
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
ERROR: Blogroll is currently inaccessiblepowered by
Movable Type 3.35RSS | Atom
search
« August 2006 | Main | October 2006 »
مقایسه یا نقد ؟
بدنیا اومدن و رشد کردن تو ایران و سرو کار داشتن با یه حکومت تمامت خواه که گاهی کوچکترین حقوق انسانی ما رو هم ندیده میگرفت ما رو جوری بار آورد که در برابر دیدن یه روزنه آزادی به به و چه چه راه بندازیم و اون رو بهشت موعود بدونیم.
تو جایی مثل ایران دولت یه عملکرد خیلی جالب رو در تمام این سالها نهادینه کرده اونهم اینکه برای دادن سرویسهایی که وظیفه اش هست ,و اصلا فلسفه بوجود اومدن دولت هم ارائه این خدمات هست, اونقدر سر ملت منت گذاشته و بهشون اون رو یاد آوری کرده و اون رو تو بوق و کرنا کرده که ملت همیشه ممنون باشن و فکر کنن دولت این رو نه به خاطر وظیفه که فقط برای خشنودی اونها کرده.
تو ایران دیگه طوری شده که اگه روزنامه ای توقیف نشه, فردی دستگیر نشه, پلی ساخته بشه, چاله ای پر بشه, کسی تو اداره ها کار آدم رو راه بندازه, پارتی بازی نشه, کسی بتونه درس بخونه و کار بگیره و هزاران مثال دیگه از رحمات دولت به حساب میاد نه وظایفش. انگار نه انگار که همه سرمایه و ذخایر ما دست اونهاست که اینکار ها رو بدون منت بکنن. در واقع ما انجام وظیفه اونها رو یه جور لطف بزرگ میبینیم. و خوب روی این مسئله کار شده و خوب هم کار شده.
وقتی ما به دولتی , به فردی , به ارگانی رای میدیم یعنی داریم کلی از سرمایه ملی مون رو در اختیارش (ون) میذاریم. اونها از این سرمایه ها استفاده میکنن که کار ما رو راه بندازن. که راه پیشرفت رو باز کنن . که فن آوری جدیدی رو برای ما بیارن. خوب این حق ما هست که جواب بخواهیم . که اگه کارشون رو درست انجام دادن بذاریم ادامه بدن نه اینکه ممنونشون باشیم برای انجام وظیفه.
اینجا هست که وقتی من میگم استادم گفته یه مقاله بنویسید در اثبات حماقت بوش , ایمیلها سرازیر میشه که شما خیلی پررویید. که شما رو به عنوان مهاجر قبول کردن و اجازه دادن درس بخونید و اون وقت میاید انتقاد هم میکنید. باید بیایید اینجا رو ببینید.
ببینید. من وقتی هر دفعه پنج دلار پول میدم از روی یه پل رد میشم این حق من هست که آسفالت روی پل خوب باشه. وقت هفت دلار میدم میرم توی یه پارک, حق من هست که اون پارک رو تمییز و وسایل بهداشتی اش رو آماده و مرتب ببینم. وقت قراره سیصد دلار بدم یه فریزر بخرم این حداقل حق من هست که فروشنده به من لبخند بزنه و درست راهنمایی ام کنه.
وقت دارم دست کم سالی پنج هزاردلار مالیات مستقیم فقط از روی حقوق ماهانه ام به دولت میدم حقم هست که انتظار یه سری خدمات داشته باشم. حق من هست که وقتی از خدمات پزشکی من کم میشه و بدونم پولش داره صرف یه جنگ باطل تو اون سر دنیا میشه به این جنگ اعتراض کنم. حق من هست وقتی دارم برای چهار سال یه چیزی نزدیک صد هزار دلار پول دانشگاه میدم حداقل استادی داشته باشم که بدونه چی داره به خورد من میده.
حق من هست که ریس جمهوری رو بخوام که وقتی به نقشه برزیل نگاه میکنه نگه " وای چقدر بزرگه!" این ریس جمهور قراره نماینده من و میلیونها نفر مثل من برای بقیه مردم دنیا باشه. این دیگه ابتدایی ترین حق من هست که وقتی با رای خودم اون رو در راس سرمایه ها و ذخیره های کشور قرار میدم ازش انتظار هوش و درایت داشته باشم.
همونطوری که حق ریس من هست هر ماه من رو توی دفترش بخواد و بگه خوب این ماه چیکار کردی. اون هم حق داره بابت حقوقی که به من میده بازده بخواد همونطور که خودش هر سال باید جوابگوی بازده پولی باشه که گرفته.
خوب حالا چون من بیست و دو سال توی یه سیستم غلط بزرگ شدم و آموزش دیدم دیگه باید نسبت به همه چی اینجا بی اعتراض باشم؟ که هر چی رو سریع با ایران مقایسه کنم و بگم خجالت بکش. فقط فکر کن تو یه موقعیت مشابه تو ایران چه اتفاقی می افتاد؟
خیلی ها که هرجا غیر از ایران رو یه یوتوپیا میبینن هنوز اسیر این مقایسه هستن. خودم هم هنوز خیلی جاها مقایسه میکنم. ولی معمولا نباید برای نقد مقایسه به یه معیار بد کرد. باید خود نمونه رو نقد کرد. قبول دارم که در مقایسه با ایران مثلا آمریکای شمالی یا اروپا بهشته. اما خوب . آیا واقعا بهشته؟ یعنی هیچ نقصی نداره؟ یا نباید گفت چون واسه ما باید بهشت باشه؟
خوشحال میشم این بحث باز بشه.
8:49 AM
Permalink
من و هموطنان همشهری
ترجیج میدم هر روز با هزارتا مشتری روس و لاتین و مانگ و مندوری و کانتونی و کامبوجی و هاوایین و بلغار کار کنم اما هموطن به پستم نخوره. ( هر چند همیشه چند نفری هستن که آدم نتونه حکم کلی صادر کنه ولی خوب نسبتی هست دیگه)
خانمه میاد میگه من ده سال تو ثبت احوال فلان شهرستان کار میکردم. میخوام اینجا تو اداره سوشال سکیوریتی کار بگیریم. مثل هم هستن دیگه . این هم ثبت احواله. شما یه روزمه درست کنید بگید ده سال سابقه کار تو سوشال سکیوریتی یزد . ( مثلا حالا) .
میگم خانم محترم. کار تو اداره سوشال یه کار ایالتی هست . باید اسم بنویسید . ببینید کی امتحان کتبی اش هست. بعد کی امتحان های شفاهی اش هست. بعد مصاحبه بدید. رزومه ای نیست که کارش.
میگه نه من همه برنامه های کامپیوتری ثبت احوال رو بلدم. اینها رو بنویسید.
ای خدا. یعنی برنامه ثبت احوال یزد با برنامه سوشال سکیوریتی یکیه؟
میگم. باشه من مینویسم رزومه رو. فردا بیاید بگیرید. میگه خوب مگه خودتوون نمی فرستیدش؟
میگم عزیز جان. من این رو کجا بفرستم؟ این کار رزومه ای نیست. امتحان داره. باید برید آنلاین ثبت نام کنید.
میگه خوب شما حالا نمیشه شماره فکسش رو از تو اینترنت پیدا کنید و این رو فکس کنید؟
میخوام کله ام رو بزنم به دیوار.
میبینه ساکت میشم چیزی نمیگم, میگه باشه. پس شما درستش کنید, من میام خودم میبرمش میدم این شعبه که نزدیک ماست به یکی از کارمنداش!!!
درهمین رابطه قبلا هم نوشته بودم زیاد:
من از افغانی امر و نهی نمیگیرم.
فرهنگی که با بردن لاتاری بوجود نمیاد.
۹۱۱
آقامون و آقاتون.
یک طنز واقعی.
یه مطب قدیمی.
چند عدد
اونوقت من بیچاره سر کلاس مشغول نوشتن مقاله " با پنج مثال حماقت بوش را ثابت کنید" هستم. باور کنید موضوع مقاله همینه. یک عدد استاد باحال داریم که من هیچ جوری حاضر نیستم یه لحظه هم از کلاسش رو از دست بدم. قراره این مقاله به عنوان زنگ تفریح نوشته بشه.
شما میتونید بخندید آقا.
-----
امروز صبح آقای آنتونی یک عدد سخنرانی کوتاه فرمودند که باید با آب طلا نوشته بشه. ایشون فرمودند" امیدوارم تو انتخابات آرنولد دوباره انتخاب بشه. چون نه تنها هنرپیشه خوبیه بلکه با یه دمکرات ازدواج کرده و سیاست رو داخل زندگی خصوصی اش نکرده. این نشون میده که ما تو این کشور چقدر آزادیم."
-----
این جریان " بن لادن مرده یا زنده" دیگه خیلی خنده داره. یکی اومد زد برجها رو داغون کرد. بهانه شد ما حمله کنیم به افغانستان. بعد هم دنبالش بریم عراق. هیچ جوری هم پیدا نمیشد . زدیم کسی رو که میگفتیم نفر اولش هست رو کشتیم به جایی اینکه زنده دستگیرش کنیم ازش اطلاعات بگیریم. حالا هم بعد از پنج سال خرابکاری میگیم که اصلا شاید مرده.
آقا. ملت بیان یه پتیشن امضا کنن بهت بدن رسما بگن احمق هستن , تو دست از سرشون بر میداری؟
-----
محل کارم یکی از بدترین محله های شهره. نمیدونم درسته اینطوری بگم یا نه ولی خوب یه جورایی " شهر نو " سکرمنتو هست. متلهایی داره که معروف هستند به خاطر این قضیه. محل اصلی تجمع آسیایی ها و مکزیکی ها هم هست. سر تاسرش هم از این خونه های ارزون قیمت دولتی داره. کلای صبحها که از خونه میام اینجا انگار وارد یه کشور دیگه میشم.
ظاهرا جدید با انحلال یه گنگ بزرگ تو لوس آنجلس هسته اصلی اونها به اینجا اومده و این باعث درگیری بین دو گروه بزرگ گنگ آسیایی شده. طوری که دو تا گنگ بزرگ مکزیکی هم رفتن تو سوراخ. وضعیت دزدی و باج گیری از مغازه ها و تیر اندازی هم خیلی بد شده. اون گنگی که از جنوب اومده تبدیل به یه مافیای بزرگ شده. و کار اصلی اش الان تو دبیرستانهاست. پلیس هم خیلی کشته شده امسال تو این محله.
دیروز یه جلسه داشتیم در این مورد. کاری که نمیشه کرد. اما بهمون از این آژیرها دادن که اگه بهمون حمله شد فشارش بدیم و پلیس بشنوه. ( مثل فیلمها). در هر حال ما الان کلی فیلم هستیم. اما خوب. اگه یه وقت دیدید من یه هفته ای وبلاگ ننوشتم بدونید که شهید شدم. اون هم توسط گنگ های آسیایی ها.
اصولا من از بچگی یه مرضی داشتم به اسم " خفه شدن در صورت حرف نزدن" که هنوز هیچ درمانی براش پیدا نشده. یعنی اگه یه مدت هم سعی کنم خفه شم یه دفعه بد میزنه بیرون. بنابراین نشستم با خودم صلاح و مشورت کردم دیدم خفه شم و بمیرم یا فحش بخورم. دیدم خوب مردن خیلی بده. این شد که تصمیم گرفتم فحش بخورم. همه چی تموم شد قبول ولی مرض من چی ؟
------------
این بابای ما انگار یه جور تعهد اخلاقی داره وبلاگ ما رو بخونه. مخصوصا اگه یه وقتی قراره باشه بیان خونه ما. فکر کنم بشینه تند تند با اون عینکش پست آخر رو بخونه و میخواد بگه که آره من هم میدونم تو چی میگی. ( الهی بگردم دورش) این شد که این هفته که شنبه خانواده گرامی ما رو مفتخر نمودن اولین حرفی که پدر جان بعد از لم دادن روی مبل فرمودند این بود : " این کوروش ضیابری کیه لوا؟" لطفا قیافه من کفگیر به دست رو که با پیش بند از آشپزخونه فریاد زدم رو مجسم بفرمایید.
