بوده تماسهام رو حفظ کنم. بخونم و بنویسم و اگه از دستم بر بیاد منتقل کنم.
با تلوزیون هیچ وقت میانه خوبی نداشتم. تا حالا هم مقاومت کردم و برای خونه خودم تلوزیون کابلی نگرفتم. اولا که وقتش نیست بعد هم واسه من همون نیم ساعتی که تو سالن ورزش تلوزیون نگاه میکنم کافیه.
به لطف خواهر و برادرم که به عنوان کادوی کریسمس برای خونه مامان اینها تلوزیون ایرانی گرفتن امروز شاید بعد از چهار سال برنامه جام جم رو دیدم.
دلم برای کسایی تنگ بود. با هر چهره یه آه و آه و آخی و اوه از دهنم در میومد. مثلا حسین رفیعی هرچند هم که در مورد انرژی هسته ای حرف بزنه باز هنوز برای من همون پسر بابا هست با بیژن ؟ ( چی بود خدایا) . یا مثلا اخبار ورزشی هنوز خوبه.
اما ...
صحبتهای احمدی نژاد و شاهکارهاش رو نه تنها من که دنیایی دنبال میکنند. هر دفعه سی ان ان یا ان پی آر رو دارم منتظرم که یه آی ران بشنوم و بعد هم مطلب تازه. وبلاگ ها و روزنامه ها هم اغلب صحبتهاش رو به صورتهای مختلف میارن. اما...امروز اولین دفعه بود که صداش رو شنیدم. خلاصه آخرین سخنرانی اش بود و با وجود مخالفت همه که میگفتن کانال رو عوض کن حرفهاش رو شنیدم.
داشت میگفت که جهان خودش رو از مصاحبت ایران محروم کرده. بعد هم دوربین بین یه سری از مردم رفت که همه عقیده داشتن همه دنیا بمب ( بخونید انرژی هسته ای ) دراه و ایران هم میتونه و دانشش رو داره و باید داشته باشه. چرا اسراییل داشته باشه و ما نداشته باشیم.
لحن احمدی نژاد انگار برام تازگی داشت. بابا گفت مگه دفعه اول هست که این حرفها رو میشنوی. من گفتم نه این لحن این جور با کنایه و منت گذاشتن اینجور وقیح حرف زدن رو یادم رفته بود.
آره. دنیا خودش رو محروم کرده. اقتصاد همه دنیا از هفته گذشته خوابیده و ملت همه عزا گرفته منتظرن که دوباره با ایران ارتباط برقرار بشه. شرکتهای بزرگ همه در آستانه ورشکستی ان و بانکهای جهانی هم کلا خوابیدن.
این مرد فکر میکنه داره واسه یه قبیله بدوی حرف میزنه؟ این چه لحن حرف زدن با مردمه؟ نه ...من غرب زده نشدم. نه. من یادم نرفته. من هیچی یادم نرفته. وقاحت این آدم جدیده. نمیدونم. طرفدار خاتمی هم نیستم که بگم با اون مقایسه اش بکنم. اما شاید واسه منی که تو دوره خاتمی اومدم بیرون هنوز اون ذهنیت لااقل دلخوش کننده وجود داشت.
ریس جمهور رو میگن که باید خدمتگزار ترین و در عین حال مقتدرترین آدم کشور باشه. تو لحن این آدم من نه انسان دوستی دیدم نه قدرتی. مثل بچه ای که شکلات کس دیگه ای رو پنهون کرده بود و فکر میکرد همه باید مطیعش باشن.
چقدر تبلیغات تلوزیون و بقیه رسانه ها هم در این مورد قوی بوده . که حالا چون سویس انرژی هسته ای داره ما هم باید داشته باشیم.
من میترسم. من بیشتر از هر وقت دیگه ای میترسم. زنگ زدم ایران. عمو گفت که نه . ما چون توش هستیم چیزی حس نمیکنیم. اوضاع اقتصادی هم مثل قبله. بدتر نشده. اون میگه ما ها ترسو شدیم. نمیدونم.
شاید دارم ناخود آگاه سیاستمدارها رو مقایسه میکنم. ( کاری که همیشه در مورد این دو کشور حداقل اشتباه هست). اما ...نمیدونم....این تو رقابتهای قبل از انتخابات هم همینطور حرف میزد و اینهمه رای آورد؟

من برای ایران نگرانم. و این نگرانی رو بیشتر و بیشتر دارم تو رسانه های اینجا میبینم. کاشکی یکی این رو درک کنه.


December 27, 2006

اعتراف ششم

والا من از اون روز اعترافات یه چیزی موند رو دلم که نگفتم. هنوز هم مونده. یعنی اگه الان بیفتم بمیرم این رو دلم میمونه. واسه همین, این اعتراف ششم رو هم داشته باشید.

دفعه اولی که من - سالها قبل- فیلم چشمان باز کاملا بسته رو دیدم, یه صحنه ای بود توش که مدتها ذهن من رو به طور جدی مشغول کرده بود. یادتونه اونجایی که گلاب به روتون خانم کیدمن جلوی آقای کروز تو دستشویی جیش میکنن؟ من تمام ذهنم درگیر این بود که چطور ممکنه زن و مردی باهم برن دستشویی -حموم فرق داره- و جلوی هم گلاب به روتون بازهم کارهای بدی هم بکنن. واقعا معضلی شده بود. یادمه حتی از چند تا زن و شوهر هم پرسیده بود که این عادی هست یا نه. راست یا دروغ همه گفتن که هیچ وقت از این بی ناموسی ها نکردن.

اما حالا....فهمیدم هی نمک زندگی نمک زندگی که میگن همینه. اصلا چه معنی میده آدم در توالت رو ببنده یا با این کمبود وقت یکی یک ساعت پشت در توالت وایسته؟
این مشکل به طور عملی کلا حلا شد.


December 26, 2006

ته اون کوچه بن بست....

نامه ای از ایران رسیده که عجیب پرتم کرده به دورانی خیلی دور. دوران رفاقتهای واقعی. لمسی. دیدنی. خندیدن های واقعی و نه شکلک های دو نقطه دی.
سعی کردم نامه رو یه دفعه نخونم که تموم نشه. اما شد. نامه تموم شد و من نمیدونم سرنوشت اون آدمی که داره اینجوری با خودش لج میکنه به کجا میرسه. اونقدر دوستش دارم که بهش زنگ نزنم که نشکنه.

