
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« May 2006 | Main | July 2006 »
تابستان سرد- داوینچی کد در دستشویی- قورمه سبزی
- دیروز رفتم کلاس فیزیک. امتحان قبلی رو اف شدم. خوب وقتی یه درسی رو اینقد ساده بگیری همین میشه. یه مشکل بزرگ با کلاسهای بهار و تابستون دارم. سرمای فلج کننده این کولرها. من سرمایی ترین انسانی هستم که خودم و دور و بریهام میشناسن. وقتی سردم میشه دیگه نه میتونم از چیزی لذت ببرم نه چیزی یاد بگیرم نه هیچ کار دیگه انجام بدم. طوری خودم رو سفت میکنم که تمام وجودم فقط و فقط میشه سرما.
اینجا تابستونها واقعا مشکل دارم. اینقدر این کولرهاشون قدرتش زیاده که آدم میخواد نه تو فروشگاهی بره نه تو هیچ کلاسی. همیشه تو ماشین یه پلور دارم. وقتی میرم خرید یا اداره یا حتی سر کار باید خودم رو بپوشونم. این سرما فلجم میکنه.
تو کلاس سینما پتو میبرم و وقتی رو صندلی لم دادم و پلورم رو پوشیدم خودم رو با پتو میپوشونم. اما تو کلاس فیزیک که دیگه نمیشه پتو سر کرد.
ما سرکار باید لباس رسمی بپوشیم. دامن یا شلوار پارچه ای . جین حتی روزهای جمعه مجاز نیست. خوب من اغلب دامن رو ترجیح میدم ( قابل توجه دوست عزیزی که گفته بود چون فکر نمیکنم دامن بپوشی نمیگم دستم به دامنت). دامن رسمی تره و من بیشتر دوستش دارم. در ضمن آدم رو وادار به غشو ! هم میکنه.
القصه وقتی از سر کار مستقیم میرم مدرسه, همونجا تو مدرسه از این لباس رسمی ها خلاص میشم و با گرمکن میرم سر کلاسها. حالا تصور کنید تو کالجی که وقتی تابستونه دخترا منت میذارن سر خودشون و یه تیکه کوچولو بالا و پایین میپوشن من باید با گرمکن و پلور این ور و اونور برم. به خدا آرزوم شده یه بار مثل اینها برم سر کلاسام.
حالا اگه کلاسهای عادی دو یا سه ساعتن کلاسهای تابستون چهار و پنج ساعتن. سرما تا مغز استخونم میره.
دیشب به حدی سردم بود که نه یه کلمه از کلاس چیزی فهمیدم نه تونستم درست و حسابی استاد رو دید بزنم. باید یه فکر اساسی بکنم. شاید مجبور بشم زیر شلوار گرمکن از این شلوار تنگهای پشمی بپوشم و یه کلاه بذارم سرم. جوراب کلفت پشمی هم حتما موثره.
---------------------------
ساعت ده اومدیم خونه. گفتم نه اینترنت نه وبلاگ. فقط میرم لنزام رو در میارم. مسواک. جیش. بوس . لالا.
گلاب به روتون رفتیم بت روم ( شرم و حیا اجازه نمیده بگم توالت). دیدیم این داوینچی کد فارسی رو که بنده چهار صد و چهل و چهار صفحه ازش پرینگ گرفتم - الته مستحضرید که وجدان کاری ایرانی ام به من اجازه این بهره برداری رو در محل کار داده. ایرانی پاینده باد- بعضی ها آوردن گذاشتن رو سبد لباس چرکهاکه یه وقتهایی! نگاهی بهش بندازن.
من هم داد زدم که این کتاب - که در واقع یه کلاسور قطور هست- اینجا چه میکنه. بعد هم گفتم یه نگاهی بهش بندازم. صفحه اول و دوم و سوم و....
کتاب ساعت سه صبح تموم شد. من از ساعت دوازده دیگه کف توالت نشسته بودم. هیچ آدمی هم نبود بگه تو زنده ای مرده ای. شاید من تو توالت سکته کرده بودم. یکی من رو کشته بود. اما دریغ.
کتاب رو قبل خونده بودم. متن انگلیس اش رو . اما لذتش قابل مقایسه با ترجمه فارسی اش نبود. هنوز خیلی مونده که از خوندن یه کتاب انگلیسی لذت ببرم. کتاب درسی فرق داره. مجبوری بخونی. اما متن داستانی رو باید ازش لذت برد. چقدر چیزها از کتاب دستم اومد که تو متن اصلی نفهمیده بودم.
این کتاب که خیلی زنونه هست. خیلی فیمینیستیه. چرا کسی از متنش چیزی ننوشته. من که یه جاهایی واقعا کیف میکردم وقتی در مورد جایگاه مادینه مقدس و نقش کلیسای مرد سالار در سرکوب زن برتر تاریخ رو میگفت. آخر هفته اگه وقت کنم یه چیزهایی ازش مینویسم. بعد از مدتها احساس رضایت کردم.
برگشتم دیدم همونطوری با لباس کار افتاده روی تخت. شبها هوا سرد میشه. مثل بجه ها به خودش پیچیده بود. ده دقیقه ای فقط نگاهش کردم. من هم هنوز گرمکن و پلوورم تنم بود. فقط پتو رو کشیدم. صبح فهمیدم که شب با لنز خوابیدم.
---------------------------
ساعت پنج و نیم طبق معمول ساعته زنگ زد. گفتم نه. امروز دیگه نه. فقط نیم ساعت دیگه. به جهنم. دوش نمیگیرم. ساعت هر یه ربع یه بار زنگ میزنه. ساعت شیش دیدم تلفن زنگ میخوره. مامان بود. تازه یادم اومد شب قرار بود بریم اونجا.
امروز روز آخری هست که من اینجام. از هفته بعد باید برم یه دفتر دیگه. تو جنوب شهره. کلاسها باید تو اون منطقه برگذار بشه. امروز اسباب کشی هست. هفته قبل یه صاعقه خورد تو سرم تو جلسه هفتگی گفتم هفته بعد ناهار با من. به عنوان خدا حافظی. به خیال خودم گفتم میرم از جایی واسه همه ساندویچ میگیرم. دیدم همه صداشون در اومد که " پرژن فود. پرژن فود" من هم که پشتم به مامان گرم بود گفتم باشه.
تازه صبح یادم اومد که امروز جمعه هست و من باید به همه ناهار بدم. وحشت زده به مامان گفتم حالا چیکار کنم. مامان گفت غذا ها رو دیشب آماده کردم بیا ببر. اونقدر خجالت کشیدم که نگو. گفتم مرسی. عروسی ات جبران میکنم.
رفتم غذا ها رو گرفتم. طفلک همه رو هم تو فویل پیچیده بود و من فقط زحمت کشیدم گذاشتمشون تو ماشین. زرشک پلو با مرغ و قورمه سبزی. مامان هم دیروز تا ساعت هشت سر کار بوده و به گفته خودش تا دوازده داشته غذا آماده میکرده. همون وقتی که من تو توالت لم داده بودم داشتم کتاب میخوندم. از خجالت میخواستم بمیرم.
--------------------------
تمام وسیله ها رو جمع کردم. بعد از ظهر اسباب کشی دارم. باید یه روزنامه دیواری با عکس شاگردهای این ماه که کار پیدا کردن درست کنم. و هزارتا گزارش بنویسم.
--------------------------
خوب. دیگه چه خبر؟
08:54 AM
Permalink
یک کوبریک و چند سوال

سوال اول: چرا Clockwork Orange پرتقال کوکی ترجمه شده؟ مگه Clockwork ساعت گرد یا با در مسیر عقربه های ساعت معنی نمیده؟
سوال دوم: هیچ منبع در مورد اینکه چرا کوبریک اسم این فیلم رو Clockwork Orange یا همون پرتقال کوکی خودمون گذاشت هست؟ یا حداقل حدسهایی که زده میشه چیه؟
سوال سوم: بد جوری دلم میخواد با یکی در مورد این فیلم حرف بزنم. دم دست کسی نیست؟ اصلا چی میخواست بگه؟ آیا آینده این خواهد بود یا گزارش اقلیت اسپیلبرگ؟
آقایان لطفا نخوانند.
من امروز بعد از ظهر ( دیگه شده دیروز. الان ساعت ۱۲:۱۷ صبح هست) این پست آقای زهری رو خوندم. موقع رفتنم به کلاس بود. اول یه کامنت گذاشتم و بعد برگشتم دوبار متن رو خوندم و دیگه کنترلم از دستم در رفت و یه کامنت دیگه گذاشتم.
بعد هم کامپیوتر رو بستم و رفتم سر کلاس. اما توی تمام مسیر, کلاس و از وقتی برگشتم خونه فقط و فقط ذهنم دور موضوع این پست میگرده.
من به فضای شخصی آقای زهری و هر انسان دیگه ای چه تو اینترنت و چه تو دنیای واقعی احترام میذارم. وبلاگش بود اختیارش رو داشت و نظرش رو نوشت. من هم اجازه داشتم نظرم رو بگم و خوب ایشون هم نظر من رو به خونشون راه داد و پابلیشش کرد. اما..
متن نوشته من رو اونقدر آزار نداد که کامنتهای که دوستان عزیز مذکرمون واسشون گذاشته بودن آزارم داد. یعنی تمام این انسانهایی که ما هر روز باهاشون در ارتباطیم, با غمشون غمگین و با شادیشون شاد میشیم, اینقدر دل پر داشتن و با شنیدن یه صدا اینطور به تعظیم و تکریم افتادن. اینقدر این حرفها حرف دل و باور این مردها بود و هست؟ ما چه کردیم با این مرز بندی هامون تو تنها فضای آزادی که تو این دنیا داریم؟
برام خیلی جالب شده این دسته بندی های زنونه و مردونه ما. وقتی یکی میاد و صادقانه از راهکارهای عملی واسه مشکل زنان ایرانی حرف میزنه حتی یه مرد هم نیست که نظرش رو بگه؟ یعنی هیچ مردی این مطلب رو نخونده؟ یا اینکه فکر کردن این مشکلات گریبانگیر زنان اطرافشون نیست؟ یعنی یه مرد هم فکر نکرده شاید فردا دختر من دچار همچین مشکلی بشه؟ یا هنوز این ها رو مشکلات زنهای زشت و لزبین و فاحشه میدونن؟ آیا مردان ما این رو هم قبول دارن که مثلا این جواب به این پرسش ها و مسائل واقعی نصف جامعه ما هست؟
چرا یه مطلبی مثل مطلب آقای زهری باید اینهمه صدای صلواه مردها رو بلند کنه؟
تنها جوابی که به نظرم میرسه چهره ای هست که شاید ماها از خودمون تو این شبکه ساختیم. شبکه ای که زن ایرانی وبلاگ نویس رو داره به عنوان ضد مرد و دشمن شماره یک مرد ایرانی نشون میده.
از خودم شروع میکنم. تو کامنت دومم به مطلب ایشون وقتی از مردها اسم بردم هیچ تبصره ای قائل نشدم. گفتم شما مردها. اینجا حرفم رو پس میگیرم. آقای مجید زهری برای من سمبل مرد و مرد بودن نیست که من با نفی اون تمام مردها رو نفع کنم.
درسته که موقع دعوا حلوا پخش نمیکنن اما من الان به خودم میگم کاشکی یه لحظه صبر میکردم و بعد اون مطلب رو مینوشتم.
از طرفی ما - شاید واقعا به خاطر تقلید از مردها که از زندگی خانوادگی و شریکشون یا نمینویسن یا خیلی کم مینویسن- هیچ وقت چیزی از خودمون ننوشتیم. وقتی از زنی که شوهرش به بچه اش تجاوز میکنه مینویسیم و احساس انزجار تمام جامعه رو نسبت به مرد قصه بلند میکنیم فکر نمیکنیم مردهایی هم هستن که دختر زنشون رو از دختر خودشون بیشتر دوست دارن و بهش احترام میذارن.
