« عصبانی ام! صفحه اصلی قصه دختری که میخواست رنگ عوض کند! »

دوگانگی

یه ور قضیه:

من بچه شهرم. عاشق آسمانخراش و چراغ و نور و خیابون. مردمی که راه میرن و قهوه به دست خودشون رو به ایستگاه بعدی میرسونن. کافه های که صندلی هاشون کنار خیابونه. آبجوهایی که فقط بهشون لب میزنم و متنفرم از بوشون. زندگی یعنی لایی کشیدن بدون چراغ راهنما. یعنی سرت رو بالا گرفتن تا خوندن اسم یه برج. زندگی یعنی سرعت. یعنی مردم. من عاشق مردم هستم. عاشق بودن بینشون. عاشق نشستن تو یه کافه و تنها موکا خوردن و به بقیه نگاه کردن. دوست دارم لباس خوب بپوشم و برم تو خیابون. خرید کردن لذت بخشه. دیدن مارکها و تخمین زدن قیمت یه کیف هرچند زرده و پنیری اما من دوستش دارم. این زندگی منه. لذت میبرم از دیدن خودم تو ویترین مغازه ها. از تجسم خودم تو لباسها. از اون همه تجمل. از ماشینها. از اینکه بگم وای بنتلی رو دیدیّ! از بودن توی شهر و سرعت شهر حس زنده بودن بهم دست میده. فکر میکنم سطح زندگی آدم رو میکشه بالا. زنده میشم با دیدن شهر.

این ور قضیه:
این دو سه سالی که تو محیط ساکت و آرومی مثل این شهر زندگی کردم, آرامش محیط من رو هم آروم کرده. سکرمنتو شهر کوچیکی نیست. اصلا کوچیک نیست. اما پخشه. یعنی افقی گسترش پیدا کرده نه عمودی. چطور بگم که فلته؟ همه جا پر از درخت و خونه های بزرگ و سنجابه. همیشه پارکینگ داری. مردمش موقع رانندگی راهنمامیزنن. همیشه کسی هست که وقتی از فرعی به اصلی می پیچی بهت راه بده. وقتی توی یه مرکز خرید راه میری همه بهت لبخند میزنن. مهم نیست چی بپوشی - هرچند هیچ جا مهم نیست- اما راحتی وقتی مثل من همیشه با پیژامه میری خرید. مهم نیست سوتین بسته باشی یا نه. زندگی آرومه. به شدت آروم. آروم اما روون. دغدغه ترافیک و دیر رسیدن و کثیفی هوا رو نداری. آرامش میاره زندگی تو این شهر .

-------------------------------

هر وقت برای سفر یا حتی یه دیدار کوتا به شهری مثل لوس آنجلس میرم, هر دوتای این حس ها با هم قاطی میِشه. از طرفی یادم میاد که چقدر شهر رو دوست دارم و دلم برای زندگی شهری - از مدل تهران و لوس آنجلس - تنگ شده و از طرف دیگه لحظه شماری میکنم که برگردم به اینجا و آروم بشم. عجیبه . انگار برای هر دو ساخته شدم. سرعت زندگی اونجا همونقدر برام لذت بخشه که آرامش اینجا.
ولی فکر میکنم و میبینم آیا میتونم همه این حجم برنامه رو تو جایی مثل اونجا هم اداره کنم. که آیا اونجا اونقدر آزادی انتخاب و عمل دارم یا نه. میتونم ساعت پنج صبح بیدار باشم و دوازده که میخوابم بازهم یه ذره انرژی تو وجودم باقی مونده باشه؟ یا حتی خیلی ساده. اصلا مسافتها تو کلان شهری مثل اونجا به من این اجازه رو میده که به ورزش و کار و درس و خرید و خانواده همه با هم برسم؟ من الان از کارم که تعطیل میشم فقط چهل و پنج دقیقه اونهم تو اوج ترافیک اینجا باید رانندگی کنم که به دانشگاهم برسم یا بعد از کلاس فقط یه ربع طول میکشه برسم خونه. همیشه هم بین راه یه مغازه ای هست که من خریدم رو هم انجام بدم. اصلا میشه این برنامه رو تو کلان شهری مثل اونجا - حالا نه لزوما لوس آنجلس, بلکه هر کلان شهر دیگه ای مثل اون- اجرا کرد؟

