
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« بهانه ها
صفحه اصلی
چند عدد »
اصولا من از بچگی یه مرضی داشتم به اسم " خفه شدن در صورت حرف نزدن" که هنوز هیچ درمانی براش پیدا نشده. یعنی اگه یه مدت هم سعی کنم خفه شم یه دفعه بد میزنه بیرون. بنابراین نشستم با خودم صلاح و مشورت کردم دیدم خفه شم و بمیرم یا فحش بخورم. دیدم خوب مردن خیلی بده. این شد که تصمیم گرفتم فحش بخورم. همه چی تموم شد قبول ولی مرض من چی ؟
------------
این بابای ما انگار یه جور تعهد اخلاقی داره وبلاگ ما رو بخونه. مخصوصا اگه یه وقتی قراره باشه بیان خونه ما. فکر کنم بشینه تند تند با اون عینکش پست آخر رو بخونه و میخواد بگه که آره من هم میدونم تو چی میگی. ( الهی بگردم دورش) این شد که این هفته که شنبه خانواده گرامی ما رو مفتخر نمودن اولین حرفی که پدر جان بعد از لم دادن روی مبل فرمودند این بود : " این کوروش ضیابری کیه لوا؟" لطفا قیافه من کفگیر به دست رو که با پیش بند از آشپزخونه فریاد زدم رو مجسم بفرمایید.
----------
ما یه همکار آمریکایی با حال داریم که روزی که ریسمون اخراج شد ازم پرسید که به فارسی چی میگی وقتی خیلی خوشحالی؟ من هم یه ذره فکر کردم و گفتم میگم " There is a wedding party in my ass" حالا من میگم حسین و جلال هم خودشون نمیدونستن که چهwedding party میسازن in HIS ass .
-----------
ما یه دوره ای بچگی کرده بودیم و با یه سری رفقا یه خونه گرفته بودیم و اوقات رو به الواتی میگذروندیم. یه رفیقی بود که ادعاش در زمینه رابطه هاش خیلی بود. میگفت من این قدرت رو دارم که آدم و نوع رابطه رو خودم تعیین کنم و اونجوری که خودم میخوام جلوش ببرم. بعد هم معتقد بود که این اشکال زنهاست اگه تو رابطه هاشون اذیت میشن . به خاطر اینکه خیلی ضعیفن و اختیارشون رو میدن دست پارتنرها. القصه. همین فلسفه این رفیق ما رو خیلی هم شجاع بار اورده بود. هرچی میگفتیم مادر جان ما که اینجا خونه داریم. طرف رو بردار بیار اینجا. بالاخره میکشنت میاندازن تو بیابون قبول نمیکرد که نمیکرد و به ما میخندید. نشون به اون نشونی که یه نصفه شبی به ما زنگ زدن از فلان بیمارستان که رفیقتون اینجاست. بیاین کاغذ امضا کنید.
همون شبی که داشتیم اون بینوا رو میاوردیم خونه و مواظب بودیم خون ماتحتش ماشین رو کثیف نکنه, با خنده و گریه برامون گفت که فقط سه تا صدا شنیده. قفل در, بخواب, پشت کن!
نتیجه اخلاقی اینکه همیشه رز و شکلات و ماچ عاشقانه نیست. یه وقتی هم تا فلان تو ماتحت آدمه.
( شرمنده)
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
:D
مینا
September 26, 2006 09:12 AM
tabrik migam in jomleye akhar hamon chizi ye ke behesh migan raaze hasti va filsof ha 2400 sale donbaleshan. faghat shoma dochare khoshbini hasti va motovajeh nisti ke oon chocolate and roses ham dar vaghe shekle moadabane va politically correct taa daste dar maa taht kardane.
shamlo ye bozorg ham dar vaghe khodesh ro dar jaygaah e folan gharar mide va be ma taht eshare mikone aanja ke mige "man darde moshtarekam ma ra faryad kon."
ba tashakor az barname haye khobeton.