ندیم از من دوسال کوچیکتر بود. اما عقلش نمیدونم چند سال بزرگتر. یه رفیقی بود که همیشه بود. همیشه. از اون دیوانه گری های ابی گوش دادن ها- گفتم براتون یا نه؟- و بعد هم خریتهای سالهای بعد.

ما هر دوتا ابی رو دوست داشتیم. اون جراتش رو داشت که بره رو بلوکهای مجتمع آهنگ ها رو بنویسه و من با اون ضبط قراضه فقط اون کاستهای بی کیفیت رو جمع میکردم. اون خطش قشنگ بود. همه آهنگها رو مینوشت و من فقط زمزمه میکردم. اون نقاشی اش خوب بود. درخت تبر خورده میکشید و من به نقاشی هاش نگاه میکردم.

من خر بودم و نمیدونم اگه اون نبود سرنوشت اونهمه خریت اون سالهای من به کجا میرسید. چقدر خوب بود که همیشه بود. میاومد خونمون. ما کوکو سبزی داشتیم. به مامان میگفت من کوکو سبزی دوست ندارم. نیمرو میخوام. نیمرو رو که میخورد به کوکوهای ما هم امون نمیداد. بابا دوسش داشت. یه باری رفت به بابام گفت میدونید دختر شما خدا رو قبول نداره. بابام فکر کنم باور نکرد. چقدر اون سال اولی که من میخواستم تنها بیام سنگ انداخت جلو پای همه.

اون رفت داریوشی شد. خیانت کرد به ابی. دیوانه بود. دیوانه شد. چقدر خوب بود که من نه نقاشی بلد بودم نه خطاطی نه سنتور زدن نه شعر گفتن نه آواز خوندن نه هیچی دیگه. اگه من هم بلد بودم و اونهمه دست و پام بسته میشد من هم دیوانه میشدم. آهنگهای ابی رو پاک کرد و نوشت " ته اون کوچه بن بست...." من اما دیگه برام فرقی نداشت. با اون داریوش هم گوش میدادم اما مثل همه داریوشی ها اون میگفت که هیچکی دیگه داریوش رو نمیفهمه. من همیشه جلوی اون با نفهمی ام مشکلی نداشتم.
خر بود با دخترهای زندگی اش. عشق رو جدا میکرد از دوستی و این سخت بود برای دخترهای رابطه هاش که بفهمن. من همیشه متهم بودم به دوست خوبه که همه چی رو میدونه و به کسی نمیگه. کبریت بیخطر بودم فکر کنم چون بزرگتر بودم. فهمیدن رابطه هاش برای من سخت نبود.

مذهب داشت. از این مذهبی بودنش بدم میومد. نمیتونستم - و هنوز هم فکر کنم- نمیتونم بفهمم که چرا باور داشت. و چرا مذهبش همیشه اینقدر ترسناک بود برای من. شاید برای اینکه دیدم چطور عقیده اش جلوی جلو رفتنش رو گرفت. همه چی رو فکر کنم مذهبش گرفت ازش. اون بود که یاد داد از آدمهای مذهبی بترسم. باوری که آدم رو عقب بندازه باور نیست. بنده.

این متن رو که شروع کردم میخواستم در مورد ابی بنویسم تا اون. اما نمیدونم چی شد که در رفت از دستم. میخوام زنگ بزنم بهش امروز. بعد از شاید سالها. نامه اش ..... دلم گرفته. دلم برای اون گرفته. چیکار کردی با خودت تو ندیم؟

ادامه "ته اون کوچه بن بست...."

December 23, 2006

تعطیلات

تعطیلاتم از امروز رسما شروع شد. برای ده روز هیچ برنامه ای غیر از خوابیدن ندارم. هیچ کار مهمی هم قرار نیست بکنم که عذاب وجدان بگیرم آخرش که انجامش ندادم. هیچ جایی هم قرار نیست بریم.
امیدوارم این عکسها دیده بشه. قدرت انتخاب نداشتم. همه رو گذاشتم.من واقع فلسفه درخت کاج رو نمیدونم. اصلا هم نمیدونم برای غیر مسیحی ها کریسمس باید معنی داشته باشه یا نه. حالا ما گذاشتیم به نیت سال نو.ولی نه.فکر کنم فقط واسه تغییر مدل خونه گذاشتمش. چه میدونم بابا. بیگانگی فرهنگی که میگن لابد اینه دیگه.

1.JPG

ادامه "تعطیلات"

December 22, 2006

بازی دسته جمعی

با تشکر از حمید رضا و مریم و الناز و سرزمین رویایی که دعوتم کردن ( یواش یواش داشتم عقده ای میشدم که چرا هیچکی دعوتم نمیکنه) وبا اجازه بزرگترها. اینهم پنج تا چیز که شما ها عمرا بدونین:

۱. مامان و بابام از بیست و پنج سال پیش هفده اسفند ( هشت مارس) رو جشن میگیرن نه به خاطر روز جهانی زن که به خاطر تولد دخترشون که عموش اسمش رو گذاشت لوا.

۲. با همسرم تو چت روم یاهو آشنا شدم. ( دوران پارینه سنگی اینترنت که وبلاگ اینها نبود) تو اولین چت هم بهم گفت که دیگه تا آخر عمرش با هیچ موجود مونثی ارتباط برقرار نمیکنه!

۳.قدم از کلاس پنجم ابتدایی تا حالا یک میلیمتر هم تغییر نکرده. نه خیر. بنده کوتوله نیستم. اون موقع غول بودم. یادم نمیره چقدر خجالت میکشیدم که قدم از همه مدرسه بلندتر بود و هم قد معلمها و ناظمها بودم. ( یه وقتهایی هم بلند تر)

۴. از هیچ حشره ای نمیترسم. سالها تفریحم ( مخصوصا تو کوه) گرفتن سوسک و آخوندک اونهم با شاخکشون و ترسوندن بقیه بود.

۵. یه بار دوم راهنمایی خودکشی کردم. یعنی تو مدرسه با دوستم قرار گذاشتیم که اون شب بریم سر یخچال و هرچی قرص هست رو بخوریم. من ترسیدم و سه چهارتا قرص گنده رو خوردم و رفتم خوابیدم. از ترس. گلاب به روتون اون قرصهای سبز گنده مسهل بودن. ما نمردیم ولی ...فرداش که رفتم مدرسه دیدم اون دوستم هم دبه در آورده میگه مامانش خونه بوده! اونهم خودکشی نکرد. نامرد.

اینها رو هم دعوت میکنم برای بازی:
ساعت شنی- جوجه اردک سفید-حبه سیاه- علی تکزاسی و روشنک و سر هرمس خدای خدایان.

