
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
[نونجيم]
[توکای مقدس]
[یک پنجره]
[هفتان]
[پينکفلويديش]
[شمال از شمال غربي]
[قصه های عامه پسند]
[حاجی واشنگتن]
[آلوچه خانم]
[نیم نگاه]
[يک پزشک]
[جمهور]
[سرزمین رویایی]
[پویا]
[کولیان کنار آتش]
[عصیان]
[کیوان خان]
[زنانهها]
[مریم گلی]
[میرزا پیکوفسکی]
[یک آقایی به سبک قدیمی]
[سولوژون]
[الیزه]
کمانگیر
آزاده عصاران
بایرامعلی خان
خانمی از برکلی
منصور نصیری
35 درجه
نازخاتون
آنسوی دیوار
کرم دندون
پرنده خارزار
خسرو نقیبی
آزاد نویس
يک ليوان چای داغ
کیبرد آزاد
آشپز باشی
حقوقدان پاریسی
شنا در شنزار
تمشک
خوابگرد
باغ بی برگی
از اون بالا
شرح
پستچی همیشه دوباره زنگ میزند.
یادداشتهای تنهایی
مسیح
منیرو
اميد معماريان
کتابهای عامهپسند
کافه رادیو
روزهای ابری من
آق بهمن
اعلی حضرت حاج آقا
کلاشنیکف دیجیتال
بابونه
ارزيابی شتابزده
زن نوشت
رها
آهو نمیشوی به اين جست و خيز، گوسِپند
برون کا
کتابلاگ
حرفه: خبرنگار
سيبيل طلا
آسيه امينی
کسوف
صبا بیقرار
ندا دهقانی
کوروش علیانی
سوسکی
من و بيلی
پیاده رو
ایرانی آیرونیک
سایه
غلاف تمام فلزی
قمار عاشقانه
راز
سر هرمس مارانا
رادیو سیتی
گیله مرد
شراگیم
سخن
هنوز
پرژن کارتونز
زیتون
ساعت شنی
خورشيد خانوم
غربتستان
تادانه
بارانه
نسرین
ملا حسنی
آذرستان
خواب زمستانی
روزها
از زندگی
جیرجیرک
کافه ناصری
سورئالیست
پرنسس
نازلی دختر آیدین
محمود فرجامی
حرف حساب
بی بی گل
مکالمات ذهنی
نارنج
سیبستان
ماست
سلمان جریری
تنها چند واژه
روز بر می آید
امشاسپندان
دفتر بی مخاطب
خانوم حنا
راننده ترن.
ماه شب اول
لگو ماهی
قاصدک*
دست نوشته ها
ساز مخالف
صدای ما را از فارگو می شنويد
علی تکزاسی
گلنسا
پرگلک
ژرفا
پناهندگی
امید آقا
نرگس
دلتنگستان
دفترچه ی ممنوع
افکار
در امریکا
نقطه
نیستان
جوانه
استعداد درک نشده
ژرف
هزار تو
کوزه
همه طرف غیر از روبرو
بوی تلخ قهوه
الپر
فرنگوپوليس
زنستان
چرا نگاه نکردم؟
بابک غفوری آذر
جامعه شناسي ايران
مسرت میر ابراهیمی
پارسانوشت
یک احسان
آلیس در شگفتزار
پیام
همشهری کوهنورد
بازگشت ابدی
مریم میرزا
لولوی پشت شیشه ها
by BlogRolling
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
چرا از ایران آمدم؟ آیا روزی باز خواهم گشت؟
این نوشته شاید مطلوب خیلی ها نباشه. در نقد همیشه بازه و من از نقد شدن خوشم میاد.
فکر کنم یه جایی دیگه هم گفته بودم که داستان درس خوندن و دانشگاه رفتن من چی بود تو ایران. من چند سالی بیشتر نیست که اینجام. با خونواده ام اومدم و میدونم که اگه تنها بودم از همون ترکیه برمی گشتم. برخلاف اون چیزی که بقیه فکر میکنن و خودم دارم بهش تظاهر میکنم این من هستم که به اونها احتیاج داشته و دارم نه اونها به من.