لوا: چقدر فلسفه عمیق داشتم خودم نمیدونستم ! میگن یکی یه جمله میگه بعد ها در وصف اون جمله کتابها مینویسن همینه فکر کنم!
qolang
September 26, 2006 09:17 AM
حالا حرف زدی حالت بهتر شد؟
لوا: علایم بهبود داره مشاهده میشه. از مرگ جستم فعلا!
anar
September 26, 2006 09:21 AM
حالا واقعا این کوروش ضیابری جریانش چیه؟
همه در موردش حرف میزنن اما یه جوریکه فقط اونهایی که وبلاگ نویس هستن بفهمن!
لوا جان تو که بچه محل ما بودی اقلا بگو .
راستی چه سالی میرفتی کلاس اول دبستان؟
من سال 60 تا 65 نزهت بودم!
لوا: من سال شصت یه سالم بود!. شصت هفت رفتم هدایت! احتمالا اون پسری که من عاشقش شده بودم کلاس دوم ابتدایی تو نبودی پس.
در ضمن این جریان مثل زبون زرگری هست که زرگرها اختراع کرده بودن. این زبون هم مخصوص بلاگرها هست. هر وقت وبلاگ زدی بهت میگیم ساروی ریکا جان!
armin
September 26, 2006 09:27 AM
منم یه مرضی دارم به اسم «خفه شدن در صورت ابراز احساسات نکردن» در نتیجه، خانم جان شما خیلی خدا هستید و ما شما را بسی دوست می داریم و با وبلاگ شما بسی حال می کنیم و آرشیوتان را نیز خورده ایم!
نقطه!
لوا: ما هم شما و دیزاین وبلاگ شما و آرشیو شما را دوست داریم !
Elize
September 26, 2006 10:06 AM
لوا جان
دمت گرم با این خاطره نویسیات
حالا که اینطور شد برای اینکه شبهه ایجاد شده راجع به "یبوستالمزاج بودن" و "ضد حال بودن" و "بچه مثبت بودن" را از بین ببرم مجبورم فردا شب راجع به یکی از خاطراتم در وبلاگم بنویسم!
لوا: بیخود میکنه کسی که شبهه ایجاد کنه برای شما! بنویس حتما دکتر جون. به کوری چشم شبهه ایجاد کنندگان!
گوشزد
September 26, 2006 10:16 AM
بی ادب! :)
Kamangir
September 26, 2006 10:39 AM
من داشتم به این مسئله فکر میکردم که این ماجرای افتخارات و درگیریاش به این زودی تموم نمیشه و کشت و کشتار ادامه خواهد داشت
maHidoodi
September 26, 2006 10:42 AM
لوا جان اين نوشتت فوق العااااده زند نشانه!!!
:D
لوا: اون دیگه چیه مادر؟ زندها مگه بی تربیت نشان هم هستن؟
نسيم
September 26, 2006 10:50 AM
از اين همه جسارت شما در نوشتن واقعا لذت مي برم
maryam
September 26, 2006 11:15 PM
گاهي تا قسمتي ابري در برخي مناطق احتمال كولاك خفن!!!!
مدير هستيم..باحال و شوخ هستيم..حاضر جواب اساسي!!...عمراً كم نيار اگرم آوردي اصلاً به روت نيارم هستيم..و خيلي چيزاي ديگه..شما چي دلت مي خواد؟
نسيم
September 27, 2006 05:17 AM
سلام
اولا که پدر جالبی داری که با اینکه از نسل قبل از ماست اما به وبلاگ خوانی و وبلاگ نگاری دخترش اهمیت قائل است و ثانیا" به خاطر خانواده آزادی که دارید و می توانید اینقدر بی پروایانه در مورد عقایدتان ( که برخی شاید خارج از نظرات سیاسی و اجتماعی عادی باشد ) سخن بگویید تبریک می گویم !
لوا: مدیونشم هر چی دارم تو زندگی ام .
Mehdi
September 28, 2006 07:11 AM