
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« یک درگیری ذهنی
صفحه اصلی
شهر در محاصره مگس ها »
یک عصر دل انگیز پاییزی
صحنه اول: ساعت ۴:۲۰ عصر. دفتر کار.
استیسی: میری خونه الان؟
من: نه. مدرسه دارم. تو چی؟
استیسی: میرم سالن ناخون هام رو درست کنم . بعد میرم مال. شب میخواهیم بریم سوشی بار.
من: چه خوب. خوش بگذره. بریم یواش یواش.
استیسی: آروم رانندگی کن. خداحافظ.
من: تو هم. خداحافظ.
------
ساعت پنج میرسم دانشگاه. کلاس اولم پنج و نیم شروع میشه. ماشین رو تو پارکینگی که نزدیک کلاس هست پارک میکنم باید برم کتاب فروشی یه کتاب رو پس بدم و دوتا کتاب جدید بخرم. کوله رو که میذارم پشتم میفهمم که اشتباه کردم اینور پارک کردم. فکر کنم بیست و پنج کیلویی بود. یه لحظه مکث میکنم. بی خیال پارکینگ عوض کردن میشم و راه میافتم طرف کتاب فروشی که درست اونور دانشگاه هست.
-----
صحنه دوم: ساعت ۵:۲۰ عصر, کتابفروشی
فروشنده: کتاب رو کی خریدی؟
من: چهارشنبه. امروز روز پنجمش هست.
فروشنده: چرا میخواهی پسش بدی؟
من: چون تو آمازون ارزونترش رو پیدا کردم.
فروشنده: کلاست کی شروع شده؟
من ( به ساعت نگاه میکنم): چهارشنبه. گفتم که.
فروشنده: باید برنامه کلاست رو بیاری که بتونم پولت رو پس بدم.
من: یعنی چی؟ این دیگه چیه؟
فروشنده: قانون جدیده. فقط کتابهایی رو پس میگیریم که دیر شروع شده باشن و از شروع کلاس پنج روز بیشتر نگذشته باشه.
من: من کلاسم پنج دقیقه دیگه شروع میشه . من از کدوم جهنمی الان براتون برنامه بیارم؟
فروشنده: متاسفم . کاری نمیتونم بکنم.
من: میخوام با ریست حرف بزنم.
فروشنده: صبر کن.
ریس میاد و همه اون حرفها تکرار میشه.
من: میتونم برنامه رو همین جا با لب تاپ نشونتون بدم؟ اون رو قبول میکنید؟
ریس: نه. باید نسخه کاغذی باشه که به رسید متصل بشه. متاسفم. بهتره برید بخش سرویس دانش آموزی و اونجا از برنامه کلاسیتون یه پرینت بگیرید. ما تا ساعت هفت و نیم بازیم.
دیگه حتی گفتن " وات د فاک" هم افاقه نمیکنه. میخوام موهاش رو بکشم. مدتها بود همچین خشمی رو حس نکرده بودم. فقط میخواستم یارو رو کتک بزنم. جدا میخواستم بزنمش.
--------
با یه کوله بیست و پنج کیلویی میدوم طرف دیگه دانشگاه. ساعت شده پنج و سی و پنج دقیقه. من میخواستم زودتر برم سر کلاس که اون تکلیفهایی رو که ننوشته بودم رو از رو دست یکی دیگه کپی کنم. خیر سرم.
-------
بالاخره این برنامه لعنتی رو پرینت میگیرم و برمیگردم کتاب رو پس میدم. عرق از تمام هیکلم میریزه. وحشت میکنم با این وضع برم سر کلاس.
-----
صحنه سوم: کلاس بررسی داده های تحقیقات در علوم اجتماعی ( یا یه همچین چیزی) ساعت شش و اندی.
استاد: ...اونها اعتقاد دارن که اگه آدم , انسان خوبی باشه بعد از مرگ به شکل انسان دیگه متولد میشه. اگه انسان بدی باشه تو تولد بعدی زن میشه...هه هه هه... و اگه خیلی بد باشه میشه خوک...هه هه هه.
( هیچکی نمیخنده)
ده دقیقه بعد:
استاد: لاواژیه وقتی اومد که جادوگر ها رو میکشتن و خدا رو شکر که همه رو کشتن. من اصلا دلم نمیخواست زنم یه جادوگر باشه.... هه هه هه... ( باز هم هیچکی نمیخنده)
صحنه چهارم : ساعت ۶:۴۵ همون کلاس:
استاد: اوکی. چهارشنبه میبینمتون.
یکی از خانم های کلاس بلند میشه و میگه: لطفا همه چند دقیقه صبر کنند. من یه چیزی نوشتم در مورد صحبتهای امروز بیل ( استادمون) برای ریس دانشگاه که لطفا بخونید و اگه خواستید امضا کنید.
استاد: کام آن جکی. من فقط شوخی کردم.
جکی: شوخی شما مستقیما به زنها بر می گشت و شما اجازه این کار رو نداشتید. شما قانون رو جلوی همه نقض کردید. این هم چیزی نیست. فقط برای آروم کردن خشمم هست.
