
« June 2006 | Main | August 2006 »
ساده مثل یک جنازه سوخته
" ميدوني نظرم خيلي در موردت عوض شد.توي اين اوضاع وحشتناك مردم در لبنان تو دلت به اينا خوشه؟؟كاش چند تا موشك ميومد توي اون خراب شدتون تا ميفهميدين سر بقيه مردم دنيا داره چي مياد.شما واسه خودت خوش باش.ناسلامتي بهت ميگن انسان.اشرف مخلوقات."
این متن اول نظر یه بنده خدایی بود برای نوشته قبلی من. خوب ما باید چکار کنیم؟ نه. این سوال جدی من هست؟ چه کاری از دستمون بر میاد؟ بریم استشهادی بشیم؟ بریم لبنان؟ یا اینجا بریم به خودمون بمب ببندیم سازمان ملل رو منفجر کنیم؟ واقعا چکاری از دست ما بر میاد؟ و این قسمت دوم نوشته ایشون:
"كسي بهت نگفت برو استشهادي بشو.گرچه اگه به همين ايران خودمون هم حمله كنن شماها ميشينين ماستتون رو ميخورين.ميتونستي حداقل 1 ذره خبر رساني كني.تا به خانم ها ميگن بالاي چشمتون ابرو داد و فرياد همتون ميره بالا.البته معلومه كه شماها فقط واسه 1 عده دلتون ميسوزه يا شايد هم از اين راه نون ميخورين."
من یه سوال میپرسم تو دنیای واقعی. نه وقتی که صدای وای وطن و چو ایران مباشد تن من مباد ام گوش فلک رو کر میکنه؟ اگه همین الان تو ایران جنگ بشه غیر از چند تا امضا و فوقش تظاهرات و نامه - که میدونیم اینها دوزار هم تو دنیای واقعی سیاستمدارها کاری از پیش نمیبره- چه کاری از دستمون بر میاد؟
اصلا اون وبلاگ نویسی که الان تو ایرانه چکار میتونه بکنه؟ دیگه فوقش تفنگ بگیره و بره بجنگه. اون هم تو یه جنگ نابرابر.
دوست یا دوستان عزیز. چشمتون رو باز کنید. این دنیا واقعی هست. دنیای واقعی کثیفی که من و تو توش نقشی نداریم. هشت تا کشور میشینن و واسه سر نوشت بقیه تصمیم میگیرن. سر هر کی رو هم به یه چیزی گرم میکنن.
تو فکر میکنی این حملات انتحاری و این بمب انداختن از توی خونه ها که فردا طرف بیاد با مدرک نشون بده که شصت نفر آدم عادی رو کشتم چون اونها مرض داشتن که میرن از تو یه محل مسکونی راکت میندازن به جایی میرسه؟ تو فکر نمیکنی فردا یه هیروشیمای دیگه خیلی راحت اتفاق میافته و اگه هم مثل سلاحهای کشتار جمعی عراق گندش در بیاد یه مسول میره هاوایی تو ویلاش و یه عذر خواهی. و کسی چه میتونه بکنه؟
چشمات رو باز کن خواهر یا برادر من. اگه آدمش هستی و میخواهی کاری کنی نشستن و وبلاگ خوندن و نامه امضا کردن راهش نیست. پاشو برو دیگه. یه اسراییلی رو هم کشتن یه مو از تن خرسه لابد. اونها که آدم نیستن که . اونها خوکن. همونطور که لابد الان واسه وبلاگ نویسهای یهود و اسراییلی ما و بچه های لبنان حرومزاده های کثافتی هستیم که با بمب نافمون رو بستن. چشمت رو باز کن عزیز من. دنیا مونیتور کامپیوتر تو نیست. تو هم این جورج بوش مادر فاکر نیستی.
کار من هم خبر نگاری نیست. اگه از اون طرف دعوا میخواهی بشنوی برو اخبار کانال یک رو ببین و کیهان بخون. اگه این وری هم هستی سی ان ان خیلی خوبه. یاهو هم عکساش کیفیت خوبی دارن. جنازه ها و سوخته ها رو خوب نشون میدن. میدونی. این دوربینهای دیجیتالی سونی اونقدر خوبه که بوی گوشت سوخته رو هم میشه از توشون حس کرد. برو اونها رو ببین.
من اهل این حرفها نیستم. دارم تمرین میکنم گه زیادی نخورم وقتی کاری نمیتونم بکنم. بشینم سر جام و دلم رو به کوین کاستنر و سالگرد ازدواج و جا گذاشتن سودا تو فریزر خوش کنم. من همینم. من به اشتباه وارد جرگه وبلاگ نویسان فارسی که یواش یواش دارن دنیا رو تغییر میدن شدم.
بذار راحت بشینیم و به این چند هزار دلاری که هر ماه از اسراییل واسمون میفرستن و بلیطهای مسافرت دور دنیای که خود سرکار خانوم رایس پشتش رو امضا میکنه دلمون خوش باشه. ( راستی یه چیزی اون پولها رو میگیریم که از اسراییلی ها چیزی نگیم و قراردادمون با خانوم رایس در مورد مسایل زنانه که بفرستیمشون هر چند وقت یه بار کتکی بخورن. )
برو عزیزم. من رو اشتباه گرفتی. من انسان ساده ای ام. ساده ساده. مثل یه تیکه از همون جنازه سوخته شده.
10:25 AM
Permalink
یادته؟
پارسال امروز بود. چقدر عصبی و خسته و درب و داغون بودیم. فشاری که همیشه رو دوش یه فامیل هست رو دوش من و تو بود. فقط هم تقصیر تنهایی نبود. وسواسی بودن من رو هم بذار روش. همیشه پیدا کردن بهترین و ارزونترین همه چی راحت نیست.
یادته؟
پارسال امروز بود. اون بدترین دعوای همه این چند ساله. تمام فشار اون چند ماه بد وقتی خودش رو نشون داد. فقط هم من نبودم. تو هم اونقدر عصبی بودی که سرم داد کشیدی. داد کشیدن توی که هرگز سابقه نداشت. اون هم تو اون روز. اما خوب فایده داشت. آروم شدم.
یادته؟
پارسال امروز بود. خوب تقصیر من چیه که هیچ وقت تو رو با کت و شلوار ندیده بودم؟ حالا فکر میکردم تو از من خیلی خوشگلتری و همه فقط به تو نگاه میکنن. فکر میکردم زشت ترین عروس دنیام. اون آرایشگر لعنتی هم که حرف گوش نمیکرد. میگفت کجای دنیا عروس بدون سایه چشم دیدی؟ اونقدر که گفتم کمتر . تو رو خدا کمتر. اون هم قهر کرد از اطاق رفت بیرون.
آخرش هم گفت که لطفا به کسی نگید من شما رو درست کردم.
یادته؟
پارسال امروز بود. نشستیم تو ماشین و تو مثل همیشه شروع کردی از تعریف کردن از من. که من دیگه طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه. که گفتم من نمیام. که من زشت شدم که اصلا تحمل جمع رو ندارم. و حرفم رو هم زدم که تو از من خیلی بهتری. من نمیام. تو هم مثلا رفتی من رو آروم کنی. که عروسی و همه فقط به تو نگاه میکنن و یه دفعه تو هم ریختی بهم. یادت اومد که چقدر داماد تنهایی هستی. که هیچکی اینجا نیست و مامان و بابات باید پشت تلفن برات گریه کنن.
نمیدونم چرا همه این ها باید تو همون فاصله آرایشگاه تا خونه اتفاق میفتاد. تازه وسط این جنگ و گریه ها باید به بهروز که هراز گاهی با دوربینش به ما میرسید لبخند میزدیم و دست تکون میدادیم. چه فیلمی بود .
یادته؟
شاید تو از عقد چیزی یادت باشه. اما من از تمام عقد و شام و مراسم فقط همون قهر و آشتی توی ماشین یادمه. فقط یادمه که اونقدر خوب بود که دیگه یادم نمونه کی خوشگل تره کی زشت تر. یادته تو اون هیر وبیری تو میگفتی من برم باز قورمه سبزی بگیرم ضایع هست؟ اصلا من و تو جنبه عروس و داماد شدن نداشتیم.
یادته؟
فردا صبحش عازم بودیم. بعد مراسم همه کادو ها رو آوردن ریختن تو خونمون. و این شد جک واقعی تمام زندگیمون که اول نشستیم کادوها رو باز کردیم. کی میتونست یه هفته طاقت بیاره ندونه چی براش آوردن؟ ولی خودمونیم اون چکه از همه بیشتر چسبید مگه نه؟ که بدونی خرج یه هفته کامل مسافرتت در اومده.
باورت میشه یه سال گذشت؟ چقدر این آرامش زندگی رو دوست دارم حالا. بعد از تمام اون بالا و پایین رفتن ها. درسته که غر زیاد میزنم و گله زیاد میکنم اما تو میدونی که اینها همه خارج خونه هست و من عاشق زندگی آرومم با تو ام.
دوستت دارم وحید دیوونه دیوونه. امروزمون مبارک.
یک سوال
شما یه دختر بیست و پنج ساله دارید که فاحشه است. سه سال پیش شما اون رو از خونه بیرون کردید و خودتون سرپرستی دخترش رو که الان هفت سالش شده به عهده دارید. بچه تو این سالها مادرش رو ندیده و دیگه نمی شناسدش.
دیروز فهمیدید که تا دو هفته دیگه بیشتر زنده نیستید.
بچه رو به مادرش- دختر فاحشه تون که بینهایت دخترش رو دوست داره - می دید یا به مراکز نگهداری از این بچه ها که براش یه خانواده جدید پیدا کنن؟
درد دل
فکر کنم یه مرگیم هست. شاید هم فقط خستگی مفرط باشه.
هنوز شاهکار موبایل خشک نشده که چند شب پیش کیف لب تاپ رو میذارم بیرون. جریان از این قرار بود که دیروقت میرسم خونه. بعد همه وسیله ها رو از صندلی جلو میارم بیرون میذارم رو زمین. بعد هم کیفها رو یکی یکی برمیدارم و میرم تو آپارتمان. فردا صبح که میخوام برم سرکار میبینم کیف لب تاپ - همونی که مال سازمانه و قرضی دست منه- نیست. فکر کردم حتما تو ماشینه. میرم میبنم تا صبح همونجا بیرون کنار چرخها بوده. چقدر شانس آوردم که کسی نبردش.
شنبه دوتا از این قوطی های فلزی سودا رو میذارم تو فریز که ده دقیقه بمونه خنک شه. سه شنبه که در فریز رو باز میکنم میبنم ترکیدن و تمام فریز رو به کثافت کشیدن. دیشب هم به جای مایع ظرفشویی وایتکس ریختم تو ماشین ظرفشویی.
این هفته سه بار ماشینم رو به این ور و اون ور مالیدم. دیشب هم آینه بغلش رو زدم به ستون. من اصولا راننده با احتیاطی هستم. چند وقته وقتی تو بزرگراه رانندگی میکنم یه دفعه فکر میکنم پنچر کردم. صداهای بد میشنوم. میزنم کنار و هیچی هم نیست.
به تعداد دفعات بینهایت یادم میره موبایل رو همراهم داشته باشم. به تقویمم نگاه نمیکنم. قرارام یادم میره که هیچوقت سابقه نداشته. کار نمیکنم. درس نمیخونم. یه میلیون ایمیل جواب نداده دارم و هزارتا تلفن نزده. هزار ساله به هیچ آهنگی گوش نکردم.
الکی خرید میکنم. لباسهایی که اصلا لازمشون ندارم. ولی صبحها که میخوام بیام سر کار باز فکر میکنم که چی بپوشم.
رفتم یه دوربین خریدم هزار برابر قیمتی که میخواستم. بعد از یه هفته هنوز بازش نکردم. هنوز از پلاستیک خرید هم درش نیاوردم. اصلا نمیدونم چرا خریدمش.
میشینم فکر میکنم به هزار سال دیگه. به اینکه سال بعد چیکار کنم و چی میشه و اگه همه چی اونی که من فکر میکنم نشه و اگه این بشه چکار باید کرد و مثل همیشه تاریخ فکر میکنم چقدر عقبم. از زمان و از سنم فکر میکنم عقبم
میخوام بریم. نمیدونم کجا. فقط بریم از اینجا. دلم یه کار بدنی میخواد یه مدت. کاری که توش از دستام استفاده کنم. مثل تمیز کردن خونه.
هیچیم مثل خودم نیست. هیچ وقت نشده بود که بعد از دو ماه من مدل خونه رو عوض نکنم. شمع نو نخرم. واسه شراب خوب خریدن تمام مغازه رو رو سرم نذارم. گل هام پژمرده بشن. عکس دسک تاپ رو هر روز عوض نکنم. تو خونه عطر قهوه نباشه.
گریه میکنم. زیاد. الکی. یه لحظه کافی هست که شروع بشه و یه لحظه بس که بند بیاد. نمیخوام برم دکتر. افسرده نیستم. فقط خسته ام.
این تابستون پدر ما رو در آورد. من همیشه شبها کلاس برمیدارم. اما کلاسهای چهار پنج ساعته هر شب. فشرده فقط تو شش هفته. خسته ام. فقط خسته ام.
شما فکر میکنید مشکل بی حواسیم جدی هست؟ یا فقط مال خستگی هست ؟دکتری هست که اینجا رو بخونه یه نظر بده؟ وقت ندارم برم دکتر. هیچ کاری نمیکنم ولی باز هم وقت ندارم.
مردی برای تمام فصول

سر نوشت یک: هانی جان نخوانند.
سرنوشت دو: هانی جان! اگر هم خواندید بدانید که منظور از مرد, مردهای زمینی هستند. شما ورای این حرفهایید.
سرنوشت سه: هانی جان! لطفا اگر هم خواندید به روی من نیاورید.