ما کاری کردیم که تا یه نفر اسم فیمینسم رو میشنوه فکر میکنه باید ظرف بشوره و غذا بپزه تا خانوم روزنامه بخونه و سی ان ان نگاه کنه. چرا ما از خودمون و از شریک زندگیمون که خودمون انتخابش کردیم و دوسش داریم حرفی نمیزنیم؟ چرا من تا حالا نگفتم که تو خونه ما هر کی زودتر برسه خونه یا کمتر خسته باشه غذا درست میکنه؟ چرا تاحالا نگفتم که من از آشپزی لذت میبرم؟ چرا نگفتم که عاشق اینم که صبحها زودتر بیدار شم که ظرف غذاش رو بچینم و لیوان شیرش رو گرم کنم؟ چرا نگفتم که چقدر از خرید براش احساس ناب زنونگی بهم دست میده و اطاق خوابم مثل یه معبد برام مقدسه؟ چرا اینها رو نمیگیم؟ از چی شرممون میشه؟ داشتن یه رابطه که شرم آور نیست. هست؟ نکنه از احساس های زنونمون خجالت میکشیم که اگه اینجور باشه دیگه همه چی زیر سوال میره. زنان دنبال برابر کردن ارزشهای زنانه اند نه کسب ارزشهای جاری برای نشون دادن قدرتشون. تمام لذت زن بودن به همین حس و حالهاست. به همین دوست داشتن هاست. زن و نفرت باهم تعارض داره. برای من زن بودن و نفرت داشتن توی یه جلد نمیره. انسان انسانه. زن و مرد آخه چه فرقی داره که دسته بندی کنیم؟
شاخه اصلی فیمینیسم تمام تلاش و سعی اش بر این بوده که بگه زن و مرد یکسانن. ( بماند که شاخه های رادیکالی زیادی هم هستن که منکر نقش مردان و خواهان برتری حقوق زنانند. مطمئا این شاخه ای نیست که فعلا زنان ایران دنبال اون باشن) خوب اگه اصل برابری هست پس این ادبیات نفرت ما از کجا میاد؟ چی شده که مردهای این فضای ما فکر میکنند که " فیمینیست یعنی لزبین و فاحشه و سرخورده جنسی "؟
قبول کنیم یا نه این دیوار زنونه مردونه داره روز به روز بلندتر و بلند تر میشه؟ و این به نفع هیچکسی نیست. حداقل ما ها که دیگه میدونیم هیچ پروازی با یه بال نمیشه.
چشمها رو بستن و تو یوتوپیا زندگی کردن خیلی قشنگه. اما وای به حال روزی که مجبور بشیم چشمها رو باز کنیم. ما برای جلو بردن حرفامون و به هدف رسیدنهامون باید از اون گروه کمک بگیریم. همیشه کمک گرفتن دلیل بر ضعف نیست. خیلی وقتها کمک خواستن قدرت یه انسان رو نشون میده. اگه ما واقعا دغدغه مسائل زنان رو داریم باید راههای رسیدن بهش رو پیدا کینم. این زنی که کمک میخواد من نیستم. توی که حداقل اینترنت داری نیستی. زنی هست که به خاطر نون شب بچه هاش مجبوره کتک بخوره. برای سیر کردن شکم بچه اش هست که هر شب زهر همخوابگی با یه غریبه رو میپذیره.
آیا مطمئنیم که تو دنیای واقعی اونقدر قدرت و نفوذ داریم که به این زن کمکی برسونیم؟ این زن اگه بخواد صبر کنه که تمام قوانین ضد زن ایران عوض بشن و زنها قاضی و وزیر بشن که از گرسنگی مرده. یه ذره به واقعیتها نگاه کنیم.
من اگه بدونم با ظرف شستن من کاری درست میشه تو خونه هزارتا مرد ظرف میشورم و جوراباش رو تمیز میکنم. اغراق هم نمیکنم. فکر میکنید سازمانهای زنان اینجا از چه طریقی پول بدست میارن؟ کار مجانی داوطلبین برای کارفرمایی که پول رو به نفع این زنان جمع میکنن.
یه سوزن به خودمون بزنیم یه جوالدوز به بقیه. اگه هدفمون واسمون مهمه پس یه سری از خود گذشتن ها رو هم لازم داره. چرا سعی میکنیم فقط با شعار "مرگ بر...." جلو بریم؟ مگه وجود زن چیزی غیر از محبته؟ چیزی غیر از عشقه؟
نقرت به قدر کافی تو این جامعه احاطمون کرده. وقتی میتونیم جلو خزش نفرت رو بگیریم چرا راه رو براش باز میکنیم؟
نقدم کنید. خوشحال میشم.
پی نوشت اول: نظر آذر در همین مورد. و قسمت دوم.
پی نوشت دوم: نظر صاحب سرزمین رویایی
رزمناو پوتمکین !
از صبح تا حالا نشستم اینجا. ده هزار بار نوشتم و پاک کردم یا اصلا صفحه رو بستم. نمیتونم فکرام رو جمع کنم. هیچ جوری نمیتونم . شاید هم اصلا مهم نباشه. کی به نظر یکی که اون سر دنیا نشسته و داره سرش رو به دیوار میکوبه احتیاج داره؟ اصلا کی از من نظر خواست که خودم رو نخودی بازی کردم؟
سینما چهار یادتونه؟ هر یه هفته در میون فیلم رزمناو پوتمکین رو نشون میداد. یه آقای کچلی که فکر کنم خیلی سرش بود جوری در مورد این فیلم حرف میزد که انگار داره از ناموس تمام کشور از زمان هخامنشیان تا حالا دفاع میکنه. هیچ وقت ننشستم این فیلم رو ببینم.
دیشب دیدم خانوم استادمون با همون حرارت داره از همون ناموس حرف میزنه. زورکی هم که بود فیلم رو دیدم. اعتراف میکنم قشنگ بود.
تا حالا این فیلم ها رو تو کلاس دیدیم: دختر کارگر ( نمیدونم فارسی چی ترجمه اش کردن). روانی و شمال از شمال غربی هیچکاک. رزمناو پوتمکین . فردا شب هم قراره پرتقال کوکی کوبریک رو ببینیم. کلاسش اگه بدون تست بود حرف نداشت. ولی اینطور که معلومه باید همه این فیلم ها رو دوباره ببینم.
استاد فیزیک همچنان به دختر کشی هاشون ادامه میدن. چی میشد اگه معلمهای فیزیک و شنا جاشون رو عوض میکردن؟
زندگی مسخره ای هست. مگه نه؟
یک پی نوشت تلخ:
وقتی این رو بخونید میبینید که ما کجای کاریم و مردهای روشنفکر ما کجا!!! دلم برای شریک زندگی شما سوخت. همین.
چند نکته
- ننوشتنم دلیل بر نخوندم نیست. اتفاقا اونقدر حرف نگفته دارم که نمیدونم کی بنویسمشون. از تمام دوستای عزیزی که زحمت کشیدن و با کامنت یا ایمیل نظرشون رو راجع به این پست گفتن ممنونم. از تمام کامنتها و مطالبی که در این مورد گفته شد ( هرچند اونقدی هم نبود) به طور مرتب پرینت گرفتم. بحثی رو که صاحب افکار داره ادامه میده رو هم دنبال میکنم. خودم هم این دو هفته با خیلی ها تماس گرفتم. داخل و خارج از ایران. زنهایی رو که اسم فیمینیسم رو هم تا حالا نشنیدن. عکس العمل ها هم خیلی جالب بود . اما گفتم که واسه یه تحقیق دانشگاهی میخوام . اینطوری راحت تر بود.
راستش قصد داشتم چکیده نظرات و ایمیل ها و این تماسها رو شنبه بنویسم. اما دیدم یه بحث جدید راه افتاده. گفتم عجله ای که نیست. یه ذره دیگه صبر کنم ببینم این نظرات به کجا میرسه.
یه توضیحی هم بدم برای دوستانی که وقتی ایمیل یا نظرشون رو فرستاده بودن ازم خواسته بودن که بهشون جواب بدم یا نقد کنم یا اگه کاری هست بهشون بگم. همونطوری که گفتم این فقط یه ایده خام هست. من که خودم رو کمتر از اونی میدونم که بخوام ایده ای رو نقد بکنم . همین که بتونم خودم رو نقد کنم خیلی هست. اما جوابی اگه داده نشد فقط واسه اون بود که میخواستم نظرات بیشتری جمع بشه تا نظرات من هم محدود نمونه. امیدوارم به حساب بی اعتنایی یا سر گشتگی من گذاشته نشه. از زود برداشت کردن تجربه های خوبی نمونده.
-------
از دوستانی که زحمت کشیدن داوینچی کد رو برام فرستادن جدا ممنونم. به لطف پرینتر محل کار از ۴۴۰ صفحه کتاب پرینت گرفتم ! در هر حال مشکل اون آدمی که میخواست فارسی بخونه حل شد. چقدر این وبلاگ خوبه.
-------
آقای محترمی که به خاطر پابلیش نشدن نظراتتون قصد تجاوز به من رو دارید! در خونه واسه اینه که صاحب خونه هر کسی رو که نخواست راه نده توش. من هم واسه این سیستم واسه این پول دادم که کسی مثل شما اینجا وارد نشه. اینجا خونه منه و تا هزار سال دیگه که کامنتاتون توهین به من یا بقیه باشه باز هم اینجا جایی نخواهید داشت. من هم کسی نیستم که بگم اگه دلتون خواست هر چیزی به من بگید. من اونقدر دمکرات هستم که تمام فحش ها رو اینجا بذارم. نه . من نیستم. برای خودم ارزش و احترام قائلم و برای این صفحه. برای بلوطم. همونطور که شما اگه تو دنیای واقعی هم وجود داشتید ندیده میگرفتمتون اینجا هم ایگنور خواهید شد.
-------
یه زن ایرانی صبح اومد اینجا. گرسنه و مریض . با یه پسر ده ساله. در مرز اخراج به خاطر ورود غیر قانونی به کشور. دارم هر کاری میکنم که بشه جایی نگهش داشت. نمیدونم کی بهش گفته بود که اگه بری از ولفر پول بگیری واسه حضورت مشکل ساز میشه. از صاحب کار ایرانی اش میگفت که بهش ساعتی چهار دلار میداد ( حداقل حقوق ۶.۷۵ هست) و شبها میخواست باهاش بخوابه. گرسنگی از صورتش میبارید. در مرز بیخوانمانی بود. به هر جا تونستم زنگ زدم. منتظرم برگرده. این ایرانی های بنز و بی ام دبلیو سوار که میلیون میلیون واسه برپایی دمکراسی با انجمن شاهزاده کار میکنن کجان؟
شاید برای من مهمترین چیز اینه که فکری واسه مشکلات اونور دیوارم بکنم تا هزاران دیوار اون ور تر...
-------
مدیر امور مالی شدن مسولیت زیادی داره. قبولش نکنید. از ما گفتن.
--------
پی نوشت: واسه کسی که گوشی مجانی میگیره پول گوشی نو دادن خیلی زوره. گوشی شکسته خواهرم رو بردم دادم تعمیر کردم. گوشی شکسته تعمیر میشه اما دفترچه تلفنی که اونهمه شماره توش بود هرگز.
خدمت انسان شریفی که دیشب تلفن بنده رو دزدیدن!
بسمه تعالی
با عرض سلام خدمت تو دوست عزیز و شریفی که موبایل و کیف سی دی های من رو دیشب از تو ماشین بلند کردی. وظیفه انسانی خودم میدونم که این موارد رو خدمت شریفتون متذکر بشم.
۱. حق با شما بود. من هم اگه جای شما میشدم و میدیدم یه حواس پرتی شیشه ماشین رو بالا نبرده به خودم حق میدادم وارد ماشین بشم. در ضمن لازم به یاد آوری هست که این انسان حواس پرت وقتی وارد خونه شد یادش اومد که موبایل تو ماشین جا مونده. اما به خودش گفت " ولش کن. صبح برش میدارم" . باز هم تاکید میکنم حق با شما بود.