من یه سال قبل برنامه ام برای تنها اومدن جدی شده بود. حتی بلیط رو هم رزرو کرده بودم. اما دم آخری دلم لرزید. یعنی یه جوری فکر کردم مامان و بابا از ته دل بله ندادن و دلشون به این مهاجرت نیست. من آدمی نیستم که به دعا و عاقبت به خیری و از این حرفا اعتقاد داشته باشم. ایمان هم ندارم ( به جز به خودم) . کم هم پیش میاد که چیزی رو تو وجودم حس کنم اما اگه حسی داشته باشم بهش احترام میذارم. دم آخری پشیمون شدم و واسه یه سال حتی حرفش رو هم نمیزدم.
من ایران مستقل بودم. خونه جدا و کار. هرچند حقوق میخوندم و معلم زبان و کامپیوتر بودم اما اونقدی بود که خرج دزک بزک در بیاد. اما وقتی درسم رو به آخراش رسید و جدی دنبال کار گشتن افتادم فهمیدم پیدا کردن کار جدی برای یه زن یعنی چی.
بابا پاکسازی شده بعد از انقلاب بود و ما مونده بودیم و خاطره زمینهای مصادره شده بابابزرگها . حالا نه اینکه فکر کنید خان بودن و ما طاغوتی. یه ذره ملک و املاکشون رو هم سر عقیده ای که داشتن و من با تمام بی اعتقادی ام به اون بهش احترام میذارم از دست دادن. وضعمون شاید حتی متوسط هم نبود اما چیزی که مهم بود تحصیل بود تو این خانواده و مخصوصا تحصیل دخترا. احترامی که بابا بزرگم برای دختراش و نوه های دخترش قائل بود رو کمتر از مردی هم سن و سال اون دیدم. سوادش هم سعدی خوندن بود و واسه ما قصه شاهنامه و مولوی تعریف کردن.
منا که روانشناسی قبول شد و من تو اون سالهای آخر دست و پا زنان دنبال کار میگشتم, یه آدمی که همیشه دعا گوش هستم بعد از یه سال کار شراکتی پولی رو که یه سال بابا خرج کرده بود بالا میکشه . شرکتی که یه سال براش از جیب خرج شده بود و حالا خرح ها تو دفتر اندازه دخلش نشون میداد. چقدر من الان خوشحالم که بابا با همه دوندگی که من کردم و حرصهایی که خوردم حاضر نشد دنباله جریان رو بگیره.
ما موقعیت مهاجرت به آمریکا رو از چند سال پیش داشتیم. اما خونواده ما خونواده ای نبود که اهل خارج اومدن باشه. اعتقاداتی بود که هنوز هم باورش برام سخته که چطور مامان و بابا روشون پا گذاشتن. جوابی به جز به خاطر ما سه تا پیدا نمیکنم. نگرانی بزرگم هم اونها بودن. دل کندن از یه جامعه ای که هر چند بهشون زیاد ظلم کرده بود اما جزیی از وجودشون بود. پدر و مادرهای پیری که میدونم دلگرمی شون به دختر و پسر بزرگشون بود. احساس گناهی که داشتن و الان که خودم میخوام فقط شهرم رو عوض کنم میفهمم یعنی چی.
تو جمع پنج نفری ما فقط رها - برادر اون موقع سیزده ساله ام- بود که مخالف بود. فکر کنم دوست دختری چیزی داشت. شب آخری دوستاش بهش یه ساعت هدیه دادن و روی جعبه کادو نوشته بودن " امان از پدیده فرار مغزها" . راه افتادیم.
سه چهار ماه اول اینجا دیوونه کننده بود. کسایی که تو سابرب های خوشگل و سبز اما مرگ آور ساکت اینجا زندگی میکنن میدونن من چی میگم. شاید روزها بگذره و تو یه آدم پیاده رو نبینی. اگه ماشین هم نداشته باشی که نمیتونی بری حتی یه قوطی آب بخری. تمام مدت باید چشمت به در باشه که یه دوستی آشنایی لطفی بکنه عصر بعد از سر کارش بیاد تو رو ببره بیرون. آدم چقدر چت کنه. چقدر با تلفن حرف بزنه .چقدر تلوزیون ببینه.