----------
ما یه همکار آمریکایی با حال داریم که روزی که ریسمون اخراج شد ازم پرسید که به فارسی چی میگی وقتی خیلی خوشحالی؟ من هم یه ذره فکر کردم و گفتم میگم " There is a wedding party in my ass" حالا من میگم حسین و جلال هم خودشون نمیدونستن که چهwedding party میسازن in HIS ass .
-----------
ما یه دوره ای بچگی کرده بودیم و با یه سری رفقا یه خونه گرفته بودیم و اوقات رو به الواتی میگذروندیم. یه رفیقی بود که ادعاش در زمینه رابطه هاش خیلی بود. میگفت من این قدرت رو دارم که آدم و نوع رابطه رو خودم تعیین کنم و اونجوری که خودم میخوام جلوش ببرم. بعد هم معتقد بود که این اشکال زنهاست اگه تو رابطه هاشون اذیت میشن . به خاطر اینکه خیلی ضعیفن و اختیارشون رو میدن دست پارتنرها. القصه. همین فلسفه این رفیق ما رو خیلی هم شجاع بار اورده بود. هرچی میگفتیم مادر جان ما که اینجا خونه داریم. طرف رو بردار بیار اینجا. بالاخره میکشنت میاندازن تو بیابون قبول نمیکرد که نمیکرد و به ما میخندید. نشون به اون نشونی که یه نصفه شبی به ما زنگ زدن از فلان بیمارستان که رفیقتون اینجاست. بیاین کاغذ امضا کنید.
همون شبی که داشتیم اون بینوا رو میاوردیم خونه و مواظب بودیم خون ماتحتش ماشین رو کثیف نکنه, با خنده و گریه برامون گفت که فقط سه تا صدا شنیده. قفل در, بخواب, پشت کن!
نتیجه اخلاقی اینکه همیشه رز و شکلات و ماچ عاشقانه نیست. یه وقتی هم تا فلان تو ماتحت آدمه.
( شرمنده)
بهانه ها
این وبلاگستان ما پر از مردمی هست که کارهای بزرگ میکنن. مشکلات دنیا رو حل میکنن. تو دهن احمدی نژاد یا بوش میزنن . از حقوق همه مردم به طور برابر دفاع میکنن. دمکراسی رو به کشورهای بدبخت میبرن. نتایج انتخاباتها رو تو همه کشورهای عوض میکنن. به شدت مواظب آقا ( شاید هم خانوم) هیومن رایت هستن که زیر پا له نشه. خیلی مواظبن که هیچ کودکی هیچ جای دنیا یه وقت خدای نکرده آزرده نشه. بعضی ها هم پولهای گنده گنده از همین وبلاگها در میارن. بعضی ها باهاش معروف میشن و میشن نماینده تمام بالای شصت میلیون جمعیت ایران. کلا بیزنس وبلاگها هم جدیدا داره خوب میگیره. جون میده برای ملتی که فارسی هم بلد نیستن و ساده اند ( یعنی کلا مثل ما نیستن) بگذریم حالا....
اما این وسط آدمهایی هم پیدا میشن که پول هاست و دومین رو هم خودشون میدن. مردمی که روشنفکر نیستن و وقتی سیگار میکشن سرفه میکنن چه برسه به دود رو سربالا دادن. بعضی از این مردم یه روز پاییزی دلشون میگیره و از مدرسه ابتداییشون مینویسن و از کوهی که خیلی وقت قبل یه بار رفتن.
اگه بدونید چقدر چسبید بهم وقتی این خانم اومد بهم گفت که همون مدرسه ابتدایی میرفته که من میرفتم و اولین بار اونهم وقتی هفت سالش بود عاشق یه پسره از مدرسه بغلی شده و باهم میرفتن همون کوچه پشتی که تو میرفتی و باهم از مهد کودکشون حرف میزدند.
اگه بدونید چقدر میچسبه که بدونید این آدم هم معلم کلاس دوم تو رو با خال روی صورتش یادش مونده و مدرسه رو با هم ساختمون گرد وسطی که یاد تو هست.
اگه بدونید چقدر میچسبه که این آدم بگه جمعه همین هفته بوده کوهی که کلی از خاطرات تو رو دفن کرده. واگه بدونید مسیر کوه ها رو از همون مسیری میره که تو میرفتی.
و اگه بدونید چقدر میرزا قاسمی درست کردن واسه این خانوم مزه داد ( اونقدر که برات بوی سیرکه همه خونه و ماشین رو گرفته هم دیگه مهم نباشه) و اگه بدونید چقدر بیشتر مزه داد با این خانم بری اینجا و فیض ببری کلی. (طوری که ذخیر یه ساله ات واسه خیلی چیزها تامین بشه.)
ولی این رو دیگه نمیدونید نشستن تو یه کافه فرانسوی و غیبت کردن پشت همه این اهالی شهر چقدر بیشتر از همه اون دید زدنها میچسبه و چقدر روح آدم رو تازه میکنه. جوری که اصلا نمیفهمی چهار ساعت رانندگی رفت و برگشت کی تموم شد.
به قول اون یکی دیگه خانم نازنین کاشکی شما ها هم - اگه مشغول حل کردن مشکلات دنیا نیستین- اینجا بودین که میرفتیم کافه فرانسوی روبه روی اقیانوس آرام و باهم غیبت آدم بزرگها رو میکردیم.
برای سولوژن عزیزم و بعضی های دیگه
سولوژن عزیزم.
من برای میثم و گوشزد کامنت گذاشتم و مطلبم رو گفتم. خیلی هم به فکرم زد که یه چیزی بنویسم اما گفتم دیگه کشش ندم قضیه رو.
اولا مرسی که از متن من هم مثال زدی. اینکه تو بلوط رو میخونی همیشه خوشحالم میکنه.
دوما که چرا اینقدر سیاه نگاه شد به جریان؟
ببین کورش رو اعصاب همه رفت درست. کار دوم وبلاگ شرح درمورد فایل صوتی درست نبود قبول اما من فکر میکنم این فقط ایده داد به جلال که شروع کنه.
نه اون رو خودش رو قاطی بازی منصور و ضیابری کرد نه چیزی گفت. به شوخی یه چیزی درست کرد. کاری که هر روز همه به نحوی انجام میدن. من خودم خیلی از چیزهایی که دور و برم هست رو به طنز دوست دارم بیان کنم - نمونه اش ایرانی های مقیم اینجا- قصدم نه مسخره هست نه توهین. فقط با دید خودم میبنیم و اون بخشش رو میگیرم که لبخندی هم بیاره روی لب نه به قصد توهین که به قصد یادآوری به خودم و شاید دوسه تا خواننده.
من فکر میکنم جلال فقط یه ایده داد. اما خوب این ایده خوب بود. مردم خوششون اومد. من وقتی خودم نشستم و نوشتم به تنها چیزی که فکر نکردم - و واقعا هم فکر نکردم که این توهین هست به ضیابری یا هرکس دیگه یا وسیله هست برای تنبه ش. تا یه حدی هم فکر میکنم خود جلال هم به این فکر نکرده بود.
ببین. همسر من وبلاگ خون نیست . من یه وقتهایی براش مطالب رو میخونم. اون شب نشستم این لیستها رو میخوندم براش. کلی خندید. اون که نه ضیابری رو میشناسه نه میدونه کامنت اسپم چیه و حتی نمیدونه جریان اگه اصلی هم داشته از کجا شروع شده.
تو میگی چرا مردم از احمدی نژاد یا جمهوری اسلامی نمینویسن . خوب بابا. مردم خسته اند. چرا قبول نمیکنیم که ما احتیاج داریم از خودمون هم حرف بزنیم. چرا قبول نمیکنیم که ما از هرچی که دیگه رادیو و تلوزیون داره میگه بدمون میاد. بابا . ملت احتیاج دارن از خودشون بگن. همین.
اصلا من کلی از چیزهایی رو که کلی وقت بود میخواستم بهشون پز بدم روم نمیشد تو همین پستم گفتم. مثل اون شبی که رژ زدم با آینه بغل فراری. اما خوب گفتم خجالت بکش دختر. بنویسی که چی بشه.
باز هم میگم قصد من یکی نه مسخره بود نه توهین نه درس دادن به هیچ بچه ای. بهانه ای شد من از خود خودم حرف بزنم و بگم هی ملت من معدل دیپلمم بالای نوزده هست.
از این روحیه شاد وبلاگستان هم این دو روزه خوشم میومد که امروز ظاهرا پیشگویی صنم درست از آب در اومد.
ببخشید که خیلی حرف زدم.
مخلص همیشگی تو یکی.
لوا
پاییز دوست داشتنی
دوتا وقت سال هست که همیشه یه حال و هوا رو داره.
خرداد که اگه امتحان هم نداشته باشی باز هم خرداده و یه جوری وحشتناک. یکی دیگه هم مهر هست و اول پاییز. اصلا فرقی نداره کجا باشی و محصل باشی یا نه. انگار یه چیزهایی تو هوای همه جای کره زمین هست تو این دو وقت سال.
چند سال پیش همین موقع ها بود که از دانشگاه انصراف دادم و راهی شدم. انگار هوا همین هوای امروز صبح بود. همین سرمای خشک و بادی که داره یواش یواش سرد میشه. باز هم چند سال پیش بود که اولین کارم رو تو یه ساندویچی تو این مملکت گرفتم و صبحها باید کلی پیاده روی میکردم تا از آخرین ایستگاه اتوبوس به محل کارم برسم. اونهم انگار هوای همین امروز صبح رو داشت.صبحهای سرد و فکر و خیال و هزار جور نقشه. خیلی وقته مثل اون موقع ها با خودم تنها نکردم.
پاییز اینجا رویای هست. غرق میشه آدم تو رنگ. زرد و قرمز و قهوه ای و کاجهایی که همیشه سبزن. بده که گرفتاری زندگی نمیذاره یه نگاه بندازیم به این همه رنگ.
یادمه یه باری با یه گروه رفته بودیم ارفه . از جبهه غربی فکر کنم. یه جایی بود شاید به درازای نیم کیلومتر. مثل یه جاده بود با درخت دو ورش. پاییز بود و فصل رنگ. ما پشت هم داشتیم راه میرفتیم. یه دفعه باد شروع به وزش کرد و جوری تو این همه برگ رنگی میپچید و اونها رو گرد میکرد و بالا میبرد که آدم دلش میخواست اونهم سبک بشه و شروع به رقص کنه.
من تنها زن گروه بودم. یادمه نشستم روی زمین و یه دفعه های های زدم زیر گریه. هیچ کاری در برابر این همه قشنگی از دستم برنمی اومد. اونقدر طبعیتش قشنگ بود که برای نشون دادن تسلیمم راهی غیر از گریه برام نمونده بود. همه هاج و واج من رو نگاه میکردن تا بعد از چند دقیقه فهمیدن که چی شده. اون صحنه حک شده تو ذهنم. اون همه رنگ.
سنجابها به شدت مشغول تقلا هستن این روزها. همه بلوطها رو ریختن پایین از رو درخت بزرگ روبروی پنجره اطاق خوابمون. تمام طول شب صدای بلوط شکستنشون میاد. رنگشون داره از قهوه ای به خاکستری تغییر میکنه. چقدر دلم میخواد یکی از این روزها برم پارک وسط شهر و به سنجابهای دستی اونجا بادوم بدم.