۲. من به شما تبریک میگم. شما چه جوری تو اون همه آشغال گوشی به اون کوچیکی رو پیدا کردید؟ یه ساعت طول کشید تا خود من ماشین رو بگردم بفهمم گوشی نیست.
۳. من نگران سلامت چشمهای شما هستم. آخه شما چطور گوشی و کیف سی دی رو دید ولی اون پخش سونی قرمز جیغ رو که شبها چراغاش تو ذوق میزنه ندید؟ نکنه با دیدن حجم کتابهای انبار شده تو ماشین فهمیدید من یه محصل بدبخت بیشتر نیستم و همون گوشی بسمه!! البته و صد البته من امیدوارم شما خودت هزار برابر بهترشون داشته باشید و چشمتون به مال ما بیچاره ها نباشه.
۴. من شرمنده هستم بابت اون سی دی ها جدا. میدونم بابت آبروریزی شدن. نه یه دونه شان پاول نه یه دونه اسنوب داگی نه یه دونه نیک لشی. من شرمنده هستم. لازم به ذکر هست که تو اون سی دی ها با دو زبون مهاجر های بدبخت یعنی فارسی و ترکی آهنگ خونده شده. هرچند امیدوارم این امر باعث تبادل فرهنگی و گفتگوی تمدنها بشه و شما ترغیب بشید یه سر برید استانبول و تهران. محض اطلاع عرض کنم که ( سنی چوک سویوروم ) یعنی I Love you so much و ( یه ماچ داد و دمش گرم ) یعنی She kissed me and? . بقیه اشعار به علت محتوایی بالایی که دارن از سطح ترجمه من خارج هستن و به یه شکسپیر شناس فارسی و ترکی دان برای ترجمه احتیاج دارن.
۵. یه سری سی دی پیانو کلاسیک تو اون سی دی ها هست که من به طور ویژه از شما برای بلند کردنشون تشکر میکنم. یه مدتی بود اون سی دی ها رو به هوای گوش دادن موقع رانندگی تو شب و مثلا مدیتیشن خریده بودم. و چون حتی یه بار هم بهشون گوش نداده بودم یه عذاب وجدان عظیم داشتم. ممنون که بار این گناه رو از دوش من برداشتید.
۶. برای من جای تعجب داره که اون گوشی که فکر کنم ارزون ترین گوشی تو تموم امریکای شمالی باشه به چه درد شما میخوره؟ این از اون گوشی ها هست که مجانی با خط میاد و هیجا از شما نمیخرنش. یعنی شما اگه اون بیست پنج سنتی های توی داشبورد رو بر میداشتید اندازه یه پاکت سیگار میشد اما نه این گوشی. در ضمن شما که میدونستید من فردا اول صبحی خط رو قطع میکنم. یه شب آخه این گوشی به چه درد شما میخورد؟ شبها که دیگه همه جا مجانی هست؟ اگه جواب این سوالها رو بدید من رو از شگفتزدگی در میارید.
۷. امیدوارم شما هیچ انسانی رو که پینانگلیش بلده رو نشناسین و تا آخر عمرتون هم نبینید تا خدای ناکرده اون تکست مسج های بی ناموسی رو برای شما ترجمه کنه.
۷. در آخر میخواستم یه درخواست عاجزانه از شما بکنم. امیدوارم حمل بر جسارت نشه اما من به اون شماره های تو دفترچه موبایل احتیاج دارم. شماره هایی هست که من هیچ جای دیگه ندارمشون. میشه لطف کنید و اون شماره ها رو بنویسن بندازین تو ماشین ؟ من امشب هم شیشه ماشین رو بالا نمیکشم. یا اگه خواستید امیل کنید. آدرس ایمیل هم همونجا هست.
۸. در آخر با آرزوی توفیق و پیشرفت در کارتون شما رو به خدای بزرگ میسپارم. دست حق به همراهتون.
لوا از آپارتمان 12C
کسی میتونه این مطلب رو توضیح بده؟
حكم شبه عمد براى قتلى با اعتقاد به مهدورالدم بودن مقتول
گروه اجتماعى: حكم متهمان به قتل پرونده اخاذى اينترنتى ديروز از سوى قضات شعبه ۷۱ دادگاه كيفرى استان تهران صادر شد. مسعود متهم رديف اول پرونده از اتهام قتل تبرئه شده و قاضى با توجه به اعتقاد او به مهدورالدم بودن متهم او را به پرداخت ديه محكوم كرد. اعظم همسر او كه متهم رديف دوم پرونده بود هم به اتهام معاونت در قتل و زناى محصنه به ۱۵ سال حبس و اعدام محكوم شد. اين زن و شوهر متهم بودند كه در جريان يك سوءاستفاده و اخاذى مردى را كه مدعى بودند از آنها اخاذى مى كرده به قتل رسانده اند. همسر اين مرد هنگامى كه دچار مشكلى مى شود از طريق خواهر شوهر خود با مرد جوانى آشنا مى شود كه مدعى بود مى تواند به او كمك كند. اما او به جاى كمك از زن سوءاستفاده كرده و با فيلم بردارى از ماجرا شروع به اخاذى از زن كرد. او موضوع را با شوهرش در ميان گذاشت و زن و شوهر مقتول به نام على را به خانه شان كشاندند و در نهايت در يك درگيرى خونبار على با ضربات قمه و چاقوى زن و شوهر به قتل رسيد. آن دو در محكمه اتهام قتل را قبول كردند اما گفتند كه قصد قتل نداشتند فقط مى خواستند سى دى ها را از على بگيرند. قضات شعبه ۷۱ دادگاه كيفرى استان تهران پس از شور متهم رديف اول را از قتل عمد تبرئه و به پرداخت ديه محكوم كردند و متهم رديف دوم را به ۱۵ سال حبس و اعدام.
( نقل به مضمون از شرق بخش اجتماعی)
من تو اون مملکت حقوق خوندم. یه چیزهایی هنوز یادمه. چطور هست که مرد تبرئه شده ولی زن نه؟ یعنی به جرم زنا - که ظاهرا با جبر بوده ـ به اعدام محکوم شده؟ یا به جرم قتل؟ اگه قتل هست که با همکاری مرد بوده, چطوره که مرد تبرئه شده و زنا هم وقتی زنا هست که با میل باشه. مجازات تجاوز برای قربانی اعدامه؟
سرم درد گرفته. دارم بالا آوردنم رو حس میکنم. وکیل اینها کیه؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من رسما کم آوردم.
سعيد مرتضوي دادستان عمومي و انقلاب تهران «نقض حقوق مطبوعات و آزادي بيان»، «اوضاع نامساعد زندانها»، «خشونت خانوادگي عليه زنان»، «بدرفتاري با اقليتها»، «نقض آزاديهاي مذهبي» و «تفاوت دستمزد زنان و مردان»را از جمله مصاديق نقض حقوقبشردر كشورهاي غربي برشمرد كه بايد توسط شوراي حقوقبشر مورد رسيدگي قرار گيرد.
( نقل به مضمون از شرق)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هیچکاک ما

فکر میکنید چه حالی به آدم دست میده وقتی استاد از بچه ها میپرسه " کی دفعه اولش هست که سایکو رو میبینه؟" و دست شما تنها دستی باشه که بین شصت نفر آدم بالا میره و بعد استادتون بهتون لبخند میزنه که یعنی تو تا حالا کجا بودی.
چرا از ایران آمدم؟ آیا روزی باز خواهم گشت؟
این نوشته شاید مطلوب خیلی ها نباشه. در نقد همیشه بازه و من از نقد شدن خوشم میاد.
فکر کنم یه جایی دیگه هم گفته بودم که داستان درس خوندن و دانشگاه رفتن من چی بود تو ایران. من چند سالی بیشتر نیست که اینجام. با خونواده ام اومدم و میدونم که اگه تنها بودم از همون ترکیه برمی گشتم. برخلاف اون چیزی که بقیه فکر میکنن و خودم دارم بهش تظاهر میکنم این من هستم که به اونها احتیاج داشته و دارم نه اونها به من.
من یه سال قبل برنامه ام برای تنها اومدن جدی شده بود. حتی بلیط رو هم رزرو کرده بودم. اما دم آخری دلم لرزید. یعنی یه جوری فکر کردم مامان و بابا از ته دل بله ندادن و دلشون به این مهاجرت نیست. من آدمی نیستم که به دعا و عاقبت به خیری و از این حرفا اعتقاد داشته باشم. ایمان هم ندارم ( به جز به خودم) . کم هم پیش میاد که چیزی رو تو وجودم حس کنم اما اگه حسی داشته باشم بهش احترام میذارم. دم آخری پشیمون شدم و واسه یه سال حتی حرفش رو هم نمیزدم.
من ایران مستقل بودم. خونه جدا و کار. هرچند حقوق میخوندم و معلم زبان و کامپیوتر بودم اما اونقدی بود که خرج دزک بزک در بیاد. اما وقتی درسم رو به آخراش رسید و جدی دنبال کار گشتن افتادم فهمیدم پیدا کردن کار جدی برای یه زن یعنی چی.
بابا پاکسازی شده بعد از انقلاب بود و ما مونده بودیم و خاطره زمینهای مصادره شده بابابزرگها . حالا نه اینکه فکر کنید خان بودن و ما طاغوتی. یه ذره ملک و املاکشون رو هم سر عقیده ای که داشتن و من با تمام بی اعتقادی ام به اون بهش احترام میذارم از دست دادن. وضعمون شاید حتی متوسط هم نبود اما چیزی که مهم بود تحصیل بود تو این خانواده و مخصوصا تحصیل دخترا. احترامی که بابا بزرگم برای دختراش و نوه های دخترش قائل بود رو کمتر از مردی هم سن و سال اون دیدم. سوادش هم سعدی خوندن بود و واسه ما قصه شاهنامه و مولوی تعریف کردن.
منا که روانشناسی قبول شد و من تو اون سالهای آخر دست و پا زنان دنبال کار میگشتم, یه آدمی که همیشه دعا گوش هستم بعد از یه سال کار شراکتی پولی رو که یه سال بابا خرج کرده بود بالا میکشه . شرکتی که یه سال براش از جیب خرج شده بود و حالا خرح ها تو دفتر اندازه دخلش نشون میداد. چقدر من الان خوشحالم که بابا با همه دوندگی که من کردم و حرصهایی که خوردم حاضر نشد دنباله جریان رو بگیره.
ما موقعیت مهاجرت به آمریکا رو از چند سال پیش داشتیم. اما خونواده ما خونواده ای نبود که اهل خارج اومدن باشه. اعتقاداتی بود که هنوز هم باورش برام سخته که چطور مامان و بابا روشون پا گذاشتن. جوابی به جز به خاطر ما سه تا پیدا نمیکنم. نگرانی بزرگم هم اونها بودن. دل کندن از یه جامعه ای که هر چند بهشون زیاد ظلم کرده بود اما جزیی از وجودشون بود. پدر و مادرهای پیری که میدونم دلگرمی شون به دختر و پسر بزرگشون بود. احساس گناهی که داشتن و الان که خودم میخوام فقط شهرم رو عوض کنم میفهمم یعنی چی.
تو جمع پنج نفری ما فقط رها - برادر اون موقع سیزده ساله ام- بود که مخالف بود. فکر کنم دوست دختری چیزی داشت. شب آخری دوستاش بهش یه ساعت هدیه دادن و روی جعبه کادو نوشته بودن " امان از پدیده فرار مغزها" . راه افتادیم.
سه چهار ماه اول اینجا دیوونه کننده بود. کسایی که تو سابرب های خوشگل و سبز اما مرگ آور ساکت اینجا زندگی میکنن میدونن من چی میگم. شاید روزها بگذره و تو یه آدم پیاده رو نبینی. اگه ماشین هم نداشته باشی که نمیتونی بری حتی یه قوطی آب بخری. تمام مدت باید چشمت به در باشه که یه دوستی آشنایی لطفی بکنه عصر بعد از سر کارش بیاد تو رو ببره بیرون. آدم چقدر چت کنه. چقدر با تلفن حرف بزنه .چقدر تلوزیون ببینه.
