" /> Baloot: October 2006 Archives

« September 2006 | Main | November 2006 »

October 31, 2006

از نوشته های من و همشهریهای هموطن

هفته قبل یه خانمی از هموطنان عزیز رو بردم برای مصاحبه و کار. جایی شبیه نونوایی بود. البته خوب پیشرفته تر دیگه. کار این خانم هم این بود که باید نونها رو بسته بندی میکرد و از یه قسمت به قسمت دیگه میبرد, نه که کولش بگیره , بلکه باید میذاشت تو یکی از این صندوقهای چرخ دار و جابه جاشون میکرد.

صاحب نونوایی همیشه از ما آدم میگیره. کلا روابط خوبی هم با سازمان ما داره. معمولا تو مصاحبه ها مترجم قبول نمیکنن. چون میگن حتی اگه هیچی هم انگلیسی بلد نیست, ما باید بدونیم. اما به من اجازه دادن برای ترجمه تو مصاحبه هم برم همراه این خانم.
جمعه خبر دادن که قبولشون کردن. رفتم گرفتمش و با هم رفتیم یه سری فرم و کاغذ رو امضا کرد و شیفتش معلوم شد. قرار هم شد که از دوشنبه ( دو روز پیش) بره سر کار.

از اونجایی که از طریق یکی از برنامه های کاریابی برای پناهندها رفته بود سر کار, تا سه ماه اول این برنامه نصف حقوقش رو میده تا صاحب کار تو دوره آموزشی کسی که هیچ انگلیسی بلد نیست ضرر نکنه و از طرفی ترغیب بشه که از این طریق کارگر بگیره. فرمهای این برنامه هم باید پر میشد. اونها هم انجام شد و رفت برای مرحله بعدی که صدور چک و از این حرفهاست .

از طرفی این برنامه به کسایی که شغل اولشون رو میگیرن, یه مبلغ کمی - در حدود صد و پنجاه دلار- به عنوان پول برای خرید لباس و بنزین میده. فرمهای اون هم پر شد و رفت که چک براش صادر بشه.

امروز صاحب کار نونوایی زنگ میزنه که این خانم نیومد و زنگ هم نزده که چی شده. طرف هم نگران بود هم یه بخش از کارگاه کوچیکش خوابیده بود.

زنگ میزنم و جریان رو جویا میشم. خانم برمیگرده به من میگه: کارش خسته کننده بود. خیلی خسته میشدم. من اصلا عادت به کار ندارم. نمیتونم کار کنم. واسه همین تصمیم گرفتم دیگه نرم.

خوب عزیز دل من, مریضی این همه آدم رو میذاری سر کار اونوقت؟ تو که از اولش کارکن نبودی واسه چی ما رو اینهمه سر دووندی؟ حالا من هیچی. میگم کارم اینه. اون آدمی که رو تو حساب کرده ,با توجه به قول تو شیفتهاش رو تنظیم کرده, اون چه گناهی داره؟

میگم خوب اینجوری که نمیشه. شما باید دو هفته زودتر خبر بدید به صاحب کار. تا اونهم بتونه کسی رو جای شما پیدا کنه. شما که روز اول دیدید محل کار و نوع کار رو. چرا خوب قبول کردید؟ الان اون طرف هم مونده از کارش, این همه کاغذ و برنامه و چک هم به اسم شما هست. نمیشه که همینجوری نرید.

میگه: پس بکنید یه روز در میون . اینجوری خستگی اش کمتره.

میخوام بگم مگه کارخونه بابامه که دست من باشه. اما از اونجایی که همیشه حق با مشتری هست خفه میشم و میگم در هر حال اینطور نمیشه. پس من میگم که شما دیگه نمیرید ( حالا همه دلواپسی ام اینه که این رو با چه زبونی بگم به صاحب کارگاه).

میگه آره قربون دستت. نمیرم. اما ببین. اگه کار تو دفتری شرکتی چیزی پیدا شد که سنگین نبود حتما به من زنگ بزنید. حالامن هفته بعد دوباره مزاحم میشم ببینم چی دارید.

ای رو رو برم. ای رو رو برم.

--------------

تو همچین مواقعی فقط مسئله بی کارگر موندن صاحب کار نیست. مسئله اعتمادی هست که سالها وقت صرفش شده تا با همچین صاحب کار و سازمانی به وجود بیاد. مسئله فقط کار اضافه برای من مترجم نیست. برای اون حساب دار هم هست. برای کسایی که برنامه رو تنظیم میکنن هم هست. و چه خوشمون بیاد یا نه, همون طور که ما گله گله برای بقیه ملتها استریوتایپ میسازیم, بقیه هم برای ما میسازن. فکر میکنید دفعه بعد که قرار باشه من یه هموطن رو به اون کارگاه ببرم واکنش اولیه صاحب کار خیلی خوش آینده؟


October 30, 2006

اسم " سفید" یا اسم "سیاه"؟

بعضی اسمها هستن که به اسمهای " سیاه پوستی " معروفند. یعنی اگه اون اسم رو بشنوید یا ببینید اولین فکری که میکنید این هست که این فرد سیاه پوست هست. مثلا اگه بشنوید "بهروز انوری " نود و نه درصد فکر میکنید این اسم ایرانی هست. در هر حال هر قومی برای خودش مظاهری داره که یکی از مهمترین اونها اسامی افراد اون قوم هست.
سیاه پوستها که دیگه حالا نباید بهشون گفت Black بلکه باید گفت African American هم فرهنگ خاص خودشون رو دارن. درسته که برده داری - که ما سمبل اون رو بهره کشی امریکاییان اولیه جنوبی از سیاه پوستها میدونیم- سالهاست برچیده شده و دیگه از اون دوران اثری هم نمونده اما مسئله نژاد هنوز کاملا حل شده نیست. درسته که کار اجباری با شلاق دیگه در کار نیست اما تبعیض ها به طور کامل قطع نشدن. به طور متوسط سیاه پوستها نرخ بهره مالی که باید در ازای دریافت وام به بانک برگردونن بیشتر هست. یا قیمت خونه همیشه برای اونها گرونتر از یه مورد مشابه برای یه سفید پوست هست. (Socilogy , A down to earth approach- by James M. Henslin page 324)

تحقیق جدیدی چند وقت قبل بیرون اومد که چون به کارم مربوط بود نظرم رو جلب کرد. مطالعه بر روی رزومه ها نشون داد که افرادی که اسم " سیاه پوستی " دارن امکان اینکه برای مصاحبه و کار ازشون دعوت بشه کمتر از یه اسم " سفید پوستی" با همون توانایی ها و ویژگی ها هست.

یه توضیح رو لازم میدونم بگم که معمولا پروسه کار پیدا کردن این هست که فرد متقاضی رزومه اش رو برای صاحب کار فکس, ایمیل یا پست میکنه و در مرحله اول باید منتظر باشه با توجه به اشاراتی که توی رزومه اش کرده ازش دعوت برای مصاحبه بشه که اون موقع تقاضانامه رو پر کنه و اگه مصاحبه و تقاضانامه هم رضایت بخش بود , به مرحله استخدام میرسه. بنابراین اولین تصویری که صاحب کار یا کارفرما از فرد داره یه صفحه کاغذ به اسم رزومه هست که همیشه با اسم و آدرس طرف متقاضی شروع میشه .

بنابراین اگه قرار بر کلی سازی باشه طرف مسول بررسی این رزومه ها با دیدن اسم پیش خودش فرد رو سفید یا سیاه یا با نژادهای دیگه طبقه بندی میکنه. تصور کنید وضع کسی رو به اسم سید محمد طالبانی. به نظر شما این فرد اصلا امکانش رو داره که با فرستادن رزومه تو دنیای بعد از یازده سپتامبر کار بگیره؟ واسه همینه من به کسانی رو که اسمش رو عوض میکنن ( حتی اسم فامیل رو) حق میدم.

دور نشم از بحث اصلی ام. طبق این تحقیق رزومه هایی با اسم " سفید پوستی" هفده درصد بیشتر از همتای سیاه پوست خودشون امکان باز بینی رو دارن در شرایط یکسان.

اگه علاقه مند بودید تو این صفحه میتونید بیست اسم معروف به سیاه پوستی یا سفید پوستی رو برای زنان و مردان ببینید.
( منبع ای بی سی نیوز)


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


آخر هفته خود را چگونه سپری کردید؟

اصولا شب جمعه ( یکشنبه شب خارجی ها) ملت دوتا دوتا میرن یه فیلمی میگیرن, یه بطری شرابی چیزی میذارن رو میز, پاپ کرن درست میکنن و از معمولا برای اهل دل ! از دوحال خارج نیست. یا فیلم رمانتیک میگیرن که هی به سبک نقش اول ها همدیگه رو ماچ میکنن و یه ذره اشک و آه و آخرش به هم میگن وای چقدر خوبه ما همدیگه رو داریم و یا در صورت دوم فیلمی میگیرن که به طور مستقیم رو سایز اعضا و جوارحشون اثر میذاره و شراب و میریم که داشته باشیم....

اما از اونجایی که ما هیچی مون به بقیه آدمیزادها! نرفته استادهامون هم نباید برن دیگه. این شد که یکی از استادهای ما برای برسی دوره رمانتیسیزم اروپا , بهترین رمان رو " فرانکشتاین" اثر مری شلی تشخیص داد و به ما امر شد که در مورد اون گذارش بنویسیم.

حالا تصور بکن نصفه شبی بشینی فرانکشتاین ببینی و تازه هی سعی کنی کاراکترهای دوره رمانتیسزیم اروپا رو هم اون تو پیدا کنی و یادداشت برداری و یه دفعه از تو خیابون صدای تیر اندازی پلیس بشنوی. اون هم تو منطقه ما که دیگه خلاف کاراش سنجابان!!

داستانی داشتیم ما این شب جمعه ای ( یک شنبه ای) .


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


نتایج نظر خواهی

با تشکر از امت همیشه در صحنه وبلاگستان که اینبار هم با حضور میلیونی خود, مشت محکمی بر دهان همه تحریم کنندگان زدند و با رای های خودشان اعلام کردند که این امت همیشه ایستاده و حاضر در صحنه هست, نتایج آماری پست قبل به این صورت اعلام میگردد

لازم به تذکر است سوال اصلی این بود که آیا وجود عکس نویسنده کمک میکنه به برقراری ارتباط بهتر با نوشته ها یا نه. دوستان لطف کردند مسله رو از جنبه های فرهنگی و اجتماعی زندگی ما ایرانی ها-ی دور از جون عقده ای- هم بررسی کردند.

تعداد کل آرا جمع آوری شده مربوط: ۵۶ رای

مخالفین وجود عکس نویسنده در وبلاگ: ۲۱ رای یا ۳۷.۵%
موافقین وجود عکس نویسنده در وبلاگ: ۱۶ رای یا ۲۸.۵۷%
آرای ممتنع ( فرقی واسشون نداشت) : ۸ رای یا ۱۴.۲۸%
آرای ناواضح ( پاسخ روشن نبود) : ۱۱ رای یا ۱۹.۶۴%

خوب ظاهرا اکثریت ( نه اکثریت مطلق) عقیده دارن که بودن عکس کمکی به برقراری ارتباط بهتر با نوشته ها یا بلاگر نمیکنه. خودم هم تقریبا هم عقیده هستم. مسله ای که هست اینکه تو وجود همه ما حس فضولی - ببخشید همون کنجکاوی- وجود داره. بعد از مدتی که وبلاگی رو میخونیم, برامون جالب میشه که ببینیم آدمی که پشت این نوشته ها هست کیه. برای خود من دیدن عکس خیلی از بلاگر ها شوک بود. نمیدونم کسایی که عکس من رو دیدن چقدر تونستن بین اون آدم با بلوط ارتباط برقرار کنن اما میدونم که خیلی با اون چیزی که تو ذهنشون بود یکی نبود.

در هر حال برای خود من, این لگوی بالای صفحه همه چی هست. یعنی ترسهام, علاقه هام, عادتهام, نوع زندگی ام, عشقم و خلاصه خیلی خلاصه تو این عکسهای کوچیک این آدم نویسنده این وبلاگ جا شده. من ترکیبی ام از همه اون عکسها. قهوره و کیبرد و آسمانخراش و درخت و آتیش ترسهام و روزنامه و فعالیتها و مرد زندگی ام. شاید این بهترین تصویری بود که میشد از خودم ارائه بدم.

ممنونم از همه که نظر دادند برای پست قبل. اولی پست بلوط بود که بالای چهل تا نظر داشت و پنهون نمیکنم که از این خوشحالم.


October 28, 2006

نظر خواهی

به نظر شما اگه بلاگر ها عکسی از خودشون تو صفحه اول وبلاگ بذارن رابطه با خودشون و نوشته هاشون راحت تر میشه یا نه؟
البته میدونم خیلی ها با اسم مستعار مینویسن و شاید داخل ایران محدودیتهایی در این زمینه باشه ( شاید؟؟) اما در یک نظر خواهی کلی شما وبلاگ رو با عکس نویسنده بیشتر میپسندید یا فرقی نداره؟


October 27, 2006

هالویین و نوستالوژی دهه فجر!

از تزیین کردن لذت میبرم. اون وقتها که با منا یه اطاق کوچیک مشترک داشتیم, گاهی وقتها تا ماهی دوبار شکل و قیافه و به قول امروزی ها چیدمانش رو عوض میکردیم. فکر میکنم آدم یه جوری نو میشه. دوست دارم برای دکور کردن خرج کنم. اونقدی که برای خرید وسایل خونه با اون بودجه خیلی محدود و قسطی وسواس داشتم و دارم , واسه هیچی دیگه نداشتم و ندارم.

خوشبختانه تو این سرزمین کفر, ملت همه از تزیین کردن و آراستن خونه ها به مناسبتهای مختلف استقبال میکنن. کریسمس, شکرگذاری, هالویین, روز استقلال, ولنتاین و یا حتی روز سنت پاتریک . به خاطر همه این مناسبتها ملت یه سمبلی از در و دیوار خونه ها آویزون میکنن. یا شکل و شمایل میزها و محل کار رو عوض میکنن.
یه جایی مثل اداره راهنمایی رانندگی که دیگه آخرشه. معمولا برای هر مناسبتی از یه ماه قبل شروع به دکور کردن میکنن. و واقعا هم خوب دکور میکنن. من عقیده دارم این کار خیلی تو روحیه افراد موثره. مخصوصا وقتی تو یه اداره یه کار یکنواخت باید انجام بدی.