همه جا البته هستن. تو خونه. مدرسه . سرکار. دوست دارم این وحشی های کوچک رو. وقتی روی دوپا میاستن و بلوط میخورن یا وقتی از این شاخه به اون شاخه میپرن. همیشه دنبال بنل میگردم توشون.
یاد مدرسه ابتدایی هدایت هم بخیر. خانم فتاحی معلم کلاس اولم , خانم کاشی, خانم مشعوف, خانم خدادادی و خانم معماریان. کاشکی همه سالم باشن. یاد دلیار و مهرناز و آلاله و ایده و رویا و ساناز و تانیا هم بخیر.
کی فکرش رو میکرد؟ هی....
------
این رو همین الان از وبلاگ بهمن آقا کش رفتم. لعنتی بخونید اگه بغض نکردید.
آغاز سال نو، با شادی و سرور
همدوش و همزبان، حرکت به سوی نور
آغاز مدرسه، فصل شکفتن است
در زنگ مدرسه، بیداری من است
در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
همشاگردی سلام، همشاگردی سلام
مهر از افق دمید، فصلی دگر رسید
فصل کلاس و درس، ما را دهد نوید
شد فصل کسب علم، فصل تلاش و کار
دانش به نسل ما، میبخشد اعتبار
در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
همشاگردی سلام، همشاگردی سلام
ای در کنار ما، آموزگار ما
چون شمع روشنی، در روزگار ما
روشن ز نور توست، کاشانه دلم
در کار من تویی، حلال مشکلم
در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
همشاگردی سلام، همشاگردی سلام
فردا از آن توست، ای نسل چارهساز
با یاری خدا، آینده را بساز
فردای روشن است، با وحدت کلام
از ما تو را درود، از ما تو را سلام
در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
همشاگردی سلام، همشاگردی سلام
My Achievments یا مگه من چیم کمتر از شماست.
درسته که آقا جلال اصلا به روی خودش نیاورده که از من هم دعوت کنه که از لیست افتخاراتم بنویسم اما من به روی خودم می آرم و خودم مینویسم. در ضمن اگه با دیدگاه جنسگونگی و زبان جنیست زده به این لیست نگاه کنیم جای زنان بسیار خالیست. بشتابید که در این امر مقدس عقب نمونیم. نوشتن افتخارات ....حق مسلم ماست.
افتخاراتی که در ایران کسب شد:
۱. فهمیدن حاملگی مادرم در هفت سالگی و گفتن اون به ژاله ( که اون هم رفت زرتی به مامانش گفت و مامانش به مامان من گفت و بعد من ضایع شدم)
۲. کسب عنوان جوانترین متقلب جهان در کلاس اول ابتدایی در امتحان آخر سال ریاضی در سوال بادکنک سمت چب را رنگ کنید. ( از دست رجا صابری که جلوی من مینشست تقلب کردم)
۳. کسب عنوان جوانترین معلم جهان در سن نه سالگی ( به ممد پسر همسایه که کلاس اول بود ریاضی یاد میدادم. مامانش برام بلوز بافت)
۴. هیچ وقت خودم رو تو مدرسه خیس نکردم.
۵. دریافت لوح تقدیر و سکه از استاندار وقت مازندران در کلاس پنجم در امامزاده عبدلله .
۶. قبول شدن در مدرسه تیزهوشان در دوره راهنمایی و دبیرستان و نرفتن.
۷. زدن عینک از سیزده سالگی.
۸. از کلاس دوم میخواستم فضا نورد بشم.
۹.شرکت در گروه سرود مدرسه به مدت یکسال.
۱۰. رفتن به کلاس خوشنویسی به مدت سه ماه پیش آقا رضا همسایمون.
۱۱. داشتن سری کامل کتابهای به من بگو چرا
۱۲. گلدوزی و خیاطی در طرح کاد مدرسه .
۱۳. داشتن دوستی که پنج تا دوست پسر رو باهم نگه میداره.
۱۴. گرفتن دیپلم ریاضی با معدل ۱۹.۴۸ ( خدا شاهده)
۱۵. یه بار واسه خودم مانتو دوختم.
۱۶. رکورد حرف زدن بی وقفه با تلفن به مدت ۲۶ ساعت.
۱۷. دیدن رضا عطاران در میدان توحید سوار رنو.
۱۸. دوستم با ایران درودی حرف میزد.
۱۹. همون دوستم با جواد مجابی هم رفت و آمد داشت.
۲۰. یه بار با راننده اتوبوس خط تهران- ساری تو یه رستوران بین راه جیگر خوردم.
۲۱. بالا رفتن از درخت گردو.
۲۲. سه بار رد شدن در امتحان رانندگی شهری
۲۳. یه سال میرفتم سالن والیبال. همیشه ذخیره بودم.
۲۴.داشتن یه جرزی بارسلونا.
۲۵. خرید یک شلوار بیست هزار تومنی به قیمت پنج هزار تومان با دادن شماره تلفن ندا.
۲۶. دیدن دماوند از روی قله نوا.
۲۷. ترک موتور گازی نشستم.
۲۸. خرید کتابهای ابراهیم نبوی به جای کتابهای درسی.
۲۹. دنیای سوفی رو حفظم. کلیدر رو نه.
۳۰. دعوا با مامانم وسط دو نیمه فینال جام جهانی فرانسه که منجر به خاموش کردن تلوزیون شد. ( تا آخر عمرم یادم نمیره)
لیست افتخارات در ترکیه:
۱. نشستن به مدت ده ساعت در کافی نت " زکی آبی" که منجر به برنده شدن یک عدد سلمانی مجانی شد.
۲. عکس گرفتن با مجسمه ثریا آیهان.
۳. از آهنگهای ترکی خوشم اومد.( بر خلاف تصور خیلی جواد نبودند)
۴. دونه دادن به کفترهای میدون تقسیم استانبول سه بار.
۵. یه ماه هر روز صبح میدویدم.
۶. عموی دوستم اسم طوطی اش رو به خاطر من گذاشت حلوا.
۷. دلموش سواری.
۸. شمردن اعداد ترکی تا صد.
۹. خرید اولین کتونی آل استار.
۱۰. خوردن اولین زهرماری زندگی ( Effess)
لیست افتخارات در امریکا: ( خدایش الان همتون کم میارین)
۱. همشهری شدن با تام هنکس
۲. دیدن خانه ادی مورفی در تپه میلیونرها از نزدیک و گشتن دورش.
۳. اقامت در هتل بابابزرگ پاریس هیلتون به مدت یک هفته در هاوایی.
۴. رفتن به " آرکو آرنا" جایی که مایکل جوردن و شکیل اونیل توش بازی کردن.
۵. گرفتن A در کلاس ریاضی بدون حتی خرید یا باز کردن کتاب در تمام طول ترم.
۶. عکس گرفتن با ستاره هایی مثل کوین کاستنر, اسپیلبرگ و جولیا رابرتز ( ستاره های فرش شده در بلوار هالیود)
۷. گرفتن عکس با قاتل فیلم جیغ با دادن دو دلار به عنوان تیپ.
۸. گشتن با ماشین در بورلی هیلز
۹. همسرم شوهر سابق شیلا ( خواننده) رو از نزدیک دیده.
۱۰. همسرم به کنسرت داریوش رفته و اونجا کامران و هومن رو دیده.
۱۱. پسر شهرام صولتی از همسرم صد دلار قرض گرفت و هرگز پس نداد.( کیه که پول ما رو نخورده؟)
۱۲. رفتن به کنسرت شجریان در برکلی.
۱۳. از جلوی دانشگاه برکلی رد شدم.
۱۴. کباب خوردن در کبابی البرز درست روبروی در ورودی دانشگاه برکلی.
۱۵.حرف زدن با صنم دولت شاهی به مدت دو ساعت.
۱۶. حرف زدن با انار افکاری در ترافیک.
۱۸. یه نفر هم واسه من هم واسه خداداد شتابزده یه ایمیل میفرسته.
۱۹. کوروش ضیابری ازم خواست باهاش مصاحبه کنم و بذارم تو وبلاگم.
۲۰. اولین فامیل نسبی کریم خان زند که وبلاگ نویش شد.
۲۱. اولین فرد خانواده که فارسی تایپ کردن رو یاد گرفت.
۲۲. با خانوم فیروزه دوماس خودم دست دادم.
۲۳. رفتن به داخل یک بار با ماشین بابام در اولین روزی که گواهینامه ام رو گرفتم.
۲۴. خوردن یک شات از یک شراب پنجاه هزار دلاری وقتی طرف مست بود ( و هیچ فرقی با شراب پنج دلاری نداشت)
۲۵. مادر شوهر هرگز ندیده ام به من میگه عروس خوشگلم.
۲۶. اولین عروسی که تاحالا هیچ کدوم از فامیلهای شوهرش رو از نزدیک ندیده ( ملقب به خوشبخت ترین عروس دنیا)
۲۷. ما مخلص خاندان زند هم هستیم!!!
۲۸. دیدن یک کفش هزار و سیصد دلاری از نزدیک
۲۹. رژ زدن با استفاده از آینه بغل یک فراری جلوی یه رستوران
۳۰. عکس گرفتن در دیلری لامبورگنی
۳۱. نشستن در پشت فرمون مرسدس مک لارن به مدت سی ثانیه در همون دیلری.
۳۲. یه عکس دارم که من وسط گلدن گیت و آلکاتراز هستم.
۳۳. اولین فرد خانواده که غذای چینی خورد.
۳۴. همه چی میخورم. حتی ملخ.
۳۵. میخوام رانندگی با ماشین دنده ای رو یاد بگیرم.
۳۶. وقتی بزرگ شدم میخوام کوروت بخرم.
۳۷. رد شدن از جلوی محل کار آرنولد شوایتزنگر - هر روز
۳۸. شنا در اقیانوس آرام.
۳۹. برادرم پارسال رفت لاس وگاس واسه من یه جاسویچی آورد.
۴۰. یکی از همکلاسیام هارلی دیویدسون داره.
لازم به تذکر هست که این لیست هر لحظه قابل تغییر هست. و امکان داره موارد جدید افتخار بهش اضافه بشه.
زنان قوی یا زنان ضد مرد؟
کنفرانس دو بخش داشت. یه سری ورکشاپ که برای کسانی بود که میخواستن به نحوی با زنان قربانی خشونت کار کنن و نحوه برخورد و صحبت و حساسیتهای موجود تو این بخش بود. و یه بخش دیگه که شامل کلاسهایی برای این زنان بود. و سخنرانی های کوتاه - شاید ده دقیقه ای- از قصه های تلخ و امید های کوچک و زنان بزرگ.
زنی که الان هنرپیشه تاتر هست و خودش یه شرکت کوچک ساختمانی رو راه اندازی کرده از مردی گفت که در طی هفت سال زندگی با اون کتکش نزده بود اما هیچ حس استقلال و ارزشی براش باقی نذاشته بود. مردی که به گفته خودش غیر از احمق چیزی خطابش نمیکرد و تمام این سالها حتی بهش اجازه نداده بود از خونه بره بیرون. فکر میکنید این اتفاق کجا افتاده بود؟ کامبوج؟ نه خیر. سانفرانسیسکو. مرد هم یک مهندس ساختمان بود. و تمام این سالها زن فکر میکرد همین که خودش و بچه اش کتک نمیخورن کافی هست. به گفته خودش سالها طول کشید تا اون حس اعتماد به نفس بهش برگرده.