چند ماهی طول کشید یه ذره راه افتادیم. یه ماشین خریدیم و من رفتم سر کار. چهار ساعت تو روز ساعت داشتم و باید چهار ساعت با اتوبوس میرفتم و بر میگشتم. حداقل حقوق ۶.۷۵ بود و صاحبکار ایرانی محترم به من ساعتی ۶ دلارمیداد. اما یه چیزی بود.... یه چیزی داشتم که تو ایران نداشتم. ایران هم کار میکردم. ایران مثل آدم با ماشین میرفتم سر کار. دفتر و دستکی بود. زمین نمیشستم. توالت تمیز نمیکردم. اما ... این یه چیز رو ایران نداشت.
خوب اون روزها گذشت. هانی اومد و همه چی روشنتر شد. جنبه های از زندگی رو دیدم که حتی تو رویاهام نداشتم. زمین شستم. توالت تمیز کردم. ته ته شهر مدرسه رفتم. کارم بهتر شد. دانشگاههم رو شروع کردم. رشته ای رو که آرزوم بود انتخاب کردم. زنهایی رو دیدم که هر مردی رو به تعظییم وا میداشتن. مادر های تنهای بدون شوهری رو دیدم که با تمام وجود کار میکردن و درس میخوندن و تمام اون عشقی رو که زنهای ایرانی تنها مایه افتخارشون میدونن رو هزار برابر به بچه اشون داشتن. برای اولین باز از زن بودنم لذت بردم.
آمریکا آرمان شهر نیست. هیج جایی آرمان شهر نیست. زندگی راحت هم نیست. صبح ساعت پنج و نیم از خواب بیدار شدن. ساعت هفت با یه کوله بار اندازه پالون دور از جون الاغ ( کیف دستی, کامپیوتر, غذا, کیف و کتابهای مدرسه, ...) از در خونه بیرون زدن. تا ساعت چهار و نیم شده با رقص و نقاشی و زبون بی زبونی به مشتریات که زبانشون از تو هم بد تره. ساعت چهار و نیم تو اون ترافیک دویدن تا به کلاس ساعت پنج ونیم رسیدن. تا ده شب چرت زدن تو کلاس و به زور کافیین و انرژی درینک چشم رو باز نگه داشتن و برگشتن به خونه و تازه رسیدن به کارهای عقب مونده و زنگ زدن به بقیه که نامه ای چیزی ندارین؟ مشکلی نیست؟ بیلی نیومده؟ همه چی به راه و تازه وقتی کافینی که ساعت ده خوردی میخواد اثر کنه بری بیفتی تو تخت و هانی دوست دارم شب به خیر. و همون وقتی که هانی داره کفشات رو تازه از پات در میاره تو خواب خوابی.
خوب این برنامه منه. ( به غیر از شنبه و یکشنبه) . برنامه ای هست که میدونم حداقل تا پونزده سال دیگه یه ذره اینور و اونور همینه. من آدمی هستم که باید کار کنم. بدون کار کردن میمیرم. درس رو هم باید بخونم. پس باید شبها درس بخونم. درسی که اگه واسه بقیه چهار سال طول بکشه واسه من شش سال طول میکشه. اما من این خستگی لعنتی رو دوس دارم. مسئله همون یه چیزه.
من اینجا به زندگی ام , به آینده ام امید دارم. همین یه چیز همین امید من رو سر پا نگه میداره. این امید به آینده آرامشی به من داده که هیچی با هیچ مرزی تو دنیا عوضش نمیکنم. آرامشی که در بدترین لحظات و خسته کننده ترین شرایط هم همراهم هست . میدونم چی میخوام و میدونم که بهش میرسم. چیزی از این قشنگتر هست؟ ببینین. نگین شعاره. خیلی ها تو همین آمریکا شبها تو کارتون میخوابن. خیلی ها معتادن . خیلی ها کار ندارن. درس خوندن راه خوشبختی نیست. اما من دارم یه چیزی رو اینجا حس میکنم. از همون حس هایی که بهش احترام میذارم و باورشون دارم.
مسئله خوش گذروندن تو امریکا نیست .تفریحاتم به شدت کمتر شده. شاید باورتون نشه اما تو این چند ساله تنها کنسرتی که من رفتم امسال تو برکلی بود. اونهم کنسرت شجریان. وقتی با مهمونی های هرهفته و تفریحات دوستام تو ایران مقایسه اش میکنم میبینم من هیچ تفریحی ندارم. خوب بخندید اما من تو عمرم یه نایت کلاب هم نرفتم. ترکیه دو سه باری رفتم دیسکو اما اینجا نه. آرایشم محدود شده به کرمی که به کک م مکام میزنم و کرمی که موقع رانندگی به دستم میزنم که نسوزه. لباس پوشیدنم به شدت ساده شده. رنگهای روشن و ساده میپوشم. از اون رنگهای سیاه و سورمه ای متنفرم. واسه رنگ سفید میمیرم. به شدت ساده گرا شدم. خاله ام که امسال اومده بود باور نمیکرد من همون آدمم که وقتی از قرار بود ساعت پنج از خونه بیرون بره از ساعت دو جلو آینه بود. در کل وقتی با ایران مقایسه میکنم میبینم چقدر تفریحاتم کمتر شده و تمرکزم رو بخش جدی زندگی بیشتر.
من خارجی بودنم رو حس نمیکنم. اینجا همه خارجی ان. این باور منه. غیر از سرخپوستها ( ببخشید: نیتیو آمریکن ها) کی هست که اینجا وطنشه؟ من دارم تو یه موسسه کار میکنم با هفده تا زبون مختلف. من اینجا واسه مغولی که حتی نمیدونه ایران چی هست , ایرانم. اسمش شانسه یا هر چیز دیگه من خودم رو غریبه حس نمیکنم. من دارم به این جامعه چیزی میدم و ازش چیزی میگیرم. نمیخوام هم مقایسه کنم که کاری که اونها میکشن خیلی بیشتر از خدماتی هست که میدن. تو ایران این کار کشیدن بود اما این خدمات نبود. به نظر من جامعه امریکا بدون مهاجراش هیچی نیست. در واقع من فکر میکنم این جامعه بدون ما چیزی کم داره. آمریکا به من احتیاج نداره اما به ماها احتیاج داره.
یه بخش خیلی بزرگی از قضیه هم مسئله اقتصادی هست. شاید گفته بشه اونقدی که ما تو امریکا کار میکنیم اگه تو ایران کار میکردیم همه چی میتونستیم داشته باشیم. من این حرف رو قبول ندارم. من تو ایران خواستم. خیلی هم خواستم. به هر دری هم زدم. فرهنگ کار کردن فرق داره. تو ایران هنوز ما خیلی راه داریم تا به این فرهنگ کار کردن برسیم. خیلی لذت بخشه که خودت کار کنی و هرچی رو که خواستی بخری.( نه که حالا هرچی , اما خیلی چیزها که تو ایران آرزوم بود). من این استقلال مالی رو هم دوست دارم.
خوب تضادها هست. گمشدنها هست. نه کریسمس عیدته و نه دیگه عید نوروز از عیدی خبری هست. هفت سین که میچینی بدتر دلت میگیره. دلت ایرانه اما عقلت نه. دغدغه های من هنوز تو محور ایرانه. درسی که میخونم واسه اینه که یه روز بشه یه کار عملی تو ایران کرد. کاری کوچیک اما پایدار. همین وبلاگ نوشتن من واسه مخاطب فارسی زبانم هست. اما برگشتن به ایران رو نمیدونم . هیچ برنامه ای براش ندارم. اگه همین الان هم پول مسافرت رو داشتم ترجیح میدادم برم چهار تا کشور رو که ندیدم ببینم نه ایران رو.
میخواهین به من بگین وطن فروش هم مختارین. اما من برای چی باید به ایران برگردم؟ من حتی دلم برای خاک هم تنگ نشده. من دلم برای هیچی تنگ نشده. مامان بزرگها و بابا بزرگها برای من ایران نیستن. اگه یه روز بخوام ببینمشون میرم ترکیه. من تو ایران چی داشتم که دلم براش تنگ بشه؟ ریس دفتری که واسه استخدامم ازم پرسید آیا شما باکره هستید؟ اون مرد شریفی رو که تو میدون نور تهرون اون ترس ابدی رو از تاریکی و تنهایی به تمام زندگیم داد؟ اون دوست پسری رو که میگفت کار کردن زن باعث حرف و حدیث تو خونواده ما هست؟ اون شریک عزیزی رو که یه سال عمر و بیست سال سرمایه بابام رو نوش جون کرد؟ اون استادی رو که شب امتحان به بچه ها زنگ میزد و با سوالها رو با یه پاچه تر و تمیز عوض میکرد؟ اون راننده تاکسی رو که میدید باهاش حرف نمیزنی سر پل پیاده ات میکرد؟ من دلم باید برای کدوم یکی از اینها تنگ بشه؟
آره تلخه. شاید یه روز به اون دانشی که میخوام برسم. الان اگه برگردم ایران چیکار میتونم بکنم؟ شاید اگه یه روز به اون دانش برسم اونوقت بدونم که کجا میخوام چکار کنم. خیلی ها که به ایران برگشتن بعد از کسب دانش از کشور دوم بود. شاید یه روز من هم به اونجا برسم. فعلا اون دانش رو ندارم. کاری برای ایران نمیتونم بکنم. خیلی وقتها میگم چی میشد این خدماتی رو که ما الان اینجا داریم به این پناهنده های کشورهای دیگه میدیم رو تو ایران به زنهای خودمون میدادیم. اما من یه نفرم. من چقدر تو ایران میتونم کار کنم؟ اصلا چه کار میتونم بکنم؟ کسی هست که به من این موقعیت رو بده؟ خودم چه جوری میتونم موقعیت رو بسازم وقتی همه به جای کمک سنگ مییاندازن ؟ واقعی فکر کنیم نه آرمانی. نه نمیشه.
گاهی به این فکر میکنم که این بحران گمشدن شاید برای بچه هایی که تو آینده شاید داشته باشم چی میشه. اما یه مدتی هست که به جوابم رسیدم. انسان بودن مهمه نه ایرانی بودن. دلم میخواد بچه ام آدم باشه. دینش به من ربطی نداره. وطنش به من ربطی نداره. این من نیستم که برای اون تعیین میکنم کجایی باشه. مهمه اینه که هرجا که هست انسان باشه. کاری که خودم دارم سعی میکنم بهش برسم و کار سختی هم هست. این که مردم رو نه بر اساس مرز جغرافیای, نه بر اساس مذهب, نه بر اساس جنسیت, اینکه مردم رو به خاطر خودشون دوست داشته باشی و به انسان بودنشون احترام بذاری.
کسی میدونه " داوینچی کد " فارسی رو از کجا میشه آنلاین خرید؟
پ. ن: بی خیال. پیداش کردم. با هزینه پستش میشه سی و خورده ای دلار. میخواستم به کسی هدیه بدم. حالا طرف رو بفرستم کلاس زبان بعد مال خودم رو که یه دلار از یه دست فروش خریدم بهش بدم, باصرفه تره.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چگونه با زبان فارسی باستان کودکان خود را خفه کنیم.
صبح بردمشون که کارهای اداریشون رو انجام بدن.
بچه فقط هشت سالشه و ساعتها نشستن تو ساختمونهای خاکستری سرد واسه بزرگها هم سخته چه برسه به بچه.
مادرش رو کلافه کرده بود . هی میگفت اسباب بازی سوپر من میخوام.
مادره هم یه دفعه جوش آورد و گفت: "من که نمیتونم هرچی دارم واسه تو در طبق اخلاص بذارم. موقعیتت رو درک کن و به وقت بقیه احترام بذار. "
بچه دوباره شروع کرد. سوپر من میخوام.
