
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« چارلز دیکنز و من و بغض و تو
صفحه اصلی
زندگی بدون بلاگ رولینگ و یک اعتراف بزرگ »
یه عکس, یه اطاق, یه زندگی خاطره

انقلاب که شد, همسایه های چهل ساله شدن دشمن. زمینهاشون رو گرفتن. گندمها رو سوزوندن. همینطور اون خونه ای که
میگن یه حیاط بزرگ داشت با ستونهای بلند سفید. به حیوونها هم رحم نکردن. عمه کوچیکه میگه هنوز یه وقتهایی بوی جزغاله حیوونها رو یادش میاد.
همه چی رو که سوزندن, گفتن برید. بیست سال سروری کرده بودن. حالا کجا برن گدایی؟ بابابزرگ که نمیتونست نگاهش به دست بچه هاش باشه. بابا اون موقع تهران بود. با بقیه عموها میان که کاری بکنن. کسی حرف نمیزنه. همه گریه میکنن. حتی بابابزرگ. مامان بزرگ زیبام نواجش میخونه.
براشون یه خونه پیدا میکنن. خونه که نبود. سه تا اطاق خرابه بود که به هم چسبیده بود. اما یه حیاط بزرگ داشت که اون موقع مخروبه بود. با یه چاه وسط حیاط. ترس همه جا بود.
وقت نشا شد و بعدها عمه میگفت که چقدر اون سال گریه بابابزرگ رو دیده بود. اون سه تا اطاق خرابه شد خونه اونها. یه اطاق شد آشپزخونه. یکی شد هال و پذیرایی و اطاق خواب همه باهم. یکی دیگه هم همون انباری موند. باغ طول کشید تا آباد بشه. چند سالی طول کشید. اماخونه هر سال رنگ میشد. میخواستن به یاد همون خونه بزرگ سفید که هر مهمونی اون تو یه اطاق داشت واسه خودش, دیوارها رو سفید و سقف رو آبی نگه دارن. هنوز خونه اون رنگیه.
اون دوتا اطاق و یه انباری شد تمام خاطرات دوران نوجوانی و بعدها مامن بلوغم. سالهای نوجونی که شمال بودیم, همه جمعه ها اونجا جمع میشدیم. من همیشه از کتابخونه ممنوعه عمو علی یه کتابی داشتم که برم تو انباری خودم رو ساعتها قایم کنم و مشغول. ظهرها مامان بزرگ زیبام مرغ میکشت برای همه. دلم برای اون انگور یاقوتی ها و خرمالو ها پرتقالها تنگ شده. سالهاست خودم چیزی رو از رو درختی نچیدم.
یه سفره بزرگ میانداختیم. یادمه سفرشون نایلونی بود. با گلهای سبز و سفید. مامان بزرگ زیبام چینی گل سرخی هاش رو در میاورد . بابابزرگ یوسفم یه قاشق مخصوص داشت. نمیدونست وقتهایی که تو باغه چقدر ما بچه ها سر برداشتن اون قاشق دعوامون میشه. اسمش بود قاشق بابابزرگ. تا مینشست سر سفره شروع میکرد با قاشق و چنگال به بشقاب چینی ها زدن . مامان بزرگم عصبانی میشد. سرش داد میزد و ما میخندیدیم. بعد تا غذا بیاد بابا بزرگ میگفت هرکی شیش بار بگه "
دیشب شب و امشب شب و در شهر شام آشوب شد, شیشگر شاشید و شاشش ششصد و شش شیشه شد" بهش جایزه میده. ما همه امتحان میکردیم اما وسط اون همه شاش گم میشدیم.
دلم از اون قورمه سبزی ها با سبزی محلی تازه میخواد. دلم اون نیمکت چوبی رو میخواد که با عمو علی در مورد چپ حرف بزنیم و من تو دلم براش دلم بسوزه که برای خرجی خونه مجبور بره کار کنه و نمیتونه هرچی کتاب که دلش میخواد بخره.
یه درخت گردوی عظیم هم داشتن تو حیاطشون. پاییز که میشد من غصه دار میشدم که این چه قانونی هست که میگه هرچی از درخت که رفت خونه همسایه سهم اونهاست. مامان بزرگ زیبام میگفت: تو اینهمه رو بخور. اگه نترکیدی من میرم بازم میخرم برات. اما گردوی خریدنی که خوشمزه نیست. گردویی خوشمزه هست که برای خوردنش دستت سیاه بشه.
دیگه تهران که موندگار شدیم نمیشد هر هفته جمعه ها بریم اونجا. شاید هر ماه یا هر دوماه. بابابزرگ یوسفم دیگه نمیشنوه اما سرو صدای با قاشق به بشقاق چینی زدنها هنوز ادامه داشت.
