
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
بیست و چهار ساعت گذشته ام در ناامیدی کامل گذشت.
لواهای درونی ام به شدت در حال جر و بحث کردن بودند و الان فکر کنم خسته شدن و به خواب رفتن.
دیروز با مسول دانشگاهی که قراره به اونجا برم صحبت کردم. به این نتیجه رسیدیم که من هنوز میتونم و باید چهل و شش واحد دیگه رو تو این کامیونیتی کالج بگذرونم. بایدها واحد های عمومی هستن و میتونم ها واحدهایی هستن که تخصصی ولی مشترک هستن که اگه تو این کالج بردارم به مراتب ارزون تر خواهد بود.
چهل و شش واحد و من برنامه داشتم که پاییز سال دیگه منتقل بشم. دیگه کاملا غیرممکن هست. حتی از لحاظ فیزیکی. یعنی اگه ترمی بیست و یک واحد هم بگیرم باز هم نمیرسم. بماند که آدمی که هفته چهل ساعت سر کار هست اگه تمام شبهای سال رو هم نخوابه باز هم نمیتونه این تعداد واحد رو بگذرونه و اصلا اینهمه کلاس با برنامه شبانه من ارائه نمیشه.
میتونم به جای دو ترم تو سه ترم تمومش کنم اما فرقی نداره. اون دانشگاه هر سال پاییز فقط دانشجوی جدید میگیره و هیچ فرقی نداره اگه چهار ترم هم بشه. این یعنی دو سال دیگه. و من نا امیدم.
الان دارم فکر میکنم این درست بود که خواستم به جای رفتن مستقیم از کامیونیتی کالج شروع کنم. شاید بهتر بود وقتی دیدم نمیتونم واحد های ایرانم رو منتقل کنم مستقیم برای دانشگاه درخواست میکردم. شاید تجربه کامیونیتی کالج درست نبود
سعی کردم ببینم جنبه های مثبت و منفی چی بوده.
منفی هاش: ( این ها رو یکی از من های درونی مرتب در حال فریاد زدن هست) از هیجده سالگی درس خوندن- و با تمام وقفه های مهاجرتی که هدفش هم ادامه تحصیل بود- در بیست و پنج سالگی به هیچ جا نرسیدن.( دوستانی که الان دارن برای دکترا میخونن و من ...)
دوسال دیگه زندگی تو شهری که دوستش ندارم.( بلندترین فریاد درونی)
یه سال دیرتر رسیدن به شهری که میخوام و دانشگاهی که آرزومه.
یک سال طولانی تر شدن دوران تحصیل .
یه سری نکات مثبت هم هست که من دیگه ای در حال فریاد زدن هست (نمیدونم برای توجیه کردن خودم هست یا میشه واقع گرایانه هم بهشون نگاه کرد. )
واسه منی که دارم خرج تحصیلم رو خودم میدم و وام رو گذاشتم برای رده های تخصصی تر, هرچی واحد کم هزینه تر اینجا بردارم غنیمت هست.
شروع کردن از کامیونیتی کالج بعد از وقفه دوساله به خاطر مهاجرت کمک خیلی خوبی بود به آروم دوباره شروع کردن و شناخت محیط تحصیلی جدید بدون پرت شدن به فضای سنگین دانشگاه و البته یاد گرفتن اصول زبان آکادمیک.
کاری که تو این شهر دارم و موقعیتی که میتونم تا یه مدت دیگه ادامه اش بدم. شاید خیلی مهمتر از حقوق بیمه های پزشکی اش باشه که تو این مملکت بد غنیمتی هست.
واسه آدمی که میدونه قراره تو رشته های آکادمیک باشه و به عبارتی تا آخر عمرش درس بخونه یه سال اینور و اونور خیلی فرقی نداره.
اینجوری یه ذره بیشتر وقت واسه تحقیق و ترجمه دارم. کارهایی که دوست دارم.
میتونم کلاسهای دیگه ای رو که دوست دارم, ولی مرطبت به رشته ام نیستن, هم بردارم. مثل رقص و ورزش و مدیریت. و آخر اینکه امکان اینکه با هم بتونیم منتقل کنیم بیشتر میشه و لازم نیست فکر تنها زندگی کردن باشم.
راستش ناامید بودن و نبودن خیلی فرقی نداره. واقعیتش این هست که کاری از دستم بر نمیاد. شاید تنها کاری که بشه کرد این باشه که من همین امروز از کارم استعفا بدم ( که باز هم دوهفته باید بهشون فرصت بدم) و برم بیست و دو واحد بردارم و ترم بعد هم و تابستون هم . که بتونم پاییز سال بعد منتقل کنم. و اون وقت باید شبها هوا و آب بخورم.
