
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
ERROR: Blogroll is currently inaccessiblepowered by
Movable Type 3.35RSS | Atom
search
« از نوشته های من و همشهریهای هموطن
صفحه اصلی
وبگردی و ماهیچه و علی جی! »
ریشه های شک
نمیدونم کسی کتاب " لبه تیغ" اثر " سامرست موام" رو خونده یا نه. یا اگه خونده مثل من روش اثر گذاشته یا نه. اگه بگم مسیر زندگی من رو سه چیز عوض کرد, بدون شک این کتاب یکی از اون سه تاست.
-------------------------------
خونواده ما خونواده آزادی بود. هرکی به سبک خودش ایمان داشت. صدای مناجات صبحهای بابام بهترین مسکن تمام دردهام بود ( آخ که دلم صدای گریه بابا رو میخواد موقع دعای سحر خوندنها) . مامان سبک خودش بود. روزه میگرفت و گاهی وقتها که دلش میگرفت مناجات میخوند. معمولا وقتی با ما دعوا میکرد یا با بابا. یادمه شونزده سالم که شد و قرار شد دین انتخاب کنم, وقتی گفتم میخوام برم بودایی بشم مامان چه جنجالی به پا کرد و بابا فقط خندید. عجله که نبود.
ما یه مدت شدیم نماز خون. احتیاج داشتم. تمام دغدغه های دبیرستان بود و اون سالهای لعنتی که هیچکی نبود. فلسفه میخوندم و عرفان. مثلا عاشق شمس بودم. فکر میکردم من هم یه روز به اشراق میرسم. فکر هم کردم رسیدم. یادمه سر یکی از همون ماجراهای دبیرستانی, یه شب اونقدر گریه کردم و نماز خوندم که خوابم برد. فردا صبح تو سر رسیدم نوشتم " از خدا خواستمش و بهم میده" . اما خوب. نداد.
قضیه بده بستون نبود. اما من اونقدر به اشراق خودم مطمئن بودم که همه ایمانم رو سر اون جمله گذاشتم. یادمه سال دوم دبیرستان بود. میشه دقیقا ده سال قبل. نمیگم بچگی بود. اون موقع یادمه اندازه خودم بزرگ بودم. شاید هم بزرگتر. بعد یه مدت فکر کردم من که اینقدر خالص بود ایمانم چرا نداد پس این خدا؟
کتاب خوندنها ادامه داشت. بحثهام با عمو علی ام تو کوه ادامه داشت. دقیقا یادمه یه بار که داشت منو عملا میکشید رو زمین ازش پرسیدم تو به دینت ایمان داری؟ گفت: آره.( الان میدونم دروغ میگفت) گفتم به خدا چی؟ گفت : خدا یعنی این برگ. یعنی این گلی که تو توش گیر کردی. یعنی این کوله تو که اضافه بر کوله خودم رو دوش منه. خدا یعنی تو. یعنی من. خیلی نمیفهمیدم یعنی چی.
بعد زدم تو کار تاریخ عرفان و حلاج. فکر میکردم حرفهایی که عمو زده یعنی حلاج. اما ضربه اساسی رو تو یه کلاس عرفان خوردم. و اون کتاب لبه تیغ.
لبه تیغ داستان یه سری آمریکایی هست بین دو جنگ. عشق و شهوت و عرفان و تجمل و فقر. اینها همش قصه های حاشیه ایش بود. برای من کتاب فقط یه فصل داشت. لاری - سرباز امریکایی جنگ اول که مردن دوستانش رو دیده و حالا میخواد بفهمه زندگی یعنی چی- تو یه فصل کتاب داستان سفرهای خودش تو اروپا, کار تو معدن و بعد هم سفر به هندوستان رو شرح میده برای نویسنده. اون از شک به ایمان رسید , من از ایمان به شک و بعد به بی ایمانی.
دوست ندارم داستان کتاب رو بنویسم. اما جایی هست که لاری از چندتا راهب هندی میپرسه خدا چرا خلق کرده و جواب اونها این هست که خوب چون دلش میخواست تحسین بشه. اون وقت لاری میگه یعنی بتهوون هم سمفونی هاش رو برای این ساخت که بقیه بشنون و ازش تعریف بکنن. موسیقی تو روح بتهوون بود. باید اون رو میریخت بیرون. یا مثلا در مورد زندگی بعد از مرگ و این همه سختی که آدمها تو این دنیا دارن به نظرش همونقدر مسخره هست که کسی به کسی یه پیغامی بده تا به جایی ببره و اون وقت سر راهش کلی تله و تپه و چاله بذاره که نتونه ببره. شاید من با این تعریف غلطم اصلا خراب کنم اصل قضیه رو. برید کتاب رو بخونید.