باز هم حرف دل و عقله. وقتی اونجام دلم اونجا رو میخواد و وقتی برمیگردم عقلم میگه خودت فکر میکنی میشه؟ یه چیز دیگه ای هم بود. به وحید گفتم زندگی تو این جور جاها آدم رو مجبور میکه سطح خودش رو بکشه بالا. آدم رو زود تر جلو میبره.
وحید گفت این همون چشم و همچشمی میشه حتی اگه از نوع پنهانش باشه. تو مجبوری بیشتر کار کنی که بتونی خرج کرایه خونه و قسط ماشین و بقیه خرید ها رو بدی. اون وقت هم اولین چیزی که باید بزنی ازش درس خوندنت هست. خودت رو قانع میکنی که واحد کمتر برداری اما یه دفعه میبینی اونقدر گرفتار شدی که کلا فراموش کردی که چه باید بکنی.
وحید میگفت الان تو سکرمنتو نه برای تو مهمه که با ماشین سال نود و پنج بری سر کار و درست نه برای همکارات و دوستات. اما ببینم همین دو روزه چقدر حرف بنز و بی ام دبلیو رو شنیدی از دور و بری ها؟ این تجمل برای مایی که نداریم استرس میاره.
راست میگفت. اولا تحت هیچ شرایطی نمیتونم با جامعه ایرانی های لوس آنجلس قاطی بشم - مسلم هست که جمع نمیبندم. کلا جو رو میگم و میدونم که منظورم درک میشه- و دوم اینکه لزومی هم نمیبنم.

حرف زیاده. اما آخرش این میشه که همچنان سرزمین رویایی من برای زندگی میشه یه چیزی بین این دو تا. یا شاید هم تلفیق اینها. میشه یه خونه دو طبقه تو خیابون " مارینا" ی سن فرانسیسکو. جایی که رو به رو اقیانوس آرامه. یه ورش گلدن گیت و یه ور دیگه آلکاتراز. خیابون آرومی که دون تان رو میشه از پنجره پشتی دید و اقیانوس رو از پنجره جلویی.

( فقط یه توضیح کوچولو برای دوستانی که نمیدونن این هست که این منطقه به حدی گرون هست که هر ملیونری هم نمیتونه بره اونجا خونه بخره. قضیه شتر و این حرفاست دیگه.....)

October 22, 2006 10:27 AM

Comments

شتر؟

لوا: شتر در خواب بیند پنبه دانه.....

lava jan ghorbonet los angeles koja tehran koja eenja adam too kheyaboon neest tehroon adama vool mazanand to kheyaboon adam az shoologhee devooneh mesheh

لوا: آخه شهره جون. من هر وقت میام اونجا میرم خیابونهای دون تان. یا بورلی هیلز. اونجا همیشه هستن کسایی که راه برن. در مورد ولی خوب مثل همه جاست. حق با تو. اما هالیوود بلوار, سانست یا اطراف یوسی ال ای شلوغه و پر از ساختمون بلند.

من کاملاً با وحید موافقم. شهرای آروم درصورتی که امکانات خوبی داشته باشن خیلی ایده آلن. اتفاقاً راه برای پیشرفت آدم هم بازتره اینجوری.

jalebe! in moghayese beine shahre bozorg va shahre aroom hamishe too zehne man ham hast, man fekr kardam, ke behtarin rahe hal zendegi too ye mahale aroom va nazdik be mahale kar too ye shahre bozorge! har chand alan nemitoonam in kar ro bokonam!
az khaterei ke tarif kardam az fozooli hal kar

لوا: آره. خندیدم کلی.

