
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« خصوصیتهای بد و خوب من
صفحه اصلی
از نوشته های " هموطنان همشهری من" »
تغییرات مثبت و منفی ( در راستای همون خصوصیات بد و خوب)
قصد نداشتم اون نوشته رو ادامه بدم. اما یه ذره بیشتر فکر کردم. به تغییراتم مخصوصا تو این سه سال گذشته فکر کردم. با دور و بریهام حرف زدم. کامنتها رو خوندم. مطالب بچه های دیگه رو هم خوندم. ( لینکها تو قسمت اول هست) . خوب به چیزهای دیگه رسیدم. مخصوصا به تغییراتم. باور دارم که آدم باید سنش رو قبول کنه. نمیخوام استریو تایپ بسازم که مثلا بیست و پنج ساله ها باید این مدلی باشن و نوزده ساله ها این مدلی. اما هرکسی خودش میدونه که الان سن واقعی اش چند هست . مثل همون باش. الان از وقتهایی هست که از بالا رفتن سنم خوشم میاد. زیاد هم ازش نمیترسم. به قول دوستم اولین چین دور چشم مثل اولین درخشش دانایی هست.
۱. سالها قبل- شاید از دوران دبیرستان تا همین دو سه سال قبل- به شدت رفیق باز بودم. به شدت. خیلی زیاد بر میگشت به نحوه تربیت خانوادگی. مامانی که اگه یه هفته تو خونه اش پنجاه آدم سر سفره اش نمینشستن غصه دار میشد. در باز خونه به روی همه. ما اجازه داشتیم هر دوستی رو به خونه بیاریم. تنها چیزی که مطرح نبود جنسیت بود. البته شناخت خوونواده طرف و آدم بودنش شرط بود. من بودم و دوستام و درد دل هاشون. یه وقتهایی بهم میگفتن تو دیگه خودت نمیتونی لباسهات رو تو مهمونی ها بپوشی اونقدر که این دوستات واسه رفتن پیش دوست پسراشون از تو لباس گرفتن. نه که من اسوه مد بودم نه. ولی اونقدر راحت بودیم که واسه همچین چیزهایی هم بدون پیش کی بیان. در ضمن همین جا به مادرهای اون موقع ها که فکر میکردن شب دخترشون داشت پیش لوا ریاضی میخونه بگم که والا من شرمنده. ما اون موقع که زنگ زدین دروغ گفتیم دخترتوت دستشویی هست!!! البته شاید هم بود اما نه تو خونه ما. خوب این جور سفره باز کردن دردسر هم زیاد داره دیگه. بد خوردم. چند باری بد خوردم. یه وقتی شد که احساس کردم چاه توالتم و هرکی میتونه به خودش اجازه بده بیاد ....و خالی بشه و بره. بد ترین حس عالم بود.
الان دیگه سخت کسی رو راه بدم به حریمم. خیلی از پیوندهای گذشته بریده شده و نمیخوام که وصل هم بشه. الان از این کمیتی که دوستی هام دارن به شدت لذت میبرم. هرچند هنوز هم امین بقیه بودن رو دوست دارم و سعی میکنم ادامه اش بدم. اما با شناخت بیشتر.
۲. آدمی که میخواد جلو بره باید اول از همه با خودش صادق باشه. فکر میکنم ریشه تمام مشکلات دروغ هست. ترس هم هست که دروغ رو میاره. دارم سعی میکنم خودم رو بهتر بشناسم و مرز توانایی هام رو بدونم. آدمی که با خودش صادق نیست نمیتونه با شریکش, با دوستش, با همکارش و... صادق باشه. با خودم بهتر تا میکنم این روزها.
