
« July 2006 | Main | September 2006 »
ما و برایانا کوچولو
بریانا یه دختر خانوم خوشگل و تپلی هشت ساله هست که دو هفته پیش رفته کلاس سوم ابتدایی.
برایانا میدونه که بدن اون و پسرها باهم فرق داره. میدونه که قسمتهای تو بدن پسرها هست- که مامانش وقتی پنج سالش بوده تو عکس بهش نشون داده - که تو بدن اون نیست و با اون چیزی که اون داره فرق داره. میدونه که آدمها ممکن زن, مرد, کوتاه, بلند , لاغر یا چاق باشن. این خود آدم هست که مهمه نه اینکه زن هست یا مرد یا خوشگل یا چاق.
بریانا میدونه که لک لک اون رو نیاورده. هرچند این قصه رو خیلی دوست داره اما میدونه که مامان و باباش - که الان تو تکزاس هست و سالی یه بار میاد میبیندش- یه وقتی بعد از دانشگاه مامان تصمیم گرفتن بچه دار بشن. بنابراین باباش یه وقتی پینسش رو تو واژن مادرش گذاشته و اون وقت تو از بدن هردو موادی ترشح شده که تو رحم مادرش - که جایی هست زیر شکم قلمبه مامان- تبدیل به بریانا شده.
بریانا عکسهای خودش رو وقتی تو رحم مادرش بوده دیده و اونها رو دوست داره. هر چند نمیدونه چه جوری اون چیزهای به اون کوچولویی تبدیل به خودش شدن.
بریانا میدونه که یه روزی - که ممکنه هر روزی باشه - از بدنش خون میاد و لباسش رو خونی میکنه. میدونه که نباید بترسه و اگه تو مدرسه هست به معلمش و اگه تو خونه هست به مامان یا بابا بزرگش بگه . میدونه که شاید یه ذره درد هم داشته باشه. اما چند روز بیشتر نیست. مامانش بهش قول داده اون روز که اومد براش یه جشن کوچولو بگیره و ببردش دیزنی لند. چون بریانا از اون روز دیگه دوره بزرگ شدنش شروع میشه.
بریانا میدونه که دخترها - با اونکه پسرهای کلاس زیاد هم مسخرشون میکنن- اصلا ضعیف و نازک نارنجی نیستن. دختر ها هم میتونن فوتبال بازی کنن و تو مسابقه دو از پسرها ببرن. تازه اون از همه بهتر شنا میکنه. بریانا دختر بودن خودش رو دوست داره و با اونکه یه وقتهایی دلش میخواد پسر باشه اما میدونه که همه پسرها به موهای قشنگ اون حسودیشون میشه.
بریانا یاد گرفته که اگه یه روز تو مدرسه یا خونه یکی از دوستای خودش یا مامانش دید که کسی داره به سرش یا گوشاش یا تنش دست بکشه ساکت نباشه و بگه لطفا این کار رو نکنید. چون من ناراحت میشم. میدونه که بعضی از اونها ممکنه یه جور مریضی داشته باشن و بعضی از کارهاشون دست خودشون نباشه. میدونه که زود باید بیاد به مادرش بگه. چون مادرش شاید بتونه به اونها کمک کنه. یاد گرفته که اگه یه اتفاق اینجوری بیفته و کسی ناراحتش کنه , نباید از دست خودش ناراحت بشه یا خجالت بکشه. ولی اولین کاری که میکنه اینه که بره به مامانش بگه. میدونه که تلفن مامانش همیشه جواب میده حتی وقتی تو یه جلسه مهم باشه.
بریانا دوست داره وقتی بزرگ شد جغرافیادان بشه چون جغرافیا رو خیلی دوست داره . دوست داره مثل مامانش قوی بشه و بتونه هم کار کنه و هم بچه داشته باشه. بریانا دوست داره چهار تا خواهر دیگه هم داشته باشه.
بریانا رو دوست دارم. و فکر میکنم چیزهایی که یاد گرفته رو میشه به هر دختر یا پسر کوچولوی دیگه ای هر جای دنیا یاد داد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
9:42 AM
Permalink
دیروز بعد از نوشتن اون مطلب خیلی اذیت شدم. نوشتنش اونقدی اذیتم نکرد که فکر کردن به درست بودن یا نبودن بیانش اذیتم کرد. اما به یه چیزی اعتقاد دارم اونم اینکه حسی که اومد و فکر کردی باید بنویسی, حتما تو اون لحظه درسته.
تو راه رفتن به مدرسه با یکی از بجه ها حرف زدم. آروم نشدم. کلاسها هم بد گذشت. قهوی که خوردم بیشتر عصبی ام کرد.
تو خونه مطلب رو به وحید نشون دادم. باید با کسی حرف میزدم. خوب خوشایند نبود. تا نصفه شب حرف زدیم. خیلی مفصل. که چرا نوشتم و چرا الان دارم اذیت میشم. خیلی آروم خوابیدم.
چند تا مطلب هست.
از تصویر اون انسان قربانی توی قصه خوشم نمیاد اصلا. با این آدمی که الان پشت کامپیوترش نشسته فرسنگها فاصله داره. دوست ندارم ازم تصویری کشیده بشه که واقعی نیست.
ما منتقل کننده های فرهنگی هستیم که وقتی دایی بچه به بچه تجاوز میکنه , پدر بچه رو میکشه. ما قربانی فرهنگی هستیم که وقتی کسی مورد تجاوز قرار میگیره بدون استثنا مشمول ضرب المثل" کرم از درخته " میشه.
ما انسانهایی هستیم که وقتی کسی از خودش دفاع میکنه میگیم " مرض داشتی بری اونجا که اون اتفاق بیفته؟" ما متجاوز رو تقدیر و قربانی رو محکوم میکنیم.
ما انسانهایی هستیم که هنوز به محرم و نامحرم و روسری کشیدن سر بچه پنج ساله فکر میکنیم. ما مردمی هستیم که به دختر دوازده ساله میگیم " اگه روسری سرت میکردی شب یارو نمیاومد سراغت. حقت بود پس کثافت".
ما تحصیل کرده هامون هنوز دنبال دختر دست نخورده اند و وبلاگ نویس هامون خیلی راحت پشت میز میشین و محکوم میکنند بقیه رو به جندگی.
ما از فرهنگی هستیم که قربانی محکومه. به جرم اینکه ما تشنگان قدرتیم و متجاوز قدرتمنده.
گاهی فکر میکنم اگه دست خیلی از همین انسانهای مدرن باشه ( و مرد و زن واقعا تفاوتی نداره) از وقتی دختری بدنیا میاد اون رو تو قفسی میذارن و وقتی بیست سالش شد در قفس رو باز میکنن و میگن بیا موقع جفت گیریت هست. میری یه قفس جدید. چون تو ذهن اونها زن هرکاری بکنه محکومه و پاش کجه و کرم داره.
اما باید گفت. باید نوشت. شاید واسه نسل بعدی. شاید واسه کوچکترهای دور و برمون . واسه مادرها و پدر های آینده. برچسب جندگی خوردن هم خیلی مهم نیست. خنده داره بیشتر. با این وبلاگها تنها کاری که میشه کرد اینه که ما خود خواننده ها یه جوری مناسب جامعه دور و بر چیزهایی رو که یاد میگیریم منتقل کنیم.
خوشحالم که انار هم نوشت و بقیه هم. کامنتها رو میبندم چون همونقدر که برای بقیه ارزش قائلم برای اعصاب خودم هم هستم. امروز یه ذره زیادی کار دارم اما بعد از ظهر اگه وقت کنم مینویسم از یه تجربه موفق برای یه دختر کوچیک خارجی که به خاله ام تو ایران گفتم و اون هم خیلی خوب اجراش کرد و هیچ جای فرهنگ محترمون پاره نشد.
Permalink
مبارک باشه نارنجی پوشها. مبارک باشه.
مبارک باشه.
و ما همچنان با ادعای کوروش و منشور حقوق بشرش بمونیم و پز زنهایی رو که با پول خودشون میرن فضا (و ما دلمون میخواد اونها رو به ناف تمدن هزار ساله ببندیم ) رو بدیم و ادعا کنیم زنهای ما زودتر از زنهای سوئد حق رای گرفتن.
مبارکتون باشه جوم نارنجی پوشهای کابل. مبارکتون باشه.
بمونیم تو همین سیاهی مرکب خودمون که کثافتش جای دیگه ای رو نگیره.
( این روزها میرم کارگاه نحوه برخورد با زنان قربانی خشونت. تلخم. مثل همون خشونت.)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی از " جنده " حرف میزنیم از چه حرف میزنیم.
چرا وقتی از جنده ها حرف می زنیم نگاهمان جنسیست؟ فاحشه ها زنند همیشه و هرزه ها دختران لوند با چهار تار موی بیرون و کمی رنگ و لعاب صورت؟
«هرزه مرد» نداریم؟ کسی که به قول خودمانی «چهار تا دوست دختر را به هم HANDLE می کنه» اگر هرزه نیست پس چیست؟ کسی که انسان دیگری را هرزه می داند/ می بیند/ می خواهد، همان که عاملیت انسان بر زندگی خویش را نمی بیند / نمی خواهد مصداق بارز چیست؟
برادر گرامی که با احلیل آخته به دنبال «جنده زنان» است، همان که «چهار عقدی و چهل صیغه ای» اش را به شعر هم می کشیم و به شادی رقص کنان تکرارش می کنیم، «جنده مرد» نیست؟.
این داستان عرف است، بار معنایی کلماتی چون «جنده»، «فاحشه»، «تن فروش»، «روسپی» و «هرزه» غیر قابل انکارند، که اگر جز این بود با گفتن کلام «فاحشه» تصویرهای عمیق ذهنمان مردها را هم به یاد می اورد که «هرزه» اند و «فاحشه» و چه و چه.
پس
درخواست:
لطفا وقتی از«جنده» ها می نویسید این کلمه را معنی هم بکنید، که همان «تن فروش» است یا «فاحشه» یا «هرزه»؟
اصلا حاضرید به شوخی هم که شده «تن فروش» باشید؟ «عاملیت بر تن» به جای خود، بار معنایی «تن فروش» را تاب می اورید؟
که کم ندیدم دخترانی که که حاضرند «جنده» باشند اما «روسپی»؟
هرگز!
من با تعاریف درگیرم،
که جنده کیست؟
عامل بر تن؟ آزاداندیش؟ تن فروش؟ هرزه ذهنی؟ اسلوب شکن؟
کجاست اصلا؟ در فاحشه خانه ها یا در ذهنی که تغییر شرایط را خواست می کند؟ یا در همین میدان ونک خودمان با نگاهی که از این به آن سر می خورد و برانداز می کند از سر به پا! چه مرد چه زن!.
جنده کیست؟ چیست؟ اول معنی کنید لطفا!
سه نکته.
۱. پزشک وبلاگستان یه مطلب تکمیلی خوب در مورد " قرصهای روز بعد " نوشتند. امیدوارم صحبت کردنهای ما در وبلاگشهر و انتقال اونها به افراد خارج از این محدوده کوچک و کسانی که نیازمند داشتن این آگاهی ها هستند به بالابردن سطح آگاهی های جنسی و بهداشتی کمک کنه.
نظرات و تجربیات همه کسایی که نظر دادند مفید بود. متشکرم.