نوشته دست به دست میشه و بعضی ها امضا میکنن. به دست من میرسه. نخونده امضا کردم. حال کردم با این جکی. یه ربع تا کلاس بعدی فرصت دارم. بیست و پنج کیلو کوله رو میذارم پشتم و از پله ها میرم پایین.
----------
صحنه پنجم: ساعت ۶:۵۰ کنار ماشین سودا.
در لعنتی سودا باز نمیشه. دستم قرمز شده. یه ثانیه فکر میکنم. اگه یکی رو گیر بیارم بگم در سودا رو باز کنه خیانت کردم به روح فیمینیسم یا نه؟ فکر نمیکنم. کافیین مهمتره.
لابد با اون همه تاتو رو بازو هاش میخواد بگه که خیلی قویه و مرد. " میشه لطفا این رو باز کنی برام؟" دخترهای همراهش میخندن. درش رو باز میکنه و میگه: " اگه این کمک میکنه باید بگم که راحت نبود" . تشکر میکنم. زنده باد کافیین.
------
و چه پاییز دل انگیزی.
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
اول-منم با جکی حال کردم
دوم- به نظر منم کافئین مهم تره
لوا: خداییش اگه کافئین نبود دانشگاها چه جوری اداره میشد؟
anar
September 12, 2006 12:09 PM
براي من كه خوندمش به ظاهر عصر جالبي اومد!
شايد به خاطر اينكه اين چيزا رو هيچ وقت تجربه نكردم.
صادق جم
September 12, 2006 12:26 PM
هرگز چیزی رو نخونده امضا نکن.هرگز...
لوا: سخته یه ذره. ولی این بی ضرر بود.
gerdoo
September 12, 2006 02:03 PM
سلام
بعضی وقتها خیلی سخته که آدم بتونه خودش را کنترل کند ، بتواند راحت ، خونسرد و منطقی تصمیم بگیرد . من گاهی که عصبانی می شم بعد از چند ساعت که کم کم آروم می شم ، فکر می کنم این مساله اونقدرها هم که فکر می کردم مهم و حیاتی نبود که این همه عصبانی شدم . یه بحثی هست به نام تفکرات ثانویه یا تفکرات حاشیه ای ...
اوووم در مورد استاد و اون نامه و ... خیلی خوبه ! خیلی خوبه که یک جا قانونی وجود داشته باشه که آدم بتونه به اون پناه ببره ، قانونی باشه تا آدم نسبت به حرفهایی که می زنه مسئولیت داشته باشه .
Mehdi
September 13, 2006 01:03 AM
khodaye man cheghadr azadi bayan cheghadr rahat mishe narahati eteraz .... bayan kard bichare ma toye iran ke hata hame ja ejazeh nafas keshidan nist
لوا: من فکر نمیکنم بحث ایران و امریکا باشه. مهم اینه که وقتی یه همچین حرفهایی زده میشه کسی باشه که بگه درست نیست. حالا معلوم نیست اون نامه اصلا به جایی برسه یا نه. اما من مطمئنم این آقای استاد دفعه بعد که میخواد حرف بزنه یه ذره فکر میکنه. اعتراض رو میشه همه جا انجام داد.
mayra
September 13, 2006 01:49 AM
چه عکس العمل جالبی داشت این جکی...من یه بار تو همین موقعیت بودم!آخر کلاس به استاد تذکر دادم و خواستم از کلاس عذر خواهی کنه!استاد با عذر خواهیش فقط باعث تفریح بیشتر پسرای کلاس شد...
الان که خوندم خیلی به پاییز دل انگیزت حسودیم شد..
هلندی سرگردان
September 13, 2006 07:22 AM
خدا بیامرزد زندگی را!
hesam
September 13, 2006 11:10 AM
منم فمينيستم اما گمون نكنم فمينيست بودن يعني داشتن زور جسمي به اندازه بعضي اقايون! اين خيلي طبيعيه كه جسم ها با هم تفاوت دارن.ربطي هم به فمينيست بودن يا نبودن نداره.من به شما ميگم فمينيست افراطي!
لوا: اگه شما یک بار تعریف رادیکال فیمینیست رو بخونید متوجه میشید که رادیکال فیمینیست هر کسی میتونه باشه غیر من. یعنی دیگه من اینقدر خوب طنز مینویسم که ملت جدی اش میگیرن؟ خدایا شکرت.
parisa
September 13, 2006 01:31 PM
من نوشته هات رو دوست دارم .دم جکی هم خیلی گرم /
ghazal
September 13, 2006 05:58 PM
What's wrong with tatoo
لوا: هیچی. من که چیزی نگفتم. من خودم طرفدار تاتو ام اساسی اما دل و جراتش رو ندارم.
سینا
September 14, 2006 04:59 AM
:-) منم از جکی خوشم اومد، سلام من رو بهش برسون !!!
مریم
September 16, 2006 11:47 AM