
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
ERROR: Blogroll is currently inaccessiblepowered by
Movable Type 3.35RSS | Atom
search
« خلاص شدم !
صفحه اصلی
حرف دلی از گرگ بیابون »
آقامون و آقاتون
چند وقت قبل یه خانومی که همکلاس کلاس زبان مامان و بابا بود بهم زنگ زد و گفت که دنبال کار میگرده. پارسال لاتاری برنده میشن و مستقیم میان اینجا. این خانوم که از اون مدل زنهایی کلیشه ای خودمون بودن. خونه بزرگ و دوست و همسایه و مهمونی و البته آرایشگر هم بودن و هستن. خوب معلومه که وقتی میان اینجا اولش به شدت تو ذوقشون میخوره. محبوس تو آپارتمانی که نه میتونن با همسایه ها رفت و آمد کنن, نه کسی از دوستان و آشنایان وقت مهمونی و دید و بازدید داره و نشستن تو خونه و منتظر شدن تا شوهر و بچه ها از سر کار و مدرسه برگردن. از این حرفهای مهاجرتی.
اینها بماند. بابا شماره من رو به این خانوم دادن و گفتن که کارم چیه. من که باهاش حرف زدم اینها رو گفت: " میخوام کار آراشگری ام رو ادامه بدم. یه جایی هم باید باشه که صبح که بچه ها رو میذارم مدرسه برم و ساعت سه و نیم که تعطلیل میشن بیارمشون و بعدش خونه باشم که واسه آقامون غذای گرم درست کنم. عادت ندارن شب غذای سرد بخورن. یعنی میخوام کارم ساعت نه تا سه باشه و یه جایی هم باشه که انگلیسی نخواد. اگه آرایشگری ایرانی باشه خیلی بهتره."
من بینوا مونده بودم چی جواب بدم. از آرایشگری شروع کردم که اینجا چقدر سخته مدرکش رو گرفتن و چقدر گرونه . حتی واسه اینکه هفته ای چند ساعت تو یه آرایشگاه یه صندلی کرایه کنی کلی باید پول بدی. بعد هم اینکه با این ساعتی که شما میخواهی و وضع زبان بهتره که تو یه رستوران یا فروشگاه نزدیک خونه دنبال کار بگردید.
گفت من جایی رو بلد نیستم و نمیدونم چی باید بگم. آخرش قرار شد یه روز برم دنبالش و چند جا با هم بریم. یه روز تو همون هفته هم قرار گذاشتیم.
روزی که میخواستم برم دنبالش, زنگ زدم که آدرس بگیرم گفتش راستش با کسی قرار داره که بره خانه سالمندان. مثل اینکه یکی از آشناها کاری براش پیدا کرده بود. خوب عزیز من نمیتونی زودتر بگی ملت هم برنامه خودشون رو بدونن؟
به هر حال بهش گفتم که موفق باشی و گفتم که اگه تو پر کردن فرم تقاضانامه هم مشکلی داشت حتما تماس بگیره.
این گذشت تا اینکه هفته بعدش زنگ زد و گفت مصاحبه داره و خیلی میترسه. یادم اومد که تو خونه یه فرمی دارم که شامل یه سری سوال کلی میشه که یه جورایی تو مصاحبه ها هست. گفتم من همچین چیزی دارم و میتونم بهش بدم.
نه راست نه چپ, گفت میتونی اون رو شب بیاری برام؟
بد جا خوردم. چون میدونستم خودش ماشین هم داره. گفتم الان نمیتونم اما آخر شب بعد از کلاسم میتونم. گفت اتفاقا امشب آقامون هم خونه نیست. هر ساعتی بیاین اشکالی نداره. دیگه داشتم خونسردی خودم رو از دست میدادم. گفتم : من با آقاتون مشکلی ندارم. هر ساعتی وقت داشتم میام. آدرس رو گرفتم.
شب گذاشتم ساعت ۱۱ رفتم. با هانی هم رفتیم. لباس ورزشی هم تنم بود و بطری آب به دست. در که زدم خودش اومد در رو باز کرد و به تمام ائمه قسم که بیا تو. گفتم عرق کرده هستم و وضعم مناسب نیست از طرفی هانی هم تو ماشین منتظره.
گفت : اشکالی نداره. آقامون اومدن خونه. میتونین به آقاتون بگین بیان تو !
کی گفته موقع کار نمیشه تفریح کرد و خندید؟
English Weblog
archives
by dateNovember 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
پرشها و جابهجاییهای شدید و زورگی در زندگی تاثیرات وحشتناک میگذارد!
بیشتر نگو که قلبام درد گرفت.
SoloGen
May 24, 2006 1:51 PM
اختلاف طبقاتی که میگن همینه دیگه..!!!!
مامان و بابا و دخترشون
May 24, 2006 4:46 PM
بلوط جون تو این نمونه های ناب محمدی رو از کجا گیر میاری؟ پس اینهمه آدم حسابی که ما میشناسیم و اومدن فرنگستون هیچوقت به پست شما نمیخورت؟
لوا:
والا شانس هست دیگه. با کلاساش به بقیه میرسن و این مدلی ها هم به ما. البته خوب با کلاساش هم به ما احتیاج ندارن که واسشون کار پیدا کنیم که.
golmaryam
May 25, 2006 2:35 AM