۲. دوست عزیزی از ایران از من در موردی سوال کردند. ایشون مدرک لیسانسشون رو از یه دانشگاه دولتی در مرکز گرفتند و الان - با توجه به اینکه ظاهرا هنوز نتایج امتحان فوق لیسانس عمومی اعلام نشده- در امتحان فوق لیسانس دانشگاه آزاد پذیرفته شدند. برنامه ایشون برای ادامه در رده دکترا در یکی از کشورهای امریکا, کانادا یا استرالیا هست. ظاهرا ایشون فقط تا آخر این هفته فرصت دارن که برای ثبت نام در دانشگاه آزاد اقدام کنن. سوالشون این بود که مدرک فوق از دانشگاه آزاد یا سراسری فرقی برای اقدام ایشون برای گرفتن پذیرش دکترا داره یا نه. یعنی مدرک فوق دانشگاه آزاد هم مثل سراسری هست؟
من واقعا تجربه ای در این زمینه ندارم. اما چون ایشون فقط تا آخر این هفته فرصت اقدام دارن خواهش میکنم از کسانی که مطلع هستند , تجربه ای دارند یا به منبعی در این زمینه دست رسی دارن که نظرشون رو بگن. مهمه. ممنون.
۳. دوست عزیزمون سیاه - که اسمشون هم ظاهرا خیلی سکسی هست- از وبلاگ حبه حرفهای روزانه چند روز قبل یه مطلبی نوشتند ( که لینکش هم همین بالا هست) در مورد پذیرش فرزند توسط دوستان بهایی مون و ظاهرا سوالشون این بود که آیا بهایی ها در ایران میتونن بچه پذیرش کنند یا نه. ایمیلی داشتم از یه دوست بهایی خیلی عزیزم که گفته بود در فرمهای پذیرش فرزند در ایران مذهب یکی از بزرگترین چالشهاست و به هیچ عنوان به بهایی ها فرزندی نمیدند. که البته در سرزمینی که بهایی ها حق درس خوندن بعد از دیپلم رو ندارند این نکته عجیب نبود. این دوست من الان سه فرزند از یه کشور آفریقایی رو داره که امسال اولی رو به کالج فرستاده.
۴. جواب قسمت دوم یادتون نره لطفا. مهمه.
Cheaper By Dozen
وقتی نویسنده خوب وبلاگ افکار, در تکاپوی جمع آوری نظرات و عقاید در مورد مهاجرت بود نکته ای نظرم رو خیلی جلب کرد. بحث هر چه از روزهای اول دورتر میشد, تکیه کردنها و دلیل آوردنها بر مبنای وجود و تربیت بچه ها- ی داشته یا نداشته- بیشتر میشد. طوری که اگه به نظرات و نوشته های پایانی نگاه کنیم میبینیم که بحث از جریان اولیه در حال خارج شدن هست.
اینکه تکلیف بچه ها تو بلاد کفر چی میشه و باز هم بحث آزادی و حق و حقوق بچه و مسولیت خطیر بچه داری. این مطلب رو باید خیلی وقت قبل مینوشتم اما نمیدونم چرا عقب افتاد.
یه جنبه از زندگی ما -و خیلی از شرقی ها- زندگی کردن برای بچه ها هست. انگار ما به دنیا میاییم برای اینکه بچه رو به دنیا بیاریم. بزرگش کنیم. دانشگاه بفرستیمش. زن و شوهرش بدیم و بعد هم بشینیم خونه مواظب نوه ها باشیم که بچه ها به کار و زندگی شون برسن. این شده پروسه زندگی ما.
ما یاد نگرفتیم که برای خودمون زندگی کنیم. این زندگی منه. اگه قراره من موجودی رو به این دنیا بیارم قرار نیست که مالکش باشم. مگه تو تربیت ما چقدر پدر و مادرمون نقش داشتن؟ منکر نقششون نیستم ولی مگه ما دقیقا اونی هستیم که اونها میخواستن؟ مگه ما هیچ وقت از جیب مامان و بابامون پول بر نداشتیم؟ مگه هیچ وقت بهشون دروغ نگفتیم؟ اونها هم فهمیده و نفهمیده خودشون رو به باور کردن ما زدن. چرا من باید الان پایه زندگی ام رو بر مبنای زندگی موجودی قرار بدم که هنوز تو این دنیا نیست؟ ما چقدر اونی شدیم که والدینمون میخواستن؟
تو کتاب لبه تیغ, سامرست موام به ایزابل میگه تو بچه هات رو اونقدی که شوهرت دوسشون داره دوست نداری و ایزابل میگه من دوسشون دارم اما خودم رو بهشون مقید نمیکنم. من یه انسانم . همانطوری که اونها انسان. من هم حق لذت بردن از زندگی رو دارم همونطوری که اونها دارن و کسی نمیتونه به من بگه چون من یه مادر چهل ساله هستم باید خودم رو فدای بچه ها بکنم. یادمه این حرف رو دفعه اولی که خوندم چه انقلابی به پا کرد تو من. باز شدن یه دریچه جدید که هیچ وقت دور و بر خودم ندیده بودم. هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم.
بودن تو یه کانونی مثل خانواده مستلزم یه سری از خود گذشتن ها هست. وقتی فقط دو نفر هستن شاید مقدار این از خود گذشتن ها خیلی کمتر از وقتی باشه که سه , چهار یا بیشتر میشه اما خوب چقدر؟ به قیمت اینکه آدم تمام مسیر و راه خودش رو ببخشه؟ مگه همه زنها و شوهر ها یکی هستن؟ راهها متفاوته ولی کنار هم جلو میرن. موازی نه که یکی بشن. به نظر من با وجود بچه ها هم راه باید طی بشه. کی گفته بچه باید تمام آرزوهای سرکوب شده پدر و مادر باشه ؟ آیا واقعا نمیشه که این بچه ها هم راه خودشون رو برن همونطوری که پدر و مادر دارن میرن جلو؟
من مبنای موندن و مکان زندگی خودم رو بر بچه ( ها) قرار نمیدم. اونها انسانهای آزادی هستن که خودشون میدونن کجا باید برن. چند وقت پیش یه دختری رو دیدم از پدری ایرانی و مادری امریکایی. فارسی رو میفهمید اما نمیتونست صحبت کنه. سه روز بعدش داشت میرفت ایران. واسه کمپانی اپل کار میکرد و میخواست بره تو ایران با " کازین" هاش یه فیلم از کویر بسازه. خیلی هیجانزده بود. من رو هم هیجانزده کرد. بهش گفتم که کجاها میتونه بره. اسم چند تا موسسه رو بهش دادم.
دوستای دورگه این جوری هم زیاد دارم که اگه باهاشون انگلیسی حرف بزنم ناراحت میشن و خیلی دلشون میخواد فارسی تمرین کنن.
دوتا خواهرن بازهم از پدر ایرانی و مادری امریکایی که مادرشون فارسی یاد گرفته رو هم میشناسم. هر دوتای دخترا کلاس فارسی تو کالج برداشتن و دارن نوشتن فارسی رو یاد میگیرن. یکیشون که فقط ۱۶ سالشه تموم تابستون پارسال رو کار کرد که پول جمع کنه بره شیراز رو که باباش اینقد ازش تعریف کنه ببینه.
یه دوستی هم دارم که بچه پنج ساله اش رو با کتک میفرسته " پرژن اسکول". مادره اگه خودش رو بکشه بچه یه کلمه هم فارسی حرف نمیزنه. درصورتی که کاملا میفهمه.
خانواده های رو که دوساله اینجان و مثلا دیگه بچه هاشون فارسی یادشون رفته و پدر ومادر کیف میکنن بچه ها با هم انگلیسی حرف میزنن و خوب از اون " اف ورد" هایی هم که اون وسط رد و بدل میشه چیزی نمیفهمن.
مثال زیاده. فرهنگ اگه تو خوونواده باشه منتقل میشه. نیازی به زور زدن براش نیست. احترام من اگه به بزرگتر ها باشه اون بچه خودش یاد میگیره. بماند که به نظر من نقش تربیت اجتماع تو این دور و زمونه از خانواده خیلی بیشتره... و من صادقانه بگم به نظر من جامعه خارج از ایران خیلی سالمتر از جامعه داخل هست. بچه تو این جا شاید یاد بگیره که چینی خره دم نداره یا هندی یه سیاه بو گندو نیست یا افغانی ها هم جزو دار و دسته آدمیزاد هستن و سیاه پوستا احتیاج به ترحم ندارن. شاید بچه اگه اینجا بزرگ بشه یاد نگیره ترکا خرن یا زن های رشتی خراب! ( شاید هم یه ریسیست راکر شد. چه میدونه آدم)
همین. من باز زیاد حرف زدم. ولی شاید فقط همین یه جمله رو میخواستم بگم که مبنای زندگی ما خود خود ما هستیم نه بچه هامون.
× عنوان برگرفته از فیلمی هست که داستان زندگی زن و مردی با دوازده تا بچه هست . ۱و ۲ اش تا حالا ساخته شده.
سیاره نهم نداریم.
بدبختی کم داشتیم. حالا باید بشینیم غصه بخوریم اگه آه پلوتو نشین ها - که دیگه آدم حسابشون نمیکنیم.- ما رو بگیره چه کنیم.
قرصهای صبح روز بعد
نمیدونم مصرف این قرصها تو ایران چطور هست و اصلا استفاده دارن یا نه. ( اگه کسی اطلاعاتی داره لطفا اضافه کنه)
قرصهای " صبح روز بعد" , قرصهایی هستند که تا پنج روز بعد از سکس نامطمئن استفاده میشن. فرض کنید به هر دلیلی شما سکسی داشتید که نامطمئن بود . ( تو دوره مصرف قرص نبودید , از کاندوم استفاده نشد, کاندوم به پاره شد یا هر مورد دیگه ای که شما رو مشکوک به بارداری کرد)
فکر کنم فارسی اش بشه رفتار جنسی خطرناک! بابا جان همون unprotected sex.
در هر حال بارداری در بهترین شرایط هم تا یک ماه آینده خودش رو نشون نمیده و شما نمیخواهید این ریسک رو بپذیرید.
قرصهایی هستند که شما( زنان در اینجا) تا پنج روز بعد میتونید استفاده کنید و این قرصها هورمونهایی رو ترشح میکنن که باعث خونریزی رحم و به اصطلاح ماهیانه زود رس شما میشن. و خوب این احتمال هرگونه بارداری رو از بین میبره.
معمولا اگه تا یه هفته یا حداکثر ده روز بعد از خوردن این قرصها دچار خونریزی نشدید باید به دکتر مراجعه کنید.
در ضمن این قرصها هیچ جور جلوگیری از مریضیهای جنسی مثل ایدز یا عفونت ها رو ندارن. فقط در مورد بارداری صادق هستن. این قرصها به قرصهای Plan B معروفند.
حالا چرا یادم اومد که در مورد این قرصها بنویسم این بود که از امروز اداره مواد غذایی و دارویی مصرف این قرصها رو برای افراد بالای هجده سال - برای هفده ساله ها یا کمتر با دستور دکتر - آزاد اعلام کرد. از این منبع.
این قرصها تا حالا فقط تو داروخونه ها و با دستور دکتر در دسترس بودن. اما از امروز ظاهرا میشه راحت به قفسه های داروخونه ها رفت و از این قرصها -که گرون هم بودن اما امیدوارم حالا ارزون تر بشن -خرید.
نمیدونم مصرف زیاد این قرصها چه اثری داره یا مثلا چند بار میشه اونها رو در یه دوره زمانی استفاده کرد و جواب گرفت. اگه اطلاعات بیشتری دارید لطفا بگید که من اینجا اضافه کنم چون به نظرم مهم هست.
پی نوشت: علیرضا و پدرام نظر گذاشتن و گفتن که قرصهای HDو LD هستن که میشه از اونها استفاده کرد. من به لینکهایی که پدرام گذاشته سر زدم. چیزی که برام عجیب بود اینه که اینها همون قرصهای جلوگیری از بارداری هستن که گفته شد در صورت اورژانسی چهارتا خورده بشه و مثل همین قرصهای " صبح روز بعد" کار میکنه.