محال بود هر جا که هستم یه هفته قبل تحویل سال خودم رو نرسونم اونجا. محل اعتکاف اسفند من بود. اونجا بود که یه دفتر یادداشت نو میگرفتم و برای شاید ده سال روز آخر سال دفتر قبلی ام رو میسوزوندم.
خودم باید بودم که تو گردگیری کمک میکردم. هر چند همه چی اونقدر تمییز بود همیشه که به گردگیری من شلخته احتیاجی نداشت. من با اون خونه سفید با سقف آبی, من با اون سه تا اطاق بزرگ شدم.
دلم براشون تنگ شده. این عکس رو که دیدم تو عکسهای روتوش باشی یه دفعه قلبم اومد تو دهنم. اون خونه. اون دیوارها اون حیاط. اون همه خاطره. اون در کوچیک قهوه ای. اون آیفونی که اون سالهای آخر گذاشته بودن و من بدم میومد ازش.
اون همه فال حافظ. اون سعدی خوندنهای بابابزرگم. اون بخاری هیزمی داغ. اون همه روح بازی ما واسه ترسوندن منا وقتی میره دستشویی, اون طاقچه که روش هفت سین میذاشتم, اون تلویزونی که میگفتم یه روز میزنم میشکونمش, اون آواز خوندن بابابزرگم با انجز انجزه تلوزیون. اون درخت گردو. اون با بنفشه اومدن تو خونه وقتی سال تحویل میشد. اون همه دعوا واسه اینکه کی سال رو تحویل کنه.....
دلم داره میترکه. لعنت به این زندگی. لعنت. خجالت میکشم هر وقت زنگ میزنم و مامان بزرگم میگه نذارید من بمیرم و بعد بیایید.
تو رو خدا سالم بمونید. همیشه سالم بمونید. بازم میبینیم هم دیگه رو . مگه نه؟
( پی نوشت: این متن رو هفته قبل نوشته بودم. همون شبی که این عکس رو دیدم. نمیخواستم منتشرش کنم. اما دیدم حسم بوده. باید گفت. احترام بذاریم به حس هامون)
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
دیدن این تصویر در من هم یک عالمه حسای خوب ایجاد کرد .
دلم واسه اون بعد از ظهرای داغ و کشدار تابستونای نوجوونی و کتاب خوندنای یواشکی تنگ شده .
لیلا
October 12, 2006 12:53 PM
چه خوب و با احساس نوشتی.
اگه فضولی نباشه، میتونم بپرسم چرا بعد از انقلاب این اتفاقها برای خانوادتون افتاد؟ آخه یادم میاد که قبلا هم یه جایی تو وبلاگت خونده بودم چیزی به همین مضمون رو و خیلی کنجکاویم تحریک شده بود برای دلیلش. البته نه اینکه فقط چون برای شما اتفاق افتاده بخوام دلیلش رو بپرسم، بیشتر برای اینه که از نوع رفتارهای سالهای بعد انقلاب و اتفاقای اون وقتا هستش میخواستم بدونم...
کوروش
October 12, 2006 01:26 PM
felan hichi nemitoonam benevisam,ke bad boghz kardam,delam tange bara hame oonaee ke jashoon gozashtam too iran va maloom nist kei betoonam bebinameshoon.taze etefaghaie bad ro ham nemigan behem alan ham ie chizi az harfaie oona too tehran dastgeeram shode vali nemikham bavar konam.delam tange va kheili ghose daram
لوا: من نخواستم غصه دارت کنم پریسا جون. درک میکنم چی میگی. ولی خوب.... چی بگم. غصه نخور.
Parisa
October 12, 2006 01:42 PM
May God keep them :)
شیدا
October 12, 2006 01:46 PM
neveshtehato kheili doos daram.harruzam minevisi ke aaliye.man 10mine akhare shabamo gozashtam bloge shoma
azi
October 12, 2006 02:11 PM
یاد خونهی مامان بزرگم افتادم. منم عقیده دارم باید به احساسمون احترام بگذاریم.
بعضی وقتا بر اساس حس اون لحظه یه چیزی مینویسم که بعدن میبینم اصلن خوب نبوده. اما بیشتر اوقات از ایت اشتراک احساس لذت میبرم :)
میل برات زدم
لوا: مممنون از نظرت.
من ایمیلی نداشتم. میخواهی دوباره آدرس رو چک کنی؟
سرزمین رویایی
October 12, 2006 03:16 PM
این نوشته ات دلم را لرزوند و کلی خاطره رو زنده کرد. کار خوبی کردی با ما قسمتش کردی
نسترن
October 12, 2006 04:28 PM
نمی دونم چی بگم...
.