چند ماهی طول کشید یه ذره راه افتادیم. یه ماشین خریدیم و من رفتم سر کار. چهار ساعت تو روز ساعت داشتم و باید چهار ساعت با اتوبوس میرفتم و بر میگشتم. حداقل حقوق ۶.۷۵ بود و صاحبکار ایرانی محترم به من ساعتی ۶ دلارمیداد. اما یه چیزی بود.... یه چیزی داشتم که تو ایران نداشتم. ایران هم کار میکردم. ایران مثل آدم با ماشین میرفتم سر کار. دفتر و دستکی بود. زمین نمیشستم. توالت تمیز نمیکردم. اما ... این یه چیز رو ایران نداشت.
خوب اون روزها گذشت. هانی اومد و همه چی روشنتر شد. جنبه های از زندگی رو دیدم که حتی تو رویاهام نداشتم. زمین شستم. توالت تمیز کردم. ته ته شهر مدرسه رفتم. کارم بهتر شد. دانشگاههم رو شروع کردم. رشته ای رو که آرزوم بود انتخاب کردم. زنهایی رو دیدم که هر مردی رو به تعظییم وا میداشتن. مادر های تنهای بدون شوهری رو دیدم که با تمام وجود کار میکردن و درس میخوندن و تمام اون عشقی رو که زنهای ایرانی تنها مایه افتخارشون میدونن رو هزار برابر به بچه اشون داشتن. برای اولین باز از زن بودنم لذت بردم.
آمریکا آرمان شهر نیست. هیج جایی آرمان شهر نیست. زندگی راحت هم نیست. صبح ساعت پنج و نیم از خواب بیدار شدن. ساعت هفت با یه کوله بار اندازه پالون دور از جون الاغ ( کیف دستی, کامپیوتر, غذا, کیف و کتابهای مدرسه, ...) از در خونه بیرون زدن. تا ساعت چهار و نیم شده با رقص و نقاشی و زبون بی زبونی به مشتریات که زبانشون از تو هم بد تره. ساعت چهار و نیم تو اون ترافیک دویدن تا به کلاس ساعت پنج ونیم رسیدن. تا ده شب چرت زدن تو کلاس و به زور کافیین و انرژی درینک چشم رو باز نگه داشتن و برگشتن به خونه و تازه رسیدن به کارهای عقب مونده و زنگ زدن به بقیه که نامه ای چیزی ندارین؟ مشکلی نیست؟ بیلی نیومده؟ همه چی به راه و تازه وقتی کافینی که ساعت ده خوردی میخواد اثر کنه بری بیفتی تو تخت و هانی دوست دارم شب به خیر. و همون وقتی که هانی داره کفشات رو تازه از پات در میاره تو خواب خوابی.
خوب این برنامه منه. ( به غیر از شنبه و یکشنبه) . برنامه ای هست که میدونم حداقل تا پونزده سال دیگه یه ذره اینور و اونور همینه. من آدمی هستم که باید کار کنم. بدون کار کردن میمیرم. درس رو هم باید بخونم. پس باید شبها درس بخونم. درسی که اگه واسه بقیه چهار سال طول بکشه واسه من شش سال طول میکشه. اما من این خستگی لعنتی رو دوس دارم. مسئله همون یه چیزه.
من اینجا به زندگی ام , به آینده ام امید دارم. همین یه چیز همین امید من رو سر پا نگه میداره. این امید به آینده آرامشی به من داده که هیچی با هیچ مرزی تو دنیا عوضش نمیکنم. آرامشی که در بدترین لحظات و خسته کننده ترین شرایط هم همراهم هست . میدونم چی میخوام و میدونم که بهش میرسم. چیزی از این قشنگتر هست؟ ببینین. نگین شعاره. خیلی ها تو همین آمریکا شبها تو کارتون میخوابن. خیلی ها معتادن . خیلی ها کار ندارن. درس خوندن راه خوشبختی نیست. اما من دارم یه چیزی رو اینجا حس میکنم. از همون حس هایی که بهش احترام میذارم و باورشون دارم.