من اصلا اطلاعات پزشکی ندارم. اما دقیقا یادمه وقتی از دکترم در این مورد پرسیده بودم بهم گفته بود مکانیزیم این قرصها باهم فرق داره. و گفت این قرصهای " صبح روز بعد" موجب ترشح هورمونهایی میشن که فرق داره با قرصهای جلوگیری. در هر حال اون من رو منع کرده بود از این روشی که الان تو لینکها هست. من الان سر درگم شدم. اگه به صفحه مربوطه در سازمان مواد غذایی و دارویی ( که همین بالا لینکش هست ) هم بریم میبینیم که اصلا اسم و کارکرد متفاوتی برای این قرص قائل شده.
پی نوشت دوم: این هم نظر رضا. ظاهرا اینها فرق داره باهم.
" ترکیبات این قرصها با هم متفاوته ... یعنی ال دی و اچی دی و مورنینگ سه دسته جدا هستن ... اینا ترکیبات متفاوت از نظر میلی گرم و ترکیبات استروژن پروژسترون هستن ... تو ایران در واقع همونطوری که گفتن 4 تا صرص به صورت دو تا هر 12 ساعت مصرف میشه ... ولی ترکیبات مورنینگ افتر پیل فرق میکنه و مکانیسم عمل هم قدری تفاوت داره در واقع مانع لانه گزینی تخمک بارور شده در رحم میشه ! ولی قرصهای ضدبارداری روتین بیشترین خاصیت شون جلوگیری از تخمک گذاری هستن هرچند غلظت مایعات رحم رو هم به هم میزنن و در واقع خاصیت ضد لانه گزینی هم دارن ! ولی به طور اخص این مورنینگ افترپیل ها هستن که این خصوصیت رو دارن "
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پاپاراتزی
این خیلی باعث امیدواری هست که آدم بفهمه تام کروز هم میتونه اخراج بشه.
پی نوشت: به نظر شما برای بیمه بیکاری اقدام کرده یا به کمک احتیاج داره؟
طوفان کاترینا و خط فقر
امروز- بیست و سوم آگست -آروزی هست که طوفان کاترینا از باهاماس شکل گرفت و راهش رو به سمت امریکا و ایالت نیواورلئان شروع کرد .
کاترینا تجربه مهیبی بود برای امریکا. یادمه پارسال چه ولوله ای شده بود همه جا و یادم هست روز بعد از فاجعه نیواورلئان همه دور میز یکی از همکارام جمع شده بودیم و خیلی ها با دیدن عکسها گریه میکردند.
در مورد کاترینا و عمق فاجعه اش حرف زیاد زده شده و مطلب هم زیاد گفته شده. در مورد سهل انگاری دولت در آگاهی دادن در درجه اول و بعد هم کمک رسانی. اهمالی که یه نقطه خیلی سیاه دیگه رو تو به کارنامه بوش اضافه کرد.
تفسیر های زیادی هم برای توجیه این اهمال شده. مثلا اینکه از روز اول طوفان به مردم خبر داده بودند و اونها خودشون تصمیم گرفتند بمونن و بمیرن. اما کسی به این واقعیت اشاره نمیکنه که مردمی که اونقدر فقیرن که حتی خونه ندارن چطوری میتونن دو روزه از ایالت خارج بشن. آیا با پای پیاده میشه از ایالتهایی که هرکدوم به وسعت یه کشور هستن عبور کرد؟ کسی نمیگه که سیستم حمل و نقل دولتی قبل از طوفان کجا بود و چرا بعد از وقوع فاجعه فعال شد. و یا چرا باید تو قلب امریکا مردم اونقدر گرسنه بمونن که به فروشگاهها حمله کنن. سکوت جواب خیلی از سوالهای بعد از طوفان بود.
تصویری که خارج از امریکا برای این اهمال کاری ارائه شد تصویر ایالت سیاه پوست نشینی بود که از اون بهره برداری شد برای نشون دادن و به رخ کشیدن وجود تبیض نژادی دولتی. Institutional Racism .
اما بر خلاف این تصور این تبعیض رنگ و نژاد نبود. تبیعض کلاس اجتماعی بود که در حال تبدیل شدن به یکی از بزرگترین شکافها تو امریکاست.
مردم نیواورلئان مردند چون جزو فقرای امریکا بودند. فکر میکنید اگه این طوفان قرار بود به کالیفرنیا یا دی سی برسه همین قصه تکرار میشد؟ فکر میکنید در اینجا هم پلیس به مردی که قصد گرفتن آب برای بچه اش رو داشت شلیک میکرد؟
قبلا و اینجا در مورد تقسیم بندی های کلاسهای اجتماعی نوشته بودم. قصه همونه.
دو ترم قبل تحقیقی داشتم بر جامعه آماری ایالت نیواورلئان بر اساس سر شماری همگانی سال دوهزار امریکا و مطلبی که من روش تاکید داشتم مقایسه برخی پارامترهای فقر و کلاس اجتماعی این ایالت و کل امریکا بود. درصد سیاه پوستها هم بررسی شده. خیلی کار ساده ای هست و پیچیدگی یه تحقیق جامع رو اصلا نداره. اما عددها خوب واقعیت ها رو نشون میدن.
جمعیت آمریکا : 281,421,906 نفر
جمعیت نیواورلئان :484,674 نفر
درصد سیاه پوستها ( افریکن امریکن ) در تمام جمعیت امریکا: 28.1%
درصد سیاه پوستها ( افریکن امریکن ) ایالت نیواورلئان :75%
میانگین درآمد خانواده در تمام امریکا: $41.994
میانگین درآمد خانواده در ایالت نیواورلئان : $27,133
خانواده با درآمد کمتر از ده هزار دلار در سال در تمام امریکا: 12.3%
خانواده با درآمد کمتر از ده هزار دلار در سال در نیواورلئان : 67.3%
افراد زیر خط فقر در تمام امریکا: 9.5%
افراد زیر خط فقر در نیواورلئان : 21%
کودکان زیر پنج سال فقیر در تمام امریکا:12.4%
کودکان زیر پنج سال فقیر در نیواورلئان :28%
کودکان شش تا یازده ساله فقیر در تمام امریکا:18%
کودکان شش تا یازده ساله فقیر در نیواورلئان :43%
کودکان دوازده تا هفده ساله فقیر در تمام امریکا:17%
کودکان دوازده تا هفده ساله فقیر در نیواورلئان : 42.4%
بزرگسالان فقیر در امریکا: 15%
بزرگسالان فقیر در نیواورلئان :31.5%
افراد بالای شصت و پنج سال زیر خط فقر در امریکا:9.9%
افراد بالای شصت و پنج سال زیر خط فقر در نیواورلئان : 19.3%
تقریبا همه عددها چیزی بیشتر از دو برابر فقر نرمال امریکا رو تو نیواورلئان نشون میده. و با توجه به نحوه کار دولتمردان ما ظاهران این ضریب دو در کمک رسانی و اهمیت جان مردم تبدی به یک دوم یا کمتر میشه. جان مردم فقیر در امریکا هم نصف مردم طبقه متوسط ارزش داره؟
نشانه
نمیدونم برای انسان بی اعتقادی مثل من هم نشانه ها کار میکنند یا نه. اصولا نشانه واسه کسی که بهش اعتقاد داره وجود داره و این قانونی هست برای تمام چیزهای ناملموس. ذر مورد بی اعتقادها نمیدونم چه جوری کار میکنه.
دیروز کلاس انسان شناسی ( نمیدونم انسان شناسی میشه یا مردم شناسی. همون هیومنیتی) کلاسیک داشتم. رفتم مدرسه و هنوز وقت بود تا شروع کلاس. شروع کردم به نگاه کردن دوباره واحدها و کلاسها. با خوندن کامنتها و ایمیل ها آروم تر شده بودم اما نمیتونم بگم که غصه دار نبودم.
به توضیح کلاس نگاه میکردم که اصلا ببینم چی هست. یه دفعه دیدم یه کلاس دیگه انسان شناسی هم تو همین ساعت و دقیقا تو اطاق بغلی برگزار میشه. اما این انسان شناسی مدرن بود. از رنسانس به بعد. نمیدونم چرا با اونکه من همیشه به ریشه های تاریخی بیشتر اعتقاد دارم و فکر میکنم باید همه چی رو از اول پیدایشش شروع کرد به مطالعه , دلم خواست این کلاس مدرنش رو بردارم. تو یه لحظه تصمیم گرفتم و اون کلاس رو حذف کردم و این کلاس جدید رو برداشتم. جای خالی هم داشت.یه ربع بعد هم رفتم سر کلاس.
اینها حرفهای استاد هشتاد ساله ام در ابتدای کلاس بود:
" شاید خیلی خوشتون نیاد که ببینید مادر بزرگتون معلمتون شده. درسته من تقریبا هشتاد سالمه اما هنوز راه زیاد دارم. شاید براتون جالب باشه که بدونید من وقتی نوزده سالم بود کالج رو ول کردم. عاشق شدم و ازدواج کردم و الان هم هفت تا بچه دارم. کوچیک ترینش این دوشنبه کالج رو شروع کرد. انتخابم رو دوست داشتم و هیچ وقت پشیمون نشدم. اما وقتی اولین بچه ام رو فرستادم کالج فهمیدم که چقدر دلم میخواد دوباره شروع کنم. این بود که تو سن سی و هشت سالگی دوباره شروع کردم. از همین مدرسه ای که الان شما توش هستید. و بیست سال بعد همونطوری که بچه هام یکی یکی فارغ التحصیل میشدن من هم دکترام رو گرفتم.
از اون سال تا دو سال قبل هم تدریس میکردم . دو سال پیش خودم رو باز نشسته کردم . اما دیدم نمیتونم دور باشم. این شد که این ترم فقط این کلاس رو برداشتم و در واقع امروز اولین روز من هم هست که شروع کردم و خواستم شما هم بدونید که تنها نیستید و با هم قراره یه ترم رو داشته باشیم."
-----------------------------
لوس بازی بسه دیگه. بشینم مثل آدم کار بکنم و درس بخونم. استاد شما ها نشدم استاد بچه هاتون که میشم.
پی نوشت: این که من یه ذره آروم شدم دلیل نمیشه بعضی ها دعوت ناهارشون رو پس بگیرن. چون من هر چند ماه یه بار دپرس میشم. اون ناهار واسه جلوگیری لازم هست.
بیست و چهار ساعت گذشته ام در ناامیدی کامل گذشت.
لواهای درونی ام به شدت در حال جر و بحث کردن بودند و الان فکر کنم خسته شدن و به خواب رفتن.
دیروز با مسول دانشگاهی که قراره به اونجا برم صحبت کردم. به این نتیجه رسیدیم که من هنوز میتونم و باید چهل و شش واحد دیگه رو تو این کامیونیتی کالج بگذرونم. بایدها واحد های عمومی هستن و میتونم ها واحدهایی هستن که تخصصی ولی مشترک هستن که اگه تو این کالج بردارم به مراتب ارزون تر خواهد بود.
چهل و شش واحد و من برنامه داشتم که پاییز سال دیگه منتقل بشم. دیگه کاملا غیرممکن هست. حتی از لحاظ فیزیکی. یعنی اگه ترمی بیست و یک واحد هم بگیرم باز هم نمیرسم. بماند که آدمی که هفته چهل ساعت سر کار هست اگه تمام شبهای سال رو هم نخوابه باز هم نمیتونه این تعداد واحد رو بگذرونه و اصلا اینهمه کلاس با برنامه شبانه من ارائه نمیشه.
میتونم به جای دو ترم تو سه ترم تمومش کنم اما فرقی نداره. اون دانشگاه هر سال پاییز فقط دانشجوی جدید میگیره و هیچ فرقی نداره اگه چهار ترم هم بشه. این یعنی دو سال دیگه. و من نا امیدم.