زن دیگه ای هم بود که برای ساختن یه زندگی جدید از شیکاگو به اینجا مهاجرت کرده بود . معلم مدرسه هست. به گفته خودش امسال اولین خونه اش رو خریده و پسرش رو به مسافرت اروپا فرستاده.
این زن یک بار در سن نه سالگی و یه بار در دوازده سالگی بهش تجاوز شده. توسط دوست پدرش. و از پونزده سالگی با مردی زندگی میکرده که مرتب شکنجه اش میداده. مجبورش میکرده به سکس با اشیای خارجی. بطری آبجو, چوب گلف.. و حتی وقتی به حیاط خونه میرفته با تفنگ از پشت شیشه ها مراقبش بوده. مردی که سینه هاش رو با سیگار سوزونده. ( و اگه بدونید این زن سیاه چقدر خوشگل بوده حتی در سن پنجاه سالگی). وقتی مرد تو یه دعوا کشته میشه, تازه هست که چشم زن به دنیای دیگه هم میافته. سالها طول کشیده که به زندگی عادی برگشته و دوباره شروع کرده.
داستان این مدلی زیاد بود. خوب طبیعی بود که وقتی به همچین کنفرانسی میری و کسانی هستن که برای امیدوار شدن اومدن, کسانی هم باید باشن که از تجربه هاشون و موفقیت هاشون بگن.
اما یه چیزی رو درک نمیکردم. به نظرم اونجا بیشتر از اینکه یه " Hope Club" باشه بیشتر شبیه به یه " Men Hate Club" بود. راستش برای من یه خورده آزار دهنده بود. برای منی که پدرم و همسرم رو عاشقانه دوست دارم و بهترین دوستام همیشه مردانی قابل اعتماد بودند این درجه از نفرت تازگی داشت. بودن در جایی که این همه جنسیت زده باشه و احاطه شدن توسط کسانی که فقط به فرزندانشون تکیه دارن و از هر مردی گریزانن برام عادی نبود. میفهمیدم چی میگن و سعی میکردم درک کنم اما لمسش نمیتونستم بکنم. من مستقل بودن و هویت انسانی ویژه داشتن رو در گروه ضدیت با بقیه نمی بینم. میشه با مرد زندگی کرد, میشه عاشق شد, میشه دلبسته شد و میشه زندگی رو تقسیم کرد اما مستقل هم بود. اما حرف هم زد. اما اندیشه هم داشت. اینها که با هم تناقض نداره.
بعد از اون روز زیاد فکر کردم و با اطرافیانم زیاد صحبت کردم. صحبتهام با نیلدا رییس " خانه خواهرم" از همه بهتر بود. میگفت کسایی با تجربه های مثبت هم لازم هستن به عنوان منتورهایی که جدایی ضدیت و نفرت بتونن از تجربه زندگی های آزاد هم حرف بزنن. میگفت این زنها نفرت رو به بچه هاشون هم منتقل میکنن که این اصلا خوب نیست. این شانس زندگی خوب و عادی رو شاید از اونها هم بگیره.
نمیدونم تو ایران کنفرانسهای این مدلی برگزار میشه یا نه. اما میدونم به دلیل محدودیت های فرهنگی شاید این قصه ها اینطور بیان نشن و هویت زن مستقل اینقدر تقدیر نشه. شاید بزرگترین موفقیت هنوز هم پیدا کردن یه شوهر دیگه باشه نه مستقل شدن. مطمنم زنی نیست که بیاد جلوی صد نفر از تجاوزی که بهش شده حرف بزنه و بگه از کجا به کجا رسیده , اما این قصه ها خیلی امید بخش هستن. شاید بشه برای زنان زندانی ورکشاپهای اینجوری گذاشت.
خیلی وقته میخوام این جمله رو اینجا بنویسم اما همش یادم میره.
فیمینیزیمی که من تمرینش میکنم نفرت از مردان و خایه بدست خوندن اونها نیست. من استقلال و عشق رو باهم تمرین میکنم.
Stupid Presidents
این آقای همکار مانگی ما دیگه شورش رو در آورده. ( قصدم استریوتایپ ساختن هم نیست. من خیلی دوستهای مانگ تحصیل کرده و خوب دارم ) یه مدت میزش رو برده بودن یه جایی دیگه راحت بودیم. دوباره برگشته.
اون از اون دفع که میگفت همه زندانی ها رو بکشن .این از دیروز و این هم از امروز.
میبینه من کار دارم ( وبلاگ میخونم و مینویسم ) همینجور کله اش رو میاندازه پایین و میاد رو میز آدم.
دیروز میاد میگه: خوب. تو نظرت به عنوان یه ایرانی ( با غلظت) چیه در مورد صحبتهای پاپ. شنیدی میخوان بکشنش؟
میگم: پاپ اشتباه کرد اون حرفها رو زد. مسیح که همیشه از صلح میگفت. اگه پاپ هم بخواد این مدلی حرف بزنه دیگه از سیاستمدارها چه انتظاری میشه داشت؟
میگه: خوب پاپ عذرخواهی کرد. اما حالا مسلمونها میخوان بکشنش. هم منتظرن ریس جمهور شما!! یه حرفی بزنه. مسلمونها هم ثابت میکنن حرفهای پاپ رو.
میگم: نترس. کسی جرات نداره پاپ رو بکشه.
میگه : مگه ندیدی اون یکی پاپ رو ترور کردن ( خدا شاهده من هیچ اطلاعاتی نداشتم در مورد این جریان) این رو هم میکشن.
میگم: حالا مگه تو مسیحی هستی؟ مانگها که اجدادشون رو میپرستن.
میگه: نه . نیستم. ولی مسلمون هم نیستم.
( کاسه داغتر از آش که میگن اینه)
امروز صبح هم اول وقت این آقای آنتونی میاد سراغ ما. نیویورک تایمز به دست.
میگه: دیروز وقتی پرزیدنت بوش سخنرانی کرد ریس جمهور شما نرفت.
من: اوکی.
آنتونی: وقتی هم که ریس جمهور شما سخنرانی کرد جرج بوش نرفت. خوب حتما ناراحت شده بود.
من یه نفس عمیق میکشم. با خودم فکر میکنم چقدر کار کردن تو اون دفتر که دیگه حرفها از کفش " جیمی چو" و حاملگی آنجلینا جولی عمیق تر نمیشد خوب بود.
چیزی نمیگم. ولی یه ربع بعد که آنتونی مثلا میره آشتی کنه و برام قهوه میاره بهش میگم که به نظر من هم پرزیدنت ایران هم پرزیدنت آمریکا " استوپد" هستند. چون نه تنها سواد ندارن بلکه مردم همه دنیا رو فیلم کردن و نظرش با نظر مردمشون فرق داره. از آنتونی خواهش کردم دیگه نیاد با من پناهنده فراری به عنوان یه ایرانی که پرزیدنتش احمدی نژاد هست حرف نزنه.
واقعا اعصاب اینکه صبحم رو با احمدی نژاد یا بوش شروع کنم ندارم.
میدونم قول دادم در مورد اون کنفرانس هفته قبل بنویسم. قول میدم امروز عصر اگه شد بنویسم. فعلا از دست اینهمه " استوپد" اعصاب ندارم.
امروزم !
۱. حواس جمع یعنی اینکه بری تو وبلاگ کیوان خان سی و پنج درجه و تو کامنتهاش بنویسی : " پدرام جان....." آقا شرمنده. باور کن هرچی فکر میکنم حتی نمیتونم حدس بزنم اون پدرام از کجا اومد. فکر کنم پیری زودرس که میگن این باشه!
۲. تا کمتر از دو ساعت دیگه یه ورک شاپ دارم به اسم " چگونه یک رزومه موثر بنویسیم" بیست و چند نفری ثبت نام کردن. نمیدونم چرا دلهره ندار م. با توجه به اینکه نه پاورپوینتی درست کردم, نه چیزی آنلاین در آوردم . بهم گفتن میتونی ؟ گفتم آره.
یه وقتهایی خودم کم میارم جلوی اینهمه اعتماد به نفس.
۳. دیروز به یه نتیجه خیلی عمیق رسیدم. اگه یه روز تصمیمم عوض شد و خواستم بچه دار بشم و بچه ام دختر از آب در اومد اسمش رو از این گروه انتخاب میکنم : سپیده, بهاره, لیلا, آمنه, حلیمه, نازی جون, حنا خانم!, ستاره, نیلوفر, رعنا, ژینا یا پریچهر. چون اگه اسمش یه اسمی مثل مادرش باشه, تا آخر عمر هم صبر کنه هیچکی واسش یه خط شعر هم نمیخونه.
۴. تعطیلی کلاس دیروز وقت خالیی داد که علاوه بر افکار عمیق مقداری هم " بار تندری" بکنیم.
یه موز , یه هلو, یه ذره شیر رو با یخ بریزید تو بلندر و حسابی مخلوط کنید. بعد هم به معجون فوق به مقدار دلخواه تکیلا اضافه کنید. نترسید بابا. من خوردم هیچی نشد.
ولی من مطمئنم اگه بهشتی باشه و جوی شراب, اون چیزی خواهد بود تو مزه های معجون دیشب من. تازه میوه تازه هم هست کلی فایده داره.
پی نوشت:
من همه اینها رو نوشته بودم و آماده بودم که بفرستمشون هوا! که دوست عزیزی ازم خواست که پست قبلی ( رو که الان پاکش کردم) رو بنویسم. مطلبی بود در مورد اعدام کسی در ایران ( میتونید خبر رو از زنستان بخونید) . اون رو پاکش کردم چون اولا با نوشتن من قرار نبود هیچ اتفاقی بیفته دوما که من اهل پتیشن و امضا و این حرفها کمتر هستم سوما اینکه واقعا دوست نداشتم کسی به من بگه چی بنویس و چی ننویس. اولین بارم بود که این کار رو کردم و دیدم حسش خیلی بدتر از اونی هست که حتی بشه چند ساعت هم تحملش کرد. متاسفانه من گزینه بسیار غلطی هستم در مورد این اخبار و امضاها و حوادث . اما جایی که خودم تشخیص بدم باید حرف بزنم میزنم.
پی نوشت بعدی:
با اونکه همه اون لحن سرحال امروزم از بین رفته ( و از این بابت اصلا خوشحال نیستم) اما اون چهار مطلب اول حال امروز من بود قبل ساعت دو بعد از ظهر. ورک شاپ با موفقیت انجام شد. هنوز وقت نکردم نظراتی رو که نوشتن و نمره گذاری ها رو ببینم. اما اگه به طور متوسط پنج از ده هم گرفته باشم راضی ام. دفعه بعد حتما با پاور پوینت چیزی میسازم.
Class is dismissed
آخ که چقدر میچسبه که با یه بغل تکلیف ننوشته و یه تست نخونده بری سر کلاس و ببینی پشت در کلاس نوشته که کلاس کنسل شده!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ما از پرزیدنت جرج بوش و سربازان شجاعش حمایت میکنیم!
یکی از کارهایی که موسسه ما میکنه کمک به افراد مسنی هست که برای امتحان تابعیت اقدام میکنن. کمکهایی مثل پر کردن فرمها و ترجمه سوالهای انگلیسی به زبون خودشون برای آماده شدن.
خانم و آقای فارسی زبان مسنی صبح بابت اینکار به دفترم اومدند. تا حدی که میتونستم راهنماییشون کردم و وقتی میخواستند برن به رسم احترام و نشون دادن راه تا پارکینگ همراهیشون کردم.