مسئله خوش گذروندن تو امریکا نیست .تفریحاتم به شدت کمتر شده. شاید باورتون نشه اما تو این چند ساله تنها کنسرتی که من رفتم امسال تو برکلی بود. اونهم کنسرت شجریان. وقتی با مهمونی های هرهفته و تفریحات دوستام تو ایران مقایسه اش میکنم میبینم من هیچ تفریحی ندارم. خوب بخندید اما من تو عمرم یه نایت کلاب هم نرفتم. ترکیه دو سه باری رفتم دیسکو اما اینجا نه. آرایشم محدود شده به کرمی که به کک م مکام میزنم و کرمی که موقع رانندگی به دستم میزنم که نسوزه. لباس پوشیدنم به شدت ساده شده. رنگهای روشن و ساده میپوشم. از اون رنگهای سیاه و سورمه ای متنفرم. واسه رنگ سفید میمیرم. به شدت ساده گرا شدم. خاله ام که امسال اومده بود باور نمیکرد من همون آدمم که وقتی از قرار بود ساعت پنج از خونه بیرون بره از ساعت دو جلو آینه بود. در کل وقتی با ایران مقایسه میکنم میبینم چقدر تفریحاتم کمتر شده و تمرکزم رو بخش جدی زندگی بیشتر.
من خارجی بودنم رو حس نمیکنم. اینجا همه خارجی ان. این باور منه. غیر از سرخپوستها ( ببخشید: نیتیو آمریکن ها) کی هست که اینجا وطنشه؟ من دارم تو یه موسسه کار میکنم با هفده تا زبون مختلف. من اینجا واسه مغولی که حتی نمیدونه ایران چی هست , ایرانم. اسمش شانسه یا هر چیز دیگه من خودم رو غریبه حس نمیکنم. من دارم به این جامعه چیزی میدم و ازش چیزی میگیرم. نمیخوام هم مقایسه کنم که کاری که اونها میکشن خیلی بیشتر از خدماتی هست که میدن. تو ایران این کار کشیدن بود اما این خدمات نبود. به نظر من جامعه امریکا بدون مهاجراش هیچی نیست. در واقع من فکر میکنم این جامعه بدون ما چیزی کم داره. آمریکا به من احتیاج نداره اما به ماها احتیاج داره.
یه بخش خیلی بزرگی از قضیه هم مسئله اقتصادی هست. شاید گفته بشه اونقدی که ما تو امریکا کار میکنیم اگه تو ایران کار میکردیم همه چی میتونستیم داشته باشیم. من این حرف رو قبول ندارم. من تو ایران خواستم. خیلی هم خواستم. به هر دری هم زدم. فرهنگ کار کردن فرق داره. تو ایران هنوز ما خیلی راه داریم تا به این فرهنگ کار کردن برسیم. خیلی لذت بخشه که خودت کار کنی و هرچی رو که خواستی بخری.( نه که حالا هرچی , اما خیلی چیزها که تو ایران آرزوم بود). من این استقلال مالی رو هم دوست دارم.
خوب تضادها هست. گمشدنها هست. نه کریسمس عیدته و نه دیگه عید نوروز از عیدی خبری هست. هفت سین که میچینی بدتر دلت میگیره. دلت ایرانه اما عقلت نه. دغدغه های من هنوز تو محور ایرانه. درسی که میخونم واسه اینه که یه روز بشه یه کار عملی تو ایران کرد. کاری کوچیک اما پایدار. همین وبلاگ نوشتن من واسه مخاطب فارسی زبانم هست. اما برگشتن به ایران رو نمیدونم . هیچ برنامه ای براش ندارم. اگه همین الان هم پول مسافرت رو داشتم ترجیح میدادم برم چهار تا کشور رو که ندیدم ببینم نه ایران رو.