سرنوشت چهار: ببین هانی جان! همین هست دیگه. اوکی؟ خودت رو اذیت نکن پس.
سرنوشت پنج: ببینید دوستان عزیز. من در تمام جریان این که فیلم رقصنده با گرگ هست یا با گرگها میرقصد یا رقص با گرگها بودم. عزیزان ! اینها مهم نیست. اینها فقط بازی با کلماته. میشه دستور زبان سرخپوستی رو وارد این متن خیر سرمون عاشقانه نکنید؟ بابا جان. اسم این فیلم بود " گرگ مرا خورد" , " بیا بریم گرگم به هوا", " گرگی در لباس بره" یا هر چیز دیگه فرقی نداشت. ترا خدا یه ذره هم وقتی یه متن رو میخونید به عمق توجه کنید نه به کلمات. من میگم این مرد لختش خوشگله شما میگید اسم فیلم این نبود! باشه هرچی شما بگید. از دوست عزیزی هم که دستور ترجمه کلمات فاعلی و مفعولی سرخپوستی رو ایمیل کردند ممنون! من لوا- کوین کاستنر لخت دوست داشت- از شما تشکر کرد.
هشت نه سالم بود که " رقص با گرگها" اومد بیرون. من هم مثل همه دیدمش. یه جوری بود. فکر میکردم زیادی مرده خوشگله. یادمه اون موقع ها فیلم ویدویش رو داشتیم. با کیفیت افتضاح. فیلم هم یه سه ساعتی بود. زیاد میدمش. هر وقت میخواستم گریه هم کنم بازهم این فیلم رو میذاشتم میدیدم. اون موقع ها فکر میکردم من چقدر سرخپوستها رو دوست دارم. فکر کردم بزرگ بشم میرم زبون سرخپوستی یاد میگیرم.
یه ذره که بزرگتر شدم, فکر کنم دوم سوم راهنمایی رودم که " بادی گارد" رو دیدم. اون فیلم لعنتی رو که قاچاقی با ژاله هی مینشستیم میدیمش. من این مرد رو میخواستم. اصلا این مدلی هم نبود که مثل عکسهای پاولو مالدینی و فرانک ریکارد - ,که اون موقع آث میلان بازی میکرد, یا مثل عکسهای پسرهای برنامه ساعت خوش و سال خوش , یادتونه داوود اسدی و نصرلله رادش و رضا عطاران , عکساش رو بگیرم بزنم به دیوار اطاقم. یا برم مثل روزنامه های روبرتو باجو که کلکسیون درست کرده بودم ازش یا آلبومهای ابی برم فیلمها و بریده عکساش رو جمع کنم. ولی این مرد رو یه جور دیگه میخواستم.
یادمه سالهای دبیرستان بود که "رابین هود اومد. فیلم آشغالی بود اما " هو کرز؟" این مرد, این مرد لعنتی توش بازی میکرد.
من خیره به صفحه تلوزیون نگاه میکردم و منتظر بودم یه جایی از فیلم این آدم بلوزش رو در بیاره. اصلا خود خودش بود که من رو به عشق کاراکتر " مرد لخت" بین بچه ها معروف کرد. نمیدونم. شاید هم واسه این بود که اولین صحنه بوسه واقعی که دیدم وقتی بود که ویتنی هوستون رو تو " بادی گارد" میبوسید. بعد هم تو تخت لخت شدن.
سالها گذشت. هی سنش بالا رفت و گوشه های چشمش چروک انداخت. اما هنوز واسه من مرز سکسیت ممکن برای یه مرد هست. یعنی فکر نمیکنم تو رویاهام کسی از این حد بالاتر بره. وقتی میشنوم کسی میگه براد پیت خوش تیپه یا میان " سکسی ترین مرد زنده سال" رو انتخاب میکنن میخندم. اصلا این خیلی واضح هست که این مرد اینجاست. شما واسه چی بحث میکنید آخه؟ ( خودخواهم. مگه نه؟)
این دفعه آخری که " رومر هز ایت" رو دیدم, فهمیدم که هیچی تغییر نکرده. هنوز این مرد همونه. سالها بود فیلمی ازش ندیده بودم. خودم رو زده بودم به بیخیالی. فیلم رو هم من نرفتم بگیرم. اما دیدمش و حس هنوز همون حس بود.
من نه بازی اش کاری دارم نه به فیلم نه به درجه بندی و نه به هیچ چیز دیگه. من هنوز مثل دوازده سالگی منتظرم یه جایی از فیلم بلوزش رو دربیاره. خدا لعنتت کنه. تو چرا پس پیر نمیشی مرد؟ آخه چطوره که تو روز به روز سکسی تر میشی؟
کوین کاستنر لعنتی دوست داشتنی من!
پی نوشت: دیشب دوباره " رقص با گرگها" رو دیدم. دیدم همه دیالوگها رو حفظم. من عاشق اون صحنه اول فیلمم که با دست باز اسب سواری میکنه.
از خودتون بگید. ازما بگید.
خوب حالا مصاحبه شروع شده. فکر کنم چند تا سوال پای ثابت همه مصاحبه ها باشن.
از خودتون بگید.
وقتی این سوال رو از شما میپرسهن منظورشون این نیست که شما با دوست پسرتون زندگی میکنید, دوتا بچه دارید, زنتون تو خونه کتکتون میزنه, شراب زینفندل دوست دارید, هفته بعد نامزدیتون هست, دو ساله تو این شهرید و کجا زندگی میکنید.
منظورشون اینه که از خود کاریتون بگید. بگید که
من سال گذشته از فلان دانشگاه فارغ التحصیل شدم. در دوره دانشگاه این پروژه ها رو با موفقیت انجام دادم. عضو فعال کلوپ فلان بودم. روزنامه بهمان مقاله ام رو چاپ کرده.
چیزهایی که به کار تون ربط داره. واقعا برای مصاحبه کننده زندگی خصوصی شما نباید مهم باشه. ( این جمله رو باشک میگم چون نمیدونم ایران چطوره. هنوز اون سر دفتری رو که ازم پرسیده بود باکره هستم یا نه یادمه).
در هر حال من اگه بخوام کسی رو استخدام کنم منظورم از این سوال خود کاری اش هست نه خود شخصی و داخل خونه اش.
از ما چی میدونید؟ کجا در مورد ما شنیدید؟
راستش من آگهی استخدام شما رو تو روزنامه فلان دیدم. از وبسایتتون فهمیدم که شما الان استخدام دارید. یکی از کارکنانتون بهم گفت. .. و من خیلی خوشحال و هیجان زده شدم چرا که کار کردن برای شرکت شما همیشه یکی از خواسته های من بود.
قبل از مصاحبه در مورد اون شرکت یا سازمان یا هرجایی که هست تحقیق کنید. هیچی بیشتر طرف رو به ذوق نمیاره که اگه شما در مورد برنامه ها و کارهاشون با آگاهی حرف بزنید.
وب سایتشون رو ببینید. کسی رو اون تو پیدا کنید که از کاراشون بگه یا به هر نحوی شده یه ذره اطلاعات در مورد کاراشون پیدا کنید. و این موقع مصاحبه بگید که اینها رو میدونید و این ها برنامه هایی هست که شما همیشه دوست داشتید توش کار کنید. ( کنتور که نمیاندازه که. شما بگید)
چرا من باید شما رو استخدام کنم؟
خوب این اون سوالی هست که باید خودتون رو بفروشید. از علاقه تون به اون شرکت و برنامه هاش بگید. از اینکه چه کارهایی میتونید بکنید و اگه ایده و طرحی هم مد نظرتون هست که فکر میکنید میتونه با کار کمک کنه رو هم خیلی کوتاه ذکر کنید. بگید که از شما بهتر نمیتونن برای این پست پیدا کنن و اگه به شما یه فرصت کوتاه داده بشه شما میتونین قابلیت های خودتون رو نشون بدید.
حقوق درخواستی تون چقدره؟
اینجا جایی هست که خیلی باید با سیاست حرف بزنید. راحت بگید همون قدر که عرف بازار تعیین میکنه و با کاری که من قراره ارائه بدم عادلانه به نظر میرسه.
ببینید. اگه اونها شما رو بخوان جای چونه زدن هست. اما نیایید یه دفعه قیمت بذارید کف دستشون. نگید ماهی فرضا دو میلیون. اگه تو آگهی استخدام مبلغ رو گفته باشن که خوب دیگه جایی واسه چونه زدن نیست. شما با آگاهی از اون قیمت درخواست دادید. اما اگه قراره توافقی باشه, بذارید اونها قیمت رو پیشنهادی رو اول بگن. شما چیزی برای از دست دادن ندارید . اگه خوب بود که عالیه. اگه نه هم که هم جایی چونه هست و میشه به توافق رسید. اگه هم دیدی طرف خیلی پرته از مرحله و اصلا عادلانه حرف نمیزنه که خوب شما رو به خیر و اون رو به سلامت.
------------------------
یه سری سوال معمول دیگه هم هست. مثل
- سر کارهای قبلی هیچ وقت با کسی مشکل داشتید؟
- پنج سال آینده خودت رو کجا میبینید؟
-از تجربیات کارتون زیر فشار و خستگی بگید که چطوری مشکل رو حل کردید.
-----------------------------------------
یه چیزی رو یادتون نره. درصد خیلی زیادی از کارفرما ها دقیقا نمیدونن چی میخوان. اونها دنبال بهترین کسی هستن که تو مصاحبه خودش رو نشون بده. پس این خیلی به روون بازی کردن شما بستگی داره.
یادتون نره که آخر مصاحبه حتما دست بدید ( اگه شد) و کارت طرف رو بگیرید.
( از این کارتهای " تشکر" تو ایران مد هست یا نه؟)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تا وقتی دهنتون رو باز نکردید نحوه پوشش و حرکاتتون حرف میزنه
شاید مهمترین بخش مصاحبه شما حتی قبل از شروعش باشه.
لباس:
ساده , تمیز و مناسب کاری باشه که براش تقاضا میکنید. ما اینجا میگیم " جین و کتونی هرگز". البته کار هم با کار فرق داره. اگه واسه کار تو یه مبل فروشی یا جوشکاری میرید شاید زیاد مهم نباشه. اما اگه برای معلمی یا مدیر عاملی یه جا هست لباس فاکتور مهمی هست.
خانومهای عزیز! جینگل فینگل به خودتون آویزون نکنید. تو ایران که گردنبد و اینها معلوم نیست اما حواستون باشه. شاید جوهرات شما به ریس این رو القا کنه که شما چقدر دنبال زرق و برقید. البته همه دنبال کسی هستن که کار رو واسه کار میخواد نه واسه پول!
عطر و لوشن اونقدر بزنید که خودتون حس کنید. هیچ لزومی نداره که مصاحبه کننده شما هم از همون بو خوشش بیاد.
اگه میتونید دست بدید محکم و مستقیم باشه. به چشم طرف نگاه کنید. ( راستش من واقعا نمیدونم اینها بدرد ایران میخوره یا نه. ولی بدرد آقایون که شاید بخوره. )
تیک های عصبی تون رو کنترل کنید. مثلا من نباید ابروهام رو بکنم یا شما سبیلتون رو.
راستش مصاحبه یکی از سخترین کارهای عالمه. میدونم سخته. ولی خوب از شما بدتر هم هستن. به این فکر کنید
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خودتون رو بفروشید!
در راستای همون نوشته فروغ .
فروغ گفته بود که "یک مورد دیگر اینکه خیلیها رزومهشان را سرشار از تعریف و تمجید از خود، به سبک غربی، میکنند. بهنظر من اینکار هنوز در عرف ما جا نیافتاده".
به نظر من تعریف و تمجید از خود تو رزومه باید در همون حد نوشتن قابلیتهای فردی - مربوط به شغل- و قابلیتهای تخصصی باشه. اما مصاحبه یه چیز جداست.
مصاحبه شغلی
چند وقت قبل که شروع کردم به نوشت خصوصیات خوب و بدم و بعد هم از بقیه نظر خواستم به این نتیجه رسیدم که چقدر گفتن از خود سخته برای بعضی ها. این رو به حساب ایرانی بودن و خارجی شدن نمیذارم. اما آدم باید بتونه خصوصیتهای خوبش رو بشناسه و براشون ارزش قائل باشه. بعضی ها میگفتن که ما خصوصیت خوب نداریم که بنویسیم و جالبش هم یه سری ایمیل بود که بعضی از خوانندها تو ایمیل که خوب شخصی تر هست و واسه عموم پابلیش نمیشه خخصوصیتاشون نوشته بودن. راستش یه ذره عجیب بود. زگفتن از خوبی ها که دیگه بد نیست. چه اشکالی داره بقیه بدونن شما چه خصوصیات خوبی دارید؟ اما وقتی پای گرفتن کار پیش میاد این خیلی فرق میکنه. این قابلیتی میشه واسه خودش که بتونید بهترین خودتون رو به کارفرما نشون بدید.
یه چیزی هست که ما اینجا موقع کلاسهای آمادگی مصاحبه به فرد میگیم. " خودتو بفروش". فرض کنید شما فروشنده یه جنسی هستید و حقوقتون هم بر پایه این هست که تو روز چقدر از اون جنس بفروشید. خوب مسلمه که شما همه تلاشتون رو میکنید که نکات مثبت اون جنس رو بگید و ضعفاش رو بپوشونید. مصاحبه شغلی هم از همین جنسه.
شما هستید که باید قابلیتها تون رو برجسته کنید و با اعتماد به نفس ازشون حرف بزنید.
من از کار گروهی لذت میبرم. من آدم دقیقی هستم. من آرزوهای بلندی دارم. من ارزش یاد گرفتن رو تو محیط کار میدونم. من نمیگم که همه چی رو راجع به کار میدونم اما سریع یاد میگیرم. من دوسال پیاپی به عنوان منظم ترین کارگر کارگاه شناخته شدم....
