
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« شرمنده از این همه نوشتن!
صفحه اصلی
اندر حکایت دوست ما و عضو شریف دوست پسرش »
روزمره
۱. دوی دیروز خیلی خوب بود. بماند که من بیشترش رو تند راه رفتم و ندویدم. نفر اول پنج مایل رو تو هفده دقیقه دوید و من میدونم شما اصلا براتون مهم نیست که زمان من رو بدونید. ولی در هر حال یه دویست نفری بعد از من به خط پایان رسیدن. در وسط شدن لذتی است که در آخر شدن و اول شدن نیست. هی منتظر بودم سایتشون عکسها رو بذاره که هنوز نذاشته. اما قول میدم به محض اینکه عکسی دیدم بذارمش اینجا.
۱-۱ یه خانمی بود که صورت بچه ها رو نقاشی میکرد. من هم رفتم تو صف طولانی اش وایستادم تا با آبی فیروزه ای ( رنگ مورد علاقه ام) یه طرح گل و بوته ای هندی بکشه رو صورتم. خودم هم فکر نمیکردم اینقدر سبب خیر بشه. از اونجایی که تا عصر دیروز همش اینور اون ور بودم -و البته به عمد لباس ورزشی رو از تنم بیرون نیاورده بودم و اون عکس هم نصف صورتم رو گرفته بود- خیلی ها ازم در مورد مسابقه و عکس پرسیدن که بهانه ای شد برای معرفی سازمان و یه سری اطلاعات دادن در مورد کمک به زنهای قربانی خشونت. با توجه به اینکه منطقه زندگی ما خیلی فاصله داره با اونها, فکر کنم ایده خوبی بود و باعث شد چند نفری علاقه مند بشن.
۲-۱ مسابقه تو یه پارکی بود به اسم ویلیام لند که همونطور که از نقشه میتونید ببینید پارک عظیمی هست و جالب اینکه وسط شهره. اما خود پارک به یه طرف, خونه های اشرافی دور و برش به یه طرف. به نظر خودم که انگار اولین بار بود اون امریکایی مسکونی رو که همیشه میخواستم ببینم دیدم. خونه هایی با پنجره های بزرگ بدون پرده رو به زمین گلف و اون پارک بی نهایت زیبا. سبک خونه ها هم خیلی زیبا بود. منطقه خیلی گرونی هم هست که خیلی از سیاستمدارها و گردن کلفت ها با توجه به پایتخت بودن سکرمنتو اونجا زندگی میکنن. کلی کیفور شدم من عاشق خونه دیروز. ( اگه قرار باشه اونجا یه خونه به ما بدن! من افتخار میدم تو سکرمنتو میمونم)
۲. شنبه هام رو دوست دارم.
بدون اینکه هیچ حرفی بزنیم در این مورد, چند ماهی هست به یه توافق نا گفته ای رسیدم در مورد شنبه ها. اون نصف روز رو کلاس داره. و تا بیاد خونه میشه حول و حوش یک بعد از ظهر. من اصلا سعی میکنم نمونم تو خونه. میرم خرید هایی رو که باید انجام میدم. اگه قرار باشه کار داوطلبانه برای جای بکنم وقتش شنبه هاست. میرم ببینم چه کنفرانسهایی هست تو دانشگاه. میرم مرکز شهر تو حراجی ها میچرخم .هر چند ساعت بخوام میتونم برم سالن ورزشم و نگران دیر شدن نباشم. تو خیابونها واسه خودم بچرخم. تو این حراجهایی که مردم تو حیاط یا گاراژ میذارن دنبال گوشواره و النگوی قدیمی میگردم و به شدت با خودمی که تو طول هفته دلم براش تنگ میشه حال میکنم.
اون هم میاد خونه و کاپوت ماشینها رو میزنه بالا و با اونها ور میره. یا به قول خودش همه روز رو موزیک ویدو میبینه. به کسایی که میخواد زنگ میزنه. با برادرم قرار میذاره و میرن تو حراجی ماشینها یا با بابا میشیه تلوزیون ایرانی میبینه و بحث میکنن. ( بقیه اش رو دیگه من خونه نیستم که بدونم چیکارا میکنه).
اما میگم. نا گفته به تفاوقی رسیدم در مورد شنبه ها که بعد از پنج روز وحشتناک کاری و درسی به خودمون برسیم. یک شنبه ها اما از ور دل هم تکون نمیخوریم.
آدم وقتی زندگی شلوغ داره قدر اخر هفته رو میدونه.
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
دقيقاً حرفت رو در مورد زندگی شلوغ و آخر هفته ميفهمم. ميشه مثل يه جزيرهء آرامش. به خصوص يکشنبهها که پست هم نمياد و صورتحسابها فکر آدم رو خراب نميکنن!
لوا: آی گفتی آی گفتی این یکی رو...
ببین من میخوام تو نظر خواهی ات کامنت بذارم ارور میده. چیکار کنم؟
پانتهآ
November 5, 2006 10:33 AM
منم عاشق بدلیجات قدیمی هستم.دیروز یدونه گردنبند فوق العاده دیدم 50 هزار تومن بود طرح قدیمی.حالا حتمن میرم می خرمش
آدم وقتی با خودشه خیلی بهش خوش میگذره.می فهمم چی می گی.یه موقعهایی مخصوصن وقتایی که دور آدم خیلی شلوغه دلش می خواد کسی نباشه . تو باشی و دل خودت و خلوت خودت.خیلی لذت بخشه
samira
November 5, 2006 10:56 AM
گفته بودی که می خواهی بدوی ... گفتی که دویدی ... بگو که به کجا هم رسیدی ،
لوا: به خط پایان خوب!
این از اون سوالهای روانکاوانه بود باز مادر؟
payam
November 5, 2006 11:35 AM
salaam Lava joon,khoobi
migam pas chera man har chi zoor mizanam az pase kara barnemiam,taze man weekenda bayad beshinam sare dars:(
ye soale dige,Sacstate gyme dorost o hesabi nadare?man az har ki porsidam nemidoonest,chetorie pas?
omidvaram hamiiiiishe khosh bashi khanoom
لوا: سلام. دیگه به اون میگن روی زیاد مادر که من دارم!
نمیدونم سک استیت رو ( آخه سک استیت چی داره که این دومی اش باشه) من میرم فیتنس ۱۹. ارزونترین جایی که پیدا کردم. اینورهایی شما؟
Safoura
November 5, 2006 01:33 PM
وحید جان! حمایتت میکنیم
امید
November 5, 2006 02:26 PM
salaame dobare
man az Davis miaam,ba hezar omid vaghti oomadam sacstate goftam labod mitoonam gym ham beram,akhe baghie gymha ke khoda ro shokr kheiliii geroonan,in ham ke az sacstae.ye zare ham be man yad bede chtoi jam o joore kara ro bekonam akheeeee:)
لوا: صفورا جان. آدم یوسی دیویس رو ول میکنه میاد سک استیت آخه؟
والا..من جوابی غیر از پررویی نمیابم!
safoura
November 5, 2006 07:35 PM
اهه چه خانومِ نازی :)
نازلی
November 5, 2006 09:45 PM
تفاوق نه ! توافق!
NaZanin
November 6, 2006 03:25 AM
تبریک به خاطر دو.خیلی کار باحالیه. من تنبل هم باید بلاخره این کار رو بکنم یه روز
نسترن
November 6, 2006 05:59 AM