
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« وبگردی و ماهیچه و علی جی!
صفحه اصلی
شرمنده از این همه نوشتن! »
مقام سرباز
اونجا:
من هشت سالم بود که جنگ تموم شد. خود جنگ رو خیلی یادم نیست. اما یادمه اسم رزمنده و بسیجی برام به معنی روسری درست کردن بود. یعنی رژ لب خوردن. یعنی نخندیدن. یعنی آستین مانتو رو پایین کشیدن. دختر های که پدرهاشون تو جنگ کشته شده بودن , یا جانباز و اسیر بودن معمولا به مدرسه های عادی نمیاومدن. اگه هم بودن چادر شاخصه بارزشون بود. معمولا کسی جز خودشون باهاشون دوست نمیشد. معروف بودن به جاسوس.
پاسدار و رزمنده و بسیجی و جانباز و آزاده و کمیته همه یه معنی داشت. لباس سبز که این اواخر باتوم هم به اون اضافه شده بود. حال هممون بهم میخورد ازشون. کسی - حداقل تو دور و بری های من- روایت فتح نمیدید.
الان که فکر میکنم برام عجیبه که من که تو اون سالها اونقدر تشنه خوندن و دیدن و یادگرفتن بودم , چرا تا هیجده نوزده سالگی نتونستم بر این حس انزجارم غلبه کنم و برم بخونم در موردشون.
حاتمی کیا من رو آشتی داد. آشتی که نه. با بسیجی که نمیشد آشتی کرد. اما باعث شد جور دیگه ای هم نگاه کنم. بعد ها هم همه فیلمهای ملاقلی پور رو دیدم.
جنگ هیچ وقت مقدس نبود. هیچ جنگی. هیچ خونی. اما این اواخر با احترام به آدمهای جنگ نگاه میکردم. نه به اون روسا. به اون کسایی که واقعا جنگیدن. و کسایی که همیشه گم بودن.
الان اون جنگ اینقدر برام مهم هست که موضوع مهمترین تحقیقم - که امیدوارم در ایران انجام بشه- یکی از مسایل جنگ هست. اون آدمها الان برای من مهم ان. اما اونها اینجا مهم شدن. نه تو جایی که جنگیدن. نه تو جایی که کشته شدن. نه تو جایی که اعضای بدنشون قطع شد.
اینجا:
کمتر کسی با جنگ موافقه. اونقدر این سالها امریکا ضربه خورده از این جنگها که حتی اونهایی که بعد از یازده سپتامبر جنگ رو ضروری میدونستن, حالا صداشون در اومده.
سربازی اینجا داوطلبی هست. پول خوبی هم به سربازها میدن. هزینه دانشگاه و خونه و ماشین و خیلی چیزهای دیگه رو هم بهشون میدن. مزیتهای خاصی دارن که هر کسی نمیتونه داشته باشه. فرقی هم نداره که سرباز جنگ دوم بوده باشی یا همین هفته از عراق برگشته باشی. همه هم میدونن که اینها از این مزیتها برخوردارن.
اما تفاوت همینجاست. این احترامی هست که اینها برای سربازهاشون قایلن. همه. حتی کسایی که مخالف جنگ و سیاستهای دولت هستن. اونها دولت رو مسول میدونن نه سرباز رو. سرباز همیشه کسی هست که جونش رو به خاطر وطنش و هموطنانش به خطر می اندازه و این با هیچ پولی قابل پرداخت نیست. اعتراف میکنم که من اینجا یاد گرفتم به سربازهای خودمون هم احترام بذارم.
این هست که وقتی جان کری میاد به طور تلویحی میگه که هرکی درس نخون و تنبل هست میشه سرباز , صدای همه - حتی هوادارانش - در میاد و اون مجبور به عذر خواهی میشه.
چرا فرهنگ جنگ پرور ما تو این همه سال هرچی سعی کرد نه تنها هیچ احترامی برای سربازهامون نیاورد بلکه اینهمه نفرت رو هم کاشت تو دل هم نسلان من؟
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
درست میگی. جالبه چطور ما متنفر می شیم از کسی که رفته برای دفاع از ما جنگیده. سوال خیلی خوبیه.