الان دارم فکر میکنم این درست بود که خواستم به جای رفتن مستقیم از کامیونیتی کالج شروع کنم. شاید بهتر بود وقتی دیدم نمیتونم واحد های ایرانم رو منتقل کنم مستقیم برای دانشگاه درخواست میکردم. شاید تجربه کامیونیتی کالج درست نبود
سعی کردم ببینم جنبه های مثبت و منفی چی بوده.
منفی هاش: ( این ها رو یکی از من های درونی مرتب در حال فریاد زدن هست) از هیجده سالگی درس خوندن- و با تمام وقفه های مهاجرتی که هدفش هم ادامه تحصیل بود- در بیست و پنج سالگی به هیچ جا نرسیدن.( دوستانی که الان دارن برای دکترا میخونن و من ...)
دوسال دیگه زندگی تو شهری که دوستش ندارم.( بلندترین فریاد درونی)
یه سال دیرتر رسیدن به شهری که میخوام و دانشگاهی که آرزومه.
یک سال طولانی تر شدن دوران تحصیل .
یه سری نکات مثبت هم هست که من دیگه ای در حال فریاد زدن هست (نمیدونم برای توجیه کردن خودم هست یا میشه واقع گرایانه هم بهشون نگاه کرد. )
واسه منی که دارم خرج تحصیلم رو خودم میدم و وام رو گذاشتم برای رده های تخصصی تر, هرچی واحد کم هزینه تر اینجا بردارم غنیمت هست.
شروع کردن از کامیونیتی کالج بعد از وقفه دوساله به خاطر مهاجرت کمک خیلی خوبی بود به آروم دوباره شروع کردن و شناخت محیط تحصیلی جدید بدون پرت شدن به فضای سنگین دانشگاه و البته یاد گرفتن اصول زبان آکادمیک.
کاری که تو این شهر دارم و موقعیتی که میتونم تا یه مدت دیگه ادامه اش بدم. شاید خیلی مهمتر از حقوق بیمه های پزشکی اش باشه که تو این مملکت بد غنیمتی هست.
واسه آدمی که میدونه قراره تو رشته های آکادمیک باشه و به عبارتی تا آخر عمرش درس بخونه یه سال اینور و اونور خیلی فرقی نداره.
اینجوری یه ذره بیشتر وقت واسه تحقیق و ترجمه دارم. کارهایی که دوست دارم.
میتونم کلاسهای دیگه ای رو که دوست دارم, ولی مرطبت به رشته ام نیستن, هم بردارم. مثل رقص و ورزش و مدیریت. و آخر اینکه امکان اینکه با هم بتونیم منتقل کنیم بیشتر میشه و لازم نیست فکر تنها زندگی کردن باشم.
راستش ناامید بودن و نبودن خیلی فرقی نداره. واقعیتش این هست که کاری از دستم بر نمیاد. شاید تنها کاری که بشه کرد این باشه که من همین امروز از کارم استعفا بدم ( که باز هم دوهفته باید بهشون فرصت بدم) و برم بیست و دو واحد بردارم و ترم بعد هم و تابستون هم . که بتونم پاییز سال بعد منتقل کنم. و اون وقت باید شبها هوا و آب بخورم.
از اون مواقعی هست که آدم بیشتر دلش میخواد تایید بشنوه نا چیزی رو که واقعیت هست. اما اگه قرار باشه - همین یه بار پدرام جان- قضاوت کنیم حق رو به کدوم من خواهید داد؟ منی که ناامید هست یا منی که داره خودش رو توجیه میکنه؟ شما که تجربه های تحصیلتون بخصوص خیلی بالاتر از من های من هست فکر میکنید راه سومی هم هست که به فکر من نرسیده؟
پی نوشت: الان که نوشته رو دوباره خوندم دیدم چقدر منم منم شده. منظورم بیشتر از من خود های درونی ام بود. درگیری های شبانه روز گذشته ام که دیدم با " من" راحت تر بیان میشه.
ACORN
Acorn متولد شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بلوط به مکتب میرود.
روز اول ترم پاییز هست. پنج تا کلاس دارم.
مقاله نویسی , تاریخ هنر, انسان شناسی, جامعه شناسی سنین و مطالعات رفتاری در روانشناسی .
برای کلاس جامعه شناسی سنین هنوز تو لیست انتظارم و کل کلاس آنلاین هست. تاریخ هنر و انسان شناسی دو هفته دیگه شروع میشن. اما دوشنبه ها دو تا کلاس دارم.
هنوز همون چهل ساعت کار تو هفته رو دارم. تمام کلاسها بعد از کار هست . خودم هم نمیدونم چه جوری میتونم از پسش بر بیام و معدلم پایین نیاد. اما به خودم قول دادم لج نکنم. اگه واقعا سر هر کلاسی دیدم از پسش بر نمیام حذفش کنم.
میدونم یه خورده زیادی دارم سخت میگیرم. میشه آروم تر هم جلو رفت. اما میخوام امسال دیگه تموم بشه. میخوام از اینجا برم.
دست به دامن همه هم هستم. سعی کنید مطالعاتتون رو تو حوزه های درسی این ترم من یه ذره بیشتر کنید و مطلب بنویسید در موردشون.
در هر حال امیدوارم دوباره تو کوران کتابها رفتن یه ذره کمک کنه این وبلاگ هم از زردی در بیاد و من چهار تا مطلب به درد بخور اینجا بنویسم.
راستی بلوط انگلیسی هم در حال تولد هست. گفتیم عقب نیفتیم از این خارجی نویس ها.
یه مطلب دیگه اینکه میخوام یه ذره در مورد غذاها بنویسم. ( استرس من رو گرسنه میکنه و من فقط میخوام در مورد غذا حرف بزنم و این ترم هم فکر کنم فقط در مورد شکم بنویسم.)
پی نوشت: حوضه نه لوا جان. حوزه.
قانون سوم نیوتن
وحید میگه معلم فیزیک دبیرستان قانون سوم فیزیک رو اینطور براشون توضیح داده بود:
برای هر عملی عکس العملی هست. مثلا اگه شما در خیابون به دختری نگاه کنید و به خونه بیایید میبینید که پسر همسایه داره به مادر یا خواهرتون نگاه میکنه. این یعنی اینکه برای عمل شما عکس العملی بوده.
اونوقت باز بگید ما چرا ناسا نداریم و قم داریم.
دستگیری قاتل احتمالی جانبونت رمزی
جانبونت رمزی (Jonbonet Ramsey) دختر شش ساله مو بلوند شرکت کننده در مسابقات دختر شایسته در بیست و شش دسامبر سال ۱۹۹۶ در زیرزمین خانه در ایالت کلورادو بر اثر کتک و ضربه به قتل رسید. پدر و مادرش گفتند که در محل حادثه یادداشتی پیدا کردند.
در حالی که پدر و مادر اصرار داشتند که جانبونت توسط یک مزاحم به قتل رسیده رسانه ها اونها رو مشکوک به قتل میدونستند. مخصوصا پدر رو به تجاوز و قتل محکوم کردند.
ظاهرا ده سال قبل تصویر این دختر موبور خوشگل که قاتلش هم قابل شناسایی نبود و مرتب تو تلوزیون و روزنامه ها نشون داده میشه و جدا از اینکه موضوع رو تبدیل به یکی از جنجالی ترین و حساس ترین موضوعات حل نشده جنایی کشور میکنه کلی هم احساسات مردم رو جریحه دار میکنه.
مردم کلی بحث میکنن که گذاشت یه دختر در واقع خردسال تو این مسابقات زیبایی کار درستی هست یا نه. چون ظاهرا شهرت باعث قتل جانبونت شده بود. از طرفی همه هم پدر و مادر رو محکوم میکنن که در واقع خودشون باعث شهرت و بعد هم قتل دخترشون شدن.
مادر جانبونت در بیست و چهارم ژوئن امسال ( دو ماه قبل) در اثر سرطان از این دنیا میره و به گفته همسرش قبل از مرگ گفته بود که زمان شناسایی دخترم خیلی نزدیکه.
روز هفدم اگوست( دیروز) یه خبر همه جا پیچید. قاتل جانبونت شناسایی شد.
چهارشنبه گذشته جان مارک کار (Jon Mark Karr) معلم سابق جورجیایی در شهر بانکوک تایلند- که معروف هست به بهشت پورن کودکان- به اتهام قتل جانبونت دستگیر میشه.
"کار" در سال دوهزار و یک در کالیفرنیا به اتهام پورنوگرافی کودکان تحت محاکمه قرار میگیره و محکوم میشه. در تایلند هم ظاهرا با ردیابی از یه سایت پورنوگرافی کودکان بهش رسیدن.
تو اولین حرفش بعد از دستگیری کار گفته که من در زمان به کشته شدن جانبونت اونجا بودم اما اون فقط یه تصادف بوده. بعد هم گفته که من و جانبونت عاشق هم بودیم!
دیروز تمام واکنش ها به این بوده که چرا پلیس زودتر به نقش کار تو این ماجرا رسیدگی نکرده. با توجه به اینکه همون موقع هم والدین جانبونت اسم اون رو به عنوان فرد مشکوک به پلیس داده بودند و اون همه راه از جورجیا تا کلورادو خانواده رمزی رو تعقیب کرده بود و بدتر اینکه پرونده پورنوگرافی بچه ها رو هم داشته.
اما امروز تیتر اول این بود که هنوز نمیشه گفت جان کار واقعا قاتله ( با توجه به شهرتی که این افراد بعد از اینجور ماجراها کسب میکنن و مثلا کتاباشون پرفروش ترین میشه و بعد از زندان ثروتمند میشن) . خانواده کار پشت سرش هستن و ظاهرا فعلا شکها در مورد واقعیت داره بالا میره و قراره همه منتظر دادگاه باشن.
اگه حوصله خوندن خبر به انگلیسی رو دارید میتونید اینجا و یا اینجا رو بخونید.
در ضمن این قضیه سرو صدا رو در مورد پورنوگرافی کودکان -که به شدت در حال افزایش- هست بالا برده.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خلاصه اخبار
سیمای فرنگوپلیس - که خدایش قرین رحمت نماید چون ظاهرا در راه شرق به غرب مفقود شده و اثری ازش نیست- در مصاحبه اش با بی بی سی گفته بود که وبلاگ نویسان ایرانی خارج از کشور به مسایل داخل ایران اهمیت بیشتری میدن تا مسائل دور و بر خودشون. شاید به خاطر مخاطب داخل ایران و شاید هم به خاطر مهمتر بودن مسایل داخل ایران نسبت به کشور محل سکونت فعلی.( هیچکدوم از لینک های بی بی سی باز نمیشه)
واقعا هم همینطوره. کمتر پیش میاد از مسایلی که به ایران مربوط نیست بخونیم یا بنویسیم. مطالبی که ذکر میشه اغلب مستقیم یا غیر مستقیم به سیاست و امور اجتماعی ایران مربوطه. مثلا همین هفته چند تا خبر بزرگ رو دکه روزنامه فروشی ها! بود که تقریبا حرفی ازش زده نشد.
مثلا امکان اضافه شدن سه سیاره جدید به منظومه شمسی. ( یعنی از این به بعد به جای نه تا سیاره بچه ها باید اسم دوازده تا سیاره رو به خاطر بسپارن). فکر نکنم کسی از این موضوع حرفی زده باشه. اینجا رو هم ببیند.
یکی دیگه هم تازه شدن یه پرونده قتل ده ساله بوده که ظاهرا تو سال ۱۹۹۶ خیلی سرو صدا به پا کرده و قاتل ظاهرا تازه داره شناسایی میشه. این خبر از دیروز ( هفدهم آگوست ) همه جا شنیده میشه.