من خودم از پارسال شروع به دکور کردم. یعنی فقط واسه هالویین و کریسمس. امسال هم رسما به عنوان دکوراتور دفتر منصوب شدم. مزه هم داره. دیروز رفتم یه سری عنکبوت کاغذی و کدوی لامپ دار خریدم و تا همین الان پابرهنه رو میزها بودم که اینها رو نصب کنم. بد نشده. اون بالا که بودم یه دفعه یاد دهه فجر افتادم که اون سالهای دور - ابتدایی- خودمون کاغذ رنگی میخریدم و فانوس درست میکردیم. بعد بین کلاسها مسابقه میذاشتن کی بهتر تزیین میکنه. این اواخر دیگه از این خبرها نبود. دهه فجر چرا کمرنگ شده بود راستی؟

پی نوشت: قصد دارم از هفته بعد یه سری مقاله های جامعه شناسی رو که به نظرم جالب هستند رو ترجمه و خلاصه کنم و بذارم اینجا. البته اصلا نمیخوام قلمبه سلمبه بنویسمشون. به همین زبون زرد بلوطی در میاد. خودم اینجوری راحتترم .کاشکی یه راهی برای بحث و تبادل نظر با دانشجوهای جامعه شناسی ایران هم بود.


October 26, 2006

دیشب از ساختمون کلاسم تا آخر پارکینگها, جایی که پارک کرده بودم, پشت سر یه دختر و پسر ایرونی راه اومدم.

پی نوشت: خیلی بی تربیت بودند!


October 25, 2006

زنان را بزنید که مستحقند!

سؤال

آيا صحيح است كه در قرآن مجيد اجازه داده شده كه اگر زن از حقوق زناشويى سرباز زند، او را تنبيه بدنى نمايند؟

پاسخ

جاى ترديد نيست كه اسلام خدمات پرارزشى به جامعه زنان عالم كرده و حقّ بزرگى به گردن آنها دارد، حتّى آن دسته از نويسندگان تاريخ تمدّن غربى كه نظر خوشى به اسلام ندارد، مانند «كرين برينتون» و «جان كريستوفر» و «روبرت لى وولف» در كتاب تاريخ تمدّن غرب و مبانى آن در شرق، صريحاً اعتراف مى كنند كه نهضت اسلام كمك مؤثرى به بهبود حال زنان نموده و قرآن مجيد نيز دستورهاى مؤكّدى در اين باره صادر كرده است; نمونه آن، آيه شريفه «وَ عَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ»(1) و «و هُنَّ لِبَاس لَكُمْ وَ اَنْتُمْ لِبَاس لَهُنَّ»(2) مى باشد.

در بيانات پيشوايان اسلام بقدرى درباره خوشرفتارى با زنان تأكيد شده كه فرموده اند در برابر آنها حتّى ترشرويى نكنيد: «لا يُقْبَحُ لَها وَجْهاً»

همچنين زنان را موظّف كرده كه با نهايت مهربانى و خوشرفتارى با شوهران خود رفتار نمايند.

امّا در مورد تنبيه خفيف بدنى زنانى كه حاضر به اداى حقّ زناشويى نيستند، دستور صريح قرآن اين است كه شوهر نخست از طريق پند و اندرز، سپس با جدا كردن بستر خويش و قهر كردن وارد گردد; اگر هيچ وسيله اى مؤثّرنشد، در اين صورت مى تواند از تنبيه خفيف بدنى استفاده كند و بديهى است كه اين موضوع، يك موضوع كاملا استثنايى و در حقيقت حكم جرّاحى يك بيمار را دارد كه مخصوص موارد ضرورت است.

حتّى اگر شوهر نيز از انجام حقوق زناشويى سرباز زند و راهى براى وادار ساختن او به انجام اين حقوق، جز تنبيه بدنى نباشد، حكومت اسلامى حق دارد او را تنبيه بدنى نمايد.

اين نكته لازم به يادآورى است كه در بعضى از زنان - طبق نظريّه روان شناسان - همواره يك حالت «مازوخيسم» (آزار خواهى) وجود دارد كه گاهى به عللى تشديد مى گردد و به صورت يك بحران روانى بروز مى كند; در اين گونه موارد بحرانى و استثنايى، تنبيه ملايم در تسكين روحى آنها مؤثّر است.

به اين نكته نيز بايد توجّه داشت كه تنبيه مزبور نبايد طورى باشد كه موجب مجروح شدن يا حتّى سياه و كبوده و سرخ شدن بدن گردد.

1. سوره نساء، آيه 19.

2. سوره بقره، آيه 187.

( از اینجا کپی برداری شد)


نفرت از همه ذرات بدنم میجوشه. لابد اول باید براتون بچه بزان که صد و بیست میلیونتون کامل بشه و بعد بزنیدشون . کثافتها!


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


نامزدها برنامه های خودشان را به ملت اعلام کنند!

این درست نیست که نماینده ای انتخاب شود و برنامه هایش را اعلام نکند. نماینده ها بدانند در برابر اهالی وبلاگستان مسولند. این نماینده ها باید شفاف سازی بکنند. این ملت علاف ( الاف؟) این شهر باید بدانند فرد اصلح چه کسی است. نماینده بداند که مسول است از طرف بیل گیتس. از طرف روح اینترنت. این نماینده قرار است مجری چه برنامه هایی بشود؟ چه پست هایی قرار است بسازد. آینده وبلاگ نویسان چه میشود.
وبلاگ نویس بیکار است. وبلاگ نویس موس خوب ندارد. وبلاگ نویس زن میخواهد. وبلاگ نویس میخواهد به فضا برود. این وبلاگ نویس امیدش به شماست. حالا شما که میایی اینجا میگویی من نماینده هستم چه کاری کردی برای این وبلاگ نویس؟

به جایی اینکه بروی آن عنصر استکبار استیون اسپیلبرگ را که یک فیلمی ساخت همه زنها در آن لخت بودند و باهم حمام میکردند و همش در حمایت این اسراییل بود استخدام کنی که برای تو فیلم انتخاباتی بسازد این هزینه را نکن. به جایی اینکه بیایی بگویی من از طرف اروپا یونین حمایت میشوم خودت باش. حالا فکر کردی شریف رفتی مردم به تو رای میدهند؟ من هم یک مدت هر روز از جلوی شریف رد میشدم. این دلیل نمیشود. مردم باید برنامه های تو را بدانند.

این نماینده. ای وبلاگ نویس. حالا این دویچه وله صلاحیت دارد یا ندارد به تو ربطی ندارد. تو کار خودت را بکن. تو سعی کن این شهر را آباد کنی. سعی کن چهار تا پتیشن بیشتر امضا کنی. اینکه بگویی من بالاترین ساختم تو را بالا نمیبرد. مردم که خر نیستند. میفهمند. آنها خودشان بالاترین را انتخاب میکنند.

و تو خواهر من که اسمت را گذاشتی سبیل طلا. زن باید زن باشد. مگر زن سبیل دارد؟ زنهای ما باید بدانند که از دامن زن مرد به معراج میرود. اما تویی که سبیل داری این سبیل باعث میشود مرد آن وسط مشغول شود و دیرتر به معراج برود. برو آن سبیل را بند بیانداز. اگر در مملکت شما کسی پیدا نمیشود سبلی را بند بیاندازد اینجا ما یک زری خانومی داریم که ده دلار میگیرد و سبیل شما را میگیرد. شما هم بیا برنامه هایت را برای ملت شرح بده. اینکه مادر شما رفته در جایی ستاد زده درست نیست. مردم از فامیل بازی خسته شده اند. حالا باز اگر باجناق بود یک چیزی . اما مادر نمیشود. این مادر شما به عناصر خائن آش رشته میدهد. او صلاحیت این ندارد.

و شما آن دیگر خواهر من که اعتراض میکردی به نذری خوری همسایه. این نذری ها برکت دارد. این نذری ها بود که این ملت را نگه داشت هزار و چهارصد سال. حالا تو میایی میگویی ملت نذری نخورند؟ شما بدانید که ملت ما مردمی هستند که برای این وبلاگ خون دل خوردند. خونها دادند. شما بدانید ملت گول شما را نمیخورند. شما هم بیا به آغوش این مردم. شما هم برنامه های خودت را اعلام کن.

پیشنهاد من این است که نماینده ها پستی بنویسند و در آن شرح بدهند که سابقه شان چه بود تا ملت آنها را بشناسند و اعلام کنند که اگر انتخاب شوند چه کاری میکنند. این طور اگر داکیومنتری شود بهتر است به نفع جامعه و همه. والسلام.


( ما مخلص همه هم هستیما)


__________________________________________________


از داستانهای من و پرزیدنت !

از وقتی احمدی نژاد حرفهای بی منطق جدیدش رو زده, همش دلم شور میزد که ایندفعه کی قراره بیاد و یه چیزی بپرونه. بساطی هم داریم ما. هر روز صبح میگفتم الان هست که آنتونی دوباره سر و کله اش پیدا بشه و من باز باید بگم که جدی نگیره. اونهم بگه این چه پرزیدنتی هست که نباید جدی اش گرفت.

دیروز به ان پی آر گوش میدادم. گزارشی داشتن در این زمینه. که پرزیدنت ایران گفته ما ظرفیت صد و بیست میلیون رو داریم و گفته که به زنها حقوق تمام وقت میده اگه نیمه وقت هم کار کنند . یه میزگردی بود در همین رابطه و عکس العمل فعالان زنان در ایران در این زمینه.
گفته شد درسته که این میگه من با کار زنها مخالف نیستم اما کی حاضره کسی رو نیمه وقت استخدام کنه و تمام وقت پول بده؟ این سیاستی هست که به خانه نشین شدن زنها ختم میشه.
ولی نکته جالب و شاید خجالت آورش ( حداقل برای ما) این بود که آخر میزگرد به این نتیجه رسیدن که پرزیدنت ایران از این حرفها که عملی نشده تا حالا زیاد زده. و احتمالا این هم یه جک اقتصادی سیاسی دیگه هست.
شرم آور نیست که ریس جمهور یه ممکلت - اصلا هر مملکتی- به عنوان یه راوی جکهای بزرگ شناخته بشه؟

اما نکته ای که برای همه جالب بود این بود که چه جوری یه دفعه سه روز تعطیلی خارج از برنامه میشه داشت تو کشوری و تکلیف اقتصاد و برنامه ریزی مردم و دولت چی میشه. این جکی بود که ظاهرا عملی شد.

این دفعه آنتونی حرف نزد ولی رادیوی ملی یه برنامه بیست دقیقه ای گذاشت که معلوم نبود چند میلیون دارن بهش گوش میدن. کاش همون آنتونی میومد من رو مسخره میکرد.


October 23, 2006

قصه دختری که میخواست رنگ عوض کند!

والا از یه سری دور وبری ها که پنهون نیست, از شما چه پنهون که ما در هفته گذشته خیلی سعی کردیم به خودمون و شکل و شمایلمون برسیم. عروسی بهانه ای داد دستمون که یادمون بیاد آدمیزاد به زیبایی هم احتیاج داره. این شد که من هپلی که پشم و پیلی ام گاهی به اندازه مادر آقای غیاث آبادی ( نگم که منظورم سرکار استوار دایی جان ناپلئون هست) میشه یه شب در میون سالن بودم.
جوونی و جهالت و البته قیمت خوب این اطاقک تن گیری ( !) سالن ورزشی دست به دست هم دادند تا ما یکی از ترسناک ترین اعمال زندگیمون رو انجام بدیم و پنج جلسه تن گیری مصنوعی بخریم.

این مجتمع آپارتمانی ما درسته که خوب داره ما رو میچاپه اما امکانات خیلی خوبی داره که از اون جمله هست چند تا استخر خیلی خوب. بنابراین من هیچ وقت تو تابستون احتیاج به این سالنهای مصنوعی نداشتم. زمستونها هم که ماشالله نه که کم سرمایی هستم تمام هیکلم پتو پیچه. همون چند ماه تابستون هست که هفته ای دو بار خوابیدن تو آخر هفته مشکل رو حل میکرد. القصه ...

شب قبل از اینکه برم زنگ زدم به خواهر جانم اطلاع بدم. ایشون هم نه کم نه زیاد گفت شنیدی چند وقت قبل یه خانومه توی یکی از این تختها سوخت و خاکستر شد؟ آخه از یه جایی آب رفت خورد به این سیم ها اونها اتصالی کردن...البته تو برو. خیلی خوبه..
ای کوفت. حالا نمیگفتی میمردی؟

یه ساعت بعد برادر جانم تشریف فرما شدن. " خاک تو سرت. اگه فاینال دستینشن رو میدیدی تا آخر عمرت تو سالن تن نمیرفتی. اگه بدونی چه جوری جزغاله میشد دختره..."
ممنونم برادر عزیزم.

این شد که وقتی ما صبح روز بعد کله سحر خروس خون رفتیم که بریم سالن, یه ماچ محکم گرفتیم از هانی خوابیده و همونجا تو دلم گفتم پدرت رو در میارم اگه من جزغاله شدم بری یه زن دیگه بگیری.
انالله و انا علیه راجعون خوانان بودم که اون آقاهه اومد بهم نشون داد کجا برم و چیکار بکنم. والله وقتی پول نداری و تن هم میخواهی نتیجه اش این میشه که به جای یه تخت درست حسابی میذارنت تو یه اطاقک نیم متری که دورتا دورش لامپهای سفید هست و تو باید اون تو هر چند دقیقه که میخواهی ( که نباید از دوازده دقیقه بیشتر بشه ظاهرا) همونجوری وایستی و عرق کنی. آقاهه میگفت این لامپها قدرتشون ده برابر خورشیده. یعنی دوازده دقیقه اون تو مثل دو ساعت زیر آفتاب خوابیدن هست.