نه. یه بار دیگه بشمرید. همون پنج تاست.


December 21, 2006

....

۱.
اون: ( بدون مقدمه) امسال باید بریم آلاسکا.
من: چی؟
اون: باید بریم آلاسکا.
من: آره دیگه .سال دیگه هم بگو باید بریم قطب.
اون: تو چطور میتونی به نسل بعدی جوابگو باشی که تو دوره ای زندگی میکردی که آلاسکا وجود داشت اما اون رو ندیدی.
من: جانم؟
اون: بابا جان. ده سال دیگه , دیگه آلاسکایی وجود نداره. گلوبال وارمینگ.
من: باز یه کتاب خوندی جو گیر شدی. ولمون کن. من همینم مونده برم آلاسکا. بگو میخوام بکشمت خیال خودت رو راحت کن.

۲.
من هر پنج شش سال یه بار سرما میخورم. اما خدا نکنه بخورم. از دیشب تا حالا یک چیزهای بدی در وجودم حس میکنم. باز ما یه تعطیلی داریم از یه جای دیگه باید بزنه بیرون. هرچند من برای ده روز تعطیلات هیچ برنامه جز خوابیدن ندارم. خوابیدنی خرس وار!

۳.
یه دونه. فقط یه دونه دیگه مونده. فردا تموم میشه. همین بودن تو هفته امتحانها حتی اگه هر روز هم امتحان نداشته باشی و زیاد نگران نمره ها هم نباشی باز خودش استرس میاره.

۴.
درخت کریسمس برای ما اینجا همونقدر بی معنی هست که سفره هفت سین. دوتا سمبل که یکی رو جامعه اطراف و دومی رو خود فرد به خودش تحمیل میکنه. اما من درخت میذارم. همونطوری که هفت سین میچینم. اما نه درخت روح عید رو میاره نه هفت سین. کریسمس که اصولا عید تولد مسیح هست و برای غیر مسیحی ها نباید خیلی مهم باشه اما خوب ... ما به نیت سال نو گذاشتیمش. از روز بعد عید شکرگذاری که درخت رو هوا کردیم تا حالا هی جنگولک پنگولک ( به زبان بیگانه: اورنومنت) بهش آویزون کردم. یه سری عکس گرفتم ازش دیشب با این حال و روزم که حالا فردا کوچیکش میکنم میذارم اینجا. روح کریسمس رو بیارم به وبلاگم!!

۵.
امروز قراره اتفاق خوبی بیفته که شاید به نویسنده شدن من منجر بشه! تو وبلاگ انگلیسی ام - که خاک و تار عنکبوت دیگه همه جاش رو گرفته- توضیح میدم در موردش.

۶.
کسی تازگی ها از ایران کتاب فرستاده اینجا؟ میشه با یه تخمین نسبی گفت اگه آدم دویست هزار تومن کتاب بخره چقدر باید پول پستش رو بده؟ من دارم از بی سوادی مفرط رنج میبرم. رنجی عمیق!

۷.
فکر کنم حالم خیلی بده. سرم قیلی ویلی میره. برم شربت بخورم. اصلا قسمت نیست ما سر کار درس بخونیم.


December 18, 2006

باز هم مهاجرت

برای خواننده عزیز علی و بقیه دوستانی که شاید سوالات مشابه داشته باشند:

من فکر کنم این برای همه بچه های وبلاگ نویس خارج از ایران پیش اومده باشه که ازشون در مورد مهاجرت, کشوری که توش هستن, سختی ها, کار, هزینه ها سوال بشه. من سعی میکنم به ایمیل هایی که در این زمینه زده میشه با دقت و حوصله جواب بدم. چون گاهی فکر میکنم اگه قرار باشه تنها مرجع نوشته من باشه باید واقعیت توش باشه. هر چند از همه خواهش میکنم که تا میتونن به مراجع مختلف رجوع کنن تا شرایط رو بهتر بسنجن.
وبلاگ خیلی خوبی در مورد کشور کانادا, شرایط زندگی, هزینه ها و کلا جزییات خیلی مفیدی در مورد کانادا وجود داره. در مورد امریکا نمیدونم هست یا نه. اگر هم باشه من ندیدم. با توجه به وسعت این مملکت و طرز اداره اش که فدرال هست و خیلی از قوانین و جزییات ایالت به ایالت متفاوت هست شاید هم نشه نظر کلی داد و همه چیز رو سیاه و سفید نوشت.
اگه بخواهیم دسته بندی کنیم این سوالها رو معمولا دو بخش اصلی هست. اول اینکه فرد از سختی های عاطفی مهاجرت میپرسه و از تنهایی و مشکلاتی از این دست ( که کوچیک هم نیست) و یکی دیگه وقتی هست که فرد تصمیمش رو گرفته و تو جزییاتی مثل هزینه ها و کار یابی سوال داره. من سعی میکنم تو این پست مفصل به سوالهای علی - که به نظرم خیلی سوالهای معقولی بود- و شاید سوالهای خیلی های دیگه هم باشه از دید خودم جواب بدم. باز هم تاکید میکنم. از دید خودم. این نظر کامل ممکنه با نظر یه ایرانی دیگه تو همین شهری که من زندگی میکنم فرق داشته باشه. واسه همین هم میگم که به یه نفر بسنده نکنید و از افراد بیشتری نظر بگیرید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ادامه "باز هم مهاجرت"

پذیرش

دوست خوبم انار با کمک یه سری دیگه از جوانان غیور امروز و مغزهای فرار کرده دیروز یه وبسایت خیلی خوب و مرجع در مورد شرایط تحصیل در خارج از ایران تهیه کردن. دستشون درد نکنه. کار واقعا لازمی بود. فاز اولش که در مورد کشور امریکاست تقریبا کامل شده اما برای بقیه کشورها و البته برای دانشگاهای بیشتر به کمک همه ما احتیاج هست. خیلی خوبه که همه همکاری کنیم که همچین پروژه ای تکمیل بشه.
این جوان دلاور هم - که ماشالله با این بر و رو عزب ( عظب؟ عذب؟ اذب؟ ازب؟ اظب؟ ...) مونده هم یک مصاحبه مفصل داشتن با این سایت. بخونید و ببینید! و لذت ببرید.
من که خودم از طریق ویزای درسی نیومدم و کلا شرایط درس خوندنم اینجا با بچه های که برای تحصیلات تکمیلی میان فرق داشت همیشه شرمنده ایمیلهایی بودم که ازم در این مورد سوال میکردن. امیدوارم پذیرش روز به روز بهتر بشه و ما بتونیم به عنوان سایت مرجع به اون مراجعه کنیم.
در نهایت بدجنسی اعلام میکنم که این خیلی خوبه که این خواهر و این برادر کار پیدا نمیکنن و میرسن به کارهای عام المنفعه.