( چون با خودم عهد کردم پست طولانی ننویسم مشروح خبر رو تو پست بعدی مینویسم)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبحانه امروز ما
سر صبحی یه بحث مفصل کردم با یکی از همکارام در مورد زندانیان اینجا. معتقد بود که اینجا زندان مثل هتل هست. میگفت زندانیها وقت دارن هر روز ورزش کنن. تلوزیون نگاه کنن. اینترنت داشته باشن. کتاب بخونن و هیچکاری نکنن. میگفت هزینه یه زندان در یه سال با هزینه یه دانشگاه برابره. میگفت اونها هیچ رنجی رو تحمل نمیکنن.
گفتم فرض کن بیست سال از تمام جامعه دور باشی. همه جا دیوار باشه. اعضای خانواده ات رو نبینی. همیشه زیر نظر باشی.
گفت اونها به خانواده احتیاج ندارن. همشون گی هستن. بهترین جا رو دارن. دارن بیست سال تفریح میکنن. باید کار کنن. ما داریم برای اونها مالیات میدیم. اونها باید مثل زندانیان کشورهای دیگه کار اجباری کنن. این تاوان نمیشه براشون.
گفتم فکر میکنی تو گوانتانامو چی؟ اونها پس دارن عذاب میکشن. پس همه زندانها باید مثل اونجا بشه. گفتم وقتی تو رفتی بازدید یه زندان , از اسمش هم معلومه که بازدید بود, پس همه چی آماده بود که تو بری اونجا رو ببینی. مطمئن باش واقعیت اینقدر ها هم تمییز نیست.
گفت من اگه بچه ام کار بدی بکنه از خونه بیرونش میکنم. نمیام نمیذارمش تو یه اطاق و بهش تلوزیون و اینترنت و غذا نمیدم.
گفتم خوب این تئوری رو چه جوری میخواهی در مورد زندانیها بکار ببری؟ کجا میفرستیشون؟
گفت از کشور برن بیرون. به من چه که کجا میرن. همه رو میفرستادم یه جزیره که اونجا رو آباد کنن.
آخرش به من گفت که تو عقلت رو از دست دادی که میگی اونها هم بشر هستن. اونها باید مجازات بشن.
من هم فقط گفتم که خوشحالم تو فرماندار نیستی.
بعد هم هرکی برگشت سر میز خودش و حرص خورد ( فکر کنم)
والمارت و یک نگاه مثبت
فروشگاههای زنجیره ای والمارت که در سال ۱۹۶۲ اولین شعبه اش در آرکانزاس توسط " سم والتون Sam Walton" تاسیس شد , در حال حاضر بزرگترین فروشگاه زنجیره ای دنیاست. سودی این فروشگاه در سال ۲۰۰۶ چیزی در حدود ۳۱۶ بیلیون دلار برآورد شده.
در مکزیک به اسم Walmex, در امپراطوری انگلستان به اسم ASDA و در ژاپن به اسم Seiyu Co, Ltd. شناخته میشه. ( منبع ویکی پدیا)
والمارت فروشگاه ارزون خرید کن هاست. جنسهاش بهترین کیفیت نیستن. اما ما برای همه وسایل هم دنبال بهترین کیفیت نیستیم. خیلی از اجناس لیست خرید ما فقط وابسته به قیمتشون هستن. درسته که شاید برای خرید یه وسیله الکترونیکی یا دیجیتالی باید بیشتر از قیمت به کیفیت نگاه کرد اما وقتی میخواهی صابون دستشویی یا یه کابینت برای فایلها بخری والمارت بهترین گزینه هست.
والمارت بهترین سرویس مشتری رو نداره. فروشگاهاش همیشه تمیز و مرتب نیست. خیلی وقتها جنس هاش رو باید پس بدی چون یه جایی اش ایراد داره. اما باید نکته ای هم باشه که این هر روز خبر افتتاح دههاشعبه جدیدش رو میشنویم. والمارت ارزونه و این کافی هست که طبقه متوسط و فقیر جامعه - که بیشترین جمعیت رو هم دارن ۰ ازش استقبال کنن.
معمولا به والمارت میگن فروشگاه White trash ها. که به گفته با کلاسهای جامعه عامل اصلی انحطاط جامعه آمریکایی خواهند بود( این خودش یه بجث مفصل داره) اما کمتر پیش میاد که افراد طبقه بالاتر جامعه رو تو والمارت ببینی. والمارت مال کسایی هست که گزینه دیگه ای غیر از قیمت ندارن.
والمارت منتقدین جدی خودش رو هم داره. بارها به دادگاه کشیده شده. مهمترین انتقادهایی که به والمارت میشه شامل: استفاده ارزون از کارگرهای خارجی ( در نتیجه بیکار موندن نیروی کار داخلی به قیمت پایین آوردن محصولات) ,عدم رعایت استاندارهای محیط زیست و تولید و پخش محصولات مضر برای محیط زیست , از بین بردن محصولات و تجار محلی با توجه به قیمت ارزون غیر قابل رقابت, در نظر نگرفتن هیچ مزیت شغلی ( مثل بیمه و بازنشستگی) برای کارکنان, و زیرپا گذاشتن قوانین کار میشه.
همه اینها رو گفتم که به یه نکته مثبتی اشاره کنم. درسته که منتقدین میگن والمارت با استخدام ارزون اغلب خارجی خود امریکایی ها رو بیکار میذاره و اون رو از فروشگاههایی میدونن که بعدا در سقوط دراز مدت امریکا نقش اساسی خواهد داشت , اما والمارت به همه کار میده. من از این خوشم میاد. وقتی میری تو فروشگاه کسایی رو میبین که سر تا پا خالکوبی دارن. از هر جای سرو صورتش یه فلز روییده , با یه دستش شلوارش رو داره که از تنش نیفته و با یه دست دیگه کارد خرید رو ( اینهایی که اینجان الان دارن میخندن . نگفتم؟) کسایی که یک کلمه انگلیسی بلد نیستن و مشغول جابه جا کردن وسایل هستند .
اینها کسایی هستن که هیچ جای دیگه امکان استخدام ندارن. درسته که والمارت به اونها هیچ بیمه یا تضمین شغلی نمیده اما همین ساعتی هشت دلار رو هم اونها ممکن نبود هیچ جای دیگه داشته باشن. من مخالف این جور بیگاری ها هستم اما اگه بخواهیم واقع گرا باشیم نه ایده آل نگر, میبینیم که اگه همین والمارت استعمارگر هم نبود این ها الان کاری نداشتن. والمارت داره یه سرویس خیلی ارزونی رو ارائه میده که آینده اش خیلی دلچسب نیست. اما اگه این هم نبود چی؟
پ.ن: یه تصویر عجیبی دارم توی ذهنم. وقتی یکی از این غولهای سرتا پا خالکوبی رو میبینم که داره از محوطه پارکینگ سبدهای خرید رو قطار میکنه و میبره داخل به یاد اسرای مصر میافتم که با شلاق مشغول سنگ کشی و ساخت اهرام بودن. واقعا حس میکنم والمارت همون فرعونی هست که اینها رو به بند کشیده و با نون و پیاز سیرشون میکنه.
پ.ن دوم : الان که اینها رو نوشتم دیدم خیلی چیزهای والمارت هست که من باهاشون مخالفم. و شاید همین یه نکته مثبت کار دادن به همه نتونه اون همه ضعف رو بپوشونه.
وقتی نرگس و فرزاد حسنی معروف میشوند!
این روزها تو وبلاگستان همه از این سریال حرف میزنن. یا فحش میدن یا میگن این متن اجتماع هست یا میگن مسخره بازی. راه به راه هم آدم اسم فرزاد حسنی رو میشنوه. ( در قالب فحش اغلب) در برنامه ای به اسم کوله پشتی.
ما یه اشتباهی کردیم چند روز قبل از یکی از دوستان بسیار محترم داخل ایران پرسیدیم این سریال نرگس چی هست. والا برخوردی باهامون شد که ما دیگه از هرچی گل نرگس هم هست بدمون اومد. اینها رو شنیدیم:
لوا. پلییییییییییییییییییییییییزززززززززززز.. تو دیگه نه. تو چرا. تو که این مدلی نبودی. تو قبلا سینما رو میشناختی. تو دیگه چرا تلوزیون ایران رو تحویل میگیری.. تو چرا چرا چرا....بعد هم فکر کنم اون انسان خیلی محترم دچار یاس فلسفی شد... ( حالا من یک کلمه پرسیده بودم این سریال نرگس چی هست).
دیگه من کوتاه اومدم. گفتم خوب بابا همه میگن. من میخواستم بدونم چی هست. همین. و دیگه حتی به خودم جرات ندادم حرفی در این مورد بزنم.
اما از اونجایی که من از بچگی انسان خیلی کنجکاوی بودم و دلم میخواست فضا نورد بشم و میرفتم شهمیرزاد فسیل جمع میکردم, خودم امروز یک سرچ بزرگ در گوگل کردم:
" فرزاد حسنی"
میخواستم ببینم قیافه اش رو میشناسم یا نه. که دیدم آره بابا. یارو آشناست. یادمه قیافه اش همیشه شبیه اون بچه ها بود که تمام کتاب رو حفظ میکردن و تو کلاس تند تند جواب میدادن. و وقتی ما از استادهای حقوق خانواده سوالهای زناشویی میپرسیدیم کله اشون رو میاندختن پایین و تو دلشون به ما فحش میدادن.
در هر حال این سرچ ما از قیافه این آقای حسنی به دو تا وبلاگ از طرفدارانشون هم رسید.
( به سبک خودش) شما رو دعوت میکنم به بازدید از این وبلاگها و ارائه نظرات همیشه ارزنده خودتون!
فرزاد حسنی اینجا و فرزاد حسنی اینجا . فرزاد حسنی همه جا.
پی نوشت: من دارم اینها رو میخونم و به شدت میخندم. اگه همه مسایل دنیا رو حل کردید برید بخونید و بخندید. مخصوصا اون قسمت تاثیر دعا بر آب!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جنگ- بن لادن- شراب!
-جنگ رو کی برد بالاخره؟ آقامون جرج بوش گفت که اسراییل برنده شد. آره؟
- امشب کریستین امانپور ساعت هشت - به وقت غرب آمریکا- یه برنامه داره به اسم " ردپای بن لادن". تو سی ان ان. اگه این کانال رو دارید که خوب خوش به حالتون . اگه ندارین هم مثل من برید خونه مامانتون اینها که دارن.
- این برنامه های امنیتی جدید فرودگاهها هم فیلمی شده واسه خودش. مایعات و شبه مایعات و خیلی چیزهای دیگه رو نمیشه همراه مسافر برد تو هواپیما. گزارشی دیدم از سه تا خانومی که از ناپا - دهکده رویایی تاکستان و شراب- برمیگشتن و وقتی فهمیدن نمیتون شرابهاشون رو با خودشون ببرن نشستن همونجا تو فرودگاه همه رو خوردن. خیلی بامزه بود.
- چقدر عنوانم قشنگ بود.
وحشت زده در میان دکمه ها!
زندگی مصرفی - بر خلاف زندگی تولیدی روستایی- عادتمون داده به بیشتر و بزرگتر و جدید تر خواستن. نو تر باشه. طرحش جدیدتر باشه, حافظه بیشتری داشته باشه و دکمه های بیشتر. کار میکنیم. پولش رو میدیم و میخریم. اما ما چقدر از این دکمه ها استفاده میکنیم؟ اصلا چقدر وسیله ای رو که داریم میشناسیم؟ تا حالا اصلا دفترچه راهنماش رو باز کردیم؟
باید یه مقاله بنویسم در مورد زندگی خودم و بایتها و دکمه ها! از دیروز صبح تا حالا به همه چی به چشم یه منبع نگاه میکنم که میشه در موردش مطلب نوشت. هرچی جلو تر میرم وحشتم بیشتر میشه.