میخواهین به من بگین وطن فروش هم مختارین. اما من برای چی باید به ایران برگردم؟ من حتی دلم برای خاک هم تنگ نشده. من دلم برای هیچی تنگ نشده. مامان بزرگها و بابا بزرگها برای من ایران نیستن. اگه یه روز بخوام ببینمشون میرم ترکیه. من تو ایران چی داشتم که دلم براش تنگ بشه؟ ریس دفتری که واسه استخدامم ازم پرسید آیا شما باکره هستید؟ اون مرد شریفی رو که تو میدون نور تهرون اون ترس ابدی رو از تاریکی و تنهایی به تمام زندگیم داد؟ اون دوست پسری رو که میگفت کار کردن زن باعث حرف و حدیث تو خونواده ما هست؟ اون شریک عزیزی رو که یه سال عمر و بیست سال سرمایه بابام رو نوش جون کرد؟ اون استادی رو که شب امتحان به بچه ها زنگ میزد و با سوالها رو با یه پاچه تر و تمیز عوض میکرد؟ اون راننده تاکسی رو که میدید باهاش حرف نمیزنی سر پل پیاده ات میکرد؟ من دلم باید برای کدوم یکی از اینها تنگ بشه؟
آره تلخه. شاید یه روز به اون دانشی که میخوام برسم. الان اگه برگردم ایران چیکار میتونم بکنم؟ شاید اگه یه روز به اون دانش برسم اونوقت بدونم که کجا میخوام چکار کنم. خیلی ها که به ایران برگشتن بعد از کسب دانش از کشور دوم بود. شاید یه روز من هم به اونجا برسم. فعلا اون دانش رو ندارم. کاری برای ایران نمیتونم بکنم. خیلی وقتها میگم چی میشد این خدماتی رو که ما الان اینجا داریم به این پناهنده های کشورهای دیگه میدیم رو تو ایران به زنهای خودمون میدادیم. اما من یه نفرم. من چقدر تو ایران میتونم کار کنم؟ اصلا چه کار میتونم بکنم؟ کسی هست که به من این موقعیت رو بده؟ خودم چه جوری میتونم موقعیت رو بسازم وقتی همه به جای کمک سنگ مییاندازن ؟ واقعی فکر کنیم نه آرمانی. نه نمیشه.
گاهی به این فکر میکنم که این بحران گمشدن شاید برای بچه هایی که تو آینده شاید داشته باشم چی میشه. اما یه مدتی هست که به جوابم رسیدم. انسان بودن مهمه نه ایرانی بودن. دلم میخواد بچه ام آدم باشه. دینش به من ربطی نداره. وطنش به من ربطی نداره. این من نیستم که برای اون تعیین میکنم کجایی باشه. مهمه اینه که هرجا که هست انسان باشه. کاری که خودم دارم سعی میکنم بهش برسم و کار سختی هم هست. این که مردم رو نه بر اساس مرز جغرافیای, نه بر اساس مذهب, نه بر اساس جنسیت, اینکه مردم رو به خاطر خودشون دوست داشته باشی و به انسان بودنشون احترام بذاری.
English Weblog
archives
by dateJune 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
درددل سوزناكي بود. بخصوص براي من كه شايد بزودي مهاجر باشم.
خيلي چيزها برايم روشن شد. از لطفتان ممنونم.
به اين مطلب در لينكدوني "بلاگنوشت" و همچنين "بلاگ نيوز" لينكيدم.
www.1irani.com
موفق باشيد...
لوا: ممنونم ولی درد دل نبود. قصدم هم درد دل کردن نبود. واقعیتی بود که نه در حسرتش هستم نه هیچ چیز دیگه. واقعیتی که وجود داره و قبولش کردم.
صادق جم
June 21, 2006 11:48 AM
من یه جورایی خودم رو توی این نوشته پیدا کردم...