ما عینک مخصوص گذاشتیم چشممون و دوتا دستگیره رو گرفتیم تا این لامپها روشن بشن. آقا ( و خانم) چشمتون روز بد نبینه...لامپها روشن شدن و ما تازه فهمیدیم کجا گیر کردیم. اون همه لامپ با یه حفاظ فلزی جلوشون و من بد بخت که مثل اعدامی ها اون وسط آویزون شده بودم به دوتا دستگیره... هفت دقیقه شده بود هفتاد دقیقه. من با هرکی که میشناختم خداحافظی کردم دیگه. جدا فکر میکردم این الان یه اتصالی چیزی میکنه و من اون تو میسوزم. از ترس باورتون نمیشه خودم رو جمع کرده بودم و مچاله شده بودم...

از شما هم غافل نبودم البته. گفتم الان اینها میبینن چند روزی اینجا آپدیت نمیشه شاید نگران بشن. بعد اونهایی که شماره ام رو دارن زنگ میزنن و آگه هانی یادش نرفته باشه موبایل رو شارژ کنه و چند روزی هم واسه کفن و دفن من مرخصی گرفته باشه به تلفن جواب میده و بعد یکی میاد مینویسه و کامنتهای خداحافظی و غم و من چقدر آدم خوبی بودم و چرا خوبان میمیرند و تازه فکر کردم شاید بلاگچین هم یک پرونده درست کرد از گزیده وبلاگهایی که در مرگ بلوط مطلب نوشته بودن. بعد آقای طراح که اسم رمز عبور وبلاگ رو داره میاد کامنتها رو پابلیش میکنه و از من به اسم استاد سخن و نوشتار - مخصوصا فارسی درست نوشتن- یاد میشه و از این عقدها...

سرگرم همین افکار مرگ و میر و شهرت بعد از مرگ و به خصوص فکر کردن به اینکه چرا ما باید بمیریم تا کشف بشیم بودم که یه دفعه لامپها خاموش شد و وقت تموم شد و من نمردم. نشد که مشهور بشم.

ولی جدا تموم اون هفته رو که هر روز صبح میرفتم تو اون اطاقک تمام وحشت مرگ جلوم بود. خود مرگ یه ور , مرگ در اثر سوختگی همه ور. البته خوب شاید بگید خوب وقتی اینقدر میترسیدی واسه چی میرفتی... اختیار دارید...من پول یه چیزی رو بدم و استفاده نکنم؟ شده بمیرم هم باید میرفتم.

در هر حال, الان لذت میبرم از این رنگ جدیدی که گرفتم...اما خوب مرگ در اثر جزغاله شدن وحشتناکه.


October 22, 2006

دوگانگی

یه ور قضیه:

من بچه شهرم. عاشق آسمانخراش و چراغ و نور و خیابون. مردمی که راه میرن و قهوه به دست خودشون رو به ایستگاه بعدی میرسونن. کافه های که صندلی هاشون کنار خیابونه. آبجوهایی که فقط بهشون لب میزنم و متنفرم از بوشون. زندگی یعنی لایی کشیدن بدون چراغ راهنما. یعنی سرت رو بالا گرفتن تا خوندن اسم یه برج. زندگی یعنی سرعت. یعنی مردم. من عاشق مردم هستم. عاشق بودن بینشون. عاشق نشستن تو یه کافه و تنها موکا خوردن و به بقیه نگاه کردن. دوست دارم لباس خوب بپوشم و برم تو خیابون. خرید کردن لذت بخشه. دیدن مارکها و تخمین زدن قیمت یه کیف هرچند زرده و پنیری اما من دوستش دارم. این زندگی منه. لذت میبرم از دیدن خودم تو ویترین مغازه ها. از تجسم خودم تو لباسها. از اون همه تجمل. از ماشینها. از اینکه بگم وای بنتلی رو دیدیّ! از بودن توی شهر و سرعت شهر حس زنده بودن بهم دست میده. فکر میکنم سطح زندگی آدم رو میکشه بالا. زنده میشم با دیدن شهر.

این ور قضیه:
این دو سه سالی که تو محیط ساکت و آرومی مثل این شهر زندگی کردم, آرامش محیط من رو هم آروم کرده. سکرمنتو شهر کوچیکی نیست. اصلا کوچیک نیست. اما پخشه. یعنی افقی گسترش پیدا کرده نه عمودی. چطور بگم که فلته؟ همه جا پر از درخت و خونه های بزرگ و سنجابه. همیشه پارکینگ داری. مردمش موقع رانندگی راهنمامیزنن. همیشه کسی هست که وقتی از فرعی به اصلی می پیچی بهت راه بده. وقتی توی یه مرکز خرید راه میری همه بهت لبخند میزنن. مهم نیست چی بپوشی - هرچند هیچ جا مهم نیست- اما راحتی وقتی مثل من همیشه با پیژامه میری خرید. مهم نیست سوتین بسته باشی یا نه. زندگی آرومه. به شدت آروم. آروم اما روون. دغدغه ترافیک و دیر رسیدن و کثیفی هوا رو نداری. آرامش میاره زندگی تو این شهر .

-------------------------------

هر وقت برای سفر یا حتی یه دیدار کوتا به شهری مثل لوس آنجلس میرم, هر دوتای این حس ها با هم قاطی میِشه. از طرفی یادم میاد که چقدر شهر رو دوست دارم و دلم برای زندگی شهری - از مدل تهران و لوس آنجلس - تنگ شده و از طرف دیگه لحظه شماری میکنم که برگردم به اینجا و آروم بشم. عجیبه . انگار برای هر دو ساخته شدم. سرعت زندگی اونجا همونقدر برام لذت بخشه که آرامش اینجا.
ولی فکر میکنم و میبینم آیا میتونم همه این حجم برنامه رو تو جایی مثل اونجا هم اداره کنم. که آیا اونجا اونقدر آزادی انتخاب و عمل دارم یا نه. میتونم ساعت پنج صبح بیدار باشم و دوازده که میخوابم بازهم یه ذره انرژی تو وجودم باقی مونده باشه؟ یا حتی خیلی ساده. اصلا مسافتها تو کلان شهری مثل اونجا به من این اجازه رو میده که به ورزش و کار و درس و خرید و خانواده همه با هم برسم؟ من الان از کارم که تعطیل میشم فقط چهل و پنج دقیقه اونهم تو اوج ترافیک اینجا باید رانندگی کنم که به دانشگاهم برسم یا بعد از کلاس فقط یه ربع طول میکشه برسم خونه. همیشه هم بین راه یه مغازه ای هست که من خریدم رو هم انجام بدم. اصلا میشه این برنامه رو تو کلان شهری مثل اونجا - حالا نه لزوما لوس آنجلس, بلکه هر کلان شهر دیگه ای مثل اون- اجرا کرد؟

باز هم حرف دل و عقله. وقتی اونجام دلم اونجا رو میخواد و وقتی برمیگردم عقلم میگه خودت فکر میکنی میشه؟ یه چیز دیگه ای هم بود. به وحید گفتم زندگی تو این جور جاها آدم رو مجبور میکه سطح خودش رو بکشه بالا. آدم رو زود تر جلو میبره.
وحید گفت این همون چشم و همچشمی میشه حتی اگه از نوع پنهانش باشه. تو مجبوری بیشتر کار کنی که بتونی خرج کرایه خونه و قسط ماشین و بقیه خرید ها رو بدی. اون وقت هم اولین چیزی که باید بزنی ازش درس خوندنت هست. خودت رو قانع میکنی که واحد کمتر برداری اما یه دفعه میبینی اونقدر گرفتار شدی که کلا فراموش کردی که چه باید بکنی.
وحید میگفت الان تو سکرمنتو نه برای تو مهمه که با ماشین سال نود و پنج بری سر کار و درست نه برای همکارات و دوستات. اما ببینم همین دو روزه چقدر حرف بنز و بی ام دبلیو رو شنیدی از دور و بری ها؟ این تجمل برای مایی که نداریم استرس میاره.
راست میگفت. اولا تحت هیچ شرایطی نمیتونم با جامعه ایرانی های لوس آنجلس قاطی بشم - مسلم هست که جمع نمیبندم. کلا جو رو میگم و میدونم که منظورم درک میشه- و دوم اینکه لزومی هم نمیبنم.

حرف زیاده. اما آخرش این میشه که همچنان سرزمین رویایی من برای زندگی میشه یه چیزی بین این دو تا. یا شاید هم تلفیق اینها. میشه یه خونه دو طبقه تو خیابون " مارینا" ی سن فرانسیسکو. جایی که رو به رو اقیانوس آرامه. یه ورش گلدن گیت و یه ور دیگه آلکاتراز. خیابون آرومی که دون تان رو میشه از پنجره پشتی دید و اقیانوس رو از پنجره جلویی.

( فقط یه توضیح کوچولو برای دوستانی که نمیدونن این هست که این منطقه به حدی گرون هست که هر ملیونری هم نمیتونه بره اونجا خونه بخره. قضیه شتر و این حرفاست دیگه.....)


October 19, 2006

عصبانی ام!

اگه نگم میترکم....

یکی از این فامیلهای خیلی نزدیک( شما بخونید یکی از خاله های محترم بنده) مرتب پیغام و گلایه میکرد که اینها به ما زنگ نمیزنن. اولا که من نمیدونم کجای تاریخ نوشته شده که کسایی که اینور هستن باید زنگ بزنن. کی گذاشته این قانون نانوشته رو؟ خوب. من وظیفه خودم دونستم گفتم چشم.
دیشب یه کارت تلفن آنلاین خریدم امروز تو راه اومدن زنگ زدم.

گلایه ها و شکایتها که تموم شد و ما هم از زنده بودنمون پشیمون شدیم اونقدر که عذر خواهی کردیم و گفتیم شرمنده و شما ببخشید و یه ذره سرمون شلوغ هست و از این حرفها. تموم مدت دلم میخواست بگم یعنی یه کارت تلفن خریدن اینقدر تو ایران سخت شده؟ اما نگفتم.

یه دفعه صاف صاف برمیگرده میگه: تو نمیخواهی بچه دار بشی؟ من یه لحظه موندم. این یکی از خصوصی ترین سوالهایی هست که میشه از کسی کرد. من به خاطر ندارم مامان یا بابا حتی یه بار به خودشون اجازه داده باشن در این مورد حرفی بزنن.
من یه لحظه ساکت میشم. حوصله توضیح همه فلسفه ام رو ندارم که بچه نمیخوام
آروم میگم. فعلا وقتش نیست. در گیریم.
نه چپ میره نه راست. یه دفعه بر میگرده به من میگه: میدونی. تو از اولش تنبل بودی. از تنبلیت هست که نمیخواهی زیر بار مسولیت بری. وگرنه مگه ما نداریم. پدر و مادرت چه گناهی کردن؟ اونها شاید دلشون بخواد. تو همیشه بهونه میاوردی که از زیر بار مسولیت در بری.

یه لحظه دهنم رو باز کردم بگم: حالا تو که دوتا داری چه.....نگفتم. هیچی نگفتم. آروم خندیدم و گفتم فکر نکنم به مامان و بابا ربطی داشته باشه که بخوان تو این جریان دخالت کنن. ( امیدوار بودم دیوار بفهمه منظورم رو)

هر طور بود سرو ته جریان رو هم آوردم و خداحافظی کردم.

خیلی حرفش سنگین بود. درسته حرف مردم رو به هیچ جام نمیگیرم اما اینکه بشنوم تنبل هستم ...یه ذره زور داشت..یعنی بیشتر از یه ذره....
عوضی.

پی نوشت: ببینید. اینکه از خانومی بپرسن بچه داری یا اینکه برنامه ای برای بچه دارشدن داری چیز نویی نیست و اصلا هم نمیشه گفت به ایرانی بودن بر میگرده. من نود درصد همکارهام خانم هستن. سالی یکی دوبار هم واسه بچه های تازه بدنیا اومدشون مهمونی یا به قول اینجایی ها بی بی شاور میگیریم. همیشه هم به شوخی میگن نوبت بعدی مال لواست. یا ازم میپرسن برنامه ای داری یا نه. من تا اینجای قضیه برام عادی بود. چون جواب حاضر و آماده ام برای همه این هست که با این وضع کار و دانشگاه نمیشه. اما شنیدن اینکه من به خاطر تنبلی از زیر بار چیزی که مسولیت اسمش رو گذاشتن - که به نظرم خیلی بی خود هست- در میرم برام یه ذره سنگین بود.

پی نوشت دو: با مادرم صحبت کردم. آرومم کرد. حرفاش خیلی خوب بود.


October 18, 2006

نژاد نزد ایرانیان است و بس!

به سایه عزیز:

از ایرانی نژاد پرست تر ندیدم. ندیدم . فکر نکنم حتی هیتلر هم اینقدر نژاد پرست بود.

--------------------------------

مکزیکی ها رو باید کشت. باید همه رو انداخت بیرون. این کشور با این همه مهاجر گرفتنش آخر به جهنم میره. میدونی هر سال چقدر مهاجر غیر قانونی از مکزیک میاد؟

وای . تو محله سیاه پوستها کار میکنی؟ همشون دزدن. اصلا سیاه آدم نداریم. همه از دولت پول میگیرن بخورن و چاق بشن. مواظب باش رفت و آمد میکنی.

همکارهای روس همه دو به هم زن هستن. فقط دنبال این هستن که زیر آبت رو پیش رییس بزنن. به روس اعتماد نکنی ها؟ آخرش میذارن میرن.

این آسیایی ها آخرش همه امریکا رو میگیرن.آخه آدمی که خرچنگ و ماهی زنده بخوره مگه عقل سالم داره؟ با اون زبونهای عجق وجقشون. هیچی هم حالیشون نیست. اصلا نمیتونن انگلیسی حرف بزنن.

هندی خسیسه. بو گند میده. اینها برن همونجا گاو بپرستن. خدا نذاره...من یه کارفرما هندی داشتم....

آخه بدبخت. تو که دیگه افغانی هستی چی میگی؟ مردم نمیدونن شما افغانی ها چه عمله هایی هستین تو کشور ما.. مرتیکه آدم شده به من میگه این کار رو بکن اون کار رو نکن.شما رو آخه کی راه میده اینجا.