December 17, 2006

همجنسگرا یا ترانسکشوال؟

من واقعا همه دیروزم مشغول اون فیلمه بود. بعد از ظهر نشستم دوباره دیدمش. یه چیزهایی هم به ذهنم رسید که دفعه اولی خیلی با دقت بهشون نگاه نکرده بودم.

ظاهرا کسی با دختری که قراره پسر بشه مشکلی نداره. چون پسر میتونه ساعت یازده شب هرجا که میخواد بره اما دختر نمیتونه! دلیل از این محکمتر؟ اما پسری که دختر بشه میشه ننگ فامیل. پسر اسمش قشنگه. افتخار میاره واسه فامیل. دختر هم اگه باشه فقط دو حالت داره. یا باید بشه خانم دکتر کرامتی یا فاحشه. ظاهرا زنی بین دکتر و فاحشه وجود نداره. البته مادر خانواده که از آشپزخونه تکون نمیخوره و فامیلهاش قاری قران بودند این وسط استثناست.
برادر دختری که حالا پسر شده ( هر چند تغییر جنسیت نداده ولی لباس پسرونه میپوشه) این وسط خوشحاله و این رو قبول کرده چون تو این اجتماع جا برای مردها هست. اون با این خانواده رفت و آمد میکنه اما خانواده زن ( مردی که زن شده) اون رو طرد کردن.
مذهب بدجوری, میگم بدجوری تو لایه لایه های ذهن این مردم رفته. ارشاد منجی همیشه برام یه شخصیت کارتونی بود که با اصرار میخواد خودش رو در چهارچوب مذهب جا کنه. هزار و یک دلیل میاره به جایی اینکه قبول کنه چیزی که اون هست در مذهبش تعریف نشده و اگه شده با مرگ تعریف شده. حالا اینکه دوباره میبینم به همه اینها از دید مذهب نگاه میشه فکر میکنم مشکل تو رگ و خون هست. یه باور ساده فلسفی نیست. زنی که فکر میکنه اجدادش قاری قران ( که به نظر من خیلی دست بالا خواننده سلیس یه متن هستن) رو تا حد تقدس بالا میبره و اینکه متعجب هست چرا تو همچین خانواده مقدسی این ننگ باید وجود داشته باشه که پسرشون بخواد دختر بشه.
باز ما تعجب میکنیم از اینکه مردم به فتواها گوش میدن و دستشویی رفتنشون رو هم باید با نوشته کسی تطبیق بدن. مگه این مردم ما کسی جدایی این افراد هستن؟ کسانی که انتخابات رو مذهبی میدونن و انرژی هسته ای رو لابد حقی که تو قران بهشون داده شده. این مردم خیلی دور نیستن. فکر میکنم تو همسایگی خودمون هم بتونم زیاد نمونه هاش رو پیدا کنیم. ما زیادی بالا رو نگاه میکنیم. واسه همینه که یه فیلم این مدلی اونقدر میره رو اعصاب من. چون تو دنیایی که ساختیم اینها رو تعریف نکردیم.
اونهایی که به جنبش ها یا حکومت لاییک تو ایران فکر میکنن, چه بازه زمانی رو برای این امر در نظر میگیرن؟ صد سال؟ دویست سال؟ اصلا شدنی هست؟

یه مسئله دیگه هم که به شدت ذهنم رو مشغول کرد تعریف ترانس ها و همجنسگراها تو قوانین ایران هست. جایی که همجنسگرا باید اعدام بشه, ترانس ها رو مریضهایی میدونن که قابل درمانند. این خیلی حرفه.
شاید اینها ( یا تعدادی از این افراد) اصلا ترانس نباشن, فقط خیلی راحت همجنسگرا باشن. یعنی بخوان با جنس خودشون رابطه داشته باشن ( چیزی که به شدت تو شخصیت مصطفی - مهتاب- برای من بارز بود, یا تو شخصیت افشین) اما تنها راهی که میتونن این رابطه رو داشته باشن این هست که از جنس خودشون بیان بیرون. یعنی باز مثل همیشه قانون رو دور بزنن. قانون و خانواده رو البته. چند درصد خانواده های ایرانی حاضر به قبول یه فرد همجنسگرا هستن؟ بگیم که قانون هم اصلا اونها رو شناسایی نکنه. این پذیرش درون گروهی خیلی مهمه. جایی که پسر/ دختر چادر سرش میکنه و از پدرش حلالیت میخواد. و مادری که فقط به این فکر میکنه که اگه دختر شدی حجابت رو رعایت کن.
به قول اون آخوند دیگه بزرگترین مشکلشون میشه تقسیم ارث که به مرد دوبرابر زن ارث میرسه یا قوانین دیگه. حداقل دیگه نباید منتظر اعدام باشن.

اون خانومه میگفت یه مرکز دولتی و دوتا ان جی او در این مورد رو داره اداره میکنه. جوری میشه فهمید که آیا واقعا اینها آماری از همجنسگراها دارن یا در اینها هم به روی همجنسگراها بسته است؟ تا جایی که من میدونم همجنسگرایی لزوما به معنای تنفر از جنسیت خود فرد نیست. بنابراین این خیلی باید وحشتناک باشه که تنها راهش بشه بیرون اومدن از جنسیت اولیه.

غیر از تحقیقات حوزوی, کسی تزی , یا کتابی در این مورد نوشته؟ الان برام خیلی مهمه که بدونم واقعا این افرادی که خودشون رو میسپرن به تیغ جراحی واقعا میخوان جنسیتشون رو عوض کنن یا فقط میخوان با همجنس خودشون باشن؟ و از زمین تا آسمون فرق هست بین این دوتا.

مرتبط: ققنوس- آرشام پارسی


December 16, 2006

....

نازلی!
لعنتت نکنه...صبح کله سحر این فیلم چی بود به ملت نشون میدی. کم اشکمون دم مشکمون هست...این رو هم دیدیم که سرچشمه دوباره جوشید. بد گریه کردم. بد. نمیدونم شکل و قیافه تهران بود... بازار تهران بود... آهنگ ایرانی های بود که به شدت نمیتونم گوش بدم...این زنها و مردها بودند...یا اصلا غمم چیز دیگه ای بود....دلم گرفته. خیلی گرفته...


