
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
ERROR: Blogroll is currently inaccessiblepowered by
Movable Type 3.35RSS | Atom
search
« اسم " سفید" یا اسم "سیاه"؟
صفحه اصلی
ریشه های شک »
از نوشته های من و همشهریهای هموطن
هفته قبل یه خانمی از هموطنان عزیز رو بردم برای مصاحبه و کار. جایی شبیه نونوایی بود. البته خوب پیشرفته تر دیگه. کار این خانم هم این بود که باید نونها رو بسته بندی میکرد و از یه قسمت به قسمت دیگه میبرد, نه که کولش بگیره , بلکه باید میذاشت تو یکی از این صندوقهای چرخ دار و جابه جاشون میکرد.
صاحب نونوایی همیشه از ما آدم میگیره. کلا روابط خوبی هم با سازمان ما داره. معمولا تو مصاحبه ها مترجم قبول نمیکنن. چون میگن حتی اگه هیچی هم انگلیسی بلد نیست, ما باید بدونیم. اما به من اجازه دادن برای ترجمه تو مصاحبه هم برم همراه این خانم.
جمعه خبر دادن که قبولشون کردن. رفتم گرفتمش و با هم رفتیم یه سری فرم و کاغذ رو امضا کرد و شیفتش معلوم شد. قرار هم شد که از دوشنبه ( دو روز پیش) بره سر کار.
از اونجایی که از طریق یکی از برنامه های کاریابی برای پناهندها رفته بود سر کار, تا سه ماه اول این برنامه نصف حقوقش رو میده تا صاحب کار تو دوره آموزشی کسی که هیچ انگلیسی بلد نیست ضرر نکنه و از طرفی ترغیب بشه که از این طریق کارگر بگیره. فرمهای این برنامه هم باید پر میشد. اونها هم انجام شد و رفت برای مرحله بعدی که صدور چک و از این حرفهاست .
از طرفی این برنامه به کسایی که شغل اولشون رو میگیرن, یه مبلغ کمی - در حدود صد و پنجاه دلار- به عنوان پول برای خرید لباس و بنزین میده. فرمهای اون هم پر شد و رفت که چک براش صادر بشه.
امروز صاحب کار نونوایی زنگ میزنه که این خانم نیومد و زنگ هم نزده که چی شده. طرف هم نگران بود هم یه بخش از کارگاه کوچیکش خوابیده بود.
زنگ میزنم و جریان رو جویا میشم. خانم برمیگرده به من میگه: کارش خسته کننده بود. خیلی خسته میشدم. من اصلا عادت به کار ندارم. نمیتونم کار کنم. واسه همین تصمیم گرفتم دیگه نرم.
خوب عزیز دل من, مریضی این همه آدم رو میذاری سر کار اونوقت؟ تو که از اولش کارکن نبودی واسه چی ما رو اینهمه سر دووندی؟ حالا من هیچی. میگم کارم اینه. اون آدمی که رو تو حساب کرده ,با توجه به قول تو شیفتهاش رو تنظیم کرده, اون چه گناهی داره؟
میگم خوب اینجوری که نمیشه. شما باید دو هفته زودتر خبر بدید به صاحب کار. تا اونهم بتونه کسی رو جای شما پیدا کنه. شما که روز اول دیدید محل کار و نوع کار رو. چرا خوب قبول کردید؟ الان اون طرف هم مونده از کارش, این همه کاغذ و برنامه و چک هم به اسم شما هست. نمیشه که همینجوری نرید.
میگه: پس بکنید یه روز در میون . اینجوری خستگی اش کمتره.
میخوام بگم مگه کارخونه بابامه که دست من باشه. اما از اونجایی که همیشه حق با مشتری هست خفه میشم و میگم در هر حال اینطور نمیشه. پس من میگم که شما دیگه نمیرید ( حالا همه دلواپسی ام اینه که این رو با چه زبونی بگم به صاحب کارگاه).