این سفیدها که آدم نیستن. اصلا معلوم نیست هرکدوم با چند نفر هستن. همشون هم تراش هستن. نژاد پرستن.

عرب سوسمارخور. آخه به خاطر اینهاست که ما باید هر روز اینجا حرف بشنویم. حالا فکر میکنه پولدار هست آدمه؟ من نمیفهمم چرا همه عربها رو بعد از یازده سپتامبر بیرون نکردن از این مملکت.

نه بابا. اون اومده اینجا مسیحی شده. آدمی که از مذهبش بگذره دیگه معلومه...

نه بابا. اینها خدا رو نمیپرستن. یه چیزی دارن مثل بت تو خونشون.

---------------------

و چقدر این دیالوگها آشنا و آشنا تر میشه تو این مملکت. خیلی اذیتم میکنه. بحث هم نمیشه کرد. چیزی که تو فکر و باور کسی هست رو نمیشه عوض کرد...دوست ندارم ملیت داشته باشم. هیچ ملیتی.


عنوان ندارد!

هفته خیلی شلوغی رو میگذرونم.

آخر هفته به اضافه جمعه برای شرکت تو یه مراسم عروسی داریم سه روز میریم جنوب کالیفرنیا. آقای داماد از بستگان مادرم هستند که من اصلا ندیدمشون و عروس خانم رو هم به همچنین. اما خوب . فکر کردیم حالا که دعوت کردند بریم و یه ذره روحیه عوض بشه. تکاپوی عروسی هم همیشه خوبه. خرید و رنگ عوض کردن و مدام تو آینه ور انداز کردن .

به محض اینکه برگردم سه تا امتحان میان ترم دارم. سه روز پشت هم. دارم سعی میکنم یه سری یادداشت بردارم که تو راه رفت و برگشت بخونم اما فکر نکنم عملی بشه.

این سری شش نفر تو کلاس " کلوپ کاریابی" دارم. دو نفرشون تا حالا استخدام شدن. یه نفر رفته به کلاس زبان. چون اصلا انگلیسی نمیتونست صحبت کنه. یه نفر دوتا مصاحبه گرفته و امیدوارم استخدام بشه و با دونفر دیگه هم باید باز کار کرد. یکی شون کاملا معلومه که دنبال بهانه هست و نمیخواد کار بگیره.
هر دوتا دوتا خانوم هستن که از من چند سالی جوونترن. یکی سه تا و یکی دیگه دوتا بچه داره. هیچ وقت هم حرفی از پدر بچه ها نمیزنن. اما حس میکنم یکیشون داره اذیت میشه. فکر کنم دوست پسرش اذیتش میکنه. اما اونقدری هم با من راحت نیست که بیاد و حرف بزنه. نگران بچه هاش و مقرری دولتی اش هم هست.

تب انتخابات هم داره داغ تر میشه. به نظر شما باید باور کرد درست تو هفته ای که جمهوری خواهان اون همه گند کاری بالا آوردن , یه دفعه کره شمالی هم باید بیاد دوتا آزمایش هسته ای بکنه و مردم نگران بشن که الان اینها میخوان به ما حمله کنن؟ به طرز عجیبی وقایع خنده دار به نظر میرسه. چرا نباید باور کرد که دست همه تو یه کاسه هست؟

اینروزها عجیب یک حس بی ادبی مفرط پیدا کردم ک بپیچم جلوی این ماشینهایی که شعارهای طرفداری جنگ رو نوشتن و انگشت وسط رو به نشانه احترام بالا ببرم براشون. دیروز تو لاین سوم سمت راستم یه ماشین دیدم که رو شیشه پشتش بزرگ نوشته بود" از سربازان و ریس جمهور شجاعمان در جنگ ضد ترور حمایت میکنیم". آرتیست بازی در آوردم و بهش رسیدم. اما بعد دیدم یه خانم خیلی مسن پشت فرمون هست. فحش حواله کردم اما دیگه روم نشد انگشت مبارک رو بالا بگیرم.

چقدر زندگی با بلاگ رولینگ قشنگتره ها!!!


October 16, 2006

تست

یک دو سه...صدا میاد؟...یک دو سه....بلاگ رولینگ تست میشه.....


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


معجون اول هفته

۱. سیما که گفت دیگه شاید ننویسه دلم گرفت. نوشته هاش برای من خیلی خوب بود. با خیلی هاش موافق نبودم اما خیلی مطلب یاد میگرفتم همیشه ازش. کاشکی نمیگفت که دیگه وبلاگ هم نمی خونه. هرچند برای تمرکز روی تزش شاید لازم باشه. در هر حال سیما جان هرچند شاید نخونی اینجا رو اما مرسی برای همه نوشته های این چند ساله.

۲. پدرام هم که رفت تمرکزش رو بذاره واسه نوشتن داستانهاش. ما رو بی نصیب گذاشت از وبلاگش. دلم خیلی گرفت نوشته آخرش رو خوندم. اما احترام میذارم به نظرش. امیدوارم زودتر برگرده. ما مگه چند تا ناتور داریم؟

۳. مریم هم ظاهرا درگیر یه جنگ داخلی هست. کی که نباشه. مریم جان زودتر برگرد. نقدهای تو همیشه محکم بود. لذت میبردم از قدرت نوشته هات. پیروز باشی.

۴. به رادیو زمانه گوش نمیکنم. به هزار و یک دلیلی که برای خودم دارم و وقت نداشتن جزو اونها نیست. اما وقایع وبلاگیه- نه تمام کلاغستون رو البته -که محمود الدوله فرجامی می نویسه رو دوست دارم. خیلی جالب هست که نوشته های وبلاگی که مال عصر ما و تکنولوژی هست رو با زبان نمیدونم چند صد سال قبل مینویسه. صداش هم که انگار مخصوص این کار هست. امیدوارم به بقیه بخشهای رادیو زمانه هم سرایت کنه این همه خوب نوشتن.

۵. ممنونم بابت محبت هاتون در رابطه با پست قبلی. بلاگ رولینگ همچنان خر هست. من رو حرف خودم هستم.

۶. این مریم خانم هم برای دکترا رفت اسپانیا. من یکی از بزرگترین آرزوهام این هست که یه بازی بارسلونا رو تو نیوکمپ ببینم. امیدوارم مریم برامون بیشتر از جامعه جدید بنویسه. از دکتراش که میخواد تو مطالعات زنان بگیره و همه چیزهای نویی که میبینه. امیدوار هم هستم که کمتر خود سانسوری کنه حالا . ( وقتی میبینم اینقدر بچه ها مطالعات زنان رو جدی میگیره ذوق مرگ میشم. استادهای آینده دانشگاه همین ها هستن دیگه)

لیلا هم مینویسه از کلاسهاش تو انگلستان. برای من خیلی جالب هستن.

۷. مریم گلی جان! کی هست که نکشیده باشه؟ به شدت صحبتهای اخیر شما درک و تایید میشه.

۸. کیوان هم اینور آبی شدها! اونهم کلی امریکایی. تکزاس! نوشته های کیوان آدم رو میبرد دقیقا تو خود ترافیک و دود و دم تهران. آدم فکر میکرد خودش اونجاست و داره فحش میده. امیدوارم خودش و خانمش موفق باشن و دوره دپرسشون زیاد طول نکشه ( چون در هر حال دوره اش رو خواهند داشت)

۹. انوشه انصاری و اپرا ( لینک از وبلاگ سیاه خان سکسی کش رفته شد).

۱۰. جادی و خانمش در حال اروپا گردی هستن! فعلا که ظاهرا یه کلاب راکر و هوی متال دیدن هنوز تو شوک هستن. خوش بگذره . جای ما هم خالی.


۱۱. کلی وبلاگ دیگه هم خوندم. الان یادم نیست بنویسم در موردشون. اما اضافه میکنم بعدا.

۱۲. به نظر شما چه جوری میشه با سه تا آدمی که نمی خوان کار پیدا کنن سر و کله زد و کار براشون پیدا کرد؟ سخته .

۱۳.به کسی که دو صفحه برای من در مورد فیلم " همه مردان ریس جمهور" مطلب بده ( فارسی هم باشه اشکال نداره) یک جایزه نقدی نفیس تعلق میگیره. ( خالی بستم. اما اگه چیزی پیدا کردین بگید. یکی نیست بگه نمیتونی مرض داری قول میدی به طرف؟)

۱۴. کلی مطلب دیگه هم دارم که بنویسم. این هفته بابا اینها یه مهمون عزیز دارن. دایی صداش میکنم که مثل بابای دومم هست. پنج ساله ندیدمشون. ( هرچند فکر نمیکنم این هفته هم باز وقتی بشه که برم اونجا) . حالا ببینم چی میشه.

۱۵. فکر نمیکنم بورژوا ها و مرفهین بی درد و روشنفکران بی غم نان ساعت پنج صبح بیدار شن و صبحانه رو تو ماشین بخورن و شبهاساعت دوازده از خستگی با کفش برن تو تخت.

۱۶. شرمنده میشم وقتی کسی ازم در مورد شرایط تحصیل و اقامت و درخواست برای دانشگاههای اینجا میپرسه. من نه خودم از این طریق اومدم و نه با سازمانهایی کار کردم که به دانشجویان اونهم از ایران در این مورد کمک کنن. کاشکی این وبسایت انار زود تر آماده بشه و مرجعی باشه برای کسانی که به نحوی میخوان خارج از ایران به تحصیلاتشون ادامه بدن.

۱۷. سه تا مطلب دیگه هم هست که هر کدوم خودشون یه پست میشن. مینویسم سر فرصت.

۱۸. یه چیزه دیگه یادم اومد. لگو ماهی از خواننده های وبلاگش خواسته که به طرح پیشنهادی اش برای یه مسابقه رای بدن. من رای دادم. نمیدونم هنوز فرصت هست یا نه. اما شما هم ببینید اگه از سیمرغش خوشتون اومد رای بدید.


October 13, 2006

زندگی بدون بلاگ رولینگ و یک اعتراف بزرگ

من اصولا هر روز چیزی دارم که بنویسم. همین سر کار من پر از سوژه هست. ولی خوب این دو سه روز, یه متنی رو که اونهم جدید نبود فقط پست کردم.
هی دختر. خودت رو گول نزن. میدونی که بلاگرولینگ خر شده و کار نمیکنه. میدونی که کسی خبر دار نمیشه که نوشتی و کسی نمیاد اینجا....دست و دلت به نوشتن نمیره. خودمونیم دیگه . مگه غیر از اینه؟
من که وبلاگ نویس تازه کارم. این دفعه اولی هست که در عمر وبلاگ نویسی من همچین چیزی شده اما عجیب همه جا ساکت شده ها. مگه نه؟ انگاری همه یه جوری دلمون نمیاد بنویسیم. راستش رو بگید دیگه؟ دست بلوط که واسه من رو شد.
انگاری همه رفتن مسافرتی, یا به قول سرزمین رویایی برق شهر قطعه
... چیزه....یعنی ها...

من وبلاگستان رو دوست دارم. شما ها رو هم همینطور. همین. تو دلم بود. خواستم بگم. کاشکی برق زودتر بیاد....


October 12, 2006

یه عکس, یه اطاق, یه زندگی خاطره

khooneh.jpg


انقلاب که شد, همسایه های چهل ساله شدن دشمن. زمینهاشون رو گرفتن. گندمها رو سوزوندن. همینطور اون خونه ای که
میگن یه حیاط بزرگ داشت با ستونهای بلند سفید. به حیوونها هم رحم نکردن. عمه کوچیکه میگه هنوز یه وقتهایی بوی جزغاله حیوونها رو یادش میاد.
همه چی رو که سوزندن, گفتن برید. بیست سال سروری کرده بودن. حالا کجا برن گدایی؟ بابابزرگ که نمیتونست نگاهش به دست بچه هاش باشه. بابا اون موقع تهران بود. با بقیه عموها میان که کاری بکنن. کسی حرف نمیزنه. همه گریه میکنن. حتی بابابزرگ. مامان بزرگ زیبام نواجش میخونه.
براشون یه خونه پیدا میکنن. خونه که نبود. سه تا اطاق خرابه بود که به هم چسبیده بود. اما یه حیاط بزرگ داشت که اون موقع مخروبه بود. با یه چاه وسط حیاط. ترس همه جا بود.

وقت نشا شد و بعدها عمه میگفت که چقدر اون سال گریه بابابزرگ رو دیده بود. اون سه تا اطاق خرابه شد خونه اونها. یه اطاق شد آشپزخونه. یکی شد هال و پذیرایی و اطاق خواب همه باهم. یکی دیگه هم همون انباری موند. باغ طول کشید تا آباد بشه. چند سالی طول کشید. اماخونه هر سال رنگ میشد. میخواستن به یاد همون خونه بزرگ سفید که هر مهمونی اون تو یه اطاق داشت واسه خودش, دیوارها رو سفید و سقف رو آبی نگه دارن. هنوز خونه اون رنگیه.

اون دوتا اطاق و یه انباری شد تمام خاطرات دوران نوجوانی و بعدها مامن بلوغم. سالهای نوجونی که شمال بودیم, همه جمعه ها اونجا جمع میشدیم. من همیشه از کتابخونه ممنوعه عمو علی یه کتابی داشتم که برم تو انباری خودم رو ساعتها قایم کنم و مشغول. ظهرها مامان بزرگ زیبام مرغ میکشت برای همه. دلم برای اون انگور یاقوتی ها و خرمالو ها پرتقالها تنگ شده. سالهاست خودم چیزی رو از رو درختی نچیدم.