گفتم که کلاس عرفان میرفتم. بحث خلقت بود. به اون ایه معروف قران جایی اشاره شد که " دوست داشتم شناخته شوم پس خلق کردم.." دقیقش یادم نیست. اما این برای من ضربه بود. این خدایی که میگفتن بی نیازه و خالق و اون همه صفت و تعریف و تمجید, پس اون هم دوست داره. و دوست داشتن بزرگترین احتیاجه. اگه این خدا دوست داره شناخته بشه پس اونهم محتاجه. پس دیگه میاد پایین از اون جلال و جبروتش. عین این حرف رو گفتم به معلم عرفان. سعی کرد بپیچونه که جنس دوست داشتن خدا با ما فرق داره. و ما نباید اون رو با خودمون مقایسه کنیم. اما برای من کافی بود.
بعد ها هم فلسفه و تاریخ اروپا.
این حرفها همه مال قبل بیست سالگیه. الان پنج شش سالی هست که فارغ و بی خیال همه این فکرهام. یه مدت غصه میخوردم به حال بابا که چرا ایمان داره. یا مثلا چرا این ها نمیخوان این دروغ بزرگ رو بفهمن. اما بزرگتر که شدم این رو هم فهمیدم که پرستیدن یه جور نیاز بزرگه برای خیلی ها. نیازی هست که تو وجودشون هست و باید ارضاش کنن. سعی نکردم خدای کسی رو بگیرم ازش. به نظر من خدا یه جور احتیاجه. همین. زندگی بعد از مرگ هم همین. برای کسایی که بهش احتیاج دارن و ایمان, وجود داره. اون ایمان اونهاست که براشون معجزه میکنه و آرامش میاره نه موجودی به اسم خدا. یکی اسمش رو میذاره خدا, یکی میذاره عرفان, یکی میذاره روحانیت و یکی مثل من اسمش رو میذاره ایمان به انسان. ایمان به خودم.
بحث کردن در مورد این چیزها بیفایده هست. اونقدر شخصی هست که اصلا نباید به حریمش داخل شد. من نه دوست دارم کسی از دین و مذهبم سوال کنه - که اگه بکنه میگم بی مذهبم- و نه به خودم اجازه میدم از کسی سوال کنم. مرحله ای بود که برای من طی شد و هر کسی یه دوره ای ذهنش در گیر این میشه. هر کی هم به یه جواب میرسه. جوابها قرار نیست یکی باشن چون ماها یکی نیستیم.
یعنی نمیشه بدون آقا بالاسر آدم بود؟
English Weblog
archives
by dateNovember 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
لبه تیغ رو شاید بجرات بگم ده بار بیشتر خوندم اولین بار هیجده سال قبل ! تاثیرش روم در اون سن وحشتناک بود ! شب و روز با لاری زندگی کردم . با ایزابل بیچاره همذات پنداری ! دوست پسری داشتم از نظر روحی و فکری فتوکپی لاری . اگه قرار باشه سه تا کتاب تاثیر گذار زندگیم رو نام ببرم بی شک لبه تیغ موام یکی از اوناس .
لوا: چقدر خوشحالم که یکی دیگه هم مثل من فکر میکرد. مور مور شد موهام الان.
لیلا
November 1, 2006 10:03 AM
چقدر این نوشته ات رو دوست داشتم لوا. یه جورایی فکر کنم خیلی از همسن های من و تو که به استحاله و تحول راجع به مذهب رسیدن (که فکر کنم بیشتریهامونو شامل بشه) کاملاً همین حس های تو رو تجربه کردن.
من و دوستام تو همون سالهای دبیرستان (از همون اولاش) خیلی راجع بهش بحث می کردیم و آخر به این نتیجه رسیده بودیم که اگر همونطوری که می گفتن تو گوشامون خدایی بود، که قدرتش نامحدود بود، و به خاطر لطفش هر موجودی رو خلق می کرد و این شانس حیات رو بهش می داد پس یاید می تونست انسان یا دست کم هر موجود دیگه ای رو با خصوصیات کمالی که می گفتن (که هیچ کس هم نمی تونه بهش برسه) و حتی یه موجود نامحدود مثل خودش (چون قدرتش نامحدوده دیگه!) رو خلق کنه و خلاصه با این حرفا کلی بحث های جنجالی راه انداختیم و یکمی بدخواه پیدا کردیم! (اون موقع که حرف خطرناکی بود، حالا رو نمی دونم! دشمن زیاد درست می کرد برا آدم!). بعد اینقدر چپ چپ نیگامون کردن که به این نتیجه رسیدیم آدمای دنیا خدا رو حذف نمی کنن از زندگیشون فقط و فقط برای اینکه می ترسن (بخصوص از قضاوت بقیه) و اگر این ترس نبود خیلی ها هم این اعتقاد موهوم رو نداشتن.