راستش به نظر من خضوع و فروتنی که ما ایرانی ها - مثلا ورد زبون هستیم بخاطرش- جایی تو مصاحبه نداره. این یه جور مسابقه هست و شما میخواهید برنده بشید. اگه شما اینها رو نگید و خودتون رو نشون ندید کس دیگه ای میاد و کار رو میگیره. پس این یه دفعه رو خواهشا گرگ باشید.
اما...
اما حواستون هم باشه که از اون ور بوم نیفتید. تعریفهاتون جنبه اغراق و غیر واقعی نگیره. حرفی نزنید که بعد از استخدام توش بمونید. مثلا نگید با فلان برنامه کار میکنید در صورتی که اصلا نمیدونید چی هست. خودتون باشید. اما یه ذره پر رنگ تر تو مثبت ها و کمرنگ تر تو منفی ها. در هیچ حالتی در مورد کاری که نمیدونید خالی نبندید چون صداش در میاد.
نوشتن رزومه (۳)
نوشتن رزومه (۱)
نوشتن رزومه (۲)
چند تا نکته :
- رزومه رو سعی کنید تا حد امکان خلاصه و در یه صفحه نگه داشته باشید. خودتون فکر کنید که میخواهید تو یه روز پنجاه تا رزومه بخونید. مختصر و مفید.
- از فونتهای عجیب و غریب و رنگی استفاده نکنید. اگه قرار باشه فکس بشه باید بهترین رنگی باشه که دیده میشه و اگه قرار باشه ایمیل بشه شاید کامپیوتر گیرنده اون فونتها رو نخونه.
- از خصوصیات شخصی تون نگید. به من چه که شما از رنگ آبی خوشتون میاد یا تابستونها جت اسکی بازی میکنید. وای وای. یه چیز دیگه . از زندگی خانوادگی ننویسید. من پدر دو فرزند یازده ساله و نه ساله هستم. اصلا تو رزومه نوشتن - و نه مصاحبه که حالا بعدا بهش میرسم- جایی از زندگی خانوادگی نیست.
- اگه برای چند جای مختلف سفارش میدید حتما رزومه ها رو عوض کنید. نمیدونم " Cover Letter " هم تو ایران نوشته میشه یا نه . اونهم باید جدا و مخصوص باشه.
- در مورد مصاحبه و اینکه از خودتون چقدر تعریف کنید هم حالا مینویسم. اگه سوالی بود و فکر کردید من میتونم کمک کنم حتما بگید. من اصلا خیلی ذوق زده ام هنوز که تو ایران هم رزومه نویسی داریم. ببینم میشه یه مدل رزومه آپلود کرد اینجا یا نه.
مثلا این بخش مایکروسافت رو ببینید. متوجه میشید که رزومه ها خیلی متنوع و مختلف هستند. یه چیز دیگه هم هست. کتابچه هایی هستن به اسم ابزار رزومه نویسی - که مسلما آنلاین هم باید موجود باشن- تو این کتابچه ها کارهایی که تو شغلهای مختلف انجام داده میشه رو با زبون رسمی نوشتن. مثلا شاید فکر کنیم یه زن یا مردی که خونه دار هست دیگه هیچی بلد نیست اما مثلا این لیست کارهایی هست که واسه یه آدم خونه دار میشه ردیف کرد:
Budgeting/paying bills/handling finances- Preparing meals- Answering telephones/taking messages-Calling/ scheduling- Maintain clean, orderly house/ sweeping/mopping/waxing floors, vacuuming, cleaning ovens, refrigerators and bathrooms, washing dishes, cleaning and making beds- Comparison shopping and purchasing for the family- Giving emotional support/mediating disputes/providing health care and first aid for all family members- Supporting/encouraging/praising/ assisting- Helping with the homework- Dressing/feeding/bathing/playing with children.
که خوب خیلی زیاد و خوب هست.
یه سوال: وضعیت سازمانهای کاریابی تو ایران چطوره؟ هیچ برنامه دولتی هست که در این مورد به طور رایگان سرمایه گذاری کرده باشه؟ آژانس های خصوصی چطور؟
پی نوشت اول: خوب ظاهرا این سایت هست.
یه سری مراکز کار یابی هم با این آدرسها یافت شد. ( لینکها رو راحیل فرستاد. ممنون)
نوشتن رزومه (۲)
برای یه سری کارها تحصیلات مهمتره و برای یه سری کارها تجربه کاری. باید دید برای کجا میخواهید تقاضا کنید.
من معمولا برای کسایی که تجربه دانشگاهی و چند جور آموزش در مورد کار دیدن , این بخش تحصیلات و به اصطلاح مدارک رو بلافاصله بعد از قسمت هدف میذارم. اما برای کسایی که تجربه کاری دارن و مثلا مدرکشون دیپلم هست , یا این مورد رو ذکر نمیکنم یا در بخش آخر مینویسم.
تحصیلات
اگه رزومه تون بر پایه تحصیلات هست اون رو همون اول بنویسید. و سعی کنید خلاصه ترین شکل ممکن هم باشه. لازم نیست توی رزومه بنویسید که شما شاگرد اول شریف بودید یا تو دبیرستان البرز کارت آفرین گرفتید. اینطوری بهترین حالتش هست:
دیپلم ریاضی.
دبیرستان شهید زند!!!! تهران. سال ۱۳۷۸.
و بعد هم اضافه کنید.
کارشناسی برق .
دانشگاه امیر کبیر. تهران ۱۳۸۲
و بعد هم اگه دوره های دیگه آموزشی داشتید که بهتون مدرک دادن رو اضافه کنید. حالا نه اینکه هر ورک شاپی رو که رفتید بنویسید . اما سعی کنید برجسته هاش رو ذکر کنید.
بعد هم که گفتم توانایی ها هست.
سابقه یا تجربیات کاری
بعد هم به بخش تجربیات کاری میرسیم. حالا دیگه اگه هر کاری رو که بلد بودید تو اون قسمت توانایی های تخصصی نوشتین دیگه لازم نیست که ریز وظایفتون رو هم تو هر جایی که کار کردید بنویسید.
مثلا اگه منشی شرکتی بودید و به تلفن های چند خطه جواب میدادید و با فکس و بقیه ماشینها هم کار میکردید و تمام اینها رو تو قسم توانایی ها نوشتید فقط بنویسد "
منشی
شرکت آفتاب تابان!! سنندج. ۱۳۸۱-۱۳۸۳
اما اگه ریز وظایفتون بیشتر بود و خواستید بیشتر توضیح بدید مثلا بنویسید:
آموزگار
مهد کودک بارانه! گرگان ۱۳۷۵-۱۳۸۵
طراحی نقاشی های کودکان با محور یادگیری- یافتن بازی های مناسب و آموزنده- شناخت مواد سالم برای بازی کودکان- یافتن جدید ترین روشهای یادگیری همراه با بازی و ....( تو رزومه چند تا نقطه نذارید. کامل بنویسید)
چیزی که باید مورد توجه باشه اینه که سابقه کاری رو باید از آخر به اول بنویسید. یعنی آخرین کارتون باید اولین لیست باشه.
- حقوق و مزایای درخواستی
خوب این چیزی بود که تو نوشته فروغ بیشتر از هرچیزی باعث توجه من شد. معمول نوشتن از حقوق درخواستی یا مزیته اینجا جزو تابو هاست. ما تقریبا همیشه همه تاکیدمون این هست که این موردی هست که باید تو آخرین مرحله در موردش حرف بزنید
شاید دلیل دیگه اش هم این باشه که اینجا وقتی یه شغلی اعلام میشه میگن حقوقش این هست و مثلا بعد از سه ماه این مزیتها رو هم داره. دیگه خود فرد هست که اقدام میکنه. یه سری از شغلها هم اعلام میشه مثلا با ساعتی ۱۲ تا ۱۵ دلار بسته به سابقه فرد.
خوب این ظاهرا تو ایران فرق میکنه. اما اگه قیمت کار معلوم باشه دیگه دلیلی واسه چونه زدن نمیمونه. یعنی من اگه بدونم این کار فقط به من ماهی ۳۰۰ هزار تومن قراره بده شاید اصلا وقت و انرژی نذارم که برم دنبالش و تموم راه رو برم و بعد تازه بشینم چونه بزنم. این کار منطقی به نظر نمیرسه.
در هرحال من فکر میکنم از حقوق حرف زده نشه خیلی بهتره.
- معرفها
معمولا پایین رزومه مینویسن که اگه شما بخواهید ما معرف هم داریم. اما تو رزومه از اونه اسم یا آدرسی به جا گذاشته نمیشه. این مال مراحل بعد هست که اگه صاحبکار از شما خوشش بیاد و بخواد با شما مصاحبه کنه و شما برید که تقاضانامه اون محل رو پر کنید باید اسم معرفها رو هم بنویسید.
نوشتن رزومه (۱)
راستش من تا حالا نمیدونستم که تو ایران هم واسه کار پیدا کردن رزومه میفرستن. اون موقع ها که ما بودیم از این خبرها نبود. یعنی شاید هم بود اما سر و کار ما به شرکتهای درست و حسابی نرسیده بود. اما این پست فروغ رو که خوندم دیدم ای دل غافل. ما که تو رزومه " اسپشیالیست" هستیم هم دیپورت بشیم بریم ایران یه کاری میتونیم دست و پا کنیم.
البته من فقط در حد همین پست از رزومه های ایرانی اطلاع دارم. نه یه مدل نمونه دیدم و نه میدونم روش کار و اصلا مراحلش و چیزهایی که مینویسن توش چی هست. اما دوتا مطلب هست که میخوام بگم. هرکدومشون هم یه پسته. یکی نوشتن رزومه و دیگه هم تعریف هایی که باید تو رزومه و مصاحبه فرد از خودش بکنه. یعنی تفاوتی که خیلی تو فرهنگ ایرانی و غربی این قضیه هست.
کاری که ما اینجا تو این مراکز کار یابی داریم کاملا به رزومه ها وابسته هست. یعنی واسه هر کاری - اعم از بقالی و تمیز کردن پارک تا پلیسی و ریاست دانشگاه- باید رزومه واسه مراجعین درست کرد. یه چیزهایی خوب سلیقه ای هست. نوع فونت. اینکه کجا در مورد تحصیلاتت بنویسی و در مورد سابقه کاریت چی توضیح بدی. یا انواع مختلف رزومه. مثلا رزومه کسی که تازه از دبیرستان اومده بیرون و هیچ تجربه کاری نداره باید با رزومه کسی که بیست سال سابقه کار داره حتی تو نوع فرمت متفاوت باشه.
رزومه کسی که دنبال کار داوطلبانه هست با کسی که دنبال کار نیمه وقت یا تمام وقت یا شبانه میگرده باید متفاوت باشه.
من یه چیزهایی رو که فروغ نوشته بود رو قبول دارم و یه چیزهایی رو نه. که میدونم این کاملا به دوتا کشور جدا مربوط هست. شاید اون مواردی که ایشون گفت تو ایران جا افتاده باشه.
تجربیاتی که من تو این یه ساله در مورد رزومه ها بدست آوردم شامل یه سری موارد میشه. مثلا.
یه مواردی پای ثابت رزومه ها هستن.
-اسم و آدرس و حداقل دو روش تماس با شما.
اسم و فامیل
آدرس خط اول
آدرس خط دوم
شماره تماس اول ( خونه بهتره)
شماره تماس دوم( مثلا موبایل)
آدرس ایمیل( محض رضای خدا این دکوری نباشه. واقعا چکش کنید)
- هدفتون از این رزومه
یه چیزی که خیلی مد هست اینه که یه رزومه درست میکنن و اون رو هزار جا میفرستن. بالاش هم تو قسمت Objective مینویسنن: پیدا کردن یه کار در شرکت رو به گسترش شما و یا مثلا To obtain a position in your growing company where my finance skills and knowledge can be utilized to enhance my employer and myself.
خوب این خوب نیست. شما باید بنویسید که هدفتون اینه که مثلا پست مسول آزمایشگاه اون شرکت رو بگیرید. مثلا بگید : با در نظر گرفتن سابقه کاری و تجربیاتم علاقه مند به داشتن پست مسول آزمایشگاه در شرکت شما هستم.
- توانایی ها
تو تقسیم بندی توانایی ها ما سه جور قابلیت فردی و شغلی داریم.
-یه سری که بهش میگن توانایی های شخصی خصوصیات مثبت شماست. دقت کنید که هر خصوصیتی رو نمیشه تو رزومه نوشت. مثلا اینکه شما دونده خوبی هستید یا آشپز موفقی هستید تو رزومه کاری برای مدیریت بدرد نمیخوره. اما میتونید بنویسید که منظم هستید. به کار تیمی علاقه دارید. مبتکر هستید و در موقعیت های سخت میتونید بدون اینکه کسی بالای سرتون باشه یه مشکل رو حل کنید.
-یه سری توانایی ها هم هستن که فرقی نداره شما کجا کار کنید . همه جا منتقل میشن. که به اینها میگن" ترانسفربل اسکیلز" Transferable Skills - مثل قدرت نوشتن شما. آشنایی شما با برنامه های ویندوز یا قدرت جستجوی شما تو اینترنت یا کار کردن با تلفن های چند خطه.
-قسمت سوم که در واقع توانایی های مخصوص کاری هست که میخواهید براش تقاضا کنید. مثلا اگه میخواهید برای طراحی وبسایت تقاضا بدید باید بگید که با چه برنامه هایی میتونید کار کنید. یا به چه زبانهای کامپیوتری مسلط هستید. یا اگه میخواهید برای جوشکاری تقاضا کنید باید بنویسید که چه جور فلزهایی رو میتونید کار کنید. یا به کار در ارتفاع مسلط هستید یا نه.
من خودم بخش توانایی های رزومه ام رو برای یه کار اداری - به اصطلاح پشت میز نشینی- به سه قسمت توانایی اداری, توانایی کامپتوتر و توانایی های شخصی تقسیم کردم.
