
« برای سولوژن عزیزم و بعضی های دیگه
صفحه اصلی
»
بهانه ها
این وبلاگستان ما پر از مردمی هست که کارهای بزرگ میکنن. مشکلات دنیا رو حل میکنن. تو دهن احمدی نژاد یا بوش میزنن . از حقوق همه مردم به طور برابر دفاع میکنن. دمکراسی رو به کشورهای بدبخت میبرن. نتایج انتخاباتها رو تو همه کشورهای عوض میکنن. به شدت مواظب آقا ( شاید هم خانوم) هیومن رایت هستن که زیر پا له نشه. خیلی مواظبن که هیچ کودکی هیچ جای دنیا یه وقت خدای نکرده آزرده نشه. بعضی ها هم پولهای گنده گنده از همین وبلاگها در میارن. بعضی ها باهاش معروف میشن و میشن نماینده تمام بالای شصت میلیون جمعیت ایران. کلا بیزنس وبلاگها هم جدیدا داره خوب میگیره. جون میده برای ملتی که فارسی هم بلد نیستن و ساده اند ( یعنی کلا مثل ما نیستن) بگذریم حالا....
اما این وسط آدمهایی هم پیدا میشن که پول هاست و دومین رو هم خودشون میدن. مردمی که روشنفکر نیستن و وقتی سیگار میکشن سرفه میکنن چه برسه به دود رو سربالا دادن. بعضی از این مردم یه روز پاییزی دلشون میگیره و از مدرسه ابتداییشون مینویسن و از کوهی که خیلی وقت قبل یه بار رفتن.
اگه بدونید چقدر چسبید بهم وقتی این خانم اومد بهم گفت که همون مدرسه ابتدایی میرفته که من میرفتم و اولین بار اونهم وقتی هفت سالش بود عاشق یه پسره از مدرسه بغلی شده و باهم میرفتن همون کوچه پشتی که تو میرفتی و باهم از مهد کودکشون حرف میزدند.
اگه بدونید چقدر میچسبه که بدونید این آدم هم معلم کلاس دوم تو رو با خال روی صورتش یادش مونده و مدرسه رو با هم ساختمون گرد وسطی که یاد تو هست.
اگه بدونید چقدر میچسبه که این آدم بگه جمعه همین هفته بوده کوهی که کلی از خاطرات تو رو دفن کرده. واگه بدونید مسیر کوه ها رو از همون مسیری میره که تو میرفتی.
و اگه بدونید چقدر میرزا قاسمی درست کردن واسه این خانوم مزه داد ( اونقدر که برات بوی سیرکه همه خونه و ماشین رو گرفته هم دیگه مهم نباشه) و اگه بدونید چقدر بیشتر مزه داد با این خانم بری اینجا و فیض ببری کلی. (طوری که ذخیر یه ساله ات واسه خیلی چیزها تامین بشه.)
ولی این رو دیگه نمیدونید نشستن تو یه کافه فرانسوی و غیبت کردن پشت همه این اهالی شهر چقدر بیشتر از همه اون دید زدنها میچسبه و چقدر روح آدم رو تازه میکنه. جوری که اصلا نمیفهمی چهار ساعت رانندگی رفت و برگشت کی تموم شد.
به قول اون یکی دیگه خانم نازنین کاشکی شما ها هم - اگه مشغول حل کردن مشکلات دنیا نیستین- اینجا بودین که میرفتیم کافه فرانسوی روبه روی اقیانوس آرام و باهم غیبت آدم بزرگها رو میکردیم.
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
عزیزم پس دیگه سرت از اعدامو سنگسارو خلخالی بازی (به جان خودم تو یکی از وبلاگا خوندم) خلوت شد و رفتی سروقت یکمی خوش گذرونی:D
منم خستم.منم خوشگذرونی می خوام خوب...
لوا: اونهم چه خوشگذرونی...گذروندنی!!
مینا
September 25, 2006 1:20 PM
I can't believe that you came to SF and didn't tell me... I am sad
لوا: اوخ اوخ....من هیچ حرفی ندارم. والا من که هر هفته اونجام. دفعه بعد تو ناهار مهمونم کن! چطوره؟
Mehran
September 25, 2006 1:26 PM
ممنون از میرزاقاسمی و رانندگی طولانی. بابا غیبت نکردیم که. بدون تخمه هم مگه می شه غیبت کرد اصلاً؟
لوا: ااا. تو که اینترنت نداشتی. من اینها رو به این هوا نوشتم که تو نمیخونی مادر. آبروم رفت پاک حالا...
سيما
September 25, 2006 1:50 PM
salam
kheli bamazei.khosham miad az hazer javabit.
hamishe doost dashtam vagti kasi behem matalak mige manam javabesho joori bedam ke haghesh biad kafe dastesh,ama hich vagt natoonestam.
rasti kojaye US hasti,ke age ye vagt omadam onjaha biam bebinamet
لوا: آره؟ واقعا من اینکاره ام. جالبه چون حتی بهش فکر هم نکرده ام. من خیلی بی سیاست تر از این حرفام . باور کن.
تو بیا اینجا. من آدرس هم بهت میدم. ( من شمال کالیفرنیام. سکرمنتو)
shirin
September 25, 2006 2:33 PM
و من يکی خوب میدونم... چون همهی دلخوشيم توی اين تنهايیها خوندن وبلاگهاييه که دوست دارم... و اگه بدونی اين چند روزی که اينترنت کار نمیکرد٬ چقدر دلم تنگ شده بود...