طبق اخلاص؟
روز مره ها
شده حس کنید کم آوردین اما روتون نشه به هیشکی بگین؟ شده اونقدر خسته باشید که حوصله خودتون رو هم نداشته باشید اما باید هنرپیشه همیشه لبخند بر لب سناریوی بقیه باشین؟
کلاس فلسفه رو عوض کردم با یه کلاس نقد و بررسی فیلم . کلاس خوبی به نظر میرسه. هر شب یه فیلم. این هفته فیلم ( ورکینگ گرل ) رو دیدیم. نیمچه فیمینستی نیمچه سکسی بود. بهره گیری از خیلی از جذابیت های زنانه برای ترقی در دهه های سی و چهل نیویورک. بچه ها پتو میارن با پاپ کورن و لنگها رو میندازیم رو صندلی جلویی و لم میدیم. کلاس شکل سینماست با همون مدل صندلی ها و سیستم صدای خیلی خوب. از این خودکار لامپ دارها هم خریدیم که بشه باهاش تو تاریکی نوشت. مال هرکی یه رنگه. مال من بنفشه. اینقدر باحاله. تنها مشکلی که کلاس داره هم اینه که فقط ده دقیقه اول فیلم میتونی به شات و میزانسن و فرم صحنه و از این چیزای تخصصی توجه کنی. بعد همچی غرق فیلم میشی که یادداشتب برداری و این چیزا یادت میره. فیلم هایی که میبینم درجه زیر هیفده سال با خانواده هستن و استاده دفعه اول گفت که اگه با دیدن این فیلم ها مشکل دارین بهتره این کلاس رو حذف کنید. دو شنبه قرار روانی هیچکاک رو ببینیم و چهارشنبه رو هم یادم نیست.
کلاس فیزیک هم خوب جلو میره. معلمه یه ذره بیشتر از حد معمول خوشتیپ هست و این اصلا تو کلاسی که آدم با هانی بر میداره خوب نیست!! فیزیک رو اصلا واسه این برداشتم که از واحدهای علومی بود که باید بر میداشتم و در ضمن مکانیک همیشه براین من زنگ تفریح بود. خدا رو شکر سیستم کلاس متریک هست و آی دیدنی هست دیدن بچه های که نمیدونن یه متر چقدره!! روز اول استاده گفت که باید واحد ها رو به متریک یاد بگیرین و حروف احتصاری SI مثل m برای متر یا s برای ثانیه رو یاد بگیرید البته نه اینکه حفظ کنید . موقع تستها بهتون میدمشون!!! خنده دار بود برای ما.
ولی هرچی هست خسته کننده هست. کارم خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم انرژی میگیره. البته تو این مدت هم حسابی فراخ شده بودیم. اما عوض شدن کار و یه برنامه فشرده هر روز چهار ساعت و نیم کلاس درسی واقعا بیشتر از اون چیزی شده که فکرش رو میکردم. باورم نمیشه امروز شنبه هست و من خونه ام. اون خانواده پناهنده ای که گفتم اومدن. هر لحظه فقط حرف ایران و اونجا این مدلی بود و این جور شد و فلانی این رو گفت و این این شکلی هست و... حرفهایی که سالهاست ازشون راحت شدم. براشون خونه گرفتیم اما جابه جایی طول میکشه. شنیدن این حرفها همه رو عصبی کرده. خیلی هم سخت هست که ساکتشون کرد. من به رک ترین آدم خونه معروفم. صبح بهش گفتم. دیگه تموم شد. زندگی نو شده شما هم سعی کنید فراموش کنید. اینجور حرف زدن فقط خودتون رو عصبی میکنه. آرامشی رو که از بابت این جور حرف و حدیثها اینجا دارم با هیچی قابل تعویض نیست.
فوتبال هم نمیبینم. حتی صبح بازی ایران رو هم ندیدم. به شدت از هرچیزی که عصبی ترم کنه فرار میکنم. برنامه تحصیلی ام گره خورده. نمیخوام بهش فکر کنم. دلم میخواد از این شهر بریم. این جا رو دوست ندارم. دلم میخواد یه جایی خیلی بزرگ تر زندگی کنم. عاشق برکلی ام. دانشگاهی که قراره تو اون ادامه بدم اما رشته هانی رو اونجا نداره. دلم میخواد برم دون تان سانفرانسیسکو یا نیویورک اما گرونن لعنتی ها. چقدر غم انگیزه که آدم درگیریهاش مال خودش نباشه . هنوز خواهر و برادرم اونقدر قابل اطمینان نیست که بابا اینها رو به امید اونها تو این شهر بذاریم. گفتنش هم ناراحت کننده هست . اما... ما میخواهیم بریم و الان نمیتونیم . ساکت شم بهتره.
هنوز منتظر نتیجه نظرات برای اون پست قبلی ام. نظرها به شدت در تضاد با هم و همه هم به نظر درست میرسن. کاری هست که باید شروع بشه. اما باید منطقی شروع بشه. کاری نباید باشه که تو همون قدم های اول کم بیاره. ایمیل های خوبی هم در موردش گرفتم. کار از پایه باید شروع بشه. چیزهایی که این روزها از ایران میشنومم دلسردم میکنه. اما خجالت داره دلسردی. شاید رخوت به خاطر این گرمایی دیوونه کننده اینجا باشه. گرممه. خیلی گرممه.
آخ که چقدر خوبه که تو دیگه با اون زبون اجنبی نمینویسی.
این خانه از کجا ویرانست؟
یادمه اون وقتا که مامان بزرگ - مامان مامان- می اومد خونمون و میدید بابا داره ظرف میشوره یا سفره رو پاک میکنه چقدر از دست مامان و ما عصبانی میشد. به مامان میگفت زشته مرد تو خونه ظرف بشوره. تو جواب بابا هم که میگفت چه فرقی میکنه. خانوم هم کار میکنه و خسته هست میگفت: نه این وظیفه زن خونه هست که کار خونه بکنه. اگه نمیرسه کار خونه بکنه نباید بیرون کار کنه. از دست ما هم عصبانی بود و میگفت دو تا دختر تو این خونه یا نشستین پای تلوزیون یا تلفن دستتون باباتون باید ظرف بشوره.۰
خدا نکنه یه وقت به برادرم میگفتیم یه کاری بکن و مامان بزرگ خونه ما بود. میگفت: و منه نر وچه هسته.( یعنی این بچه نر من هست. یعنی پسره) و این یعنی که این کار راه رو به اون ندید. و تو جواب مامان که میگفت چه فرقی داره مگه میگفت. نا خله فرق کانده ( نه خیلی فرق میکنه).
--------
خواهرم یه دوست دانشجو داره که تو ایرانه. تو یکی از شهرستانها داره یه رشته ای که فکر کنم از علوم محض باشه رو میخونه. این دختر که بهترین دوست خواهرم هم هست الان نمیتونه که قبول کنه که این خواهر من که به قول اون موبایل و ماشین و خونه داره و خودش هم داره کار میکنه و درس میخونه و یه دوست پسر هم داره پس چرا با دوست پسرش ازدواج نمیکنه. هر دفعه هم که خواهرم میگه بابا من فقط بیست و یک سالمه و زوده و اصلا برنامه واسه ازدواج ندارم بهش میگه تو عقلت نمیرسه. مگه من میرم دانشگاه که چکار کنم. مگه قراره فردا کار کنم؟ درس میخونم یه شوهر پولدار پیدا کنم. تو که الان همه اینها رو داری باید به این فکر کنی که اگه فردا این از دستت در بره چیکار کنی؟
--------
من الان بین فرهنگ این دختر دانشجو تو سال هشتاد و پنج با مادر بزرگ هفتاد ساله خودم ( الهی صد و بیست ساله هم بشه) هیچ فرقی نمیبینم. فرهنگی که سه نسله یکی مونده و شما فکر میکنید این دختر چی رو به دختر خودش منتقل میکنه؟
تا وقتی ما به پسر بچه سه ساله میگیم گریه نکن مگه تو دختری و به دختر پنج سالمون میگیم درس بشین. لای پاهات باید بسته باشه, این جریان عوض بشو نیست.
درد ما دردی هست که داره سینه به سینه منتقل میشه و با اینکه دورم باز هم میدونم رسانه های رسمی مملکت که برای نود درصد مردم تنها راه ارتباطی به دنیای خارج هست هم همین به اصطلاح ارزشها رو داره منتقل میکنه. آیا هنوز فرقی در سیمای اون زنی که اون سالها همش یا داشت سبزی پاک میکرد یا پای چراغ گریه میکرد به وجود اومده؟ ارزشی که رسانه های ایران برای زن میسازن چیه؟ سر به زیر. ساکت و خفه. تحصیل کرده فداکاری که ارزش کار خونه رو و کهنه شستن رو درکرده و از کار کردن گذشته و یا زنی که نماینده شیطان هست. زنی که حجاب نداره و مرد معصوم جامعه ما رو به گرداب میاندازه.
تو این سالها چقدر کار آماری در حیطه زنان شده؟ به لطف سیستم فوق العاده کنکور و سازمان سنجش نسبت شرکت کنندگان دختر و پسر هر ساله کنکور رو میدونیم و حالا سازمان آموزش عالی با افتخار به سازمانهای حقوق بشر اعلام میکنه که ما دیگه اونقدر پیشرفته و مدرن شدیم که دختر های ما بیشتر از پسرها تو کنکور شرکت میکنن و پذیرفته میشن. کاشکی سازمانهای جهانی از چیزی به اسم پروسه شوهر یابی هم مطلع بودن.
جمعیت آماری زنهای ما چقدره؟ جمعیت با سواد؟ جمعیت دیپلم گرفته؟ فارق التحصیل دانشگاه؟ مشغول کار؟ بیکار و در جستجوی کار؟ میزان در آمد؟ تجاوز در محیط کار؟ مطلقه؟ سرپرست بچه بعد از طلاق؟ زن معتاد؟ طلاق از شوهر معتاد؟ بچه در اختیار جد یا خانواده پدر؟ و صدها سوال دیگه.
علم آمار در ایران جایی خودش رو به هیچ وجهی باز نکرده. نمیدونم واقعا برنامه گذاری طولانی مدتی بر اساس داده های آماری جامعه داشتیم یا نه. این علم ناقص به زنان که میرسه ناقص تر میشه. تمام روز وقتم رو صرف گشتن در سایتهای سازمانهای دولتی و سازمان آمار کردم. اما چیزی که دنبالش بودم رو پیدا نکردم.
آیا بهتر نیست بدونیم که میزان آگاهی زنان ما از حقوق نوشته و نا نوشته برابر چی هست؟ فکر نمیکنیم که بسیاری از زنهای ما حق کشی هاشون رو به عنوان اصل پذیرفته اند و چیزی ورای اون رو نمیبین؟ براش کتک خوردن طبیعی هست و اگه مردی کتک نزنه و خرجی بده مرد خیلی خوبی هست. سر کار نرفتن و بچه داری ارزش هست و کار کردن ضد ارزش. مثال شروع نکنم که خودش کتابی میشه.
با انار - دوست تازه کشف شده ندیده- که داشتیم حرف میزدیم یه حرف خیلی خوب و منطقی گفت ( مثل بقیه حرفاش البته). گفت که سال هشتاد و پنج باید سال سرشماری تو ایران باشه. چون سال هفتاد و پنح بوده و این سر شماری باید هر ده سال یه بار باشه. اضافه کردن هر یه سوال به این سر شماری برای سازمان آمار دربردارنده یه هزینه ای هست. اما نمیشه کاری کرد که یه سری سوال در حیطه مسائل زنان هم یه این سر شماری اضافه بشه؟ سازمانهای زنان تو ایران نمی تونن با سازمان آمار یه نشستی داشته باشن و این مسئله رو بررسی کنن؟ کار زیر بنایی که میگیم چیه؟ خوب همینه دیگه. باید بدونیم با کیا طرف هستیم تا بتونیم کاری بکنیم یا نه؟
این حرف چیزی هست که ارزش فکر کردن و وقت گذاشتن رو داشته باشه.
میدونم که انار خودش خیلی بهتر میتونه نظرش رو توضیح بده. اما چون ظاهرا خیلی درگیره من پیش دستی کردم. مطمئنم خودش سر فرصت در این مورد مینویسه.