دیدم به پشت ماشینشون یکی از این شعارها نوشته که " ما از پرزیدنت جرج بوش و سربازان شجاعش حمایت میکنیم". با توجه به اینکه انگلیسی بلد نبودند ازشون پرسیدم که وقتی ماشین رو خریدن این رو به پشتش داشت؟
اون آقا جوابم رو اینطور دادن که نه والا. ما که انگلیسی بلد نیستیم. اما پسرمون گفت اگه این رو بزنید به ماشینتون , پلیس تو خیابون جلوتون رو نمیگیره!
این هم حرفی هست لابد!
اوریانا فلاچی و توستالژی باغهای مهدشت
تازه رسیدم خونه و وبلاگها یکی درمیون خبر مرگ فلاچی رو نوشتن.
-------
یادمه دبیرستان بودم. بچه هاش که همه اومدن امریکا, عمه ام یه روز از ساری بهم زنگ زد و گفت کلی کتاب جارو کردم از اطاقهاشون. میخواهی یا بدم به کتابخونه. گفتم نگه دار این دفعه که اومدم برشون میدارم.
خونه عمه تو باغهای مهدشت بود. یه جایی نمیدونم چند کیلومتری ساری. بهشت بود لعنتی با اون تمشکاش و باغهای پرتقالش.
خیلی کتاب بهم رسید از اون سفر. فکر کنم هسته اولیه کتابخونه خودم هم اون کتابها بود. کتابهای چاپ زمان شاه که دیگه هیچوقت تجدید چاپ نشدن با اون ورقه های نازک کاهی رنگ. ده جلد کلیدر رو یادمه از اونجا داشتم. سکوت بره ها رو. سیذارتا رو . یادم نمونده . ولی فکر کنم بالای پنجاه جلد کتاب ناب بود.
یادم نیست چند تا از کتابهای اوریانا فلاچی هم تو اون سری به من رسید. یادمه مصاحبه هاش رو میخوندم و بعد میرفتم تو نقش اون. فکر میکردم که چیکار کرده که اینجوری میشینه جلوی این آدمها و باهاشون حرف میزنه. یادمه یه مدت بد اسطوره شده بود. خیال پردازی جزو تفکیک ناپذیر من متولد اسفند بود و چی بهتر از خیال پردازی با نقش فلاچی. مصاحبه اش با شاه یه مدت شده بود موضوع بحث من و پدرم که واقعا این ادعاهایی که شاه کرده درسته . که اگه بود تو بیست سال قدرت اول دنیا میشد. مصاحبه اش با کسینجر هم یادمه.
دیگه اما دنبالش نکردم. نه هیچوقت کتابی ازش به انگلیسی خوندنم و شاید اگه امروز اسمش رو نمیشنیدم هیچ وقت به یاد اسطوره نوجوانی ام هم نمیافتم. زنی بود این فلاچی هم. امیدوارم آرام بخوابه.
یاد مهدشت هم به خیر با اون تمشک های محشرش. نمیدونم عمه قبل از اینکه بیاد خونه اش رو فروخت یا داره هنوز.
خوبه آدم یه جای پر از تمشک یه پنجره داشته باشه.
گزارش زنده
تو یه کنفرانسی هستم به اسم " آره. من میتونم" . یه سری ورک شاپ هست و معرفی و مصاحبه. موضوع هم زنهای قربانی خشونت خانگی یا خشونت محیط کاری هست.
ساعت ده هست و من دارم از ورک شاپ اول " لایو" مینویسم.
اسم این ورک شاپ هست " شروعی تازه" . قبل از این هم یه جلسه ای بود که فقط کتک زدن خشونت نیست.
قول میدم جمع و جور کنم اطلاعات رو و شب منظم بنویسم. اینجوری نه از کارگاه چیزی میفهمم نه از نوشته ها.
فقط چند تا چیز:
۱. یه سری از کارخونه های ساخت نوار بهداشتی تو بسته هاشون شماره های تماسی رو میذارن که زنها میتونن در صورت لزوم به اونها زنگ بزنن. این وقتی هست که زنی از خونه حق بیرون رفتن نداره و معمولا دسترسی اش به خارج خیلی محدوده. فلسفه اینکار هم این هست که معمولا مردها به داخل بسته های نوار بهداشتی کاری ندارن. اگه هم خودشون خرید بکنن با روی بسته کار دارن نه داخلش.
۲. صبح موقع اومدن یه تبلیغ مزخرف دیدم تو یه بیلبرد. تبلیغ شرکت تلفن همراه " شور وست" . میخواست مثلا تبلیغ سایز کوچیک تلفنهاش رو بکنه. تلفن رو گذاشته بود توی شورت یک زن. فقط نیم تنه پایین زن با شورتی که موبایل توش بود, روی بیل برد بود. یکی از مسخره ترین تبلیغ هایی بود که دیده بود. نمیدونم چه طوری میشه این رو به کوچیکی موبایل یا سیگنال دادنش ربط داد. شاید هم مردانه باشه . من نفهمم.
۳. نظرتون چیه یه پتیشن بنویسیم و امضا کنیم علیه کریستوفر مارلو به خاطر چهره زن خفه خون گرفته سکسی نماینده شیطان در نمایشنامه " دکتر فاوست"؟
دیشب نمایشنامه رو خوندم و فیلمش رو دیدم. به شدت از مارلو ناامید شدم.
ادامه یک بحث داغ
من به همه حرفهای خانم مهتدی موافقم به جز یه جمله. " حرکت این خانم به عنوان یک ایرانی جالب است." من دلم میخواد این جمله رو اینطوری بنویسم : حرکت این مدیر موفق به عنوان انسانی ماجراجو جالب است" به خاطر اینکه من فکر نمیکنم این خانم موفقیتشون رو به خاطر صفت ایرانی بودنشون دارن.
کابوس جدید
وقتی واژه تجاوز را میشنوید اولین صحنه ای که در ذهنتون مجسم میشه چیه؟
برای من تصویر اطاق خاکستری رنگ بدون اسباب و لوازمه. زن لاغری که در گوشه ای کز کرده و در حال گریه است و مرد یا مردانی در حال شل کردن بند کمربند ها. نمیدونم این تصویر چقدر درسته و چند درصد تجاوزها واقعا تو این شرایط اتفاق میافتن. اما مطمئنم کمتر کسی هست که با شنیدن واژه تجاوز به زنی فکر کنه که قربانی نیست بلکه متجاوز هست. همیشه مردان به دنبال کامجویی بودند و در فرهنگ ما زن حتی از همبستر خودش هم عشقبازی طلب نمیکنه چه برسه به تجاوز به غریبه ای. زن همیشه ضعیف تر بوده و تنها وقتی غلبه میکنه که شیطان باشه. وقتی غلبه میکنه که بتونه مثل مار نیش بزنه. اون وقت هم اغلب زن دیگه ای رو قربانی میکنه یا اینکه مرد رو فریب میده . اما کمتر اشاره شده که این فریب یک فریب جنسی هست. حتی تو افسانه های ما هم زنها - حتی شیطان زنها - اجازه تجاوز رو به خودشون نمیدادن. تجاوز جنسی کار مردانه ای هست.
تجاوز در هر جا و هر زمانی و توسط هر انسانی که صورت بگیره عمل کثیفی هست. نه میشه اون رو توجیح کرد و نه میشه براش منطق زنونه مردونه گذاشت. اما تجاوز زنان به مردان روز به روز به عمل شایع تری تبدیل میشه. ظاهرا زنان به جای جای گزین کردن ارزشهای زنانه در حال تقلید از اعمال مردانه اند.
بعد از به رگبار بستن مدرسه و قاتلین سریالی حالا به نظر میرسه که پدر و مادرها باید هراس یه اپیدمی دیگه رو تو امریکا داشته باشن و کابوس جدیدی رو به لیست کابوسهای بچه های دبیرستانی اضافه کنن. " مانستر تیچر " ها یا معلمان هیولا لقبی هست که به معلمین زن متجاوز به شاگردانشون داده شده. معلمینی که بدون توجه به فاصله سنی به شاگردهاشون عشق میورزن و بعد از گرفتار کردن نوجوونها از اونها سواستفاده جنسی میکنن. به سن و سال هم ربطی نداره. این قربانیان رده سنی بین هفت تا هفده سال رو دارن و برای به دام انداختن اونها بعضی از معلمها سالها صبر میکنن.
مدتها بود دلم میخواست در این مورد یه تحقیق خیلی کوچیک هم که شده بکنم . اصلا تحقیق میدانی هم نبود. با هیچ کسی حرف نزدم. و تنها منبع ام اینترنت بود. پس مسلما اسم تحقیق نمیشه روش گذاشت. شاید یه گزارش هشدار دهنده بهتر باشه. تقریبا شصت تا پرونده رو بررسی کردم . شصت تا پرونده که فقط تو چند سال اخیر جمع شده بود و تعداد خیلی بیشتری هم بودند که آرشیوها نگهشون نداشته بودند . بعضی از پرونده ها فقط تجاوز بود و برخی هم تجاوز و اعتیاد و جرائم دیگه در کنار تجاوز بود. در هر حال اینهافقط بخشی از شکایتهایی بوده که به ثبت رسیدن و آمارش تو اینترنت هست. طور قطع تعداد واقعی خیلی بیشتر از این اعداد و ارقامه و خوب تعداد موارد ثبت نشده که دیگه اصلا معلوم نیست.
خلاصه بعضی از پرونده ها:
۱- بوکلی, ایالت واشنگتن. این معلم بیست و پنج ساله به جرم سکس با دانش آموز هفده ساله از مدرسه اخراج شد و تحت پیگرد قانونی قرار گرفت. قبلا هم اتهاماتی مثل نوشیدن مشروبات الکی با دانش آموزان و نشون دادن ویدو های نامناسب به دختران داشته که چون ثابت نشده بودن , اقدامی بر علیه اش صورت نگرفت. ( منبع ) سال ۲۰۰۶
۲.معلم سی و دو ساله دوره راهنمایی به جرم داشتن سکس با شش دانش آموزش به هفت سال زندان محکوم شد. ( منبع ) سال ۲۰۰۶
۳.الویرا اهل لیورپول انگلستان, معلم چهل و نه ساله به داشتن یازده مرتبه سکس با دانش آموز چهارده ساله اش اعتراف کرد و به همین جرم به چهار سال و سه ماه زندان محکوم شد. الویرا متاهل و مادر هم بوده. ( منبع ) سال ۲۰۰۶
۴. دانیل ماری اهل سن دیگو کالیفرنیا به جرم داشتن رابطه جنسی به دانش آموز خودش و همچنین مصرف الکل و کوکایین با وی, به پنج سال و نیم زندان ایالتی محکوم شده. ( منبع ) سال ۲۰۰۶
۵. ماری کی چهل و دوساله بعد از تحمل هفت سال و نیم زندان به خاطر داشتن سکس به دانش آموزش که تازه الان بیست و یک سالش شده - یعنی اون موقع سیزده چهارده سالش بوده- از زندان ایالتی واشنگتن آزاد شد. ماری از این دانش آموز دوتا بچه هم داره. ( منبع )
سال ۲۰۰۴
۶.پملا راجرز که یکی از جنجالی ترین داستانهای این سری رو داشته معلم متاهل بیست و هفت ساله ای بود که به اتهام ۲۸ فقره جرم از جمله سکس با دانش آموزانش محکوم به زندان میشه. ( منبع ) سال ۲۰۰۵
۷. دبرا که یک تازه عروس بیست و سه ساله و معلم مدرسه راهنمایی بوده به جرم سکس در دفعات متعدد , از جمله در کلاس, در آپارتمان خودش و در ماشین با شاگرد ۱۵ ساله اش محکوم شد. ( منبع ) سال ۲۰۰۴
۸.زن سی و هفت ساله جورجیای که فرزند شوهر پانزده ساله رو در شکم داشت به جای ماه عسل روانه زندان شد. ( منبع )
۹.معلم بیست و هشت ساله متاهل فلوریدایی پس از شکایت یکی از شاگردان مبنی بر داشتن ۱۸ ماه رابطه جنسی دستگیر شد. این دانش آموز دختر است. ( منبع ) سال ۲۰۰۵
۱۰. میشل سی و یک ساله مربی دختران پیش آهنگ مدرسه به جرم داشتن سکس با یکی از دانش آموزان پسر شانزده ساله روانه زندان شد. ( منبع ) سال ۲۰۰۵
گفتم که مطلب زیاد هست و این قصه سر دراز داره. اگه بخوام قصه همه رو کامل بنویسم یا لینکها رو بذارم میشه قصه هزار و یک شب اگه کسی تحقیق آماری داشت یا این موضوع براش جالب بود خوشحال میشم بقیه لینکها رو قسمت کنم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شهر در محاصره مگس ها
جمعه هفته قبل دپارتمانهای شهری یک اعتصاب یکروزه داشتن در اعتراض به مزیتهای پزشکی و کمبودها. برای خیلی از دپارتمانها همون یه روز بود و بعد برگشتن سر کارشون. اما بعضی ها هنوز به اعتصاب ادامه دادن از جمله مامورین حمل زباله ها.