غذایی اتیوپیایی خوردید تا حالا؟ نکنه فکر میکنید تو اتیوپی که غذایی نیست.... خوشمزه ترین چیزی هست که تا حالا خورده بودم.
سعید و فاطمه دوتا فراری سیاسی از اتیوپی هستن. از اتیوپی فرار میکنن و میرن قطر. هفت سال توی قطر کار و زندگی کردن تا کارهای مهاجرتشون درست شده و اومدن اینجا.
من حتی نمیدونستم اتیوپی دیکتاتوری داره و مردمش مبارز سیاسی میشن.
موسسه " درهای باز" فرستادشون پیش من واسه پیدا کردن کار. رفتم خونشون.فاطمه با اونکه انگلیسی بلده زیاد حرف نمیزنه. راستش سعید همش حرف میزد.
گفتم چه کاری میخواهید؟ گفتن هرکاری که بشه باهاش شروع کرد و بتونیم پول جمع کنیم که یه ماشین بخریم. گفتم میخواهید تو رشته خودتون کار کنید؟ هر دوتا گفتن: نه و خسته شدن و میخوان یه مدت یه تجربه دیگه داشته باشن. یه تجربه ساده. خسته به نظر میرسیدن.
اولین کاری که پیدا شد تو یه خانه سالمندان واسه فاطمه بود. مصاحبه اش خراب شد چون سعید میخواست بره تو و مسول مصاحبه خوشش نیومد. کلی طول کشید تا توضیح دادم که اینجا خود فرد باید حرف بزنه. اگه حرف زدنش خوب هم نباشه مهم نیست اما مسول موسسه میخواد ببینه که کارگرش چه حدی داره نه شوهرش. سعید غذر خواهی کرد.
خونشون ساده و آروم بود. یه سری کارهای دستی که خود فاطمه درست کرده بود به در و دیوار آویزون بود. اونروز به من کوکا کولا دادن. گفتم اگه کار پیدا کردین باید واسه من غذای اتیوپیایی بیارین.
صبح دیدم با یه ظرف غذا اومدن. فاطمه من رو بغل کرد و گفت اون کارگاه نجاری که واسه سعید هفته قبل رفته بودیم قبولش کرده و از دوشنبه قراره سعید بره سر کار.
سعید لیسانس مکانیک داره و فاطمه فوق لیسانس ادبیات.
--------------------------------------
حل یکی از بزرگترین مشکلات فرهنگی مهاجران ایرانی بدست یکی از جوانان غیور سکرمنتو
اگه از تون بپرسن ملیتتون چیه؟ چی جواب میدین؟ میگید پرژن یا میگید ایرانی؟
------------------------------
سر ظهر رفته بودم بانک. کارم طول کشید و منتظر بودم مسول شعبه بیاد به کارم برسه. وایستاده بودم که توجه ام به گفتگوی میز کناری جلب شد.
-طبیعی هست که این ترجمه این گفتگو هست.
--در ضمن این جوان غیور اصلا جوری حرف نمیزندن که بشه گفت سالهاس خارج از ایران هستن. انگلیسی حرف زدنش کاملا تازه کار بودنش رو هم نشون میداد. این رو گفتم که فکر نکنید طرف استاد ایران شناسی برکلی بود.
--اسمها تخیلی هست.
خانم مسول میز: باهروز عبدولالی؟
آقا: بهروز عبدلعلی.
خانم: متاسفم. اسمتون کجایی هست؟
آقا: من پرژن هستم. اسمم پرژن هست.
خانم: اوه. ما اینجا یه همکار ایرانی داریم. خیلی خانم نازنینی هست.
آقا: من ایرانی نیستم. من پرژنم.
خانم: چطور؟ من فکر میکردم پرژن همون ایرانی هست. مگه شما فارسی حرف نمیزنید.
آقا: این یه اشتباهی هست که همه امریکایی ها میکنن. اما ایران همون پرژیا نیست. ببینید. دو قسمت هست. یه بخشی هست که عربها و اسلام بهش وارد شده و مردمش مسلونن . اون بخش اسمش ایرانه. اما یه بخش دیگه هست که مردمش مسلمون نیستن و همون پرژیای قدیمی هست. مردم ایران هستن که دولتشون تروریست هست و به لبنان و القاعده کمک میکنه. اما مردم پرژیا همیشه همون فرهنگ قدیمی و متمدن رو دارن.
خانم: اوه. چه جالب. من نمیدونستم.
--------------------
پی نوشت اول: اینقدر ایرانی بودن خجالت داره؟
پی نوشت دوم: یه تصمیم گرفتم. ما که معلوم شد مال بخش تروریست نشینش هستیم و دیگه انکار فایده نداره و لو رفتیم , قرار گذاشتم از این پس به جای واژه بیگانه و نامانوس پرژن که مال همسایگان متمدن و ناتروریست ما هست از واژه دلنشین " ایرانین" استفاده کنم.
So
Where are you from? I am form Iran. I am Iranian.
پی نوشت سوم: دوتا مقاله جالب و نظر متفاوت در این مورد. این در طرفداری از ایران و این در طرفداری از پرژیا. ممنون از شاهین برای لینکها.
"یه روز یه رشتیه... "
درسته که جکهای ایرانی این سالها پر از مطالب دوست نداشتنی شده و یه خورده دیگه از حالت جک در اومده اما یه وقتهایی یه چیزهایی از خصلتهای واقعی مردم رو میشه توش پیدا کرد. خصلتی که تو جک جنبه اغراق پیدا میکنه اما به عقیده من بیان یه واقعیت از نوع دیگه هست.
من متاسفانه هیچ تخقیق علمی در مورد مردم شناسی مناطق مختلف کشورم ندارم. نقصی هست که باید یه روز جبرانش بکنم. اما الان که میتونم یه چیزهایی رو که سالها شنیدم و بعضا دیدم با بعضی از دستاوردهای جامعه شناسی تطبیق بدم و از یه منظر بالاتر بهشون نگاه کنم.
این جک "یه رشتی بود..." همیشه یقه ما مازندرانی ها رو هم میگرفت و میگیره. وقتی میگی شمالی ام همه نگاها میره گیلان. من سبزی هر دوتا رو دوست دارم. البته اگه بچه شمال باشی حتی از سبزی رنگها میتونی تشخیص بدی که کجایی. دیگه لهجه ها و آداب و رسوم که جای خود داره.
چیزی که به ذهن من میرسه اینه که تمام این جکها که در واقع از "بی غیرتی " مرد رشتی گفته میشه از قدرت زن شمالی نشات میگیره. یعنی میگن مرد بی غیرته چون تو سرکوب قدرت زنش مونده. البته این قدرت در جکها جنبه سکسی میگیره و بی آلایشی زن شمالی و رو نگرفتنش تو این روزها تبدیل میشه به در دسترس بودنش!.
زندگی تو روستاهای شمال ایران کاملا به زن خوونه وابسته هست. بار اقتصادی خونه بر دوش زن هست. زنها هم کار شالیزار و زمین کشاورزی رو انجام میدن هم مسول تمام امور خونه هستن. بچه ها, شیر دوشیدن, نظافت, آب آوردن از چشمه, رسیدگی به بزرگترهای فامیل,و... تمام اینها وظیفه زن خونه هست که از صبح همپای مرد کار کرده تازه چای و ناهار مرد رو هم به موقع بهش رسونده.
مرد روستاهای شمال این رو میدونه. میدونه و میفهمه که بدون زن فلج هست. هنوز تو روستاهایی که خیلی مدرن نشدن تو نشستهای فصلی زنها هستن که نشستن و چپق میکشن و واسه آب فصل زمین با بقیه کلنجار میرن.
هیچ وقت اون احترامی رو که مردهای روستاهای شمال برای زنهاشون قایل بودم رو تو بقیه جاهای ایران ندیدم. احترامی از سر قدر شناسی . احترامی که الان برای خیلی از زوجهای تحصیل کرده ما هم بیگانه هست.
این همون موقع بود که زنهای شهر های ایران باید از مردها رو میگرفتن و جاشون فقط تو مطبخ بود و چند همسری یه رسم متداول بود.
زنهای روستاهای شمال خیلی وقت بود چیزی رو فهمیدن که زن الان زندگی شهری ما نمیتونه بفهمه. اونها تو زندگی نقش داشتن. به شوهرشون و پدرشون فهمیده بودن که به بودن اونها احتیاج هست. پس اگه من رو میخواهی نگهم داشته باش. کسی نمیتونه دست رو ستون زندگی اش بلند کنه. ستون زندگی رو باید نگه داشت. چرا زنهای امروز شهری ما نمیتونن تو زندگی مشترکشون نقش داشته باشن؟ فعلا فقط زنهای ما به مردهامون وابسته شدن و خیلی از مشکلات از اینجا شروع میشه. مردی که بدونه بدون زن زندگی اقتصادی اش میلنگه احترامش رو بیشتر نگه میداره. کاری نمیکنه که لرز رفتن زن بیاد تو زندگی.
پی نوشت تلخ:
انقلاب پنجاه و هفت بدترین اثری رو که میتونست تو این جنبه روستاها داشت. از وقتی پای آخوند و دیوار زنونه مردونه حسینیه ها به روستاها باز شد مردهای روستایی هم قد علم کردن. دیگه زن سیگار نباید میکشید. دیگه باید رو میگرفت. دیگه خیلی از دسته های نشا و درو شالی زنونه مردونه شد. جای زنها تو تصمیمات روستاها کمتر و کمتر شد. یه نسل بعد هم که دیگه اینها رو باور کردن. در حالی که مادر بزرگهاشون هنوز سروری میکنن این دخترها شدن تو سری خور. این بود که خیلی از جنبه های ناب زندگی روستایی هم از بین رفت. من از دیدن اینکه زنی تو روستا مانتو بپوشه حالم بد میشد. مانتو چه ربطی داره به فرهنگ زن شمالی؟
در همین رابطه:
یه روز یه ترکه....
نوشته خانم احمد نیای عزیز - یه جورایی در همین رابطه.
پراکنده
اول: کتی از وبلاگ شهر من ( که من وبلاگش رو خیلی دوست دارم) و آذر عزیز هم قدم جلو گذاشتن و از خصوصیات خودشون نوشتن. این نوشته ها رو که دنبال میکنم میفهمم چقدر ممکنه آدمها سلایق و علایق متفاوت و در عین حال هم شبیه هم داشته باشن.
اگه مطلبی در این مورد نوشتین و دوست داشتید که لینکش اینجا هم باشه لطفا خبرم کنید.
دوم: آخر هفته خوبی نبود و بود. کارهای عقب افتاده. یخچال خالی. دست و پای پر از مو! درسهای نخونده. فکر و خیالهای بیخود. خود و دیگر آزاری. کارهای که باز هم انجام نشد. خستگی مفرط. تعطیلاتی که با اون همه برنامه ریزی حالا دیگه نمیشه رفت. فکرم هزار جا هست و هیچ جا نیست.
سوم: " غریزه اصلی دو" رو دیدید؟ شارون استون دوستها بشتابید. علاقه مندان فیلمهای سکسی- روانی هم به همچنین.
چهارم: یکشنبه مهمونی سی امین سالگرد ازدواج یه زوج از دوستهای امریکایی مون دعوت بودیم. مهمونی به سبک هاوایی بود. یعنی لباس رسمی نداشت و همه لباس های هاوایی ان پوشیده بودن. غذاهاش هم هاوایی ان بود. این گروه هم به طور خصوصی دعوت بودن و موسیقی زنده داشتن. موسیقی ایرلندی و اسکاتلندی که بهش میگن کلتیک. خوب بود واسه خودش.
پنجم: یه عالم چیزهای جدید خوندم تو وبلاگها. این قضیه امام جمعه راوار درمورد زیدان درسته یا جک درست کردن؟ هر چند هیچی بعید نیست از این جماعت اما کسی منبع موثق هم داشته واسش که آدم با وجدان راحت بخنده؟
ششم: خانم عزیزی که مرتب تو کامنتها شماره تلفنت رو بدون یه کلمه دیگه مینویسی. من چیکار باید بکنم؟ من اصلا با این شماره مشکلی ندارم اما نمیفهمم جریان چی هست؟ من باید این شماره موبایل رو پابلیش کنم؟ خودم زنگ بزنم؟ به کسی بدم؟ میشه یه خط توضیح بدید و من رو از سرگیجگی دربیارید؟
هفتم: خوشحالم که بحثی که از یه وبلاگ شروع شد به یه رسانه خوب در خارج از ایران رسید. این تنها شوی ایرانی خارج از کشور هست که من دوسش دارم. اونهم به خاطر اینکه مال شمال کالیفرنیاست نه جنوبش!! اگه اینترنت پر سرعت دارید ضرر نمیکنید که شوهای آرشیوش رو ببینید.
هشتم: تازه دوشنبه هست. اما من خسته ام. دلم تعطیلی میخواد. یه مسافرت دور. یه عالم کار نکرده دارم. این هفته یه پایان ترم دارم و دو هفته بعد هم یکی دیگه.
نهم: کسی هست یه جوری من رو تشویق کنه که ورزش رو شروع کنم؟
لعنت به رسانه ها.همه جا.
خبر کم میخونم. دورادور از خبرها باخبرم. اما یه چیزی این دفعه بی سابقه هست. مردم دیگه بهش توجه نمیکنن. انگار برداشتن این یه تیکه خاورمیانه رو از روی ذهنشون.
مردم ایران که اینقدر تو این سالها از درد و غم فلسطین شنیدن که دیگه خسته شدن. دیگه میگن ما خودمون اینقدر بدبختی داریم وضع اونها به ما چه. چقدر این رسانه ها بی رحم عمل کردن تو لوث کردن قضیه. با مظلوم نمایی شون.