موبایلی که من فقط و فقط از دفترچه تلفن و ساعتش استفاده میکنم. ( اهل اس ام اس و اینجور بازیها نیستم). کامپیوتری که من حتی نمیتونم تصور کنم یک و نیم گیگ حافظه روش یعنی چقدر. تلوزیونی که فقط با دکمه روشن و خاموش و عقب و جلو بردن کانالها و البته دکمه های صداش کار میکنم. دوربینی که هیچی ازش نمیدونم. فقط میدونم از کجا باید تصویر رو دید و کدوم دکمه رو زد. من نمیفهمم هشت مگا پیکسل یعنی چی . مایکروویوی که اصلا نمیدونم اونهمه دکمه روش چی هست. شام رو بذار توش و حجم ظرف رو نگاه کن و دو یا سه دقیقه رو بزن. همزنی که سیزده تا دکمه داره ( دیشب شمردمش) و من فقط یخ و میوه رو میذارم توش و همون شماره سیزده رو میزنم. تازه من یه سری دیگه وسیله آشپزخونه دارم که چون جا نداشتم چپوندمشون تو کمد و خوب اعتراف میکنم که اصلا نمیدونم اونها چی هستن.
نمیدونم من خیلی غریبم با این دکمه ها یا وضع همه جا همینطور. ما پولی رو خرج سرویسهایی میکنیم که اصلا بهشون احتیاجی نیست. ما فقط آخرین مدل گوشی رو میخواهیم. بیشترین حافظه کامپیوتر رو و یه آی پاد با شصت گیگ حافظه.
دکمه های بیشتر شده دلیل نوتر بودن و با کلاس تر بودن ما. به این هم فکر نمیکنیم که تا آخر عمرمون با بیشتر این دکمه حتی تماسی هم نخواهیم داشت.
چرا واقعا اینقدر پول صرف چیزهایی میکنیم که ازشون استفاده نمیکنیم؟
سفر نامه مصور
این جاده یکی از قشنگترین جاده های دنیاست. پارسال تو جنوبش رانندگی کردم و امسال تو شمالش. یه طرفش اقیانوس آرام هست و یه طرف دیگه جنگل یا صخره. شیب های واقعا تندی داره که وادارت میکنه وقتی کولر با درجه بالا هم روشنه عرقت رو قایمکی پاک کنی.

مندوسینو پر بود از خونه های کیکی شکل. واقعا خونه هاش شکلاتی بودن. مثل یه کارتون زنده بود.

و پر بود از شرابهای عالی و شکلات های خوشمزه.

و پر از علامتهایی که جالب بود. شهر کوچیکی که پر از مردم ضد جنگ و ضد بوش بود. یعنی شاید من تو کلان شهری مثل اینجا هم اینقدر علامت اعتراض ندیدم که تو اون روستای کوچیک دیدم.

و این هم که من تصمیم دارم تو کوچه خودمون هم اجراش کنم:

و مردی در کافه محلی که قهوه معرکه ای داشت (نکته قابل توجه: این عکس رو یکی از طرفداران استارباکس گرفته)

این هم نمای نزدیک:

این هم مردی که رنگ میفروخت:

و این استعمار لعنتی بین محبوب ترین بوته های دنیا ( من عاشق تمشکم)

شکار لحظه ها در راه برگشت:

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تقدیر و تشکر
وظیفه خودم میدونم از همین تریبون جهانی و بدینوسیله از تمامی دست اندرکاران وبلاگستان فارسی - بخش سینمایی- نهایت تشکر و قدردانی خودم رو اعلام کنم.
فکر کردید این تریپ روشنفکری و فیلم بازی چقدر منبع به دست دانشجوهای تنبلی مثل من داده؟ خدا بذاره این عشق فیلمهای وبلاگستان رو که من سه واحد از اونها دارم. الهی به حق کوبریک همشون با روح یازده یار اوشن محشور بشن. الهی هرچی نیکول کیدمن میخوان به وصالش برسن. الهی تمام این نازنین های هالیود خودشون نازشون رو تو این دنیا و اون دنیا بخرن.
در هر حال این تکلیف نوشتن ها کلی بهونه بود تا ما بشینیم آرشیو بخونیم و الحق که خیلی هم بدرد خورد. ما هم یه جمله از هر وبلاگ برمیداشیتم میشد دو تا پاراگراف تکلیف هفتگی.
این موجود نازنین , این روح مسلم کوبریک, هم منت گذاشتن و برگه های آخر ترم ما رو نوشت. الهی خود کارمن الکترا بیاد بهت بگه کارتونش رو بکشی. الهی نیکول کیدمن سفارش وبسایتش رو به تو بده. الهی نوه کوبریک بیاد واسه سالگرد بابابزرگش تو رو دعوت کنه. الهی آمین.
تقدیرات ویژه از :
شمال از شمال غربی- آقا خیلی سخت مینویسی. هوای اون بیچاره ای رو که میخواد ترجمه بکنه رو هم داشته باش.
قصه نگفته ماند- مخلصیم.
گردباد. بیشتر سینمایی بنویسید لطفا.
فیلم نوشته ها- هوشنگ گلمکانی
سینما و چند چیز دیگر- این آقای غفوری آذر یه ذره بیشتر باید در مورد فیلمهای خارجی بنویسه!
.....
.....
در هر حال این رشته سر دراز داره. ولی این دفعه اولی بود که من از وبلاگها به عنوان مرجع یه درس غیر تخصصی خودم استفاده کردم و خوب نتیجه داد. خدایشان زیاد کناد!
مندوسینو آخر دنیاست.
خیلی حالم بهتره. حرف زیاده واسه گفتن. عکس هم زیاده واسه اینجا گذاشتن. فعلا نمیدونم حجمشون رو چطوری کم کنم.
خودم هم فکر نمیکردم اینقدر خوب از آب در بیاد. کمپ نزدیم و تو هتل خوابیدیم. اما خوب بود.
اون موقع ها, وقتی میرفتیم کوه, صبحها ساعت چهار بیدار میشدیم. پاورچین پاورچین لباس و کفش میپوشیدم و یه یادداشت میذاشتم که من رفتم. با هزار بدبختی باید یه مینی بوس پیدا میکردیم که دختر و پسر رو باهم ببره. وقتی که با گروه بابا اینها نمیرفتم, همه دلهره مادرم این بود که دو شب اون بالا مشکلی پیش نیاد و کسی نیاد جلوی گروه رو نگیره. ترس از کمیته به ارتفاع بالای سه هزار هم رحم نمیکرد.
وسایل کوه نوردی گرون بود برای جیب من. کفش معمولی سی هزار تومنی و کوله پونزده هزار تومنی. سراغ جوراب پشمی و عصا و خیلی چیزای دیگه که اصلا نمیرفتم. یادمه یه سال همه پول عیدم رو دادم وسیله کوه خریدم. عاشق این منیریه بودم. اون پیرمرده که همیشه ازش وسیله میخریدم.
یادم نمیره یه بار رفتم یه جایی کوله بخرم برای یکی از دوستام. دور میدون بود. پسره با خنده یه کوله صورتی کوچیک داد بهم. بهش گفتم کوله سه روزه میخوام. واسه علم کوه. خفه شد...
علم کوه اما راست نبود. حسرت علم کوه مونده. همونطور که حسرت سیالان و الوند موند. دیگه اما کوه برو نیستم. کوه رفتن ما ترس داشت. یادمه وقتهایی رو که هیچکی تو گروه موبایل نداشت. وقتی میرفتی بالا تا میومدی پایین هیچ خبری ازت نبود. هزار بار هم شده بود که راه بلد نداشتیم. میشد که شب شده بود و باید کورمال کورمال دنبال پناهگاه میگشتیم. یادمه تو سنگر گم شدیم و پام پیچ خورد. که کسی تو اون برف همه راه کولم کرد تا به پناهگاه رسیدیم. اونجا هم آتیش روشن نمیشد. چوبها نم داشت و خدا میدونه چیزی بدتر از نم داشتن جوراب و لباسی نیست که نشه خشکش کرد.
اینجا اما میشینی آخر شب میری وال مارت یه کوله و یه کیسه خواب و هرچی دیگه که فکر بکنی میخری. میگی میذارم پشت ماشین اگه لازم شد. ( که خودت هم میدونی لازم نمیشه). با اس یو وی راه میفتی. نه نگران پولشی نه نگران خطر جاده و نه لازمه عقد نامه همراهت ببری. تا خود قله هم واست آسفالته. هر یه مایل یه تلفن هست که زنگ بزنی. جی پی اس تا طویله بالای کوه رو بهت نشون میده. هر جا که بری دست کم یه متل هست. حالا شاید هتل پنج ستاره دم آخر گیرت نیاد اما جایی هست که راحت یه دوش بگیری و بشینی از بین هشتاد تا کانال یکی رو انتخاب کنی و وقتی کسی میاد دم در بگی چه شرابی میخوری. که صبح بتونی سخت ترین تصمیمت این باشه که بری لب آب موج سواری یا دوچرخه ها رو از پشت ماشین بذاری پایین. آخرش هم هیچکدوم از این کارها رو نمیکنی. میری خرید. تو ارتفاع دو- سه هزار متری. میری که عتیقه و شکلات بخری. آها! با یه تی شرت که نشون بده تو اون شهر بودی.
فکر کنم تو بیست و پنج سالگی پیر شدم. قصدم مقایسه نبود. نمیشه گفت اونجا لزوما اینه و اینجا حتما این. اما این من اونجا بود و من اینجا. واسه خودم نوشتم که هیجاناتم نسبت به چهار سال قبل چقدر فرق کرده. محافظه کار, پیر, ترسو, .. شاید هم درست نباشه. شاید اگه قرار کوه نوردی بود نه تعطیلات باز هم همون روال قبل بود.
خوش گذشت. خوب خوابیدم و خوب خوردم و خوب نوشیدم و خوب عشق ورزیدم و خوب لذت بردم.
این عکسها رو چطوری بذارم اینجا؟
چند تا لینک
تو وبگردی ها اینها رو پیدا کردم که خیلی برام جالب بودند امروز:
زنان از زبان زنان- از ایران امروز
تجربه زنان نویسنده- از سایت زنان.
عکسهای آزادی منصور اسانلو از کسوف.
یک اعتراض مدنی. زن نوشت.
سندرم حاد توهم وبلاگ
نویسی. باران در دهان نیمه باز
فارسی شکر است. اینقدر این درد اینجا مزمن و آشناست که هرچی ازش گفته بشه کمه.
فکر کنم خسرو نقیبی هرچی رو من میخواستم بگم اما نتونستم اینجا گفت. ( در مورد بروک بک مونتین)
( دقت کردید یه وقتهایی یه مطلبی رو میخونید خیلی دوسش دارید ولی بعد که میخواهید بهش لینک بدید پیداش نمیکنید؟ من الان حس میکنم سه تا مطلب دیگه هم هست که گمشون کردم)
-------------------------------------------------------------------------------------
سالاد فصل
- سری جدید کلاسم شروع شده. دو تا خانوم تپلی مپلی لائوسی- که یکی لاوشن حرف میزنه و یکی مانگ و زبون هم رو نمیفهمن-, یه پسر روس, یه آقای مکزیکی. یکی از خانومها میخواد آشپز بشه یکی دیگه پرستار افراد مسن تو خونه اش, پسره میخواد راننده کامیون بشه و آقای مکزیکی هم هیچ فرقی براش نداره. فقط یه کار.
کلاس خیلی خوبی هست. دوسشون دارم. تازه یکی از اون خانومها با کیف کوچ میاد سر کلاس. من نمیدونم چطور میشه از این پولهای دولتی استفاده کرد و کیف کوچ هم خرید. البته سخت هم نیست. بچه هاش بزرگ شدن و رفتن و این خانوم هم خودش رو بازنشسته کرد که تنها درخواست بده و قبولش هم کردن. حالا هم فقط بیست ساعت کار تو هفته میخواد که مزایاش قطع نشه.