خلاصه منو یاد اون روزا انداختی!
مینا
November 1, 2006 10:12 AM
سامرست موام اول کتاب لبه تیغ می گه که می تونید اون فصل مربوط به لاری رو بخونید، ولی اگر به خاطر اون فصل نبود، این کتاب اصلا نوشته نمی شد. لابد خودت دیدی.
اون فصل روی من هم خیلی تاثیر گذاشت.مدت ها دغدغه ذهنی من بود.
لوا: آره یادمه که میگه اون گفتگوی طولانی تو اون کافه تو پاریس وبعد از تموم شدنش که میان بیرون و لاری همچنان سر حاله و اون احساس پیری میکنه.
سایه
November 1, 2006 10:32 AM
من هم توی اون سالها چندین و چند بار لبهی تیغ و به خصوص اون فصل رو خوندم، لاری از دوستداشتنی شخصیتهای زندگیم بود/هست.
یکی از دیالوگهای خیلی جالب کتاب هم اونجاست که لاری یه مدت میره و توی یه دیر مطالعه میکنه و یه بار که داشته با یه کشیش راجع به خدا و ایمان بحث میکرده، کشیشه بهش میگه لاری، تو یه آدم به شدت با ایمان هستی، اما خودت نمیدونی...
ساعت شنی
November 1, 2006 10:55 AM
میرم كه بخونمش.
ابوالفضل
November 1, 2006 11:13 AM
لبه ی تیغ رو وقتی یه دختر دبیرستانی بودم خوندم. زندگی من رو کلا تغییر داد. هنوز هم جزو کتاب هائیه که هر از گاهی دستم می گیرم و از یه جایی شروع می کنم به خوندن.
لوا: دقت کردی؟ از هر جایی اش میشه شروع کرد به خوندن. نمیدونم . شاید برای ما که حفظیم کتاب رو اینطوری هست.
رها
November 1, 2006 12:33 PM
لوا خانوم، نوشتهت خوب بود. به جرات میشه گفت مرحلهیی که خیلی از آدمها پشت سر میذارن و یا توش میمونن.
پیش از اینها کلی بحث میکردم با مادر خانواده که مادر من هر کسی، هر کدوم از ماها میتوونیم بشیم یه امام برای خودمون. و این ضریح نیست و دخیل که آدمها رو شفا میده. مسئله ایمانه و ... . ولی بزرگ که شدم به قول خودت فهمیدم که ایمان هر کسی یه جوره. و بدترینش اینه که ایمان نداشته باشی به هیچ چیز. نه حتی به خودت. آرامش فقط از ایمان میآد. از اینکه پشتت گرم باشه به چیزی خیلی خوب و قوی. مثل خودت. خب، خالق مگه نه اینکه خلق کرد که بگه میتونم. پس من میتونم. هوووم. خودم خوشم نمیاد کسی بیاد و بگه که باهات موافقم. اما من خیلی با این نوشتت موافقم. هر چند چیزی از لبهی تیغ یاد نمیاد. شاید باید دوباره برم سراغش.
راستی این یه جمله رو از افسانه 1900 برات مینویسم. شاید خیلی ربطی نداشته باشه، ولی برای من این ایمان به خوده. حالا چرا، خودمم نمیدونم...
“You rolling out in front of me keyboard of millions of keys millions and billions of keys that never end, and that's the truth that they never end, that keyboard is infinite... and if that keyboard is infinite, that on that keyboard there is no music you can play, you sitting on the wrong bench... that is god's piano”
ماندانا
November 1, 2006 12:48 PM
خیلی خوب نوشته بودی.
گمونم «دوست داشتم شناخته شوم» هم حدیثِ قدسی باشه و آیهی قرآن نیست.