Kamangir
November 3, 2006 10:50 AM
لینک ژرفا یونیکد نیس لوا جان.
نازلی
November 3, 2006 11:07 AM
واسه اینکه این جا جنگ به زور مقدس شده.
من یک سال مدرسه ی شاهد می رفتم. شاید بعدن بنویسم از اینکه چقد ذهنیت من فرق داشت در مورد اون آدما با واقعیت.
و اینکه اکثر اون هایی که من دیدم اون جا، نه تنها چیزی از قِبلِ کشته شدن و مفقدالاثر و مفقودالجسد و جانباز شدنِ اعضای خونواده شون نگرفته بودند، بلکه حتی از سهمیه های جورواجوری که برای ورود به دانشگاه و جاهای دیگه داشتن هم استفاده نمی کردن...
یادم میاد اون خانومه رو که اومده بود دنبال دخترش در مدرسه و با من حرف زد و می گفت از سختی های زندگیش و پونزده سال دست تنها بزرگ کردن دخترش بعد کشته شدن شوهرش و اینکه حتی یک ریال از بنیاد شهید پول نگرفته، چون همسرش برای وطنش کشته شده نه چیز دیگه و اینکه چقد ناراحته از اینکه از اسم اون امثال او استفاده میشه.
آژانس شیشه ای رو همراه همون بچه ها دیدم و اون جایی که رحمان رضایی می گفت من وقتی رفتم جمنگ یه تراکتور داشتم و وقتی برگشتم همونم نداشتم، از ته دل می فهمیدم چی میگه.
نازلی
November 3, 2006 11:16 AM
من فکر می کنم یکی از بزرگترین دلیلش این بود که به صورت افراطی به تعریف و تمجید از رزمنده پرداختن و یا اینکه یه رزمنده یا سرباز رو کردن تافته جدا بافته و سعی کردن تو ذهن ما اونا رو و زندگیشون رو جدای از زندگی مردم عادی نشون بدن.به همین خاطر ما اونارو از خودمون دور دیدیم وبا خودمون متفاوت دیدیم و اینا همه باعث شد که نتونیم خوب بشناسیمشون
samira
November 3, 2006 11:21 AM
چون از جنگ سوءاستفاده کردند برای سرکوب. چون حرمت سربازها رو که برای دفاع از مملکتشون به جبهه رفته بودند و خيليهاشون تازه چپی و لامذهب و عرقخور و همه چيز بودند جز حزباللهی با چسبوندنشون به شعارها و تبليغهای مزخرف مذهبی خودشون از بين بردند. اونهايی که توی خيابون من و تو رو اذيت ميکردند بيشترشون تا به حال جبهه رو از دور هم نديده بودند لوا جان. سگهای نگهبانی بودند که در نزديکی مرکز قدرت مونده بودند تا پاچهء ماها رو بگيرند.
پانتهآ
November 3, 2006 12:14 PM
لوا جان پیشنهاد می کنم که فیلم " اشک سرما " را ببینی.
نشون میده که آدمهایی که جنگیدن، از جنس مردم عادی بودن .
نخستین فیلمب که باعث شد به این آدمها از دیدی دیگه نگاه کنم هم "هیوا" رسول ملاقلی پو ر بود.
این آدما برام خیلی نا شناختن، انگاری که الآن هم ، اونایی که از مردم عادی بودن، ناپدید شدن. من هیچ آدم معمولی که اون موقع جبهه بوده و الآن هم مانند یه آدم عادی زندگی کنه را نمی شناسم.
غزالی
November 3, 2006 02:28 PM
Dear Baloot, I found this video link in http://biandish.blogfa.com/.