این ور اما یه وضع دیگه هست. اونقدر حملات انتحاری و فلسطینی قاتل و عراقی آدم کش نشون دادن که دیگه بودن و نبودن خانواده ها تو این بمبارانها مهم نیست. واسه مردمی که فرق عراق و فلسطین و ایران و سوریه رو نمیدونن, همه عرب خاورمیانه ای تروریست هستن. باز هم رسانه ها و رسانه ها این بار با آدمکش نشون دادن مردم.
این وضع خوب نیست. حس میکنم. میترسم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از نوشته های " هموطنان همشهری من"
یه ذره آرمانگرا بودم. فکر میکردم خوب وقتی سیستمی هست که داره یه سری خدمات اجتماعی رو ارائه میده چرا باید ایرانی های هموطن منی وجود داشته باشن که به این خدمات احتیاج داشته باشن اما ندونن که کجا باید برن یا چیکار بکنن. دلم میخواست و هنوز هم میخواد که بتونم کاری بکنم. جدای قضیه ایرانی بودن سعی کنم به چشم کسایی که این سرویسها ممکنه بدردشون بخوره -هرچند همیشه خودشون رو بالاتر از سیستم کمکهای اجتماعی میدونن- بهشون نگاه کنم. نمیگم همه برخوردها بد بودن. همه پر توقع و قدر نشناس هستن یا نمیتونن فرهنگ پذیری کنن. تجربه های خوب هم بوده. اما شاید اونقدر کم که تو تجربه های تلخ گم شدن.
قبلا هم یه چیزهایی رو توی روزمره ها نوشته بودم.
انجمن دفاع از شاهزاده یک و دو.
فرهنگی که با بردن لاتاری به وجود نمیاد
نمیدونم من هستم که دارم حساس تر میشم یا این هفته هفته بدی بود.
پرده اول: من نیومدم امریکا که یه افغانی به من امر و نهی کنه.
پنج ساله اینجاست. ایران راننده ماشین سنگین بوده. بیست سال سابقه کاری داشته تو ایران رو کامیون خودش. به خاطر بچه هاش اومده اینجا. سه سال طول کشید که تونست گواهینامه پایه یک رو اینجا دوباره بگیره. ( دوره عادی اش سه هفته هست) . در هر حال تو سن پنجاه و اندی سال زبان یادگرفتن سخته. خیلی جاها برای کار رفته. اما از اونجایی که تا یه اندازه ای باید انگلیسی بلد باشه که مثلا به رادیو جواب بده یا خارج از شهر بتونه با پلیس صحبت کنه, تو هیچکاری نتونسته دوام بیاره.
مرد خوبی هست و واقعا نشون میده که میخواد کار کنه. راننده وسایل سنگین شدن از شغلهای پر در امد اینجا هست. مخصوصا گه خارج از ایالت هم سفر کنی. القصه, کار پیدا کردن با این شرایط یه خورده سخت شد. شاید یه ماه طول کشید تا من تونستم یه جایی رو پیدا کنم که وقتی مشخصات رو پشت تلفن گفتم نگفتن " اوه وی آر ساری". از پیگیری این مرد هم خوشم میومد. هر روز زنگ میزد که ببینه چیکار کردم.
صاحب اون شرکت حمل و نقل یه آقای افغانی بود. بماند که دفعه اول اصلا به روی خودش نیاورد و کامل انگلیسی حرف زد. گفت اگه قبول کنه تیمی رانندگی کنه میتونه یه هم تیمی افغان براش بذاره که چون اون هم انگلیسی بلده هم فارسی بتونن با هم خارج از ایالت و سفر دور هم برن. حقوق و مزیت هاش هم واقعا خوب بود. این دوست ما هم قبول کرد و ما هم خیلی ذوق زده شدیم.
گذشت تا یه هفته بعد دیدم عصبانی اومدن تو دفترم. " چطورید ...خان؟ کار و بار چطوره ؟ "
" ای بابا لوا خانوم ما اتگار شانس نداریم" و جریان از این قرار بود که آقای افغانی هم تیم اهل نماز و روزه بود و گوشت حلال و به این آقای هموطن ما گفته که تو چرا نماز نمیخونی و من از غذایی که زن تو پخته نمیخورم. حالا هم این دوست ما اومده بود که من بهش کمک کنم بره طرف و کمپانی رو " سو" کنه ( نه دقیقا ولی همون شکایت خودمون فکر کنم بشه).
حالا این ها رو گوش کنید: " مگه من از ایران اومدم که اینجا یه افغانی بی سرو پا به من بگه نماز بخونم. ما از دست آخوند فرار کردیم. حالا اینجا گرفتار بن لادن شدیم. مگه کسی تو امریکا حق داره از مذهب یکی دیگه سوال کنه؟ این برخلاف قانون هست. من باید از اینها شکایت کنم. دخترم گفته من میتونم تو دادگاه پدر اینها رو در بیارم."
حالا وضعیت من رو مجسم کنید که با چه بدبختی واسه این آقا کار پیدا کرده بودم. میگم خوب مدرکتون چی هست. صداش رو ضبط کردید. ازش فیلم گرفتید. ازتون خواسته چیزی امضا کنید. چیکار کرده؟ مگه به همین سادگی هست که برید دادگاه بگید این آقا به من گفته من از غذایی که زن تو پخته نمیخورم و دادگاه هم به نفع شما رای بده؟ اصلا کی گفته که حق با شما هست و با اون افغانی نیست؟ - البته من اصلا مطمئن نیستم که این چیزها برای دادگاه لازم باشه یا اصلا همچین دادگاهی تشکیل خواهد شد یا نه. این ها رو گفتم که آتیش طرف بخوابه-
" دست شما درد نکنه دیگه لوا خانوم. حالا شما هم طرف اون افغانی آدمکش رو میگیرید. این بیسر و پاها تو ایران چی داشتن. اصلا من نمیفهم بعد از یازده سپتامبر چرا دولت امریکا این ها رو نگه داشته. اینها فردا تمام امریکا رو خراب میکنن. امریکا اصلا به فکر مردمش نیست. تازه این آقا میخواست برگرده برادر و خواهرش رو هم بیاره. "
من دیگه هیچی نمیگم. روز من رو حدس بزنید بعد از رفتن این آقا.
در ضمن این جریان مال اول هفته بود. هفته پربار همچنان ادامه داشت.
تغییرات مثبت و منفی ( در راستای همون خصوصیات بد و خوب)
قصد نداشتم اون نوشته رو ادامه بدم. اما یه ذره بیشتر فکر کردم. به تغییراتم مخصوصا تو این سه سال گذشته فکر کردم. با دور و بریهام حرف زدم. کامنتها رو خوندم. مطالب بچه های دیگه رو هم خوندم. ( لینکها تو قسمت اول هست) . خوب به چیزهای دیگه رسیدم. مخصوصا به تغییراتم. باور دارم که آدم باید سنش رو قبول کنه. نمیخوام استریو تایپ بسازم که مثلا بیست و پنج ساله ها باید این مدلی باشن و نوزده ساله ها این مدلی. اما هرکسی خودش میدونه که الان سن واقعی اش چند هست . مثل همون باش. الان از وقتهایی هست که از بالا رفتن سنم خوشم میاد. زیاد هم ازش نمیترسم. به قول دوستم اولین چین دور چشم مثل اولین درخشش دانایی هست.
۱. سالها قبل- شاید از دوران دبیرستان تا همین دو سه سال قبل- به شدت رفیق باز بودم. به شدت. خیلی زیاد بر میگشت به نحوه تربیت خانوادگی. مامانی که اگه یه هفته تو خونه اش پنجاه آدم سر سفره اش نمینشستن غصه دار میشد. در باز خونه به روی همه. ما اجازه داشتیم هر دوستی رو به خونه بیاریم. تنها چیزی که مطرح نبود جنسیت بود. البته شناخت خوونواده طرف و آدم بودنش شرط بود. من بودم و دوستام و درد دل هاشون. یه وقتهایی بهم میگفتن تو دیگه خودت نمیتونی لباسهات رو تو مهمونی ها بپوشی اونقدر که این دوستات واسه رفتن پیش دوست پسراشون از تو لباس گرفتن. نه که من اسوه مد بودم نه. ولی اونقدر راحت بودیم که واسه همچین چیزهایی هم بدون پیش کی بیان. در ضمن همین جا به مادرهای اون موقع ها که فکر میکردن شب دخترشون داشت پیش لوا ریاضی میخونه بگم که والا من شرمنده. ما اون موقع که زنگ زدین دروغ گفتیم دخترتوت دستشویی هست!!! البته شاید هم بود اما نه تو خونه ما. خوب این جور سفره باز کردن دردسر هم زیاد داره دیگه. بد خوردم. چند باری بد خوردم. یه وقتی شد که احساس کردم چاه توالتم و هرکی میتونه به خودش اجازه بده بیاد ....و خالی بشه و بره. بد ترین حس عالم بود.
الان دیگه سخت کسی رو راه بدم به حریمم. خیلی از پیوندهای گذشته بریده شده و نمیخوام که وصل هم بشه. الان از این کمیتی که دوستی هام دارن به شدت لذت میبرم. هرچند هنوز هم امین بقیه بودن رو دوست دارم و سعی میکنم ادامه اش بدم. اما با شناخت بیشتر.
۲. آدمی که میخواد جلو بره باید اول از همه با خودش صادق باشه. فکر میکنم ریشه تمام مشکلات دروغ هست. ترس هم هست که دروغ رو میاره. دارم سعی میکنم خودم رو بهتر بشناسم و مرز توانایی هام رو بدونم. آدمی که با خودش صادق نیست نمیتونه با شریکش, با دوستش, با همکارش و... صادق باشه. با خودم بهتر تا میکنم این روزها.
۳. یه روزهایی بود که فکر میکردم رک گویی بهترین خصلتم هست. اما الان دیگه نمیتونم با همون اطمینان این حرف رو بگم. دوست ندارم دل کسی رو بشکونم. بیشتر خودم رو نگه میدارم. همیشه لازم نیست زشتی های یه نفر رو بوق و کرنا کرد و داد زد. روشهای غیر مستقیم رو الان بیشتر میپسندم. بهتر نتیجه میده. نفرت هم نمیاره. البته هنوز هم راحت حرفم رو میزنم. معمولا از منافع خودم دفاع میکنم. از وقتی از ایران اومدم مشکلم باچیزی به اسم " رو در بایستی" خیلی کمتر شده. کاری نمیکنم که آرامشم بهم بخوره. اگه ببینم کسی داره حرفی میزنه که میره رو اعصابم قدرت این رو دارم که غیر مستقیم به طرف بفهمونم که من اهلش نیستم. یه تجربه ای همین اواخر داشتم که خیلی باعث غرورم شد!
۴. درسم و کارم برام مهم هستن. اما الان زندگی برام مهمتره. درس میخونم و کار میکنم که زندگی ام رو بهتر کنم. زنده نیستم که کار کنم یا درس بخونم. به این اصل خیلی دیر رسیدم. میتونم بگم از هجده سالگی تا بیست و سه سالگی هیچ لذتی از زندگی ام نبردم. کشتم خودم رو که تموم کنم فقط. خوب به کجا رسیدم؟ حالا بیشتر دلم میخواد چیزهای دیگه زندگی رو هم ببینم. هنوز هدفهام رو با همون انگیزه قبل و به همون شدت دنبال میکنم. اما اون داستان پسرکی که یه قاشق روغن تو دستش بود - اول کیمیاگر- اثر جادویی روی من داشت. راهی هست که باید برم و میرم. اما میتونم از قشنگی های توی راه هم لذت ببرم. درسی که از اون داستان یه صفحه ای گرفتم تمام جهت فکری من رو عوض کرد. از این تغییر خوشحالم.
۵. همیشه هدفهای بزرگ داشتم. هنوز هم دارم. اما الان سعی میکنم منطقی تر جلو برم. - اصولا منطقی شدم- میدونم که اگه میخوام یه روز استاد دانشگاه بشم( که میدونم میشم) باید الان بتونم به این شاگردهای کلاس یه هفته ای کار یابی کمک کنم. باید سعی کنم اونها خمیازه نکشن یا بتونن آخر کلاس کار پیدا کنن. مثل اون وقتها نیست که بشینم خونه و منتظر باشم که مثلا ناسا قرعه کشی کنه وبین یه میلیارد آدم اسم من به عنوان فضا نورد بیاد بیرون.
۶. زیادی دقیق هستم. تقویم و ساعت رو اگه از من بگیرن مثل اینه که اکسژن رو ازم گرفته باشن. این خیلی وقتها خوب نیست. نمیتونم صبح بیدار شم و بگم : اوکی امروز بریم چاینا تون. یا امروز بریم تاهو. باید از قبل واسش برنامه ریخته باشم. برنامه کلاسام رو از سه ترم زودتر میدونم. این خیلی خوب نیست. ( تو روانشناسی به من میگن طلایی- در مورد این رنگها مینویسم بعدا)
۷. پس انداز گر خوبی نیستم. هنوز اون مدیریت مالی که میخوام رو ندارم. با اون که همیشه از رهبری یه گروه خوشم میاومد و توش موفق بودم, تو رهبری امور مالی ام هنوز اون موفقیتی رو که میخوام ندارم. البته اوضاع نسبت به چند سال قبل خیلی بهتر شده اما هنوز با حد نسابی که مد نظم هست خیلی فاصله دارم.
۸. گفتم اعتماد به نفسم بالاست . در خیلی از موارد. اما نه هنوز در مورد هیکلم. ایران که مصیبتی بود. انگار تنها جایی که مردم داشتن نگاه کنن این باسن و سینه مبارک بود که سایزش چقدره. خدا رو شکر استخر نمیرفتم . گاه گاهی با بچه ها شنا کردن تو دریا هم اما بساطی بود.