میثم
November 1, 2006 2:21 PM
لوا جان: به نظر من هم بحث دين شخصي است. مشکل جايي پيش مياد که بعضي اشخاص ميخوان نظراتشون رو به عنوان حقيقت مطلق به آدم غالب کنن. به نظر من هم هر انساني راه متفاوت خودش رو داره. چند وقت پيش متن جالبي در مورد جستجوي بشر ميخوندم:
"The heart of so great a mystery can never be reached by following one road only"
Roshanak
November 1, 2006 2:58 PM
سلام
نقطه ی مقابل ایمان شک نیست ..یاسه...تلخ و تحمل ناپذیر اما واقعی
من هم قبول دارم که درباره ی ایمان و بی ایمانی بی هوده ترین کار بحث و مجادله است اینو حس نکردم لمس کردم
لبه ی تیغ واسه ی من هم یه فصل الخطابه
زت زیاد
امید.م
November 1, 2006 3:40 PM
"به نظر من خدا یه جور احتیاجه. همین."
متاسفم...
myself
November 1, 2006 4:06 PM
خدا یه نیاز روحیه...برای زمانی که ادم کم میاره...من مدتی است که خودم مایه ارامش خودم هستم .ولی بنابر عادت بارها بارها شده از خدا می خوام که مشکلم حل بشه از همه هم التماس دعا می گیرم....بدن اقا بالاسر می شه ادم بود اگه به خودت ایمان داشته باشی
sadaf
November 1, 2006 10:22 PM
من چهارده ساله بودم خوندمش. اون وقتا زیاد به این چیزا فکر می کردم و این کتابه و کتاب های رومن گاری خیلی خوب بود .
گرچه من فکر می کنم دین و ایمان و این جور چیزها خیلی شخصی هستن، اما به نظرم اعتقاد به خدا برای آرامشه.مثل مسکن.در اغلب آدم های با ایمان به خدایی که دیدم، خدا صرفن جواب سوالایی بوده که نمی دونستن و توجیح پدیده هایی که نمی فهمیدن.
به هر حال لوا جان آدم در هر راهی که بیفته، می تونه توجیحات زیادی براش بیاره.
من به عکس اون قسمت نوشته ات که گفتی این افکار مال گذشته ات هستن فکر می کنم که تا آخرین لحظه ی عمر یه اتفاق خیلی کوچیک می تونه همه ی ایدئولوژی ِ آدم رو عوض کنه. عین همون جمله ای که تو شنیدی.
نازلی
November 1, 2006 11:10 PM
یه جورایی من هم مثل عموت فکر میکنم و به بودن انرژی کل. وحدت خالق و مخلوق.
هر چی بیشتر درس خوندم بیشتر فهمیدم که نظرم درسته.شاید روزی هم عوض بشه.
لبه تیغ رو خیلی سال پیش خوندم و زیاد از کتاب یادم نیست. باید در اولین فرصت دوباره بخونمش.
راست میگی این یه مرحله تو زندگی همه ماهاست بعضی ها ازش میگذرن و بعضی ها توش میمونن.
این راهی هست که هر کس باید به روش خودش طی کنه.
بي تا
November 2, 2006 12:12 AM
salam
in ketab dar hamoon dore bar man tasir e ziadi gozashte . hamishe ba lary shadidan hamzatpendari mikardam.
cheghadr zendegi ha shabih be hame.
armin
November 2, 2006 12:30 AM
اين چيزها رو خوب درك مي كنم چون تجربه كردم اما قبول ندارم براي قبل از 20ساله چون هنوز دست از سر من كه بر نداشتهخودم در موردش با خيلي ها حرف زدم البته بي نتيجه بوده ولي هفته پيش يه نفر يه استاد رو بهم معرفي كرد وقتي باهاش حرف زدم انگار با همه فرق داشت اولين كسي كه در ايران فلسفه خونده بود اما يه ديد پلوراليستي داشت نه تنها در مقابلم موضع نگرفت بلكه خيلي خوب دركم كرد قراره يه دوره شايد يه ترم با هم كار كنيم و بعد از اون اگه به نتيجه نرسيدم تا هميشه ولش كنم اگه بخواي مي تونم بهت معرفيش كنم
لوا: ممنونم. اما همونطور که گفتم دیگه دغدغه ام نیست. گذشتم ازش و به جوابی که میخواستم رسیدم . مال همون قبل بیست سالگی بود برای من.