------
ما از همون پارسال که از تعطیلات برگشته بودیم واسه امسال برنامه میامی داشتیم. یه هفته . اما خوب اون جراحی پا باعث شد که هانی از همه تعطیلاتش استفاده کنه و حالا حالاها دیگه نمیتونه مرخصی درست و حسابی بگیره. اما واسه این هفته آخر تعطیلات دوروز جور کردیم که جایی بریم. ( سرهم چهار روز با شنبه و یکشنبه). از اونجایی که تمام هفته قبل من مشغول ناز کردن و ادا و اطوار در آوردن بودم و بالاخره دیروز فهمیدم که بابا گذشت دوران نازک کردن ما و دیگه بزرگ شدیم تصمیم گرفتیم که مشخص کنیم کجا بریم.
اولا که این بی برنامه گی من رو خیلی اذیت میکنه. یعنی ترجیج میدم جایی نرم تا اینکه بدون برنامه برم جایی. اما بعد از اینکه کلی متهم شدم به ناجوان! , ناجستجوگر, نا هیجان آور, و خیلی " نا" هایی دیگه , شروع کردیم به پیدا کردن جایی که
اولا لب آب باشه ( ما کمی اردک هستیم) دوما جنگل قابل چادر زدن داشته باشه ( آخر هیجان دیگه) و سوما بشه با پنج شش ساعت رانندگی بهش رسید.
خوب, از اونجایی که مردم با برنامه تو این دنیا زیادن - متاسفانه- هیچ جای خالی پیدا نشد. نه تنها کنار دریا , بلکه کنار دریاچه ها و حتی جنگلهای بی آب و علف. هیچ. تمام دیروز گذشت به چونه زدن با این مسولین رزرو که ما تو خیابون هم میخوابیم. یه جا به ما بدید. اما دریغ از یه کنسل.
همینه دیگه. ما تا چشممون رو باز کردیم شب و نصفه شب هر وقت دلمون خواستیم رفتیم سیسنگان و عباس آباد و کلاردشت. کجا از این بازیها بود؟ ای برم قربونت ولایت.
دیگه دست به دامان ایالت ارگان هم شدم. گفتم جهنم. یه ذره بیشتر رانندگی میکنم. به این نتیجه رسیدم که خدا نگه داره همین کالیفرنیای خودمون رو. اونجا که بعضی از رزروهاشون نه ماهه بود. آخه مگه پارک رو هم رزرو میکنن؟
یکی از دوستام گفت برید مندوسینا. والا من که دفعه اولم بود این اسم رو میشنیدم. القصه. اونجا هم جایی خالی پیدا نشد. هرچند واقعا خوشگله. حالا که به مرگم راضی شدم و میگم هرقیمتی باشه اشکالی نداره اونهم پیدا نمیشه ( فکر کنم چون ضمیر ناخودآگاهم میدونست پیدا نمیشه این نظر رو داد)
دیگه همین. فردا ظهر قراره راه بیفتیم. مقصد نامعلوم. اما از اونجایی که قراره جوان!و در جستجوی هیجان و احتمال خرس گریزلی! باشیم. میریم.
فقط میدونم قراره از بزرگراه " وان" - که قشنگترین راه همه دنیا هست به عقیده من- به سمت شمال بریم. به طرف همین مندوسینا. تا ببینیم کجا میشه رفت.
در ضمن من امروز مطلع شدم که قراره ماشین هم کرایه کنیم. و تنها بیست و چهار ساعت - که پنج ساعت دیگه اش رو من سرکارم- وقت هست که ماشین بگیریم, چادر و کیسه خواب و گازپیکنیکی و غذا و پتوی سفر هم باید خریده بشه و سه تا کتاب که همکارام در مورد کمپ زدن تو شمال کالیفرنیا ( حالا فرقش با جنوب چیه رو وقتی خوندم میگم بهتون) بهم دادن ,خونده بشه.
آخه یکی نیست بگه کمپ زدنتون چی بود. شما که آخرش کلی خرج میکنید. مثل آدمیزاد برید یه جا هتل. شرابتون رو بخورید و جکوزیتون رو برید و چتر بگیرید بالاسرتون تو آفتاب راه برید.
---------------
خدایش کسی جایی رو بلد نیست به قشنگی همین مندوسینا باشه و ریسک جاپذیری! اش کمتر؟ دریغ نکنید اگه جایی رو بلدید . ثواب داره.
هذیان شبانه ام..
چنگ میزنم به ملافه ها. فقط میخوام تنها باشم. تنها و تاریک. دنبال بهانه ام برای گریه. میدونه. مهربون تر از همیشه میشه. حالم بهم میخوره. بهانه نمیده دستم. میخوام گریه کنم. فقط میخوام از خونه بره بیرون.
دسک تاپ رو عوض میکنم. سیاهش میکنم. میذارمش پایین. اونقدر بهانه میگیرم که بره بیرون. حالا گریه میکنم که چرا رفت. که چرا نمیفهمه باید الان اینجا باشه. که چرا هم باید باشه و هم نباید باشه. که چرا هم باید خونه تاریک باشه و هم لامپا روشن.
چنگ میزنم. حس میکنم پوست انداختنم رو. یاد بچگی هام میافتم که مادربزرگم تو حموم تنم رو کیسه میکشید. چند وقته کیسه نکشیدم؟ باید چرک انداخت. فکر مکینم هرماه سه روز وقت دارم پوست بندازم. میخوام چشمام هم, دنیام هم مثل رحمم نو بشه. سه روز وقت دارم.
تازه دارم زنانگی هام رو میشناسم. باید بغض ماهانه رو ترکوند. چیزی بدتر از نگه داشتن بغض روز قبل از شروع نیست. به قیمت دعوای الکی. به قیمت بهونه گیریهای بیخود. به هر بهانه.
باید زن باشی که بفهمی چی میگم. که دردی نیست و میخواهی باشه. این بعض لعنتی روز قبل.
آهنگی که نباید بشنوم رو میذارم. هق هق میزنم. مثل کسی که مادرش مرده. کاری نمیکنه. کاری نمیتونه بکنه. میدونه اگه هق هق ها خودش خالی نشه یه ماه بغض میمونه. چرا برنمیگرده پس؟
چنگ میزنم. دیگه حوصله گریه هم نیست. فکر میبافم. باید سیاه تر باشه اطاق. اگه برگرده هم نمیذارم بیاد تو. میخوام تنها باشم. چرا برنمیگرده پس؟
نو دارم میشم. چشمام هم میخوام نو شه. مثل رحمم. کاشکی میشد هر ماه مثل رحم پوست انداخت...
Permalink
سر دوراهی میشینم, خودمو تنها میبینم....
سخته مثل انتخاب بین موکای سرد و گرم وقتی هوا خیلی گرمه و تو خیلی خسته ای!
شناخت و استفاده از سازمانهای خدمات اجتماعی
عدم شناخت درست ما از محیطی که در اون زندگی میکنیم باعث میشه که موقعیت های زیادی رو ندانسته از دست بدیم. این نا آگاهی میتونه دامنه خیلی بزرگی از نشناختن یه پارک تا سازمانها و برنامه های کلان داشته باشه که بی خبری ما از اونها گاهی به ضرر ما تموم میشه.
این عادت ما ایرانی ها هست که خودمون به شدت یه سر و گردن که چه عرض کنم چند سرو گردن بالاتر از بقیه گروهها- مخصوصا اگه اقلیتی تو یه کشور دیگه باشیم از بقیه گروههای اقلیت- میدونیم و خیلی کسرمون هست که از خدماتی که اونها ارائه میدن استفاده کنیم.
تو ایران هم فکر کنم وضع همین باشه. همیشه برنامه های دولتی و غیر دولتی هست که ما ازشون خبر نداریم و بدون پرس و جو و فقط میگیم اینها کاری نمیکنن. من مطمئنم حتی لیست ان جی او ها و کارکردهاشون رو نداریم که اگه یه وقت کاری داشتیم به سراغشون بریم. درسته که از خدا - در این جا سازمانها و برنامه ها- برکت هست اما از تو هم یه حرکتی باید باشه.
امیدوارم کسانی که تو ایران از این سازمانها یا برنامه ها اگاهی دارن هم این مطلب رو کامل کنن. اما این مطلب رو من بیشتر با توجه به محیطی که الان توش هستم مینویسم.
۱. سازمانهای دولتی دور و برمون رو بشناسیم و برنامه هاشون رو با دقت مطالعه کنیم.
تو هر شهر و ایالتی یه سری سازمان هست که خدمات اجتماعی ارائه میده. این سازمانها میتونن دولتی یا غیر دولتی باشن و خدماتشون رایگان باشه یا نباشه. این خیلی مهمه که بدونیم از اونها چه استفاده هایی میتونیم بکنیم. یه بودجه ای هست که داره مصرف میشه و چرا ما استفاده کننده نباشیم؟
خیلی راحت میشه به وب سایت این سازمانها رفت. در درجه اول میشه یه گوگل کرد و مثلا سازمانهای دولتی متعلق به شهر رو جستجو کرد. شما رو به صفحه اصلی راهنمای شهر میبره و میتونید اونجا لینک سازمانهای مختلف رو پیدا کنید. با رفتن به هر کدوم از اونها میتونید در مورد برنامه هاشون یه سری اطلاعات بگیرید. میتونید به بخش استخدامش برید و از اینکه زبون فارسی میدونید نهایت استفاده رو ببرید. این روزها سازمانهای مختلف برای دادن سرویس بهتر به افرادی که انگلیسی صحبت نمیکنن از هم سبقت میگیرن و مثلا تو کالیفرنیا فارسی زبان هم زیاد استخدام میشه. ( نمونه اش اینکه همین چند ماه پیش من یه کاری تو آلامادا پیدا کردم که همین کاری بود که اینجا میکردم و ماهی تقریبا شش هزار دلار حقوقش بود! من قصد رفتنی به آلامادا رو نداشتم اما برای کسی که میخواد دیگه چی از این بهتر)
مثلا این لینک شهر ( خراب شده) ماست. به سمت چپ که نگاه کنید لینکی از ایندکس سازمانهای دولتی مختلف میبینید. یا لینکی که تمام استخدام های دولتی رو که در حال حاضر انجام میشه رو داره.
به هر کدوم از این سازمانها که وارد بشید میبیندی که چقدر برنامه دارن و شما چطور میتونید از اونها استفاده کنید.
پس دست به کار بشید و همین الان در مورد شهر خودتون و سازمانها و برنامه های دولتی اش جستجو کنید.
۲. چقدر سازمانهای غیر دولتی و برنامه هاشون رو میشناسید؟
به این لیست نگاه کنید. هزاران سازمان غیر دولتی رو میبینید که فقط در زمینه آموزشی و فقط در شهر سانفرانسیسکو در حال کار هستن. هر کدومشون هم یه وبسایت دارن که شرح کارها و برنامه هاشون رو میده. چقدر این سازمانهای شهریتون رو میشناسید و چقدر ازشون استفاده کردید؟
شاید فقط چند درصدشون به درد شما بخوره. اما یه وقتهایی چیزهایی رو پیدا میکنید که حتی تصورش رو هم نداشتید.
نکته: جامع ترین چیزی که من در مورد شهرمون دیدم این وب سایت بود. کتابش هم هر سال در اختیار سازمانها قرار میگیره. بگردید ببینید برای شهر شما چی هست.
۳. چند مثال.
- کلاسهای انگلیسی رایگان ((ESL ( English as a second language)
از شایع ترین برنامه های خیلی از این سازمانهاست. هر سال بودجه دولتی به این سازمانها میرسه که باید اون رو صرف کلاسهای انگلیسی بکنن. اگه شما کسی رو میشناسید که زبانش در حد کالج ها نیست اما میخواد زبان رو از ابتدا شروع کنه میتونه از این خدمات رایگان استفاده کنه.