اینجا که ماشاالله اونقدر اور سایز زیاده که دیگه کسی به ما نگاه نمیکنه. اما آدم یه وقتهایی خودش رو جلو آینه میبینه دیگه! یه مطلبی هم که نوشته بودم در مورد این اثر رسانه ها بر روی خود چاق بینی افراد که اینجا به نسبت خیلی بیشتره. ( اینجا و اینجا) بین خانومهای ایروونی که میشنی که تمام حرفشون در مورد اخرین متد های لاغری هست. استرس من رو چاق میکنه. یعنی استرس باعث میشه که بیشتر بخورم. الان خیلی به سالم خوردن بیشتر اهمیت میدم. آها در ضمن این خواهر من ( که امیدوارم اینجا رو نخونه) خیلی در این عدم اعتماد به نفس من موثر بود. من نمیدونم چرا من باید هم اطاق لاغر ترین موجود عالم بشم؟ که همیشه هم یه وجب لباس بیشتر تنش نیست و اون ناف واره ها بیرون! بابا جان به ما هم که شکممون همچی بفهمی نفهمی گردالی هست فکر بکنید. نرید این قدر لباس سایز صفر نخرید! ا ینقدر همه جاتون رو سوراخ نکنید بهونه بشه لباس تنگ کوتاه بپوشید!
هانی ام خیلی رو این مورد کمک کرد تا اعتماد به نفس له شده برگرده. اونقدر که گفت هیکل زنونه یعنی این و من اینطوری تو رو می خوام و سعی کن خودت باشی و .... ولی اینقدر که من چاقم لاغرم کردم که الان فکر میکنم اون هم داره حساس میشه.
خیلی هنوز مونده تا بتونم تو این مورد هم اعتماد به نفسم رو مثل بقیه موارد بالا ببرم. راهی ندارید؟
۹. اگه میخواهید من رو شکنجه بدید, طوری که بمیرم کاری کنید که من دیر به قرارهام برسم. نمیتونم. نمیتونم دیر کنم. تو ایران( مایع که نه) مایه آبروریزی بود این بی کلاسی من. اینجا هم همکارام بهم میگن ساعت اداره باید با وقت تو تنظیم بشه. ساعت ده یعنی ساعت ده. نه یه دقیقه دیرتر. سر کار ,مدرسه, مهمونی. این خصوصیتم رو خیلی دوست دارم. یعنی الان قدرش رو میدونم. به همون اندازه هم بدقولی اذیتم میکنه. وقتی نمیتونید سر وقت حاضر باشید خوب قرارتون رو عقب بندازید! اینقدر سخته؟
۱۰. دومین راه کشتن من هم اینه که شیرینی رو از زندگی من بگیرن. من هر رژیمی میتونم بگیرم غیر از اینکه چیز شیرین نخورم. تابستون و بستنی قتلگاه منه.
۱۱. از چیدمان یا همون دیزاین خودمون خیلی لذت میبرم. تغییر دکوراسیون آپارتمان فسقلی خودم و هر کی که میشناسم از واجبات زندگی ام هست. عذابم میده وقتی میبینم یکی میلیون میلیون خرج میکنه هر وسیله اش یه مدلی و یه رنگی هست. اصولا به با سلیقه گی خودم می نازم و دوسش دارم. لازم نیست پول داشت تا خوب پوشید یا خوب دکور کرد. لازمه که جنست رو و رنگ ها رو بشناسی.
الان دیگه چیزی یادم نمیاد. یادم اومد اضافه میکنم.
خصوصیتهای بد و خوب من
از چند روز پیش دارم فکر میکنم به اینکه اگه قرار باشه خصوصیتها و عادتهای بد و خوب من رو تو دو تا کفه یه ترازو بزارن سنگین ترن. واسم مهمه که موجود دوست داشتنی باشم. از این فکر اصلی شروع شد و به اینجا رسیدم که بهترین و بد ترین عادتها یا خصوصیات اخلاقی ام چیا هست. برای خودم به اینها رسیدم.
خصوصیات اخلاقی مثبت:
۱- مهمترین خصوصیتی که تازه دارم بهش میرسم و راه سختی هم بود و هست اینه که سعی میکنم در مورد بقیه قضاوت نکنم. کافی یه لحظه خودم رو جای طرف مقابل بذارم و ببینم چقدر بدم میاد که مورد قضاوت قرار بگیرم.
زندگی اینجوری خیلی راحت تره. هر کسی ممکنه تو یه لحظه از زندگی اش کاری بکنه که مورد پسند سلیقه من نباشه. اما من کی هستم که قضاوت کنم؟
۲- مردم رو بای دیفالت دوست دارم. وقتی میگم مردم منظورم تمام آدمهای کره زمین ( شاید هم بقیه کرات) هستن. نمیگم پیامبر رحمتم. من هم از خیلی ها متنفرم و میخوام سر به تنشون نباشه. اما کاری کردن که باعث نفرت من شدن. بنابرین همه برای من خوبن مگه اینکه خلافش رو ثابت کنن.
۳-به بزرگترهام احترام میذارم. اصولا بر خلاف تبعیضی که علیه پیرها همه جا هست, من همیشه خودم رو با موی سفید و عصا بدست میبینم. یه جورایی توی خونم هست. یادم نمیاد هیچ وقت گفته باشم " پیر خرفت". حتی الان نوشتنش هم تنم رو لرزوند.
۴- اعتماد به نفس هوارتا. یه وقتهای به خودم میگم این دیگه اعتماد به نفس نیست پررویی هست. تو کار و درس مخصوصا. هر چند تا حالا که خوب جواب داده . کی سرم بخوره زمین رو نمیدونم.
۵- نمیدونم چرا. ولی یه جورایی امین دوستامم. بیشتر توضیح نمیدم. اما این رو خیلی دوست دارم.
و اما خصوصیات بد من:
۱- تمام ابروهام رو کندم. جدی میگم. اون ابروهایی که ایران مایه افتخار و مباهاتم به همه بود الان به شکل اسف باری کچل شده. نمیتونم ترکش کنم. این از بی خوابی های ترکیه شروع شد. کافیه یه لحظه دستام بیکار باشه. یکیشون میره سراغ پایین ابروهام. اونقدر بازی میکنم باهاشون که کاملا شل میشن. یه وقتهایی که عملا میکنمشون. وقتهای استرس و امتحانها این وضع خیلی بد تره. اما یه موقع هایی هم بهتره. خیلی سعی کردم ترکش کنم. اما یه وقتهایی میبینم دو ساعت گذشته و من تموم این دوساعت رو داشتم با ابروهام بازی میکردم.
۲- خیلی سریع از کوره در میرم. البته این رو الان خیلی بهترش کردم. با بالا رفتن سنم یه خورده بهتر شد. اما هنوز فکر میکنم با وضع نرمالش خیلی فاصله دارم. گاهی وقتها یک میلیونیوم ثانیه هم بسه تا من منفجر بشم.
۳- اشکم دم مشکم هست. یه وقتهایی اصلا نمیدونم چرا بین چهل تا آدم فقط من باید بغض کنم. فکر کنم این غدد اشک زا بیش از حد ترشح دارن. ( دل رقیق و از این حرفها..)
۴- زیادی فکر میکنم. یه وقتهایی زیادی واسه آینده فکر کردن خوب نیست. سعی کردم متعادل بشم اما هنوز فکر و خیال میکنم واسه دوره دکترا. خوب عزیز من تو اول لیسانست رو بگیر. بعد ببین اصلا یاد میگیری دکتری رو با کدوم " د" مینویسن. بعد برو فکر و خیال کن. ( درس یه نمونه اش بود)
۵- زیادی خودم رو محدود دنیای مجازی کردم. یه وقتهایی دلم واسه دنیای واقعی تنگ میشه. گاهی روزها میگذره و من میبینم گلی که خریدم پژمرده شده بدون اینکه یه بار هم گذاشته باشمش روی میز شام. گاهی گلدون ها رو باید بیشتر از صفحه کیبورد دوست داشت.
مسلما بدیهاش بیشتره. شاید خودم نبینم و دور و بری هام باید بیان بنویسن.
شما چی؟ نمیخواهید بیایید خودتون رو لو بدین؟
لینک اول: ظاهرا شجاع ترین آدم این دور و برا این خانم بودن.
پی نوشت اول: در مورد اعتماد به نفسی که گفتم, این همه چی رو شامل میشه غیر از هیکل. دیشب با خودم کلی خلوت کردم ببینم ریشه این عدم اعتماد کجاست. فکر کنم به اشراق هم رسیدم! مینویسم در این مورد.
لینک دوم: مطلب آزاده از وبلاگ روزها بر می آید
پی نوشت دوم: بازهم دم شجاعت خانومها گرم. آقایون که ظاهرا به این سادگی ها خودشون رو لو نمیدن.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستان عزیز ! " پ" مورد نظر پیدا شد!
از تمامی دوستان و دست اندر کاران "پ" یاب عزیز نهایت تشکر را داشته, بدین وسیله اعلام میدارد محل اختفای " پ" مورد نظر که در گوشه سمت راست این صفحه کلید متعلق به عصر دایناسورها بود با تلاش شبانه روزی دوستان کمیته "پ" یاب کشف و تحویل صاحاب بچه گردید.
با تشکر از آذر, عطا, زفیر و حمید مسولین محترم کمیته " پ" یاب. ( به خدا همه لینکها فیلتره)
پی نوشت: قابل توجه سرکار محترم خانوم انار. این کمیته آمادگی خود را جهت ارائه هرگونه خدمات "پ" یابی با قیمت نازل اعلام میدارد. در صورت تمایل به مسول فروش خدمات مراجعه شود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدا شانس بده. اینجا هم فیلتر!!
روز اول کارم تو این مدرسه جدید هست. کلاس آرومی هست و روز اول که باید یه سری تست های انگلیسی و ریاضی و تست علایق کاری رو داشته باشن واسه من روز آرومی هست.
اما قضیه اینه که نصف بلاگ ها با اینترنت اینجا فیلتره. چون مدرسه هست و اینترنتش کاربرد مخصوص داره. کارت وایرلس لب تاب هم جواب نمیده. اعصاب خورده که نمیتونم خیلی ها رو بخونم. من بخش عمده وبلاگ خونیم مال سر کار بود که حالا ظاهرا نمیشه. البته نصف روز اینجام.
تا وقتی اینجوری تو طول روز ویلونم و باید چند تا محل عوض کنم , بهم یه لب تاب دادن که هر چی میگردم نمیتونم کلید سومین حرف الفبای فارسی رو توش بیدا کنم ( بیدا که نه . ب با دو دا نقطه دیگه). کسی نظری نداره که این حرف کجا میتونه باشه؟
فکر کنم امروز وقت کنم چیزهایی رو که چند ماهی هست تو دلم مونده بگم.
یک مشکل جدید: چرا سوپر من پرواز میکنه اما من نه؟
از صبح مریض بودم و افتاده تو تخت. بدون اغراق حالم خیلی بد بود. دریغ از یکی که بگه خرت به چند. با وایکدین خوابیدم. دیگه خودتون حساب کار دستتون بیاد.
عصر یه ذره بهتر شدم. خواستیم یه ذره از دنیا بی خبر بشیم بریم سینما.
اصولا آدمی که میره سوپر من ببینه میدونه که داره میره واسه خالی بندی پول میده دیگه. پس دیگه نمی شه غر زد که چقدر این فیلم خالی بندی داشت.
من صحنه عنوان بندی اش رو خیلی دوست داشتم. عنوان بندی فیلم سرعت همیشه یادم هست. الان این همه شد جزو عنوان بندی هایی دوست داشتنی من. نور پردازی فیلم هم خوب بود و صدا هم البته. ( دقت کردید که من دیگه الان بلد شدم از این واژه های با کلاس استفاده کنم به خاطر همون کلاس نقد فیلم دیگه....چرا نمی گیرید بابا)
فهمیدیم اسپایدر من ۳ هم چهارم می سال دیگه میاد. اصولا از وقتی ما یه سال منتظر ماموریت غیر ممکن سه بودیم و اونطوری تو ذوقمون خورد دیگه تصمیم گرفتیم منتظر هیچ فیلمی نباشیم.
ولی هنوز من کینگ کنگ رو تو خالی بندی های امسال از همه بیشتر دوست داشتم. سالنی که من کینگ کنگ رو توش دیدم بدون اغراق یکی از بزرگترین سالنهایی بود که حتی تصورش رو داشتم. خود فیلم هم به نظر من خیلی واقعی تر از جنگ دنیا ها یا همین سوپر من بود. اما سوپر من هم خوبه. آدم یاد خود خود بوش میفته. ( راستی میدونید دو روز پیش تولدش بود و پدر مملکتمون شصت سالش شد و تو جشن تولدش هم کلی مزه پروند؟)
در هر حال ما از سینما اومدیم بیرون و هرچی این دستمون رو مشت کردیم و طرف آسمون گرفتیم که پرواز کنیم نشد که نشد. حتی نتونستیم یه ذره بپریم. نمیدونم چرا مردم یه جوری بهم نگاه میکردن ولی. فکر کنم اونها هم تعجب کرده بودن چرا من نمیتونم بپرم.
سرطان ماهیانه زنان
کلاس دوم راهنمایی. مدرسه دخترانه ابوریحان بیرونی شیفت ب. ساری. مازندران. زنگ ورزش.
معلم ورزش: بچه ها مثل اینکه امروز معلم پرورشی میخواد باهتون در یه موردی صحبت کنه. من تو دفتر نشستم. کارتون که تموم شد مبصر بیاد به من بگه.
معلم پرورشی: پنجره ها رو ببندین. پرده ها رو هم بکشید. شما در کلاس رو ببند.
راستش امروز میخواستم راجع به یه موضوعی باهاتون صحبت کنم که فقط به شما مربوط میشه. البته به خانواده هاتون نگید که در رابطه با این مطلب تو کلاس حرف زده شد.....