میگه آره قربون دستت. نمیرم. اما ببین. اگه کار تو دفتری شرکتی چیزی پیدا شد که سنگین نبود حتما به من زنگ بزنید. حالامن هفته بعد دوباره مزاحم میشم ببینم چی دارید.
ای رو رو برم. ای رو رو برم.
--------------
تو همچین مواقعی فقط مسئله بی کارگر موندن صاحب کار نیست. مسئله اعتمادی هست که سالها وقت صرفش شده تا با همچین صاحب کار و سازمانی به وجود بیاد. مسئله فقط کار اضافه برای من مترجم نیست. برای اون حساب دار هم هست. برای کسایی که برنامه رو تنظیم میکنن هم هست. و چه خوشمون بیاد یا نه, همون طور که ما گله گله برای بقیه ملتها استریوتایپ میسازیم, بقیه هم برای ما میسازن. فکر میکنید دفعه بعد که قرار باشه من یه هموطن رو به اون کارگاه ببرم واکنش اولیه صاحب کار خیلی خوش آینده؟
English Weblog
archives
by dateNovember 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
ببین خاله بلوط این آدرس این کارگاهه رو به من بده قربون دستت
این پست این خانومه خالیه هنوز؟؟؟
لوا: تا امروز صبح که خالی بود. ولی من عمرا دیگه ایرانی اونجا ببرم. اگه قیافه ات به مکزیکی ها میخوره به من یه زنگ بزن.
سیاه
October 31, 2006 4:13 PM
میخوره میخوره
بگو جامو خالی نگه دارن دارم میام
من خسته شدم از بس دنبال کار گشتم
Hasta luego
سیاه
October 31, 2006 4:25 PM
.
ابوالفضل
October 31, 2006 4:59 PM
ببين، كامنت قبليم خالي نبودا، خوب حرف حق جواب نداشت، منم جوابي ندادم!
؛-)
نصفه شبي مجبوريم مزه بريزيم خانومو از ناراحتی در بياريم ديگه...
اونم چه مزه بي مزهاي...
ابوالفضل
October 31, 2006 5:02 PM
جدی چرا این جوریه؟ یه رفیقی می گقت اینجا اگه بری تو بانک بگی اومدم manager شم بهت میگن sure! بعد هم یک سری فرم می دن پرکنی و اینا. این فرهنگ رو بذار کنار فرهنگ خود باحال بینی ایرانی. چه شود!
لوا: میدونی آرش جان. من هرچی بیشتر کار میکنم بیشتر به این نتیجه میرسم که اصلا یه فرهنگ غلط هست که داره همینجوری به این ور هم صادر میشه. نمیدونم اون پستم رو خوندی که خانمه که اصلا انگلیسی نمیدونست اومده بود میگفت من یه شغل شیک میخوام . به خدا عین عبارتش این بود. یه شغل شیک. فلسفه اش هم این بود که همه فامیلهاش اینجا وضعشون خوبه و بهش گفتن تو خیلی بهت میخوره رییلتور بشی.
ببین با کیا طرفم من بینوا!
Kamangir
October 31, 2006 5:37 PM
خدا یه اعصاب فولادی به تو بده، و نصف اعتماد به نفس این هموطنان عزیز رو به من!
مرجان
October 31, 2006 6:38 PM
من شبیه چینی هام. میشه اگه سیا پذیرفته نشد من بیام جاش؟
لوا: شما کار سخت!!! میتونی بکنی خانم؟ شما که غیر بستنی خوردن اون هم از نوع دایت کار دیگه ای نکردی!! ما کم علاف شدیم تو هم میخواهی بیایی ؟
حالا هر دوتا رزومه بفرستید ببینم چی میشه.
نازلی
October 31, 2006 6:45 PM
خوب اینطوری که نمی شه ،ایرانی باید یه جوری خودش رو مطرح کنه!