لوا: اوضاع چطوره؟ رانندگی چطور پیش میره؟
ساعت شنی
September 25, 2006 2:44 PM
کاش من هم اونطرفها بودم. یه دوست خوب برام میرزاقاسمی درست میکرد و همهتر از اون درددل میکردم. خوش باشی
نسترن
September 25, 2006 2:52 PM
نمی دونم اونایی که یهو یادشون افتاد این کار اخه و بده خودشون از خوندن این نوشته ها خندشون نیم گرفت و خوششون نمی اومد؟!
کلی چیزهای خنده دار این مدت خوندیم و روحمون شاد شد.. ماشالله بلاگرها چه اعترافاتی کردند لابلای همین افتخارا
لوا: بگذریم بابا. دیگه حالم رو بد کرده این جریان. من که دیگه از خوندنشون خنده ام نمیگیره. بگذریم مهرواژ جان.
دنیا
September 25, 2006 3:12 PM
biya mibramet resturan ethoipi... vali hanoz az dastet narahatam. chon man ham folsom bodam khayli khob mishod mididameton
لوا: ااا. به خدا برنامه من برکلی بود. سانفرانسیسکو همینجوری یه دفعه شد. عکسهای من خیلی ضایع هست. نمیتونم بذارم اینجا. تو هم عکس گرفتی ؟
Mehran
September 25, 2006 3:14 PM
خاله بلوط واقعا راست میگی
البته منم الان سرم به مشکلات جهان بنده، ولی یه سوال بین همه این گرفتاری ها دارم، اون نمایشگاهی که رفتین قسمت خانمها هم داشت. مشتاق شدم یه سر بزنم
قربونت فقط من که اومدم هر چی خواستی درست کن الا قرمه سبزی من خیلی بیگ فنش نیستم
لوا : سکسی جان. اول اون قسمت دوم خصوصی رو جواب میدم یک کلمه فقط : توپ. ( کلا تصویری رو که ریختی بریز دور. به شدت توپ تر از این حرفهاست)
دوم اینکه من رو هم فکر کنم رد کنه. ما رو چه به آیوی لیگ مادر.
در مورد خانمها. آخه عزیزم خانمها که به تو نگاه نمیکنن اونجا. آقایون به تو نگاه میکنن. تو چرا نمیگیری ما کجا رفتیم دیروز ( دیدن همه اون ده صفحه عکسی که لینکش هست پیشنهاد میشه)
خیالت تخت. خونه ما از این خبرها نیست. رستوران بازی. اون هم دیگه سیما بود من به آشپزی کالچرال !! افتادم.
Siah
September 25, 2006 3:43 PM
man aks nagreftam.. I had date so I was kind of busy didn't wanted waiste my time on taking pics..... vali khodomonim khayli bahar bod, man dafeye avalam bod ke miraftam. dokhtar jan hamvatan agar omadi SF beman bego lotfan
لوا: چشم بابا جان. ایندفعه اومدم ولگردی میگم حتما. هفته بعد باید برم بورینگ ترین موزه دنیا رو ببینم و سریع برگردم گزارش بنویسم. ولی به خدا این دفعه دارم میام بگردم بهت میگم حتما. ( تو اون وسط با کی دیت داشتی حالا؟)
Mehran
September 25, 2006 4:44 PM
شورای امنیت خاکستری سرم جلسه دارد
من از تحریم میترسم
گفته اند فعالیتهای عاطفی دلم را به حالت تعلیق درآورم
تنها دستگاههای سانتریفیوز
چشمان تو این دل کوچک من را غنی کردند
حال کردین
mehdi
September 25, 2006 10:29 PM
سلام
بعضی وقتا چقدر خوبه که آدم برای خودش باشه ، فارغ از همه چیز ... بعضی وقتها حس می کنم ساعاتی را برای خودم لازم دارم ، به دور از هرگونه دغدغه ! خوش باشید .
Mehdi
September 26, 2006 1:00 AM
حقوق بشر آقاست گمونم ، حقوق کودکان خانوم !
لوا: آره خوب. هر چی باشه عقل زن ناقصه دیگه. بیشتر میخوره به حقوق کودک.
نازلی دختر آیدین
September 26, 2006 1:45 AM
تا باد چنین بادا!؟:). . .
اما همه اینا رو گفتی تا دل ما رو بسوزونی دیگه!!!؟؟;)
همیشه خوش باشی نازنین
بهار
September 26, 2006 1:47 AM
بعضی وقتا فراموش کردن اینکه کی هستی و واسه چی تلاش میکنی خیلی می چسبه..مث همون قهوه کافه فرانسوی و غیبت!
Veroneeque
September 26, 2006 3:21 AM
به نظر من اينا كه از وبلاگ بعنوان يه ابزار براي رسيدن به مقاصد خودشون استفاده ميكنن اصلاً وبلاگ نويس نيستن!
وبلاگ براي من يعني يه چيزي مثل "بلوط"
دست مريزاد
خسته نباشيد
لوا: به شما میگن بیگ فن!!! ( خدایش ضایع نیست من این کامنت رو پابلیش کنم؟ ملت فکر میکنن خودم نوشتم. )
صادق جم
September 26, 2006 5:23 AM
خوبه که تو دهن همه میزنی و خیلی فاز دادا که اون هم تو اون مدرسه ای که تو خوندی درس خونده
lol
لوا: من بیجا بکنم تو دهن کسی بزنم. گفتمان پس واسه چی هست؟
اوشگول (طنز نویس)
September 26, 2006 5:23 AM