یه سفره بزرگ میانداختیم. یادمه سفرشون نایلونی بود. با گلهای سبز و سفید. مامان بزرگ زیبام چینی گل سرخی هاش رو در میاورد . بابابزرگ یوسفم یه قاشق مخصوص داشت. نمیدونست وقتهایی که تو باغه چقدر ما بچه ها سر برداشتن اون قاشق دعوامون میشه. اسمش بود قاشق بابابزرگ. تا مینشست سر سفره شروع میکرد با قاشق و چنگال به بشقاب چینی ها زدن . مامان بزرگم عصبانی میشد. سرش داد میزد و ما میخندیدیم. بعد تا غذا بیاد بابا بزرگ میگفت هرکی شیش بار بگه "
دیشب شب و امشب شب و در شهر شام آشوب شد, شیشگر شاشید و شاشش ششصد و شش شیشه شد" بهش جایزه میده. ما همه امتحان میکردیم اما وسط اون همه شاش گم میشدیم.
دلم از اون قورمه سبزی ها با سبزی محلی تازه میخواد. دلم اون نیمکت چوبی رو میخواد که با عمو علی در مورد چپ حرف بزنیم و من تو دلم براش دلم بسوزه که برای خرجی خونه مجبور بره کار کنه و نمیتونه هرچی کتاب که دلش میخواد بخره.

یه درخت گردوی عظیم هم داشتن تو حیاطشون. پاییز که میشد من غصه دار میشدم که این چه قانونی هست که میگه هرچی از درخت که رفت خونه همسایه سهم اونهاست. مامان بزرگ زیبام میگفت: تو اینهمه رو بخور. اگه نترکیدی من میرم بازم میخرم برات. اما گردوی خریدنی که خوشمزه نیست. گردویی خوشمزه هست که برای خوردنش دستت سیاه بشه.

دیگه تهران که موندگار شدیم نمیشد هر هفته جمعه ها بریم اونجا. شاید هر ماه یا هر دوماه. بابابزرگ یوسفم دیگه نمیشنوه اما سرو صدای با قاشق به بشقاق چینی زدنها هنوز ادامه داشت.

محال بود هر جا که هستم یه هفته قبل تحویل سال خودم رو نرسونم اونجا. محل اعتکاف اسفند من بود. اونجا بود که یه دفتر یادداشت نو میگرفتم و برای شاید ده سال روز آخر سال دفتر قبلی ام رو میسوزوندم.
خودم باید بودم که تو گردگیری کمک میکردم. هر چند همه چی اونقدر تمییز بود همیشه که به گردگیری من شلخته احتیاجی نداشت. من با اون خونه سفید با سقف آبی, من با اون سه تا اطاق بزرگ شدم.

دلم براشون تنگ شده. این عکس رو که دیدم تو عکسهای روتوش باشی یه دفعه قلبم اومد تو دهنم. اون خونه. اون دیوارها اون حیاط. اون همه خاطره. اون در کوچیک قهوه ای. اون آیفونی که اون سالهای آخر گذاشته بودن و من بدم میومد ازش.
اون همه فال حافظ. اون سعدی خوندنهای بابابزرگم. اون بخاری هیزمی داغ. اون همه روح بازی ما واسه ترسوندن منا وقتی میره دستشویی, اون طاقچه که روش هفت سین میذاشتم, اون تلویزونی که میگفتم یه روز میزنم میشکونمش, اون آواز خوندن بابابزرگم با انجز انجزه تلوزیون. اون درخت گردو. اون با بنفشه اومدن تو خونه وقتی سال تحویل میشد. اون همه دعوا واسه اینکه کی سال رو تحویل کنه.....

دلم داره میترکه. لعنت به این زندگی. لعنت. خجالت میکشم هر وقت زنگ میزنم و مامان بزرگم میگه نذارید من بمیرم و بعد بیایید.

تو رو خدا سالم بمونید. همیشه سالم بمونید. بازم میبینیم هم دیگه رو . مگه نه؟

( پی نوشت: این متن رو هفته قبل نوشته بودم. همون شبی که این عکس رو دیدم. نمیخواستم منتشرش کنم. اما دیدم حسم بوده. باید گفت. احترام بذاریم به حس هامون)


October 10, 2006

چارلز دیکنز و من و بغض و تو

ساعت شش و نیم و من توی کتابخونه نشستم که درس بخونم واسه امتحانی که ساعت هفت دارم. عصر اندیشه و روشنگری دو فصل به اضافه کاندید اثر ولتر. غیر از کاندید که هنوز بازش نکردم کلا, مونده بخش موسیقی قرن هفده و هجده. من کلا از موسیقی کلاسیک هیچی نمیدونم همینطور از موسیقی مدرن و راک و رپ وجاز و بلوز.

تابلوی آقای چارلز دیکنز پر به دست گرفته روبروم هست. بالای بخش مجله های " تفریحات آقایون". گاهگاهی کسی میاد و یکی از این مجله ها رو که رو جلدشون عکس خانومهایی با اون مدل سینه های گرد گرد گرد هست رو بر میداره و میره. نمیدونم آقای دیکنز رو جای خوبی قرار دادن یا نه. تصویری که ما از قصه های سیاه و ابری و تنگ و تاریک لندنی و الیورتویستی از آقای دیکنز داریم خیلی جور نیست با این بخش " تفریحات آقایان". در هر حال مطمنم الان آقای دیکنز با اون پر متعجبانه به این تایپ کردن من نگاه میکنه و شاید هم بگه " جل الخالق .این چرا انگشتش رو هی به جوهر نمیزنه؟"

امروز بالاخره تصمیم نهایی ام رو گرفتم در مورد انتقال. سال دیگه رو هم صبر میکنم. تصمیمی هست که فکر میکنم عقلانی تر هست. امروز یه نمایشگاهی ( سمینار, میز گرد آزاد؟ نمیدونم Fair رو چی درست تر میشه ترجمه کرد) بود. برای دانشجوهای انتقالی . تقریبا از همه دانشگاهای دولتی و خصوصی ایالت جمع بودن. با خیلی ها حرف زدم. سعی کردم این دیوار ذهنی رو که ساختم فقط برای یه دانشگاه بشکنم و ببینم شانس دیگه ای هست که با واحد های همین یه سال بتونم Uper Division برم یا نه. هیچ کدوم از مشاورین این رو پیشنهاد نکردن. به عقیده همه بهترین کار اینه که این شصت واحد رو اینجا تموم کنم و شصت واحد بعدی رو تو دانشگاه مقصد. هم ارزونتره هم معدل رو بهتر میشه نگه داشت و هم شاید برای من تازه کار راحت تر باشه یاد گیری.

زور که نمیشه زد. الکی هم که نمیخوام فقط برم جلو. نمیخوام این همه که خوندم باز برم Lower Division بشینم و پول الکی هم بدم. دیگه به در و دیوار زدن هم فایده نداره. مسیری هست که باید طی بشه. به قول دوستی مهاجرت هست و همه تبعات ندونستن های و راهنمای خوب نداشتن های سالهای اول.

شاید اگه از کارم استعفا بدم یه بیست و چند تا واحد ترم بعد و تابستون بردارم بشه ....اما خوب. این چیزی نیست که ته دلم بخوام. کارم رو دوست دارم. با اونکه خسته کننده هست. با اونکه همیشه عذاب وجدان دارم که موقع کار درس میخونم و مقاله مینویسم اما خوب واقعا فهمیدم که خیلی چیزها و ارتباطات رو یاد میگرم که کتابها شاید سخت تر بهم بدن.

هی سکرمنتو سبز ساکت پر سنجاب!! موندم یه دو سال دیگه ظاهرا ور دلت. هم تو باید تحمل کنی و هم من. یه ذره شاید نسبت بهت مهربون تر شدم. حالا ببینم چی میشه.

کاندید همونی بود که میخواست مدینه فاضله رو پیدا کنه و وقتی پیدا کرد توش نموند؟ فکر کنم سالها قبل - یعنی دوره نوجونی شاید- خوندمش اما الان هیچی یادم نیست. روح تمام نویسندگان و موسیقدانان و هنرمندان رنسانس به بعد رو من تو بهشت میلرزونم و استخونهاشون رو اینجا توی قبر - البته اگه استخونی مونده باشه- با این وضع تاریخ هنر و هیومنیتی خوندنم.
تعریف کردم اون دفعه بدون اینکه لای کتاب دکتر فاوست و اون کتاب مارلو -که فکر کنم فارسی اش بشه ریاکار یا همچین چیزایی - رو باز کنم و فقط با اتکا به حافظه و اطلاعاتی که خودم هم نمیدونم از کجا بود و کی رفته بود تو مغزم , یه صفحه مطلب نوشتم که کدوم از کدوم خطرناک تر بوده و آخرش هم استادمون بهم نمره کامل داد و نوشت: چه دیدگاه جالب و ویژه ای" ؟
این قدرت تخیل باید بدرد بخوره یا نه؟ خودم بگردم.

من برم تا روح و جسد و شاید هم زنده خیلی از فارسی زبانها رو با این وضع نوشتنم بیشتر نلرزوندم.


پی نوشت خصوصی برای تو:
آخ که چقدر حرف زدن با تو - حتی اگه قاچاقی با تلفن سرکارت باشه و هم همش ده دقیقه بیشتر طول نکشه- آرامش بخشه دیوونه. من هم میدونم. من هم میدونم تا وقتی دوتایی سالمیم و با هم بقیه چیزها به درک. حل میشه. میدونم.

میدونی! امروز عصر به جایی اینکه خانوم کارمند دامن پوشیده کفش تق تقی باشم , یه دانشجوی عاشق پیشه ام که با بغض دلش میخواد بشینه و برات شعر بگه. بغلت رو وا میکنی برای این دانشجوی تنبل اما عاشق؟


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


از این که اینجا بوی پیاز داغ گرفته جدا شرمنده ام.

جدی میگم.
این بحث رو با این دید شروع کردم که با توجه به این سیل مهاجرت یه اخطاری باشه برای تازه واردین که اشتباهاتی رو که حداقل من داشتم و هزینه زیادی هم صرف جبرانشون شد تکرار نکنن. اما حرف که به درازا بکشه و نویسنده هم ناشی باشه این میشه که الان وقتی بلوط رو باز میکنم بوی پیاز داغ همه تنم رو میگیره. واقعیتش برای منی که حتی تو عمرم یه بار هم قورمه سبزی درست نکردم و دیگه حداکثر آشپزی ام یه غذای یه ربع بیست دقیقه ای واسه وحیده - چون اگه بیشتر از اون طول بکشه روی گاز خوابم میبره- اینها یه ذره زیاد بود.
دید جامعه شناسانه ما تبدیل به آشپزی شد . همینه که من هنوز در حسرت یه مدرسه آندر گراد - باور کنید نمیدونم فارسی اش چی میشه. ایران ما به لیسانس دارش هم میگفتیم مهندس- موندم.

مرسی از همه که اینقدر علاقه نشون دادن و همراهی کردن. از بنفشه, سایه , مامان غزل عزیز, دکی گوشزدی, خورشید خانم ,سوسکی خوبم, پریسا و مرجان و همه خوبهای دیگه . کلی دوست خوب هم پیدا شد تو این وسط راه.

در هر حال فکر کنم همه حرفهایی هم که باید در قسمت آخر گفته میشد تو کامنتها و قسمتهای قبلی گفته شد و نمیخوام تکرار مکررات کنم. به دوستانی هم که من رو با یه متخصص تغذیه یا ورزش یا دکتر! اشتباه گرفتن , من هیچ کدوم اینها نیستم. تو رو خدا اینجا رو از اینی که هست زرد تر نکنید.

همه اینها هم وقتی باید اتفاق بیافته که من میخوام به وبلاگم جدی تر نگاه کنم و مصمم تر بنویسم.
سرم یه ذره شلوغه. برنامه ای که من مسولش هستم و از طرف اداره کمکهای مردمی ارایه میشه وضعیت خیلی ثابتی نداره. از بودجه سازمان داره روز به روز کمتر میشه و کلا شاید این برنامه قطع بشه. من هم که واسه یه جای غیر دولتی کار میکنم و اینها هم پولشون از همین برنامه های تامین میشه که سازمانها بهشون میدن. هیچ چی هم بدتر از این نیست که آدم امنیت شغلی نداشته باشه. البته این قرداد تا سال دیگه تابستون ادامه داره اما خوب وقتی پول نباشه قرارداد هم بی معنی هست.

شاگردام اومدن. من برم.

امیدوارم هیچکی رنجیده نشه ازم. همتون ماه هستید به خدا. فقط این آدم من نبودم. همین. محتاجیم به انرژی !


October 9, 2006

مهاجرت و پدیده اضافه وزن - قسمت پنجم: چه کنیم که اضافه وزن پیدا نکنیم اگه هنوز تو اول راهیم؟

اول از همه معذرت میخوام که این مطلب اینقدر طولانی شد. میدونم خیلی ها منتظرن ببین اصلا راه حلی هست یا نه. ولی خوب همونطور هم که تو قسمت اول گفتم این مسله ای هست که شاید کسانی که قصد مهاجرت دارن و یا تازه دارن باهاش درگیر میشن باید بدونن. که علاج واقعه ناخواسته رو قبل از وقوع بکنن.

یه مسله دیگه ای رو هم که از قسمت اول میخواستم بگم این هست که خودتون رو بشناسید . خیلی ها از تپل شدن و حتی چاق شدن لذت میبرن. من یه دوستی دارم که میگه من به عنوان یه مادر باید چاق باشم. یه پسری رو میشناسم که میگه شکم من نشونه مردونگی من هست! یه دوست امریکایی دارم که میگه مرد امریکایی باید صدو پنجاه کیلو باشه کم کم. خوب . سالم باشید و با خودتون حال کنید. جدی میگم. مهم فقط و فقط خود شما هستید. من هانی ام رو میبینم که با رسیدن بوی چلو کباب بهش دین و ایمونش رو از دست میده.( و خدا رو شکر چاق هم نمیشه) . من هیچ وقت این لذت رو نمیگیرم ازش. مهم فقط و فقط خودتون هستید. هیچ رل مادلی هم نزارید. هیکل این هنرپیشه ها و مدل ها به نظر من اصلا طبیعی نیست. آخه چطور یه زن بیست و چند ساله میتونه چهل کیلو باشه و سالم ؟
در ضمن استخون بندی و کلا فرم بدن خانوادگی تون رو بدونید چی هست و توقع زیادی نداشته باشید. من میدونم همه خانواده پدری من لگنهای پهنی دارن. من هرچی چربی بسوزنم دیگه با فرم استخون که نمیتونم مبارزه کنم.
اما اگه دیدید از خودتون لذت نمیبرید و هیچ جوری هم نمیتونید خودتون رو قانع کنید بهتره که فکری بکنید تا دیر تر نشده.
در هر حال ما داریم کار میکنیم و درس میخونیم که در درجه اول خودمون از زندگی لذت ببریم دیگه. چه فایده داره اگه خونه چند میلیونی و سه تا دکترا ( البته اگه اینها رو معیار موفقیت بدونیم) داشته باشیم اما دلمون نخواد تو آینه به هیکل خودمون نگاه کنیم؟ که از برهنه شدن خودمون تو اطاق خواب لذت نبریم؟

- بدن خودتون رو بشناسید. اگه اونقدر خوش شانس بودید که تو این مملکت بیمه پزشکی داشتید و تونستید یه دکتر داشته باشید ازش بپرسید که وزن سالم برای شما چی هست. تاکید میکنم وزنی که تو اون سالم هستید. من زنم. بیست و پنج سالمه و قدم اگه درست یادم مونده باشه صدو شصت و شش هفت باید باشه. خوب دکترا میگن که وزن من از پنجاه و چهار تا شصت و پنج اگه باشه من سالم هستم. اگه کمتر یا بیشتر باشه باید فکری بکنم. این رابطه رو بدونید که زنگ خطر کنار گوشتون باشه.