After watching it I cant stop crying
http://www.youtube.com/watch?v=mkXdXqHqkds&mode=related&search=
pejdad
November 3, 2006 07:00 PM
همیشه انگلهایی هستند که با تغذیه کردن از جریان گرم خون یک موجودیت زنده، بخواهند به زندگیشون ادامه بدند. کسایی که رفتند و جنگیدند با ریش ۱۸ سانتیمتری و صورتهای کریه نرفتند. شرایط جنگ تیپشون رو این طوری کرد. کسایی که رفتند جبهه، قبل از جنگ هر روز زیارت عاشورا نمیخوندند، شهرام شپره گوش میکردند و با رفیقاشون میرفتند دربند جیگر میخوردند. شرایط و فشار جبهه باعث میشد که به زیارت عاشورا پناه بیارند. حالا الآن یک مشت میمون کثیف که هیچی از علاقه به همنوع و ایثار نمیدونند میاند و ۱۸ سانت ریش میگذارند و لباسهای سبز میپوشند و زیارت عاشورا رو هفتهای ۷ بار میخونند و به خودشون میگند ادامه دهندهٔ راه شهدا! و میشند تصویر رزمندهها برای نسل الآن. تصویری که اصلاً جذاب نیست و اصلاً قابل هضم نیست و بدتر از همهٔ اینها اینکه اصلاً درست نیست! خیانتی میکنند که خودشون هم نخواهند فهمید. خیانتی میکنند که خودشون هم نخواهند فهمید ... و تنها چیزی با ارزشی که خیلی بیارزشتر از آنچه باید، به هدر رفته، به هدر رفته! به هدر رفته! خون هزاران جوان شاد، توانا و محترم ایرانیه!
مردمزار
November 4, 2006 02:02 AM
همیشه انگلهایی هستند که با تغذیه کردن از جریان گرم خون یک موجودیت زنده، بخواهند به زندگیشون ادامه بدند. کسایی که رفتند و جنگیدند با ریش ۱۸ سانتیمتری و صورتهای کریه نرفتند. شرایط جنگ تیپشون رو این طوری کرد. کسایی که رفتند جبهه، قبل از جنگ هر روز زیارت عاشورا نمیخوندند، شهرام شپره گوش میکردند و با رفیقاشون میرفتند دربند جیگر میخوردند. شرایط و فشار جبهه باعث میشد که به زیارت عاشورا پناه بیارند. حالا الآن یک مشت میمون کثیف که هیچی از علاقه به همنوع و ایثار نمیدونند میاند و ۱۸ سانت ریش میگذارند و لباسهای سبز میپوشند و زیارت عاشورا رو هفتهای ۷ بار میخونند و به خودشون میگند ادامه دهندهٔ راه شهدا! و میشند تصویر رزمندهها برای نسل الآن. تصویری که اصلاً جذاب نیست و اصلاً قابل هضم نیست و بدتر از همهٔ اینها اینکه اصلاً درست نیست! خیانتی میکنند که خودشون هم نخواهند فهمید. خیانتی میکنند که خودشون هم نخواهند فهمید ... و تنها چیزی با ارزشی که خیلی بیارزشتر از آنچه باید، به هدر رفته، به هدر رفته! به هدر رفته! خون هزاران جوان شاد، توانا و محترم ایرانیه!
مردمزار
November 4, 2006 02:02 AM
من فكر ميكنم اين نوع نگاهي كه تو ايران تبليغ ميشود به هر دو طرف ضرر ميرسونه!