ما هزار سال درد همجنسگراها و ترانس ها رو تو ایران نمیفهمیم. هزار سال...انسانهایی که هویتشون و همه انسانیتشون به فتوای .......

بگذریم...

11:20 AM Permalink

December 14, 2006

I am listening to Istanbul.

این شعر رو امروز موقع جستجوی مطلب در مورد ایاصوفیا پیدا کردم. چقدر قشنگه. بی اختیار موقع دوباره و سه باره خوندنش اشک ریختم. استانبول. اونقدر عاشق ترکیه ام که دلم میخواد اونجا بمیرم.
شعر از شاعر معروف ترکیه اوهان ولی کانیک هست. (۱۹۱۴-۱۹۵۰)

I am listening to Istanbul, intent, my eyes closed;
At first there blows a gentle breeze
And the leaves on the trees
Softly flutter or sway;
Out there, far away,
The bells of water carriers incessantly ring;
I am listening to Istanbul, intent, my eyes closed.

I am listening to Istanbul, intent, my eyes closed;
Then suddenly birds fly by,
Flocks of birds, high up, in a hue and cry
While nets are drawn in the fishing grounds
And a woman's feet begin to dabble in the water.
I am listening to Istanbul, intent, my eyes closed.

I am listening to Istanbul, intent, my eyes closed.
The Grand Bazaar is serene and cool,
A hubbub at the hub of the market,
Mosque yards are brimful of pigeons,
At the docks while hammers bang and clang
Spring winds bear the smell of sweat;
I am listening to Istanbul, intent, my eyes closed.

I am listening to Istanbul, intent, my eyes closed;
Still giddy since bygone bacchanals,
A seaside mansion with dingy boathouses is fast asleep,
Amid the din and drone of southern winds, reposed,
I am listening to Istanbul, intent, my eyes closed.

I am listening to Istanbul, intent, my eyes closed.
Now a dainty girl walks by on the sidewalk:
Cusswords, tunes and songs, malapert remarks;
Something falls on the ground out of her hand,
It's a rose I guess.
I am listening to Istanbul, intent, my eyes closed.

I am listening to Istanbul, intent, my eyes closed;
A bird flutters round your skirt;
I know your brow is moist with sweat
And your lips are wet.
A silver moon rises beyond the pine trees:
I can sense it all in your heart's throbbing.
I am listening to Istanbul, intent, my eyes closed.


December 13, 2006

و خداوند خشم خود را که همانا عذابی بود علیم(۱) به معصیت کاران نمایاند...

(۱): تحقیق پایان ترم

02:37 PM Permalink

December 12, 2006

....

بعد از اینکه همه برنامه ها آماده شده بود , هماهنگی ها انجام شده بود و ظاهرا پوسترها چاپ شده بود یه روز دوستی که طرف صحبت من بود برای اون برنامه رزومه گفت که یه مطلبی رو میخوان بگن. فکر کنم یه هفته بعد از اون پست " لذت ناب" بود.
ظاهرا اولین مشکل در رابطه با این نوشته فرید - جنده شناسی- بود که من لینکش رو تو لینکدامپ گذاشته بودم. یکی از نوشته های واقعا خوبی بود که به یه سری تناقضات در رفتار ایرانیان مهاجر هم گوشه ای داشت. خیلی ملموس بود برای من. از من محترمانه خواسته شد اون لینک رو بردارم. ظاهرا استفاده از کلمه " جنده" برازانده کسی نیست که قراره تو ایران وجود داشته باشه. چون اصولا کسانی که تو ایران هستند نه میدونن جنده چی هست, نه به عمرشون شنیدن و نه اصلا تلفظش رو بلد هستند. مخصوصا زنها که اصلا تو عمرشون نشنیدن این کلمه رو.
جبهه گرفتم. گفتم من سانسور نمیکنم . حتی اگه نوشته کس دیگه ای هم باشه و من همعقیده بوده باشم باهاش رو دوست ندارم ببرم.
گفتن : نه. این سانسور نیست . این مراعاته. ما باید دست به عصا راه بریم. و هزاران لغت دیگه در چت اون روز ما. من گفتم من به نویسنده مطلب ایمیل میزنم. مطلب رو اول به ایشون میگم. اگه قبول کردن باشه. به فرید ایمیل زدم و گفتم همچین وضعی هست. درسته که لینکدامپ خودمه اما دوست ندارم یه دفعه لینکی اون وسط غیب بشه. بنده خدا اون چی میگفت؟

بعد از اون مطلب خیلی تلویحی به من فهمونده شد که اون پست " لذت ناب" هم ظاهرا مغایر با ارزشها تشخیص داده شده.
چه معنی داره که زن ایرانی از لذت حرف بزنه؟ چه معنی داره زن ایرانی نه تنها خودش جسارت بکنه بلکه بقیه رو هم به این جسارت دعوت بکنه؟ زن ایرانی همینکه یه کاری رو بهش اجازه دادن یاد بگیره بسه . دیگه از این غلطها نباید بکنه.

مسلم هست که کسی به من این حرفها رو نگفت. رابطه و تماسها واقعا محترمانه و شایسته بود. اما این احساس قلبی من بود. بارها و بارها به من گفتند که خودشون هم ناراضی هستند اما با وضع موجود چاره ای غیر از این نیست. باید برای اینکه تداوم داشته باشه حرکتها, دست به عصا و محتاط راه رفت.

از این احتیاط, از این چهارچوب بدم میاد. از این مراعات, از این " شرایط موجود" که من رو میبره بدم میاد. دوستی یه روز درمیون داره به من میگه مراعات کن. فیلتر میشی. کسی از پرستوی زن نوشت محتاط تر بود؟
صدای پرستوی این چند وقت صدای خفه گی یه آدم بود , صدای آدمی که میخواد جیغ بزنه و همه این رو میبینن توکلمه کلمه ای که مینوشت. اما خودش سعی داره با لبخند بگه که نه , اینطور نیست.

چقدر سخت هست کار بچه هایی که تو ایران با اسم واقعی مینویسن. کار بچه های روزنامه نگار وبلاگ دار. کار دانشجویی که با اسم خودش مینویسه. این ده روز با اونکه اونقدری هم وقت وبلاگ نوشتن نداشتم و اصلا چیزی مغایر با ارزشها ! هم قرار نبود بنویسم احساس خفگی میکردم.
فکر میکردم اون چیزی که میخوام بنویسم - حتی اگه در مورد غذا خوردن باشه- نوشته من نیست. نوشته یه آدم زبون بریده هست که مجبوره اینطور بنویسه.