نازخاتون
June 21, 2006 11:49 AM
سوالی که همیشه برام مطرح بوده اینه که مهاجرا آینده خودشون و نسل بعد از خودشون رو چه جوری می بینن ؟
اگه یه روز بچه دار بشی دوست داری برگرده ایران یا نه ؟
اگه دوست داشت برگرده صعی نمی کنی منصرفش کنی؟
البته اگه به قول خودت آرمانی فکر نکنیم ؟
لوا: من به خودم اجازه نمیدم تو تصمیمات کس دیگه ای داخل بشم. این تصمیم اون خواهد بود و خودش میدونه چه کنه باهاش. مگه بابا و مامانم به من گفتن چه جوری زندگی کن و کجا زندگی کن. زندگی خودش هست و صاحبش. چرا باید سعی کنم منصرفش کنم؟ خودش میره میبینه و اگه دوست داشت میمونه.
قصه نگفته ماند
June 21, 2006 03:32 PM
I am not very much agree with you in trying to arrive to the conclusion that in Iran people are all dark hearted. This is exagerated. It is true that economical problem have made people to have reactions that they don't approuve themselves.
You are very courageous. Good luck.
شاید من بد گفتم. منظور من مسلما همه نبودن. هیچ چیز مطلقی نداریم که اینها دومی اش باشه. ولی خودم هم نمیدونم چرا این سیاهیا بیشتر به یاد همه میمونه و یه جوری جنبه اغراق میگیره. من مردم رو دوست دارم.مردم همه جای دنیا رو. ایرانی ها هم خوب و بد جزیی از همین مردمن.
me
June 21, 2006 03:52 PM
آره کاملاً درست میگی...تو این دنیا چیزی که کمیاب است انسانیت ...اگه بتونیم انسان باشیم فرای ملیت، جنسیت، دین و.... واقعاً شاهکار کردیم حق داری که دلت واسه ایران تنگ نشه یعنی واسه این منجلابی که مارو احاطه کرده و هر دست و پازدنی به امید نجات باعث میشه که بیشتر فرو بریم و امید عبث به بهتر شدن که هیچ فایده ای ندارد همه منتظرن یکی دیگه بیاد و خرابکاریاشونو درست کنه هیچکی به فکر اینکه خودش انسان باشه نیست...............
یاسمن
June 21, 2006 06:46 PM
سلام
لواجان نوشته ات رو خیلی پسندیدم برات آرزوی موفقیت دارم وامیدوارم این رضایت وآرامشت راعلیرغم تمام دوندگیهای روزانه ات حفظ کنی!
نورهان
June 21, 2006 09:55 PM
نوشته ات رو كه خوندم.. دلم خيلي گرفت.. دلم سوخت.. برا خودم .. و خيلي هاي ديگه.. انگار ايراني بودن يه كابوسه.. همه اينا كه مي گي هست.. زندگي كردن بهتر حق شما و همه هست.. ولي رفتن راه حل مساله نيست.. ولي اگه از زندگي جديدت راضي هستي .. خوشحالم برات
نگاه
June 21, 2006 10:23 PM
لوا جان تمام چیزهایی که گفتی کاملا قابل درکه. من فکر نمی کنم کسی باشه که حداقل بخشی از این مسائل رو تجربه نکرده باشه. ای کاش همه مون بدونیم دنبال چی هستیم. این نوشته ات خیلی به دردم خورد. ممنون.
مریم
June 21, 2006 11:13 PM
سلام.
يه جوري هايي مل شماست زندگيم اما تو ايران.
داريم مي جنگيم براي چيزهايي كه خيلي مثل اب خوردن رسيدن براشون راحته.