تو یه جایی مثل جنوب شهر- که محل کار من هم هست- خیلی این قضیه داره جدی میشه. ازدیاد مگسها رو به وضوح میشه تشخیص داد و چهره خیابونها از اونی که بوده خیلی کثیف تر شده.
ظاهرا به والدین هم تذکر دادن که اجازه ندن بچه ها بیرون بازی کنن. فعلا هم هر جا میریم آدمهای سبزپوش و پلاکارد به دست گرفته رو میبینیم. به خیر بگذره.
یک عصر دل انگیز پاییزی
صحنه اول: ساعت ۴:۲۰ عصر. دفتر کار.
استیسی: میری خونه الان؟
من: نه. مدرسه دارم. تو چی؟
استیسی: میرم سالن ناخون هام رو درست کنم . بعد میرم مال. شب میخواهیم بریم سوشی بار.
من: چه خوب. خوش بگذره. بریم یواش یواش.
استیسی: آروم رانندگی کن. خداحافظ.
من: تو هم. خداحافظ.
------
ساعت پنج میرسم دانشگاه. کلاس اولم پنج و نیم شروع میشه. ماشین رو تو پارکینگی که نزدیک کلاس هست پارک میکنم باید برم کتاب فروشی یه کتاب رو پس بدم و دوتا کتاب جدید بخرم. کوله رو که میذارم پشتم میفهمم که اشتباه کردم اینور پارک کردم. فکر کنم بیست و پنج کیلویی بود. یه لحظه مکث میکنم. بی خیال پارکینگ عوض کردن میشم و راه میافتم طرف کتاب فروشی که درست اونور دانشگاه هست.
-----
صحنه دوم: ساعت ۵:۲۰ عصر, کتابفروشی
فروشنده: کتاب رو کی خریدی؟
من: چهارشنبه. امروز روز پنجمش هست.
فروشنده: چرا میخواهی پسش بدی؟
من: چون تو آمازون ارزونترش رو پیدا کردم.
فروشنده: کلاست کی شروع شده؟
من ( به ساعت نگاه میکنم): چهارشنبه. گفتم که.
فروشنده: باید برنامه کلاست رو بیاری که بتونم پولت رو پس بدم.
من: یعنی چی؟ این دیگه چیه؟
فروشنده: قانون جدیده. فقط کتابهایی رو پس میگیریم که دیر شروع شده باشن و از شروع کلاس پنج روز بیشتر نگذشته باشه.
من: من کلاسم پنج دقیقه دیگه شروع میشه . من از کدوم جهنمی الان براتون برنامه بیارم؟
فروشنده: متاسفم . کاری نمیتونم بکنم.
من: میخوام با ریست حرف بزنم.
فروشنده: صبر کن.
ریس میاد و همه اون حرفها تکرار میشه.
من: میتونم برنامه رو همین جا با لب تاپ نشونتون بدم؟ اون رو قبول میکنید؟
ریس: نه. باید نسخه کاغذی باشه که به رسید متصل بشه. متاسفم. بهتره برید بخش سرویس دانش آموزی و اونجا از برنامه کلاسیتون یه پرینت بگیرید. ما تا ساعت هفت و نیم بازیم.
دیگه حتی گفتن " وات د فاک" هم افاقه نمیکنه. میخوام موهاش رو بکشم. مدتها بود همچین خشمی رو حس نکرده بودم. فقط میخواستم یارو رو کتک بزنم. جدا میخواستم بزنمش.
--------
با یه کوله بیست و پنج کیلویی میدوم طرف دیگه دانشگاه. ساعت شده پنج و سی و پنج دقیقه. من میخواستم زودتر برم سر کلاس که اون تکلیفهایی رو که ننوشته بودم رو از رو دست یکی دیگه کپی کنم. خیر سرم.
-------
بالاخره این برنامه لعنتی رو پرینت میگیرم و برمیگردم کتاب رو پس میدم. عرق از تمام هیکلم میریزه. وحشت میکنم با این وضع برم سر کلاس.
-----
صحنه سوم: کلاس بررسی داده های تحقیقات در علوم اجتماعی ( یا یه همچین چیزی) ساعت شش و اندی.
استاد: ...اونها اعتقاد دارن که اگه آدم , انسان خوبی باشه بعد از مرگ به شکل انسان دیگه متولد میشه. اگه انسان بدی باشه تو تولد بعدی زن میشه...هه هه هه... و اگه خیلی بد باشه میشه خوک...هه هه هه.
( هیچکی نمیخنده)
ده دقیقه بعد:
استاد: لاواژیه وقتی اومد که جادوگر ها رو میکشتن و خدا رو شکر که همه رو کشتن. من اصلا دلم نمیخواست زنم یه جادوگر باشه.... هه هه هه... ( باز هم هیچکی نمیخنده)
صحنه چهارم : ساعت ۶:۴۵ همون کلاس:
استاد: اوکی. چهارشنبه میبینمتون.
یکی از خانم های کلاس بلند میشه و میگه: لطفا همه چند دقیقه صبر کنند. من یه چیزی نوشتم در مورد صحبتهای امروز بیل ( استادمون) برای ریس دانشگاه که لطفا بخونید و اگه خواستید امضا کنید.
استاد: کام آن جکی. من فقط شوخی کردم.
جکی: شوخی شما مستقیما به زنها بر می گشت و شما اجازه این کار رو نداشتید. شما قانون رو جلوی همه نقض کردید. این هم چیزی نیست. فقط برای آروم کردن خشمم هست.
نوشته دست به دست میشه و بعضی ها امضا میکنن. به دست من میرسه. نخونده امضا کردم. حال کردم با این جکی. یه ربع تا کلاس بعدی فرصت دارم. بیست و پنج کیلو کوله رو میذارم پشتم و از پله ها میرم پایین.
----------
صحنه پنجم: ساعت ۶:۵۰ کنار ماشین سودا.
در لعنتی سودا باز نمیشه. دستم قرمز شده. یه ثانیه فکر میکنم. اگه یکی رو گیر بیارم بگم در سودا رو باز کنه خیانت کردم به روح فیمینیسم یا نه؟ فکر نمیکنم. کافیین مهمتره.
لابد با اون همه تاتو رو بازو هاش میخواد بگه که خیلی قویه و مرد. " میشه لطفا این رو باز کنی برام؟" دخترهای همراهش میخندن. درش رو باز میکنه و میگه: " اگه این کمک میکنه باید بگم که راحت نبود" . تشکر میکنم. زنده باد کافیین.
------
و چه پاییز دل انگیزی.
یک درگیری ذهنی
سوالی هست که مدتهاست ذهنم رو مشغول کرده.
فرض کنید انسانی که از نظر شما بیگناه هست قراره فردا کشته بشه. فردی که مسول جان این انسان هست ( میتونه قاضی یا جلاد یا کسی که قدرت متوقف کردن حکم رو داره) از شما درخواستی میکنه که با ارزشهای اخلاقی تون سازگار نیست. کاری هم نیست که به کس دیگه ای ضربه بزنه. مسئله ای خواهد بود بین شما و اون فرد مقتدر.
اگه شما بودید چه میکردید؟ ارزشهای خودتون رو زیر پا میذاشتید و جان فردی رو نجات میدادید که از دید شما بیگناه هست یا پافشاری بر ارزشهای خودتون رو مقدم میدونستید؟ یا اینکه اصلا میگید بسته به چیزی داره که ازم بخواد.
پی نوشت:
دیدم کامنتها داره به سمتی میره که من فکرش رو نکرده بودم. گفته شد که بستگی داره اون فرد بیگناه کی باشه. یعنی اگه اون فرد رو بشناسید رو تصمیم شما موثر هست؟ اگه بدونید دشمنتون هست و بیگناه داره کشته میشه میگید به درک. ارزشهای آخلاقی ام مهمتره؟ و اگه دوست یا محبوبتون باشه میگید گور بابای ارزشهای اخلاقی ام؟
قبول دارم که ارزش و اخلاق دو واژه کاملا نسبی هستند. اما الان میخوام بدونم که مثلا انسانی داره فردا اعدام میشه. شما اون رو نمیشناسید و بنا به دلیلی فرد صاحب حکم به شما این پیشنهاد غیر اخلاقی رو میده. اون وقت چی؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یازدهم سپتامبر
به یاد همه جانهایی که قربانی حماقت سیاست و جهالت مذهب شدند.
Permalink
عطر سنبل, عطر کاج
پارسال که خانم فیروزه دوماس تو دانشگاهمون سخنرانی و مراسم معرفی کتابشون رو داشتن, یکی از استادها که سردبیر روزنامه شهر هم هست در مورد کتاب " Funny in farsi " چیزی گفتن به این مضمون که این کتابی هست که همه دانشجوهای روزنامه نگاری و نویسندگی باید بخونن که بفهمن چه جوری میشه طنزی که تو زندگی واقعی هست رو شناخت و اون رو روی کاغذ آورد. بعد هم خطاب به ما دانشجوها گفت که از این کتاب یاد بگیرید و فکر نکنید سوژه رو باید از فروشگاهها خرید. سوژه زندگی شماست. اگه شما بلد نیستید بنویسید مشکل کمبود سوژه نیست.
اون روز من کتاب رو نخونده بودم. مدتی بعد فرصتی دست داد و کتابی رو که اون روز خرید بودم خوندم. چند روز قبل نسخه فارسی این کتاب رو از دوست خیلی عزیزی هدیه گرفتم.
نشر قصه,ترجمه محمد سلیمانی نیا. نشر سال دوهزار و پنج. یک فاجعه.
مترجم نه تنها نتونسته اون طنز رو که لایه اصلی نوشته بود منتقل کنه بلکه خیلی از جاها به نظر میرسید اصلا متوجه منظور نویسنده نشده. شاید خواسته کلمه به کلمه امانت دار باشه به اصل نوشته که این خیلی صدمه زده به رسوندن مفهوم. با اونکه من با زیر نویس و توضیح اضافه مخالفم - به شدت یاد ذبیح الله منصوری میافتم و چهار ستون بدنم میلرزه- اما تو این کتاب شاید بهتر بود جاهایی زیر نویس داشت و یه سری توضیحات برای روشن شدن قضیه برای کسی که تو امریکا زندگی نکرده و با فرهنگ اینجا بیگانه هست داده میشد.