وبلاگ من جایی جیغ زدن من هست. جایی هست که من میخوام خود خودم باشم. اگه سردم, اگه بد اخلاق, اگه خوشحال, اگه شکمو, اگه شهوت زده, اگه مهربون, اگه عاشق...این منم. دیگه اجازه نمیدم کسی برای این مستطیلی موکا رنگم حصار بذاره. به هیچ قیمتی.


December 09, 2006

یک و دو!

یک: این شما و این ویژنامه ازدواج گل آقا. و اینهم مصاحبه با بلاگرها از جمله بنده کمترین!

پی نوشت: دوستان عزیز. به خدا من گفتم این گل آقاست, طنزه. من هم به طنز جواب دادم. یعنی چی که تیتر زدن " وبلاگ ارگان همسر یابی هست" ؟؟ من واقعا منظورم این نبود. قبل از اینکه هر جور سو تفاهمی پیش بیاد گفته باشم! این طنز بود به جان خودم.

دو: این رو که انشالله یادتون نرفته. امروزه. وعده ما همون جایی که آدرس هست. بچه های خوبی باشید. سوال سخت نپرسید. یه گزارش بنویسید بعدش. به قیافه من ایراد نگیرید و از دکوری که ساختم لذت ببرید.


December 08, 2006

یک روز دل انگیز زمستانی را توصیف کنید!

اینقدر امروز روز خوبی بود, اینقدر خوش گذشت که دلم نمیاد تنهایی کیفش رو ببرم. شما هم بازی..
...
امروز ناهار سالانه هیت مدیره بود به کارمندا به مناسبت کریسمس و سال نو. ما هم صبح شیکان پیکان کرده, ماتیک زده کفش تق تقی پامون کردیم بسم الله گفتیم و راه افتادم.
چهار راه دوم رو رد کردم که دیدم ماشین قرمیده. زدم کنار دیدم بعله. پنچر تشریف دارن. با هزار بدبخت کشوندمش تو یه پارکینگ. حالا ساعت هفت صبح یکی رو پیدا کن که ماشین بهت قرض بده. بعد از نیم ساعت اینور و اونور زنگ زدن قرار شد که بابا و منا- خواهرم- بیان که من ماشین منا رو بگیرم . بعد بابا منا رو ببره برسونه سر کار. بعد صاحب کار منا اون رو بیاره خونه . بعد خاله ام ببردش دانشگاه , شب هم وحید هم بره بیارتش. هماهنگی زیاد ساده نبود!
منا گفت که باطری ماشین درست کار نمیکنه. وقت نکرده عوضش کنه اما اگه هر یه ساعت برم یه استارت بزنم مشکلی نیست. من هم که دیرم شده بود ماشین رو برداشتم و با یه ساعت تاخیر رسیدم سر کار.
تا ظهر خوب بود. خیلی شیک رفتیم رستورانی که مراسم بود. به همه یه شماره دادن که کادوهای هیت مدیره رو قرعه کشی کنن. شماره من بود ۳۸۹. شماره های ۳۸۸, ۳۹۰ و ۳۹۷ انتخاب شدن. من هم لبخند زدم.
ساعت دو مراسم تموم شدن و گفتن دیگه ما لطفمون زیاده شما برین خونه. کلاس من ساعت پنج و نیم بود ذوق کردم گفت یه ذره وقت هست برم درس بخونم.
اما ماشین روشن نشد که نشد. جامپر به دست یکی رو پیدا کن که ماشینش کامپیوتری نباشه و بشه ازش برق گرفت... القصه روشن شد و ما سوار شدیم رفتیم همونجا نزدیک کلاس تو یه قهوه خونه ! نشستیم که درس بخونیم. زیپ این کیف رو باز کردیم و دیدیم بعله. بعضی وقتی کیف آدم رو برمیدارن و کامپیوتر خودشون رو میذارن اون تو , حواسشون نیست که شب کامپیوتر صاحب کیف دوباره اون رو برگردونن سر جاش!
من موندم و نوشته های نداشته . یه ساعتی به در و دیوار زل زدم و یه قهوه خریدم و چون پر کردنش مجانی بود دل درد گرفتم بسکه قهوه خوردم. ( یک اعتراف بزرگ الان میخوام بکنم اونهم اینکه من ورق بازی با کامپیوتر بلد نیستم یعنی حتی این یه کار رو هم نتونستم بکنم)
دوباره القصه ساعت پنج بلد شدم که برم کلاس باز همون آش و همون کاسه و من جامپر به دست شروع کردم لبخند زدن به ملت.
رسیدم سر کلاس. دیدیم یه نوشته زدن پشت در کلاس که همونطوری که تو سایت کلاس ( چی میگن به این لینکهای مربوط به هر کلاس که استادها با دانشجوها در ارتباطن باهاش؟) اعلام شده کلاس امروز به علت سخنرانی استاد تو فلان جا تعطیله. شما دوباره سایت رو برای تکالیف هفته بعد چک بکنید.
اینجا آدم نتیجه میگره که وجود هر چیزی علتی داره و اگه کلاس سایت داره آدمیزاد دانشجو باید اون رو چک بکنه.
و باز هم انسان خیری به بنده برق دادن و من رسیدم خونه. ماشین رو بردم تو پارکینگ و بزرگترین اشتباه عمرم رو مرتکب شدم.
ماشین رو خاموش کردم.

و بعد یادم اومد که دسته کلیدهام رو که خوب کلید خونه هم توش بوده صبح دادم به بابا. اونها هم خیلی شیک عصر رفتن سن حوزه دیدن دختر خاله مامان. کلید من تو خونه اونهاست. آقا داداش سر کارن و یازده شب میان. منا خانوم هم که چون با آقا وحید کلاساشون ساعت ده شب تموم میشه اون موقع میان خونه.

بنده از ساعت شش و نیم تا ده و اندی تو ماشین نشستم و به این فکر کردم که چقدر سرما دوست داشتنی هست و لعنت فرستادم به جد و آباد اونی که دامن کوتاه رو اختراع کرد!

پی نوشت یکم:
لیست کارهای فکری انجام شده در مدتی که بنده در ماشین بودم:
۱. نیم ساعت اسم فامیل
۲. ایده دو پست وبلاگی توپ
۳. حل کردن بخش عمده ای از مشکلات جهان امروز
۴. تغییر دکور خونه
۵. برنامه مسافرت دور امریکا و ایضا دور دنیا
۶. سه بار تغییر رشته درسی
۷. دو ایده توپ برای بیزینس
۸. این رو نمیتونم بگم
۹. ایده نوشتن یک فرهنگ انگلیسی به فارسی فحش های رایج
۱۰ به بعد هم دیگه خیلی تخیلی بود ...گفتن نداره.