- از دکتر درجه کالری رو که باید تو یه روز به بدنتون برسه رو بپرسید. رژیم غذایی میتونه هزار و دویست هزار و پونصد یا دوهزار باشه. - معمولا بیشتر از دوهزار توصیه نمیشه- و همونطوری که قبلا گفتم بهترین نسبت اینه که به ازای هر صد کالری سه گرم چربی بخورید. سدیم و کربو هیدرات هم هرچی کمتر بهتر.

- دقت کنید که من یه متخصص تغذیه نیستم. حرفهایی رو که متخصصین به من زدن بازگو میکنم. بهترین مرجع همیشه دکترتون هست.

- وقت نیست. قبول دارم. به خدا قبول دارم. شاید فشردگی برنامه ای رو که الان خود من دارم در حد تصور هیچ کدوم از همدوره های دیگه ام نباشه. اما خوب. کاری نمیشه کرد. تصمیمی هست که گرفتم . نمیشه به خاطر رسیدن به هدفهام از خودم. از رضایتم از سلامتی ام بزنم . این رو یادتون باشه که همه این دویدن ها برای اینه که از زندگی راضی باشید.

- تو خونه وقت غذا درست کردن ندارید؟ قبول دارم. من خودم شاید هفته ای دوبار هم تو خونه غذا درست نکنم. اما خوب برای خرید که میشه وقت گذاشت و البته باید وقت گذاشت. خود من به طور مطلق همه سه وعده غذا رو از بیرون میخرم. هم برام ارزونتر تموم میشه , هم میدونم چی دارم میخورم هم وقتی رو که برای آشپزی ندارم جبران میکنه.
تو تمام فروشگها بخشی هست به اسم شام وناهار یخ زده. خوب. درست. به خوشمزگی غذای داغ و تازه نیست. اما چاره این بی وقتی مگه غیر از اینه؟

خیلی راحت یه مافین برای صبحانه بگیرید که صد کالری بیشتر نداشته باشه. ( توی آلبرتسون میتونید پیداشون کنید) ساعت ده یه لیوان ماست میوه ای بدون چربی بخورید. ( که چهل سنت هم بیشتر نیست). ناهار رو غذایی رو بگیرید که تا دویست و پنجاه کالری داشته باشه و چربی اش هم متناسب باشه.( مثلا تا جایی که من میدونم این هفته غذاهای سوت بیچ دایت یه حراجی داشت که پنج سرو غذا رو میداد ده دلار. به نسبت پنج بار بیرون غذا خوردن نمی صرفه؟ برای شام هم همینطور. خوراکی های این وسط رو هم تنظیم کنید. من خودم کسی نیستم که بدون کافین زنده بمونم. خیلی ها میگن سودا حتی رژیمی اش رو هم نخورید. من نمیتونم. دیگه با خودتون.

من دیگه هر چقدر کار داشته باشم هر شب یه ظرف سالاد رو درست میکنم هم برای شام هم برای ناهار فردا. خیلی ساده و تکراری. کاهو گوجه و فلفل دلمه ای سبز. نگیرید اونقدر رنچ نرزید که دیگه اثر همه کم غذا خوردن بره. چون وعده های غذایی کوچیک میشه سالاد کمک میکنه به گول زدن شکمتون. وگرنه اگه قرار باشه اول یه کاسه سالاد رو بخورید و بعد یه دیس پلو لطف کنید سالاد رو نخورید.
قهوه رو اگه تو خونه درست کنید هم تو پولش صرفه جویی کردید و هم میتونید کرم بدون چربی توش بریزید. از این فلاسک کوچیکها بگیرید و بذارید تو ماشین. صرفه جویی بزرگی هست. جدی میگم.
حواستون به میوه ها هم باشه. قرار نیست هرچی دلتون میخواد بخورید و بگید میوه هست. میوه ها شکر وکالری زیاد دارن. یه دونه همراه صبحانه و یه دونه هم بعد از ظهر. البته یه سری میوه هستن که هرچی بخورید اشکال نداره. باید یه لیست از اونها رو بنویسم.
این چیبس مادر مرده رو حذف کنید از سبد خرید. آی سخته. آی سخته...
اصولا خیلی وقتها غذا میخوریم سرمون گرم بشه. خوب برید وبلاگ بخونید!! ترک غذا خوردن از روی عادت سخته. اندکی همت می طلبه.
مثل من نباشید. آب بخورید. آب بخورید. ( من سودا میخورم. سودا میخورم)

برای من و وحید بیرون غذا خوردن یکی از معدود تفریحاتی هست که اینجا داریم. یکی دوشب آخر هفته رو ترجیح میدیم بیرون غذا بخوریم. یه کتابی هست به اسم بیرون شام خوردن. منوی رستورانها و حقایق غذاییشون رو نوشته. خیلی راحت میتونید از روی اون سفارش بدید. نترسید از اینکه بگید نصفش رو براتون سرو کنن. نگید بقیه اش رو میبرم خونه. همین که تو بشقاب باشه وسوسه اتون میکنه. کم سفارش بدید. بستنی نخورید بعدش ( آی سخته آى سخته) دیگه حداقل یه لیس از بستنی همراهتون بزنید که ناکام نرید بیرون!

ببینید برای اینکه الگوی غذا خوردن پیدا کنید هزار تا کتاب نوشته شده. اما آخرش به شما میگه که با توجه به سلیقه تون کم بخورید. واقعا اگه اول کار هستید خوب شروع کنید که کارتون بعد از یکی دوسال به رژیم نکشه. بهتر خوب شروع کنید تا اینکه بعدا به فکر جبران بیافتید.
ورزش رو هم که دیگه گفتن نداره. داره؟ وقت ندارم. وقت ندارم. وقت ندارم.
قبول دارم. الان برنامه خودم رو نوشتم. اما پاکش کردم . دیدم خیلی دارم از خودم مینویسم. اما باور کنید با شلوغ ترین برنامه ها هم میشه روزی نیم ساعت رو برای ورزش اختصاص داد. تازگیها خودم کشف کردم حتی ارزشش رو داره که از کارتون کم کنید یا حتی از واحد های درسی تون اما ورزش کنید. من هنوز از هیچ کدوم نزدم. اما استرسی رو که ورزش ازم کم میکنه واقعا تاحالای تجربه نکرده بودم. خیلی خوبه. نه برای لاغری نه برای تناسب که فقط برای این آروم کردن.

اگه هنوز مشگل اضافه وزن ندارین که خوب بهتر. یه ذره حواستون به این موارد باشه. وعده هاتون رو کوچیک و کم کنید. نترسید . نمی میرید. اما بعد از یه مدت حجم معده اتون کم میشه. جدی میگم. هله و هوله کمتر بخورید. به کامنت خورشید خانم نگاه کنید که میگه براکلی بخورید با کرفس. هم فیبر طبیعی به بدنتون میرسه هم دهنتون میجنبه. خوب قبول دارم. براکلی به خوشمزگی شکلات نیست.ولی دیگه دیگه...

به خدا اگه یکی بود همین چیزهای کوچیک رو همون سال اولی به من هم میگفت شاید تو سالهای بعد اونقدر با کم کردنش دچار سختی و مشقت نمیشدم.

سایه هم اینها رو گفته که اضافه میکنم:
یک نکته خیلی مهم دیگه هم این هست که گرسنگی نکشید اصلا. چون گرسنگی باعث می شه که اولین وعده غذای گرم رو که گیرتون می یاد، با ولع بخورید و توجه هم نکنید چی هست. راهش اینه که هر چهار ساعت یک بار یه اسنک بخورید. سالم ترین اسنک هم چیزهایی مثل گردو و کشمش و بادوم خودمون هست( نه بیشتر از یک مشت) و یا ماست و میوه یا همون هویج و کرفس که صنم گفته بود.
آخرین اسنک باید چهار ساعت قبل از شام باشه و بعد از شام هم تا قبل از خواب باید چهار ساعت چیزی نخورید.
این یکیش برای من خیلی سخته خداییش. تنها چیزی که کمک می کنه این هست که در طول روز به اندازه کافی غذا خورده باشم که واقعا بعد از شام چیزی دلم نخواد.
بعضی غذاها هم باید حذف بشن. مثلا:"کره، شیرینی،نوشابه های غیر دایت"
دیگه این که بعضی از غذاهای ایرونی به خاطر میزان پروتئینشون خیلی خوب هستن، مثل عدس پلو. البته همه این غذاهای نشاسته ای( برنج، پاستا، ماکارونی) نباید بیشتر از یک کاسه کوچیک خورده بشن. این کاسه کوچیک با یک کاسه سالاد که همراه می شه، کاملا کافیه.
به شرطی که اسنک هایی که گفتم هم خورده بشن.


فقط فکر کنم یه پست دیگه بنویسم که اگه یه ذره همچی بفهمی نفهمی هلو شدیم چه کنیم حالا.

پی نوشت: باید واقعا از بنفشه ممنون باشم که از همون پست اول این بخش با کلی نظر خوب و یه ایمیل مفصل کلی کمکم کرد.

در ضمن کلی چیز دیگه هست که میخوام بنویسم. اما این هفته سری جدید کلاسم شروع میشه. الان هم اونها دارن تست میدن من دارم مینویسم. نمیدونم چقدر وقت میشه. باید از گریه کردنم موقع اون کنفرانس وضع زنان در خاورمیانه بنویسم و یه عالمه خبر خوب.

زندگی قشنگه. مگه نه؟ ( حتی اگه تکلیف جفت کلاسهای عصرت رو ننوشته باشی و با کمال پر رویی وبلاگ بازی کنی.)

اوه اوه. یه چیز دیگه. دیشب یه خواب دیدم خفن. خواب دیدم رفتم ایران واسه یه کنفرانسی. بعد خانم معلم احمد نیا اومد اونجا. من یه جوری پریدم بغلش که طفلک ترسید. سرزمین رویایی هم اونجا بود با یه دختری که کلاس دوم راهنمایی ما از کیفش آلوچه برداشتیم و رفت به ناظم گفت.
تازه فامیل های شوهر سابق دوستم هم بودن که من رو گیر آورده بودن واسه گلایه. بساطی بود. جای شما خالی.


October 8, 2006

مهاجرت و پدیده اضافه وزن - قسمت چهارم: فقدان آموزش یا هیچ میدونید چی میخورید؟

بنفشه عزیز تو کامنتهای پست اول این مجموعه به موردی اشاره کرد که خیلی جالب بود : عدم آموزش

مهاجرت در تازه ای رو به روی خیلی ها باز میکنه: استقلال. درسته که خیلی از مهاجران تنها نیستند اما نمیشه منکر مستقل تر شدن افراد شد. حتی برای کسی که با تمام اعضای خانواده اش تن به مهاجرت میده. همونطور که قبلا اشاره کردم نقشهای سنتی کم رنگ تر میشه و افراد خودشون مسول کارها و روابط و البته خورد و خوراکشون میشن.

خوب حالا من یه سوالی میپرسم؟ کی میدونه اندازه کالری, چربی و هیدرو کربن یه دیس پلو با قورمه سبزی چقدره؟ نگید که میدونید چون باور نمیکنم.
یه بخش بزرگی از فرهنگ شناسی جوامع مختلف به غذاها و نقش و کارکرد اونها و چگونگی بوجود اومدنشون میپردازه. حتما یه ربطی داشته که ما یه عمر با پلو و خورشت و کوکوسبزی بزرگ شدیم. اضافه وزن هم نداشتیم.( حداقل مثل اینجا). حالا ما همون آدم بیست و چند ساله ایم اما یه دفعه تمام سیستم غذا خوردن ما عوض میشه. چربی هایی که بهشون عادت نداریم. هورمونهایی که تازگی داره برای بدنمون و ما بدون هیچ گونه شناختی اونها رو سرازیر میکنیم به شکم مبارک.

هیچ وقت پرسیدید از دکترتون که با توجه به وزن و قد و نوع کار و فعالیت بدنیتون, به چه مقدار کالری و چربی و نمک و شکر تو روز احتیاج دارید؟ هیچ وقت براتون مهم بوده که وقتی یه غذایی رو از فروشگاه میخرید به بخش " حقایق مواذ غذایی" اش یه نگاه بیاندازید؟ یا خدایش هیچ وقت رفتید ببینید این " ببگ مک" ارزش غذاییش چی هست؟ فکر نمیکنید لازمه؟

نظرتون راجع به این اعداد و ارقام چی هست؟

مثلا Double Quarter Pounder® with Cheese که سایت رسمی مک دانلد میگه ۷۳۰ کالری و ۴۰ گرم چربی داره. ۱۶۰ میلی گرم کلسترول و ۱۳۳۰ میلی گرم سدیم.

۴۹۰ کالری و ۲۱ گرم چربی به اضافه ۱۵ میلی گرم کلسترول و ۱۴۳۰ میلی گرم سدیم. و اضافه کنید ۶۱ گرم کربو هیدرات رو برای این بریتو تاکو بل.