برای من ترجمه فارسی این کتاب فقط خجالت و شرم نویسنده بود از مهاجر بودن و در جاهایی تحقیر پدر و مادر و شرم از وجود اونها. تنها چیزی که در متن انگلیسی اصلا به چشم نمیومد. وقتی متن انگلیسی رو میخونی از شوخی هایی که تفاوت رو میرسونه و قابل درکه و مثل یه مزه آشناست لذت میبری در صورتی که با خوندن همون متن در فارسی میگی : " آخی . بیچاره ها."
این ترجمه حتی با اونکه بنظر میرسید میخواد زبان ساده و روان نویسنده رو حفظ کنه اما در این کار هم موفق نبود. با تمام غرهایی که به ترجمه راز داوینچی زدم اما باز اون ترجمه از این قابل قبول تر میرسید.
در هر حال اگه قصد خوندن این کتاب رو دارید - که توصیه هم میشه- متن انگلیسی اش رو بخونید. چون من مطمئنم اگه خانم دوماس میخواست این کتاب رو فارسی بنویسه اصلا این چیزی که ترجمه شده از آب در نمی اومد.
متن انگلیسی کتاب خیلی راحت و روانه. برای من که واقعا انگلیسی خوندنم کنده دو شب بیشتر طول نکشید. کاملا قابل فهم و ساده هست و انگلیسی زیادی لازم نیست تا مطمئن باشید که از خوندن متن اصلی بیشتر از ترجمه فارسی اش لذت میبرید.
پی نوشت: نظر آقای سلیمانی نیا مترجم کتاب بدون کم و کاست:
" ممنون از نظرتان. فقط چون نوشتهاید: «من مطمئنم اگه خانم دوماس میخواست این کتاب رو فارسی بنویسه اصلا این چیزی که ترجمه شده از آب در نمی اومد.» بد ندیدم بگویم نویسنده تمام ترجمه را قبل از چاپ خوانده و آنچه به فارسی منتشر شده - در روح اثر و نه در نثر - نظر خود اوست. همچنین خانواده و اقوام ایشان نسخهی فارسی کتاب را دوست داشتند و هیچ کدام احساس "خجالت و شرم نویسنده از مهاجر بودن و در جاهایی تحقیر پدر و مادر و شرم از وجود اونها" را در آن ندیدند.
اگر این توضیح کوتاه را در متن وبلاگتان هم بیاورید ممنون میشوم."
یه تبریک مخصوص به یه آدم مخصوص تر
من هفت سالم بود که تو سرو کله ات پیدا شد. مثل منا نشد که اسمت رو تو تاکسی بذارم. مامان گفت نیما. من تو دلم فکر کردم نیما و منا میشن شبیه هم و سر من بیکلاه میمونه. دیگه بچه اول بودیم و ارج و قربی داشتیم واسه خودمون.
تو مثل یه هندونه تپل بودی. الان که بهت نگاه میکنم میگم کجا رفت اون موجود معصوم که شبیه یه گوله برف بود. من هنوز عاشق اون عکسی هستم که رو دست بابایی و وسط گل سرخهای حیاط. مثل یه هلو تپل و سفید .
اصلا نفهمیدم کی بزرگ شدی . نه. یادمه. میرفتی یه مدت کلاس ژیمناستیک و میومدی خونه پشتک میزدی. من هم هرکار میکردم ادات رو در بیارم نمیشد. یه دفعه نفهمیدم کی شد سیبیل در آوردی و یادمه وقتی بابا بهت گفت یواشکی تیغ منو نگیر. برو واسه خودت یه دونه بخر.
بعد هم که پاک از دست رفتی و شدی طرفدار رئال مادرید. آخه رئال هم تیم بود بچه؟ با اون همه پوستر ها و اون همه کری خوندنها موقع بازی رئال - بارسلونا. ولی خدایش خجالت نمیکشیدی گریه میکردی و مامان رو مجبور میکردی طرف تو رو بگیره.
یادته چقدر هر دفعه که خاله ها یا زندایی حامله میشدن دعا میکردی که دختر بشه بچه شون که تو همچنان به عنوان تنها نوه نر!! طرف مامان اینها باقی بمونی؟ به قول ننجوت: ته ونه نر نوه هستی! از اولش عقل نداشتی.
ولی آخرش ما نفهمیدم تو چرا اونقدر موقع از ایران اومدن گریه کردی . واسه دوست دخترت بود یا بقیه دوستات. یادم نمیره شب اومدن که جنابعالی فقط چهارده سالت بود با سینا ماشین باباش رو بلند کردید و ما سه ساعت سکته کردیم. فکر نکردی اگه تصادف کنی بمیری ما هم اومدنمون عقب میفته؟
اینجا هم که دیگه پاک از دست رفتی. پاک. رفتی عضو تیم فوتبال ( امریکایی) مدرسه تون شدی. دوست دختر ایرانی میگیری . پوستر تخت جمشید میزنی کنار عکس فیفتی سنت و لیل جان. یواشکی آبجو میخوری. خونه ما رو کردی پاتوق. کم مونده دیگه تاتو هم بگیری و گوشت رو سوراخ کنی. بماند که هنوز همچنان از مامان میترسی.
امروز تو هیجده سالت شد. امروز اولین ماشینت رو کادو میگیری. از امروز خودت رانندگی میکنی. از امروز رسما اجازه داری دوست دخترت رو به خونه دعوت کنی. از امروز رسما مسول خرج و مخارجتی. از امروز دیگه میتونی بری برای کردیت کارت درخواست بدی. هر چند هنوز سه سال دیگه باید قاچاقی الکل بخوری و ظاهرا خونه ما همچنان پاتوق میمونه.
دوست دارم رهای خر ... با اونکه میدونم مای اسپیس اجازه نمیده اینجاها رو بخونی اما تولد هیجده سالگیت مبارک. ندیدم بچه ای تو سن و سال تو که اینقدر حرمت مادر و پدرش رو نگه داره و اینقدر با خونواده رفیق باشه. هر وقت به تو و بابا و کشتی گرفتنتون نگاه میکنم میخوام بزنم زیر گریه. خره ! باورت میشه هیجده سالت شد؟
پی نوشت: من و منا در آخرین جلسه تحلیلی که در مورد تو داشتیم به این نتیجه رسیدیم که تو به شدت خر پول میشی. احتمالا دیلر ماشین. یه شکم گنده هم میاری. اولش یه زن آمریکایی بلوند میگیری. بعد هم که نصف پولات رو بالا کشید و آدمت کرد عاقل میشی و احتمالا این دفعه با یه خانوم ایرانی ازدواج میکنی. بعد هم از اونهایی میشی که همیشه تو خونت مهمونی هست و هر هفته باربیکیو. اون وقت ما ها هم مثل بدبختها میاییم و خونه زندگیت رو میبینیم و میگیم اینهمه درس خوندیم آخرش این الاغ از ما بهتر زندگی میکنه. حالا ببینیم پیش گویی ما به کجا میرسه.
Permalink
نی نی از کجا میاد.
به قول استاد نگارشمون یه سری از تجربه ها یونیورسال هست. به گفته اون هرجای دنیا وقتی تو زمستون یه دفعه از سرما میری تو کلاس گرم بعد از چند لحظه آب دماغت راه میافته و وای به حال وقتی که کنار کسی دیگه ای نشسته باشی و دستمال هم نداشته باشی و کلاس هم در سکوت مرگ آور تست باشه. این تجربه یونیورسال هست. بعد هم برای تکلیف ازمون میخواست که یکی از همین تجربه ها رو به تصویر بکشیم جوری که موقع خوندنش هر کسی لبخند بزنه به معنایی اینکه آره راست میگه . همینه.
نمیدونم شما اولین باری که فهمیدید بچه از کجا میاد کی بود و چند سالتون بود. من پنج ساله بودم. دختر عمه دوستم - که خدا لعنتش کنه جدا که تا وقتی شوهر نکرد هرچی پسر بود از دست ما در میاورد- یه روز تو زیر زمین خونشون که تو کوچه ما هم بود به من و دوستم اعلام کرد که مامان و بابا با هم از اون کار بدبد ها میکنن و بچه از اونجا بوجود میاد. کی هست که تا قبل از پنج سالگی باهم خوابیدن و احتمالا چیزهای دیگه بابا و مامانش رو ندیده باشه و سرش رو نکرده باشه زیر پتو؟
در هر حال اثر این اکتشاف پنج سالگی ما نفرت بود از پدر و مادر. نمیدونم تا کی که ادامه داشت. و جالب این بود که بعد ها از هرکی میپرسیدم این حس نفرت از پدر و مادر یکی بود. یعنی کسی رو ندیدم که بعد از فهمیدن جریان کار بدبدا !! اذیت نشده باشه یا قبل اینکه از طریق دختر عمه و رفیق و آشنا بفهمه خود پدر و مادر مثل آدم بهش گفته باشن.
همه اینها رو گفتم که بگم ببینید تو آلمان به بچه های کوچیک چقدر قشنگ این چیزها رو یاد میدن. بعد از اون همه بحث آموزش و این حرفها که بود پزشک عزیز زحمت کشید و این لینک رو فرستاد.
رو هر صفحه کلیک کنید تا صفحه بعدی باز بشه. من خودم خیلی از اون قلبها خوشم اومد. خیلی قشنگ میشه به بچه گفت که بابا نمیخواد مامان رو بکشه . همه کاراشون با دوست داشتن هست.
نمیدونم. شما که ایران هستید بگید میشه اینها رو به بچه ها نشون داد؟ یا حداقل معلمهای مهد کودک یه نسخه قاچاقی از این داشته باشن و به بچه ها نشون بدن؟
من بیگناهم!!
ببینید . من امروز صبح اومدم سر کار ( الان تقریبا ساعت نه و نیم صبح هست). اینقدر کار داشتم و دارم که قصد وبلاگیدن هم نداشتم. چیزی هم نداشتم که بنویسم در موردش. یه چهار تا تلفن زدم و چایی ام رو خوردم و دوتا قرار گذاشتم و نظرات شب قبل رو منتشر کردم و بعد هم رفتم این جی میل مادر مرده رو باز کردم. یک عدد ایمیل نو برق میزد . با اسم ل. ز . حروف اول اسم و فامیل بنده.
ما این ایمیل رو خوندیم. اولش جا خوردیم. بعد جدی گرفتیم و بعد زدیم زیر خنده. یعنی بعد از ده دقیقه به این نتیجه رسیدم که عجب مخی از ما به کار گرفته شد. ولی به شدت اعتماد به نفسم هم رفت بالا. به یه سری نتایج جامعه شناسانه عمیق هم رسیدم. تو این ایمیل از بنده یک سری سوالات شده بود . اصلا بخونید خودتون. بولد ها متن نامه هست و بقیه اش مال من.
سرکار خانم زند. با عرض سلام و خسته نباشید. من جوانی در آستانه ازدواج هستم که در کشور کوروش کبیر ایران بزرگ زندگی میکنم. با توجه به اینکه مدتی است خواننده وبلاگ شما هستم و شما نمونه دختری ایرانی هستید که در خارج از ایران زندگی میکند و درس میخوانید و کار میکنید و از طرفی زندگی خانوادگی بسیار موفقی دارید. ( شما از کجا به این نتیجه عمیق رسیدید؟) با توجه به اینکه من علاقه وافری دارم که در آینده و در صورت قبولی در کنکور با شریک آینده زندگی ام به کشور های اروپایی یا آمریکایی مهاجرت کنم میخواستم نظر شما را در خصوص برخی مسایل جویا شوم. کاملا واقفم که برخی از این سوالات خصوصی است و ممکن است شما یا همسرتان مایل به جواب دادن به آنها نباشید اما خواهشمندم در صورت امکان به تمام انها اگرچه به صورت خصوصی یا به صورت عمومی در وبلاگتان جواب دهید. من مطمئن هستم این سوالات بسیاری از جوانان با موقعیت من نیز میباشد. با سپاس. لام. ز از ایران.