سونامی
October 31, 2006 9:01 PM
ای بخشکی شانس! من اومدم اعلام آمادگی کنم که دیدم قبل من این سیاه اینکارو کرده! بابا به این سیاه بگین کوتاه بیاد شاید به خاطر این پست خالی هم که شده به من ویزا بدن! تازه من قیافم به هر نژادی غیر از ایرانی میخوره! خلاصه لوا جان به خاطر حقوق زنانو این حرفام که شده منو معرفی کن!
پ.ن: ای بابا الان دیدم نازلی هم داوطلبه! بدبختی اون دیگه خانومم هست! اما لوا جان به جان جفت دو تا بچه هام (همون شنگولو منگولمو می گم) من سابقه کار تو کارخونه قطعه سازیو اینام دارم! هر روزم دستم تا بازو سیاه می شد جیکم در نمی یومد! بستنی هم نمی خورم! نون هم همینطور! بابا این همه رزومه نوشتم برات، منو معرفی کن دیگه!
لوا: شما چرا از اون کارخونه قطعه سازی اومدی بیرون؟ اخراج شدی؟ سابقه ات خرابه.
نه عزیزم. کشک که نیست!
مينا
October 31, 2006 10:36 PM
خب اون خانومه حق داره آخه،این کارای پست مال مکزیکی هاست، نه مال ایرانیای متمدن که...!
راننده ترن
October 31, 2006 11:01 PM
You said it well, my friend! *sigh*
sooski
November 1, 2006 12:57 AM
chi begam valla!
Banafsheh
November 1, 2006 1:08 AM
میخواهی به این خانوم پیشنهاد کن بیاد کار تو رو بگیره لوا! بهش بگو یک کار راحت سراغ دارم، باید ایرانیهایی که نمیخواند کار کنند اما دنبال کار میگردند رو ببری بهشون کار بدی که ۲ روز بعد بزنند زیر همهچی.
چپینه
November 1, 2006 2:25 AM
من بجای تو خیلی حرص خوردم از تجسم اینکه حالا چه جوری باید واسه اون کارگاه توضیح بدی که ... ! جدا این فرهنگ یا بهتر بگم ضد فرهنگ بد قولی بی خیالی خودخواهی توجه نکردن به ارزش وقت و برنامه ریزی بقیه وووو ..... ولش کن اعصابم خرد شد .
لیلا
November 1, 2006 4:42 AM
این رو هم اضافه کن به لیست افتخارات ما که
در هر جای دنیا که باشیم به هیچ صراطی مسثقیم نمیشیم.
باور کن این فرهنگ بیشتر از ژنتیک نتیجه میشه.اگه مرجع علمی رو بخواهی کتاب رانده شده به سوی آشفتگی که شرح حال 95 درصد مردم ایران و خاورمیانه هستش.دکتر ادوراد هالوول ودکتر ریتی.
کدوم راه
November 1, 2006 5:56 AM
ببینم می تونی یکمی اون رو رو از اون خانمه بگیریش واسه من؟ لازم دارم بدجوری.
مامان غزل
November 1, 2006 9:03 AM
آخه یه کار شیک پیدا کردم عزیییییزم!!!!!! :D
الانم نقشه ام اینه که اون کارو برام بگیری بعدش یکیم بعدش یه کار شیک اونجا برام پیدا کنی:D
حالا من کی بیام خانوم خانوما؟!:P
مینا
November 1, 2006 9:06 AM
salam
noKteye jalebio neveshti, vali man age jaye shoma boodam be jaye inke begam de beram ro ro, onam poshte saresh zay mikardam eshtebahesho behesh begam, chon yek omre ke hamchin adami njoori bozorg shode va nakhaste in karo mikone...
be nazare man behtarin kar hamine ke mesle khodeshon ba baghye ro rast bashim...
rasti shoma kodom keshvari?
mamnoon,
Nima...
Nima
December 1, 2006 3:13 PM