اون ور قضیه که خودتی رو چقدر قشنگ اومدی.

اي روزگار ....

Salam khoob shod oomadi delemoon tang shode bood!
be nazare man adama ba sholooghi momkene hal konan vali be aramesh adat mikonan va vaghti oono tajrobe konan manzooram arameshe,hamishe donbalesh migardan too shahraie bozorg,harchand be rooie khodeshoon naiaran


لوا: دل من هم تنگ شده بود پریسا جون. نمیدونم . شاید هم برای این باشه که وقتی کسی از شهر بزرگ به جای آروم میره دیگه بر نمی گرده.

If you're looking for a balance between the two, I definitely recommend living in Vancouver. You get the best of both worlds here, the only drawbacks is the cost of living comparing to the average income and job oportunities! But it's a lovely city!
hugs,
--sooski

لوا: ممنونم سوسکی جون.
یه مشکلی که هست اینه که من تو تابستون کانادا یخ میزنم. یعنی یخ میزنما...اونجا من رو باید تو ده ماه سال مومیایی کنن بذارن تو تابوت و دوماه در بیارن.
تو دنیای واقعی که خودت میدونی چه سخته آدم کار و درس و همه زندگی رو از یه محیط بکشه ببره یه جای دیگه..فعلا به این دلم رو خوش کردم که برای مقاطع بالاتر درسی میرم جای دیگه.
هاگ از طرف ما هم همینطور.

این تناقض/تیرد آف/ بین شهرهای بزرگ و کوچک هست و خیلیها باهاش مواجه هستن. من سه راه حل مختلف دیدم در این مورد تا به حال:

1) یکی رو انتخاب کنی و بیخیال اون یکی بشی.
2) یک شهر میانی انتخاب کنی که یه سری جذابتهای شهر بزرگ رو داره و یک سری مزایای شهر کوچک. مثل سن دیگو، آستین، آتلانتا و حتی سیاتل.

3) اما راه حلی که من می پسندم: مدرسه بوستن برو. سالهای اول کار و ازدواج رو نیویورک زندگی کن. وقتی خواستی بچه دار بشی یه خونه حومه دی سی بخر. یو گت د ایدا!

راه حل دیگه ای هم هست؟

لوا: سن دیگه و استین و آتلانتا رو تا جایی که من دیدم مثل همینجان. یعنی تو دان تان که نمیشه زندگی کرد بسکه گرونه و ساب ارب ها هم مثل اینحاست.
نیوبورک رو که والا من بدم نمیاد. ولی کاشکی رفتن به مدرسه بوستون و زندگی به همین سادگی های تایپ کردن بود مادر جان

خواهر جان! این بارسلونایتان بدجوری افتاده است روی دور باختن‌ها!

لوا: واقعا؟ بی خبرم. داغ دلم رو تازه نکن. اگه الان بپرسی مربی شون کیه سرم رو باید بندازم پایین. ای امریکای لعنتی...

فکر نمی کنم ساکرومنتو از اتاوا ساکت تر باشه. اتاوا واقعا آرومه. اولش خوب بود. یعنی من از آرامش اینجا خوشم اومده بود. ولش دیگه داره حوصله م سر می ره. همون حسی که تو به لوس آنجلس داری، من به تورنتو دارم. البته من از اولش به حالت موقت اومدم اینجا. ولی همین دوسال رو هم فکر نمی کنم دووم بیارم. مدام نقشه کوچ می کشم.
آهام. اینم بگم. حداقل تو از نعمت هوای خوب برخورداری. خیلی ارزش داره.