یه حرکت که نه, اما یه درخواست...
این یه بحث جدی هست که چند وقتی که وقتی واسه نوشتن نداشتم تمام ذهن من رو به خودش مشغول کرده بود و همچنان مشغول نگه داشته.
یه هفته قبل از تجمع دوشنبه زنان در هفت تیر بود که انار یه پیشنهاد جالب داد مبنی بر جلب توجه مجامع حقوق بشر به مسایل زنان ایران. انار با یونیفم شروع کرد و به نظر من پیشنهاد فوق العاده جالبی بود. بهش هم لینک دادم با تیتر مطلبی که باز هم به ذهن من نرسیده بود.
یه سری مکاتبات بین من و انار انجام شد و یه سری اختلات کردیم. ایده خام بود و با هر کلمه یه مطلب تازه به نظرمون میرسید و یه بخش از کل جریان. بعد از اولین صحبتی که خیلی هم خام بود و باهم داشتیم یه ذره به خودمون وقت دادیم که راجع به جزییات یا راه حل های عملی فکر کنیم و با چهار نفر آدم با تجربه تر هم که میشناسیم مشورت کنیم.
اما حداقل برای من یه قدم جلو رفتن دیدن مشکلاتی بود که تو اون فکر خام در نظر نگرفته بودم.
زنان ایرانی یعنی کی؟ یعنی همه زنهای ایران؟
زنان ایران چی میخوان؟ آيا اهم خواسته هاشون اینهایی هست که تو متن اولین بیانه تجمع اومده؟
این قوانینی که باهاش قراره مقابله بشه از کجا اومدن؟ قانون اساسی؟
قانون اساسی از کجا گرفته شده؟ خبرگان؟ فقه اسلامی؟
آیا جنبش زنان ایران میخواد در یک کشوری که قانونش بر اساس فقه اسلامی هست قانون رو عوض کنه؟
آیا قران قابل عوض شدن هست؟
آیا امکان داره که فقهی که قانون باید از زیر دست اون رد بشه متن قران رو زیر پا بذاره و با صیغه کردن زنان مخالفت کنه؟
آیا این فقیه سوره نسا رو نادیده میگیرده و دیه زن و مرد یا شهادت زن و مرد رو با هم برابر میکنه؟
لطفا اشتباه برداشت نشه. من قصد توهین به مذهب هیچکس رو ندارم. اما واقعیتی هست که باید دیده بشه. هر چند از همه جا قصد انکارش هست. هر چند تلخه اما واقعیت اینی هست که هست.
آیا زنان ایران خواهان تغییر قانون اساسی مملکت که بر اساس اسلام نوشته شده هستن و یه الگوی جدید براش میخوان؟ اونوقت میگن حرکت ما سیاسی نیست؟
آیا تغییر قانون یه مسله سیاسی نیست؟ قبول که نتیجه اش یه پیشرفت اجتماعی هست اما خود حرکت چطور میتونه اسم سیاسی نگیره تو مملکتی که سوسکهاش هم سیاسی هستن؟
من با نیلدا ( مسول خونه امن خواهرم که رابطه خوبی هم با مدیا داره) حرف زدم. اولین حرفش این بود. چی میخواهید. گفتم جلب توجه مجامع جهانی به مسایل زنان ایران.
سوت کشید. جدی میگم. بعد هم با لبخند گفت. ساچ ا بیگ استپ ! بعد هم کلی باهم خرف زدیم که حالا این مشکلات زنان ایران چی هست و از کجا اومده. وضعیت آماری زنان قربانی این قوانین چی هست؟ و اصلا چند درصد زنان خواهان تغییر هستن؟
من هیچ جوابی برای نود و نه درصد سوالهای منطقی اش نداشتم. آخرش هم بهم گفت که فکر نمیکینی به جایی این بیگ استپ یه کار فایده دار عملی بکنی. کاری که مطمن باشی همه زنان خودشون هم بخوان.
باز با انار حرف زدم. نظرش این بود که تو ایران فقیه هایی هستن که با دادن یه سری حقوق به زنان موافق هستن. یه لینکهایی هم واسم فرستاد. بحث ادامه داشت تا اینکه تجمع دوشنبه اون شکلی شد.
من این روزها به قدری درگیر هستم که واقعا وقتی واسه بررسی همه مطالب فارسی و انگلیسی ندارم. اما تا جایی که از بحث های سیما و انار و نازلی و یه ذره هم عقل خودم دستگیرم شده اینه که حرف یه آدمی مثل فرح پهلوی تو این ور دنیا میتونه ب....به همه یه حرکت. به اینکه حالا کیا این جریان رو میدونستن یا نه و چرا کاری کرده نشد و خبر رسانی و اصلا مدیریت این تجمع با کی بود کاری ندارم.
من هنوز ذهنم درگیر برنامه خودمون بود. فرض کنیم این پروژه ما گرفت و اصلا ما صدد ر صد موفق شدیم و فردا خود نیکل کیدمن واسه هشت مارس اومد ایران. این وضع جنبش زنان رو بد تر نمیکنه؟ اگه فردا یه روزنامه معتبر یا یه سازمانی بیاد راجع به این وضعیتها و قوانین نظر بده دوستان همفکر تو ایران متهم به مخالفت با اسلام و بعد هم لابد بر اندازی نمیشن؟
همه این حرفها به کنار آیا ما اصلا اجازه داریم از این سر دنیا کاری رو که به نظر خودمون تو یه کشور بگیریم آزاد ـ قبول کنید که از ایران دیگه آزاد تره - انجام بدیم و اونور با تمام زندگی یه نفر بازی کنیم؟ اقرار نمیکنم چون میدونم چی به سر اونهایی میاد که با همچین اتهاماتی به گیر وزارت اطلاعات میافتن.
آیا منی که دیگه حاضر نیستم به سرزمین گل و بلبل برگردم اصلا حق ادعای مشارکت دارم یا نه؟ ( منظورم باز فقط خودمه و نه بقیه) آیا حرکتی که به نظر من مثبت هست اونجا هم مثبت و درست به نظر میرسه یا نه؟
اینها سوالهایی هست که من به جوابشون احتیاج دارم. کاری هست که قابل انجام شدن هست. حتی اگه سخت و حتی اگه طولانی مدت. شاید بشه پنج سال دیگه اثرش رو دید اما قابل انجام شدن هست به شرطی که در درست بودنش شکی نباشه.
میدونم که انار دنبال کار تماس با دفتر سازمان ملل تو تهران و پرسش در مورد راه اندازی یونیفم تو ایران هست که به نظر من به شدت قابل تحسینه.
کسایی هستن که میدونم خارج از ایران جدایی تمام مسایل سیاسی دغدقه مسایل زنان ایران رو دارن. و میدونم که اگه همچین حرکتی بخواد شکل بگیره کمک های بزرگی هستن. اما هنوز سوالهای اساسی بیجواب مونده.
خیلی سعی کردم یه روال منطقی واسه این سوالها پیدا کنم و اونها رو اینجا مطرح کنم. با اونکه این وبلاگ خواننده هاش به روزی پونصد تا در روز هم نمیرسه و نود درصدشون هم با جستجوی سکس و مامان و برهنه به اینجا میرسن, اما واقعا اگه نظر یا نقدی دارین لطفا کنین دریغ نکنید. ایمیل من که این بغل هست و انار هم منتظر جوابتون میونه.
۱. آیا شروع این حرکت که اسمش رو میذاریم جلب توجه مجامع بین اللملی به مسایل زنان ایران الان کار درستی هست یا نه؟ کار درست رو هم کاری تعریف کنیم که فایده اش از ضررش بیشتر باشه.
۲. فرض کنیم که این کار درسته و قراره انجام بشه, نظرتون جلب توجه راجع به چه مسایلی هست؟ مشکلات اصلی چیا هستن؟ آیا هیچ مبنای آماری برای این درخواستها وجود داره؟ آیا اصلا میدونیم که چند درصد زنان ایران خواهان این تغییرات هستن؟
۳. آیا اگر هم مشکلات شناخته شد حداقل یه مسیر عملی برای رسیدن بهش وجود داره یا نه؟
۴. این سوال رو مخصوصا از خواننده هایی که تو ایران هستن میپرسم. آیا شما به کسی که خارج از ایران هست حق میدید برای این جریان یه کار این مدلی بکنه یا نه؟ آیا کسی که خارج از ایران هست میتونه درک صحیحی از جامعه زنان ایران , مشکلاتشون یا راهکاری برای حلشون داشته باشه؟
۵. راه حل هایی عملی برای ارائه به نظرتون میرسه؟ چیزی که بشه نشونش داد. من با تجمع مخالف نیستم. اما چند درصد از زنان ایران از این جریان خبر داشتن ؟ آیا روشی برای زیر سازی فرهنگی بهتر نیست؟ ( چقدر از این مدل کلی حرف زدن بدم میاد اما نصفه شبی هیچ لغت دیگه هم به ذهنم نمیرسه)
دیگه هم اینکه لطفا هرچه دلتون میخواد با نام و بی نام بگین. شاید به جایی رسیدیم. شاید که نه. حتما میرسیم.
یه روز چندش آور
روز خوبی نبود, نه تنها خوب نبود بلکه خیلی هم بد بود. شکنجه آور بود, تهوع داشت. از دیشب کابوس دیدم. میدیدم آنجلینا جولی با پنج تا دختر سیاه پوش اومدن موهام رو کوتاه کردن و یه لباس سیاه بهم پوشندن که عضو گروهشون بشم. من هم زار زار دارم واسه موهام که فکر میکنم خیلی بد کوتاه شده گریه میکنم. بعد خواب دیدم برات پیت تو کلاسم هست و داره سرم داد میکشه که چرا واسم کار پیدا نمیکنی. ساعت پنج بود که فکر کنم خواب دیدم همه شاگردام بچه مدرسه ای هستن و کسی سر کلاس نمیاد. تا صبح هزار دفعه بیدارش کردم. به بهانه موبایل که رو میز طرف اون بود. نمیتونست آرومم کنه. آخرش ساعت پنج و نیم رفتم تو حموم و تا ساعت هفت تو آب داغ دراز کشیدم. بعد با آب سرد سرد دوش گرفتم و اومدم بیرون.
به خودم قول داده بودم که لپ تابم رو نبرم سر کار. تا ظهر هم اصلا سراغ وبلاگ ها هم نرم. به خودم گفتم حتی ایمیل کاری ام رو هم باز نمیکنم. میدونستم یه چیزی میشه.
روز اول کلاسم بود. عین گنجشک میلرزیدم. من سالها تو ایران معلم بودم. نمیدونم چه مرگم بود. یه آمریکایی بود, یه لائو, دو تا مانگ و یه روس. روسه و مانگها اصلا انگلیسی بلد نبودن. مجبور بودم مترجم بیارم تو کلاس. با مترجم هام راحت نبودم. فکر میکردم فقط منتظر یه جمله اشتباهن. کلاس خوب جلو رفت. اولش خیلی تند حرف زدم. کلی از طرح درسهام رو هم سانسور کردم, چون دیدم اصلا بدرد این کلاس نمیخوره.
ساعت حول و هوش نه بود که رفتم شیرم رو گرم کنم که باربارا بهم گفت یکی از بچه ها سر خود یه نامه به برد نوشته در مورد سوپروایزر جدیده و اسم من هم پاش هست. حتی ایمیلی رو که اسم من پاش بود به من فوروارد نشده بود.
دیگه حوصله این بازی ها رو ندارم. استرس این یه ماه بسم بود. خیلی راحت رفتم رو میزش و پرینت ممو رو گذاشتم جلوش و گفتم که این چیه؟
سعی کردم قاطی نکنم و راحت حرف بزنم. آخرش خواستم که یه نامه معذرت خواهی به همه اونهایی که این ایمیل واسشون فرستاده شده بفرسته و اسم من رو رسما بر داره. دوستم بود اما باید یه همچین حرکتی میکردم. حسش بد بود.