۳. یه روزهایی بود که فکر میکردم رک گویی بهترین خصلتم هست. اما الان دیگه نمیتونم با همون اطمینان این حرف رو بگم. دوست ندارم دل کسی رو بشکونم. بیشتر خودم رو نگه میدارم. همیشه لازم نیست زشتی های یه نفر رو بوق و کرنا کرد و داد زد. روشهای غیر مستقیم رو الان بیشتر میپسندم. بهتر نتیجه میده. نفرت هم نمیاره. البته هنوز هم راحت حرفم رو میزنم. معمولا از منافع خودم دفاع میکنم. از وقتی از ایران اومدم مشکلم باچیزی به اسم " رو در بایستی" خیلی کمتر شده. کاری نمیکنم که آرامشم بهم بخوره. اگه ببینم کسی داره حرفی میزنه که میره رو اعصابم قدرت این رو دارم که غیر مستقیم به طرف بفهمونم که من اهلش نیستم. یه تجربه ای همین اواخر داشتم که خیلی باعث غرورم شد!
۴. درسم و کارم برام مهم هستن. اما الان زندگی برام مهمتره. درس میخونم و کار میکنم که زندگی ام رو بهتر کنم. زنده نیستم که کار کنم یا درس بخونم. به این اصل خیلی دیر رسیدم. میتونم بگم از هجده سالگی تا بیست و سه سالگی هیچ لذتی از زندگی ام نبردم. کشتم خودم رو که تموم کنم فقط. خوب به کجا رسیدم؟ حالا بیشتر دلم میخواد چیزهای دیگه زندگی رو هم ببینم. هنوز هدفهام رو با همون انگیزه قبل و به همون شدت دنبال میکنم. اما اون داستان پسرکی که یه قاشق روغن تو دستش بود - اول کیمیاگر- اثر جادویی روی من داشت. راهی هست که باید برم و میرم. اما میتونم از قشنگی های توی راه هم لذت ببرم. درسی که از اون داستان یه صفحه ای گرفتم تمام جهت فکری من رو عوض کرد. از این تغییر خوشحالم.
۵. همیشه هدفهای بزرگ داشتم. هنوز هم دارم. اما الان سعی میکنم منطقی تر جلو برم. - اصولا منطقی شدم- میدونم که اگه میخوام یه روز استاد دانشگاه بشم( که میدونم میشم) باید الان بتونم به این شاگردهای کلاس یه هفته ای کار یابی کمک کنم. باید سعی کنم اونها خمیازه نکشن یا بتونن آخر کلاس کار پیدا کنن. مثل اون وقتها نیست که بشینم خونه و منتظر باشم که مثلا ناسا قرعه کشی کنه وبین یه میلیارد آدم اسم من به عنوان فضا نورد بیاد بیرون.
۶. زیادی دقیق هستم. تقویم و ساعت رو اگه از من بگیرن مثل اینه که اکسژن رو ازم گرفته باشن. این خیلی وقتها خوب نیست. نمیتونم صبح بیدار شم و بگم : اوکی امروز بریم چاینا تون. یا امروز بریم تاهو. باید از قبل واسش برنامه ریخته باشم. برنامه کلاسام رو از سه ترم زودتر میدونم. این خیلی خوب نیست. ( تو روانشناسی به من میگن طلایی- در مورد این رنگها مینویسم بعدا)
۷. پس انداز گر خوبی نیستم. هنوز اون مدیریت مالی که میخوام رو ندارم. با اون که همیشه از رهبری یه گروه خوشم میاومد و توش موفق بودم, تو رهبری امور مالی ام هنوز اون موفقیتی رو که میخوام ندارم. البته اوضاع نسبت به چند سال قبل خیلی بهتر شده اما هنوز با حد نسابی که مد نظم هست خیلی فاصله دارم.
۸. گفتم اعتماد به نفسم بالاست . در خیلی از موارد. اما نه هنوز در مورد هیکلم. ایران که مصیبتی بود. انگار تنها جایی که مردم داشتن نگاه کنن این باسن و سینه مبارک بود که سایزش چقدره. خدا رو شکر استخر نمیرفتم . گاه گاهی با بچه ها شنا کردن تو دریا هم اما بساطی بود.