پی نوشت دوم:
آقا ( و خانم) اینها رو ولش. من امروز ناهار گوشت خرگوش کباب شده خوردم با سالاد اختاپوس به مرگ خودم. من قبلا پای هشت پا ( از اون گنده ها) خورده بودم ولی اینها اختاپوس کوچولو بودن یعنی اندازه کف دست با هشت تا پای کوچولو که از اون دکمه ها هم داشت روشون. من از سرشون خوردم. خرگوش رو هم قبلا خورده بودم ( تو ایران فکر کنم).
ولی این اختاپوس عجب چیزی بودها. اینجا تشریف بیارید در بست میبرمتون اون رستورانه. حالا عکسش رو پیدا میکنم میذارم.

بفرمایید اینهم عکس ها ( این و این) اینی که من خوردم بیشتر شبیه این دومیه بود.


December 05, 2006

زیتون واره!

۱. سر کلاس هستم. قولی که به خودم داده بودم که سر کلاس وبلاگ بازی نکنم بی اثر بوده. استاد داره اسلاید های سالوادور دالی رو نشون میده. همیشه فکر میکردم دالی ایده نقاشی هاش رو از تئوری فضا و زمان انیشتین گرفته. دستم رو بالا میبرم و میگم. قصدم فقط یه کامنت بود . گیر میده که توضیح بده. زبون الکن من و تئوری نسبیت. به غلط کردن افتادم.

۲. در دو صفحه شعرهای آنا آخماتوف و تی اس الیوت رو بررسی کنید. مهلت همین پنج شنبه. به عمرم اینقدر سریع روشنفکر نشده بودم.

۳. میرم کاریکاتورهای گل آقا رو نگاه میکنم. یه جوری میشه قلب آدم. پرت میشم عقب. یاد اون موقع ها میافتم که همه چی سیاست نبود. اون موقع ها که گل آقا با پست میاومد و همیشه شعرهاش و نقاشی هاش در مورد کوپن و صف گوشت و مرغ بود. یاد نوجوونی. کاشکی میشد بی سیاست زندگی کرد.

۴. خیلی سال قبل , اونقدر دور که یادم نیست کی, دوستی رو موقع برنامه های آذر ماه دانشگاه سوار یه مینی بوس کردن و بردن. هنوز آذر قصه گم شدن سحر هست. کاشکی اگه کشته بودنش , جسدش رو میدادن به مادرش. قلبم درد میگیره. بدم میاد از این بازی ها. کجاست اون دختر روزنامه خون عاشق کیمیایی؟

۵. تکالیف من تا آخر هفته آینده:
- هفت صفحه تحقیق در مورد مسجد ایاصوفیا
- شش صفحه در مورد نقش رادیو و شوهای رادیوی در آمریکای دهه بیست
- دو صفحه گزارش از موزه نقاشی های سورالیستهای آمریکایی
- سه صفحه گزارش و برسی این موزه ( هزار ساله که میخوام بنویسم در موردش اینجا و براتون عکسها رو بذارم. تنبلی نیست. وقت اجازه نمیده)
پنج صفحه بررسی یه داستان کوتاه نجیب محفوظ

اگه پرتقال فروش رو پیدا کردیدازش بپرسید در موارد یک و دو و پنج نظری, منبعی, عکسی , چیزی نداره؟

۶. تا بیست و سوم دسامبر ( هفده روز دیگه تقریبا) که امتحانهای پایان ترم تموم بشه کم پیدا خواهم شد. اما به ایمیل ها به همون سرعت قبل جواب میدم. ( داشتید چقدر خود تحویل گیری داشت این شماره شش؟)

۷. یه چیزی که با کلی عشق برای کسی فرستاده بود بعد از چند هفته برگشت خورد. حالم رو بد گرفت.

۸. همه بچه اولها اینقدر بار روی شونه هاشون سنگینه؟

۹. واسه شب سال نو کسی از این دور و برها پایه سن فرانسیسکو هست؟ کجایی فرنگو پلیس که برام آبجو و زیتون بخری و من آخرش بگم که از بوی آبجو بدم میاد و آبجو یخی میخوام؟

۱۰. کلی شماره نگفته مونده. ولی می نویسم یه روز دیگه. حتما می نویسم. حتما.


December 04, 2006

....

دیشب خبر طلاق یه نفر دیگه رو شنیدم. نمیتونم بگم دوست بودیم ولی سالها بود میشناختیم همدیگه رو. یادمه پنج شش سال پیش به چه وضعی ازدواج کرده بودند. مخالفت خانواده ها, دوتا مذهب مختلف و عشقی که همه چی رو شکست داد. شاید چهار سالی باشه که من ندیدمشون اما انگاری همیشه قیافشون وقتی تو بغل هم هستن جلوی چشمم بود. سخت بود باورش.
دو سال پیش بهترین دوستم از همسرش جدا شد. از خواهر هم به هم نزدیک تریم. ولی اون رو انگار میدونستم . همون وقتی که نوزده سالش بود و بهش گفتم چرا این آدم و هیچ جوابی نداشت, از همون شب عروسی اش انگار میدونستم اینها جدا میشن.
شاید تو این دوساله بیشتر از هر وقتی خبر طلاقها رو شنیدم. خیلی مسخره هست اگه یکی بگه من مخالف طلاقم. وقتی از زندگی با آدمی نمیتونی لذت ببری یا مثل تجربه اون دوستم از برخورد دستش به بدنت حالت بد میشه , چه اجباری هست به ادامه ؟
نمیگم هم که ما ها بچه تر شدیم یا مثل عاقل ها برخورد نمیکنیم. مردها و زنهای خیلی قوی رو در اجتماع دیدم که زندگی خانوادگیشون از هم گسیخته بود. این نه شکافی تو موفقیتشون به وجود آورد نه لطمه ای به ادامه راهشون زد. چه بسا که موفق تر هم شدن.
اصلا به تعداد آدمهایی که شاید تو زندگی با پارتنرشون دچار مشکل جدی -مشکلهای عادی که همیشه هست خوب- بشن دلیل و حرف و منطق وجود داره. خیلی هم مسخره هست که یکی بخواد حکم صادر کنه که عمه من مشکل داشت فلان کرد تو هم همون کار رو بکن. اصلا نمیدونم.
میخوام بگم یه ذره ترسناک شده. اصلا چه تضمینی هست که همیشه همه چی خوب پیش بره. شاید مشکل جدی اصلا قراره شش ساله دیگه بوجود بیاد. اصلا چه جوری شده که مامان و بابای من بیست و پنج سال باهم زندگی کردن؟ چه ربطی داشت؟
میگن سخت ترین بخش زندگی همون چند ماه اوله. یعنی چند ماه یا حتی سالهای اول که سپری بشه دیگه آبها از آسیاب میافته ؟ باز هم ربطی نداشت . مگه نه؟
خواهرم دیشب بهم میگه میترسم لوا. یعنی درسته این کار ( احتمالا تابستون با دوستش ازدواج خواهد کرد) . گفتم خوب ترس هم داره. میگه اگه طلاق بگیریم چی؟ من میخندم. میگم خوب هر وقت قرار شد طلاق بگیرین فکرش رو بکن. الان باید به خرج و مخارج فکر کنی.
نمیدونم. شاید مسخره باشه فکر کردن بهش. اما واقعا تضمینی وجود نداره. هیچ تضمینی. به وحید میگم ترسناکه. مگه نه؟ اگه ما یه روز جدا شیم چی. میگه نمیشیم. وقت نداریم بریم دنبال کارهاش! بحث رو عوض میکنه.

