« یک درگیری ذهنی صفحه اصلی شهر در محاصره مگس ها »

یک عصر دل انگیز پاییزی

صحنه اول: ساعت ۴:۲۰ عصر. دفتر کار.

استیسی: میری خونه الان؟
من: نه. مدرسه دارم. تو چی؟
استیسی: میرم سالن ناخون هام رو درست کنم . بعد میرم مال. شب میخواهیم بریم سوشی بار.
من: چه خوب. خوش بگذره. بریم یواش یواش.
استیسی: آروم رانندگی کن. خداحافظ.
من: تو هم. خداحافظ.

------
ساعت پنج میرسم دانشگاه. کلاس اولم پنج و نیم شروع میشه. ماشین رو تو پارکینگی که نزدیک کلاس هست پارک میکنم باید برم کتاب فروشی یه کتاب رو پس بدم و دوتا کتاب جدید بخرم. کوله رو که میذارم پشتم میفهمم که اشتباه کردم اینور پارک کردم. فکر کنم بیست و پنج کیلویی بود. یه لحظه مکث میکنم. بی خیال پارکینگ عوض کردن میشم و راه میافتم طرف کتاب فروشی که درست اونور دانشگاه هست.

-----
صحنه دوم: ساعت ۵:۲۰ عصر, کتابفروشی

فروشنده: کتاب رو کی خریدی؟
من: چهارشنبه. امروز روز پنجمش هست.
فروشنده: چرا میخواهی پسش بدی؟
من: چون تو آمازون ارزونترش رو پیدا کردم.
فروشنده: کلاست کی شروع شده؟
من ( به ساعت نگاه میکنم): چهارشنبه. گفتم که.
فروشنده: باید برنامه کلاست رو بیاری که بتونم پولت رو پس بدم.
من: یعنی چی؟ این دیگه چیه؟
فروشنده: قانون جدیده. فقط کتابهایی رو پس میگیریم که دیر شروع شده باشن و از شروع کلاس پنج روز بیشتر نگذشته باشه.
من: من کلاسم پنج دقیقه دیگه شروع میشه . من از کدوم جهنمی الان براتون برنامه بیارم؟
فروشنده: متاسفم . کاری نمیتونم بکنم.
من: میخوام با ریست حرف بزنم.
فروشنده: صبر کن.
ریس میاد و همه اون حرفها تکرار میشه.

من: میتونم برنامه رو همین جا با لب تاپ نشونتون بدم؟ اون رو قبول میکنید؟
ریس: نه. باید نسخه کاغذی باشه که به رسید متصل بشه. متاسفم. بهتره برید بخش سرویس دانش آموزی و اونجا از برنامه کلاسیتون یه پرینت بگیرید. ما تا ساعت هفت و نیم بازیم.

دیگه حتی گفتن " وات د فاک" هم افاقه نمیکنه. میخوام موهاش رو بکشم. مدتها بود همچین خشمی رو حس نکرده بودم. فقط میخواستم یارو رو کتک بزنم. جدا میخواستم بزنمش.

--------
با یه کوله بیست و پنج کیلویی میدوم طرف دیگه دانشگاه. ساعت شده پنج و سی و پنج دقیقه. من میخواستم زودتر برم سر کلاس که اون تکلیفهایی رو که ننوشته بودم رو از رو دست یکی دیگه کپی کنم. خیر سرم.

-------
بالاخره این برنامه لعنتی رو پرینت میگیرم و برمیگردم کتاب رو پس میدم. عرق از تمام هیکلم میریزه. وحشت میکنم با این وضع برم سر کلاس.

-----
صحنه سوم: کلاس بررسی داده های تحقیقات در علوم اجتماعی ( یا یه همچین چیزی) ساعت شش و اندی.

استاد: ...اونها اعتقاد دارن که اگه آدم , انسان خوبی باشه بعد از مرگ به شکل انسان دیگه متولد میشه. اگه انسان بدی باشه تو تولد بعدی زن میشه...هه هه هه... و اگه خیلی بد باشه میشه خوک...هه هه هه.
( هیچکی نمیخنده)

ده دقیقه بعد:
استاد: لاواژیه وقتی اومد که جادوگر ها رو میکشتن و خدا رو شکر که همه رو کشتن. من اصلا دلم نمیخواست زنم یه جادوگر باشه.... هه هه هه... ( باز هم هیچکی نمیخنده)

صحنه چهارم : ساعت ۶:۴۵ همون کلاس:
استاد: اوکی. چهارشنبه میبینمتون.
یکی از خانم های کلاس بلند میشه و میگه: لطفا همه چند دقیقه صبر کنند. من یه چیزی نوشتم در مورد صحبتهای امروز بیل ( استادمون) برای ریس دانشگاه که لطفا بخونید و اگه خواستید امضا کنید.
استاد: کام آن جکی. من فقط شوخی کردم.
جکی: شوخی شما مستقیما به زنها بر می گشت و شما اجازه این کار رو نداشتید. شما قانون رو جلوی همه نقض کردید. این هم چیزی نیست. فقط برای آروم کردن خشمم هست.