- آموزش در حین کار (On the job Training )
این اسم یه برنامه هست که وظیفه داره برای افرادی که انگلیسی اصلا نمیدونن یا خیلی ضعیف هستنند و یا سابقه و مهارت کاری ندارن اما علاقه مند هستن به نیروی کار جامعه بر گردن کار پیدا کنه. نحوه کار هم این هست که سه ماه اول کار حقوق این فرد نصف میشه. یعنی نصفش رو کارفرما میده و نصفش رو بودجه دولتی . یعنی شما اگه در چهارچوب این برنامه کار پیدا کنید و حقوقتون مثلا ساعنی ده دلار باشه فقط پیج دلارش رو صاحب کارتون میده و بقیه دولت تقبل میکنه. خوب با این وضع این یه صرفه جویی خوب هست واسه کارفرما که تا وقتی شما کار رو یاد نگرفتید پول زیادی رو براتون صرف نکنه. لازم به یاد آوری هست که کارفرما موظف هست شما رو بعد از این دوره استخدام کنه. یعنی نمیتونه این سه ماه شما رو نگه داره و بعد احراج کنه .
یه بودجه دولتی هر سال برای این کار در نظر گرفته شده و مثلا ده تا سازمان غیر انتفاعی برای اون بودجه تقاضا میدن. سازمانهای که قرار میشه این برنامه رو داشته باشن موظف هستن تا سال مالی آینده به تعداد مشخصی سرویس دهی کنن. یعنی اگه قرار باشه واسه صد و پنجاه نفر کار پیدا کنن و تا آخر سال شماره هاشون به صد و بیست برسه امکان داره بودجه سال آینده رو از دست بدن. از اونجا که حقوق و مزایای کارکنان این سازمانها از همین بودجه تامین میشه اونها تمام تلاششون رو میکنن به تعداد مورد نظر برسن.
- برنامه های مخصوص پناهنده ها.
اگه شما از طریق پناهندگی- سیاسی , مذهبی, اجتماعی- به اینجا اومده باشید ( تو تعریف پناهنده و مهاجر یه ذره باهم فرق دارن) یه سری مزیت های خاص هست که میتونید ازش استفاده کنید. مخصوصا اگه از زمان ورودتون بیشتر از پنج سال نگذشته باشه و هنوز از مزیتهای دولتی( پول ماهانه و کوپن غذا) استفاده کنید. خدماتی مثل تقبل پول لباس و بنزین ( یا بلیط اتوبوس) یا کار پیدا کردن.
- مراکز حقوقی رایگان
هزینه وکیل و دادگاه سر به فلک میکشه. سازمانهایی هستن که دعواهای کوچیک ( معمولا کمتر از ده هزار دلار) رو به عهده میگیرن و رایگان یا با هزینه خیلی کم بهتون کمک میکنن.
اگه به هر دلیلی گواهینامه تون توقیف شده یا با اداره راهنمایی رانندگی سرو کار دارین باز هم جاهایی هست که بهتون کمک کنه.
- افراد میانسال
معمولا خدمات برای افراد میانسال زیاد هست. از قبیل جاهایی که براشون کار سبک پیدا میکنن یا خونه های ارزون و یا سازمانهایی که کسایی رو داره که خرید روزانه و نظافتشون رو به طور رایگان انجام میدن.
- زنان و کودکان
اگه قربانی خشونت هستید و یا بچه تون از مشکلی رنج میبره بینهایت سازمان هست که خدماتی رو از ارائه مشاوره رایگان تا سر پناه براتون در نظر بگیره.
- گروههای حافظ محیط زیست.
- گروههای ضد جنگ.
-......
این لیست سر دراز داره. هر چی بنویسم کمه. اما واقعا چیزهایی درو و برمون هست که ما روحمون از وجودشون خبر نداره. یه ذره آگاهی کمک میکنه که از امکانات موجود - حتی کم- بهترین استفاده رو ببریم.
بعد هم یه چیزی مینویسم در مورد شناخت بقیه گروههای اقلیت و استفاده از امکاناتی که اونها ارائه میدن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند نکته
-از همه دوستانی که زحمت کشیدن و واسه سالگرد ازدواجم تبریک فرستادن ممنون. نمیدونید چقدر انرژری به آدم تزریق میشه. کاشکی پارسال هم بودید هم از این بار سنگین رو دوشمون کم میشد هم عروسی دعوت میشدید.
یه تشکر ویژه هم از شیدای عزیز که اون آهنگ ابی رو فرستاد. خودت هم نمیتونی تصور کن چقدر اون آهنگ چسبید. ممنونم.
-------------
- در مورد جریان اون فاحشه و بچه اش.
کل جریان از این قسمت بود که من تلوزیون رو روشن کردم دیدم داره یه قسمتی از سریال " گمشده ها " رو از شبکه سی بی اس نشون میده. من نه اولش رو دیدم نه آخرش رو. اما جریان گم شدن یه فاحشه بود و اینکه اون تو چند روز قبل ناپدید شدنش خیلی رفتار عجیبی با مشتریهاش و دوستانش داشته. کا آگاه ها که جریان رو دنبال میکنن به بیمارستانی میرسن که مادرش تو اون بستری بوده و از اینجا بود که به اون سناریوی دو هفته مهلت میرسن.
اولش برای من خیلی بدیهی بود که سرپرستی بچه رو از مادر سلب کنن. اما جرقه یه تحقیق از همون جا شروع شد. بحث تو وبلاگ یه بخشش بود , تو جمع خانواده و دوستان و همکارام هم ادامه اش دادم. تا اینکه به یه مرکز نگهداری از بچه هایی که از پدر و مادرها گرفته میشن رسیدم. ( اصولا من کله ام واسه کارهای اینجوری که واسه دلم هست نه نمره درد میکنه)
از این ۳۵ تا کامنتی که گذاشته شد چهارده نفر بچه رو بدون چون و چرا به مادر میدادن. چهار نفر به مراکز و بقیه هم جواباشون با شرایط متغیر. مثل جنسیت بچه ( که من نفهمیدم چرا باید متغییر مهمی باشه) یا اعتیاد مادر و همینطور محل وقوع حادثه ( مقایسه ها بین ایران و امریکا بود).
بقیه نظر خواهی ها هم تقریبا همین نسبت رو داشت. تقریبا همه بچه رو به مادرش برمیگردوندند که این برای من عجیب بود و خوب جواب کلیشه ای مادرم هم این بود که تو خودت مادر نشدی نمیفهمی!
ولی خوب حرف زدن با کسی در این مراکز نگهداری بچه ها فرق داشت. تو ایران رو نمیدونم چطوره و اصلا میشه ثابت کرد زنی فاحشه هست و زنده نگهش داشت تا چه برسه به دادن بچه اش از نظر قانونی به اون. یا دیدگاهها چطوری فرق میکنه.
اما فهمیدم که اینجا قوانین ایالتی فرق داره. مثلا تو کالیفرنیا فاحشگی کار قانونی نیست و نمیشه فاحشه خونه دایر کرد. بنابراین اگه قرار باشه از لحاظ قانونی اقدام بشه شغل زن قانونی نیست و بچه به اون داده نمیشه.
اما باز هم به نظر کسی که الان از لحاظ قانونی قیم بچه است ( در اینجا مادر بزرگ) بستگی داره. ممکن داره اگه بعدا کسی از مادر شکایت کنه و از وضعیت اون بگه بچه رو ازش بگیرن.
اما کسی که من باهاش صحبت میکردم نظرش این بود که باز هم بچه به دست مادرش سپرده بشه بهتر هست. ( در صورت عدم اعتیاد به مواد مخدر یا الکل). میگفت وضعیت این بچه ها با اونکه خیلی و قتها از خونه هایی که ازش آورده میشن بهتر هست اما باز هم تعریفی نداره. نظر اون این بود که وقتی مادر تنها بیست و پنج سالشه و این هم تنها بچه ای هست که داره همیشه راهی واسه پیدا کردن یه کار دیگه وجود داره.
( واضح هست که به اون نگفتم که ایده این سوال از کجا اومده. فکر کرد واسه یه کار درسی میخوامش)
در هر حال ممنون از اینکه نظرتون رو گذاشتید. خودم هم خیلی چیزها فهمیدم. مهمترینش اینه که مادر نیستم و شاید بهتر باشه همه جا اظهار فضل نکنم.
-----------------
-و بالاخره تموم شد. این کلاسهای لعنتی تابستون تموم شد و از امروز من ۱۸ روز ( روز که نه . از ساعت چهار و نیم بعد از ظهر تا وقتی که بخوابم) وقت دارم از تعطیلات تابستون لذت ببرم قبل از اینکه ترم پاییز شروع بشه. زنده باد ۱۸ روز تعطیلی بعداز ظهرانه.
انتخاب مل گیبسون به عنوان قهرمان این هفته نماز جمعه های ایران
قصه رو حتما تا حالا شنیدید. من میخوام شرط بندی کنم که تا چند روز دیگه از مل گیبسون یه قهرمان ضد اسراییل میسازن. شاید هم واسه دهه فجر دعوتش کنن ایران. حالا اینکه مست بوده به کسی ربطی نداره. اصولا ما به مسائل شخصی مردم کاری نداریم.
صبح جمعه ( بیست و نهم جولای) پلیس لوس آنجلس مل گیبسون رو که مست در حال رانندگی با " لکسز ۲۰۰۶" اش بوده رو نگه میداره.
سرکار " جیمز می" ازش میخواد که از ماشین پیاده شه و سوار ماشین پلیس بشه. مل گیبسون هم شروع به فحاشی میکنه و مرتب میگه " My life is fucked." پلیس هم بهش اخطار میده که خشونت به خرج نده. وقتی سرکار در ماشین رو باز میکنه و از گیبسون میخواد که سوار ماشین بشه. گیبسون هم کم نمیاره و میگه که من سوار ماشینت نمیشم و بر میگرده طرف ماشین خودش. بعد هم که پلیس میره طرفش و ازش میخواد سوار ماشین بشه گیبسون این کلمات رو میگه" You mother fucker. I am going to fuck you." و بعد هم میگه من اونقدر پول دارم که همه " مالیبو" - از سابرب های لوس آنجلس- رو بخرم. و بعد هم تهدید میکنه که با پولش پدر پلیسه رو در میاره.
خوب تا اینجا که حرکات عادی یه آدم مست بوده و سلبرتی و غیر سلبرتی نداره. اما حرفی که گیبسون بعدش میزنه هست که این همه سر وصدا به پا کرده. گیبسون میگه" Fucking Jews. The Jews are responsible for all the war in the world"
و بعد از سرکار می میپرسه که تو هم یهودی هستی و خوب این سرکار هم دست بر قضا یهودی بوده.
سرکار هم بهش اخطار میده که همه اینها با دوربین در حال ضبط شدن هست. گیبسون مست هم این دفعه با همون زبان باز با سرکار می و یه خانوم پلیس که تو ماشین بود حرف میزنه.
در هر حال آخرش گیبسون رو با دست بند میبرن. من گزارش نوشتن بلد نیستم. کل قصه رو اینجا بخونید. البته یه گوگل سرچ کنید " گیبسون" بهتون هزارتا سایت میده که هر کدوم با یه زبون ماجرا رو نوشتن.
واکنش رسانه ها هنوز ادامه داره. هر چند گیبسون رسما عذر خواهی کرده و این حرفهای ضد یهودش رو شرم آور خونده و اونها رو به گردن مستی انداخته و گفته که من ضد یهود نیستم. اما مثلا شنیدم که ای بی سی فیلماش رو تحریم کرده و باربارا والترز هم گفته که دیگه هیچ فیلمی از گیبسون نمیبینه.
در هر حال از زیدان که مرید رهبر شیعیان جهان و جانم فدای رهبر و فدایی سید علی ساختن. منتظر باشید ببینید از گیبسون تو این هیر و بیر جنگ اسراییل چی میسازن.
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category