و اون روز بود که معلم پرورشی برای مدت سه دقیقه از یه چیزی به اسم مریضی زنانه برای ما حرف زد. مریضی که ربطی به معلم بهداشت نداشت بلکه یه مسئله حیثیتی بود که به معلم پرورشی مربوط میشد. یه مریضی بد و زشت و کثیف و نا خواسته به اسم " عادت ماهانه" . یک توضیح چند جمله ای هم در پشت درها و پنجره های بسته کلاس که امکان داره امسال یا چند سال بعد ببینید از بدنتون داره خون میاد. باید بدونید که مریض شدید و این خونریزی چند روز ادامه خواهد داشت. در مدت این مریضی حمام نکنید و از وسایل بهداشتی استفاده کنید. سعی کنید که کسی هم نفهمه که شما مریض هستید. بهترین وضع اینه که با مسکن دردش رو آروم کنید.
سرها همه از خجالت پایین بود که معلم از کلاس رفت. و این بود تمام آموزش جنسی و بهداشتی تمام دوران تحصیل من تو ایران. تمام دوران. حتی دانشگاه. بچه ها اون روز حتی نمیدونستن اون وسیله بهداشتی که باید استفاده کنن چی هست. قرصه یا آمپول یا چسب زخم. من که میدونستم هم روم نمی شد به کسی بگم. و حتی تا حالا هم نفهمیدم که این فرضیه حموم نکردن چی بود.
----------------------
سیمین یازده سالش بود که واسه بار اول پریود شد. نه میدونست چی هست نه چیزی شنیده بود. عجیب نبود که فکر کنه سرطان گرفته. به مامانش نگفت چون فکر میکرد در هر حال میمیره و اونها فقط میخوان خرج اضافه بکنن براش. واسه همین شبها گریه میکرد و واسه همه نامه خداحافظی مینوشت و دعا میخوند.
( باور کنید یا نه این داستان واقعی واقعی هست و سیمن تا سالها بعدش که اون رو تعریف میکرد گریه اش میگرفت)
----------------------
میرم دکتر. میگه تو چطور این جور چیزهای ساده رو در مورد بهداشت تنت موقع پریود و رابطه جنسی نمیدونی؟ یه وقت میده که دوتایی بریم اونجا که برامون توضیح بده. سرم رو میذارم پایین. مثل اون روز تو زنگ ورزش.
---------------------
من وقتی پریودم مریض نیستم. فقط بیشتر و بیشتر زن میشم. خانم اعلامی, معلم محترم پرورشی من, این رو میفهمی؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کلاس ؛ کلوپ کاریابی؛ یه دوره یک ماهه هست. یه هفته کلاس و سه هفته جستجوی کار. شاگردهای کلاس از طریق سازمان خدمات اجتماعی ( ولفر) به سازمان ما معرفی میشن و من مسول تماس گرفتن و دعوت کردنشون و بعد هم این دوره کلاس و جستجو هستم.
افرادی هم که از ولفر پول میگیرن اونقدر گسترده اشون زیاده که اصلا نمیشه گفت به یه دلیل خاص دارن از دولت پول میگیرن. ممکنه پناهنده باشن. یا کسایی که انگلیسی نمیدون و نمیتونن کار کنن. یا کسایی که یه مدت از نیروی کار دور بودن و حالا باید برگردن . کسایی که معتاد یا الکی بودن یا هستن یا ....
اصلا نمیشه دو نفر رو پیدا کرد که یه موقعیت یکسان داشته باشن. این کلاس یه جورایی براشون اجباری هست. یعنی اگه بدون دلیل موجه نیان یا غیبت داشته باشن ممکنه پول نقد و پول غذاشون رو از دست بدن.
سخت ترین قسمت کار, کار پیدا کردن نیست. مشتاق کردن این افرادی که دارن پول مجاین از دولت میگیرن به کار کردن هست. خوب مگه آدم عاقل میاد پول نقد مجانی رو ول میکنه میره صبح تا شب کار میکنه واسه پولی که ممکنه یه ذره بیشتر باشه؟
اینکه بهشون اعتماد به نفس بدم و توشون انگیزه ایجاد کنم که برن بیرون و دنبال کار بگردن. حالا حساب کنید من با این زبون الکنم بخوام واسه آدمهایی که اصلا انگلیسی نمیدونن یا یه ذره میدونن و باید واسشون مترجم بگیرم انگیزه ایجاد کنم.
گاهی فکر میکنم من چقدر پر رو ام.!
برای این کلاس دنبال ایده های تازه و افراد جدیدی میگردم که بتونن کلاس رو از حالت لوای تک نفره بیارن بیرون.
یه گروه ببین المللی هست به اسم میلی گروپ که اساس کارشون ریل استیت ( همون معاملات ملکی خودمون) هست . ازشون یه آدم خواستم که بیاد برای قسمت مانی منجمنت ( مدیریت امور مالی؟؟؟) تو کلاس یه چند دقیقه ای رو صحبت کنه.
امروز با این آقا قرار داشتم. خوب سر ساعت اومد و اول از شرایط کلاس و شاگرداش صحبت شد. اینکه واقعا اونها تو شرایطی نیستن که بخوان واسه این بیزینس مفید باشن و شاید تو یه سال فقط یه نفر آدم پیدا بشه که بخواد این کار رو ادامه بده . کسایی هستن که انگلیسی نمیدونن و شاید اصلا نتونن برن امتحان این دوره رو پس کنن و مدرکش رو بگیرن . یا اصلا پول نداشته باشن که برای کلاسها بدن و به قول طرف هرچی مشکل ممکن بود رو به طرفش شوت کردم.
بعد که من همه حرفام رو زدم اون شروع کرد به حرف زدن. از اینکه دکترای روانشناسی داره و مردم رو چقدر دوست داره و از کار کردن و حرف زدن با مردم لذت میبره. اینکه همه به ریل استیت به چشم یه بیزینس کلاه برداری نگاه میکنن که مخصوصا تو کالیفرنیا فقط میخوان جیب مردم رو خالی کنن. بعد هم از یه سری برنامه ها برای خرید خونه برای خانواده های کم درامد حرف زد که روح من هم ازشون خبر نداشت. از این گفت که چقدر لذت میبره وقتی میتونه به مردم کمک کنه انتخاب بهتری داشته باشن.
از مدیریت مالی حرف زد و اینکه کردیت کارتها چه جوری جیب مردم رو بدون اینکه خودش خبر داشته باشن خالی میکنن و اینکه اگه یه ذره برنامه بیرون غذا خوردن تغییر کنه تو دوسال میشه یه خونه خرید و یه عالمه حرف دیگه.
من همچنان اما رو حرف خودم بودم. اینکه من نمیخوام شما به این کلاس بیایید و نا امید بشید و کسی از بیزینس شما استقبال نکنه. آخرش به من گفت لوا تو چرا متوجه نیستی. من نمیخوام خونه بفروشم. من نمیخوام اونجا نماینده تربیت کنم. برای من اگه دو نفر یاد بگیرن شب با دو دولار بیشتر بخوابن و این فرهنگ صرفه جویی ساده جا بیفته کافی هست.
بعد هم گفت که من با شما تو پشت پرده دارم صحبت میکنم و تو میدونی که در هر حال هدف من و شرکت من فروش املاک هست اما من مغایرتی تو این هدف با آموزش دادن افراد و عوض کردن فرهنگ مصرف نمیبینم. من این همه سال درس خوندم اما الان دیگه حاضر نیستم پشت میزم بشینم تا کسی بیاد من رو ببینه. الان خودم میرم بین مردم و براشون حرف میزنم. این کار لذت بیشتری داره و نتیجه بهتر. الان میفهم مردم رو دوست داشتن یعنی بینشون بودن نه روانشناسی خوندن.
ادامه داد که من تو کلاس تو حتی از میل گروپ و ریل استیت حرف نمیزنم. من فقط از مدیریت امور مالی خونه میگم و انگیزه دادن . گفت حاضرم تمام روز تو کلاس باشم و تو همه فعالیتها هم شرکت کنم نه فقط نیم ساعت.
یه جورایی عجیب غریب بود دیدن آدمی که به زعم من واقعا به وجود پناهنده ها و مهاجرین تو امریکا و ساختن اینده آمریکا توسط اونها اعتقاد داشت. اینکه فرهنگهای مختلف رو باید جوری تغییر داد که برای ساختن آینده جدید خود این افراد و کشوری که الان توش هستن ازش استفاده کرد.
-------------------------------
فرهنگ.... تغییر فرهنگ.....آینده.......ما.......نسل سوخته.........
چقدر حرف نگفته دارم. چرا کسی نیست اینجا که من فریاد بکشم........چرا ما اونقدر ساده ایم که باور میکنیم اگه اسلام به ایران نیومده بود ما الان سرور دنیا بودیم. درد ما چیز دیگه ای هست. درد ما عرب و مغول نیست. درد ما خود ماییم. خود ما...
یه ذره آتیشم آروم بشه مینویسم. خفه شدم اینقدر این چند روز حرف نزدم.
نوشته ای شاید تلخ ( ۲)
من به جنبش زنهای ایران اعتقاد دارم. میدونم که کاری هم از دستم بر نمیاد براشون اما دلم از اینجا براشون میزنه.
اما ما جنبش زنهای آمریکا رو دیدیم و میخواهیم همون رو اونهم تو مدت کوتاه تو ایران داشته باشیم. مثل بقیه کارهامون . یه ذره نمیاییم به لایه پایین این ملت نگاه نمیکنیم.
ما فکر کردیم حالا که زنهای امریکا و اروپا حق رای و حقوق یکسان گرفتن ما هم بگیریمش. خوب این خیلی خوبه. ولی آیا بقیه شرایطی که اون موقع تو غرب بود الان تو ایران ما هست؟ ما زنهایی رو داریم که بی محابا دور سازمان قانونگذار ماهها حلقه بزنن بدون ترس از عاقبتش؟
زنانی رو داریم که بدون ترس برن بگه ما مادران بچه های بی پدر هستم . حق بچه مون رو میخواهیم؟ آیا اصلا جامعه قبول کرده که بچه بدون پدر وجود داشته باشه که حالا حقش رو بهش بده.
چند درصد زنهای ما به مسجد میرن و چند درصد به تاتر؟ وقتی از زن حرف میزنیم معنایی هست به وسعت زنان شرقی ترین روستاهای بلوچستان تا غربی ترین نواحی کردستان. مگه اینها زنان ایران نیستن؟ زن ایرانی فقط دانشجویان دانشگاه تهران نیستن. این رو قبول بکنیم.
ما زنهایی رو داریم که شوهراشون فقط وقتی میخوان باهاشون بخوابن شب بهشون سلام میگن. زنهایی رو داریم که حتی تو خونه جلوی پسر و شوهرشون رو سری سرشونه. ما میخواهیم به این زن کاندوم بدیم بگیم این رو به شوهرت بده که ازش استفاده کنه؟
هنوز زنهای ما باور دارن به زنده بودنشون برای داشتن بچه . به اینکه کتک خوردن جزی از زندگی عادی زن و شوهراست. ( البته واسه زن) . هنوز وقتی عادت ماهانه هستن فکر میکنن کثیفن. هنوز روشون نمیشه شوهراشون هم لوازم بهداشتی شون رو ببینن. هنوز دخترای امروز ما میرن دانشگاه که شوهر پیدا کنن که خوشون رو به هزار وسیصد و شصت سکه طلا بفروشن. اینها هست. ما چشامون رو ببندیم. سرمون رو تو هر برفی هم بکنیم این زندگی زن عادی امروز ایرانه.
هنوز توی امریکا از جامعه مرد سالار شکایت هست. هنوز زنها با اونکه ۵۱% جمعیت رو دارن اقلیت به حساب میان. هنوز هر سه دقیقه یه زن آمریکایی قربانی خشونت میشه. هنوز مردها حق و حقوق بیشتری دارن. هنوز زنها فقیر ترن.
به این ها نگاه کنیم. توقعاتمون رو بر پایه واقعیتها بذاریم. واقعیت زن ایرانی رو بشناسیم. یه بار هم از خیابون انقلاب پایین تر بریم. یه بار هم از تهران بیرون بریم.
بخواهیم قبول کنیم یا نه این زن هنوز به چیزهایی که سر سفره ابوالفضل میشنوه بیشتر اعتقاد داره تا به بروشور و آگهی.
هنوز به حرفهایی که تو مسجد از منبر میشنوه بیشتر گوش میده تا حرف فلان خانوم روانشناس با دکترای جنسیت و زنان از هاروارد. هنوز شیرین عبادی رو نمیشناسه. مهر انگیز کار رو نمیشناسه. شادی صدر رو نمیشناسه. وبلاگ نمی شناسه. یاهو چت رو نمیشناسه.
ما باید تکلیف خودمون رو معلوم کنیم. ما چی میخواهیم؟ مخاطب ما کیا هستن؟ دوستهای دور و برمون و همفکرها و همکلاسهای دانشکده مون یا زنانی که دارن هر شب کتک میخورن و به خاطر گرسنه نموندن بچه هاشون هزار سال دیگه هم حاضرن کتک بخورن.
به بطن این زنها بریم. اونها رو حس کنیم. انقلاب ما شکست خورد چون بین جمعیتی که فکر میکردن و جمعیتی که انجامش دادن فاصله افتاد. اصلاحاتمون شکست خورد چون کسی که باید رای میداد کسی نبود که کتابهایی رو که ما میخوندیم میخوند.
حالا هم همین زنها به ما خواهند گفت پتیاره و بد کاره. همین زنها به ما خواهند گفت ترشیدگانی که از غم بیشوهری دغدغه این فکر ها رو داریم. ما فاصله نگیریم از زنهامون . طبقه بندی نکنیم. کی بیشتر از زنی که قربانی خشونته حرف ما رو درک میکنه؟ کی بیشتر از زنی که دختر مقتولش نصف دیه رو گرفته ما رو میفهمه؟ زنی که جونش به لب رسیده از دست شوهری که طلاقش نمیده حرف حق طلاق رو میفهمه .