و این لیست سر دراز داره. میشه به تک تک این رستورانها سر زد و دید که چه به خورد ما میدن. البته بدونید که این آمار وب سایت ها هست نه مثلا غذایی که تو روغن سه روز مونده سرخ میشه. این تازه استانداردش هست.

بدن بدون کالری و چربی و بقیه مواد غذایی که زنده نمی مونه. به همشون احتیاج هست. اما خوب کمیتش و کیفیتش هم مهمه دیگه.

حالا این همه حرف زدیم که ببینیم چیکار میشه کرد دیگه. درسته؟
اگه تجربه ای دارید که فکر میکنید خوب هست بقیه بدونن حتما بگید که بقیه هم استفاده بکنن.


October 7, 2006

مهاجرت و پدید اضافه وزن- قسمت سوم: اثرات روانی زندگی کردن در میان چاقترین مردم دنیا

یه اصلی هست که میگه تکرار هرچیزی از قبح یا ارزشش کم میکنه. یا دست کم انسان به اون عادت میکنه.
امریکایی ها مردم چاقی هستن. و بسیار چاق. من یادم نمیره. یکی از دوستانم که یه پسری بود که بین ما به تپلی تو ایران معروف بود. کار مهاجرتش که درست شد طفلک سه ماه یک رژیم سخت گرفت که خوش هیکل بیاد خارج! اولین باری که به من از امریکا زنگ زد - من هنوز ایران بودم- بهم گفت: من همونجا تو فرودگاه جان اف کندی نیویورک رژیمم رو شکستم. این ملت خیلی چاقن! و همینطور هم هست. سایز دوازده و چهارده که اگه تو ایران همه عمر فرد رو شرمنده نگاه جامعه میکنه, اینجا یه سایز نرمال و عادی هست. تا وقتی سایز چهارده هم بپوشی بهت میگن که " گود لوکینگ " هستی و نگرانی از بابت این قضیه نداری. سایز چهار ایکس لارج رو زیاد میپوشن. مردمی که از فرط چاقی راه نمیتونن برن و میشن ناتوان جسمی. اون وقت هم سوار ویلچرشون میکنن و از دولت پول میگیرن که بیشتر بخورن. من اونها رو مواخذه نمیکنم. اینجا معمولا هرچی فقیر تر باشی چاق تری. فقرا هستن که براس سیر کردن شکمشون منوی های یک دلاری بوجود اومده. چربی ها و هورمونها بیشتر سهم اونهاست. اون قدر این مسئله فقر و غنا تو میزان چاقی محسوس هست که از دیدن مردم یک منطقه و سایزشون میتونی وضع مالی منطقه رو بفهمی. هر چی پولدارها بهتر و کمتر میخورن چاقها آشغالتر و چرب تر غذا میخورن.

و همه اینها باعث میشه که وقتی سایز چهارت به شش و بعد هم به هشت و شاید هم ده رسید هنوز خیلی حس نکنی که چاقی. چون آدم ناخود آگاه خودش رو با بقیه مقایسه میکنه. با محیط دور و برش. بقیه هم که میخوان واسه خودشون شریک جرم بسازن. " نه بابا. کی گفته تو چاقی؟ تو مگه این چاقها رو نمیبینی؟ تو به خودت میگی چاق؟" و از این دست اعتماد به نفس دادنهای بی خود هست که یه دفعه کار دست آدم میده و بعله دیگه. سایز چهارت شده دوازده و هیچ لباس گشادی نمیتونه اون دایره مقدس چربی دور شکم رو بپوشونه. طبقه ها شروع به رشد میکنن!!

تو قسمت بعدی به نقش آموزش و دونستن اینکه چی میخوریم میرسم. کمک کنید بابا. خوش هیکلها!!


October 6, 2006

مهاجرت و پدیده اضافه وزن - قسمت دوم : تغییر در نحوه و نوع غذا خوردن

در مقایسه با ایران, بیرون غذا خوردن به شدت شایع هست. اون موقع ها بیرون غذا خوردن برای خیلی از خانواده ها هنوز یه چیز تجملاتی بود ( الانش رو نمیدونم دیگه) . اون نقش سنتی مادر خونه در آشپزخونه حتی برای خانواده های ایرانی اینجا هم از بین رفته ( مطمئنا نمیتونم حکم کلی صادر کنم) . اینجا مادر خونه هم تا یازده شب سر کاره. طبیعتا هر کی میشه مسول شکم خودش.

- وقت کمه. مخصوصا اگه چند تا کار رو باهم بکنید. درس و کار و روابطتون با دوستان و اینترنت و وبلاگ و... راحت ترین کار اینکه که یه غذای داغ و آماده رو سه وعده بریزید تو شکمتون تا سیر باشید و به کارتون برسید. اگه فقط نیم ساعت وقت ناهار داشته باشید ترجیح میدید برید یه جای سریع یه چیزی بگیرید و بخورید تا اینکه تو یه رستوران درست و حسابی بیست دقیقه منتظر آماده شدن غذاتون باشید. تو دانشگاه هم که چی بهتر از یه برش پیتزای گرم و آماده .

- برعکس ایران, غذای گوشتی و چرب و چیلی ( بخونید خوشمزه) به شدت ارزونتر از یه غذای تازه و ساده و سالم ( بخونید بیمزه) هست.یه ظرف سالاد خیلی گرونتر از یه همبرگر, با سیب زمینی سرخ کرده و نوشابه با هم هست. فکر میکنید برای چی هرکی فقیر تره اینجا چاقتره؟ این روزها منوهای همبرگری ها پر هست از ساندویچهای یه دلاری. برای گذاشتن غذای ارزونتر رقابت عجیبی هست. و خوب حتما یه فرقی هست بین اون گوشتی که نیم پوندش رو میدن یه دلار با گوشتی که نیم پوندش هست شش دلار.
دانشجویی ایم یا یه کار کم درآمد داریم. خوب معلومه که ترجیح میدیم غذای خوشمزه ارزون بخوریم. کی بدش میاد؟ اینطوری میشه که جای سبزی و میوه و لبنیات وعدهای غذایی پر میشه از گوشت و چربی و کربو هیدارتها.

- و خوب چه گوشتی؟ همونطوری که گفتم فرقی باید باشه بین گوشت ارزون و مرغوب. مرغهایی که پروسه رشدشون با آمپولهای هورمونی تا پنج برابر سریعتر میشه . یه جایی مثل مک دانلد که رسما به شما کرم های پرورشی پروتینی میده. فکر میکنید واقعا بشه یه همبرگر رو با گوشت گاو به قیمت یه دلار داد دست مشتری؟
حتی سبزیها و میوه ها هم هورمونی هست. یعنی با هورمون رشدشون و آماده شدنشون سریعتر میشه . نه که غذاهای مرغوب نباشه. چرا هست. تو اغلب فروشگاهها قسمتهایی هست که میوه و سبزی و گوشت ارگانیک یا طبیعی به شما بدن. اما خوب گرونتره دیگه. و همونطور که گفتم فاکتور وقت هست که به شما اجازه خرید و غذا درست کردن تو منزل با روغن و مواد مرغوب رو نمیده.

- اگه مثل من باشید و دور از جون مثل تراکتور ولی به بهانه آشنایی به فرهنگهای مختلف منوی تمام رستورانهای مکزیکی و چینی و تایلندی و کامبوجی و فرانسوی و ایتالیایی و مصری و نیجریه ای و حتی بومیان استرالیایی رو بشناسید - چون هیچ راهی هم غیر شکم برای آشنایی با فرهنگ نیست!- میدونید که چقدر ظرفهای غذایی که تو این رستورانها برای یه نفر میارن بزرگ هست. یعنی یه وعده غذا تو یه رستوران چینی برای یه نفر اندازه همه غذایی هست که تو خونه ما مامان برای پنج نفر میذاشت. به طور کل حجم غذایی که سرو میشه خیلی زیاده.

در هر حال همه اینها دست به دست همه میده که این بشه برنامه روزانه شما: ( دقیقا الگوی هست که خیلی از همکارهای من بدون کم و کاست اجراش میکنن)
صبح بیدار میشید و تو راه رفتن به سر کار, یه وعده صبحانه مک دانلد رو بدون پیاده شدن از ماشین سفارش میدید. یه لیوان قهوه, یه ساندویچ تخم مرغ و ساسج ( کسی میدونه فارسی اش چی میشه؟) و یه چیزی مثل یه قالب کتلت سیب زمینی .همه اینها میشه در حدود ۵۰۰ کالری با ۳۰ گرم چربی ( دقت کنید که بهترین نسبت کالری و چربی اینه که شما به ازای هر صد کالری سه گرم چربی داشته باشید) .
سرکار ساعت ده گرسنه تون میشه. گرسنه که واقعا نباید باشید با توجه به اون صبحانه ای که خوردید . اما خوب هوس میکنید. میرید از اطاق استراحت یه چیبس یا بیسکوییت با نوشابه میخرید. ( ۳۵۰ کالری و ۲۵ گرم چربی).
ساعت دوازه وقت ناهار دارید نیم ساعت. سوار ماشین میشید و فرض کنیم اولین رستوران غذای سریع هم تاکو فروشی هست. یه دونه بوریتو میگیرید که همراهش دوتا تاکوی کوچیک و یه لیوان نوشابه هم میاد. ( ۷۵۰ کالری و ۳۵ گرم چربی )

برمیگردید سر کار و ساعت سه به شدت کسل میشید .هوس موکا میکنید. یه ربع وقت استراحت دارید. سایز کوچیک هم که بگیرید میشه ۳۴۰ کالری و ۲۱ گرم چربی.

اگه بعد از تعطیل شدن برید خرید یا مدرسه که معمولا اونجا هم هوس خوردن چیزی میکنید . شام هم مثلا هوس غذای چینی میکنید و میرید پاندا اکسپرس . دیگه کمترین و کوچکترین کاسه غذاییشون ۴۰۰ کالری داره با یه چیزی در حدود ۳۰ گرم چربی.
امیدوارم که وقتی برگشتید خونه هوس پاپ کورن خوردن رو نداشته باشید موقع تلوزیون دیدن. فرض کنیم پرونده شما با همون شام برای یک روز بسته شد.

بسیار خوب. ۲۳۴۰ کالری و ۱۴۰ گرم چربی خالص. بدون یک قدم راه رفتن یا هر نوع ورزش دیگه . برای زنی به سن من و با قدی در حدود ۱۶۵ سانتیمتر میزان کالری لازم - اگه ورزش نباشه تو برنامه روزانه- چیزی در حدود ۱۲۰۰ هست و حداکثر ۳۵ گرم چربی.
چه باید کرد با این ۱۱۴۰ کالری و ۹۵ گرم چربی اضافه؟ اون هم فقط در طول یک روز از یک سال ۳۶۵ روزه .
دیگه نگید چرا این امریکایی ها اینقدر چاقند.

تو پست بعدی راجع به اثرات روانی محیط اطراف مینویسم. در ضمن منبع این داده ها وب سایت رسمی رستورانهایی هست که گفتم. از اونجا که در قسم آخر نوشته ها قصدم این هست که به معرفی اونها برسم اینجا نمی آرم


مهاجرت و پدیده اضافه وزن - قسمت اول : کم شدن تحرک

یکی از مسایلی که مهاجرین - بخصوص در کشورهای امریکای شمالی- در سالهای اول ترک ایران به اون دچار میشن پدیده اضافه وزن ناخواسته هست.
اگه در فکر مهاجرت, در مراحل اجرای اون و یا در سالهای اول مهاجرتتون هستید , این مسئله ای هست که نباید به سادگی از کنارش رد بشید. این افزایش وزن گریبانگیر خیلی هاست منجمله کسانی که تو ایران هیچ وقت مشکلی با این موضوع نداشتن.
قصدم این هست که در چند پست آینده به دلایل اصلی و بعضی از راههای جلوگیری و یا مبارزه با این مشکل اشاره کنم.
مطمئن هستم تجربیات و یا دانسته های شما هم میتونه کمک کنه این مطالب کاملتر بشه.

کم شدن تحرک بدنی

در امریکا ( به طور ویژه) وابستگی افراد به وسیله نقلیه شخصی قابل مقایسه با هیچ کشور دیگه ای نیست. خیلی از ماها تو ایران هم ماشین شخصی داشتیم و این یه پدیده کاملا نو نیست. اما اندازه استفاده از اون کلا فرق میکنه. یادمه اون موقع ها که ایران بودم و دوستان از اینجا برای دیدار به اونجا میومدند یه حرف مشترک بود . " ماشین مثل کفشه. نمیشه نداشت." خوب این شاید یه ذره اغراق باشه اما خیلی هم بیراه نیست. همین کفش داشتن به شدت از تحرک افراد کم میکنه.

- غیر از یه سری شهر های خیلی بزرگ ( نیویورک, بوستون , شیکاگو و چند تا شهر انگشت شمار دیگه) سیستم حمل و نقل شهری خیلی ضعیف و کنده. اغلب سخت هست که برنامه کاری یا درسی رو با وقت حرکت اتوبوسها تنظیم کرد. مخصوصا در سالهای اول که خیلی ها تو جاهای مشغول میشن که باید همیشه در دسترس باشن و با یه تلفن مسول خودشون رو به محل کار برسونن. اتکا به وسایل نقلیه معمولا از استقلال افراد برای زمان بندی کار کم میکنه.

- تو این ممکلت چیزی که زیاده زمین هست. غیر از یه بخش اصلی شهر که عمودی هست و مرکز کارهای اداری, محل زندگی افراد تا شعاع پنجاه مایلی پخش هست. فاصله ها زیاده و دیگه اینطور نیست که بقالی و قصابی و نونوایی سر کوچه باشن. اغلب برای رسیدن به نزدیک ترین مرکز خرید باید بیست دقیقه رانندگی کرد و معمولا افراد هر هفته یا هر دوهفته یه بار به خرید میرن . حمل و نقل این مایحتاج هم مهمه.