از اون مواقعی هست که آدم بیشتر دلش میخواد تایید بشنوه نا چیزی رو که واقعیت هست. اما اگه قرار باشه - همین یه بار پدرام جان- قضاوت کنیم حق رو به کدوم من خواهید داد؟ منی که ناامید هست یا منی که داره خودش رو توجیه میکنه؟ شما که تجربه های تحصیلتون بخصوص خیلی بالاتر از من های من هست فکر میکنید راه سومی هم هست که به فکر من نرسیده؟
پی نوشت: الان که نوشته رو دوباره خوندم دیدم چقدر منم منم شده. منظورم بیشتر از من خود های درونی ام بود. درگیری های شبانه روز گذشته ام که دیدم با " من" راحت تر بیان میشه.
English Weblog
archives
by dateMarch 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
خب، به نظرم در این مورد باید با تجربه ها حرف بزنند. من فقط میتونم ازت سوال کنم که فکر می کنی تا کجا و چقدر بتونی فشاری که انتخاب اول ایجاد می کند را تحمل کنی؟
لوا:...
پدرام
August 22, 2006 09:47 AM
You wanted to transfer during your BA degree? I thought you wanted to apply for graduate school.
لوا: :( . من خیلی پورم انار جان. مگه نه؟
anar
August 22, 2006 10:27 AM
راستش به نظر من زیاد اشتباه نکردی ممکنه به نظر برسه داری یکسال به خاطر کالج رفتن عقب می افتی اما یادت باشه اگه همین واحدها رو توی دانشگاه برداشته بودی چقدر اضافه تر داده بودی. علاوه بر اون فکر کن که توی کامنیوتی کالجها همه چیز آسونتر گرفته می شه تا دانشگاه و اگه صاف رفته بودی دانشگاه ممکن بود به مشکل زبان بخوری. به نظرم اگه تعداد واحدهات رو جوری برداری که دو سال دیگه بری دانشگاه باز بهتره. یه راه دیگه هم هست (البته فکر کنم هست) اونم اینکه توی دانشگاه ثبت نام کنی و دو تا واحد برداری یا اگه واحد آنلاین می دن برداری بعد که اینجا درست تموم شد چون دانشجو هستی می تونی بری دانشگاه و واحدهای دلخواه رو برداری .
shift
August 22, 2006 10:31 AM
Leva jan
these classes are must. so you have to pass them no matter what. so either in SCC or UCD you gotta go throu them. i think Community colegges are the best. because they are easier and you don't need spent time ane energy for the claees that are GE and not you major. hang in there my friend. don't be in hurry.you need better quality not less time
لوا: مهران جان. دیویس برای من فحش ناموسی هست. من از دیویس متنفرم. این از این. ( منظور من برکلی هست از دانشگاه نه دیویس) دوم اینکه میدونم. :(
Mehran
August 22, 2006 10:32 AM
Leva joon, why don't you come to Berkeley some time for lunch so that we can talk about this.
I think one thing you may be overlooking is the fact that you are not in a contest to reach the finish line faster. There is no finish line, aziz jaan. The experience you're gaining in your work is worth a lot. No academic training can give you that. believe me. Depending on what you plan to study, because of your social work experience, you can have a more nuanced approach to what you read in the books. So don't feel like you're falling behind.
Lemme know if you're up to a trip to Berkeley
لوا: Maybe one of Labor Day long weekend’s day
سيما
August 22, 2006 10:35 AM
well,I'm gonna write here as a girl with very similar situation as yours.These doubts invade my mind on and off too. But still I know that I'm on a right track and you too.I have a B.S in engineering from iran,I got admission for masters when I came here;but after a while I decided to start over!!Completely a start over.I am 27 now and I am going to community college since summer 2005 as a predental student!!an 180 degree rotation from my last career!When I started I thought it would take less time according to a counselor I talked to;but even now that I know it might take even longer I am trying to think of it as a part of my life,not just a bridge to my life!May be it's not a good place to talk about all the circumstances and feelings;but just do not ever let your self to think about beeing late or behind.The first think that I learned after moving to US(in 2005), is to take myself out of that competition and live for myself(and I can see from your weblog that you have come to that point too).About haiting the city you're living in,I can not say much since I have not experienced living there; but I'm sure that you can overcome that feeling too.We all have to accept things taht are against our interests in any step of our lives.Oh,I think I am talking alike an old grandma!Sorry if the post is too long.I just felt having so much in common with you!Wish you and myself LUCK
لوا: ممنون از کامنت خوبت. میدونم همه اینها رو هم. ولی یه وقتهایی فکر و خیال میاد. هر چند وقتی میدونی که آدم احساس داره به حرفهای اون ور دلش هم گوش بده. ولی من هم از عمران به جامعه شناسی رسیدم. میدونم که زندگی مهمتره و به قول سیما تو کار چیزهایی رو یاد میگیرم که تو هیچ کتابی نیست. فکر کنم از اون روزها بود که خواستم لوس بشم یا ..
نمیدونم. فقط میدونم یه خورده گرفته ام و یه ذره سرخورده. ( که میدونم زود درست میشه).