اینجا که ماشاالله اونقدر اور سایز زیاده که دیگه کسی به ما نگاه نمیکنه. اما آدم یه وقتهایی خودش رو جلو آینه میبینه دیگه! یه مطلبی هم که نوشته بودم در مورد این اثر رسانه ها بر روی خود چاق بینی افراد که اینجا به نسبت خیلی بیشتره. ( اینجا و اینجا) بین خانومهای ایروونی که میشنی که تمام حرفشون در مورد اخرین متد های لاغری هست. استرس من رو چاق میکنه. یعنی استرس باعث میشه که بیشتر بخورم. الان خیلی به سالم خوردن بیشتر اهمیت میدم. آها در ضمن این خواهر من ( که امیدوارم اینجا رو نخونه) خیلی در این عدم اعتماد به نفس من موثر بود. من نمیدونم چرا من باید هم اطاق لاغر ترین موجود عالم بشم؟ که همیشه هم یه وجب لباس بیشتر تنش نیست و اون ناف واره ها بیرون! بابا جان به ما هم که شکممون همچی بفهمی نفهمی گردالی هست فکر بکنید. نرید این قدر لباس سایز صفر نخرید! ا ینقدر همه جاتون رو سوراخ نکنید بهونه بشه لباس تنگ کوتاه بپوشید!
هانی ام خیلی رو این مورد کمک کرد تا اعتماد به نفس له شده برگرده. اونقدر که گفت هیکل زنونه یعنی این و من اینطوری تو رو می خوام و سعی کن خودت باشی و .... ولی اینقدر که من چاقم لاغرم کردم که الان فکر میکنم اون هم داره حساس میشه.
خیلی هنوز مونده تا بتونم تو این مورد هم اعتماد به نفسم رو مثل بقیه موارد بالا ببرم. راهی ندارید؟
۹. اگه میخواهید من رو شکنجه بدید, طوری که بمیرم کاری کنید که من دیر به قرارهام برسم. نمیتونم. نمیتونم دیر کنم. تو ایران( مایع که نه) مایه آبروریزی بود این بی کلاسی من. اینجا هم همکارام بهم میگن ساعت اداره باید با وقت تو تنظیم بشه. ساعت ده یعنی ساعت ده. نه یه دقیقه دیرتر. سر کار ,مدرسه, مهمونی. این خصوصیتم رو خیلی دوست دارم. یعنی الان قدرش رو میدونم. به همون اندازه هم بدقولی اذیتم میکنه. وقتی نمیتونید سر وقت حاضر باشید خوب قرارتون رو عقب بندازید! اینقدر سخته؟
۱۰. دومین راه کشتن من هم اینه که شیرینی رو از زندگی من بگیرن. من هر رژیمی میتونم بگیرم غیر از اینکه چیز شیرین نخورم. تابستون و بستنی قتلگاه منه.
۱۱. از چیدمان یا همون دیزاین خودمون خیلی لذت میبرم. تغییر دکوراسیون آپارتمان فسقلی خودم و هر کی که میشناسم از واجبات زندگی ام هست. عذابم میده وقتی میبینم یکی میلیون میلیون خرج میکنه هر وسیله اش یه مدلی و یه رنگی هست. اصولا به با سلیقه گی خودم می نازم و دوسش دارم. لازم نیست پول داشت تا خوب پوشید یا خوب دکور کرد. لازمه که جنست رو و رنگ ها رو بشناسی.
الان دیگه چیزی یادم نمیاد. یادم اومد اضافه میکنم.