نوشته دست به دست میشه و بعضی ها امضا میکنن. به دست من میرسه. نخونده امضا کردم. حال کردم با این جکی. یه ربع تا کلاس بعدی فرصت دارم. بیست و پنج کیلو کوله رو میذارم پشتم و از پله ها میرم پایین.
----------

صحنه پنجم: ساعت ۶:۵۰ کنار ماشین سودا.
در لعنتی سودا باز نمیشه. دستم قرمز شده. یه ثانیه فکر میکنم. اگه یکی رو گیر بیارم بگم در سودا رو باز کنه خیانت کردم به روح فیمینیسم یا نه؟ فکر نمیکنم. کافیین مهمتره.
لابد با اون همه تاتو رو بازو هاش میخواد بگه که خیلی قویه و مرد. " میشه لطفا این رو باز کنی برام؟" دخترهای همراهش میخندن. درش رو باز میکنه و میگه: " اگه این کمک میکنه باید بگم که راحت نبود" . تشکر میکنم. زنده باد کافیین.

------
و چه پاییز دل انگیزی.

September 12, 2006 09:16 AM

Comments

اول-منم با جکی حال کردم
دوم- به نظر منم کافئین مهم تره

لوا: خداییش اگه کافئین نبود دانشگاها چه جوری اداره میشد؟

براي من كه خوندمش به ظاهر عصر جالبي اومد!
شايد به خاطر اينكه اين چيزا رو هيچ وقت تجربه نكردم.

هرگز چیزی رو نخونده امضا نکن.هرگز...

لوا: سخته یه ذره. ولی این بی ضرر بود.

سلام
بعضی وقتها خیلی سخته که آدم بتونه خودش را کنترل کند ، بتواند راحت ، خونسرد و منطقی تصمیم بگیرد . من گاهی که عصبانی می شم بعد از چند ساعت که کم کم آروم می شم ، فکر می کنم این مساله اونقدرها هم که فکر می کردم مهم و حیاتی نبود که این همه عصبانی شدم . یه بحثی هست به نام تفکرات ثانویه یا تفکرات حاشیه ای ...
اوووم در مورد استاد و اون نامه و ... خیلی خوبه ! خیلی خوبه که یک جا قانونی وجود داشته باشه که آدم بتونه به اون پناه ببره ، قانونی باشه تا آدم نسبت به حرفهایی که می زنه مسئولیت داشته باشه .

khodaye man cheghadr azadi bayan cheghadr rahat mishe narahati eteraz .... bayan kard bichare ma toye iran ke hata hame ja ejazeh nafas keshidan nist

لوا: من فکر نمیکنم بحث ایران و امریکا باشه. مهم اینه که وقتی یه همچین حرفهایی زده میشه کسی باشه که بگه درست نیست. حالا معلوم نیست اون نامه اصلا به جایی برسه یا نه. اما من مطمئنم این آقای استاد دفعه بعد که میخواد حرف بزنه یه ذره فکر میکنه. اعتراض رو میشه همه جا انجام داد.

چه عکس العمل جالبی داشت این جکی...من یه بار تو همین موقعیت بودم!آخر کلاس به استاد تذکر دادم و خواستم از کلاس عذر خواهی کنه!استاد با عذر خواهیش فقط باعث تفریح بیشتر پسرای کلاس شد...
الان که خوندم خیلی به پاییز دل انگیزت حسودیم شد..

خدا بیامرزد زندگی را!

منم فمينيستم اما گمون نكنم فمينيست بودن يعني داشتن زور جسمي به اندازه بعضي اقايون! اين خيلي طبيعيه كه جسم ها با هم تفاوت دارن.ربطي هم به فمينيست بودن يا نبودن نداره.من به شما ميگم فمينيست افراطي!

لوا: اگه شما یک بار تعریف رادیکال فیمینیست رو بخونید متوجه میشید که رادیکال فیمینیست هر کسی میتونه باشه غیر من. یعنی دیگه من اینقدر خوب طنز مینویسم که ملت جدی اش میگیرن؟ خدایا شکرت.

من نوشته هات رو دوست دارم .دم جکی هم خیلی گرم /

What's wrong with tatoo

لوا: هیچی. من که چیزی نگفتم. من خودم طرفدار تاتو ام اساسی اما دل و جراتش رو ندارم.

:-) منم از جکی خوشم اومد، سلام من رو بهش برسون !!!

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)