فعلا
kodomrah
June 22, 2006 07:13 AM
به راحتی اون بخش مربوط به ایران رو درک می کنم!!اون حس نداشتن امید به آینده!همون حسیه که من که الان ترم آخرم باهاش درگیر هستم!میدونی شاید اگر پدر و مادر من هم راضی به رفتن می شدن الان دیگه دلیلی واسه موندن نداشتم!یعنی کاملا با بخش آخر نوشته هات که نداشتن حس دل بستگی به این خاکه هم دلم!!اما نمی دونم که چرا کسی باورش نمیشه!می دونی اونهایی که تو دوران خوش از ایران رفتن تصویر خوشی هم دارن!!اما من جز یه سری خاطره محو که اصلا پر رنگ نیست از این خاک ندارم!!به اضافه اینکه امیدم به اینکه بتونم از لحاظ کاری آدم موفقی باشم واقعا پایینه!!تا همین الانشم که همه فکر میکنند من آدم مثلا موفقی هستم هیچ احساس موفقیتی نمی کنم!!درد آوره که آدم اینقدر تو خاک خودش غریبه باشه!غیربه غریبست ایران و آمریکا نداره!لا اقل حالا که هر دو جا غریبه حساب میشه یه کم بدوئه که 20 سال بعد بتونه بگه تصمیم درستی گرفته و به یه جایی برسه!!از اینکه از این دوئیدن هایی که همه جای دنیا اجتناب ناپذیره لذت می بری خوشحالم!امیدوارم همیشه موفق و راضی باشی!:)
نیلوفر
June 22, 2006 09:34 AM
لوا جان
من و یکی از دوستام باهم این متن و خوندیم.ما هم خارج از ایرانیم .ما هم از ایران زدیم بیرون با دلایلی مشابه دلایل تووهنوز جایی ثابت نشدیم،فعلا مشغول درس خوندنیم ولی این دغدغه هر روزمونه که بعد از تمام شدن این درس تو این کشور چه کنیم؟برگردیم ایران؟بمونیم اینجا؟بریم یه کشور دیگه با شرایط بهتر؟ما هم تجربه های کار کردن تو ایران و داشتیم.دویدن دنبال باد!!!!بدجوری باهات همزاد پنداری کردیم.وقتی ایران بودیم سخت کار کردیم،چه بسیار مواردی که در برابر ناحقی ها ایستادیم و مبارزه کردیم و به جرات می تونم بگم دفعاتی که احساس رضایت وموفقیت کردیم کمتر از دفعاتی بوده که حس شکست و ناکامی کردیم
امیدوارم هممون روزی اون حس رضایت رو که دنبالشیم بچشیم
farghaneh
June 22, 2006 11:45 AM
نوشته ات رو دوست داشتم بیشتر از همه آن قسمتی که راجع به پدربزرگت حرف زده بودی. من را بدجوری یاد پدربزرگ خودم انداخت و اینکه او همه چقدر به درس خوندن اهمیت میداد. تو همه چیز سرسخت بود و نمی شد باهاش یکه بدو کرد الا وقتی که میدید کاری که می کنی برای درس خوندنه، به خصوص نوه های دخترش. یک هو فرومیریخت.
anonymous
June 22, 2006 01:50 PM
گاهی سخت دلتنگ رفتن می شم رفیق!
جلال | ...و غیره!
June 22, 2006 03:20 PM
نوشته صادقانه ای بود. ممنون
سایه
June 22, 2006 08:53 PM
از صمیم قلب برات ارزوی موفقیت می کنم که قلمت تمام حرفهای دل منو روی صفحه کاغذ آورد چقدر سوز ناک بود ولی راست و حسینی هر چی گفتی درسته
مهندس جوان
February 9, 2008 07:06 PM
lava jan, man tavasote yeki az doostan ba webloget ashna shodam. man ham ba hamsaram kharej az iran zendegi mikonim. taze be gholi dar sarzamineh arabha amma... man ham delam nemikhad bargardam va baram jalebe ke belakhare yeki dige ham peida shod ke ba man ham aghideh basheh.
khoshhalam ke zendegit dare range khoobi migireh.
shad bashi
Marjan
marjan
February 18, 2008 04:22 AM
ba salam
vaghty neveshteye shoma ro khoondam enghadr energy gereftam ke mikhastam pasham va hameye noghsanhaye zendegiye khodamo bartaraf konam( va in karo mikonam).
kheili kheili kheili kheili khoshhalam ke tooye donyaei zendegy mikonam ke adamhaei mesle shoma toosh zendegy mikonand. payande bashid
ali
June 26, 2008 12:23 AM