شاید نباید به این چیزها فکر کرد. خرافاتی هم شدم. اما خوب. واسه هیچ چیز هیچ تضمینی وجود نداره. زندگی چقدر ترسناکه.


December 02, 2006

وال استریت ژورنال. شنبه . دوم دسامبر دوهزار و شش

این خبر رو خوندید؟

عکسها رو دیدید؟

این ویدئو رو چطور؟


پی نوشت: من لحظه ای که خبر رو فهمیدم وسط یک مهمونی بودم ولی فقط میخواستم بذارمش تو وبلاگم. اونقدری هم دقیق اطلاعی نداشتم ازش. الان دیدم که پرستوی خوبم نوشته دقیق تر در موردش. ولی قول میدم این هفته بیشتر برسی کنم و اگه تو بقیه نشریات یا رسانه های خبری چیزی دیدم در موردش لینک رو اضافه کنم. بنابراین این مطلب احتمالا پی نوشت های بیشتری خواهد داشت.

۱. آفرین به یک گزارشگر. زن نوشت.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


resume.jpg

۱. متخصص مشاغل شاید خیلی عنوان درستی نباشه. نمیدونم معنی یا معادل فارسی اش دقیقا چی میشه یا چی معنا میده اما پست من اینجا Employment Service Specialist هست. من این رو گفتم و ظاهرا معادل فارسی اش رو این دوستان این در آوردن.

۲. به نظر من سه هزار تومن خیلی گرونه. من گفتم. به من خندیدند و گفتن من الان درک درستی از ارزش پولی اونجا ندارم و هنوز با زمان خودم مقایسه میکنم. در هر حال من فکر کنم هنوز هم کتابهایی باشن که بشه با هزار تومن خریدشون. نمیدونم. از ما که نه چیزی کم میشه نه میرسه . اما من هنوز فکر میکنم گرونه.

۳. من به این دوستان گفتم دوستم دارم اگه کسی از طریق وبلاگها ( وبلاگ خودم یا دوستان) متوجه و علاقه مند شد و خواست بیاد باید یه درصدی تخفیف داده بشه. ( حالا یکی نیست بگه تو که قرار نیست کسی رو ببینی یا نفعی واست داشته باشه واسه چی چونه میزنی) .
در هر حال من یه شرط گذاشتم که اسم هرکی رو که من بگم باید یه تخفیفی بدید بهشون. حالا هم میگم اگه علاقه مند هستید لطفا یه ایمیل با اسم و فامیلتون بزنید ( یا کامنت بذارید و من پابلیش نمیکنم). بعد من این اسامی رو میدم به این دوستان . که ازتون یا پول ورودی نگیرن یا کمتر بگیرن. چه کاریه وقتی میشه کمتر پول بدید. خرجش یه کامنت یا ایمیل هست.

۴. اگه از دوستانتون کسی رو میشناسید که فکر میکنید این بحث بدردش میخوره لطفا بگید. اگه باز هم دیگه خیلی لطف داشتید و میخواهید این پوستر رو بذارید تو وبلاگهاتون لطفا با کامنت یا ایمیل بهم بگید . یه جورایی برام مهمه که ببینم اصلا بازده این برنامه چی میشه. ( خرج تبلیغات هم تشریف بیارید اینجا با میرزا قاسمی ازتون پذیرایی میکنم یا ما میاییم اونجا شما به ما زرشک پلو میدید. ما و شما نداره).

۵. این آدرس وبلاگ این دوستان هست اگه اطلاعات بیشتری خواستید.

۶. نظری؟


December 01, 2006

ایکان رو عشق است!

دیشب نشستم لیست " باید انجام دهم" ماه دسامبر رو نوشتم. از خرید گوجه و کاهو گرفته تا برگه های آخر ترم. سه هفته بیشتر نمونده به هفته پایان ترمها و وضع و حال دیگه گفتن نداره. در هر حال لیست خیلی از اونی که فکر میکردم دراز تر در اومد. تمام گزارشهای کاری هم باید این ماه تموم بشه. کلاس جدید دوشنبه شروع میشه و خلاصه بساطی است بس دیدنی! اولش قصد داشتم زانوی غم به بغل گرفته به کنج عزلت برم. بعد دیدم کنج عزلت خیل حال نمیده. این بود که نهیبی به خودم زدم که " تو میتونی! تو میتونی!" در هر حال دفعه اول نیست که اینجور تحت فشار خواهم بود و دفعه آخر هم مسلما نخواهد بود. این تئوری جوراب شلواری رنگی کلفت با دامن کوتاه چین چینی خیلی برای روحیه ظاهرا موثر بوده تو این سوز و سرما ( امروز صبح هوا اینجا سی درجه بود. البته قراره غروب بشه شصت درجه دوباره).

دلم برای وبلاگستان با بلاگ رولینگ مرتب و منظم تنگ شده. ظاهرا هم همه عادت کردن و کسی به روی خودش نمیاره. ما اصولا مردم تابعی هستیم. در هر حال . این آهنگی که اینجا میذارم یه آهنگی از ایکان خواننده جدیدا محبوب شده من هست. به مدت یک ماه ونیم هست که در حال حال کردن با این آهنگ در سالن ورزش, مدرسه, سرکار و خیلی جاهای دیگه هستم. شما هم حالش رو ببرید و به جون ما دعا کنید. ماشالله انرژی!