ساعت یازده دیگه طاقت نیاوردم. وبلاگم رو باز کردم و از این لینک به اون لینک پرتاب شدم و بغض و بغض و بغض. دیدن زنهای پلیس از همه بدتر بود. دیدن اینکه زنی به اون زن بگه پتیاره دردش بیشتر بود. حس اینکه هیچ غلطی نمیتونی بکنی و الان باز باید بری واسه پنج تا آدم که خدا میدونه پنج سال پیش کجای این دنیا بودن لبخند بزنی و بهشون امید بدی که هیچ کاری نشد نداره و فقط ناممکنه که ناممکنه!
حالم بهم میخوره از خودم وقتی درمورد مسائل زنان ایران مینویسم یا نظر میدم. حالم بهم میخوره. یاده این تلوزیونهای لوس آنجلسی میافتم که به مردم میگن برین تظاهرات کنین تا ما بیام شاهنشایمون رو بکنیم میافتم. اونجا که بودم و میتونستم هیچ گهی نخوردم, حالا بیام اینجا بغض و گریه و امضا کنم که چی رو نشون بدم. آره بچه ها ! برین کتک بخورین. برین بهتون بگن پتیاره. ما هم هستیم باهاتون. اصلا من هم پتیاره . خوبه؟ مشارکتم چطوره؟ من از اینجا هواتون رو دارم. من هم وقتی قراره واسه یه اعدامی که شوهر متجاوزش رو کشته پول دیه جمع کنید, از پول استارباکس یه روزم میزنم و واستون پنج دلار دونیت میکنم. من هم زن ایرانیم. من هم سهم دارم تو جنبش زنان. من. من. من.....صدای من را از امریکا میشنوید. من حامی. ...من ناجی.
خسته و بغض کرده کارم رو تموم کردم و رفتم مدرسه. روز اول کلاسهای تابستونه بود. فلسفه رو واسه این گرفته بودم که تو تابستون یه ذره فعالیت فکری بکنم. احتیاجی به واحدش نداشتم. نه تو رشته ام بود نه بدرد بعد ها میخورد, فقط واسه اینکه دوسش داشتم گرفتمش. کتابهاش رو هم از یه ماه قبل خریده بودم و خونده بودم. فکر میکردم باید کلاس جالبی بشه.
چی امروز جالب بود که کلاس فلسفه دومیش باشه؟
استاد سر ساعت پنج و نیم کلاس رو شروع کرد. سه برگ کاغذ داد که اینها رو پونزده دقیقه ای بخونین. بعد هم رفت سراغ درس.
" مبنای کلاس من بر صحبت بر محور کتاب درسی هست. وقتی برای حاشیه نیست که اگر هم بود من اون رو نمیخواستم. کتایها رو باید صفحه به صفحه به خاطر بسپرید چون در غیر اینصورت از پس تستها بر نم آیید. کلاسم جای تفریج نیست. از پنج و نیم تا نه و چهل و پنج دقیقه وقت عادی کلاس هست که شاید هم از اون بیشتر بشه و اگه از کلاس بیرون برید و مطلبی رو از دست بدید من مسولیت ندارم. تو تا وقت استراحت ده دقیقه ای هم دارید. و حالا درس رو شروع میکنیم"
صداش به قدری آروم بود که وقتی این شصت نفر تو کلاس حتی نفس میکشیدن قابل شنیدن نبود. تن صدا هیچ بالا و پایین نمیشد و به حدی برای چرت زدن مناسب بود که دو دفعه با صدای افتادن کله ام رو میز بلند شدم.
دراپ کردن کلاسها برام مثل یه گناه کبیره هست. چیزی رو نگیر. اما اگه گرفتی تا آخرش میری. شاید به خاطر همه کمبودهای بچگی هست که وقتی به کلاسی میفرستادم, احساس گناه میکردم اگه توش موفق نمیشدم. از مامان و بابا یعنی خجالت میکشیدم. حالا هم فکر میکنم وحشت و شرم از دراپ کلاسها به همون دوره بر میگرده.
اما سر این کلاس فلسفه همون بیست دقیقه اول به این نتیجه رسیدم که اگه فقط امروز رو تا آخر سر کلاس بشینم, دیگه از فلسفه متنفر میشم و تمام اون لذتی رو که با فلسفه خودن و با خودم کلنجار رفتن دارم تا حد نفرت از امتجان و کتاب هام پایین میارم.
اولین زنگ تفریجی که داد, دفتر و دستکم رو جمع کردم اومدم خونه. فقط میدونم که دیگه سر کلاسش بر نمیگردم. هنوز نه دراپش کردم نه دنبال کلاس جدیدی گشتم.
فقط خسته ام. از همه امروز خسته ام. هنوز دامن و کفش تق تقی ام به پام هستن. هنوز با کمال وقار زن بودن خودم رو حفظ کردم. هنوز مثل یه خانوم شیک که یه لحظه لبخند از رو لبش حذف نمیشه آرایشم رو دارم و یادم نمیره که من شریک غم و درد زن ایرانی هستم که خونش نصف خون مرد ارزش دارد. شاید واسه همینه که زن ایرانی پتیاره هست.
-----------------------
چقدر پراکنده نوشتم. اما پاکنویس نمیکنم. هیچ وقت نکردم.
زنده باد مکزیک اصلا
همه اینها یه طرف ولی فردا کی میخواد بره با همکارای مکزیکی سلام و احوالپرسی کنه؟
شما که ایران هستید دیگه حداقل این یه مشکل رو ندارید.
برنامه کاری ام تا حدی مشخص شده. هم اسمش و هم حقوقش !!! ( اگه نمیگفتم میمردم). این چند روز آخر هفته پدرمون در اومد تا برنامه ها رو جمع کردیم برای دوشنبه. از ماه بعد هم مکان کاری ام عوض میشه. این برنامه باید تو جنوب شهر اجرا بشه و ما تو مرکز شهر ( دون تاون) هستیم. میرم این مدرسه. نکته جالب اینه که مدرسه ای هست که من سال اول اومدنم اونحا درس خوندم. یه دوره شش ماهی رفتم اونجا و حالا دارم به عنوان کسی که اونجا کار میکنه برمیگردم بهش. به یه چیزی اعتقاد دارم و اونکه موقعیت ها دایره وار در چرخش هست. به تو میرسه و تو هم باید برش گردونی.
ترسم هنوز نریخته و امیدوارم با شروع کلاسها بهتر بشه. این همکارم سه شب تا ساعت ده موند تا برام همه چی رو ردیف کنه. کاری که به قول خودش واسه خودش هیچوقت نکرده بود. آدمهای کمی هستن که اینطور موقع رفتنشون برای بقیه پلهای جدید بسازن و این دوستم یکی از اونها بود.
کلاسهای ترم تابستون هم از دوشنبه شروع میشن. شش هفته ای که فکر کنم بیست کیلو چاق بشم. من وقتهایی که عصبی ام و کلافه چاق میشم. این هم شانسه دیگه!!
خیلی دارم از روزمره ها مینویسم هرچند فکرم و انرژی ام فعلا داره واسه یه کار جدی تر میره که نمیدونم اینحا میگم در موردش یا نه. زندگی فعلا روز مره هست و من هم نه کتاب جدیدی خوندم و نه فیلمی دیدم. تعداد بیشماری فیلم فعلا در صف انتظار هستن که توسط من دیده بشن! اما کی قسمتشون بشه هنوز معلوم نیست.
یه دوستی داشتم که میگفت فیلم و تاتر دیدن شعور آدم رو بالا میبره. حالا دیگه اگه یه چند وقتی بگذره و فیلمی نبینم احساس بیشعوری میکنم که اصلا احساس خوبی نیست.
جام جهانی هم که به سلامتی شروع شد و اگه این گوگل هوم پیج من نبود من از هیچی خبر نداشتم. هر چند امسال تلوزیون دولتی ( از اونها که همه جا میگره و نباید براش پول داد یعنی مال ما) هم فوتبال ها رو نشون میده اما کو وقتی که بشه دیدشون. فردا ولی یکشنبه هست و میشه بازی ایران و مکزیک رو دید. راستی امسال هم بازیکن خوشتیپ زیاده؟
حالا هی نگین دخترا فوتبال دیدنشون فقط واسه همینه. نه که شما ها والیبال ساحلی خانومها رو نگاه میکنین فقط به تکنیک و مدل بازی نگاه میکنین و چشمتون به همه جای دیگه بسته هست؟
--------------------------
دیروز باز هم اضافه کاری بود. دوستم به من گفت که من همه کارها رو میکنم اما تو دخترم رو ببر شنا. من هم از خدا خواسته قبول کردم. هم کار نمیکردم هم میرفتم استخر. دختر هفت ساله اش رو گرفتم و با هم اومدیم واسه شنا. بجه خیلی اجتماعی هست و تو چند دقیقه اینقدر دوست پیدا کرد که دیگه به من نگاه نکنه. ساعت نه بود که دیگه تو استخر با یه پسر بجه ده دوازده ساله تنها شده بود و من هم لب استخر نشسته بودم. این بازی رو از خودش ساخت. عینک شناش رو پرت میکرت اونور آب و پسر بجه باید زیر آبی میرفت و می آوردش. هر دفعه هم عینک رو دور تر پرتاب میکرد.
دیدن این صحنه بسیار مایه مسرت خاطر شد!!
-------------------------
هرچند هیچکی از من نظر نخواسته اما کک افتاد تو تنم بنویسم که چرا جنبشی استشهادی نیستم. دیشب بهش فکر کردم. به نظر و عقیده این افراد احترام میذارم هرچند نمیتونم قبولش کنم.
جام جهانی
امروز صبح کسی به رادیو ی که هر روز گوش میکنم, زنگ زده بود و گفت که حداقل توی این بیست روز به " ساکر" اشاره بکنین. میدونین جوابشون چی بود:
" اگه تیم امریکا قهرمان جام جهانی بشه, فدراسیون فوتبال تمام مالیاتهای یه سال مردم امریکا رو بده و بازیکنهای تیم ملی بیان خودشون تمام ماشینهای مردم رو بشورن و بهشون شام مجانی هم بدن, باز هم باعث نمیشه که مردم امریکا " ساکر" رو به عنوان یه ورزش قبول کنن. پس لطفا خفه شید و دیگه به ما زنگ نزنید."
ایده خوبی که طبق معمول به فکر من نرسیده بود
حالا برای چی من همه اینها رو گفتم؟ امروز داشتم فکر میکردم که این حرکت زنان ایران یک پابلیسیتی اساسی میخواد تا توجه جلب کنه. خانوم نیکول کیدمن هنرپیشه معروف هالیوود سفیر UNIFEM هست درست مثل آنجلینا جولی که سفیر UNHCR است. ممکنه من و شما از این هنرپیشه ها خوشمون نیاد اما واقعیت اینه که اینا آب بخورند هم به لطف رسانه ها از صد تا بیانیه برندگان صلح بیشتر انعکاس جهانی پیدا میکنه. داشتم فکر میکردم ایکاش از طریق نمایندگی سازمان ملل در ایران توجه این آدمها و شاید آدمهای دیگه رو به این مسائل بشه جلب کرد. شاید اونوقت نیکول کیدمن هم یه کار موثرتر از ضیافت شام اداره کردن پیدا کنه. مثلا اگر بیاد به عنوان نماینده سازمان ملل روز ۸ مارس تو ایران چه ایرادی داره؟ نیروی انتظامی ممکنه جرات کنه سیمین بهبهانی رو بزنه اما اونو فکر نمیکنم. تازه حتی اگر هم بهش ویزا ندند باز هم صداش بلند میشه که. خلاصه در همین راستا رفتم تو سایت سازمان ملل تو ایران و دیدم ما اصلا ظاهرا نمایندگی UNIFEM رو تو ایران نداریم. حالا من فکر میکنم قدم اول اینه که یه جوری این سازمان پاش به ایران باز بشه. نمیدونم از کجا میشه شروع کرد. شاید لازم باشه یه پتیشن بنویسم و امضا کنیم. شما چی فکر میکنید؟
زرقاوی رو کی کشتن که اینها اینجا عروسی دارن؟
ساعت هفت شبه و من هنوز سر کارم. یازده ساعته که اینجام. غیر از ناهاری که به دوستم دادم با بدبختی نشستم روی پرونده های از سال قبل تا حالا تا فقط به اونها سر و سامون( ؟) بدیم قبل از اینکه این همکارم بره. هنوز به هیچ کدوم از لسن پلنهای یه هفته اول هم نرسیدیم. وقتی دو ماه غیر از اینترنت گردی هیچ کاری نمیکنی و یه دفعه میبینی که ای دل قافل چهارشنبه عصر هست و از دوشنبه تو باید کلا کارت رو عوض کنی, این لرزیدن ها رو هم داره. از ساعت چهار و نیم که اینجا تعطیل شد کفشام رو در آوردم و پا برهنه هستم. به جایی اینکه درد کفش پاشنه بلند ( تق تقی) بهتر بشه بد تر شده.