باز هم ممنون.
andisheh
November 2, 2006 12:44 AM
به اون رفیقت هم گفتم، این رو بخون:
http://www.amazon.com/Letter-Christian-Nation-Sam-Harris/dp/0307265773
November 2, 2006 1:45 AM
اصولاً صحبت کردن در مورد اعتقادات افراد راه رفتن روی لبهٔ تیغ است. کتاب رو نخوندم اما مطمئناً اسم با مسمیای داره! برام جالب شد که دنبالش برم. اما چیزی که هست یک حقیقته که هر کسی دنیا رو و خالق دنیا رو از دید خودش و با برداشت خودش میبینه. درک هر کسی تابعیه از اندوختهها و شرایطش. من تا به حال کسی رو ندیدم که توی دورهای از زندگیاش در مورد این مطالب فکر نکرده باشه، و بیاغراق میگم که ندیدم هم ۲ نفری رو که با یک نتیجه از این گرداب فکری بیرون بیاند.
مردمزار
November 2, 2006 4:19 AM
استغقر الله
zebra
November 2, 2006 9:03 AM
با سلام
با اجازه تان به قسمتی از این نوشته زیبایتان در وبلاگ خودم با ذکر ماخذ لینک دادم.
موفق و خوش باشید
ققنوس
لوا: ممنونم.
ققنوس
November 2, 2006 2:32 PM
سلام خانم محترم
بنده هم لبه ی تبغ سامرست موآم رو خوانده ام منتهی بچه تر بودم شاید دوره ی راهنمایی. اما قصدم برداشت خاص خود شما از کتاب سامرست موآم نبود. موضوع چیزی است که شما به قصد و غرض خاصی به خدا نسبت داده اید.
چیزی که شما فرموده اید از قول خداوند در قرآن کریم:"دوست داشتم شناخته شوم پس آفریدم.."
صورت اصلی این گفتار چنین است:"کنت کنزا مخفیا احببت ان اعرف". برخی از مسلمین در حدیث بودن این گفتار هم شک دارند چه برسد به این که آیه ای از قرآن باشد!
یک همچین چیزی به هیچ وجه در قرآن موجود نیست و لطفا آن را در پست خود تصحیح بفرمایید.
این جمله ای از تورات است و در نزد صوفیه مشهور است که حدیث قدسی است و نه آیه آن طوری که شما به خداوند نسبت داده اید.
در منطق صوری آمده است که از مقدمه ی نادرست می توان به نتیجه ی درست رسید با این حساب می توانید با علم به نادرستی مقدمه تان آن را پایه ای برای نتیجه گیری صحیح تر از خداوند و دینش قرار دهید.
شاید بد نباشد که بدیهی ترین آیه ای را که همه مان می دانیم دوباره مرور کنیم:
الله الصمد: خداوند بی نیاز است
خدایی که برای خود خلق کرده اید به دلیل نقص ذاتی اش شایسته ی در هم پاشیدن بوده است خانم عزیز.
عرفان هم کلاس و دم و دستگاه ندارد. عرفان یعنی رجوع به دل. دل هم یعنی خود شما.
دین هم مثل خیلی دیگر از اسباب بازی های بچگی روزگاری کهنه می شود. آدم این در و آن در می زند به قول شما فلسفه ی اروپا می خواند و تاریخ می خواند اما غیر از سرگردانی چی برای مان داشته است؟
آخر سر وقتی بچه مان مریض می شود می گوییم خدایا خودت به فریادمان برس! برمیگردیم همان جای اول.
کلاس اول!
جایی که فقط خدا را می شناختیم و فلسفه نخوانده بودیم.
حسین
November 5, 2006 3:16 PM
من این کتاب را در 16 سالگی تا 27 سالگی بیش از هزار بار یا بیشتر خوانده ان خط به خط آونو حفظم. این کتاب تمام زندگی من رو تغییر داد. بسیاری شبها با بخش هایی از این کتاب گریه کرده ام . این کتاب برای من بسیار مقدس است. تاثیر این کتاب حتی الان که سالها از آن زمان می گذرد و من تشکیل زندگی داده ام بر من بسیار عمیق است. ان سالها اوایل انقلاب بود. بار اول تاثیر بسزایی نداشت کم کم که از اولین خواندنم گذشت روز به روز اثرات آن بیشتر و بیشتر شد. من همه چیز و کس خود را رها کردم و بدنبال حقیقت گمشده رفتم. من آنرا نیافتم و سالهاست که در جایی دیگر بدنبال آن می گردم. الان یاد داستان لاری دارل و بزرگی روح او تنها چیزی است که می تواند اشک مرا بیرون آورد و به قلبم نرمی و لطافت ببخشد. من نتوانستم مانند او باشم و از این بابت تا آخر عمر احساس شرمندگی می کنم.
fariborz
April 16, 2007 3:29 PM