لوا: نقشه رو من هم دارم نه با لوس آنجلس که به بی اریا. اما کاش همه چی به سادگی نقشه داشتن بود...خودت که میدونی..
اون ایمیل من رو گرفته بودی؟ چی کار کنم من حالا؟

dar moghayese ba Tehran, LA ham be onvane shahre bozorg kam miare che berese be San diego va.....vali shayad jaygozine khoobie.San Diego shahre khoobie vali be man hese isole boodan mide!! nemidoonam chera? jameye iroonie Orange county az LA mokhtasari ghabele tahamol tare, vali az shahre bozorg khabari nist. NY va Boston va Chicago ham ke 6 mahe sal be halate ghandil hasti!! kesi ke aasheghe shahre bozorg va sholooghe va
zendegi dar borj chi kar bayad bokone?e

لوا: باز هم مقایسه و عقلی دیدن هست بنفشه جون.
واسه کسی که درس میخونه سخت هست اینور و اونور کردن. در هر حال یه مدت طول میکشه که محیط رو بشناسی و کار و درس و همه اینها. شاید برای کسی که مشکل مالی نداره یا درسش تموم شده راحت تر باشه اینور اونور کردن.
من مشکل بزرگی با سرما دارم. یعنی واقعا همین کالیفرنیای داغ هم زمستونهاش برای من سرده. نیویورک و باستن که بماند...

سلام بلوطی جون، این پستت منو یاد پدرم میندازه، چون با ما زندگی نمیکنه(ما تو تهرانیم و اون تو شمال ، تو یه جای آروم زندگی میکنه)می دونی اونم هروقت میاد تهران دچار همین حالت میشه، هم دوست داره که بتونه هم پای ماها جلو بیاد و هم طاقت این همه سر و صدا و شلوغی رو نداره و دلش تنگ میشه واسه آرامش شمال. از یه طرف من حرف وحید رو قبول دارم ، زندگی آشغال شهری(که از قضا منم خیلی دوستش دارم!) با خودش چشم و هم چشمی میاره، بدجورم میاره. ولی راستش من یکی که حریفش نیستم، حالا خوبه که اینجا هنوز خبری از کردیت کارت و این حرفا نشده وگرنه که الان ما هم شده بودیم مثل بقیه شهری های تمام دنیا(چه وجه تشابهی!!!)آخرش هم اینکه از آرامشت لذت ببر، خدا اگه یه نعمت فوق العاده فقط روی زمین داشته باشه همون آرامشه.

من هم از همون خونه ها که گفتی میخوام.
عجیب این حرفهات از دل من بود من هم از وقتی اومدم این شهر کوچیک موندم کدوم یکیش رو بیشتر دوست دارم وسط جمع زندگی کردن اما استرس و هیجان رو یا آرامش و داشتن وقت اضافی با یکم حوصله سررفتگی.

I do agree with you, LA is bad, It is very bad. SF is the city that gives you joy and happines. It is a piace of heaven on earth. San Francisco is the city I found peace and harmony. btw r u coming for Halloween party in SF? it is the greatest one

لوا: اگه شب هالویین باشه که من کلاسم. کی هست حالا و کجا؟

من دوست دارم در شهرهاي بزرگ كار كنم و در شهرهاي آروم و كوچيك زندگي كنم...آرامش شهرهاي كوچيك رو خيلي دوست دارم...
راستي من به اشتباه در نظرخواهي قبلي به جاي لوا نوشته بودم بي تا....مي بخشيد...

لوا: خواهش میکنم.

من که فکر می کنم آدم ناخودآگاه توی هر جوی که قرار بگیره بهش عادت می کنه حالا بعضی دیرتر بعضی زودتر
اما خوب مسلمن اگه توی یه کلان شهر زندگی کنی مسلمن فقط پرت بیشتر خواهی داشت.ترافیک و ....هزاران مورده دیگه
شاید آدم توی شهر آروم حوصلش سر بره ولی در عوض روحش خسته نمیشه

فکر می کنم زندگی با تمام این دوگانگی‌ها و تضادهاش قشنگه.

منم دلم شبهای زنده تابستون اصفهان را میخواد با اون همه آدم کنار رودخونه... ولی زندگی اصلا اینجا یه شکل دیگه است. منم دوست دارم زندگی تو دی سی را امتحان کنم اما ازطرف دیگه هزینه هاش احمقانه است

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)