یه پتو همیشه تو یه قفسه اینجا دارم. شب بخوابم سنگینترم تا برم خونه و برگردم.
یاران مددی!
بیست و دوم خرداد هشتاد و پنج

قبلا گفته بودم که موقعیت کاریم در شرف تغییر و تحوله. هفته قبل تهدید همکارا کار خودش رو کرد و ریسمون اخراج شد. شوک بزرگی بود. برد برای یه مدت کوتاه یه خانومی که خودش موسس این سازمان بود و بعد از بیست و هشت سال پارسال بازنشسته شده بود رو برگردوندن سر کار تا بتونن مسول جدید و اینبار لایقی رو پیدا کنن. سردرگمی داشت اما به روند تحولات امیدوار بودم.
دیروز رو سر کار نیومدم و امروز فهمیدم که مسول بخش ما هم اخراج شده. این رو دلم نمیخواست. چون به نظر من مرد خوبی بود و حداقل از من همیشه حمایت میکرد. شوک اول امروز این بود.
من اینجا دستیار یه برنامه بودم که کارش آموزش افرادی بود که مدت زیادی هست از نیروی کار دور هستن, به خاطر بجه ها سر کار نمیرن, یا مشکل زبان انگلیسی دارن. کسایی که از سازمان حمایت های انسانی (Department of Human Assistant ) کمک میگیرن و شرکت تو این فعالیت یه ماه که شامل یک هفته کلاس و سه هفته جستجوی کار هست براشون اجباری هست.
کار پیدا کردنم اینجا یه جوری عجیب غریب بود ولی با توجه به سابقه تدریسم تو ایران که ازم قبول کردن و زبون فارسی ام تونستم بیام اینجا. به هر حال یه سالی بود که همکار یه خانومی بودم که مسول اصلی تدریس بود. حالا این دوستم داره میره. یه جایی بهتری کار پیدا کرده و عجز و التماسهای ما و بالادستی ها که تو این شرایط نرو فایده ای نداشت. ( در هر حال هر کسی به فکر موقعیت بهتر برای خودش و خونواده اش هست که باید حق رو هم بهش داد).
حالا من موندم با اجرای همه این برنامه که اصلا فکر نمیکردم اون رو به من بدن. پیشنهاد خوبی بود. هر چند هفته قبل همش تو شک و تردید گذشت. هنوز اونقدر به زبانم اطمینان ندارم که بتونم تدریس کنم. مشکلی از نظر حرف زدن واسه یه عده آدم و ارتباط ندارم اما این کلاس..
مربی اش باین خیلی فعال باشه و بتونه از صمیم قلب با شاگردها که رده سنی از بیست تا شصت سال دارن ارتباط برقرار کنه. من میتونم؟ گیریم که زبانم فول باشه و هیچ مشکلی از این بابت نباشه ( که من اصلا مطمئن نیستم) ولی این رابطه برقرار کردن رو نمیدونم. مردمی که شاید هفته ای یه بار حموم نرن و به شدت محتاج حتی یه دلار. حرف زدن و روحیه دادن به این آدما سخته. چیزی واسه از دست دادن ندارن و میدونن که اگه کار هم پیدا نکنن دیگه وضعیتشون از این بدتر نمیشه. انگیزه دادن به این آدمها سخته. یه عمر ادعا کردن وقتی میخواد خودش رو تو عمل نشون بده سخته.
به طور غیر رسمی شنیدم که تو جلسه مدیرها , مسولیت رو به من دادن اما از من میخوان که تو یه برنامه دیگه هم که مخصوصا پناهنده ها هم هست فعالیت کنم. فکر کردن من هشت پام؟
هر چند هنوز ابلاغ رسمی نشده اما بوی خوبی نیست. اگه مسول این برنامه بشم دلم میخواد تنها کار کنم . حداقل برای شروع نمیخوام همکار داشته باشم. اما ظاهرا کسی قراره تو کلاسها کمکم باشه که میدونم بدتر عصبی ام خواهد کرد.
برنامه پناهنده ها چیزی هست که واقعا میخوام. اما به دوتا نمیرسم. با این برنامه تمام وقت مدرسه که عصرها از ساعت پنح و نیم هست تا ده شب. یه جور بدی عصبی ام. بلا تکلیفی و از این ور و اون ور حرف شنیدن بدتر اعصاب آدم رو خورد میکنه.
هیچ چیزی در مورد تغییر اسم مرتبه کاری و افزایش حقوق هم به گوش نمیرسه. وقتی به این سوال میرسم, خبرگذاری هام بیخبرن. جالبه.
یه آشنای دور داره به هوای آشنایی بابا اینها میاد این شهر. هفته دیگه. دردسر تمام کارهای اداری هم به دوش منه. خونه ای اجاره کردم که هنوز نمیدونم چطوری میخوان از پس اجاره اش بر بیان ( یه مادرن و دوتا پسر نوجوون) . به همکارام میل زدم که اگه وسیله خونه اضافه چیزی دارن بهم بگن. باید از الان به فکر اجاره کردن یه تراک باشم که بیفتم دور شهر وسیله گیر بیارم. چقدر این گاراژ سیل ها دوست داشتنی ان.
کاشکی لااقل این هفته که مدرسه هنوز باز نشده می اومدن
عادت بدی که دارم اینه که واسه سیلی که هنوز نیومده عزا میگیرم. خوب بذار بیاد بعدا یه خاکی میکنی تو سرت.
چقدر دلم میخواد برم یه مسافرت و یه هفته , فقط یه هفته , ار همه چی دور باشم.
خوش به حال بچه هایی که ایرانن و تو بیست و دوم خرداد میرن به این تجمع . جای ما هم خالی.
بعد از سه روز اومدم سرکار. همه چی بهم ریخته و قاطی شده. تغییراتی که منتظرش بودم اما نه این مدلی. به شدت عصبانی هستم و اگه بنویسم همش بد و بیراه خواهد شد. منتظر آدمی هستم که تا یه ربع دیگه میاد. وضع که معلوم بشه و حالم بهتر مینویسم که چقدر حرف دارم.
یه مسافر عزیز داریم که اصلا نمیخوام یه لحظه از کنارش بلند بشم. از طرفی هم سیستم سایت تو کامپیوتر دستی ام بهم خورده و من اصلا به نوشتن نشسته پشت دسک تاپ عادت ندارم. سعی میکنم بهش فکر نکنم تا ببینم این جناب وب مستر ما چه میکنه!!!!
چه خبرا تو دنیا؟
LEVA
به نظر شما وقتی عموی من در اونروز سرد زمستونی من رو به اسم فخیمه لوا ( LEVA) مفتخر نمودند به این فکر میکردند که لوا میشه حروف اختصاری Law Enforcement & Emergency Services Video Association ؟
از اینجا پیداش کردم.
( بیکاریه دیگه)
------------------------------------------------
شهامت
گذارش کامل زن نوشت از برنامه دیروز زنان برای ورود به استادیوم رو که خوندم فقط یه سوال به ذهنم رسید.
اگه من اونجا بودم آیا اینقد شهامت داشتم که برم جلوی دوربین وزارت اطلاعات و شعار بدم؟
خسته نباشین خانوم ها. خسته نباشین.
-----------------------------------------------------------------
گت ننا
اونقد که من گاهی دیر دیر به فامیلهامون تو ایران زنگ میزنم, یه وقتهایی دیگه خجالت میکشم زنگ بزنم. هر دفعه هم قول میدم که به خدا از این به بعد بیشتر زنگ میزنم و بازهم همون آش و همون کاسه.
تو این دو هفته بین ترمها به خودم قول داده بودم که به همه خالها و داییها و عموها و عمه ها زنگ بزنم.
عصر دیروز یه کارت تلفن خریدم به نیت اون عمو جانمون که جامعه شناسی هم خونده ( آخه مکانیک هم خونده) بهش قول داده بودم براش یه سری کتاب بفرستم که هنوز دارم میفرستم!! ظاهرا خونه نبودن. زنگ زدم خونه مامان بزرگ اینها ( مامان بابا).
گفتم : گت ننا چتی هستی؟ ( مازندرانی) تا گفت: " آ من لوا جان. تنه فدا بوم" یه دفعه تمام وجودم ریخت توی دهنم.
من اصولا واسه خاک دلتنگ نمیشم. گریه هم خیلی وقته دیگه نمیکنم. یعنی فقط اون مدتی که ترکیه بودیم گریه میکردیم. یه وقتهایی موقع تحویل سال بغض میکنم. اما مدتها بود این حال رو نداشتم. یه دفعه تمام اون حیاط بزرگ با اون همه درخت پرتقال و آلوچه, اون درخت گردو بزرگ دم در, اون آلاچیق از دود سیاه شده, اون دوتا اطاق که شبهای سال نو به ترتیب همه رو تشک و پتو میخوابیدیم, اون دوتا پتوی سبز و قهوه ای که به پتو کرکی معروف بودن و همیشه سرشون دعوا بود, همه اینها با یه عالمه احساس آشنا اما دور ریخت توی دلم.
خیلی سعی کردم بغضم رو بخورم یه ذره مازندرانی با مامان بزرگم حرف بزنم. نمیدونم چرا مازندرانی حرف زدن من با اون که واسه خودم خیلی هم خوبه همیشه اسباب خنده بقیه هست. بهم میگن تو لهجه همه جا رو قاطی میکنی و نمیتونی خالص حرف بزنی. تو مازندران حتی دوتا روستای کنار هم لهجه هاشون فرق داره. واسه همینه که تا یکی دهنش رو باز میکنه بقیه میفهمن که بچه کجای مازندرانه. صبح اونها بود و شب ما. گفت که شب عمو ها و خونوادشون میرن اونجا. اگه زنگ بزنم میتونم با همه یه جا حرف بزنم. همیشه آخر هفته ها همین بود. همه سعی میکردن هرجا هستن جمعه خودشون رو برسونن چاله زمین. ( اسم محله مامان بزرگم) . بابابزرگ دیگه کاملا ناشنوا شده. اما با اون هم چند کلمه ای حرف زدم. خودش از اون ور قربون صدقه میرفت و حال همه رو میپرسید.
جمعه ها عصر برنامه ای بود. من و بابا و عمو ها ورق بازی میکردیم. من چون نوه بزرگ بودم این اجازه رو داشتم. اگه بازی رو هم میباختیم یکی دیگه می اومد جای من. مامان و زن عمو ها از غروب تو آشپزخونه بودن. بابابزرگ همیشه مرغ تازه میکشت. بعد بازی هم عمو علی شاملو میخوند و بابا بزرگم سعدی. فال حافظ هم که جزو تفکیک ناپذیرش بود. بی هیچ مناسبتی فقط فال میگرفتیم. امسال حتی برای تحویل سال هم فال نگرفتم.
چاله زمین بود و هست و خاطره و دستای سیاه شده از پوست گردو.
کاشکی یه روز بشه که همه باز دور هم جمع شیم. نمیخوام اون روز روزی باشه که لباسهام سیاه باشه و جایی یکی خالی.
مامان بزرگها و بابابزرگهام رو سالم میخوام برای همیشه....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این همه سوی چراغ ( مونیتور) خوردیم مطلب نوشتیم, دیدم این