راههای عملی زیاده. فکر میکنید اینجا سازمانهای زنان مثلا به هر زن قربانی یه خونه و یه ماشین میدن؟ نه . محدودیت مالی همه جا هست. تفاوت فرهنگها همه جا هست اما باید درکی از این فرهنگ باشه یا نه. زنانی هستن که میرن سالها تو یه کشور دیگه زندگی میکنن فقط واسه اینکه با فرهنگ مردم توده آشنا بشن و بعد بیان یه کاری بکنن. یعنی ما از اینها هم غریبه تریم با زنان خودمون ؟ باور کنید اگه یه ذره عمیق تر نگاه کنیم اونقدر راه ساده ولی موثر به بار میشنه که نگو. به شرطی که عارمون نشه بریم مسجد که بریم سر سفره هاشون که اگه لازم شد چادر هم سرمون بذاریم.
به زمان هم نگاه کنیم. شاید تجمع و تظاهرات قدم آخر باشه وقتی همه کارها انجام شد. اما چرا بیایم این همه نیروی خوب و خلاق رو یه دفعه نا امید و سابقه دار اوین بکنیم؟
لایه هایی زیری رو بسازیم. آجر اول رو رو زیر بنا بذاریم نه روی خاک. خونه ساختن زمان لازم داره. خونه پیش ساخته با یه باد به هوا میره.
انقلابهای نافرجام مردونه ما فقط موقع رای دادنشون به فکر ما افتادن. ما نه قبلش به حساب بودیم نه بعدش. اگه ما هم بخواهیم مثل اونها باشیم نافرجامی رو پیشونیمون نوشته هست. نمیشه یه حرکت رو انجام داد و نصف جمعیت جامعه رو نادیده گرفت. مردانی هستن که به زن به چشم یک انسان نگاه کنن نه بانی آوارگی آدم از بهشت. مرد ما باید به سر چشمه باروری به الهه خلقت ایمان بیاره . باورش کنه.
انقلاب بنفشمون رو آگاهانه بنا کنیم و خردمندانه هدایتش کنیم. من و تو . زن و مرد.
-------------------------
پی نوشت اول: پویا مثل همیشه چه آگاهانه نوشته. نوشته هاش رو با تمام وجود حس میکنم.
پی نوشت دوم: نظر مریم در همین رابطه.
پی نوشت سوم: در همین رابطه از منظر فوتبال. از وبلاگ کوروش عزیز
نوشته ای شاید تلخ (۱)
توضیح: مخاطب این نوشته همه ما هستیم. من عمیقا برای زنانی که تو اون محدودیت و خفقان دارن یه روسری سفید سرشون میذارن و با زبون بی صدای تمام زندگی خودشون رو به خطر میاندازن احترام قائلم. من سر تعظیم در برابر همه پایین میارم و حتی به خودم اجازه نمیدم چیزی رو نقد کنم. نقد رو کسی میکنه که کاری برای درست کردن از دستش بر بیاد و من غیر از نوشتن هیچکار عملی دیگه ای نمیتونم بکنم.
من با گریه های این زنها گریه کردم و با کتک خوردنهاشون درد رو حس کردم. و اونقدر با اونها احساس نزدیکی میکنم که بخشی از آینده ام رو بر پایه همکاری با اونها قرار داردم. اما دورم. شاید این دور بودنم باعث شده یا حقیقتها رو درست نبینم یا جور دیگه ای ببینم.
-------------------------------------
ما ایرانی ها ملت صبوری نیستیم . نه صبوریم و نه منطقی.
از همون زمون شاهای قاجار که دور دنیا به راه افتادیم و خوبی های جاهای دیگه رو دیدیم, عین همون رو هم واسه خودمون خواستیم. شاهمون ارابه برقی و بنزینی دید و فقط اون رو خواست. دیگه به این فکر نکرد که جاده مال رو ایران رو چه به تایر ارابه برقی.
دانشجوهامون رفت فرانسه و انقلاب کبیر رو دیدن و خواستن تو ایران هم همون انقلاب رو انجام بدن. آخه زنی که از مطبخ پاش رو بیرون نذاشته که ماری آنتوانت نمیتونه بشه.
بیشتر دیدیم و بیشتر خواستیم. فقط و فقط هم چشمامون رو به روی لایه های پایینی بستیم و گفتیم که رو رو میسازیم. همیشه هم دستمون به دعا بود که زلزله ای طوفانی نیاد که پایه رو بلرزونه.
هی رو سازی کردیم و رو سازی کردیم. رفتیم و دیدیم و تو سرخودمون زدیم و ساختیم. اما چه ساختنی.
ما از فرنگ فقط ظاهرش رو دیدیم. مدرسه هاش رو ندیدیم. کتابخونه هاش رو ندیدیم. روابط آدمها رو ندیدیم. کار کردنشون رو ندیدیم. به هم احترام گذاشتنشون رو ندیدیم. فقط وارد کردیم و وارد کردیم.
یه بار هم به عقب بر نگشتیم که ببینمی این برجی که داریم میسازیم روی چی ساخته شده.
انقلاب کردیم. شکست خوردیم. ایران فرانسه نبود. ما دلموم میخواست باشه اما نبود.
سالها صبر کردیم اصلاحات خواستیم. اون رو هم باختیم. صبور نبودیم. خودمون رو از توده مردم بالاتر دونستیم و ندونستیم که تمام محله من با مردمی احاطه شده که نه به قتل فروهر ها کار دارن نه به جایزه شیرین عبادی. براشون نون شب مهمه نه کتاب کوچه. هنوز برای امام حسینشون گریه میکنن نه برای سالگرد قتل سعیدی سیرجانی.
این مردم هنوز سفره ابولفضلشون مهمتره تا شب شعر در خونه گنجی. ما اصلاخات رو برای خودمون خواستیم اما مردم نخواستنش. مردم چیزی ازش ندیدن. فکر کردن حالا که نون ندارن لااقل امام حسینشون رو داشته باشن.
صنعتمون رو خواستیم بسازیم. به جایی اینکه از لایه پایین شروع کنیم و ببینم معدن چی داریم که کارخونه اش رو بزنیم فقط یه ساختمون ساختیم و همه چی رو از خارج آوردیم. این صنعت تو چین خیلی خوب جواب داد. ما هم اینجا میزنیمش. چرا که نه؟
فکر هم نکردیم که چین یه میلیارد آدم داره که کافی یه تکون بخورن. فکر نکردیم که اونها یه بچه بیشتر ندارن که عادت به کار دارن. کارخونه زدیم و از سنگ در ورودی اش رو وارد کردیم. همه چی رو از خارج آوردیم و سر همش کردیم. خوب معلومه که هزینه نگهداری فقط خود ساختمون و کارگراش از خود جنسی که از خارج وارد میشه گرون تر میشه.
گفتیم آمریکا دوتا چیز داره صنعت و کشاورزی. بیایم کشاورزیمون رو درست کنیم. اما اونهمه جنس صادراتی ارزون چی؟ کی دلش میامد از سود اونها دل بکنه و بزاره برنج دم سیاهای خودمون زیاد بشه؟
ما همه چی رو خواستیم اما سود خودمون رو هم خواستیم.
ادامه هر حرکتی رو که نگاه کنین همینه. ما فقط و فقط تقلید کردیم و فقط دیوارهای یه خونه کاهگلی رو سرامیک کردیم. خونه ای که به یه باد تند بنده. نمیدونم چرا اینقدر ناامید حرف میزنیم اما هرچی رو که نگاه میکنم همینه.
(لطفا ادامه اش رو هم بخونید)
اپرا , یک شو و ذهن مشغول من
نمیدونم اپرا وینفیری رو میشناسید یا نه. بعضی ها میگن قدرتش از ریس جمهور بیشتر و اگه کاندیدای ریاست جمهوری بشه بدون شک انتخاب میشه. یه کتاب دار ساده بوده که تصمیم میگیره زندیگش رو عوض کنه و الان پربیننده ترین شوی تلوزیونی همه تاریخ رو داره. میلیونها آدم تو امریکا و سراسر دنیا هر شب برنامه هاش رو میبینن. از ثروتمند ترین زنهای هالیوده. موضوع شوهاش هم دامنه ای داره به وسعت بیننده هاش. از بجه دار شدن تام کروز تا پرواز دیسکاوری. از همه چی و همه جا.
دعوت شدن به شو اپرا یکی از بزرگترین آرزوهای طبقه متوسط جامعه امریکا هست. که کاری بکنن که اپرا دعوتشون بکنه. یه دوست نویسنده دارم که میگه روزی یه کتابی مینویسم که اپرا وادار بشه دعوتم بکنه.
اینها رو که گفتتم خیلی مختصر بود در مورد این برنامه و این زن. من وقتایی که به دغدغده های زندگی عادی جامعه میپردازه رو خیلی دوست دارم.
-------------------------------
دیشب مهمونهای برنامه اپرا یه زن و مرد بودن. هر دوتا پی اچ دی داشتن و بیست و دوسال بود که باهم زندگی میکردن. بچه ها شون هم بزرگ شده بودن. این زوج از چهار سال قبل تصمیم میگیرن به زندگی خصوصی شون تفریح بیشتری بدن و اون رو از حالت یه نواخت در بیارن. از همون موقع بود که به کلاب های مخصوص سکس های گروهی میرن و زوج های دیگه یا یه فرد تنها رو پیدا میکنن و اونها رو به اطاق خوابشون دعوت میکنن. به گفته خودشون این برنامه رو در ماه تا چهار دفعه دارن و خیلی هم از این جریان لذت میبرن. این باعث شده که بیشتر همدیگه رو بشناسن و روال زندگیشون شاد تر و لذت بخش تر بشه.
به گفته خودشون اونها به فرد یا افراد مهمان به چشم رقیب نگاه نمیکنن چون همه چی علنی و در حضور هم هست و پشت پرده ای در کار نیست.
مهمون دوم یه زن خانه دار بود که به قول اپرا مثل بقیه زنهای خانه دار هر روز صبح بچه هاش رو به مدرسه میبرد اطاقها رو تمیز میکرد غذا میپخت و خلاصه یه خانوم نمونه. این خانوم هم تعریف میکرد که از چند سال قبل با شوهرش به این کلابها میرن و از سکس با بقیه لذت میبرن. اپرا سوال کرد کسی از خانواده یا دوستانت هم این راز رو میدونه. اون خانوم هم جواب داد بچه ها هنوز اونقدری بزرگ نشدن که بهشون بگم ام دوستام میدونن ولی این مسئله هست که به خودمون مربوطه. من و شوهرم این تصمیم رو گرفتیم و اونها هم به تصمیم ما احترام میذارن. اما در واقع کسی به مسائل جنسی کس دیگه علاقه مند نیست که با دونستن این موضوع تغییری در دوستیها به وجود بیاد.
بعد هم اپرا با یه سری دیگه حرف زد که همه با وجود داشتن همسر یا پارتنر از سکس گروهی یا سکس با فرد دیگه ای لذت میبردن. وقتی اپرا ازشون میپرسید که چرا حاضر شدن که بیان تو برنامه و خودشون رو معرفی کنن در حالی که میدونن میلیونها ادم از فردا شناسایشون میکنن جوابها هم جالب بود. " این مسئله هست که به خودمون مربوطه و ما توش اشکالی نمیبینم. " " کار اشتباهی نمیکنیم که ازش خجالت بکشیم" " راهی هست که ما بهتر همدیگه رو میشناسیم و به زندگی ما خیلی کمک کرده"
-----------------------------------
بعد از دیدن این شو تمام ذهنم مشغول این قضیه بود که من میتونم این جریان رو بپذیرم یا نه. یعنی امکان داره خودم بخوام یه روزی همچین تجربه ای داشته باشم.
خوب بعد از یه خورده سر و کله زدن با خودم به یه راه حلی رسیدم که خودم خیلی خوشم اومد.
کسی از من نخواسته که بیا و این تجربه رو داشته باش. همونطور که کسی از من نظرم رو راجع به کلاب های این مدلی نخواست. تمایلی هست که وجود داره. لزومی هم نداره که من ازش خوشم بیاد یا نه. میتونم بیام و مثل بعضی از دوستان هزار دلیل و آیه از اول تاریخ و فلسفه اخلاق و علم پزشکی جمع کنم که الا و بلا این ادما مریضن و مشکل دارن و از دایره انسان بودن بیرون رفتن و بعد هم میتونم از اون ور چاه بیفتم که اصل اینه و بقیه مردم که اینجوری نیستن مریضن و باز هم از اول تاریخ دلیل و اثبات بیارم.
من عاشق غذای تایوانی ام. در صورتی که دوستم از کنار رستوران تایوانی ها که رد میشه حالش بد میشه. خوب من که نمیتونم مجبورش کنم بیا بریم این غذا رو که من میخوام بخور. حالا یه دفعه بخوری نظرت عوض میشه و تو تاحالا امتحان نکردی و نمیدونی ... خوب ذائقه ها متفاوته. هر کی یه از یه چیزی خوشش میاد. دلیلی نداره که همه مردم مثل من باشم یا من مثل همه مردم باشم.
اصلا هم مهم نیست که من این آدمها رو قبول کنم یا نه. ولی من به لذتی که از هم میبرن احترام میذارم. هر انسانی یه حریم شخصی داره که من اجازه ندارم پام رو بذارم توش. همونطور که حریم من برام محترمه.
چرا ما سعی داریم همه رو مجبور کنیم به همون روشی زندگی کنن که ما کردیم. که همه ارزشها و ضد ارزشها بر پایه درست و غلط های ذهن های از قبل بسته بندی شده ما باشه.
-------------------------------
ای خدا. یعنی فهمیدن این ساده ترین اصل زندگی اجتماعی اینقدر برای ما سخته؟ اونهم برای جماعت درس و کتاب خونده ما؟
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category