« مهاجرت و پدیده اضافه وزن - قسمت پنجم: چه کنیم که اضافه وزن پیدا نکنیم اگه هنوز تو اول راهیم؟ صفحه اصلی چارلز دیکنز و من و بغض و تو »

از این که اینجا بوی پیاز داغ گرفته جدا شرمنده ام.

جدی میگم.
این بحث رو با این دید شروع کردم که با توجه به این سیل مهاجرت یه اخطاری باشه برای تازه واردین که اشتباهاتی رو که حداقل من داشتم و هزینه زیادی هم صرف جبرانشون شد تکرار نکنن. اما حرف که به درازا بکشه و نویسنده هم ناشی باشه این میشه که الان وقتی بلوط رو باز میکنم بوی پیاز داغ همه تنم رو میگیره. واقعیتش برای منی که حتی تو عمرم یه بار هم قورمه سبزی درست نکردم و دیگه حداکثر آشپزی ام یه غذای یه ربع بیست دقیقه ای واسه وحیده - چون اگه بیشتر از اون طول بکشه روی گاز خوابم میبره- اینها یه ذره زیاد بود.
دید جامعه شناسانه ما تبدیل به آشپزی شد . همینه که من هنوز در حسرت یه مدرسه آندر گراد - باور کنید نمیدونم فارسی اش چی میشه. ایران ما به لیسانس دارش هم میگفتیم مهندس- موندم.

مرسی از همه که اینقدر علاقه نشون دادن و همراهی کردن. از بنفشه, سایه , مامان غزل عزیز, دکی گوشزدی, خورشید خانم ,سوسکی خوبم, پریسا و مرجان و همه خوبهای دیگه . کلی دوست خوب هم پیدا شد تو این وسط راه.

در هر حال فکر کنم همه حرفهایی هم که باید در قسمت آخر گفته میشد تو کامنتها و قسمتهای قبلی گفته شد و نمیخوام تکرار مکررات کنم. به دوستانی هم که من رو با یه متخصص تغذیه یا ورزش یا دکتر! اشتباه گرفتن , من هیچ کدوم اینها نیستم. تو رو خدا اینجا رو از اینی که هست زرد تر نکنید.

همه اینها هم وقتی باید اتفاق بیافته که من میخوام به وبلاگم جدی تر نگاه کنم و مصمم تر بنویسم.
سرم یه ذره شلوغه. برنامه ای که من مسولش هستم و از طرف اداره کمکهای مردمی ارایه میشه وضعیت خیلی ثابتی نداره. از بودجه سازمان داره روز به روز کمتر میشه و کلا شاید این برنامه قطع بشه. من هم که واسه یه جای غیر دولتی کار میکنم و اینها هم پولشون از همین برنامه های تامین میشه که سازمانها بهشون میدن. هیچ چی هم بدتر از این نیست که آدم امنیت شغلی نداشته باشه. البته این قرداد تا سال دیگه تابستون ادامه داره اما خوب وقتی پول نباشه قرارداد هم بی معنی هست.

شاگردام اومدن. من برم.

امیدوارم هیچکی رنجیده نشه ازم. همتون ماه هستید به خدا. فقط این آدم من نبودم. همین. محتاجیم به انرژی !

October 10, 2006 08:10 AM

Comments

بوی پیاز داغ که سهله، اینجا بوی خورشت قورمه سبزی گرفته از اونایی که بوش تا دو تا کوچه اونور تر می رفت. ولی با این حال عاشق بوی پیاز داغ و قورمه سبزی ام. باور می کنی؟

لوا: خوب همینه دیگه که میگم من دوست ندارم. من این آدم که بوی قورمه سبزی و پیاز داغ بده نیستم . دوستم هم نداشتم که وبلاگم این بو رو بگیره. نمیدونم چه طور از یه بحثی که فکر میکردم مهم و جالب به اینجایی رسیدم که حالا دوست ندارم حتی بازش کنم. اه.

Take it easy honey ! ;)
به نظر من که اینجا هیچ بویی هم نگرفته !

امنیت شغلییییییییییییی چیزی که خارج از ایران وجود نداره. البته جایی که ما هستیم.

To be honest I truly enjoyed your past few articles as you were talking about a common fact after moving to North America from Iran. There were a lot of useful info and facts that you discussed and I wonder why anyone could get hurt by reading those!!
I don't think there's any need for appology but if it makes you feel good, then you do what you think is best.
I am quite hooked to your weblog anyways and will be a regular reader from now on.
a big hug,
--sooski

لوا: میدونم. فقط حس صبح بود شاید. نمیدونم. شاید به خاطر اون هم نبود فقط...مرسی بازهم

مگه این امنیت شغلی تو ایران وجود داره؟!
آخ جون! بازم می شه منتظر پست های جالب بلوط بود!

لوا: ببین نگفتم. تو هم از این بوی قورمه سبزی و پیاز داغ بدت اومده بود دیگه؟

مگه بوی قرمه سبزی چه ایرادی داره؟ به نظر من که پستهای خوبی بود فقط آخرش به نظر میامد حوصله ات سر رفته و خواستی به زور تمومش کنی.

لوا: شما خوب میبیند خانم. نمیدونم شاید. ولی واقعا دیگه احساس کردم بوی پیاز داغ گرفتم. باورت میشه؟ این نبود اونی که میخواستم.

لوا جان ممنون از پست خوبت. من دیر رسیدم و همشو با هم خوندم. فکر می کردم این شکم پیدا کردن مال سی سالگیه!
من صبحانه خوردن تو خونه را توصیه می کنم، برای من و شوهرم که هر دومون عشق صبحانه ایم، خیلی خوبه.

من نفهمیدم چرا اینحجا بوی پیاز داغ گرفته، مطالب خیلی خوبی نوشتی، ممنون

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)