خوب دیگه شما هم حتما فهمیدید که یکی من رو گرفته. اما بخونید سوالها و جوابهای من رو. چون خودش گفته جوابها رو عمومی هم میتونم بدم من صادقانه جواب میدم. باشد که همه کسانی که مخ ما را به کار گرفتند رستگار شوند.
۱. آیا در صورت حمله آمریکا به ایران و تصرف ایران , شما به ایران باز میگردید؟
نه خیر.
۲. کشور آمریکا چه مزیتهایی داشت که شما آنرا برای زندگی انتخاب کردید؟
ما فکر میکردیم اینجا همه مردها شبیه کوین کاستنرن. اشتباه کردیم. گول خوردیم. بد حادثه.
۳. آیا تا به حال با سیاه پوستان هم کار کردید؟ آیا این درست است که هنوز آنها از تبعیض نژادی در امریکا رنج میبرند؟
نه دوست عزیز. من تا به حال هیچ سیاه پوستی ندیدم! یه بار تو خیابون دیدم که فرار کردم.
۴. آیا این درست است که در امریکا کشتن آزاد است و همه میتوانند اسلحه حمل کنند؟
بلی درست است. یه بکش بکشی هست که نگو. همین امروز صبح یه همکار من یکی دیگه رو کشت چون قهوه زیادی پررنگ شده بود. یه وقت به سرت نزنه بیایی اینجاها!
۵. آیا همسر شما از گرایشهای فیمینیستی شما با خبر است؟
گرایشهای فیمینیستی دیگه چه صیغیه ای؟
والا از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون. ما شبها ساعت دوازده که میشه, با یه شمشیر مخصوص که ریس فیمینیستها بهمون داده کله اون رو گوش تا گوش میبریم. بعد میریم کارهای فیمینیستیمون رو میکنیم صبح ساعت شیش بر میگردیم. با یه پر که اون رو باید تو یه آب مخصوص- که اون رو هم ریسمون داده- خیس کنیم دوبار کله اش رو به تنش میچسبونیم. این حقیقت تمام جنبش فیمینیستی هست که من اینجا برای اولین بار افشاش کردم و با اینکار جونم رو در خطر قرار دادم فقط برای شما. وگرنه زن جماعت رو چه به گرایش.
۶. آیا شما قبل یا بعد از ازدواج فیمینیست شدید؟
والا اون روزی که ما رو دزدیده بودن بردن ما رو غسل فیمینیستی دادن چشمامون رو با یه پارچه سیاه بسته بودن. ما هیچی ندیدیم.
۷. آیا همسر شما از وبلاگ نویسی شما مطلع است و اگر میباشند عکس العمل شان در برابر اون مطلبی که تمایلات جنسی خودتون رو نسبت به بدن لخت کوین کاستنر نوشته بودید چی بود؟
بابا دمت گرم. تو همه پستهای من رو خوندی!
متاسفانه ایشون مطلع هستند و من رو برای هر پست با توجه به تعداد کلمات کتک میزنند. اما من از رو نمیرم و باز هم مینویسم.
والا ایشون اولش گفتن " خوشم میاد همیشه خوش سلیقه ای" . بعد هم اضافه کردن " خدا به تو عقل بده به من پول".
۸. چرا شما از بچه دار شدن متنفرید؟ آیا همه فیمینیستها اینگونه اند؟
خداییش این رو از کجا گرفتی؟ من واقعا میخوام بدونم چی شد که شما فکر کردی من از بچه ها بدم میاد؟
اما در راستای همون افشاهای فیمینیستی باید بگم که درست حدس زدید. فیمینیستها اصلا رحم ندارن که بچه دار بشن. تو همون مراسم غسل که گفتم رحمشون رو در میارن. بدون بیهوشی . خیلی هم درد داره. اما این دستور ریس هست. کاریش نمیشه کرد.
۹. آیا شما مطلعید که .....یک لزبین میباشد؟
والا ما اصولا چند وقتی هست که به مردها به چشم یه آلت بزرگ و به زنها به چشم دوتا سینه گنده و یه سوراخ نگاه نمیکنیم. سعی میکنیم به محتوای کله شون بیشتر دقت کنیم. حل شد این مشکلتون هم؟
۱۰. نظر شما در مورد دعوای بین سبیل و نیکان چیست؟
در راستای همون اصول عرض شده ما به کارهایی که مردم تو تختشون هم میکنن کاری نداریم.
خوب این از دوحال خارج نیست. یا مخ ما به شدت به کار گرفته شد ( این احتمالش بیشتره) یا اینکه یکی واقعا اینها سوالاش بوده. که اون وقت باید دو دستی بزنم تو سرم که ما هنوز کجاییم.
در هر حال انتصاب خودم رو به عنوان مرجع تقلید تبریک میگم. دوستان خواهش میکنم سوالات خودشون رو از این به بعد انگلیسی فارسی ننویسن. خوندش سخت هست.
خدایش من هنوز دارم میخندم. ای زندگی . بریم به کارمون برسیم که به شدت عقبم.
جون من یه ایمیل دیگه بزن بگو راست راستی کی بودی.
کلاس ماه آگست تموم شد و مال سپتامبر از هفته بعد شروع میشه.
اون خانم مانگ تو یه نانوایی تو قسمت بسته بندی کار گرفت.
اون آقای مکزیکی تو مغازه "همه چی یه دلار" مشغول شد.
اون آقا پسر اکراینی رفت مدرسه " راننده کامیونی" که گواهینامه پایه یک بگیره و بشه راننده کامیون.
اون خانم لاوئسی هم یه ماه رفته کانادا مسافرت. حالا قرار شد اکتبر بیاد ببینیم چه میشه کرد.
خستگیم در رفته .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ابرو میندازی بالا بالا...
من غلط بکنم. من بیجا بکنم. من..... من اگه همچی ابرویی بردارم. بابا دمت گرم جمهوری اسلامی. تو خودت یه پا که خوبه , هزارپا سانفرانسیسکویی.
سه روز تعطیلی خوبی بود. فکر نمیکردم اینهمه کار کنم.
دستمال بستیم سرمون و مثل دوتا بچه خوب خونه رو جمع و جور کردیم. آخ که چقدر خونه تمیز میچسبه. ظرفهای شسته. گاز تمیز. میز و مبل دستمال کشیده. تختی که بعد از مدتها رو تختی دیده به خودش. عکسهایی که بعد از سالها قاب گرفته شدن و رفتن رو دیوار.
من نمیدونم چطور تو این یه ریزه جا اینهمه آشغال میتونه جمع بشه. آدمیزاده دیگه.
یه سفر کوتاه رفتیم. خوش گذشت. آدمهای ساده رو دوست دارم. درسته که بچه هاشون بعد از یه سال اومدن به آمریکا به جای سلام خاله به آدم بگن " های" و وقتی میگیم بریم لب رودخونه بگن " نو وی. مال بهتره".
حساب و کتابهای مالیمون رو ردیف کردیم و دیدیم خیلی وضع خراب تر از این حرفهاست. تمام پاییز بدون یه قرون خرید اضافه اگه بشه سر کرد باز هم بدهکاری این کردیت کارتها میمونه. تصمیم بر این شد که کردیت کارتها رو از تو کیفمون در بیاریم و بذاریم تو خونه بمونن تا بدهکاریاشون صفر بشه.
فیلم دیدم. پنج تا. اسم هیچکدومشون رو هم نمیگم چون به شدت مایه آبروریزی هست. خودم هم خجالت میکشیدم تازه رفتم این فیلمها رو گرفتم. یه چیز تو مایه های ندیدن همشهری کین و تایتانیک مثلا. هر پنج تا رو اما دوست داشتم.
درس خوندم به شدت. خودم هم باورم نمیشد اینجور مثل بچه آدم بشینم درس بخونم. این هیومنیتی لعنتی رو خیلی دوست دارم. دیشب داشتم به دوستی میگفتم که نقطه مقابل همه درسهای جامعه شناسی من هست. تو جامعه شناسی با تئوریهای کلی نگر سر و کار داریم و تو انسان شناسی با خود فرد. این رو دوست دارم. کلی هم با خودم حال کردم که با آهنگهای اواخر دوره رنسانس نشستم تمام فصول رنسانس رو خوندم و نقاشی ها و مجسمه ها رو دیدم. الان جو من رو باز گرفته و بیشتر از هر وقت دیگه دلم میخواد برم ایتالیا رو ببینم. احتمالا تا دو فصل دیگه این میل به سمت فرانسه تغییر میکنه.
فهمیدم که چقدر تو ایران سوادم بیشتر بود و چقدر من همه اینچیزهایی رو که الان دارم میخونم رو قبلا خوندم اون هم قبل بیست سالگی تو ایران. فهمیدم که هنوز مونده از یه نثر سنگین انگلیسی بتونم لذت ببرم و اصلا سلیس بفهممش. پرنس ماکیاولی رو اول به انگلیسی خوندم و بعد هم ترجمه فارسی اش رو. "شهریار" محمود محمود بود. خیلی تو انگلیسی باید بیشتر تلاش کنم. خیلی. " هی واتس آپ برو" که انگلیسی نشد. کلی کار داره با سواد بشیم تو این مملکت.
البته یه چیز دیگه هم فهمیدم که اونجا وقت داشتم و میشد بشینم کتاب بخونم و یه هفته فکر کنم. اما اینجا میخوام از یه لحظه هم استفاده کنم. ایران روشنفکر زیاد داره اما مدیر نداره.
یه عالمه ایمیل جواب نداده دارم. به خدا شرمنده. فردا میشینم مثل آدم همه رو جواب میدم. خودم متنفرم که جواب یه ایمیل بیشتر از پنج دقیقه طول بکشه چه برسه به سه روز. قول میدم. فردا.
یه چیز دیگه هم که مهمه رو بگم و برم.
تازگی ایمیل های زیادی دارم که ازم در مورد شرایط ادامه تحصیل در خارج از کشور و نحوی درخواست و پذیرش و کلا مهاجرت از طریق تحصیل میپرسن.
من واقعا اطلاعی از هیچکدوم از این مراحل ندارم. من نه با ویزای درسی اومدم و نه یک دونه از واحدهای ایرانم رو منتقل کردم. اومدم اینجا و یه سال صبر کردم و بعد مثل بقیه شهروندهای اینجا رفتم دانشگاه و از صفر شروع کردم. میدونم که انار داره یه وبسایتی تهیه میکنه که تو اون قراره اطلاعاتی در این زمینه جمع بشه. نمیدونم تو چه مرحله ای از کارشون هم هستن. اما واقعا من هیچ اطلاعی ندارم. شاید بهتر باشه از بچه هایی که خودشون از این طریق اومدن بپرسید. شرمنده همه.
درگذشت این آقای کروکدیل هانتر رو به همه دوستان عزیز - مخصوصا ژرفای گرامی- تسلیت میگم. ملت استرالیا میخوان براش تشیع جنازه ایالتی بگیرن. یه چیز تو مایه های مرگ ریس جمهور. به دایی ام تو استرالیا زنگ میزنم میگم حالا کی بود این یارو. میگه والا ما هم نمیدونم. میگن آدم خوبی بود. مردم جمع شدن تو باغ وحش واسش یادداشت مینویسن. عجب.
دیگه چه خبرا؟
English Weblog
archives
by dateNovember 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category