فکر کردن به اون نقطه عطفی که همسایه های چهل ساله رو دشمن کرد گاهی دردناک ترین چیز دنیاست...
.
همیشه زنده باشن....
راننده ترن
October 12, 2006 05:31 PM
تقريبا گريم گرفت.
صبا بي قرار
October 13, 2006 12:18 AM
دوست ندارم دوباره از دلتنگی ها بگم و از بغضی که خواه ناخواه گلوی آدم رو فشار میده. احترام به احساساتتون رو تقدیر میکنم ولی سعی کنید از پس اون خجالت در بیان به دیدنشون برین ... خیلی می خواستم بنویسم ولی دیگه دستم به نوشتن نمیره ...
Ehsan
October 13, 2006 12:49 AM
Ghorban shoma ba iyn hame ehsas va khatreh
Mehran
October 13, 2006 12:53 AM
kheily kaare khoobi kardi ke hesseto baa maa dar mioon gozaashti...manam az saari miaam, baraam jaalebe ke tasviri ke az khooneye maamaanbozorg va baabaabozorget daadi kheily be maale man nazdike. manam azashoon kheily dooram vali taazegia Iran boodam va didameshoon...kheily piran va hardafe fekr mikonam shaayad in baare aakhare...
Tooska
October 13, 2006 05:12 AM
سلام لوا جان. من الهه هستم. با دوستانم تو ی وبلاگ دورباطل می نویسم. این ویلاگ یک نشریه ی دانشجویی فمینیستی است. شاید آن رادیده باشی. چند وقتی است که ما به وبلاگ تو لینک دادیم. خوشحال می شیم به ما لینک بدی.
لوا: من معروفم به تنبلی تو لینک نکردن. لینک خیلی از وبلاگهایی رو که هرروز هم میخونم اینجا نیست. اما به روی چشم. این بازی بلاگ رولینگ تموم شد حتما. ممنونم بابت لینک شما. نشریه رو دیدم و قبلا هم خونده بودم. دستتون درد نکنه.
elahe
October 13, 2006 06:16 AM
متاسفم!
لوا: برای چی؟
صادق جم
October 13, 2006 06:47 AM
خيلي قشنگ نوشته بودي شايد فقط کسايي بفهمند كه از عزيزاشون دورند
آره بايد به حس هامون احترام بگذاريم و بهشون پاسخ بديم و بعضي وقت ها خواستهاشون را عملي کنيم قبل از اينکه خدايي نکرده دير شه...
Jerman
October 13, 2006 10:16 AM
salaame dobare
khoobi khanoom
man Computer mikhoonam,shoma ke nagofti sac statei ya na,tori nist vali,age baraye makhfi boodane:))emsal shoroo kardam
movafagh bashii o khosh
Leva: I am a Soc student in ARC. I think I answer you. Didn't I? I am so glad that some body read my notes form Sacramento. :)
fooori
October 13, 2006 11:29 AM
سلام لوا خانم
من فکر می کنم آدما توی لحظه های دلتنگی دوست داشتنی تر می شن...یه صداقتی توی حرفاشون پیدا می کنی که توی لحظه های دیگه شاید نتونی ببینی
آدما وقت دلتنگی بیشتر شبیه خودشون می شن و اون نقاب اجباری رو از چهره ور می دارن
چه حس نوستالژیک زیبایی توی این کار بود
حالی بردیم...ممنون
امید.م
October 13, 2006 03:48 PM
یه مادربزرگ پیری داشتم که ننا صداش می کردم!می دونی وقتی آرشیوتو می خوندم و به اونجایی که می گی:گت ننا چتی هسی؟چقدر تلاش کردم که نزنم زیر گریه..ننا ها با اون شخصیت قوی و پیچیدشون..ننا های پرکار..چقد دلم دوباره براش تنگ شد وقتی این پستو خوندم!چقدر گذشته تکراریه...!
هلندی سرگردان
October 15, 2006 02:36 AM
سلام
خیلی خوبه که به حست احترام گذاشتی ، مث خیلی از خاطراتی که از اون روزها خوندم و شنیدم دلم گرفت ! اون سالها خیلی حق و ناحق شد ، خیلی افراط و تفریط شد ، حیف شد . به کجا رسیدیم !
اما همون که مامان بزرگت گفت ، نگذار که این حسرت در تمام زندگی برایت باقی بماند ، تا دیر نشده برو و دوباره سر بزن ، خیلی چیزهاست که دست آدم نیست ....
Mehdi
October 15, 2006 06:22 AM
شايد بدترين چيز انقلاب اين باشه كه حرمت مقدسترين -مالكيت- چيزها هم لكهدار ميشه
پويا
October 15, 2006 03:18 PM