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
با این موضوع که درس خوندن و شغل بخشی از مسیری هست که خواه ناخواه همهمون طی میکنیم موافقم . این مثل یک خط کش می مونه که اگر انتهاش رو مثلاً 30 در نظر بگیری و اون هدفت باشه به درجه بندی وسطش کاری نداری تنها سعیت رو میکنی تا بهتر به سی برسی نه اینکه روی هر عددی توقف کنی و رسیدن به اون چیزی که مدّ نظرت هست باز بمونی. در مجموع خیلی لذت بردم
احسان
July 12, 2006 11:52 AM
Do you know that thinking to "Fatness" makes you more Fat? Please don't think about that, just don't forget doing excercises and having suitable diet. That's it! Good luck! I
like the way you are imprving yourself
لوا: آره میدونم خودم این رو....
Scarlett
July 12, 2006 12:51 PM
بحث خصوصیات خیلی بحث خوبیه . انگار آدم یه جورایی قدم بر می داره برای خودشناسی.
مرسی بابت لینک راستی. امروز داشتم فکر می کردم که با ننوشتن ام ملت لینکم رو هم بر می دارن. اومدم دیدم تو تازه گذاشتیش. کلی کیف کردم.
اسم این خصوصیت من می شه: نیاز به توجه.
و البته وابستگی به دنیای مجازی!!!
لوا: همه ما احتیاج به توجه داریم. من فکر نکنم بلاگری باشه که از دیدن لینکش یه جایی دیگه ذوق نکنه. من پنهون نمیکنم که واسه خونده شدن مینویسم. اگه ببینم کسی بلوط رو نمیخونه دیگه توش نخواهم نوشت.
سایه
July 12, 2006 02:09 PM
سلام لوا جان
البته می خواستم یه کم اذیتت کنم چون کرمم گرفته!
بحث امروز ما درباره ی مایع آبروریزیه! این مایع یه مایع غلیظیه که در اثر سرما گاهی تبدیل به جامد آبروریزی و در اثر گرما تبدیل به گاز آبروریزی می شه که این گازه دیگه خیلی بده بد بو هم هست!
خلاصه که این مایع آبروریزیت مایه ی آبروریزی شد!
عطا = غلط گیر سرخود!
خلاصه که نصف شبی خوابمون نبرد و فکر و خیال و اینا بعدش این مایع گرامی رو دیدیم طبع شوخی میون گلید یه دفه!
لوا: اکی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
این رو دیگه کجا نوشته بودم؟ پیداش نمیکنم. من بزنم به تخته اونقد مینویسم که ... جون من تا بیشتر مایع! آبرو ریزی نشده بگو کجاست.
ata
July 12, 2006 02:37 PM
Balootak salam
behtarin kary ke mitooni bokoni ine ke hame chi bokhory vali kam,aslan lazem nist shirini ro kam koni.vali dar har soorat hamin ke khodet razi beshi kefaiat mikone,baiad bebini nazare baghie cheghadr barat too in zamine moheme,vali rasty moheme?
Parisa
July 12, 2006 05:43 PM
اوخ اوخ..اینجا رو سیل مایع آبروریزی برد لوا جون! یه کاری بکن!
لوا: اکی بابا. آبروم رو بردین شما ها. آدم دوتا دوست مثل تو و عطا داشته باشه بسشه. نمیشه قشنگ یه ایمیل بزنید بگید فلان جا رو غلط نوشتید؟
بابا جان. ما سالهاست خارج هست. فارسی از بلد رفت. کمک خواست. شما و عطا خیلی بد هست. من شما را شاید دیگر دوست نداشت. شما یک خجالت کشید به من زنگ زد.
anar
July 12, 2006 06:22 PM
این آبجی کوچیکارو بگم خدا چی کارشون کنه! که باعث عدم اعتماد به نفسمون می شن. خواهر کوچیکه ی منم مانکنه و هی به من گیر می ده بهم می گه چاقالو, گنده,... خلاصه که بد دردیه خواهر. منم هی سعی می کنم تپل بودنم رو پنهان کنم. اما آخه یکی نیست بیاد بگه وزن 57-58 کیلو خیلی هم برای دو متر قد تو زیاد نیست که از افسردگی در بیام.راستی دارم راجع به اون پیشنهادت فکر می کنم, یادت که نرفته؟ شوور و اینا...