مرسی از حرفات.
farimah
August 22, 2006 12:37 PM
Baloote aziz
ghavi boodan sharte bordan too in zendegiaie ghati patie bad az mohajerat,motma en bash vaze to az kheilia behtare,inja sabre adam engar ziad mishe,
ie kami rahat begeer
Parisa
August 22, 2006 02:41 PM
your firs "me" is too worried, I'm 27 and I'm applying for my master program, I starated at uni. but i took me long time to finish it, and I still have to pay some loans for school.
I do have lots of firnds who are much younger than me are doing their phd. But I know I 'll get there, sooner or later. so you sweet heart do'n't be worry too much for school. specially when u want to continue the academic life, you want to do research or study your whole life so if right now u have the chance to work in different field so wat?
There was this proff in Sharif uni, who got his phd when he was just 24. and he always was saying so what to get your phd when u r 24 or 34
? specailly when u want to study for aother 30-40 more years. he used to say take your time adn give your self break.
If you have the chance to go to the uni that you love and live in the city that you love, waiting a little longer for it is nothing.
Thats the time you can live your life, rather than struggle only with books.
p
August 22, 2006 07:17 PM
لوا جان راستش من نمی دونم کدوم راه بهتره واقعا فقط در مورد اون خطی که خودت رو با دیگران مقایسه کردی خواستم بگم که مقایسه ی اینجوری کار درستی نیست. همون زمانی که خیلی های دیگه فقط درس خوندن تا سریعتر پله های تحصیلی رو برن بالا تو کار هم کردی و تجربه ی کاری داری که خیلی ارزشمنده. مهاجرت کردی که خودش یه دنیا تجربه داشته. منظورم اینه که نمیشه گفت کی جلو تر ه و کی عقب تر. در این مورد جلو و عقب بودن معنی نمیده. اون دوستات که دارن دکترا می خونن توی این چند سال شاید اصلا توی بازار کار نبودن و خیلی چیزها بلد نیستن که تازه بعد از فارغ التحصیلی باید برن سراغش. همون اطلاعاتی که تو الان داری و وقتی میری میشینی سر کلاس می دونی که فلان درسی که داری می خونی بعدا به چه درد کارت می خوره. چشم به هم بزنی دو سال گذشته. عجله نکن. بذار با خیال راحت بری سر کلاس بشینی و نگرانی مالی نداشته باشی. موفق باشی خانوم :)
ژرفا
August 22, 2006 07:19 PM
and by the way you are so lucky that the uni you want to go they accept the courses from comunity collage, here they dont' do that. and there is no way ppl can take courses at the college and save money and then transfer to unis. you are lucky. take advantage of that.
regarding your work and money, double check with teh banks or your school to find out if yoiu can get any loan or bursery or....
It might make things easier
take a good care of your self. and don[t be so hard on your self
wish the best and sucsess
p
August 22, 2006 07:22 PM
ای بابا من خودم یه بار همینو تو کامنتات نوشتم که الان ناراحتم سه سال فاصله افتاده بین فوق خوندن و لیسانسم، تو از خوبییه اینکه دارک کار می کنم و سه سال تجربه کاری دارم این وسط نوشتی، نذار منم ناامید بشم ها...!
اما جدی خودتم خوب می دونی که با دلایلی که نوشتی تصمیم کاملاً درستی گرفتی و ضمن اینکه خوب یه سری واحدارو که تو این دوسال می گذرونی تو دانشگاه لازم نیست پاس کنی دیگه، پس زیاد هم از نظر زمانی فرق عمده ای نمی کرده، شاید حتی نهایتاً فقط 6ماه عقب بیفتی و نه یکسال که اونم عقب افتادن نیست با تجربه های جنبی ای که حفظ می کنی... . البته خودتم خیلی خوب می دونی، فقط یه خورده لوس کردن لازم بوده دیگه...lol:D
مينا
August 22, 2006 10:41 PM
لوا جان تو واسه درس خوندن زندگی نمیکنی واسه بهتر زندگی کردن که درس میخونی این 2 سال هم جزیی از زندگیته به بهترین وجه ممکن زندگی کن
goli
August 23, 2006 04:33 AM
wish I had the chance to gice advice from you!
I have no exprience, to give a cooment, but when I reading your blog, I think your job is not just a work, it will reaaly teach you many thing. It is not always so at hand to have such a job. the good thing is that you are in the way you are, and you can say loud what you want (which i cannot, and it is too painful). so time doeasnt really matter. you are in the way, and it's enjoyable.
mitra
August 23, 2006 09:00 AM
soal injast ke yeksal az chi aghab miofti? khob hame darim zendegi mikonim, va hichvaght az hichchiz aghab nemioftim
mahmoud
August 24, 2006 07:50 AM
dear Baloot,
i actually have same problem
and im33. it was very good for me to read all these things here. you know.i think this freind of yours is quite right when she says"time doesn`t reaaly matter.You are in the WAY...enjoy
Zitta
August 25, 2006 04:01 AM
30 no prescription phentermine
prescription no generic phentermine
March 9, 2008 12:33 AM
30 no prescription phentermine
prescription no generic phentermine
March 9, 2008 12:33 AM