يادمه وقتي مدرسه ميرفتم يه دوستي داشتم كه خيلي از ثروت و خوبي پدرش و برادرهايش و خانواده اش و ... براي ما حرف ميزد .( من تو يكي از مدارسي درس ميخواندم كه اكثر دانش آموزهايش جزء خانواده هاي مرفه بودند البته به استثناي اين جانب)خوب يادمه اون موقع قيمت اتومبيلي كه ميگفت پدرش دارد (حدودا 10 سال پيش) چيزي در حدود 20 ميليون تومان بود. تازه اتوموبيل برادرهايش و مادرش كه ميگفت بماند. خلاصه من كه كلي بهش حسوديم ميشد از حيث اينكه چه قدر پدر و مادرش فهميده هستند و دركش ميكنند بر عكس پدر و مادر من.يادمه خيلي از اينكه با پدرش در مورد مشكلاتش حرف ميزند و اون رو درك ميكنه صحبت ميكرد. تمام دوران مدرسه رو با هم تو يه كلاس بوديم اما وقتي اسمش و رتبه اش براي كنكور درآمد همه مات مونده بوديم يك رتبه دو رقمي و بهترين رشته تو بهترين دانشگاه هاي كشور!!!!!!اون هم تو مدرسه اي كه با وجود قبولي هاي متوسط از اين قبولي ها خيلي كم داشت.فقط يه نفر بود كه سه سالي از ما بزرگ تر بود. با يك كم جستجو متوجه شديم كه پدرش تو بمباران خوزستان شهيد شده و مادرش هم بعدها ازدواج كرده و شوهر جديدش دوست منو قبول نكرده بود . شايد هم دوست من باهاش نساخته بود. و اون با مادربزرگش زندگي ميكرد و من تازه فهميدم كه چراهميشه پدر و مادرش سرشون شلوغ بود و مادربزرگش مجبور بود بيايد مدرسه! و يا چرا اون استرسي رو كه من و امثال من موقع كنكور داشتيم اون اصلا نداشت! و دليل هزاران دروغش رو!(منظور من از بيان اين موضوع ايراد به سهميه شهدا و اينها نبود)
منظور من اينه كه ما يه كاري كرديم كه تنفر به حدي شده كه خيلي از اين خانواده ها به خاطر همين تنفره سعي در مخفي كردنش دارند يا حتي انكارش. من حني تو دانشكده ام هم نديدم دوستي رو كه خيلي با افتخار فرزند شهيد بودن رو اعلام كند.
اگر ما اجازه ميداديم بدون هيچ تبليغي مردم خودشون در اين مورد قضاوت كنند يا فقط يه سري گفتگوهاي ساده تلويزيوني پخش ميكرديم كه ببينند با ما فرقي ندارند و فقط تو يه شرايط خاص تصميمي گرفتند كه بقيه نگرفتند و خوب تصميم مقدس و سختي هم بوده شايد الان حس احترام به اين افراد باعث افتخار ميشد نه مخفي كاري.
منظورم اينه كه مبلغين تو جامعه ما كاري كردند كه هم براي كساني كه به جبهه نرفته اند تنفر ايجاد بشود و هم خانواده هاي شهدا به دليل همين تنفر از لحاظ اجتماعي ضربه ببينند.
من از اولش هم حس تنفري نسبت بهشون نداشتم چون خيلي با چنين افرادي برخورد نكرده بودم و خوب چون تو يه خانواده مذهبي بودم روسري به زور روي سرم رفته رو از چشم اونها نميديدم اما خوب خيلي طول كشيد تا به همين ديدگاه شما برسم.
فكر ميكنم تو شرايط اينجور خانوده ها بودند از لحاظ برخورد اجتماعي خيلي سخته
anonymouse
November 4, 2006 07:19 AM
نه تو رو خدا بنویس همینجوری بابا ! خسته شدیم بس که ملت کلاس میذارن و دیر به دیر آپ میکنن ! (البته بنده که فکر میکردم گرفتار میشن ! )
مریم
November 5, 2006 08:12 AM
chon hokumat va unaii ke migan jang moghadase, hich arzesh va ehterami baraye in adama ghael nashod va nemishe, va inke hokumat e Iran az sarbaz haa va jang baraye tablighaat e khodesh su'estefade kard. una hamishe migan sarbaza baraye eslam jangidan (na baraye Iran). pas kasi ke az eslam I.R.Iran haalesh be ham mikhore, az una ham motenafer mishe.
man(roozmare negar)
November 6, 2006 09:11 AM
لوا جان با عرض معذرت از اینکه تازه حالا دارم برای این پستت کامنت میکذارم، فقط یک سؤال دارم و آن اینکه فکر نمیکنی که چه در ایران و چه در آمریکا ویا هرجای دیگری این تبلیغات است که عقاید ما را میتوانند بسازند و یا حتی دستکاری کنند؟ میخواهم بپرسم آیا به نظر تو همان فیلمهای حاتمی کیا و یا ملاقلی پور در جامعه بسته ای مثل ایران ویا پرایوت برایان،... و دیگر فیلمهای هالیوودی در کاتگوری تبلیغات نمیگنجند؟
موناهیتا
November 7, 2006 04:27 AM