مریم
July 12, 2006 10:55 PM
والا ما قرار بود امروز تلفن از بیمه برسد که نرسید...گربه ها قبلی را شکانده اند. به محض دریافت تلفن نو به شما زنگ خواهد زد!
anar
July 12, 2006 11:17 PM
برای همینه که می گم بعضی خصوصیات هست که نسبیه. نمی تونی به طور مطلق بگی این خصوصیت مثبته یا منفیه.
مینا
July 13, 2006 04:17 AM
اين جور بررسي كردن درون، خيلي كمك مي كنه. نمره شما كه بيسته! واسه مسائل مالي هم بهترين راهش قسمت كردن پوله همون موقع كه حقوقت رو گرفتي!
لوا: با کی قسمت کنم؟ آها یعنی پول رو قسمت بندی کنم؟ ببین میشه بیشتر توضیح بدی؟
ولنتاين
July 13, 2006 04:28 AM
لوا جان، نمیدانم چند سال داری ولی با خواندن این پسست مرا بردی به 33 سالگی خودم دقیقاً به همینگونه که نوشته ای منهم با خودم بحثی داشتم که آنها را در دفترچه خاطراتم نوشته ام، البته به غیر از مسئله ورن و هیکل و شیرینی چون من بیشتر اهل ترشی هستم تا شیرینی...ولی حالا بعد از چند سال که به آن نوشته بر میگردم میبینم من خیلی جلو رفتم خیلی از نظر روحی سالم و قوی هستم ( البته از نظر خودم، چون هر چیزی نسبی است ولی مهم اینه که خودم راضی باشم مگر نه؟) ولی مثل آنموقع ها دوست و آشنا ندارم البته از زنده گی خصوصی ام راضی ام و تنها نیستم ولی دوست کم دارم دوستان خوبم هم هر کی یک جای دیگر است و با افراد جدید به خاطر همان پرنسیپها که تو هم برشمردی و من بیشترش دارم سخت میشه جوشید. خلاصه خواستم گفته باشم که پرداختن به تکامل روحی روانی و خصلتی خود و اینکه سعی کنی صادق و سالم باشی قیمتی دارد که یکی از آنها تنهایی است. اگر نخواهی مثل دیگران نقش بازی کنی، و همیشه آنی را بگویی که فکر میکنی خیلی سریع منزوی میشی. ممکن است بگویی خوب منزوی بودن بهتر است نقش بازی کردن است. منهم همینطور فکر میکردم ولی حالا میگویم شاید بهتر بود کمی هم انعطاف در حفظ پرنسیبهایم به خرج میدادم. امیدوارم زیاد روده درازی نکرده باشم، ولی حیفم آمد با توی نازنین این مسائل را در میان نگذارم.
لوا: ممنونم. نه من اینقدر تند هم فکر نمیکنم. اما الان طیف انتخابی دوستانم فرق کرده. نه اینکه دیوار کشیده باشم.
موناهیتا
July 13, 2006 07:41 AM
لوا جان، یک تشکر کوچولو کرده بودم، نیست... به خدا هیچ چیز سانسوری نداشت!
راستی تازه فهمیدم که نوشتن راجع به خصوصیاتم خیلی هم آسون نیست، آفرین به تو و انار!
لوا: والا من نمیدونم این قضیه سانسور از کجا اومده؟ مگه من ج.ا هستم ؟ تشکر واسه چی حالا؟
من با این کامنت دونی ام مشکلها داشته ام!
لالایی
July 13, 2006 08:57 AM
اين لاغرترين موجودات عالم هم ما رو خفه کردن با اين هيکلاشون که بزرگترين و مهمترين کاربردش همين سوزوندن دل زناي بدبخت و بيچاره به شيوه دختربچه هاست که وقتي کوچيکن عروسکاشونو به رخ همديگه مي کشن و وقتي بزرگ شدن هيکل خودشونو.