- ماشین خریدن خیلی راحته. بنزین هم درسته که ارزون نیست اما اونقدی هم گرون نیست که نشه خریدش. من خودم اولین ماشینم رو - که یه تویوتا سال ۸۸ بود - فقط چهار صد دلار خریدم. بعد هم همون ماشین به خواهر و برادرم رانندگی یاد داد. کار آدم رو که راه میاندازه. ارزون هم که هست. تا حد زیادی هم استقلال میاره. خوب شکی نیست که کمتر کسی به ماشین نه میگه.

تو ایران یکی از تفریحات اصلی مردم تو خیابون راه رفتن و خرید کردن - حتی خرید نکردن- بود.خیلی وقتها اتفاق افتاده بود که من نصف ولیعصر رو پیاده راه میرفتم. اینجا اگه تا چند سال قبل برای خرید کردن حداقل باید از ماشین پیاده میشد, دیگه به اون هم کمتر احتیاجی هست. قهوه , سه وعده غذا, دارو, کار بانکی, .... همه رو همونجا که تو ماشین نشستی از پنجره اول سفارش میدی و از پنجره دوم میگیری. خرید آنلاین هم که داره روز به روز بیشتر میشه. کم پیش نیومده من موقع امتحانها تمام مایحتاج دو هفته خونه رو ( شیر , ماست, سبزی, میوه, ماکارانی, گوشت و ...) آنلاین سفارش دادم و با پرداخت چند دلار بیشتر همون شب در خونه ام بود. دیگه خرید کتاب و لباس و لوازم الکترونیکی که بماند...

همه اینها دست به دست هم میده که اگه هیچ تغییری تو برنامه غذایی شما هم بوجود نیاید مقدار کالری که در گذشته به طور روزمره میسوزوندین به شدت کم بشه و این کالری های اضافه یواش یواش تبدیل به همون چربی های دور شکم میشن.

تو قسمت بعدی به " تغییر در نحوه و تنوع غذا خوردن" میپردازم.


October 4, 2006

یک نوبل دیگر برای استنفورد.

و چه میکنه این مدرسه پزشکی استنفورد امسال.

دکتر Roger Kornberg از مدرسه پزشکی استنفورد جایزه نوبل شیمی امسال رو گرفت.
( آرتور کورنبرگ - پدر راجر- چهل و هفت سال قبل جایزه پزشکی نوبل رو دریافت کرده بود )


پی نوشت: فکر نکنم دیگه سیما و مهدی کسی رو تحویل بگیرن. لینکهای ما رو هم احتمالا به زودی بر میدارن از لیستشون.


October 3, 2006

یه موقعیت خوب برای دیدن تاتر

دوستان عزیز این دور و بر. ( سنترال ولی و بی اریا)
اگه به تاتر علاقه دارید و اطراف سن فرانسیسکو, برکلی, اوکلند , والنات گریک , سکرمنتو یا دیویس هم هستید از امشب تا یه مدت محدودی میتونید دوتا بلیط مجانی تاتر دریافت کنید.
اگه به این صفحه برید و در بخش سمت راستش که میگه بلیط مجانی کلیک کنید شما رو به صفحه دیگه ای میبره که لیست تاترهای که شامل این برنامه هستند رو داره. هر نفر میتونه دو تا بلیط درخواست کنه.
در ضمن من که تاحالا تو این مملکت تاتر نرفتم اگه شما چیزی رو پیشنهاد میکنید ( البته بعد از تاریخ بیست اکتبر) حتما به من هم بگید.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


این نوشته اینقدر جالب بود که دلم نیومد فقط لینکش کنم.

رادیوی ایرانی و ترافيک لس آنجلس
«به نظر من اگر شما توی های اسکول ستادی کرديد و گريداتون تاپ بودن و حالا می خوايد برای کانتينيوئينگ اجوکيشن به يکی از يونيوريستی های کليفرنيا بريد، نبايد توئيشن و مانی ايشيوس باعث اين بشه که شما ديس اپوينتد بشيد. پدر و مادرا که سپند ا لات آو مانی آن تينگز دت آر نات نسسسری، بايد اين جا هم کانسيدر کنند که اين يک يونيک آپرچونيیتی هستش که يک لايف تايم با شما خواهد بود و کرير شما را شيپ می ده، پس مانی کانسدريشن ها رو فورگت کنيد و اپلای کنيد برای اون يونيورسيتی که فکر می کنيد هز د بست ميجر اند پروگرم فر يو».

(راديو 24 ساعته ايرانی لس آنجلس، ساعت 7:30 بعد از ظهر روز 3 اکتبر 2006)

از نکته بینی های آقای مستر ( به فتح میم و کسر ت ) خداداد شتابزده.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


جوایز نوبل و راز پیام نیل آمسترانگ

برنده های جایزه نوبل فیزیک آقایان George F. Smoot استاد دانشگاه برکلی و John C. Mather از مرکز تحقیقاتی ناسا بودن به خاطر discovery of the blackbody form and anisotropy of the cosmic microwave background radiation . لطفا یه مهندس فیزیک بیاد بگه اینها یعنی چی. میشه لغت به لغت ترجمه کرد اما اینکه یعنی چی رو من یکی نفهمیدم.
اینهم صفحه خبرنامه برکلی در مورد آقای جورج اسموت.

برنده های بخش فیزیولوژی و دارویی هم آقایان Craig C. Mello از مدرسه پزشکی ماساچوست و Andrew Z. Fire از استنفورد بودند به خاطر discovery of RNA interference - gene silencing by double-stranded RNA که این رو هم لطفا آقایون و خانم های دکتر بگن که یعنی چی.

فردا - چهارشنبه - برنده جایزه شیمی و نهم و سیزدهم اکتبر هم به ترتیب برندگان جوایز اقتصاد و صلح معرفی خواهند شد. تاریخ اعلام برنده ادبیات هم هنوز معلوم نشده.

تو این صفحه میتونید جزییات دقیق تر رو بخونید.

پی نوشت اول: میگن هر کسی را بهر کاری ساختن. اینه دیگه. از وبلاگ آقای پزشک همه این چیزهایی رو که من کپی انگلیسی اش رو نوشتم بخونید . من خوندم یه ذره فهمیدم جریان چی هست.

-------

دیروز تو مسیر برگشت از سرکار و رفتن به مدرسه فرصتی شد که به NPR یا National Public Radio گوش بدم. گزارش خیلی جالبی پخش شد که دلم نمیاد نقلش نکنم.

همه میدونیم که وقتی نیل آمسترانگ اولین قدم رو به کره ماه گذاشت گفت " این قدم کوچکی برای انسان ( بشر) ولی قدم بزرگی برای انسانیت ( بشریت) هست. وقتی پیغام به کره زمین رسید همه اون رو اینطور شنیدن :

. That's one small step for man, one giant leap for mankind

اما وقتی خود آمسترانگ به زمین برگشت و به اون پیغام گوش داد گفت : نه نه. من گفته بودم :

That's one small step for a man, one giant leap for mankind

این جریان این یه دونه A ادامه داشت ( کل ماجرای سفر آپولو ۱۱ رو میتونید اینجا تو ویکی بخونید) تا اینکه تازگی ها یه متخصص برنامه های کامپیوتری ادعا کرده که این حرف گمشده رو تونسته تشخیص بده . این آقای Peter Shann Ford متخصص technology development for the physically handicapped هست و بعد از کلی تحقیق به این نتیجه رسیده. میتونید به همه گزارش در اینجا گوش بدید.

متن کوتاه هست. اما گزارش خیلی جالبه که چه تخصصهایی هست و ما نمیدونیم. یاد دکترای پوست تخم مرغ تو نوشته سولوژن افتادم.

چقدر من بیسوادم.

پی نوشت دوم: آقای یک پزشک هم در این مورد نوشتن. منتها متن ایشون صدا و تصویر هم داره. بخونید.


October 2, 2006

ایهام

صحنه اول - ساعت بازده و نیم شب - خونه

من: وای خاک به سرم. پاک یادم رفت.
اون: چی رو؟
من: قرار بود ساعت هشت برم قرصام رو بگیرم از داروخونه. باید الان بخورمشون. من برم. زودی میام.
اون: صبر کن با هم بریم.
من: درس نداری مگه؟
اون: حالا ده دقیقه عیب نداره.

صحنه دوم- ساعت یازده و سی پنج دقیقه شب- تو ماشین.

من( با یک صدای بسیار کشیده و لوس ): هانی! مرسی که اومدی.
اون: دیوونه. مگه من مرده ام که بذارم این وقت شبی تو تنها بری داروخونه.
من( با صدای شبیه تنوره دیو) : یعنی چی ؟ مگه من خودم چلاق بودم؟ انگار من تا حالا تو شب جایی نرفتم؟ مگه من بهت گفتم بیایی مواظبم باشی؟ عمه ات بود پارسال سه شبانه روز تنها تو بیابون و دره رانندگی کرد؟ جوری میگی انگار من تنها تا حالا پام رو از خونه بیرون نذاشتم. این چه مدل حرف زدنه. اصلا تو آنتی فیمینیزم و سکسیست و مرد سالار هستی. تو اصلا از نسل همونهایی که که به زن میگن منزل. به زن میگن ضعیفه. ای برده دار مدرن.

مکث طولانی.

اون ( با نگاهی که بی شباهت به نگاه عاقل اندر سفیه نیست): ما قدیما به این چیزها میگفتیم ناز کشی. منظور از مگه من مرده ام اینه که الهی من دورت بگردم. الهی من فدات شم. شما تنها اگه بخواهی فضا هم میتونی بری البته اگه خودت کار کنی پولش رو در بیاری ها. ولی ما قدیمیا این مدلی ناز میکردیم. اون قدیما ها... که شما سوادت به فیمینیزم و اینها نمیرسید ها. اوه... از اون موقع ها که من عاشقت بودم ها....یه ذره صبر کن. این عینک - تو که لنز میزنی البته- رو از چشمت در بیار. یه وقتهایی هم فکر کن من دلم میخواد نازت کنم...

من: خوب. اوکی. از اول میگفتی. ولی قبول کن بد ناز کردیا. خیلی ایهام داشت توش....
اون: الله و اکبر....


October 1, 2006

بی ربط از همه جا

۱. شنبه ها و یک شنبه ها وبلاگم نمیاد. سعی میکنم دور باشم از مجازی ها و به حقیقی ها نزدیک تر. آخر هفته هاست که میفهمم چقدر تو طول هفته دلم براش تنگ میشه. امروز کلی نگاهش کردم وقتی خوابیده بود. سخته . اما تمام هفته دلم براش تنگ میشه. کاشکی آخر هفته ها بیشتر بود.

۲. شنبه رفتم اینجا. موزه تاریخ , زنان و هنر. یه نمایشگاه گروهی بود از نقاشان و مجسمه سازان زن. کارهای جالبی رو دیدم. عکس هم گرفتم . یکی از کارهای استاد تاریخ هنرم رو خیلی دوست داشتم. کوچیکش که کردم میذارم اینجا. استاد خوبی هست. فقط این زور زدنش برای ربط رنسانس به هنرهای بومیان آمریکای جنوبی خیلی تو ذوق میزنه. بی ربط نیست؟

این عکس به گفته خودش جامعه امریکایی رو نشون میده که با برهنگی بی تفاوت به بقیه دنیا نگاه میکنن.

ARt - Mattson 014-1.jpg


۳. شنبه هفته بعد یه کنفرانس یه روزه ای هست به اسم" جنگ, زنان و خشونت با نگاهی به وقایع اخیر خاورمیانه" . سه تا سخنرانان اصلی داره. یکیشون " فریبا نوا" یه زن خبرنگار افغانی - امریکایی هست که به تازگی از افغانستان برگشته و اینجا میتونید وب سایت و جزییات کارهاش رو ببینید)
دومی خانم " سوهیر استولبا " هست که دکترای مدیکال انتروپالژی داره ( و اتفاقا این ترم استاد هانی من هم هست) اصلیتش مصری هست و مثل اینکه تازه از عراق و لبنان برگشته و نفر سوم هم خانم نیدال حیجازی هست که در مورد وضعیت الان لبنان صحبت میکنه. با تاکید بر فاجعه قزه.
اگه کسی این دور و بر هست و علاقه داره بگه که من از کمپ بلیط دانشجویی ارزونتر بگیرم. برنامه از هشت و نیم صبح هست تا سه بعد از ظهر. بلیط برای دانشجوها پونزده دلار و برای افراد متفرقه سی دلار.

۴. کسی میدونه از کجا میتونم یه سری آهنگ برای ورزش ( دوپس دوپسی قدیمای خودمون) برای آی پاد دانلود کنم؟ واقعا حوصله ندارم بگردم تو آلبومها و گلچین درست کنم. جایی هست که فقط یه سری آهنگ برای ورزش و رقص باشه و بشه دانلود هم کرد؟

۵. سرکار خانم خورشید خانم! شما این ویدیو رو دیدید؟ به این میگن تصادف. تصادف هم تصادف بچه وست کوستی ها!!
در ضمن واجب شد من جریان با ماشین تو بار رفتن خودم رو هم تعریف کنم. اما دریغ از یه دوربین اما که شاهکار من رو ثبت کنه.
( من ویدیو رو از وبلاگ آقای احمد پیدا کردم که از وبلاگ آقا مهدی خودمون بهش رسیدم) دقت کردید که من اصولا آخر هفته ها وبلاگ گردی نمیکنم!

۶. هوا سرد شده ها. امروز دیگه واقعا میشد گفت پاییزه. میدونید از کدومها بود امروز؟ از اون هوا ها که شیفت صبجی بودی و میومدی خونه و مامان خورشت کرفس گذاشته بود میخوردی اونقدی که تا دهنت پر بشه و بعد از ظهر هیچ کلاسی نداشتی و زیر پتو جمع میشدی و تا ساعت پنج که برنامه کودک شروع میشد میخوابیدی. امروز بد جوری از اون روزها بود.
( طبیعی هست که این حال و هوا مال قبل دوران دبیرستان و کلاس کنکور و تلفنی یواشکی با یکی حرف زدن بود. این پسرها خواب رو هم به آدم حروم میکردن . آخ فقط اگه برگرده اون روزها این دفعه دیگه میدونم کدوم مهمتره...

۷. اون آهنگها یادتون نره. فوری هست شدید.