فاجعه يعني همين که داشتن قد بلند و پاي دراز و وزن زير استاندارد مايه افتخار بعضي زنها و دختراست و مايه حسرت بعضي ديگه!
sola
July 13, 2006 12:13 PM
my dear friend;do you know that most attractive people in all over the world are chubby people!
and you are one of them.believe it.
farghaneh
July 13, 2006 12:49 PM
منم باید دست بکار نوشتن این موارد بشم.
ویژگی مثبت اول: از اینکه رفتارم نقد بشه و برم زیر سوال هیچ هراسی ندارم حیلی هم خوشحال میشم.
ویژگی منفی اول: بعضی کارا رو به شدت پشت گوش می ندازم
توضیح: احتمالاً بدلیل ویژگی منفی فوق الذکر، حالا حالاها دست بکار نوشتن نمی شم!
P:
RahiL
July 13, 2006 03:25 PM
سلام. من تازه با وبلاگتون آشنا شدم.بي اغراق بگم هم راحت مي نويسين و هم جذاب.جوري كه همين بار اول 1 ساعتي وبلاگتون رو بالا پايين كردم. بااين راه خودشناسي تون هم كلي حال كردم.مرسي براي شهامت. غرض عرض دست مريزادي بود.
لوا: شما بسیار لطف دارید.
بي خيال
July 13, 2006 03:31 PM
آخه خاک بر سر بیسوادت تو ایقدر کم مطالعه کردی و خرفتی که با خوندن یک نوشته پر از غلط و بی محتوا در وبلاگها براشون مینویسی که تو خدایی؟ یا اینکه داری توجه گدایی میکنی؟؟؟
لوا: باشه . هرچی شما بگید.
سيما
July 14, 2006 04:34 AM
در مورد شماره8:من کشورای دیگه رو نمیدونم ولی توی ایران،هیکل مدلهای هالیوودی الگو هست و مردا و پسرا انتظار دارن که دخترا همونطور باشن. حتی اگه باطنا از این مانکن ها خوششون نیاد،احساس میکنن که "باکلاستر" هستن اگه همسرشون یا دوست دخترشون مثل اونا باشه.متاسفانه همه خانومها هم به این خواسته تن میدن و سعی میکنن روزبه روز بیشتر شبیه این مانکنها بشن در حالی که خوداین آقایون پرتوقع،نه ظاهری دارن نه باطنی . کلا هیکل خوب برای جنس زن،شده یک وظیفه ووای به حال دختری که هیکلش مثل چوب کبریت نباشه!جسم هر آدمی توی ایران،هزارتا صاحب داره که نگاه میکنن ببینن استخون خالص هست یا نه! هر دختری رو میبینن که لاغر نیست ،طعنه و کنایه شروع میشه که میخوری و میخوابی و..!در حالی که دلیل چاقی همیشه خوردن نیست و چه بسا یک آدم چاق خیلی هم کمتر از کسی که استخونه بخوره. به نظر من بدترین قسمت قضیه همینه که علاوه بر اظهارنظر در مورد جسم یه آدم ،سرزنشها در مورد پرخوریش هم شروع میشه.به نظر من اگه توی آمریکا درصد این هیکلهای مانکنی،5 هست،توی ایران 85 هست!
mojde
July 14, 2006 06:41 AM
بحث فوق العاده جالبیه. هم این پست هم پست قبلی... داره یه جورایی قلقکم میده که منم برم در مورد خودم بنویسم....! (حتما این کار رو می کنم در روزهای آینده...)
لوا: حتما بهم خبر بده که لینکش رو اضافه کنم.
soudeh
July 14, 2006 08:44 AM
لوا جون منم راجع بهش نوشتم .اگر دوست داشتي ببين .
kati
July 17, 2006 03:11 AM